همسايه ها
احمد محمود

فصل دوم- 3

با "عنكبوت" حسابي اخت شده‎ام. پنج سال است كه تو قهوه‎خانة امان‎آقا كار مي‎كند. عنكبوت، هيچكس را ندارد. خودش مي‎گويد
- خودم هسم و سايه‎م
راست و دروغش به من ربطي ندارد. خودش كه آدم بدي نيست. كوتاه و لاغر است. شيره‎هم مي‎خورد. وقتي نشئه باشد از خاطراتش مي‎گويد. اگر حرفهاش راست باشد، زندگي پر دردسري داشته است. هشت سال سربازي كرده است. سي دفعه بيشتر فرار كرده كه هي گير افتاده و دوباره روز از نو، روزي از نو. يك بارهم شوشكه را كشيده است به دنبال فرمانده گردان به قصد اينكه شقه‎اش كند ولي سربازها مثل مور و مبلخ ريخته‎اند و شوشكه را از دستش گرفته‎اند. سراين كار شش ماه زنداني كشيده است. دماغش آن قدر گنده است كه آدم، اول دماغش را مي‎بيند، بعد ملتفت مي‎شود كه دو طرف قوز برجستة دماغ، دوتا چشم هم هست و ملتفت مي‎شود زير نوك دماغ - كه به اندازه يك سيب‎زميني به قاعده است – يك دهان هم هست
- خالد، من به جاي پدرتم. خوبيتو ميخوام
- ممنونم عنكبوت... خيلي ممنونم
عنكبوت قوز دماغش را مي‎خاراند
- خودت ميدوني كه تو اين بسته چي هس؟
بهتر دروغ مي‎گويم
- نه عنكبوت، نميدونم
- پس كارخوبي نكردي... شايد توش ترياك باشه
- اينو ميدونم كه ترياك نيس
پاپي‎ام نمي‎شود. بستة روزنامه را گذاشته‎ام زير لحاف تا شدة عنكبوت كه تو انبار قهوه‎خانه است. كاش عنكبوت نفهميده بود
- عنكبوت، به امان‎آقا نگي‎ها
عنكبوت نشئه است. وقتي شيره‎اش را خورده باشد آنقدر نوك دماغ گنده‎اش را مي‎خاراند كه سرخ مي‎شود. تو دماغي حرف مي‎زند
- من چكار به كار تو دارم... من اگه چيزي ميگم براخاطر خودته... آخه تو هنوز خيلي جووني كه بتوني مردمو خوب بشناسي
عنكبوت سردماغ است. هروقت حوصله داشته باشد از مشتريهاي قهوه‎خانه مي‎گويد
- اينو مي‎بيني؟... از اون آدماس كه برا صنار، پستون مادرشو مي بره ... اوني رو كه اونجا نشسته و قليون ميكشه مي‎بيني؟ ... بچه بازه. قبل از اينكه رانندة ديزل بشه، دوچرخه ساز بوده
عنكبوت شناسنامه همة مشتريهاي قهوه‎خانه را دارد
- جان محمد خيلي نازنينه. قلبش مثه آينه صافه. نيگاش نكن كه گاهي، اوقات تلخي ميكنه ... آدم بايد بطونش خوب باشه
هرچه ساعت يازده نزديك‎تر مي‎شود، دلم بيشتر مي‎زند. بيدار گفته است كه نبايد بفهمد. ولي وقتي خواستم قايمش كنم، عنكبوت ملتفت شد
- اين چيه خالد؟
- هيچي كه نميشه... بالاخره يه چيزي هس
- همينه كه مي‎بيني
- چرا قايمش مي‎كني؟
- ساعت يازده قرار يه نفر بياد بگيردش
نگاهم مي كند. بسته را از دستم مي‎گيرد و سبك و سنگين مي‎كند. بعد مي‎دهدش به دستم و مي‎گويد
- بذارش تو لحاف من
آسمان تيره است. اگر ببارد، شايد نيايد. غرش شعله‎هاي گاز، تا قهوه‎خانه مي‎آيد. امان‎آقا نشسته است پشت دخل. منقل جلوش است. عنكبوت سركيف است. خودش به همه مي‎رسد و تازه مگر چند مشتري هست؟ از بيست تا بالا نمي‎زند.
بيدار گفت كه قدش كوتاه است. گفت كه دست راستش را با تنزيب بسته است، از مچ تا كف دست. سبيل زردرنگي هم دارد. موي سرش كوتاه است. پشت سرش پخ است
- سرساعت يازده مياد
دلم مالش مي‎رود. هيچوقت اين طور نبوده‎ام. انگار تب دارم
- بيدار، تو بسته چي‎ هس؟
- فقط روزنومه
- مثه اوناكه شفق ميفروشه؟
- چندون فرقي نميكنه
عنكبوت وقتي نشئه باشد از مردم مي‎گويد
- تو هنوز جووني... هميشه ميباس دوتا چشتو خوب واكني. منو مي‎بيني كه به اين حال و روزگار افتادم؟... همه‎اش چوب مردمو خوردم... اونو مي‎بيني كه چار زانو رو تخت نشسه و چاي ميخوره؟... تسبيحشو مي‎بيني؟... مي‎بيني چه مظلوم و صاف و ساده بنظر ميرسه؟... اگه بگم به كلك جور كرد و صدهزار تومن به جيب زد و يكي ديگه رو فرستاد زندون، قبول نمي‎كني...
غرش شعله‎هاي گاز، زيرصداي پي‎درپي رعد غفه شده است. بوي باران قهوه‎خانه را پر كرده است. بوي زمستان. الان است كه ببارد.
- عنكبوت، ساعت چنده؟
به ساعتش نگاه مي‎كند كه عينهو يك وصله به مچش چسبيده است
- يه ربع به يازده مونده...
بعد نگاهم مي‎كند. چشمانش رنگ گرفته است. صداش رگدار است
- ... ولي خالد، خوب چشاتو واكن... مي‎بيني كه زندگي و مردم چه بلائي سرمن آوردن؟
باران شروع شده است. قطره‎ها درشت است.
حرفهاي بيدار، مثل حرفهاي جان محمد است
- حرف ما فقط اينه كه چرا گشنه‎ها بايد گشنه‎تر بشن و پولدارا پولدارتر.
پدرم معتقد است كه خدا رزاق است
- اينا همه مشيت پروردگاره. آدم وختي به دنيا مياد، تموم زندگيش تو پيشونيش رقم زده شده
باران، رگبار شده است. اگر اينطور ببارد، سيلاب خواهد شد. از پشت شيشة پنجره، بيرون را نگاه مي‎كنم. باران،‌ جادة اسفالت را مي‎كوبد. انگار از رو زمين دود بلند مي‎شود
- عنكبوت چقد مونده؟
- خيلي شور مي‎زني؟
- چقد مونده؟
- ده دقيقه
كاش قبول نكرده بودم. اگر باران همينطور ببارد؟... صداي بيدار تو گوشم است
- مياد. حتماً مياد. اگه سنگ از آسمون بباره، مياد.
نزديك در قهوه‎خانه ايستاده‎ام. به آسمان نگاه مي‎كنم كه سياهي مي‎زند. عنكبوت از كنارم مي‎گذرد
- خودتو، تو دردسر انداختي
حرفهاي عنكبوت مخصوص خودش است. مثل حرفهاي هيچكس نيست
- يه وخ چشاتو وا مي‎كني و مي‎بيني كار از كار گذشته.
حرفهاي پدرم، مثل حرفهاي حاج شيخ علي است
- اگه خدا نخواد، حتي به برگ‎م از درخت نميفته.
حرفهاي محمد ميكانيك مثل رفهاي بيدار است
- همه چيزرو ميشه عوض كرد. همه چيزرو.
