فصل دوم- 1

- خالد بيا برو بازار قصابا، سيرابي بخر
مادرم آنقدر سيرابي را خوش طعم مي‎پزد كه آدم دلش مي‎خواهد انگشتانش را باش بخورد.
صبح جمعه است. آفتاب آمده است بالا. با امان آقا قرار گذاشته‎ام كه روزهاي جمعه تعطيل كنم. امان‎ آقا هيچ حرفي ندارد. هروقت كه دلم بخواهد مي‎روم قهوه‎خانه و هروقت كه دلم نخواهد نمي‎روم.
با ابراهيم مي‎زنيم به كوچه. اگر بخواهيم راهمان نزديك باشد، مي‎توانيم به كوچه پس كوچه‎ها بزنيم. اينطور زودتر مي‎رسيم بازار قصابها. ولي هميشه ترجيح مي‎دهيم كمي راهمان دورتر شود، اما از ميدان بزرگ شهر بگذريم. تو ميدان هميشه چيزهاي ديدني هست، مثلاَ كساني كه خال سياه، خال سفيد بازي مي‎كنند. حالا ديگر خطشان را خوانده‎ام. سرراه دهاتي هائي را كه براي خريد به شهر مي‎آيند مي‎گيرند و سرشان كلاه مي‎گذارند
- برگ سفيد مال من، خال سياه تو، اگه ديدي بردي. يه تومن به پنج تومن
رضا كرمانشاهي، جلد و چابك، ورقها را روزمين مي‎اندازد و احمدرطيل، سرراه دهاتيها را مي‎گيرد. تا چشم به هم بزنند جيب‎شان خالي شده و رضا كرمانشاهي و احمدرطيل، غيب‎شان زده است.
آنها كه باتسمه سرآدم شيره مي‎مالند هم حرفشان نگفتني است. آدم هرچقدر هم كه زرنگ باشد كه نمي‎تواند تاي تسمه را پيدا كند. هميشه سرش كلاه مي‎رود. مداد را كه به خيال خودش تو تاي تسمه گذاشته است هرز مي‎رود.
پرده‎دارها هم تماشائي هستند. اما خودنمائيم‎ها "مختار" عجب دماري از روزگار آدمكشان صحراي كربلا درآورد. لابد، هرخوردن زردآلو، پس دادن هم دارد.
وقتي به ميدان مي‎رسيم، آفتاب همه جا پهن شده است. چشم آدم از رنگ خوش آفتاب لذت مي‎برد.
باز جليل كويتي، ماهي شكار كرده است. به گمان من تو تمام دنيا، ماهي به اين بزرگي پيدا نمي‎شود. آخر كجا ديده شده كه ماهي را بيندازند به گردة قاطر و سرودمش رو زمين كشيده شود؟...
جليل كويتي، شانه‎اش را مي‎دهد زير دم ماهي و زور مي‎زند. ماهي از رو گردة قاطر، با سربه زمين مي‎افتد. جليل، كارد و ساطور را مي‎كشد به جان ماهي. هيچكس مثل جليل كويتي حريف شكار "نربچ" نيست. آنقدر حوصله دارد كه يك هفته كنار كارون پرسه بزند تا ماهي دلخواهش را شكار كند و تازه، بيرون كشيدن "نربچ" از آب تماشائي است. آنقدر بايد باش بازي كني، آنقدر بايد بندش بدهي تا خسته شود.
هنوز جليل كويتي شكم ماهي را پاره نكرده است كه وضع ميدان غيرعادي مي‎شود. از پنج خيابان كه به ميدان ختم مي‎شوند، آدم‎هاي جور به جور مي‎آيند و جابه‎جا، تو ميدان دور هم مي‎ايستند.
- ابرام چه خبر شده؟
ابراهيم مثل موش خرما جيرجير مي‎كند
- من از كجا بدونم چه خبر شده؟
تا چشم به هم بزنيم، مي‎بينيم كه ميدان پر شده است از آدم‎هاي جور به جور، پير، جوان، با لباس كار، با لباس تميز، با لباس چرب و روغني و چندتائي هم زن و دختر بي‎حجاب قاطي‎شان.
از اين همه آدم كه يكهو تو ميدان دور هم جمع شده‎اند بهتم مي‎زند. تند مي‎كشم عقب و مي‎روم مي‎ايستم روخواجه نشين پهن خانه‎اي كه هنوز سردر ضربي دارد و هنوز براي ساختن مغازه، خرابش نكرده‎اند.
