امروز 28 سال من هم پر شد و وارد 29 شدم. شايد زندگي را كه آدم نگاه مي كنه يه دنيا پيچ و گذر و نور و توهم تو ذهنش حمله مي كنن. مثل اينكه تو ايستاده باشي و به كوچه اي نگاه كني و حس گذر كردن همه چيز و همه كس را شاهد باشي . يك گيجي يك گنگي يك شادي، يه دنياي خاكستري. انگار كه نم نم باران بزند و پشت شيشه نشسته باشي و هيچ كار نكني و فقط به خودت فكر كني . به خود خودت. به هيچ به هيچ.

وقتي دارم نوشته هاي وبلاگم  را مرور مي كنم و اين نوشته را مي نويسم اين حس، حالت و يا شايد توهم توي رگهام جون مي گيره. حالا برگردم عقب ... نه دوست ندارم برگردم عقب واقعا به داشته هام راضي ام و تلاش براي نداشته هام رو بي قراري مي كنم. حالا كه 28 پر شده ...