نفتكش بزرگي دارد مي‎آيد به طرف قهوه‎خانه. از طرف شهر مي‎آيد. سبز رنگ است. برف پاك كنهاش به سرعت مي‎گردد. آب رو اسفالت را گرفته است. نفتكش، گردش انحرافي اسفالت را دور مي‎زند و مي‎راند به طرف قهوه‎خانه. مي‎آيد زير سايبان و مي‎ايستد. رانند از اتاقك نفتكش مي‎زند بيرون. كوتاه است و چاق. روسينه‎اش نوار سفيد هست. سرو گونه‎ها را با كلاه پشمي سياه رنگي پوشانده است. پشت سرش،‌كمك راننده مي‎آيد بيرون. دست راستش را با تنزيب بسته است. نفس تو سينه‎ام حبس مي‎شود. زل مي‎زنم به سبيل زردش. كمك راننده لبخند مي‎زند. مي‎آيد به طرفم. دلم مي‎خواهد فرار كنم. صداي تپش قلبم را تو شقيقه‎هام مي‎شنوم. پشت سرم تير مي‎كشد. بايد شروع كنم. اولين جمله را من بايد بگويم. اگر نگويم از جلوم گذشته است و رفته است و محال است كه بتوانم خودم را قانع كنم وبروم و باهاش حرف بزنم. روبرويم كه مي‎رسد،‌ صدا از گلويم مي‎زند بيرون. انگار صداي خودم نيست. انگا بيدار است كه به جاي من حرف مي‎زند
- قصد رفتن به بندر داري؟
مي‎ايستد. خودش است. لبخند مي‎زند. صداش به گوشم مي‎نشيند
- بي‎توقف تا بندر
حرف بيخ گلويم خشك شده است. دارم خفه مي‎شوم. آب دهانم را قورت مي‎دهم. صدام رگدار است
- خسته نميشي؟
- اينطور بهتره
اين بار راحت‎تر حرف مي‎زنم
- اگه مسافر سرراهي باشه؟
- سوارش مي‎كنيم
كمك راننده پنجة بزرگش را مي‎گذارد روشانه‎ام و كمي فشار مي‎دهد. بعد، راه مي‎افتد و مي‎رود دور از راننده مي‎نشيند. چابك مي‎روم به طرف دستگاه، استكان چاي را از دست عنكبوت مي‎گيرم و تند برمي‎گردم و مي‎گذارم جلو كمك راننده
- ببر بذارش تو ماشين. الان با ميشم قايمش مي‎كنم
هردو لبخند مي‎زنيم.
*
*
كبوترهاي دم سفيد، سربه نيست شده‎اند. وقت تخم كردنشان بود. گمان كنم كه كار، كار ابراهيم است. بدجوري سرتق شده است. اين روزها،‌اصلاَ زير بار حرف رحيم خركچي نمي‎رود. كشتيارش مي‎شود كه همراهش برود كوره پزخانه ولي انگار نه انگار. اگر بتواند خودش را به دل درد مي‎زند، يا به سر دود، يا به دندان درد و وقتي هيچكدام از اين بهانه‎ها فايده‎اي نكرد،‌ مي‎ايستد توسينة رحيم خركچي
- امروز نميتونم بيام. حسني كه مياد، ديگه من بيام چه كنم؟
حسني سر به راه است. سرش را مي‎اندازد پائين، سوار "چرمه" مي‎شود و مي‎رود كوره‎پزخانه. پدرش سوار "ديزه" مي‎شود.
امان‎آقا،‌ دو كبك كشته داده است كه بدهم به بلورخانم. با دوچرخة امان‎آقا مي‎رانم تا خانه. زين دوچرخه بلند است،‌ولي سوار «لول» كه بشوم حسابي مي‎توانم ركاب بزنم.
پيش از ظهر است. تو خانه قشقرقي به پا شده است كه بيا و ببين. ديشب آفاق نيامد خانه. خواج توفيق دلواپس نشد. چون گاهي مي‎شود كه شبها نمي‎آيد. مي‎رود دنبال قاچاق. گاهي با بلم و گاهي با اسب.
همسايه‎ها، همه ريخته‎اند تو خانه ما. از دو كوچه پائينتر و دو كوچه بالاتر، مفتشها، آفاق را تو "باغ شيخ" گرفته‎اند با پنج قواره ساتن. از منزل شيخ شعيب مي‎آمده است. شب نگهش داشته‎اند و حالا،‌ همراهش آمده‎اند كه خانه را بگردند. بانو،‌ مثل لندوك سرما زده مي‎لرزد. ايستاده است كنار حوض و قوز كرده است. به گمانم كه خمار هم هست. آفاق ككش نمي‎گزد. دستهايش را زده است پركمرش و قامت بلند و گرفته‎اش را راست نگهداشته است و كركري مي‎خواند. موي شبق گونه‎اش رها شده است رو دوشش. چادرش را محكم به كمر بسته است. مفتشها همه جا را با سيخهاي نوك تيز آهني سوراخ سوراخ كرده‎اند. كف اتاق خواج توفيق را،‌ بستة رختخواب‎ها را،‌كاهداني رحيم خركچي را و حتي گونيهاي تپالة صنم را.
ابراهيم نشسته است رو كبورترخانه و زانوها را تو بغل گرفته است. چشمهاي نموكش تو كاسه‎هاي چشمش دو دو مي‎زند. اميد رفته است مدرسه. حسني رفته است كوره‎پزخانه.
بلورخانم رو عتابة در اتاق ايستاده است. از لابلاي مردم مي‎روم به طرفش. دوچرخه را به كبوترخانه تكيه مي‎دهم.
- بلورخانم، اين كبكارو امان‎آقا داد. گفت تميزش كن و آبليموش بزن برا شب
بلورخانم، ‌كبكها را مي‎گيرد. دستش مي‎لرزد. رگش سفيد شده است
- بلورخانم چرا رنگت پرده؟
شده است عين همان روز كه از مرده براش حرف زدم
لب‎هاش تكان مي‎خورد
- چيزيم نيس
مي‎دانم كه دروغ مي‎گويد. حتماَ بايد خبرهائي باشد كه اينطور خودش را باخته است. رنگ بلورخانم بيخود نمي‎پرد. تنش اينطور بيخود نمي‎لرزد.
- بلورخانوم قربون دستت،‌اين بسته‎رو بگير بذار تو اتاقت تا فردا اخم بلورخانم توهم مي‎رود
- اين دفه‎رو ميگيرم آفاق خانوم،‌ ولي اينو بدون كه اگه امان‎آقا بفهمه محشر بپا ميكنه.
حتماَ خبري هست. سرمي‎كشم تو اتاق بلورخانم. چيزي نمي‎بينم. آفاق بي‎جهت دلش قرص نيست كه اينطور ايستاده است و دستهاش را به كمر زده است. لابد پارچه‎ها تو اتاق بلورخانم است. قصد مي‎كنم بروم تو اتاق. بلورخانم بازويم را مي‎‎گيرد
- نرو تو خالد
لب‎هايش سفيد شده است
- تو اتاق چيزي هس بلورخانوم
- هيس
- خب اگه خيلي مي‎ترسي من ميرم تو كوچه پنجره رو واكن بده ببرم دكون شاطر حبيب تا مفتشا برن
گلوي بلورخانم خشك است. حرف كه مي‎زند، صداش خفه است.
- نميشه خالد... نميشه
حالا يقين مي‎كنم كه گوئي پارچه‎هاي قاچاق زير تختخوب بلورخانم است
- پس اقلا خودتو نباز. اگه مفتشا نيگات كنن همه چيز دستگيرشون ميشه. برو تو آينه خودتو نيگا كن ببين چي شدي.
