همسایه ها
همسایه ها فصل دوم- 2
از پدرم نامه آمده است. درست، چهل و هشت روز است كه رفته است كويت. وقتي كه پدرم رفت كويت، شبها عجب دلگير شد. هنوز بوي تنش از اتاقش بيرون نرفته است. روفرش دراز ميكشم، بوي توتونش دماغم را پر ميكند. چهل وهشت شب است كه جاش خالي است. وقتي كه دور هم مينشينم، انگار كه صداي نمازخواندنش را ميشنوم و انگار كه تو اتاق خودش رو سجاده نشسته است و ورد ميخواند.
از پدرم نامه آمده است "… بحمدالله امروز، روز نهم است كه مشغول شدهام…" نامه، يك هفته تو راه بوده است. بس حالا، شانزده روز است كه پدرم كار ميكند. چشمان مادرم برق ميزند. برق اشك است. هوا سرد است. دور منقل نشستهايم "… دلم برايتان تنگ شده است. عمر سفر كوتاه است …" بوي چاي دم آمده خوش است. اتاق گرم است، از گرماي منتقل و از گرماي چراغ سه فتيلهاي و از گرماي لامپا.
مادرم چاي ميريزد. شبهاي سرد پائيز و شبهاي سرد زمستان، پدرم كه بود و اگر حال و حوصلهاي داشت، از زندگي خودش حرف ميزد. از آن وقتهاكه كلة سحر ميرفته است صحرا براي درو، كه از خردسالي يتيم شده است و نان بيار خانواده شده است و بعد كه شاگر آهنگر شده است و خاطرههاي ديگرش كه زندگي را چه سخت گذارنده است "... مزدم خوب است. روزي بيست و پنج روپيه..." مادرم حساب ميكند
- هرروپيه ميكنه هيجده ريال...
خوشحال است. نميخندد، اما خوشحال است. از چشمهاش ميفهمم و از لبهاش كه روهم فشرده نيست.
شام خوردهايم. جميله به دهانم چشم دوخته است "... ناراحت نباشيد. جاي من خوب است. راحتم..." مادرم آه ميكشد "نماز را هيچوقت فراموش نكنيد. هيچوقت. پول كه گرفتم ميفرستم تا قرضها سبك شود..." چشمهاي جميله سنگين خواب است. صداي راديو ناصر دواني حياط را روسر گرفته است. هروقت باطريهاي راديو را عوض كند، دو – سه روزي همينطور است.
بلورخانم ميآيد تو اتاقمان. يك پاكت تخمه ژاپوني تو دستش است
- باز امشب رفته بيرون عرق خوري
بلورخانم مينشيند كنار من. از آن وقت كه تو قهوهخانة امانآقا كاري ميكنم، انگار دلم نميخواهد به بلورخانم دست بزنم. هميشه امان آقا جلو چشمم است
- بدو پسرم، يه قليون بده اونجا
چشمان ريز امانآقا به خنده نشسته است
- بدو پسرم، استكانا خالي رو جم كن
مادرم انگار بو برده است. به بلورخانم روي خوش نشان نميدهد. جميله بشقاب ميآورد. بلور خانم، تخمهها را ميريزد تو بشقاب. بلور خانم طوري نشسته است كه زانويش به زانويم چسبيده است. به گمانم امشب باز از آن شبهائي است كه تا امانآقا از در خانه بيايد تو، تسمه را بكشد به جان بلورخانم. هرشب كه بيرون عرق بخورد، ردخور ندارد. اگر تا دم دماي صبح هم كه شده . بايد بلورخانم را به باد كتك بگيرد.
تخمهها خوشمزه است. شور است. گلپرهم دارد. اين تخمهها را فقط امانآقا ميداند از كجا بخرد. مادرم براي بلورخانم چاي ميريزد. ناگهان فرياد ابراهيم با صداي راديو قاطي ميشود. راديو ناصردواني از صدا ميافتد. فرياد ابراهيم تيز و فلزي است. حالا صداي گرية حسني هم ميآيد. مادرم بلند ميشود و از اتاق ميرود بيرون. ميروم دنبالش. همة همسايهها از اتاقهاشان زدهاند بيرون.