ابراهيم هم خودش را مي‎كشد بالا مي‎ايستد كنارم. دهان هردوتامان از تعجب بازمانده است. صداها قاطي هم است. همينطور كه آدم‎ها، پشت سرهم از خيابانها سرازير مي‎شوند تو ميدان، فشار جمعيت بيشتر مي‎شود و بيشتر به هم فشرده مي‎شوند. ناگهان جوان چارشانة ميانه قدي مي‎رود رو دوش چند نفر مي‎ايستد و بنا مي‎كند به حرف زدن. يك لحظه شفق را مي‎بينم كه از لابلاي جمعيت به طرف وسط ميدان مي‎رود. بعد، گمش مي‎كنم و هر چه گردن مي‎كشم نمي‎بينمش. تا حالا همچين جماعتي را نديده‎ام كه دور هم جمع شوند. فقط گاهي روزهاي تاسوعا و يا روزهاي عاشورا، آنهم نه اينهمه آدم. انگاري جوان ميانه قامت قصد نوحه خواني دارد، ولي مي‎دانم كه نه روز قتل است و نه روز وفات. چونكه اگر بود، مادرم، وقتي كه صبح از خواب بيدار مي‎شد، كار اولش اين بود كه پيراهن سياهش را بپوشد و نپوشيده بود.
صداي جوان چارشانه را مي‎شنوم. چيزهائي مي‎گويد كه سر در نمي‎آورم. جماعت، گاه به گاه، دسته جمعي و با صداي بلند مي‎گويند "صحيح است". بعد مي‎بينم كه يكهو رو هوا پر مي‎شود كاغذرنگي. دسته دسته، كاغذهاي به اندازة كف دست كه تو هوا پخش مي‎شود. مي‎خواهم از خواجه نشين بپرم پائين و بروم ميان جمعيت و چندتائي از كاغذها را بردارم، اما ممكن نيست. كمي دورتر از خواجه نشين، يك دسته كاغذ پرت مي‎شود رو هوا باز يك دستة ديگر. پيمان است كه دارد دسته‎هاي كاغذ را پخش مي‎كند. صداش مي‎كنم اما نمي‎شنود. ابراهيم مي‎پرسد
- مگه ميشناسيش؟
- آره بابا ... شاگرد كتابفروشيه
پيمان قاطي مردم مي‎شود. ديگر پيداش نيست. جوان ميانه قامت هنوز حرف مي‎زند. بعد، يكهو از روشانة ديگران مي‎آيد پائين.
عجيب‎تر از جمع شدنشان، غيب شدنشان است. تا بخواهم بفهمم كه كي هستند و چي هستند و چرا دورهم جمع شده‎اند، يكهو ميدان را خالي مي‎كنند و ناپديد مي‎شوند و تازه از كمركش خيابان شهرباني، يك عده پاسبان پيدا شده است كه باتون به دست، دوان دوان مي‎آيند.
هنوز پاسبان‎ها نرسيده‎اند به ميدان كه از رو خواجه نشين جست مي‎زنم پائين و به دو مي‎روم وسط ميدان و چندتائي از كاغذها را از رو زمين برمي‎دارم و چه كار خوبي مي‎كنم. چون، همچين كه دستة پاسبانها به ميدان مي‎رسد، كار اولشان اينست كه كاغذها را از رو زمين جمع كنند و چندتائي را كه تو دست مردم است ازشان بگيرند. حالا تعجبم بيشتر شده است. دلم مي‎خواهد هرطور است از قضيه سر در بياورم. كاغذها را تا مي‎كنم و زير پيراهنم قايمشان مي‎كنم و با ابراهيم مي‎رويم و مي‎ايستيم كنار دكان جليل كويتي كه تازه دست به كار شده است شكم ماهي را پاره كند. كارد را با مصقله صيقل مي‎دهد و نوك كارد را مي‎نشاند زير شكم ماهي.
پاسباني از كنارمان رد مي‎شود و چپ چپ نگاهمان مي‎كند. دل تو دلم نيست. مبادا ديده باشد كه كاغذها را زير پيراهنم قايم كرده‎ام.
پاسبانها كاغذها را جمع مي‎كنند، بعد تقسيم مي‎شوند تو خيابانها و دوان دوان دور مي‎شوند.
يكهو يادم مي‎آيد كه بايد سيرابي بخرم. دارد دير مي‎شود، اگر نجنبم گيرم نمي‎آيد. چون سيرابي آنقدر خوشمزه است و آنقدر مشتري دارد كه دل و قلوه وجگر و يا حتي گوشت نازك گوسفند هم به گردش نمي‎رسد
- ابرام راه بيفت
پا مي‎گذاريم به دو.
نيمه نفس به خانه مي‎رسيم. سيرابي را مي‎دهم به مادرم. دلم مي‎خواهد زودتر سراز كار اين جماعت درآورم. دلم مي‎خواهد زودتر بدانم تو اين كاغذها چه نوشته شده كه پاسبانها به زور از دست مردم گرفتشان.