مفتشها تمام اتاق خواج توفيق را به هم ريخته‎اند. تا حالا چيزي پيدا نكرده‎اند. قصد مي‎كنند در هواخور بالاي سردر اتاق را كه مدت‎ها پيش تيغه شده است خراب كنند. نور محمد با چشمهاي ني‎ني‎اش تيغه را نگاه مي‎كند
- نه بابا... گجش كهنه‎س. مگه نمي‎بيني؟ مدتها پيش تيغه شده حالا، سيخهاشان را برداشته‎اند و راه افتاده‎اند كه بروند.
از وقتي كه آمدند و نخلهاي پشت خانه ما را بريدند و شاخه‎هاي آب را پر كردند، كار آفاق سخت شد. پناهگاهش را از دست داد
- خدا ذليلشون كنه... ديگه پناهگاهي نداريم
بعد از بريدن نخلها، اين، دفعة هفتم است كه آفاق را مي‎گيرند. پنج دفعه‎اش را جريمه داد و رهاش كردند. يك دفعه‎اش هم يازده روز زنداني كشيد كه خواج توفق به فلاكت افتاده بود براي ترياكش و براي سور و ساتش.
اگر آفاق نباشد، خراج توفيق و بانو، دو روزه سقط مي‎شوند.
- راه بيفت
آفاق، چادرش را دوركمر بازمي‎كند و به سر مي‎اندازد
- توفيق، دست و پائي كن به كسي بياد ضامنم بشه. بلكه رفتي شيخ شعيبو ديدي
آب دماغ گندة خواج توفيق راه افتاده است. انگار فرصت نكرده است كه سير و پر ترياكش را بكشد. هوا سرد است. مي‎چزاند. خواج توفيق دستمال قز يزدي را از جيب گشاد شلوارش بيرون آورد و آب دماغش را مي‎گيرد.
مقتشها آفاق را جلو مي‎اندازند و از خانه مي‎زنند بيرون. همسايه‎ها دنبالشان راه مي‎افتند. بلورخانم نفس مي‎كشد و رنگش سرجا مي‎آيد. مادرم صدام مي‎كند. مي‎پرسد كه چرا آمده‎ام خانه كه بهش مي‎گويم. ابراهيم از رو كبوترخانه جست مي‎زند پائين. سينه به سينه‎اش مي‎ايستم
- ابرام، كفترا دم سفيد...
هنوز حرفم تمام نشده است كه مي‎دود تو حرفم
- يقين گم شدن، آره؟
حالا ترديد ندارم كه كار خودش است
- خب، لابد تو ميدوني كجاس؟
شانه‎هايش را بالا مي‎اندازد
- من از كجا بدونم؟
از جلوم كنار مي‎كشد كه برود. بازويش را مي‎گيرم. سر بزرگش رو گردن باريكش لق مي‎خورد. دستها را چپانده است تو جيب نيمتنه. نيمتنه برايش گشاد است. تا زانويش مي‎رسد. چشمهايش نموك است. سرش عينهو نمدكهنة سياه چرك آلود است
- ببين ابراهم... من ديگه نميخوام كفتربازي كنم... حتي اگر بتوني بفروشيشون، ازت ممنون ميشم
ابراهيم ذوق مي‎كند. دور دهانش چين مي‎نشيند
- خب، اگه مشتري خوب واسه‎شون پيدا كردم، چي به من ميرسه؟
- تومني دوزار
- خوبه
قرار مي‎گذاريم كه كبوترها را بفروشد. آخر به دردم نمي‎خورد. من كه هميشه مي‎روم قهوه‎خانه و فرصت هوا كردنشان را ندارم. تازه اگر فرصت داشته باشم، كبوتربازي چه به دردم مي‎خورد؟
دندانهاي زرد ابراهيم بيرون مي‎افتد
- تا شب همه‎رو ميفروشم... الان ميبرمشون پيش جاسم
هميشه دلم مي‎خواسته است كبوترهام مثل كبوترهاي جاسم باشند. علي‎الخصوص آن جفت "مسكي" كه وقتي ميل مي‎كشند و اوج مي‎گيرند و بنا مي‎كنند به معلق زدن، چه غوغائي تو دل آسمان بپا مي‎كنند
- اما ابرام، حضرت عباس مابين
ابراهيم سرگنده‎اش را تكان مي‎دهد
- حضرت عباس مابين
تاخت برمي‎دارد به طرف اتاق و باگوني برمي‎گردد و تا چشم به هم مي‎زنم، خم مي‎شود و مي‎رود تو كبوترخانه. يكهو دلم مي‎گيرد. پشيمان مي‎شوم. انگام دلم نمي‎خواهد كبوترهام را بفروشم. مي‎خواهم از خانه بزنم بيرون. پاهام ياري نمي‎كند. چندك مي‎زنم جلو در كبوترخانه. نر "حبشي" تو چنگ ابراهيم است. سياه سياه است. مثل پركلاغ مي‎ماند. چشمهاش قرمز است. انگار نگاهم مي‎كند. انگار غمگين است. نوكش به قاعدة يك گندم كاروني است. تو آسمان چه محشري بپا مي‎كند و چه برافاده مي‎شود وقتي كه سينه را پف مي‎كند و دمش را مثل جارو باز مي‎كند و دور ماده‎اش مي‎گردد و بغبغو مي‎كند. حتي از كبوترهاي جاسم هم بهتر است.
ابراهيم، نر "حبشي" را مي‎اندازد تو گوني. حيوان پرپر مي‎كند و آرام مي‎شود. غوغو تو گلويش شكسته مي‎شود. صداش غمگين است. دلم مي‎خواهد بزنم زير گريه. بلند مي‎شوم، به دوچرخه تكيه مي‎دهم و ابراهيم را صدا مي‎كنم. صداي ابراهيم مثل جيك جيك چرخ ريسك است
- چيه خالد؟
- بيا بيرون بهت بگم
- بيام بيرون؟
- آره
- پشيمون شدي؟
از كبوترخانه مي‎آيد بيرون. دست مي‎گذارم روشانه‎اش
- ببين ابرام، پشيمون شدم. حالا بذا بمونن
ابراهيم بغ مي‎كند
- ولي ابرام، من سر حرفم هسم. يعني كه، منو، تو شريك حسيم. تو آب و دونه‎شون بده تا هروخ كه فروختيمشون، نصف تو، ‌نصف من چهرة ابراهيم باز مي‎شود
- اما حضرت عباسي‎ها
- حضرت عباسي
با هم دست مي‎دهيم. نرحبشي را از تو گوني بيرون مي‎آورم و رهاش مي‎كنم. حيوان بي‎اينكه ناخن به زمين بزند، پرمي‎كشد و بالا مي‎رود. تق تق بالهاش غم را از دلم مي‎راند. نر حبشي بنا مي‎كند به اوج گرفتن و معلق زدن. حالا خيالم راحت است كه ديگر ابراهيم كبوترهام را نخواهد دزديد.
*
*
يك هفته بيشتر است كه امان آقا راديو خريده است. يك راديو (جي-ئي-سي) كه از يك يخدان كمي كوچكتر است. عجب برق مي‎زند. روزي چند دفعه پاكش مي‎‎كند. قهوه‎اي سير است، گاهي هم انگار آلبالوئي مي‎زند. بلورخانم، لبه‎هاي پارچة حرير آبي رنگي را تورسفيد دوخته است كه بيندازد رو راديو. رنگش اصلاَ با رنگ راديو نمي‎خواند.
