همسایه ها  فصل دوم- 2

از پدرم نامه آمده است. درست، چهل و هشت روز است كه رفته است كويت. وقتي كه پدرم رفت كويت، شبها عجب دلگير شد. هنوز بوي تنش از اتاقش بيرون نرفته است. روفرش دراز مي‎كشم،‌ بوي توتونش دماغم را پر مي‎كند. چهل وهشت شب است كه جاش خالي است. وقتي كه دور هم مي‎نشينم، انگار كه صداي نمازخواندنش را مي‎شنوم و انگار كه تو اتاق خودش رو سجاده نشسته است و ورد مي‎خواند.
از پدرم نامه آمده است "… بحمدالله امروز، روز نهم است كه مشغول شده‎ام…" نامه، يك هفته تو راه بوده است. بس حالا، شانزده روز است كه پدرم كار مي‎كند. چشمان مادرم برق مي‎زند. برق اشك است. هوا سرد است. دور منقل نشسته‎ايم "… دلم برايتان تنگ شده است. عمر سفر كوتاه است …" بوي چاي دم آمده خوش است. اتاق گرم است، از گرماي منتقل و از گرماي چراغ سه ‎فتيله‎اي و از گرماي لامپا.
مادرم چاي مي‎ريزد. شبهاي سرد پائيز و شبهاي سرد زمستان،‌ پدرم كه بود و اگر حال و حوصله‎اي داشت، از زندگي خودش حرف مي‎زد. از آن وقتهاكه كلة سحر مي‎رفته است صحرا براي درو، كه از خردسالي يتيم شده است و نان بيار خانواده شده است و بعد كه شاگر آهنگر شده است و خاطره‎هاي ديگرش كه زندگي را چه سخت گذارنده است "... مزدم خوب است. روزي بيست و پنج روپيه..." مادرم حساب مي‎كند
- هرروپيه ميكنه هيجده ريال...
خوشحال است. نمي‎خندد، اما خوشحال است. از چشمهاش مي‎فهمم و از لبهاش كه روهم فشرده نيست.
شام خورده‎ايم. جميله به دهانم چشم دوخته است "... ناراحت نباشيد. جاي من خوب است. راحتم..." مادرم آه مي‎كشد "نماز را هيچوقت فراموش نكنيد. هيچوقت. پول كه گرفتم مي‎فرستم تا قرضها سبك شود..." چشمهاي جميله سنگين خواب است. صداي راديو ناصر دواني حياط را روسر گرفته است. هروقت باطريهاي راديو را عوض كند، دو – سه روزي همينطور است.
بلورخانم مي‎آيد تو اتاقمان. يك پاكت تخمه ژاپوني تو دستش است
- باز امشب رفته بيرون عرق خوري
بلورخانم مي‎نشيند كنار من. از آن وقت كه تو قهوه‎خانة امان‎آقا كاري مي‎كنم، انگار دلم نمي‎خواهد به بلورخانم دست بزنم. هميشه امان آقا جلو چشمم است
- بدو پسرم، يه قليون بده اونجا
چشمان ريز امان‎آقا به خنده نشسته است
- بدو پسرم، استكانا خالي رو جم كن
مادرم انگار بو برده است. به بلورخانم روي خوش نشان نمي‎دهد. جميله بشقاب مي‎آورد. بلور خانم، تخمه‎ها را مي‎ريزد تو بشقاب. بلور خانم طوري نشسته است كه زانويش به زانويم چسبيده است. به گمانم امشب باز از آن شبهائي است كه تا امان‎آقا از در خانه بيايد تو، تسمه را بكشد به جان بلورخانم. هرشب كه بيرون عرق بخورد، ردخور ندارد. اگر تا دم دماي صبح هم كه شده . بايد بلورخانم را به باد كتك بگيرد.
تخمه‎ها خوشمزه است. شور است. گلپرهم دارد. اين تخمه‎ها را فقط امان‎آقا مي‎داند از كجا بخرد. مادرم براي بلورخانم چاي مي‎ريزد. ناگهان فرياد ابراهيم با صداي راديو قاطي مي‎شود. راديو ناصردواني از صدا مي‎افتد. فرياد ابراهيم تيز و فلزي است. حالا صداي گرية حسني هم مي‎آيد. مادرم بلند مي‎شود و از اتاق مي‎رود بيرون. مي‎روم دنبالش. همة همسايه‎ها از اتاقهاشان زده‎اند بيرون.