مي‎روم تو اتاق پدرم مي‎نشينم و پردة در ميانه را مي‎اندازم. ابراهيم و جميله مي‎نشينند رو برويم. نوشتة همة كاغذها مثل هم است. چيزهائي است كه اصلاَ سردر نمي‎آورم. جانم بالا مي‎آيد تا يك كلمه را هجي كنم و تازه وقتي كلمه را هجي كردم و خواندمش، معني‎اش را نمي‎فهمم. مثلاَ نمي‎دانم اين "استعمارگر خونخوار" چه جور جانوري است كه فقط خون مي‎خورد و اشتهاش هم سيري ناپذير است. لابد، بي‎جهت اسم "استعمارگر" را "خونخوار" نگذاشته‎اند. بايد دليلي داشته باشد.
ابراهيم مي‎گويد
- تا نباشد چيزكي، مردم نگوين چيزها
از اين جانور، بفهمي نفهمي چيزكي دستگيرم مي‎شود. مثلاَ فهميده‎ام كه گاهي به جاي "خون" نفت هم مي‎خورد و اينست كه بعضي جاها، تو كاغذها، به جاي "خونخوار" نفت خوار هم نوشته شده.
ابراهيم مژه‎هاي نموكش را به هم مي‎زند و مي‎گويد
- نفت بخوره كه بهتره تا خون بخوره
وعقيده دارد كه اگر اين جانورهوس خون آدم بكند، بدجوري مي‎شود.
ابراهيم را نگاه مي‎كنم. عجب رنگ زردي دارد. انگار زردچوبه آب كرده است و به صورت و گردنش ماليده است. بهش مي‎گويم
- نه ابرام. اينجورام نيس كه من و تو ميگيم ... ميباس چيزاي ديگه‎م باشه كه ما سر در نمياريم
ابرهيم ازم مي‎خواهد كه يك دور ديگر نوشته را بخوانم. به زحمت مي‎خوانمش. سر ابراهيم رو گردن باركش سنگيني مي‎كند. چشمانش آبچكان ست. من و ابراهيم از كلماتي كه غلط و غلوط مي‎خوانمشان تعجب مي‎كنيم. تا حالا همچين حرفهائي نشنيده‎ايم. خواهرم اصلاً حرف نمي‎زند. فقط نگاهمان مي‎كند و به حرفهامان گوش مي‎دهد. ابراهيم يكهو ذوق زده مي‎شود
- من فهميدم قضيه چيه
با تعجب نگاهش مي‎كنم
- فهميدي قضيه چيه؟
- آره
- خب، بگو چيه
من و من مي‎كند و درمي‎ماند. حتي يك كلمه هم نمي‎گويد. چيزي دستگيرش نشده است. فقط خيال مي‎كند كه فهميده است. مي‎خواهم كاغذها را پاره كنم و دور بريزم. خواهرم به حرف مي‎آيد.
- نه داداش خالد، پاره‎ش نكن، ازشون برام يه بادبادك درس كن.
انگار بدنمي‎گويد. مي‎توانم دو بادبادك رنگي ازشان درست كنم كه تا دل آسمان اوج بگيرند.
بلند مي‎شوم و تو خرت وپرتهاي پشت آينه را مي‎گردم. سريش پيدا مي‎كنم. قيچي مادرم را مي‎آورم و مي‎نشينم كه براي خواهرم بادبادك درست كنم.
*
*
شبها مي‎نشينم ترك درچرخه "رالي" امان‎آقا و مي‎آيم خانه. گاهي هم زودتر از امان‎آقا، پياده راه مي‎افتم. اگرچند سال قبل بود، تو راه، دستم كه به درشكه و يا ماشين مي‎رسيد، پشتش "چلب" مي‎كردم، ولي حالا خجالت مي‎كشم.
ظهر امان‎آقا كباب بازار خريد. سهم مرا گذاشت لاي نان و داد به دستم و خودش با "مشتي يخي" و "جان محمد" نشست و خورد.
نصف كباب را با نان چربي خوردم و نصفش را قايم كردم براي جميله.
امروز پياده آمدم خانه.
- جميله، بيا برات كباب آوردم.
نصف كباب را كه خوب تو نان پيچيده شده، از لاي روزنامه يرون مي‎آورم. كباب يخ كرده است و چربي بسته است. هوا دارد سرد مي‎شود. مادرم نگاهم مي‎كند. بهش مي‎گويم كه كباب را از كجا آورده‎ام.
با جميله كباب را رو لامپا گرم مي‎كنيم و مي‎رويم تو اتاق پدر و مي‎نشينيم.
مادرم بقچة لباس را باز كرده است و ريخته است دورش كه لباسهاي گرم را درست و دروا كند. پائيز به نصفه رسيده است. زمستان امسال كه تمام شود، جميله، هشت سالش تمام است.