از آن وقت كه راديو آمده است تو قهوه‎خانه وضع كلي فرق كرده است. حبس صوت از اعتبار افتاده است. جعبة‌حبس صوت را با بوق بزرگ سبز رنگش گذاشته‎ايم تو اتاق خلوت امان آقا كه ديوار به ديوار انبار است. حالا كارگران نفت بيشتر مي‎آيند قهوه‎خانه كه به خبرهاي راديو گوش بدهند. گاهي،‌ وقتي خبرها تمام مي‎شود، دور هم مي‎نشينند به گفتگو كردن. آتش جان محمد از همه‎شان تيزتر است. حالا،‌ پولش يواش دارم از حرفهايش سردر مي‎آورم. مثلاَ حالا ديگر مي‎دانم كه «استعمارگر» چه معني مي‎دهد و مي‎دانم معني‎اش آنطورها نيست كه من و ابراهيم فكر مي‎كرديم. به حرف ابراهيم خنده‎ام مي‎گيرد
- نفت بخوره كه بهتره تا خون آدميزاد بخوره
بيدار، همة كلماتي راكه به ذهن سپرده بودم تا از شفق بپرسم، برايم معني كرده است
- ببينم بيدار، نوشتة رو اون كاغذا چه معني ميده؟
برايم با حوصله شرح مي‎دهد
- خب، پس اينا كه رو ديوارا نوشته شده، چه معني ميده؟
باز برايم شرح مي‎دهد
حرفهاش عجيب و غريب است. نه كه خيلي عجيب و غريب؟... من تا حالا اينها را نفهميده‎ام. بايد خيلي حواسم را جمع كنم تا ملتفت شوم چه مي‎گويد. تازه بعضي از حرفها را دوباره و سه باره هم برايم مي‎گويد.
- مجلس از رئيس دولت پرسيده كه چرا انگليسيا نصف پول نفتو بايد بابت ماليات كم كنن؟ رئيس دولت جواب داده، خب حقشونه، بايد كم كنن... و بعد، بازم گفته، حالا فرض كنين به جاي خمس كم مي‎كنن.
به بيدار مي‎گويم
- ولي به گمون‎ من، فقط اولاداي پيغمبر هسن كه بايد خمس بگيرن... انگليسيا كه تازه كافرم هسن
بيدار، لبخند مي‎زند و برايم شرح مي‎دهد. از حرفهايش دستگيرم مي‎شود كه رئيس دولت با انگليسيا ساخت و پاخت كرده است
- ببينم بيدار، اصلاَ اين رئيس دولت كي هس كه اينجوري شلتاق ميكنه و هيچكس‎م نيس كه از پسش برآد
باز برايم حرف مي‎زند كه تا حسابي شيرفهم شوم
حالا، از حرف‎هاي جان محمد سردر مي‎آورم. اگر پاش بيفتد باهاش اختلاط هم مي‎كنم
- ببينم جان محمد،‌ شنيدم كه انگليسيا ميخوان به ما كمك كنن
چشمهاي جان محمد باز مي‎شود. زل مي‎زند به چشمهام
- انگليسيا؟
و بعد يكهو حرفش را برمي‎گرداند
- كي اينارو به تو گفته؟
باورش نمي‎شود كه از اين حرفها بزنم
- بيا جلوتر ببينم
جلوتر مي‎روم
- هميشه يادت باشه كه انگليسيا سرفبر پدرشون‎م بدون منظور فاتحه نميخونن.
بيدار معلم است. آنطورها كه فكر مي‎كردم، كم سن و سال نيست. دو سالي هست كه معلم است. سربازي هم رفته است. يعني كه افسر احتياط بوده است. سنش از بيست و چهار بالا مي‎زند، ولي جان به جانش كني،‌ قيافه‎اش از بيست بيشتر نشان نمي‎دهد. نشاني مدرسه‎اش را دارم. نشاني خانه‎اش را هم دارم. كلاس سوم و چهارم درس مي‎دهد. تو هركلاس هفتاد نفر بيشتر چپانده‎اند
- ببين خالد، آئين‎نامه ميگه كه هركلاس بايد سي تا شاگرد بيشتر نداشته باشه
يك بار رفتم مدرسه ببينمش. باهم رفتيم سركلاس. بچه‎ها مثل خرما به هم چسبيده بودند. بعضيها تو تاقچه نشسته بودند. بعضيها رو زمين چندك زده بودند و رو هر ميز، به جاي سه نفر، شش نفر به هم چسبيده بود. سر و وضع هيچ كدامشان از ابراهيم يا حسني بهتر نبود
- من بعضي از اين بچه‎ها رو مي‎شناسم كه صبح چيزي نميخورن و ميان مدرسه، فوقش به چاي شيرين با يه تكه نون بيات، اونم اونائي كه دستشون به دهنشون ميرسه
بيدار زير بازويم را مي‎گيرد و از كلاس مي‎زنيم بيرون
- خالد امشب بيا كارت دارم
تو فكر آنوقتها هستم كه مي‎رفتيم مدرسه
- شنيدي چي گفتم؟
- ساعت چند؟
- ساعت هشت
هنوز آفتاب هست كه از قهوه‎خانه مي‎آيم بيرون. تا برسم خانه غروب مي‎شود. شام مي‎خورم و بلند مي‎شوم. مادرم مي‎پرسد
- كجا ميري خالد؟
- زود برمي‎گردم
مادرم جلو لامپا نشسته است و سوزن مي‎زند. هيچوقت تمامي ندارد. جميله دارد با چاي شيرين نان مي‎خورد. انگار مادرم دلواپس است. كمتر اتفاق افتاده است كه شبها از خانه بروم بيرون. نگاهم مي‎كند و بازسرش را مي‎اندازد پائين و سوزن مي‎زند.
هوا سرد است. گونه‎هام را تيغ مي‎كشد. بيدار تو دكان «جگركي» چلاب منتظرم است. چهارنفر نشسته‎اند و با اشتها جگر مي‎خورند با پياز و ترشي فلفل. بيدار لقمه را قورت مي‎دهد و مي‎گويد
- بيا تو خالد
مي‎روم تو دكان و كنار بيدار مي‎نشينم. دكان آنقدر فسقلي است كه پنج – شش نفر بيشتر جا نمي‎گيرد. ولي تا دلت بخواهد تميز است. سينيها، ليوان‎ها و بشقاب‎ها همه برق مي‎زنند. تو دكان فقط يك نيمكت هست با دو صندلي و دوميز كوچك. يك ميزهم زير منتقل آتش هست. هرم آتش به آدم كيف مي‎دهد؛ چلاب ريزه نقش است. سبيلش از دو طرف دهانش پائين ريخته است. نگاهش تيز است. مثل دو حبه آتش مي‎سوزاند. بازهم او را ديده‎ام. تو بزن بهادري اسم و آوازه‎اي دارد. فرز و چابك است. دل شير دارد.