مادرم بازوي حسني را مي‎گيرد
- چيه حسني؟... چي شده؟
گريه، راه گلوي حسني را بسته است
- مادرم ... مادرم مرد
نور زردرنگ فانوس مركبي، ديوارهاي اتاق رحيم خركچي را سايه روشن زده است. رحيم خركچي دور و برخود مي‎گردد. خودش را گم كرده است. حسني و ابراهيم، تو سرزنان، مي‎آيند تو اتاق. حسني خودش را رها مي‎كند رو جسد مادر. صنم بلندش مي‎كند و از اتاق مي‎بردش بيرون. بعد مي‎آيد و ابراهيم را مي‎برد.
رحيم خركچي چپقش را از پر شال مي‎آورد بيرون. دستهاش دنبال كيسه توتون مي‎گردد. دوباره چپق را مي‎زند پر شال. زن محمد ميكانيك راه اميد را مي‎بندد و نمي‎گذارد بيايد تو اتاق. زن رحيم خركچي طاقباز خوابيده است. لحاف زير تنش جمع شده است. دستهاش افتاده است دو طرف تنش. پوستش زردي مي‎زند. رگ دستهاش سبز تيره است. موي سرش به هم ريخته است. تارهاي سفيد زيادتر شده است.
رحيم خركچي، شال را از كمر باز مي‎كند. چپق مي‎افتد زمين. شال را باز مي‎كند و مي‎كشد رو جسد. مادرم ملتفت مي‎شود كه ايستاده‎ام گوشة اتاق. مي‎آيد و دستم را مي‎گيرد و از اتاق بيرونم مي‎كند
- برو پيش جميله
تو اتاق رحيم خركچي بوي همه چيز قاطي هم است. بوي نم، بوي جوشانده، بوي عرق تن، بوي غذاي سوخته و حتي بوي شاش.
از اتاق مي‎زنم بيرون. هوا سرد است. سوز دارد. چنان موذي است كه از لاي لباس راه باز مي‎كند و پوست را مي‎جزاند. خواج توفيق و كرمعلي و ناصر دواني و عمو بندر دورهم استاده‎اند. آفاق، حسني و ابراهيم را برده است تو اتاق خودشان. بانو ايستاده است دم در. خواج توفيق خودش را لاي چوخا پيچانده است. عمو بندر. يقة پهن پالتو نيمدار نظامي را بالا زده است. پالتو تا قوزك پاش مي‎رسد. سركوچكش تو يقة پالتو گم شده است. هاجر، بچة ريغماسي‎اش را چسبانده است رو سينه و جلو اتاق محمد ميكانيك ايستاده است. از سرما مي‎لرزد و با زن محمد ميكانيك حرف مي‎زند. صداشان را نمي‎شنوم اما جلو اتاق كه هستند و نور چراغ كه رو صورتشان افتاده است، لبهاشان را مي‎بينم كه تكان مي‎خورد. جلو همة اتاقها نور افتاده است رو خاك حياط. هوا خيلي تاريك است. سرد هم هست. صداي قطار باري مي‎آيد كه از بندر آمده است. بايد ساعت يازده باشد. محمد ميكانيك از در خانه مي‎آيد تو. حوض را دور مي‎زند و مي‎آيد جلو. بعضي روزها كه وقت كارش عصرها باشد، شب ديرمي‎آيد. تا از سرچاه شماره پنج بيايد شهر، دست كم يك ساعت طول مي‎كشد. جلوتر كه مي‎آيد مي‎بينم رو سينه‎اش نوار سفيد هست. انگار صداي جان محمد تو گوشم مي‎پيچد
- ديگه دورة غارتگري تموم شد
جان محمد سبيلش را تاب مي‎دهد
- حالا ديگه همه چيز حساب داره. ديگه گشنگي و بيكاري تموم شد. حالا ارباب خودمون هسيم
بلورخانم از اتاق نزده است بيرون. با جميله نشسته است كنار منتقل
- ترو به خدا حرف مرده نزن كه موي تنم سيخ ميشه
هروقت دل و دماغ داشته باشم و بخواهم سر به سرش بگذارم از مرده حرف مي‎زنم. با اين هيكل گنده به التماس مي‎افتد
- پس بذا لباتو ماج كنم
آهسته مي‎زند روسينه‎ام
- تو خيلي بد شدي خالد
و لبخند مي‎زند.