پردة دروسط اتاقها را مي‎كشم كنار نور لامپا، اتاق پدرم را روشن كند. وقتي پدرم بود، براي خودش تنها يك لامپا روشن مي‎كرد كه "انوار" بخواند و يا "جوهري" و يا مثلاَ "اسرار قاسمي". ماهم فانوس مركبي را براي خودمان روشن مي‎كرديم. اما حالا يكي براي همة ما بس است. مگر ما چند نفريم؟
مي‎نشينيم رو فرش پدرم و پتو را مي‎كشيم روپاهامان. جميله يك لقمه نان و كباب مي‎خورد. به من هم تعارف مي‎كند.
- بخور داداش
- نه جميله. اين قس خودته. من ظهر خوردم.
- خب منهم ظهر چلو خورش خوردم.
چشمهام از تعجب باز مي‎شود.
- چلو خورش؟
از آن وقت كه كار پدرم كساد شده بود و تا آن وقت كه پدر رفت كويت و تا حالا كه بيست روزي مي‎شود رفته، بجز اشكنه و كاچي و گاهي آردتوله كه مثل آب ژيپو مي‎ماند و گاهي هم سيرابي و تمام صبحها بجز نان و چاي چيزي نخورده بوديم.
- جميله،‌ كجا چلوخورش خوردي؟
جميله انگشتش را مي‎گذارد نوك بيني
- هيس داداش خالد... مادر نفهمه
از حرف جميله سر در نمي‎آورم. مي‎پرسم
- مادر نفهمه كه تو، امروز ظهر چلو خورش خوردي؟
صداي جميله آن قدر پائين است كه به زحمت شنيده مي شود.
- خودشم بود، خودشم ديد
- خب پس چرا مادر...
تند مي‎رود تو حرفم
- گفت كه به تو نگم.
- آخه جميله، كجا چلوخورش خوردين؟... چرا نباد به من بگي؟
جميله لقمه را قورت مي‎دهد و مي‎گويد.
- منزل رئيس سربازخونه
نگاهش مي‎كنم. انگار احساس گناه مي‎كند. مادر گفته است كه من نبايد بفهمم. اما دل كوچك جميله طاقت راز داري ندارد.
- صب كه تو با امان‎آقا رفتي فهوه‎خونه، منو مادر رفتيم منزل رئيس سربازخونه... تو خيابان تيمسار
- جميله، اونجا رفتين چكار كنين؟
- رفتيم كه مادر ملافه‎هاشونو بشوره.
دهانم باز مي‎ماند. از در وسط دو اتاق به مادرم نگاه مي‎كنم كه جلو لامپا نشسته است و سوزن مي‎زند. يك دسته از گيسش رو گونه‎اش افتاده است. ته چهره‎اش، جواني مي‎زند، اما گونه‎هاش تكيده است. نور لامپا، نيمرخش را سايه روشن زده است. لب پائينش كمي آويزان است. انگار كه اخم كرده باشد. چشمش پيدا نيست، گود نشسته است و سياهي مي‎زند.
صدايش را مي‎شنوم. آرام آوازه مي‎گرداند.
"گر مودونسم‎ئي روز مو دارم"
"خوردمه ترياك به ز شير مارم"
اولين دفعه نيست كه اين را مي‎خواند. ولي اولين دفعه است كه اينهمه دلم را مي‎سوزاند. پدرم كه رفت كويت، روز پنجم، مادر «مسقنه» مسي را زد زير چادرش و رفت بازار مسگرها و فروختش كه چندروزي، چاي داشتيم و پولكي و چند روزي هم اشكنه و كاچي و آردتوله.
كتري جوش آمده است. مادر، روقوري آب مي‎گيرد. چقدر چاي دوست دارد. جانش به چاي بسته است.
- خستگي آدمو درميكنه... چشاي آدمو، واميكنه
شعلة سه فتيله‎اي را مي‎كشد پائين. قوري را مي‎گذارد رويش
- جميله، تاكي اونجا بودين؟
- تا عصر داداش خالد. آخه نميدوني كه چن‎تا ملافه بود...
و دستايش را تا آنجا كه مي‎تواند باز مي‎كند.
- ... يه عالمه
مادر، استكان چاي را برمي‎دارد و به لب نزديك مي‎كند. تو نور زرد لامپا، دستهاش سفيدي مي‎زند. انگار كه ورم هم كرده است.
- خب جميله، اونوخ، ظهر كه شد بهتون چلو خورش دادن، آره؟
- مصدرشون داد... ولي مادر نخورد. الكي گفت كه روزه‎س. گفت نذر داره كه روزاي دوشنبه روزه بگيره.
خودم را از زير پتو مي‎كشم بيرون. جميله مچم را مي‎گيرد
- كجا داداش خالد؟
- جائي نميرم.
- به مادر نگي كه من گفتم.
لقمه تو لپ كوچك جميله بي‎حركت مي‎شود.
- نگي‎ها... دعوام ميكنه.
تو نگاهش التماس هست. مي‎نشينم.