مادرم بازوي حسني را ميگيرد
- چيه حسني؟... چي شده؟
گريه، راه گلوي حسني را بسته است
- مادرم ... مادرم مرد
نور زردرنگ فانوس مركبي، ديوارهاي اتاق رحيم خركچي را سايه روشن زده است. رحيم خركچي دور و برخود ميگردد. خودش را گم كرده است. حسني و ابراهيم، تو سرزنان، ميآيند تو اتاق. حسني خودش را رها ميكند رو جسد مادر. صنم بلندش ميكند و از اتاق ميبردش بيرون. بعد ميآيد و ابراهيم را ميبرد.
رحيم خركچي چپقش را از پر شال ميآورد بيرون. دستهاش دنبال كيسه توتون ميگردد. دوباره چپق را ميزند پر شال. زن محمد ميكانيك راه اميد را ميبندد و نميگذارد بيايد تو اتاق. زن رحيم خركچي طاقباز خوابيده است. لحاف زير تنش جمع شده است. دستهاش افتاده است دو طرف تنش. پوستش زردي ميزند. رگ دستهاش سبز تيره است. موي سرش به هم ريخته است. تارهاي سفيد زيادتر شده است.
رحيم خركچي، شال را از كمر باز ميكند. چپق ميافتد زمين. شال را باز ميكند و ميكشد رو جسد. مادرم ملتفت ميشود كه ايستادهام گوشة اتاق. ميآيد و دستم را ميگيرد و از اتاق بيرونم ميكند
- برو پيش جميله
تو اتاق رحيم خركچي بوي همه چيز قاطي هم است. بوي نم، بوي جوشانده، بوي عرق تن، بوي غذاي سوخته و حتي بوي شاش.
از اتاق ميزنم بيرون. هوا سرد است. سوز دارد. چنان موذي است كه از لاي لباس راه باز ميكند و پوست را ميجزاند. خواج توفيق و كرمعلي و ناصر دواني و عمو بندر دورهم استادهاند. آفاق، حسني و ابراهيم را برده است تو اتاق خودشان. بانو ايستاده است دم در. خواج توفيق خودش را لاي چوخا پيچانده است. عمو بندر. يقة پهن پالتو نيمدار نظامي را بالا زده است. پالتو تا قوزك پاش ميرسد. سركوچكش تو يقة پالتو گم شده است. هاجر، بچة ريغماسياش را چسبانده است رو سينه و جلو اتاق محمد ميكانيك ايستاده است. از سرما ميلرزد و با زن محمد ميكانيك حرف ميزند. صداشان را نميشنوم اما جلو اتاق كه هستند و نور چراغ كه رو صورتشان افتاده است، لبهاشان را ميبينم كه تكان ميخورد. جلو همة اتاقها نور افتاده است رو خاك حياط. هوا خيلي تاريك است. سرد هم هست. صداي قطار باري ميآيد كه از بندر آمده است. بايد ساعت يازده باشد. محمد ميكانيك از در خانه ميآيد تو. حوض را دور ميزند و ميآيد جلو. بعضي روزها كه وقت كارش عصرها باشد، شب ديرميآيد. تا از سرچاه شماره پنج بيايد شهر، دست كم يك ساعت طول ميكشد. جلوتر كه ميآيد ميبينم رو سينهاش نوار سفيد هست. انگار صداي جان محمد تو گوشم ميپيچد
- ديگه دورة غارتگري تموم شد
جان محمد سبيلش را تاب ميدهد
- حالا ديگه همه چيز حساب داره. ديگه گشنگي و بيكاري تموم شد. حالا ارباب خودمون هسيم
بلورخانم از اتاق نزده است بيرون. با جميله نشسته است كنار منتقل
- ترو به خدا حرف مرده نزن كه موي تنم سيخ ميشه
هروقت دل و دماغ داشته باشم و بخواهم سر به سرش بگذارم از مرده حرف ميزنم. با اين هيكل گنده به التماس ميافتد
- پس بذا لباتو ماج كنم
آهسته ميزند روسينهام
- تو خيلي بد شدي خالد
و لبخند ميزند.