تعجب مي‎كنم كه آدم به اين سن و سال از مرده بترسد
- خالد برو تو اتاق
مادرم است كه از اتاق رحيم خركچي زده است بيرون
- الان ميرم مادر
- زودتر برو مادر... سرما مي‎خوري
فرت و فرت الاغها تنها صدائي است كه به گوش مي‎رسد. حياط ساكت است. رحيم خركچي از اتاق مي‎زند بيرون. سرگردان است. دستپاچه است
- تموم شد... تموم شد... يه كسي بره دنبال نعشكش
خواج توفيق مي‎گويد
- لااله الاالله
عمو بندر مي‎گويد
- لااله الاالله
و بعد مي‎گويد
- حالا كه نعشكش نيست، تا فردا صبح
باز خواج توفيق مي‎گويد
- لااله الاالله
محمد ميكانيك مي‎گويد
- چرا نبايد باشه؟
عمو بندر مي‎گويد
- شهرداري تعطيله
كرمعلي مي‎پرسد
- تا صبح بو نميكنه؟
هق هق ابراهيم و حسني بلند مي‎شود و از اتاق خواج توفيق مي‎زنند بيرون. رحيم خركچي دور خودش مي‎گردد. دستهاش را مي‎زند به رانهاش
- پس چه خاكي به سركنيم؟
خواج توفيق مي‎گويد
- لااله الاالله
سوز سردي از فراز چينة بام مي‎دود تو حياط. بندر خودش را بيشتر تو پالتو مي‎پيچاند. كرمعلي راه مي‎افتد به طرف اتاق. آب دماغ خواج توفيق راه افتاده است. نزديك كبوترخانه و مبال تاريك تاريك است. جماعتي از جلو خانه مي‎گذرند. آخوندي پيشاپيش جماعت است و جلو آخوند مرد كوتاه قامتي چراغ توري به دست دارد. نور چراغ مي‎زند تو حياط و چند لحظه همه جا را روشن مي‎كند. گربة سياهي رو كبوترخانه چندك زده است. قصد مي‎كنم كه بروم و گربه را بتارانم. مادرم مچم را مي‎گيرد و هلم مي‎دهد به طرف اتاق
- گفتم برو تو اتاق
بلورخانم جميله را تو بغل گرفته است و به ديوار تكيه داده است و منقل را كشيده است جلو. رنگ از صورت بلورخانم پريده است. شده است مثل گچ مرده. تا بنشينم كنار منقل، انگار صداي پدرم را مي‎شنوم كه تسبيحات را بلند مي‎خواند
- سبحان‎الله والحمدولله ولااله الاالله...
اگر دلم تنگ نبود حتماً سر به سر بلورخانم مي‎گذاشتم
- خالد بيا جلوتر ... بيا بشين پيش من
صداي بلور خانم است كه انگار از ته چاه بيرون مي‎زند
- بشين پيشم خالد. تنم يخ كرده
دستش را مي‎گيرم. عين يخ است. مي‎نشينم كنارش
- تن تو چه گرمه خالد
گرم مي‎شوم. قلبم تندمي‎زند.
*
*
ننه حسني را سپرديم به خاك. ابراهيم و حسني هلاك شده‎اند. صداشان گرفته و چشمهاشان سرخ شده است. مادرم نگهشان داشت. نگذاشت بيايند قبرستان.
پيش ازظهر بود كه نعشكش لكنتة شهرداري آمد و ننه حسني را برد. يادم است كه اين ماشين اول مال سلاخ خانه بود. چهار رديف نشپيل به سقف بلندش بودكه لاشه‎هاي گوسفند را بهشان آويزان مي‎كردند و مي‎آوردند مي‎دادند قصابها. بعد، وقتي كه تيفوس آمد و مردم شهر ما را درو كرد، اين ماشين را دادند شهرداري كه نعشها را از تو خيابانها و از تو كوچه‎ها و پس كوچه‎ها جمع كنند و بيندازند توش و ببرند قبرستان. حالا، پنج سال هم بيشتر است كه نعشكش شهر ما همين ماشين لكنته است
- يالا معطل نكنين، زود بندازينش بالا
رانندة نعشكش را همه مي‎شناسند. شبهاي محرم، تو مسجد بوشهريها نوحه مي‎خواند. مي‎ايستد رو يك چهارپايه و دستة سينه‎زنها دورش حلقه مي‎زنند. صداي حبيب سياه آنقدر غمناك است كه سنگ را مي‎تركاند
"اي نوجوان اكبر"
"اي زادة ليلا"
"بعد از تو اي مظلوم"
"اف علي‎الدينا"
باز صداي حبيب سياه بود
- زودتر ... سه تا مرده ديگه دارم كه تا ظهر ميباد ببرمشون قبرسون... تازه اگه اضافه نشن
رانندة نشعكش سبزة تند است. كوتاه است. گونه‎هاش گوشتي است. دو دندان طلا هم دارد.