- نميگم... ولي بگو ببينم، تو اونجا چيكار مي‎كردي؟
- هيچي داداش خالد. همينطور كنار مادر نشسم و نيگاش كردم. اونقد نشسم كه پاهام درد گرفت... اما ميدوني داداش؟
- چي‎رو ميدونم؟
- وختي كه زن رئيس سرباز خونه اومد ببينه مادر چطور ملافه‎ها رو مي‎شوره، منو نيگا كرد و بعد رفت به پيرهن قرمز كه انگار يه كم برام بزرگ بود آورد و داد به مادر و گفت اينو بگير تن دخترت كن.
- گرفت؟
- نه داداش
- خب پس‎ چي؟
- مادر آهسته خنديد و گفت خيلي ممنونم خانوم... بعدش الكي گفت من نذر دارم تا دهسالگي لباس قرمز تن دخترم نكنم.
- بعدش چي؟
- زن رئيس سربازخونه اخماشو تو هم كرد و هيچي نگفت و پيرهنو ورداشت و رفت...
جميله نان و كباب را خورده است. چشم‎هاش سنگين خواب است. صداش خواب زده است.
- ... اما داداش خالد، به مادر نگي كه من اينارو بهت گفتم
جميله، سر مي‎خورد و دراز مي‎كشد. نفسش صدادار مي‎شود. هنوز مچم تو دستش است. انگشتهاش سست مي‎شود. پتو را مي‎كشم تا زير چانه‎اش و بلند مي‎شوم و مي‎روم كنار چراغ سه فتيله‎اي مي‎نشينم
- چاي مي‎خوري؟
مادرم است كه مي‎پرسد.
- مي‎خورم مادر
برايم چاي مي‎ريزد. استكان را كه از دستش مي‎گيرم. نگاهش مي‎كنم. چند لحظه نگاهمان درهم مي‎شود. مادرم، سرش را مي‎اندازد پائين
- چيه خالد؟
- تو امروز كجا بودي مادر؟
صدايم لرزه دارد.
دست مادرم ا ز دوختن باز مي‎ماند. هنوز سرش پائين است.
- جميله گفت؟
- كي تورو برد اونجا؟
- خودم گفته بودم برام پيداكنن
- خب، كي برات پيدا كرد؟
- براتو چه فرق ميكنه؟
- ميخوام بدونم مادر.
دست مادرم به كار مي‎افتد
- غلام... پسرخاله رعنا
از غيظ وا مي‎روم
- پسرخاله رعنا؟
صداي مادرم نرم مي‎شود
- من كار بدي نكردم مادر. گدائي كه نكردم. كارم كه عيب نيس. تاوختي پدرت از كويت پول بفرسته يه جوري ميباس زندگي‎رو بگذرونيم.
استكان چاي را مي‎گذارم زمين. بغض گلويم را گرفته است
- چن روزي صبر مي‎كردي تا امان‎آقا حقوقمو بده... همه‎شو مي‎دادم به تو
چشمان مادرم برق مي‎زند. نيمتنة زمستاني مراكه دستش است مي‎گذارد زمين و مچم را مي‎گيرد و به طرف خودش مي‎كشد.
سرم را مي‎گذارم روسينه‎اش. پيشاني‎ام را مي‎بوسد. صداي قلبش گوشم را پرمي‎كند. بعد، دو قطره اشك گرم، پشت سرهم روگونه‎ام مي‎چكد. دست مادرم را مي‎گيرم و به گونه‎ام مي‎چسبانم . دستش از آب پير شده است. عطر صابون، خوش است.
*
*
قهوه‎خانة امان‎آقا، سر سه راه بندر است.
تو قهوه‎خانة امان‎آقا، همه جور آدم مي‎آيد.
كارگران تلمبه‎خانه، وقتي از كار قاچاق شوند، جاشان تو قهوه‎خانه است. مسافران سرراهي، تا كه ماشين‎گيرشان بيايد،‌ دو فنجان چاي را مي‎خورند. راننده‎هاي ديزل و راننده‎هاي نفتكش، قبل از افتادن تو جادة كوهستاني و پرپيچ و خم شمال و يا قبل از افتادن تو جادة نفسگير و خسته كنندة بندر، جلو قهوه‎خانه، نيش ترمزي مي‎زنند و گاهي سرپائي و گاهي نشسته، نصف ليواني چاي مي‎خورند. گاهي بعضي از راننده‎ها، ناشتائي‎شان را تو قهوه‎خانه مي‎خورند. بعد، پشت سرش قلياني دود مي‎كنند و راه مي‎افتند. اين يك ماهه تو قهوه‎خانة امان‎آقا، آنقدر آدم جور به جور ديده‎ام كه براي همة عمرم بس است.