تعجب ميكنم كه آدم به اين سن و سال از مرده بترسد
- خالد برو تو اتاق
مادرم است كه از اتاق رحيم خركچي زده است بيرون
- الان ميرم مادر
- زودتر برو مادر... سرما ميخوري
فرت و فرت الاغها تنها صدائي است كه به گوش ميرسد. حياط ساكت است. رحيم خركچي از اتاق ميزند بيرون. سرگردان است. دستپاچه است
- تموم شد... تموم شد... يه كسي بره دنبال نعشكش
خواج توفيق ميگويد
- لااله الاالله
عمو بندر ميگويد
- لااله الاالله
و بعد ميگويد
- حالا كه نعشكش نيست، تا فردا صبح
باز خواج توفيق ميگويد
- لااله الاالله
محمد ميكانيك ميگويد
- چرا نبايد باشه؟
عمو بندر ميگويد
- شهرداري تعطيله
كرمعلي ميپرسد
- تا صبح بو نميكنه؟
هق هق ابراهيم و حسني بلند ميشود و از اتاق خواج توفيق ميزنند بيرون. رحيم خركچي دور خودش ميگردد. دستهاش را ميزند به رانهاش
- پس چه خاكي به سركنيم؟
خواج توفيق ميگويد
- لااله الاالله
سوز سردي از فراز چينة بام ميدود تو حياط. بندر خودش را بيشتر تو پالتو ميپيچاند. كرمعلي راه ميافتد به طرف اتاق. آب دماغ خواج توفيق راه افتاده است. نزديك كبوترخانه و مبال تاريك تاريك است. جماعتي از جلو خانه ميگذرند. آخوندي پيشاپيش جماعت است و جلو آخوند مرد كوتاه قامتي چراغ توري به دست دارد. نور چراغ ميزند تو حياط و چند لحظه همه جا را روشن ميكند. گربة سياهي رو كبوترخانه چندك زده است. قصد ميكنم كه بروم و گربه را بتارانم. مادرم مچم را ميگيرد و هلم ميدهد به طرف اتاق
- گفتم برو تو اتاق
بلورخانم جميله را تو بغل گرفته است و به ديوار تكيه داده است و منقل را كشيده است جلو. رنگ از صورت بلورخانم پريده است. شده است مثل گچ مرده. تا بنشينم كنار منقل، انگار صداي پدرم را ميشنوم كه تسبيحات را بلند ميخواند
- سبحانالله والحمدولله ولااله الاالله...
اگر دلم تنگ نبود حتماً سر به سر بلورخانم ميگذاشتم
- خالد بيا جلوتر ... بيا بشين پيش من
صداي بلور خانم است كه انگار از ته چاه بيرون ميزند
- بشين پيشم خالد. تنم يخ كرده
دستش را ميگيرم. عين يخ است. مينشينم كنارش
- تن تو چه گرمه خالد
گرم ميشوم. قلبم تندميزند.
*
*
ننه حسني را سپرديم به خاك. ابراهيم و حسني هلاك شدهاند. صداشان گرفته و چشمهاشان سرخ شده است. مادرم نگهشان داشت. نگذاشت بيايند قبرستان.
پيش ازظهر بود كه نعشكش لكنتة شهرداري آمد و ننه حسني را برد. يادم است كه اين ماشين اول مال سلاخ خانه بود. چهار رديف نشپيل به سقف بلندش بودكه لاشههاي گوسفند را بهشان آويزان ميكردند و ميآوردند ميدادند قصابها. بعد، وقتي كه تيفوس آمد و مردم شهر ما را درو كرد، اين ماشين را دادند شهرداري كه نعشها را از تو خيابانها و از تو كوچهها و پس كوچهها جمع كنند و بيندازند توش و ببرند قبرستان. حالا، پنج سال هم بيشتر است كه نعشكش شهر ما همين ماشين لكنته است
- يالا معطل نكنين، زود بندازينش بالا
رانندة نعشكش را همه ميشناسند. شبهاي محرم، تو مسجد بوشهريها نوحه ميخواند. ميايستد رو يك چهارپايه و دستة سينهزنها دورش حلقه ميزنند. صداي حبيب سياه آنقدر غمناك است كه سنگ را ميتركاند
"اي نوجوان اكبر"
"اي زادة ليلا"
"بعد از تو اي مظلوم"
"اف عليالدينا"
باز صداي حبيب سياه بود
- زودتر ... سه تا مرده ديگه دارم كه تا ظهر ميباد ببرمشون قبرسون... تازه اگه اضافه نشن
رانندة نشعكش سبزة تند است. كوتاه است. گونههاش گوشتي است. دو دندان طلا هم دارد.