جنازه را كه از در خانه مي‎بردند بيرون، لبهاي حبيب سياه مي‎جنبيد. به گمانم فاتحه مي‎خواند.
نعشكش كه رفت، همه راه افتادند به طرف قبرستان مادرم گفته بود بروم قهوه‎خانه كه نرفتم. قاطي مردها شدم و رفتم قبرستان.
ننه حسني را به خاك سپرديم. كنار قبر جعفرخشتمال. پشت چارطاقي آجري كه هميشه زير سقف نيمه مخروبه‎اش چند تا نصفه شمع خاموش هست. قبر ننه حسني تا گودال آب، پانزده قدم بيشتر نيست. آب غسالخانه راست مي‎آيد و مي‎ريزد تو اين گودال. آبش از مركب هم سياهتر است.
خواج توفيق، پيشاپيش همه ايستاد و ماهمه، پشت سرش. نماز ميت خوانديم. در لحد را رحيم خركچي بست. بعد، خاك ريختيم و قبر را پركرديم و نشانه گذاشتيم كه اگر رحيم خركچي دستش رسيد، دويست‎تائي آجر بياورد قبرستان و ناصردواني "محض لله" قبر را ببندد.
رحيم خركچي تو فكر مجلس ختم است. مهدي بقال، دكان را بسته است و همراهمان آمده است قبرستان
- سيگار مجلس ختمو خودم ميدم... مگه همه‎ش چقدر ميشه؟
شاطر حبيب هم آمده است.
داريم از قبرستان مي‎زنيم بيرون كه جنازه‎اي را با شيون و زاري مي‎آورند. زن جواني كه پشت سرجنازه است چنان صورت خودش را خراش داده است و چنان گيس خودش را دسته دسته كنده است كه حالا بيشتر به جانور مي‎ماند تا آدميزاد.
هوا سرد است. خودم را پيچانده‎ام لاي نيمتنه ولي نمي‎دانم سرما از كجا راه پيدا كرده تو تنم. كمرم يخ يخ است. رحيم خركچي جلو همة ما راه مي‎رود. انگاز قوز كرده است. خواج توفيق تو شلوار و نيمتنة گشادش گم شده است. زنها نيامدند قبرستان
- تشييع جنازه و عيادت مريض به زن حرام است
پدرم از حاج شيخ علي مي‎پرسد
- ديگه چه چيزائي به زن حرام شده؟
حاج شيخ علي به مخده تكيه مي‎دهد و حرف مي‎زند
- ولايت عامه، قضاوت و مشورت هم به زن حرام است...
پدرم حرفها ي حاج شيخ علي را تكرار مي‎كند كه تو دهنش بماند
- ... بوسيدن سنگ حجر، دويدن ميان صفا و مروه و داخل شدن در خانة كعبه هم به زنها حرام است.
اما با همة اينها، صنم همراهمان آمده است قبرستان و حالا دارد لنگان لنگان، پشت سرمان مي‎آيد.
هروقت با پدرم و مادرم رفته‎ام جائي، هميشه مادرم پشت سرمان راه رفته است. هيچوقت نشد كه حتي شانه به شنانه‎مان هم راه برود.
- مادر چرا اينهمه عقب مي‎موني؟
- زن هميشه ميباد پشت سر مرد راه بره پسرم
- ولي مادر، انگار من شنيدم كه زنا ميباس جلو باشن
مادر تو چشمهام نگاه مي‎كند
- نه مادر، ما با اونا خيلي فرق داريم
پيله مي‎كنم تا خوب بفهمم كه قضيه از چه قرار است
- آخه چه فرقي داريم مادر؟
مادرم خودش را راحت مي‎كند
- گناه داره
ولي من به اين سادگي دست بردار نيستم
- گناه؟
مادرم كم حوصله شده است
- گناه كه نه... ولي خب، اين رسم و رسومات ماس
از حرفهاي مادرم سردر نمي‎آورم. يعني اصلاً به عقلم جور در نمي‎آيد.