امان‎آقا، تو قهوه‎خانه، خيلي خوش خلق و سرحال است. با امان آقاي تو خانه – خصوصاً وقتي كه تسمه را مي‎كشد به گردة بلورخانم – تومني هفت صنار توفير دارد.
- عنكبوت، دوتا چاي بده رو اون ميز
- چشم امان‎آقا
- عنكبوت، وقتي كه چيني شيره‎اش را زده باشد، خودش به تنهائي به همة كارها مي‎رسد
- امان‎آقا قليون من چي‎شد؟
- خالد، بابامي، زودتر قليونو چاق كن.
- چشم امان‎آقا،‌ الان
تو قهوه‎خانه، چشمان ريز امان‎آقا هميشه شاد است. لبان نازك و كشيده‎اش هميشه به خنده باز است. اين يك ماهه، هيچوقت نشده است كه امان‎آقا با تندي به كسي حرفي بزند.
امان‎آقا، خيلي چيزها يادم داده است. مثلاً يادم داده است كه چطور قندشكن را بگيرم و چطور كله قند را حبه كنم
- نيگاكن خالد... اينطور كه تو ميشكوني همه‎ش خاكه ميشه. قند شكنو ميباس اينجوري بگيري و بعد، با يه ضربه... تق!
همة حبه‎هاي قند امان‎آقا به يك اندازه است.
حالا، ياد گرفته‎ام كه با يك دست، ‌پنجتا استكان چاي بگيرم و ياد گرفته‎ام قليان چاق كنم و ياد گرفته‎ام كه با ته استكان و وسط نعلبكي، ضربه تندو ريز بگيرم.
قهوه‎خانة‌ امان‎آقا، چارگوش و بزرگ است. جلوش يك سايبان بزرگ دارد براي تابستان. ته قهوه‎خانه سه اتاق هست. يكيش انبار است. تويكيش عنكبوت مي‎خوابد و يكيش هم خالي است، براي گاه گداري كه امان‎آقا مي‎خواهد با دوستانش خلوت كند، عرقي بخورد و يا ترياكي دود كند. كف اين اتاق دو خرسك لري سه‎ذرعي افتاده است. يك تخت هم با يك دست رختخواب. يك روز از دهان عنكبوت پريد كه گاهي وقتها اگر امان‎آقا عشقش بكشد، شبها مي‎فرستد دنبال "مهين جي‎جو" كه بيايد قهوه‎خانه و آخر شب كه مشتريها مي‎روند، تو اتاق باش خلوت بكند. عكس يك زن نيم‎لخت كه تو قاب است به ديوار اتاق كوبيده شده.
باز انگار جان محمد از سركار قاچاق شده است. كاسك زردرنگش را زده است زير بغلش و دارد از در قهوه‎خانه مي‎آيد تو. جان‎محمد خيلي هواي سبيلش را دارد. هميشه يك آينة كوچك و يك قيچي كوچك تو جيبش هست. تا بنشيند، كار اولش اين است كه آينه را بيرون بياورد و سبيلش را نگاه كند. بعد، اگر لازم باشد قيچي را هم بيرون مي‎آورد
- جان‎محمد روزي ده‎بار، ميباد سبيلشو هرس‎كنه.
- خب بس كه زياد بهش كود ميده هي شاخ و برگ مي‎كشه.
جان‎محمد از كوره در مي‎رود و بعد، وقتي با خندة امان‎آقا روبرو مي‎شود، از جوش و خروش مي‎افتد.
لباس كار جان‎محمد كمي گشاد است. آبي تند است، اما از چربي و روغن، سياهي مي‎زند. امروز نوار سفيدي روسينة جان‎محمد است به پهنا و درازاي دو انگشت. تا ديروز اين نوار سفيد روسينه‎اش نبود. انگار كه چيزهائي هم رو نوار نوشته شده. مي‎آيد و پاي راستش را جمع مي‎كند زير نشيمنگاهش و مي‎نشيند روتخت قهوه‎خانه و آينه را ازجيب بيرون مي‎آورد. عنكبوت برايش چاي مي‎برد. از جلوش رد مي‎شوم و بهش سلام مي‎كنم. رو نوار نوشته شده "صنعت نفت بايد ملي شود". بياد كاغذهائي مي‎افتم كه ازشان براي جميله بادبادك درست كردم. امان‎آقا از پشت دخل بلند مي‎شود و مي‎آيد كه سربه سر جان‎محمد بگذارد. باهم رفيق هستند. گاهي باهم ناهار مي‎خورند. اگر كباب بازار داشته باشند مي‎روند تو اتاق سومي مي‎نشينند و با ناهار عرق هم مي‎خورند. ولي نمي‎دانم چطور است كه با اينهمه رفاقت و دوستي، امان‎آقا خوشش مي‎آيد كه سربه سرجان‎محمد بگذارد
- انگار كه تو هم ازين نوا را به سينه‎ت چسبوندي؟
جان‎محمد‎ نوك سبيل را تاب مي‎دهد
- چرا كه نه؟!