جنازه را كه از در خانه ميبردند بيرون، لبهاي حبيب سياه ميجنبيد. به گمانم فاتحه ميخواند.
نعشكش كه رفت، همه راه افتادند به طرف قبرستان مادرم گفته بود بروم قهوهخانه كه نرفتم. قاطي مردها شدم و رفتم قبرستان.
ننه حسني را به خاك سپرديم. كنار قبر جعفرخشتمال. پشت چارطاقي آجري كه هميشه زير سقف نيمه مخروبهاش چند تا نصفه شمع خاموش هست. قبر ننه حسني تا گودال آب، پانزده قدم بيشتر نيست. آب غسالخانه راست ميآيد و ميريزد تو اين گودال. آبش از مركب هم سياهتر است.
خواج توفيق، پيشاپيش همه ايستاد و ماهمه، پشت سرش. نماز ميت خوانديم. در لحد را رحيم خركچي بست. بعد، خاك ريختيم و قبر را پركرديم و نشانه گذاشتيم كه اگر رحيم خركچي دستش رسيد، دويستتائي آجر بياورد قبرستان و ناصردواني "محض لله" قبر را ببندد.
رحيم خركچي تو فكر مجلس ختم است. مهدي بقال، دكان را بسته است و همراهمان آمده است قبرستان
- سيگار مجلس ختمو خودم ميدم... مگه همهش چقدر ميشه؟
شاطر حبيب هم آمده است.
داريم از قبرستان ميزنيم بيرون كه جنازهاي را با شيون و زاري ميآورند. زن جواني كه پشت سرجنازه است چنان صورت خودش را خراش داده است و چنان گيس خودش را دسته دسته كنده است كه حالا بيشتر به جانور ميماند تا آدميزاد.
هوا سرد است. خودم را پيچاندهام لاي نيمتنه ولي نميدانم سرما از كجا راه پيدا كرده تو تنم. كمرم يخ يخ است. رحيم خركچي جلو همة ما راه ميرود. انگاز قوز كرده است. خواج توفيق تو شلوار و نيمتنة گشادش گم شده است. زنها نيامدند قبرستان
- تشييع جنازه و عيادت مريض به زن حرام است
پدرم از حاج شيخ علي ميپرسد
- ديگه چه چيزائي به زن حرام شده؟
حاج شيخ علي به مخده تكيه ميدهد و حرف ميزند
- ولايت عامه، قضاوت و مشورت هم به زن حرام است...
پدرم حرفها ي حاج شيخ علي را تكرار ميكند كه تو دهنش بماند
- ... بوسيدن سنگ حجر، دويدن ميان صفا و مروه و داخل شدن در خانة كعبه هم به زنها حرام است.
اما با همة اينها، صنم همراهمان آمده است قبرستان و حالا دارد لنگان لنگان، پشت سرمان ميآيد.
هروقت با پدرم و مادرم رفتهام جائي، هميشه مادرم پشت سرمان راه رفته است. هيچوقت نشد كه حتي شانه به شنانهمان هم راه برود.
- مادر چرا اينهمه عقب ميموني؟
- زن هميشه ميباد پشت سر مرد راه بره پسرم
- ولي مادر، انگار من شنيدم كه زنا ميباس جلو باشن
مادر تو چشمهام نگاه ميكند
- نه مادر، ما با اونا خيلي فرق داريم
پيله ميكنم تا خوب بفهمم كه قضيه از چه قرار است
- آخه چه فرقي داريم مادر؟
مادرم خودش را راحت ميكند
- گناه داره
ولي من به اين سادگي دست بردار نيستم
- گناه؟
مادرم كم حوصله شده است
- گناه كه نه... ولي خب، اين رسم و رسومات ماس
از حرفهاي مادرم سردر نميآورم. يعني اصلاً به عقلم جور در نميآيد.