كسي از پشت سر صدام مي‎كند. سر برمي‎گردانم. شفق است. مي‎ايستم. به من كه مي‎رسد دستش را مي‎گذارد رو شانه‎ام
- تو كجائي جوون؟
تا حالا هيچكس "جوان" صدام نكرده است. حتي پدرم. حتي مادرم
- پسر يه قليون وردار بيار اينجا
- چشم آقا... الان ميارم
- آخه تو هنوز بچه‎اي، هنوز خيلي زوده كه ازين چيزا سردر بياري
- ولي من پونزده سالمه شاطر حبيب. من ديگه بچه نيسم...
- بچه ... باتو هسم
- خواج توفيق با مني؟
- بيا اينجا ببينم پسر
- الان ميام اوسا ناصر
احساس مي‎كنم كه يكهو بزرگ شده‎ام. از همان روزهاي اول كه با شفق آشنا شدم، كم‎كم اين احساس به من دست داد
- تو كجائي جوون؟
- همينجا هسم
- اگه همينجائي پس چرا ديگه به من سرنزدي؟
بيست روزي مي‎شود كه نرفته‎ام سراغش
- بهتون كه گفتم... ميرم قهوه‎خونة امان‎آقا... اونجا كار مي‎كنم
- حالا كجا بودي؟
قضيه را برايش تعريف مي‎كنم
- گفتي زن كي مرده؟
اشاره مي‎كنم به رحيم خركچي كه حالا دور شده است
- هموني كه دستاشو پشت سرش گرفته
باهم راه مي‎افتيم. گرماي دستش را روشانه‎ام احساس مي‎كنم
- ميتوني امروز غروب به من سربزني؟
- ميام
خداحافظي مي‎كند
- يادت نره، حتماً بيا
جلو افتاده‎اند. پا مي‎گذارم به دو. بهشان مي‎رسم. همه زير لب فاتحه مي‎خوانند. خيابان خاكستري رنگ است. ابر، سرتاسر آسمان را پوشانده است. روديوارهاي صاف كاهگلي، با رنگ آبي و گاهي با رنگ قرمز چيزهائي نوشته شده، چيزهائي مثل همانها كه رو آن كاغذها نوشته شده بود. كلمه‎ها را به ذهن مي‎سپارم تا معني‎شان را ازكسي بپرسم. مي‎دانم كه "متحد" يعني چه. اما هنوز از اين "استعمارگر خونخوار" سردر نياورده‎ام. كلمات تو، ذهنم جاگير شده است "متحد- استقلال-غارتگران" و چند حرف ديگر كه همه مثل هم است. يك كلمة ديگر هم هست كه حتي نمي‎توانم بخوانمش. چيزي شبيه "اميرليس" و يا "امپراليس" خيلي بلدقلق است. براي خواندنش زبان اصلاً نمي‎گردد.
از روبرو يك گله گوسفند مي‎آيد. قاطي گوسفندها مي‎شويم.ميش پير از حال رفته‎اي پيشاپيش گله گوسفند است. انگار كه سرما هم خورده است. دماغش آبچكان است. از گوسفندها جدا شده‎ايم. هنوز بوي پشم و پشكل گوسفندها تو دماغمان است. بوي لجن جوي حاشية خيابان هم همينطور.
تو حياط، حسني و ابراهيم از اتاقمان مي‎زنند بيرون و زاري كنان مي‎آيند و به پرو پاي رحيم خركچي مي‎چسبند. رحيم خركچي چشمها را بسته است. سببك گلويش، رو درازاي گردنش بالا و پائين مي‎شود. دست بچه‎ها را مي‎گيرد و مي‎بردشان تو اتاق خواب توفيق و مي‎نشينند كنار منقل. تا رحيم خركچي چپق را چاق كند، بانو برايشان چاي مي‎ريزد و خواج توفيق حقة وافور را گرم مي‎كند. حسني و ابراهيم هق هق مي‎كنند. مثل دو لندوك سرما زده به همديگر چسبيده‎اند. سر بزرگ ابراهيم،‌ انگار كه رو گردن باريكش لق شده است. رحيم خركچي اصلاً حرف نمي‎زند. آفاق كلة‌ سحر رفته است و هنوز نيامده است. شيخ شعيب آمد و بردش. مادرم صدام مي‎كند
- خالد، مگه تو نرفتي قهوه‎خونه؟
- نه مادر،‌ نرفتم
مادرم اخم مي‎كند
- تو اين روزا خيلي عوض شدي خالد. اصلاً به حرف مادرت گوش نميدي
دستم را مي‎گيرد و مي‎بردم تو اتاق.