- جگر مي‎خوري؟
بيدار است كه مي‎پرسد
- نه، شام خوردم
رو نيمكت زيلو انداخته‎اند. لب زيلو به زمين نمي‎رسد. نگاهم مي‎افتد زير نيمكت. چند قوطي رنگ هست و چند قلم مو. بيدار ملتفت مي‎شود
- به چي داري نيگا مي‎كني؟
اشاره مي‎كنم به قوطيهاي رنگ. بيدار لبخند مي‎زند
- اينجا پاتوق بعضي از بچه‎هاس. رنگ و قلم مو ميذارن برا آخر شب
همه چيز دستگيرم مي‎شود
- تعجب كردي؟
سرتكان مي‎دهم. نمي‎دانم كه تعجب كرده‎ام يانه. تنها به نظرم رسيد كه چلاب بايد آدم تو داري باشد. از بيدار مي‎پرسم
- لابد اينام كه دارن جگر مي‎خورن، همونان كه ميباد روديوار، شعار بنويسن؟
- نه
محكم نمي‎گويد. انگار اشتباه نكرده‎ام. نگاهشان مي‎كنم. دارند با اشتها غذا مي‎خورند. به نظرم مي‎آيد كه آدمهاي تو دار و مرموزي هستند. بيدار شامش را خورده است. بلند مي‎شود
- بريم
ازش مي‎پرسم
- كجا؟
- جائي نميريم
اشاره مي‎كند به بيرون
- همينجا
از دكان چلاب مي‎زنيم بيرون. هوا سرد است. تو دكان از هرم آتش گرم بود. بيدار يك كيف قهوه‎اي رنگ دارد كه به دستش سنگيني مي‎كند. كمي دورتر از دكان چلاب مي‎ايستد. هردو پناه ديوار هستيم. تاريك است و هيچ كس تو خيابان نيست. حرفهاي بيدار به گوشم مي‎نشيند
- خيال مي‎كنم كه حالا ديگه ميتونم به تو اعتماد كنم
از حرفش لذت مي‎برم. احساس مي كنم كه مثل يك آدم بزرگ، به حساب آمده‎ام. چيزي نمي‎گويم. باز، بيدار است حرف مي‎زند
- توامشب ميتوني با ما همكاري بكني؟
دلم شروع مي‎كند به زدن. شقيقه‎هام هم همينطور. يكهو داغ مي‎شوم
- چيكار بايد بكنم؟
چند لحظه سكوت مي‎كند. بعد خيلي آرام مي‎گويد
- ميخوام صدتا اعلاميه بهت بدم كه بندازي تو خونه هاي خيابون حكومتي. از اول خيابون تا آخر اسفالت
گلو وسق و دهانم خشك شده است. انگار نمي‎توانم حرف بزنم
- ولي خالد، هيچكه نباد ملتفت بشه كه چكار داري مي‎كني
سرتاسر خيابان پرنده پر نمي‎زند. جا به جا، چراغهاي برق خاموش است. بيشتر جاهاي خيابان تاريك است. باد سرد به مغز استخوان نيش مي‎زند. اين يك ماهي كه بيدار آشنا شده‎ام، كمتر شفق را ديده‎ام. يعني كمتر رفته‎ام سراغش ولي بفهمي نفهمي دستگيرم شده است كه شفق دوستانش كارهائي مي‎كنند كه انگار بوي خوشي ندارد.
- چرا ساكت شدي؟
بيدار است كه مي‎پرسد
- آخه... اينا مگه چيه كه هيچكه نبايد ببينه
آهسته مي‎گويد
- مربوط به نفته
بي اين كه به حرفش فكر كنم مي‎گويم
- خيلي خب، باشه... ولي چرا كسي نبايد بفهمه
حالي ام مي‎كند كه دولت از اين اعلاميه‎ها خوشش نمي‌‎آيد و اگر پليس ببيند دستگيرم مي‎كند و بعد، جايم تو زندان است. فكر مي‎كنم كه پندار هم بايد همچين كارهائي كرده باشد.
صداي بيدار است
- خب، چي ميگي؟
نمي خواهم بگويم "نه" . انگار دلم مي‎خواهد از لج غلامعلي‎خان هم كه شده، با بيدار همكاري كنم. از لج آن گروهبان كوتاه قامت كه تو دالان كلانتري زد بيخ گوشم و پرت شدم و سرم به ديوار كوفته شد... و تازه وقتي كه اينطور به من اعتماد كرده باشند،‌ از مردانگي دور است كه كمكشان نكنم
- خيلي خب بيدار، بده به من
از تو كيف، يك دسته كاغذ بيرون مي‎آورد و مي دهد به دستم
- قايمش كن
بستة اعلاميه را مي‎گذارم رو شكمم، زير كمربند و دكمه‎هاي نيمتنه را مي‎بندم
- ميدوني چه وخ بايد شروع كني؟
ازش مي‎پرسم كه چه وقت
- درست سرساعت نه اولين اعلاميه رو بايد تو اولين خونة‌ خيابون حكومتي بندازي
- چرا حالا نه!
- چون بقيه‎م سرساعت نه شروع ميكنن. بايد همه شروع كنين و خيلي زود، همه باهم تموم كنين
- بقيه‎م تو خيابون حكومتي هسن؟
- تو همة‌ خيابوناي شهر. فقط يكيشون تو خيابون حكومتيه كه از آخر اسفالت شروع ميكنه
ازش مي‎خواهم حالي ام كه چرا همه باهم بايد شروع كنيم
- آخه اگه تو زودتر كارتو شروع كردي ممكنه ملتفت بشن و بقيه رو كه بعد از تو شروع ميكنن بگيرن. ولي وختي همه باهم شروع كردين و همه باهم تموم كردين، كمتر دستشون به جائي بند ميشه.
دست همديگر را مي‎فشاريم
- موفق باشي
و از بيدار جدا مي‎شوم.
ناگهان تنم به لرزه مي‎افتد. دندانهام روهم بند نمي‎شود. انگار تب توبه گرفته‎ام. حسابي داغ مي‎شوم. بعد يخ مي‎كنم. آب دماغم راه افتاده است. درازاي خياباني را كه نيمه تاريك است مي‎گذرم. مي‎رسم به قهوه خانه مرشد. تاكمر كش خيابان حكومتي راهي نيست ولي تا اول خيابان حكومتي ده دقيقه بيشتر راه است. مي‎روم تو قهوه‎خانه. ناصردواني نشسته است و قليان مي‎كشد. هنوز صداي ورقه‎هاي دومينو نيفتاده است. چندتائي نشسته‎اند و بازي مي‎كنند. ناصر دواني صدام مي‎كند
- كجا بودي؟
- از قهوه خونة‌ امان آقا ميام
بعد ازش مي‎پرسم كه ساعت چند است. به ساعت نگاه مي‎كند
- بيس دقيقه به نه مونده
از قهوه‎خانه مي‎زنم بيرون. تا برسم به اول خيابان حكومتي، چندبار داغ مي‎شوم و باز يخ مي‎كنم. به اول خيابان حكومتي كه مي رسم مي ايستم. تا چشم ياري كند، درازاي خيابان حكومتي را نگاه مي‎كنم. سرتاسر خيابان روشن است. حتي يك چراغ خاموش هم ندارد. مرد دراز قامتي از كنارم مي‎گذرد. قوز كرده است. ازش مي پرسم ساعت چند است. با اكراه دستش را از جيب پالتو بيرون مي‎آورد و به ساعت نگاه مي‎كند
- نه
- درس نه؟
- دو دقيقه مونده
مرد دراز قامت راه مي‎افتد. چند لحظه ديگر بايد شروع كنم. دستم سر مي‎خورد زير نيمتنه‎ام. بعد مي‎لغزد زير پيراهن. اعلاميه‎ها را لمس مي‎كنم. به اولين خانه نگاه مي كنم، لاي درش باز است. چراغ سردر خانه روشن است. يكي از اعلاميه‎ها را مي‎كشم بيرون. تاش مي‎كنم. مرد دراز قامت صد ذرعي دور شده است. راه مي‎افتم. تنم مي لرزد. اطراف را نگاه مي‎كنم و اعلاميه را از لاي در مي‎اندازم زير دالان و فرز رد مي‎شوم.
*
*
كار تمام شده است. خيلي راحت و خيلي آسان. فقط چند بار صداي پا شنيدم. ايستادم تا رهگذر كمي دور شود و دوباره كارم را از سر گرفتم. تيز مي‎روم به طرف خانه. رو عتابة‌ درخانه‎مان چند اعلاميه افتاده است. به صرافت مي‎افتم كه يكي از اعلاميه‎ها را بردارم و ببرم تو اتاق و بخوانم. خم مي‎شوم و يك برگ برمي دارم. مي‎روم تو خانه. امان‎آقا آمده است. از آنوقت كه تو قهوه خانة‌ امان آقا، حبس صوت، جايش را به راديو داده است وضع خيلي فرق كرده است. مشتريها بيشتر شده اند. بخصوص كارگران نفت كه انگار وقت اخبار، مويشان را آتش مي‎زنند.