كسي از پشت سر صدام ميكند. سر برميگردانم. شفق است. ميايستم. به من كه ميرسد دستش را ميگذارد رو شانهام
- تو كجائي جوون؟
تا حالا هيچكس "جوان" صدام نكرده است. حتي پدرم. حتي مادرم
- پسر يه قليون وردار بيار اينجا
- چشم آقا... الان ميارم
- آخه تو هنوز بچهاي، هنوز خيلي زوده كه ازين چيزا سردر بياري
- ولي من پونزده سالمه شاطر حبيب. من ديگه بچه نيسم...
- بچه ... باتو هسم
- خواج توفيق با مني؟
- بيا اينجا ببينم پسر
- الان ميام اوسا ناصر
احساس ميكنم كه يكهو بزرگ شدهام. از همان روزهاي اول كه با شفق آشنا شدم، كمكم اين احساس به من دست داد
- تو كجائي جوون؟
- همينجا هسم
- اگه همينجائي پس چرا ديگه به من سرنزدي؟
بيست روزي ميشود كه نرفتهام سراغش
- بهتون كه گفتم... ميرم قهوهخونة امانآقا... اونجا كار ميكنم
- حالا كجا بودي؟
قضيه را برايش تعريف ميكنم
- گفتي زن كي مرده؟
اشاره ميكنم به رحيم خركچي كه حالا دور شده است
- هموني كه دستاشو پشت سرش گرفته
باهم راه ميافتيم. گرماي دستش را روشانهام احساس ميكنم
- ميتوني امروز غروب به من سربزني؟
- ميام
خداحافظي ميكند
- يادت نره، حتماً بيا
جلو افتادهاند. پا ميگذارم به دو. بهشان ميرسم. همه زير لب فاتحه ميخوانند. خيابان خاكستري رنگ است. ابر، سرتاسر آسمان را پوشانده است. روديوارهاي صاف كاهگلي، با رنگ آبي و گاهي با رنگ قرمز چيزهائي نوشته شده، چيزهائي مثل همانها كه رو آن كاغذها نوشته شده بود. كلمهها را به ذهن ميسپارم تا معنيشان را ازكسي بپرسم. ميدانم كه "متحد" يعني چه. اما هنوز از اين "استعمارگر خونخوار" سردر نياوردهام. كلمات تو، ذهنم جاگير شده است "متحد- استقلال-غارتگران" و چند حرف ديگر كه همه مثل هم است. يك كلمة ديگر هم هست كه حتي نميتوانم بخوانمش. چيزي شبيه "اميرليس" و يا "امپراليس" خيلي بلدقلق است. براي خواندنش زبان اصلاً نميگردد.
از روبرو يك گله گوسفند ميآيد. قاطي گوسفندها ميشويم.ميش پير از حال رفتهاي پيشاپيش گله گوسفند است. انگار كه سرما هم خورده است. دماغش آبچكان است. از گوسفندها جدا شدهايم. هنوز بوي پشم و پشكل گوسفندها تو دماغمان است. بوي لجن جوي حاشية خيابان هم همينطور.
تو حياط، حسني و ابراهيم از اتاقمان ميزنند بيرون و زاري كنان ميآيند و به پرو پاي رحيم خركچي ميچسبند. رحيم خركچي چشمها را بسته است. سببك گلويش، رو درازاي گردنش بالا و پائين ميشود. دست بچهها را ميگيرد و ميبردشان تو اتاق خواب توفيق و مينشينند كنار منقل. تا رحيم خركچي چپق را چاق كند، بانو برايشان چاي ميريزد و خواج توفيق حقة وافور را گرم ميكند. حسني و ابراهيم هق هق ميكنند. مثل دو لندوك سرما زده به همديگر چسبيدهاند. سر بزرگ ابراهيم، انگار كه رو گردن باريكش لق شده است. رحيم خركچي اصلاً حرف نميزند. آفاق كلة سحر رفته است و هنوز نيامده است. شيخ شعيب آمد و بردش. مادرم صدام ميكند
- خالد، مگه تو نرفتي قهوهخونه؟
- نه مادر، نرفتم
مادرم اخم ميكند
- تو اين روزا خيلي عوض شدي خالد. اصلاً به حرف مادرت گوش نميدي
دستم را ميگيرد و ميبردم تو اتاق.