بلورخانم و جميله، نشسته‎اند كنار منقل. رنگ بلورخانم كهربائي شده است
- رفتي قبرسون؟
- تو غسالخونه‎م رفتم
بلورخانم خودش را گم مي‎كند
- نگو خالد... ديگه نگو
اول راهم نداده بودند. اما باريك شده بودم و لغزنده بودم تو غسالخانه
- ديدم كه چطوري غسلش دادن
ويارم گرفته است كه سربه سر بلورخانم بگذارم. دهان بلورخانم باز است. بادست جلو دهان را گرفته است. چشمهاش از حدقه بيرون زده است
- حتي ديدم كه چطوري تو لحد، رو دست راستش خوابوندنش
مادرم تشر مي‎زند. نشسته است و دارد پريموس را مي‎گيراند
- خالد، خفه خون بگير
ساكت مي‎شوم. جميله بي‎جهت به گريه مي‎افتد. مادرم آرامش مي‎كند. لبهام سخت روهم فشرده شده است. نگاهم همراه مادرم است. نرم حرف مي‎زند
- آخه وقتي مي‎بيني كه بلورخانم اينهمه وحشت داره تو نباد اين چيزارو بگي
مي‎نشينم كنار منقل. دلم نمي‎خواست كه مادرم جلو بلورخانم اينطور بام حرف بزند. به بلورخانم نگاه مي‎كنم. سياهي چشمهاش رفته است. لبهاش مي‎لرزد. انگار "غشي" شده است. رنگش عين چلوار است. مادرم را صدا مي‎كنم. پريموس را رها مي‎كند و مي‎آيد مچ دست بلورخانم را مي‎گيرد
- چته بلورخانوم
بلورخانم ور ور مي‎كند. حرف نمي‎زند. بعد يكهو به سكسكه مي‎افتد
- خدا ذليلت كنه خالد، ببين چه به روزگار زن مردم آوردي
از بلورخانم تعجب مي‎كنم. زن به اين بزرگي؟... مرده كه اينهمه ترس ندارد. اگر بلورخانم، ‌جعفر خشتمال را ديده بود چه مي‎كرد؟
- پدر، چرا جعفر خشتمال خودشو كشته؟
- مگه آدم چقد طاقت گشنگي و بيكاري و خفت و خواري رو داره؟
صورت جعفر خشتمال كبودكبود شده بود. دهانش باز مانده بود. زبانش ورم كرده بود و لاي دندانهاش گير كرده بود
- يعني آدم از دست بيكاري و گشنگي به همچين بلائي ميباد سرخودش بياره؟
- حالا كه جعفر اورده
طناب رو سيبك گلويش خفت شده بود. از سقف اتاق آويزان بود. انگار قدش كشيده ‎تر شده بود.
- ولي جعفر نميباس اينكارو مي‎كرد...
محمد ميكانيك بود كه حرف مي‎زد
- ... يا لااقل ميباس اول صاحب كوره‎پزخونه‎ها رو كه اينهمه دستك و دنبك براش دروس كرده بود از پا در مياورد و بعد اين بلارو سرخودش مياورد.
حالا بلورخانم بهتر شده است. صورتش بفهمي نفهمي رنگ گرفته است. رنگ كاه. اما لباش هنوز مي‎لرزد. كتري جوش آمده است. مادرم براي بلورخانم قندداغ مي‎ريزد. دست بلورخانم مي‎لرزد. نگاهم مي‎كند
- بلورخانوم،‌من نميدونم كه تو اينهمه مي‎ترسي
حرف نمي‎زند. پيشاني‎اش به عرق نشسته است. قندداغ را مي‎خورد. بعد، تكيه مي‎دهد به ديوار و چشمهايش را روهم مي‎گذارد.