امان‎آقا آهسته مي‎زند رو شانة جان‎محمد و مي‎گويد
- ولي بااين حرفا كه نميشه بادم شير بازي كرد.
جان‎محمد خيلي بي‎تفاوت مي‎گويد
- شير ديگه پير شده بابا... پشم و پيله‎ش ريخته.
معلوم نيست از كدام "شير" حرف مي‎زنند. اصلاً معلوم نيست كه نوار سفيد چه ربطي با "شير" دارد.
امان‎آقا مي‎نشيند كنار جان‎محمد و مي‎گويد
- ولي فيل مرده‎ش صدتومنه، زنده‎شم صدتومنه
از حرفهاشان سر در نمي‎آورم. حرفهاي جان محمد مثل همانهائي است كه رو آن كاغذها نوشته شده بود. كاغذهائي را مي‎گويم كه آن روز شلوغ از تو ميدان جمع كردم و براي خواهرم بادبادك درست كردم و چه اوجي هم گرفت.
لبهاي گندة جان محمد كه از هم باز مي‎شود، دندانهاي بزرگش بيرون مي‎افتد. صداش رگدار است. زير و بم هم ندارد. يك هوا حرف مي‎زند
- ديگه تموم شد. دورة غارتگري تموم شد. شير ديگه بايد دمشو بندازه روكولش و بره گورشو گم كنه. حالا همه چيز صاحب داره. همه چيز حساب و كتاب داره.
اين طور كه جان محمد حرف مي‎زند، معلوم است كه به حرفهاي خودش هم اعتقاد دارد و پاش هم مي‎ايستد. چون كه وقتي حرف مي‎زند رگهاي گردنش تند و كبود مي‎شود.
امان‎آقا قصد اذيت كردنش را دارد
- مرد حسابي، ما هنوز نميتونيم كون به سوزنو سوراخ كنيم
جان محمد كفري مي‎شود. يقين دارم كه اگر رفيق نبودند بلند مي‎شد و بادستهاي گنده‎اش امان‎آقا را خفه مي‎كرد.
امان‎آقا به قهقهه مي‎خندد و بلند مي‎شود و مي‎رود پشت دخل مي‎نشيند.
جان محمد چاي مي‎خورد. بعد به سبيلش ور مي‎رود و بعد آينه را مي‎گذارد تو جيبش و قليان را از دستم مي‎گيرد.
- خالد تو به حرفاي اين امان‎آقا گوش ندي‎ها، خيلي از مرحله پرته
صداي امان‎آقا مي‎آيد
- باهمة اينا، هنوز تو كون سوزن گير كرديم .
نفتكش سبزرنگي جلو قهوه‎خانه ترمز مي‎كند. راننده مي‎آيد تو
- امان‎آقا يه قليون
رو سينة رانندة نفتكش هم نوار هست. انگار با جان محمد آشنايي ندارد. چون فقط به همديگر نگاه مي‎كنند و لبخند مي‎زنند. راننده مي‎رود جاي ديگر مي‎نشيند. تا عنكبوت بهش چاي بدهد قليانش را چاق مي‎كنم.
كمك راننده نيامده است تو قهوه‎خانه. دارد با نفتكش ورمي‎رود. شايد گريسكاري مي‎كند، يا آب مي‎ريزد تو رادياتور. حالا من اين چيزها را خوب مي‎دانم. دلم مي‎خواهد از كار كمك راننده هم سردربياورم. يعني مي‎خواهم بدانم كه نوار روسينه‎اش زده است يا نه.
- امان‎آقا، برا كمك راننده چاي ببرم؟
امان‎آقا سرحال است
- ببر پسرم.
استكان چاي را از عنكبوت مي‎گيرم و از قهوه‎خانه مي‎زنم بيرون. نفتكش زيرسايبان است. به سينة كمك راننده نگاه مي‎كنم "صنعت نفت بايد ملي شود" بايد ازش بپرسم. بايد از اين حرف سر در بياورم . اگر قرار باشد كمك راننده از اين نوارها روسينه‎اش بدوزد، چرا من ندوزم. چرا ابراهيم و حسني و اميد ندوزند. چرا خالق وچينووق و همة بچه‎هاي محل ندوزند؟
از كمك راننده مي‎پرسم
- ببينم، ئي چيه كه روسينه‎ت زدي؟
كمك راننده نگاهم مي‎كند. چشمهاش خواب زده است. سرخ است. پف كرده هم هست. انگار كه تمام شب گذشته را نخوابيده است.
صداش هم خواب‎آلود است
- سواد داري؟
- خب معلومه كه دارم.
- پس بخونش.