بلورخانم و جميله، نشستهاند كنار منقل. رنگ بلورخانم كهربائي شده است
- رفتي قبرسون؟
- تو غسالخونهم رفتم
بلورخانم خودش را گم ميكند
- نگو خالد... ديگه نگو
اول راهم نداده بودند. اما باريك شده بودم و لغزنده بودم تو غسالخانه
- ديدم كه چطوري غسلش دادن
ويارم گرفته است كه سربه سر بلورخانم بگذارم. دهان بلورخانم باز است. بادست جلو دهان را گرفته است. چشمهاش از حدقه بيرون زده است
- حتي ديدم كه چطوري تو لحد، رو دست راستش خوابوندنش
مادرم تشر ميزند. نشسته است و دارد پريموس را ميگيراند
- خالد، خفه خون بگير
ساكت ميشوم. جميله بيجهت به گريه ميافتد. مادرم آرامش ميكند. لبهام سخت روهم فشرده شده است. نگاهم همراه مادرم است. نرم حرف ميزند
- آخه وقتي ميبيني كه بلورخانم اينهمه وحشت داره تو نباد اين چيزارو بگي
مينشينم كنار منقل. دلم نميخواست كه مادرم جلو بلورخانم اينطور بام حرف بزند. به بلورخانم نگاه ميكنم. سياهي چشمهاش رفته است. لبهاش ميلرزد. انگار "غشي" شده است. رنگش عين چلوار است. مادرم را صدا ميكنم. پريموس را رها ميكند و ميآيد مچ دست بلورخانم را ميگيرد
- چته بلورخانوم
بلورخانم ور ور ميكند. حرف نميزند. بعد يكهو به سكسكه ميافتد
- خدا ذليلت كنه خالد، ببين چه به روزگار زن مردم آوردي
از بلورخانم تعجب ميكنم. زن به اين بزرگي؟... مرده كه اينهمه ترس ندارد. اگر بلورخانم، جعفر خشتمال را ديده بود چه ميكرد؟
- پدر، چرا جعفر خشتمال خودشو كشته؟
- مگه آدم چقد طاقت گشنگي و بيكاري و خفت و خواري رو داره؟
صورت جعفر خشتمال كبودكبود شده بود. دهانش باز مانده بود. زبانش ورم كرده بود و لاي دندانهاش گير كرده بود
- يعني آدم از دست بيكاري و گشنگي به همچين بلائي ميباد سرخودش بياره؟
- حالا كه جعفر اورده
طناب رو سيبك گلويش خفت شده بود. از سقف اتاق آويزان بود. انگار قدش كشيده تر شده بود.
- ولي جعفر نميباس اينكارو ميكرد...
محمد ميكانيك بود كه حرف ميزد
- ... يا لااقل ميباس اول صاحب كورهپزخونهها رو كه اينهمه دستك و دنبك براش دروس كرده بود از پا در مياورد و بعد اين بلارو سرخودش مياورد.
حالا بلورخانم بهتر شده است. صورتش بفهمي نفهمي رنگ گرفته است. رنگ كاه. اما لباش هنوز ميلرزد. كتري جوش آمده است. مادرم براي بلورخانم قندداغ ميريزد. دست بلورخانم ميلرزد. نگاهم ميكند
- بلورخانوم،من نميدونم كه تو اينهمه ميترسي
حرف نميزند. پيشانياش به عرق نشسته است. قندداغ را ميخورد. بعد، تكيه ميدهد به ديوار و چشمهايش را روهم ميگذارد.