دم دماي غروب،‌ خورشيد، خودي نشان مي‎دهد و باز ناپيدا مي‎شود. شال پشمي شيرشكري رنگ پدرم را دور گردنم مي‎پيچم
- مادر، زود برمي‎گردم
از جلومنزل غلامعلي خان مي‎گذرم. پردة پشت پنجره عوض شده است. خالق و چينووق از روبرو مي‎آيند. يك گوني شكري نيمه‎بر رو كول خالق است
- چي داري خالق؟
- سيب‎زميني
خالق، مهدي بقال را ذله كرده است. تا سربرگرداند، چيزي از جلو دكانش كش رفته است. مثلاً دوتا تخم‎مرغ، يا چند سيب‎زميني، يا چند سرپياز، ‌يك مشت كشمش... براي خالق فرق نمي‎كند. هيچكس بهتر از خالق نمي‎تواند مرغ بدزد. مي‎رود قصابخانه، رودة تازة‌گوسفند پيدا مي‎كند و راه مي‎افتد به طرف ميدان زندان كه هميشه پر است مرغ و خروس. گاهي مي‎رود پشت کپرهاي لب شط و گاهي مي‎رود كنار گندابهاي حاشية شهر. مي‎نشيند كنار تل خاركوبه‎ها و روده را كه سه – چهار متر بيشتر است، پرت مي‎كند رو زمين و جاي خودش كز مي‎كند تا مرغي، خروسي و يا جوجه‎اي بيايد و به. روده تك بزند و ببلعدش. خالق صبر مي‎كند تا يكي دو وجبي از روده بلعيده شود. سينه‎اش را از هوا پر مي‎كند و مي‎دمد به روده. آنقدر تو روده پف مي‎كند تا روده بيخ گلوي مرغ باد كند و خفه‎اش كند. حالا ديگر پرپر زدن فايده‎اي ندارد چونكه تامرغ بخواهد تقلا كند و خودش را از روده رها كند، خالق مثل گربه جست زده است و بيخ گلويش را گرفته است و پا گذاشته است به فرار
- خالق اينهمه سيب‎زميني رو از كجا اوردي؟
- خب ديگه، مثه هميشه از ميدون بارفروشا خريدم
چينووق مي‎خندد. انگار كه تمام صورتش دهان است. خالق برادر كوچكتر است،‌ اما چينووق ازش حساب مي‎برد.
يك روز يكشنبه بود كه پدرشان مرد و روز يكشنبه هفته بعد بود كه مادرشان هم مرد. هردو تيفوس گرفتند. اصلاً گريه نكردند. مردم مي‎گفتند كه بهتشان زده است. تو همين اتاق مي‎نشستند كه حالا محمد ميكانيك مي‎نشيند. روز بعد، دائي‎شان آمد و خرت و پرتهاشان را جمع كرد و دست خالق و چينووق را گرفت و بردشان خانة خودش. دو – سه ماهي تو دكان نجاري دائي شاگرد پادويي كردند ولي بعد، هردو زدند به بيماري و تو بازارها و كوچه‎ها ولو شدند. اگر خالق نباشد، چينووق از گرسنگي سقط مي‎شود. خالق مهدي بقال را ذله كرده است.
- اگه ببينم ديگه از جلو دكون من رد شدي قلماتو خرد مي‎كنم
چينووق، شيشكي مي‎بندد. مهدي بقال از كوره در مي‎رود. از دكان مي‎پرد بيرون و دنبالش مي‎كند. خالق، چندتا تخم مرغ كش مي‎رود
- فقط سيب‎زميني خريدي خالق؟
مي‎دانم كه نخريده است. همينطور الكي مي‎پرسم. خودش هم مي‎داند كه مي‎دانم
- نه... يه دونه ماهي هم هس... شام امشب
ماهانه بيست و پنج تومان كرايه اتاق مي‎دهند. تو خانه حاج بندري مي‎نشينند كه از خانة ما گل و گشادتر است.
