این روزهای بی تو بودنم را سعی می کنم جدی نگیرم ولی انگار او ما را جدی گرفته است. سخت می گذرد و پر از دلتنگی، دلشوره و هزار و یک حرف ناگفته که راه گفتنش را پیدا نمی کنم. می دانم باید دست از کار نکشید و باز دو باره تلاش کرد و خم به ابرو نیاورد. می دانم که تو هم چون من این روزها را خیلی خیلی سخت می گذرانی و من بی آنکه ملجایی برای سختی هایت باشم. تنها غصه می خوریم. می دانم باید تلاش کرد . از خیلی چیزها گذشت راه را پشت سر گذاشت. میدانم که نمی توانم تسکینت دهم . می دانم که خیلی سخت است این روها لبخند بزنیم. می دانم که این بی تو بودن ها تحمل همه چیز را سخت تر می کند. 

اما هنوز چشمه ای از امید در دلم جوشان است .. این دل لعنتی که از گذشته تا به امروز همه جا همراه است.

فردا می خواهم روز خیلی از چیزهایی که برایم از سختی، تابو شده اند پا بگذارم و برای بودنمان بروم حتی به جاهایی که برای رفتن به آن باید غمباد بگیرم.

روزهای زیادی را با سختی پشت سرگذاشته ایم اما مگر می شود بی تو 

دوست ندارم این متن را ویرایش کنم می خواهم همین باشد تخلیه ای برای احساساتی که شاید نتوانم فرو بخورمشان.

بگذار این نوشته آنقدر شخصی بماند که تنها من و تو بدانیم .

بگذارتنها برای تو بنویسم که همه روزهایم بی تو «روز مباداست»

نمی دانم چرا دوست داشتم این حس این لحظه ام را ثبت کنم. شاید می خواستم عکسی بگیرم برای فردایی که خواهد آمد و این سختی ها را به لبخندی مبدل کند.

می دانم که این روزها می گذرد می دانم که یاد خواهیم گرفت که چگونه این سختی ها را نیز پشت سر بگذاریم . می دانم و امید انچنان پر رنگ است که غم هایمان را فرو خواهد خورد. روزی که برای بچه هایمان تعریف خواهیم کرد

مخاطب خاص عزیزم . برای گفتن از این روزها کلمه کم می آورم اما می خواهم آن را ثبت کنم بی هیچ پروا و خود سانسوری.