دم دماي غروب، خورشيد، خودي نشان ميدهد و باز ناپيدا ميشود. شال پشمي شيرشكري رنگ پدرم را دور گردنم ميپيچم
- مادر، زود برميگردم
از جلومنزل غلامعلي خان ميگذرم. پردة پشت پنجره عوض شده است. خالق و چينووق از روبرو ميآيند. يك گوني شكري نيمهبر رو كول خالق است
- چي داري خالق؟
- سيبزميني
خالق، مهدي بقال را ذله كرده است. تا سربرگرداند، چيزي از جلو دكانش كش رفته است. مثلاً دوتا تخممرغ، يا چند سيبزميني، يا چند سرپياز، يك مشت كشمش... براي خالق فرق نميكند. هيچكس بهتر از خالق نميتواند مرغ بدزد. ميرود قصابخانه، رودة تازةگوسفند پيدا ميكند و راه ميافتد به طرف ميدان زندان كه هميشه پر است مرغ و خروس. گاهي ميرود پشت کپرهاي لب شط و گاهي ميرود كنار گندابهاي حاشية شهر. مينشيند كنار تل خاركوبهها و روده را كه سه – چهار متر بيشتر است، پرت ميكند رو زمين و جاي خودش كز ميكند تا مرغي، خروسي و يا جوجهاي بيايد و به. روده تك بزند و ببلعدش. خالق صبر ميكند تا يكي دو وجبي از روده بلعيده شود. سينهاش را از هوا پر ميكند و ميدمد به روده. آنقدر تو روده پف ميكند تا روده بيخ گلوي مرغ باد كند و خفهاش كند. حالا ديگر پرپر زدن فايدهاي ندارد چونكه تامرغ بخواهد تقلا كند و خودش را از روده رها كند، خالق مثل گربه جست زده است و بيخ گلويش را گرفته است و پا گذاشته است به فرار
- خالق اينهمه سيبزميني رو از كجا اوردي؟
- خب ديگه، مثه هميشه از ميدون بارفروشا خريدم
چينووق ميخندد. انگار كه تمام صورتش دهان است. خالق برادر كوچكتر است، اما چينووق ازش حساب ميبرد.
يك روز يكشنبه بود كه پدرشان مرد و روز يكشنبه هفته بعد بود كه مادرشان هم مرد. هردو تيفوس گرفتند. اصلاً گريه نكردند. مردم ميگفتند كه بهتشان زده است. تو همين اتاق مينشستند كه حالا محمد ميكانيك مينشيند. روز بعد، دائيشان آمد و خرت و پرتهاشان را جمع كرد و دست خالق و چينووق را گرفت و بردشان خانة خودش. دو – سه ماهي تو دكان نجاري دائي شاگرد پادويي كردند ولي بعد، هردو زدند به بيماري و تو بازارها و كوچهها ولو شدند. اگر خالق نباشد، چينووق از گرسنگي سقط ميشود. خالق مهدي بقال را ذله كرده است.
- اگه ببينم ديگه از جلو دكون من رد شدي قلماتو خرد ميكنم
چينووق، شيشكي ميبندد. مهدي بقال از كوره در ميرود. از دكان ميپرد بيرون و دنبالش ميكند. خالق، چندتا تخم مرغ كش ميرود
- فقط سيبزميني خريدي خالق؟
ميدانم كه نخريده است. همينطور الكي ميپرسم. خودش هم ميداند كه ميدانم
- نه... يه دونه ماهي هم هس... شام امشب
ماهانه بيست و پنج تومان كرايه اتاق ميدهند. تو خانه حاج بندري مينشينند كه از خانة ما گل و گشادتر است.