- خونده‎مش … ولي معني اين حرف چيه؟
كمك راننده دستهاش را با كهنه پاك مي‎كند و مي‎گويد
- خب معلومه. معني‎ش اينه كه صنعت نفت بايد ملي بشه.
باز ازش مي‎پرسم كه يعني چه.
استكان چاي را از دستم مي‎گيرد. حبه‎هاي قند را به دهان مي‎اندازد و با لب پر مي‎گويد
- يعني اينكه انگليسيا ميباد دمبشونو بندازن رو كولشون و بزنن به چاك
پس مقصود جان‎محمد از "شير" اننگليسيها هستند.
با تعجب از كمك راننده مي‎پرسم
- انگليسيا؟
- خب بله ديگه… انگليسيا
كم‎كم دارد چيزهائي دستگيرم مي‎شود. امان‎آقا صدام مي‎كند
- وقتي انگليسيا زدن به چاك، بعد چي؟
كمك راننده استكان خالي را مي‎دهد به دستم و دراز مي‎كشد زيرنفتكش
- بعد؟… خب معلومه ديگه… نفت مال خودمون ميشه.
باز امان‎آقا صدام مي‎كند. اگر مهلتم بدهد مي‎پرسم كه چرا انگليسيها بايد بزنند به چاك. مي‎پرسم كه اصلاً انگليسيها تو مملكت ما چكار مي‎كنند و مي‎پرسم كه نفت ما چه ربطي به انگليسيها دارد. اگر مهلتم بدهد خيلي چيزها مي‎پرسم. يعني هرچه كه عقلم برسد، ولي امان‎آقا مرتب صدام مي‎كند.
- اومدم امان‎آقا.
مي‎روم تو قهوه‎خانه
- بيا يه قليون چاق كن.
هميشه يك قدح تنباكوي خيس خورده هست. يعني هرروز صبح كه مي‎نشينم ترك دوچرخة امان‎آقا و مي‎آيم قهوه‎خانه، كار اولم اينست كه قدح را پركنم تنباكو و آب ولرم بريزم روش. قدح تنباكو تا ظهر تمام مي‎شود. اين است كه دوباره، بعد از ظهرها همين كار را مي‎كنم.
هوا سرد است. امروز براي ناهار تاس كباب داريم. عطرش تمام قهوه‎خانه را پر كرده است. بلورخانم هم از امان‎آقا ياد گرفته است كه به همين خوبي و خوش عطري تاس كباب بپزد.
قليان را پرمي‎كنم.
- بدم به‎ كي امان‎آقا؟
صداي جان محمد است
- بيارش اينجا
اصلاً پرسيدن نداشت. جان محمد هميشه دو قليان پشت سرهم مي‎كشد. قليان را مي‎گذارم جلو جان محمد و قصد مي‎كنم كه از قهوه‎خانه بزنم بيرون و با كمك راننده حرف بزنم. اما تا بخواهم از قهوه‎خانه بروم بيرون، كمك راننده همراه دونفر مي‎آيد تو. انگار مسافر هستند. هردو بقچه دارند. كمك راننده باشان حرف مي‎زند. جلو نفتكش، چهارنفر بيشتر جا مي‎گيرد. برايشان چاي مي‎برم. از حرف زدنشان پيداست كه قصد رفتن به كويت دارند.
يك ماه بيشتر است كه پدرم رفته است. هنوز خط نفرستاده. تنها وقتي كه يك هفته از رفتنش گذشته بود، فولاد آمد و گفت كه به سلامت رسيده است. از پشت پنجرة قهوه‎خانه، آسمان پيداست. ابرهاي بره بره آسمان را پر كرده است. ابرهاي پربار پائيزي كنارة خليج كه اگر ببارد، رگبار است و تا چشم به هم بزني سيل راه افتاده است و همة كپرهاي بالاتر از تلمبه‎خانة شمارة سه را از جا كنده است. امروز، حسابي سرد شده است. سرما، سوز زمستان دارد. آدم دلش مي‎خواهد برود كنار شعله‎هاي گاز كه انگار از زمين مي‎جوشند و مثل اژدها پيچ و تاب مي‎خورند و مي‎غرند. وقتي كه باد شمال باشد، غرش شعله‎ها، تا قهوه‎خانه مي‎آيد. وقتي هوا آفتابي باشد رنگشان از رونق مي‎افتد ولي وقتي مثل امروز، ابر باشد، نارنجي خوشرنگ مي‎شوند و شبها، باز خوشرنگتر مي‎شوند.
دوتا از كارگران تلمبه‎خانه كه قاچاق شده‎اند، دستها را تو جيبهاي لباس كار فرو كرده‎اند و قوز كرده‎اند و از در قهوه‎خانه مي‎آيند تو.
جان محمد، يكبار ديگر سبيلش را تو آينه برانداز مي‎كند، كاسك زردرنگش را به سر مي‎گذارد و از قهوه‎خانه مي‎زند بيرون.