مادرم هنوز نشسته است و سوزن مي‎زند. مي نشينم جلو لامپا و اعلاميه را مي‎خوانم.
*
*
صنم، مچ بانو و ابراهيم را تو كاهداني رحيم خركچي گرفته است. يكهو هجوم برده است تو كاهداني و تنكة‌ بانو را كه كنارش بوده تابيده است و جست زده است تو حياط و تنكه قرمز رنگ و كثيف و گل گشاد بانو را مثل پرچم رو دست گرفته است و تكان داده است و "كل" زده است كه بيائيد ابراهيم داماد شد.
چند روز و چند هفته زاغ سياهشان را چوب زده است، خدا مي‎داند؟!
ابراهيم كه هوا را پس مي‎بيند، مثل تير شهاب از كاهداني مي‎پرد بيرون و مي‎زند به چاك. بانو، دامنش را مي‎كشد رو زانوهاي كوره بسته و تو كاهداني چندك مي‎زند. خواج توفيق دستپاچه مي‎شود. آفاق مثل گرگ هيجوم مي برد و به صنم و تنكة‌ بانو را از دستش مي‎گيرد. بعد، هجوم مي برد تو كاهداني و گيس بانو را مي گيرد و كشان كشان مي‎كشدش تو اتاق و تا مي خورد، با انبر به خوردش مي‎دهد. بانو، لام تا كام نمي‎گويد. حتي گريه هم نمي‎كند و حتي اظهار پشيماني هم نمي‎كند.
ابراهيم شب نمي‎آيد خانه. رفته است پيش خالق و چينووق.
حالا، آفاق با صنم، شده است كارد و پنير. هرچه از دهانش بيرون بيايد، بار صنم مي‎كند
- زنيكة بي حيا، يادش رفته وختي كه جوون بود هرروز از زيرلنگ چن تا نره خر در مي‎رفت
صنم دستگيرش شده است كه بدغلطي كرده است. دستگيرش شده است كه از پس آفاق برنمي‎آيد. حالا غرضش چه بود كه اين رسوائي را به بار آورد و خودش را با آفاق درگير كرد خدا عالم است.
صنم كوتاه آمده است ولي آفاق دست بردار نيست. هروقت دستش برسد، چه بي مناسبت و چه با مناسبت، چندتائي لنتراني بار صنم مي‎كند
- زنيكة شليته به سر اونقد بغل بلم چيا خوابيد تا كه شوور پفيوزش دق مرگ شد، حالا واسة‌ دختر من دستكودنبك درمياره
هرچه صنم خودش را به كر گوشي بزند باز انگار به انگار.
ابراهيم زده است به سيم آخر. شبها، پيش خالق و چينووق مي‎خوابد و روزها همراهشان مي‎رود به دله دزدي. به گمانم همين روزهاست كه سر و كارش به كلانتري بكشد.
رحيم خركچي به فكر افتاده است كه زن بگيرد
- اگه كسي بالاسر حسني و ابرام نباشه خراب ميشن...
ولي ابراهيم، به گمان من، همين حالاش هم خراب است.
- ... وانگهي، زمستون، آدم وختي شب مياد خونه، دلش ميخواد اتاقش گرم باشه، آتشي و كتري آبجوشي باشه. داش ميخواد دو پياله چاي باشه... وانگهي، من كه نميتونم وصله پينه كنم، من كه نميتونم ظرف بشورم.
زن ها بنا كرده اند پچ پچ كردن
- خدا بدور. هنوز كفن ننه حسني خشك نشده
- خاك عالم بسرم... هنوز بوي تن خدا بيامرز تو اتاقه
رحيم خركچي، آخر شب مي رود و ابراهيم را تو اتاق خالق و چينووق، خفت گير مي‎كند. دستها و پاهايش را با طناب مي‎بندد و كولش مي‎كند و مي‎آوردش خانه و مثل مشك آب، به ميخ طويله‎اي كه به ديوار كوفته است آويزانش مي‎كند و با تركة‌ انار، كفلش را مي كوبد و بعد كه خوب آش و لاشش مي‎كند، مي‎گذاردش همين طور به ميخ طويله تا صبح آويزان باشد. ولي مگر اين حرفها به خرج ابراهيم مي‎رود.
دوباره، روز از نو، روزي از نو.
همچين كه از ميخ طويله مي آوردش پائين و همچين كه فرصت پيدا كند، قلنگ را مي‎بندد و د بروكه رفتي به سراغ خالق و چينووق و باز، روز از نو، روزي از نو،‌ مي افتد به پرسه زدن تو خيابانها
- عمو، يه پاكت سيگار گرگان بده
بستة ‌سيگار را از دست دكاندار مي‎گيرد، با حوصله بازش مي‎كند، سيگاري مي‎گيراند و بعد، سرش مي اندازد پائين و راه مي افتد. صداي دكاندار بلند مي‎شود
- اوهوي پسر، پول سيگارو ندادي
ابراهيم سر برمي‎گرداند و به دكاندار، زبان مي‎كشد. دكاندار عصباني مي‎شود و از دكان مي‎زند بيرون. ابراهيم پا مي گذارد به فرار. دكاندار فحش مي‎دهد و دنبالش مي‎كند. خالق دخل را مي‎زند. ابراهيم بستة‌ سيگار را پرت مي‎كند و مي‎زند به چاك.
ابراهيم ديگر به هيچ صراطي مستقيم نيست.
زني را كه رحيم خركچي پيدا كرده است، بيوه ايست چهل و پنج ساله
زنها، جد و آبادش را هم كشف كرده‎اند. بلند قد است. مشاطه است. بند مي‎اندازد
- خدا بدور، از اون ارقه هاي روزگاره كه معلوم نيس چطور به تور مش رحيم خورده
- خواهر، تازه اونجورم كه منو و تو شنيديم نيس. ميگن دلال محبت‎م هس
- دهتا نم كردة جفت و تاق م داره
- ميگن يه روزي خونه دارم بوده
رحيم خرگچي، يك جفت ملكي تازه و يك نيمتنة‌ نيمدار، از بازار حراج خريده است.
*
*
پدرم نوشته است "... تو كويت پول هست ولي باخفت و خواري..." نوشته است "... آدم خيال مي‎كندكه عربها نوكر فرنگيها هستند و تو نوكر عربها. چنان باد به غبغب مي‎اندازند و چنان خيزران به سر و كولت مي‎كوبند كه انگار نه انگار آدمي..." نامه را مي خوانم و تا مي‎كنم و مي‎دهم به دست مادرم. مادرم حرف نمي‎زند. نگاهش به گلهاي آتش تو منقل است. اتاق گرم است. بوي چاي تازه دم آمده، اتاق را پر كرده است.
مادرم مي‎گويد
- انگار عموبندر از مسجد اومده
از پاي منقل بلند مي‎شوم. شال گردن شير شكري رنگ را مي پيچم دور گردنم. نيمتنه‎ام را مي‎كنم تنم و از اتاق مي‎زنم بيرون.
عمو بندر، لاي همة‌ درزهاي اتاقش را كنه چپانده است. ما، درزهاي دروپنجرة اتاقمان را با پنبه پر كرده‎ايم. محمد ميكانيك با كاغذ سيماني و قير.
اتاق عموبندر به اندازه يك قبر است. عوضش زمستان زود گرم مي‎شود.