جلو كتابفروشي "مجاهد" شلوغ است. بيشترشان مشتري روزنامه هستند. از پشت سر مشتريها، دستم را براي شفق تكان ميدهم. دستش را تكان ميدهد و ميگويد
- بيا تو خالد
از لاي مشتريها راه باز ميكنم و ميروم تو كتابفروشي
- سلام
- سلام... بيا بشين
مينشينم رو چارپايهاي كه ته دكان است
- چاي ميخوري؟
اصلاً منتظر چنين سئوالي نيستم. هيچ كس تا حالا براي خوردن چاي نظرم را نپرسيده است. با پدرم كه رفتهام قهوهخانه، بياين كه ازم بپرسد، گفته است برايم چاي بياورند. دكان ميرزا نصرالله كه رفتهايم از پدرم تنها پرسيده است
- اوسا حداد، چاي ميخوري؟
- ميخورم
و بعد، گفته است كه براي من هم بياورند
- اوسا حداد، چاي ميخوري؟
- نه ... ميل ندارم
و براي من هم نگفته است كه چاي بياورند
- چاي ميخوري؟
سرخ ميشوم
- ميخورم
حس ميكنم كه لالههاي گوشم داغ شده است
- پيمان برو بگو سه تا چاي بيارن
- سه تا ؟
شفق به ساعت نگاه ميكند
- چن لحظه ديگر يكي از رفقا مياد
پيمان ميرود. شفق مشتريها را راه مياندازد
- چاپ جديد نهجالبلاغه رسيد؟
اين چندمين بار است كه چنين چيزي از مشتريها ميشنوم و چندمين بار است كه ميبينم، بجاي نهجالبلاغه به مشتري روزنامه ميدهند. من نهجالبلاغه را ديدهام. بخصوص از فرمان حضرت علي به مالك اشتر كه پدرم چندين بار برايم آن را خوانده است خيلي خوشم آمده است. ميدانم كه نهجالبلاغه يك كتاب است و يقين دارم با اين روزنامههاي كه بالاي صفحة اولشان با رنگ قرمز چاپ شده است هيچ ربطي ندارد.
پيمان، خودش چاي ميآورد. هنوز استكانها را نگذاشته است رولبة قفسةكتابها كه جوان لاغر اندامي ميآيد تو مغازه و با شفق دست ميدهد. شفق، ما را باهم آشنا ميكند. كمكم دارم از اسمها تعجب ميكنم. پندار – پيمان – شفق و اين يكي هم كه تازه با هم آشنا شدهايم "بيدار".
سبيل ندارد. معلوم است ريش و سبيلش تنگ و كم پشت است. خيلي داشته باشد، بيست سال. قيافهاش زياد ناآشنا نيست. انگار كه او را جائي ديدهام.
بيدار مينشيند. هرسه چاي ميخوريم
- گمون كنم كه شماها بتونين باهم دوست بشين و دوستان خوبيم باشين
شفق حرف كه ميزند، از لبش نميبرد. البته، خنده كه نه. يك جور لبخند كه حرف زدنش را دلنشين ميكند. باز به فكر اسمها ميافتم. دلم ميخواهد از شفق بپرسم. دلم ميخواهد قضية نهجالبلاغه و روزنامهها را هم بپرسم. دلم ميخواهد بپرسم كه چرا پندار زنداني شده است. دلم ميخواهد معني آن كلمات را كه رو ديوارهاي كاهگلي ورو كاغذها ديدهام هم بپرسم. همان كاغذهائي كه براي خواهرم ازشان بادبادك درست كردم و چه اوجي هم ميگرفت.
بيدار ميداند كه تو قهوهخانة امانآقا كار ميكنم و ميدانند كه قهوهخانة امانآقا سر سه راه بندر است و ميداند كه سه راه بندر به تلمبهخانة شماره سه نزديك است. انگار كه شفق همه چيز را به بيدار گفته است
- ميتوني روزنومه بخوني؟
خودم را از تك و تات نمياندازم
- ميتونم
شفق، يكي از روزنامهها را كه زير يك مشت كاغذ قايم شده است بيرون ميكشد و تا ميكند و ميدهد به دستم
- بذا تو جيبت. اين روزنومهرو تو خونه بايد بخوني
دلم ميخواهد بپرسم چرا و ميپرسم
- يعني، اصلاً نميتونم تو كوچه از جيبم بيرونش بيارم؟
- بيدار برات ميگه
به بيدار نگاه ميكنم. چشمان ميشي خوش حالتي دارد. رنگ صورتش سفيد است. انگار اصلاً خون ندارد. گوشهاش كوچك است و لبخندش بيحال است. انگار كه زوركي ميخندد. رو چارپايه كه نشسته است، از من بلندتر نشان ميدهد اما وقتي از كتابفروشي مجاهد ميزنيم بيرون، ميبينم كه همقديم. بالا تنهاش بلند است.
بيدار، تا دم خانه همراهم ميآيد.
از بيدار خوشم آمده است.