جلو كتابفروشي "مجاهد" شلوغ است. بيشترشان مشتري روزنامه هستند. از پشت سر مشتريها،‌ دستم را براي شفق تكان مي‎دهم. دستش را تكان مي‎دهد و مي‎گويد
- بيا تو خالد
از لاي مشتريها راه باز مي‎كنم و مي‎روم تو كتابفروشي
- سلام
- سلام... بيا بشين
مي‎نشينم رو چارپايه‎اي كه ته دكان است
- چاي مي‎خوري؟
اصلاً منتظر چنين سئوالي نيستم. هيچ كس تا حالا براي خوردن چاي نظرم را نپرسيده است. با پدرم كه رفته‎ام قهوه‎خانه، بي‎اين كه ازم بپرسد، گفته است برايم چاي بياورند. دكان ميرزا نصرالله كه رفته‎ايم از پدرم تنها پرسيده است
- اوسا حداد، چاي مي‎خوري؟
- مي‎خورم
و بعد، گفته است كه براي من هم بياورند
- اوسا حداد، چاي مي‎خوري؟
- نه ... ميل ندارم
و براي من هم نگفته است كه چاي بياورند
- چاي مي‎خوري؟
سرخ مي‎شوم
- مي‎خورم
حس مي‎كنم كه لاله‎هاي گوشم داغ شده است
- پيمان برو بگو سه تا چاي بيارن
- سه تا ؟
شفق به ساعت نگاه مي‎كند
- چن لحظه ديگر يكي از رفقا مياد
پيمان مي‎رود. شفق مشتريها را راه مي‎اندازد
- چاپ جديد نهج‎البلاغه رسيد؟
اين چندمين بار است كه چنين چيزي از مشتريها مي‎شنوم و چندمين بار است كه مي‎بينم، بجاي نهج‎البلاغه به مشتري روزنامه مي‎دهند. من نهج‎البلاغه را ديده‎ام. بخصوص از فرمان حضرت علي به مالك اشتر كه پدرم چندين بار برايم آن را خوانده است خيلي خوشم آمده است. مي‎دانم كه نهج‎البلاغه يك كتاب است و يقين دارم با اين روزنامه‎هاي كه بالاي صفحة اولشان با رنگ قرمز چاپ شده است هيچ ربطي ندارد.
پيمان، خودش چاي مي‎آورد. هنوز استكانها را نگذاشته است رولبة قفسة‌كتابها كه جوان لاغر اندامي مي‎آيد تو مغازه و با شفق دست مي‎دهد. شفق، ما را باهم آشنا مي‎كند. كم‎كم دارم از اسمها تعجب مي‎كنم. پندار – پيمان – شفق و اين يكي هم كه تازه با هم آشنا شده‎ايم "بيدار".
سبيل ندارد. معلوم است ريش و سبيلش تنگ و كم پشت است. خيلي داشته باشد، بيست سال. قيافه‎اش زياد ناآشنا نيست. انگار كه او را جائي ديده‎ام.
بيدار مي‎نشيند. هرسه چاي مي‎خوريم
- گمون كنم كه شماها بتونين باهم دوست بشين و دوستان خوبي‎م باشين
شفق حرف كه مي‎زند، از لبش نمي‎برد. البته، خنده كه نه. يك جور لبخند كه حرف زدنش را دلنشين مي‎كند. باز به فكر اسمها مي‎افتم. دلم مي‎خواهد از شفق بپرسم. دلم مي‎خواهد قضية نهج‎البلاغه و روزنامه‎ها را هم بپرسم. دلم مي‎خواهد بپرسم كه چرا پندار زنداني شده است. دلم مي‎خواهد معني آن كلمات را كه رو ديوارهاي كاهگلي ورو كاغذها ديده‎ام هم بپرسم. همان كاغذهائي كه براي خواهرم ازشان بادبادك درست كردم و چه اوجي هم مي‎گرفت.
بيدار مي‎داند كه تو قهوه‎خانة امان‎آقا كار مي‎كنم و مي‎دانند كه قهوه‎خانة امان‎آقا سر سه راه بندر است و مي‎داند كه سه راه بندر به تلمبه‎خانة شماره سه نزديك است. انگار كه شفق همه چيز را به بيدار گفته است
- ميتوني روزنومه بخوني؟
خودم را از تك و تات نمي‎اندازم
- ميتونم
شفق، يكي از روزنامه‎ها را كه زير يك مشت كاغذ قايم شده ‎است بيرون مي‎كشد و تا مي‎كند و مي‎دهد به دستم
- بذا تو جيبت. اين روزنومه‎رو تو خونه بايد بخوني
دلم مي‎خواهد بپرسم چرا و مي‎پرسم
- يعني، اصلاً نميتونم تو كوچه از جيبم بيرونش بيارم؟
- بيدار برات ميگه
به بيدار نگاه مي‎كنم. چشمان ميشي خوش حالتي دارد. رنگ صورتش سفيد است. انگار اصلاً خون ندارد. گوشهاش كوچك است و لبخندش بي‎حال است. انگار كه زوركي مي‎خندد. رو چارپايه كه نشسته است، از من بلندتر نشان مي‎دهد اما وقتي از كتابفروشي مجاهد مي‎زنيم بيرون، مي‎بينم كه همقديم. بالا تنه‎اش بلند است.
بيدار، تا دم خانه همراهم مي‎آيد.
از بيدار خوشم آمده است.