خواب آلودم   یا درگیر مسخ نمی دونم توی کاغذ هام می گردم بدجوری نوشته هام با هام قهر کردن اخه دلیل نوشته شدنشون رو از دست دادن ازمن می پرسن چرا و پاسخی واسه اونها پیدا نمی کنم ... ختدم می گیره ... این منم که دارم قهقهه می زنم -یکی از آن طرف اتاق می گه تولدت مبارک- نمی دونم چرا منتظر این تلفن لعنتی ام اما هیچ خبری نیست خودم شماره می گیرم ...صدای بوق هاش رو از برم از این بوق های آزاد و اشغال متنفرم ... دوباره دیووونه می شم ، بارون بند اومده میرم بالای پشت بام از پیرمرد بام روبرویی خبری نیست امروز او هم یک کم مرده بود مثل بقیه ادم هایی که کمی میمیرند حالا بعضی توی فکر ما بعضی جلوی چشم ما ...

به اتق بر می گردم توی نت دنبال چیزی واسه خواندن می گردم چیزی که با آن لحظه ای آرام گرفت بوف کور بهترین گزینه است یا شاید نوشته ای از گابریل گارسیا مارکز نمی دانمم فعلا بهتر است همین را بچسبم تا آن را پیدا کنم ...شما هم یه نگاهی بندازید همین جا می ذارمش