عمو بندر، چندك زده است كنار كلك . كلاهش كنارش است. دارد شلوارش را وصله مي‎كند. پتو را انداخته است رو دوش و لبه هايش را برگردانده است روپاهاش. بهش سلام مي‎كنم. سرش را بالا مي گيرد و مي‎گويد
- عليك السلام پسرم
مي‎نشينم روبرويش. سقف و در و ديوار اتاقش از دود تاپالة‌ نيمسوز سياه شده است
- برات چاي بريزم؟
- نه عموبندر، ممنونم
شلوار را مي‎گذارد زمين و براي خودش چاي مي ريزد. استكان چاي را هم مي‎زند و مي پرسد
- از بابا چه خبر؟
بهش مي گويم
- بحمدالله خوبه
- الحمدالله
باز مي گويم
- همين يه ساعت پيش، لطفي سفيد كار اومد. از كويت اومده
- خب؟
- از بابا خط آورده
مي گويد جوابش را كه نوشتي از قول من هم بهش سلام برسان.
بهش مي گويم.
- عموبندر، طلب شمارم فرستاده
قلپ چاي را قورت مي‎دهد. سرش را مي‎اندازد پائين. شلوار را مي‎كشد رو زانوها و آرام مي‎گويد
- من عجله‎اي ندارم... اگه احتياج دارين حالا باشه تا وختي خودش برگرده
- خيلي ممنونيم عموبندر... يه مختصري‎م برا خرجيمون فرستاده باز استكان را پر مي‎كند چاي. اين بار قطره قطره چاي مي مي‎مكد
- آخه ميدوني؟... من حالا به پول احتياج ندارم. اموراتم با يه گرده نون و يه پياله چاي ميگذره
تو تاقچه بالاي سرش، شمايل حضرت علي به ديوار چسبيده است. بهش مي‎گويم
- ولي عموبندر، بچه‎هاي دخترت...
نگاهم مي‎كند. مي‎رود تو حرفم
- حالاكو تا شب عيد
عموبندر تكيده‎تر شده است. پيرتر شده است. اين چند ماه اخير، همچين فرصتي دست نداده بود كه عموبندر را خوب نگاه كنم. گردنش از لاي يقة فرنج كهنة نظامي بيرون زده است. خشك خشك است. انگار گردن مرغ زنده‎اي كه پرهاش را كنده باشي.
پول را مي‎گذارم رو متكا كه زيردستش است. يك صدوبيست تومان است. پدرم از ميرزانصرالله هم قرض كرده است. ساعتش را هم فروخته است. سماور ورشو را هم فروخته‎ايم. وقتي كه رفت كويت، پنج روز بعد،‌ مسقنة مسي را هم فروختيم.
رنگ شمايل پريده است. شده است رنگ ديوار كاهگلي. عموبندر، بار شلوار را مي‎گذارد زمين، چپق را پر مي‎كند،‌ پك مي‎زند و نگاهم مي‎كند. بعد، همراه دود كه از دهانش بيرون مي‎آيد حرف مي‎زند
- تف به اين روزگار...
آسمان مي‎تركد. از غروب، موج ابر تيره رنگي آمده است و بالاي شهر لنگر انداخته است.
- تف به اين روزگار. زمستون سررسيده و اوسا حداد تو ولايت غربت. تف.
دلم مي‎گيرد. دست عموبندر سر مي‎خورد، پول را از رو متكا برمي‎دارد و مي‎گذارد تو آستر كلاه.
باز به چپق پك مي‎زند. باز نگاهم مي‎كند و حرف مي‎زند
- ولي پسرم، يادتون باشه كه هروخ احتياج داشتين بگين. اصلاً از عموبندر رو درواسي نكنين
كز مي‎كنم رو منقل. از لاي درزهاي در باد مي‎دود تو اتاق. به عموبندر نگاه مي‎كنم. هميشه ريش سفيدش را حنا مي‎بندد. شاربش را قيچي مي‎كند. ريشش از يك قبضه بلندتر نمي‎شود. شرعي است. رنگ چشمان عموبندر كدر است. حرف مي‎زند
- ميدوني خالد. از آدم تو دنيا، فقط يه بدي ميمونه و يه خوبي... همه بايد سرشونو بذارن رو سنگ لحد. هيچكس‎م از يه كفن بيشتر نميبره
- عموبندر، هيچوخ محبت شما رو.....
حرفم را مي‎برد
- آخه پسرم، اگه ما آدماي يه لاقبا به همديگه كمك نكنيم، كي به دادمون ميرسه؟
از حرف عموبندر دلم مي‎لرزد. انگار بيدار است كه رفته است تو جسم عموبندر و انگار بيدار است كه با حرفها و اصطلاحات عموبندر حرف مي‎زند
- ميدوني خالد؟... ماها خودمون بايد به فكر خودمون باشيم...
گونه‎هاي بي‎خون بيدار رنگ مي‎گيرد
- ... بايد متحد بشيم، جدا جدا هيچكاري از دستمون برنمياد. خرد ميشيم،‌ نابود ميشيم، بايد به همديگه جوش بخوريم،‌ مته آهن، مته فولاد...
عموبندر حرف مي‎زند
- بايد پشت هميدگرو داشته باشيم، بايد زيربال همديگرو بگيريم كه از پا نيفتيم
دلم مي‎لرزد
- ممنونم عموبندر... حالا كه احتياج نداريم. ولي اگه لازم شد چشم، ازتون مي‎گيريم
باز براي خودش چاي مي‎ريزد. براي من هم مي‎ريزد. نمي‎توانم دستش را پس بزنم. چاي، داغ داغ است. كلك مملو از آتش است. چاي طعم آب حنا مي‎دهد. حالا عموبندر بنا كرده است به حرف زدن. انگار دلش پر است. انگار منتظر بوده است تا كسي بيايد و بنشيند پاي حرفش كه خوب دلش را خالي كند. بيشتر از دخترش حرف مي‎زند. ازنوه‎هايش كه اگر زنده است براي آنها زنده است
- ... اگه زحمت مي‎كشم، اگه صب تا شب جون مي‎كنم و آت و آشغال مردمو جم مي‎كنم كه صنار - سه‎شاي دستمو بگيره، همه‎ش واسه خاطر اوناس
مي‎گويد كه ديگر از خودش گذشته است. خودش آردش را بيخته است و الكش را آويخته است. يكهو،‌سخت دلش هواي ديدن نوه‎هايش را مي‎كند
- نميدوني خالد، دلم براشون يه ذره شده... خيلي دلم ميخواد كه چن‎روزي مرخصي بگيرم و برم ببينمشون... ولي خالد، وختي آدم دولت باشي، ديگه آدم خودت نيستي...
صداي عموبندر رگدار است. خواب زده است. خسته است
- ... همة عمرمو نوكري دولت كردم كه چي؟... جوونيمو تلف كردم كه چي؟... تو خيال مي‎كني كه دولت به فكر آدماي يه‎لا قباس؟... اصلاً خيال مي‎كني قدر زحمت آدمو ميدونه؟... تف!
دل عموبندر، انگار ورم كرده است. از حرفهايش دستگيرم مي‎شود كه نظرش از "دولت" برگشته است.
روزگاري بود كه وقتي حرف از "دولت" مي‎زد، چشمهاي تارش رنگ مي‎گرفت. تو چشم آدم نگاه مي‎كرد و سنگين حرف مي‎زد
- خب، هرچي باشه من آدم دولتم. دولت‎م كه چوب باقلا نيس
ولي از آن روز كه تو بازار قصابها پولش را زدند و رفت كلانتري كه پهن بارش نكردند،‌ رأيش از "دولت" برگشت و حرفهايش عوض شد.
پكهاي چارواداري عموبندر، اتاقك را از دود انباشته است. باد، لنگه‎هاي در را تكان مي‎دهد و از هم بازشان مي‎كند. از جا بلند مي‎شوم. مي‎گويد
- زحمت نكش، خودم مي‎بندمش
- نه عموبندر، ميخوام برم
بلند مي‎شوم و از اتاق مي‎زنم بيرون.
حياط ساكت است. آسمان تيره است. الاغها زير سايبان فرت و فرت مي‎كنند. مي‎روم تو اتاق و چندك مي‎زنم كنار منقل. مادرم مثل هميشه زمزمه مي‎كند و سوزن مي‎زند. هيچوقت تمامي ندارد. عينهو پالان خردجال كه تا از اين طرف درزش را بگيري ازآن طرف در رفته است. جميله دارد نماز مي‎خواند. يكهو لاي لنگه‎هاي در باز مي‎شود. پردة كرباسي كنار مي‎رود و پسرخاله رعنا مي‎آيد تو
- خاله گل سلام
مادرم جوابش مي‎دهد.
غلام، چارپايه را از سه كنج اتاق مي‎آورد و مي‎گذارد كنار منقل و مي‎نشيند. رو به من مي‎كند و حالم را مي‎پرسد. بعد، دستهايش را به هم مي‎مالد
- عجب سرده
اصلاً دلم نمي‎خواهد پاش حرف بزنم.
دگمه‎هاي پالتو نظامي را باز مي‎كند. مادرم برايش چاي مي‎ريزد. استكان را مي‎گيرد، دوحبه قند مي‎اندازد تو دهان و با لپ پر مي‎گويد
- خاله گل، فردا ميري خونه جناب سرهنگ؟
يكهو ازكوره در مي‎روم. براق مي‎شوم تو سينة غلام و بهش مي‎گويم
- اگه شستن رخت و ملافه‎هاي مردم خوبه، چرا خاله رعنا خودش نميره اينكارو بكنه؟
چشمان غلام گرد مي‎شود. دستش با استكان چاي دم دهانش مي‎ماند. مادرم بهم چشم غره مي‎رود
- خالد، من كه به تو گفته بودم... خودم از غلام خواسته بودم، خودم بهش گفته بودم كه برام يه كاري پيداكنه
هنوز چشمان غلام گرد است. دستش مي‎آيد پائين. حرف كه مي‎زند، صداش مثل تازه بالغها كلفت است
- نميدونسم كه آقا بالاسرم شدي
دلم مي‎خواهد بلند شوم و بامشت به چانه‎اش بكوبم
- اگه نميدونسي،‌ پس حالا بدون، اينو هم بدون كه پدرم پول فرستاده. منم حقوق گرفتم و بدون كه ديگه هيچ لازم نكرده مادرمو ورداري ببري كلفتي اينو اونو بكنه... حالا حاليت شد؟
صداي پسرخاله رعنا از تك و تا مي‎افتد
- خيلي خب خالد، خيلي خب. هيچكه مجبورش نميكنه
تا بناگوش سرخ شده‎ام. مي‎كشم عقب، به ديوار تكيه مي‎دهم، زانوهام را تو بغل مي‎گيرم و چانه‎ام را مي‎گذارم رو زانوهام. هيچ دلم نمي‎خواهد تو چشمان تنگ پسرخاله رعنا نگاه كنم.
دوحبة ديگر قند به دهان مي‎اندازد وچاي را يكهو سرمي‎كشد.
مادرم ازش مي‎پرسد كه شام خورده است يا نه.
باز صداش رنگ و رونق مي‎گيرد
- خوردم... رفته بودم خونة جناب سرهنگ...
از خاله رعنا شنيده بودم كه قرار است پسرخاله برود فرشهاي جناب سرهنگ را بتكاند
- ... جاتون خالي فسنجون داشتن
حسابي از غلام لجم گرفته است. اگر دستم برسد قيمه قيمه‎اش مي‎كنم. كاش سرو كلة بلورخانم پيدا مي‎شد و حسابي حالش را جا مي‎آورد.
اگر بلند مي‎شد و دمش را مي‎انداخت رو كولش و مي‎زد به چاك، راحت مي‎شدم. اصلاً حوصلة ديدن ريخت منحوسش را ندارم.
رو چارپايه جابه جا مي‎شود و بي‎جهت به حرف مي‎آيد
- خب من از كجا بدونم كه عمو حداد پول فرستاده
مادرم بهش مي‎گويد كه حرفهاي مرا به دل نگيرد. حرف زدن غلام نرم شده است
- خب اين معلومه... پرواضحه كه وختي آدم محتاج نباشه نوكري مردمو نميكنه
جميله نمازش را خوانده است. حالا دارد چرت مي‎زند. مادرم به گيس نرم جميله دست مي‎كشد
- پاشو دخترم... پاشو بگير بخواب
جميله مي‎رود و دراز مي‎كشد. حرف پسرخاله رعنا عوض شده است
- هر روز برا آدم بي‎خودي خرج تراشي ميكنن. اصلاً فكر اينو نميكنن كه اون دهاتياي بدبخت از كجا بيارن... حالا باز بچه‎هاي شهر، باز من، خب اگه خودم نداشته باشم،‌ بحمدالله قوم و خويشا كه هستن، ‌خاله گل كه هست، عمو حداد كه هست... با بالاخره دوستي، آشنائي
مادرم سوزن مي‎زند، ساكت است. زمزمه نمي‎كند. نورلامپا چهره‎اش را سايه روشن زده است. لب پائينش آويزان است.
پسرخاله رعنا خم مي‎شود و براي خودش چاي مي‎ريزد. اگر مي‎توانستم، بلند مي‎شدم و استكان چاي را از دستش مي‎گرفتم و با اردنگي بيرونش مي‎كردم.
چاي را مزه مزه مي‎كند. بعد، باد به گلو مي‎اندازد و اداي سر گروهبان را درمي‎آورد
- غلام،‌ چرا پوتينات كثيفه؟
بعد، صداش پائين مي‎افتد
- سركار سرگروهبان،‌قوطي واكسم تموم شده
باز صداي سرگروهبان است. از چالة گلو حرف مي‎زند
- تموم شده؟... جريمه‎ت اينه كه دو قوطي واكس بخري و پوتينا همة گروهانو واكس بزني
- آخه سركار سرگروهبان چه خيال كردي؟... من اونقدا پول ندارم سركار سرگروهبان. تازه اگر بتونم با قرض وقوله كردن براخودم واكس بخرم كلي هنر كردم
- جريمة زبون درازيت‎م اينه كه از پول خودت يه جارو بخري وسه روز تمام، روزيم سه‎بار، آسايشگاهو جاروكني
غلام التماس مي‎كند. چشمان تنگش، تنگ‎تر مي‎شود. دور دهانش چين مي‎افتد
- آخه سركار سرگروهبان،‌ دستم به دومنت،‌ به من رحم كن،‌ من هيچكسو ندارم، اينهمه پول از كجا بيارم؟
چاي را تو چالة‌ دهان خالي مي‎كند و قورتش مي‎دهد
خب ديگه خاله گل،‌ سربازي اينه. "چرا" توش نداره "نميدونم" نداره. تا نفس بكشي بازداشتي. جواب بدي به خدمتت اضافه ميشه. از حق خودت دفاع كني، جات تو زندونه
هيچوقت از غلام اينهمه بدم نيامده است. حرف كه مي‎زند تمام تنم مي‎لرزد. انگار دارد گوشت تنم را مي‎جود.
غلام بلند مي‎شود. مادرم ازش مي‎پرسد
- كجا؟
مي‎گويد
- اومده بودم سلام عرض كنم
بعد، پابپا مي‎شود
- خب خاله گل... پس بحمدالله عمو حداد پول فرستاده!
مادرم بلند مي‎شود و مي‎رود بقچه را باز مي‎كند و بعد، برمي‎گردد و اسكناس تا شده را مي‎گذارد تو جيب پالتو غلام
- خاله گل خجالتم نده
مادرم مي‎نشيند
- قابل نداره
مي‎دانم كه از ده تومان كمتر نيست. هيچ‎ كس بهتر از من مادرم را نمي‎شناسد. دستش