این روزها بی عدالتی های کوچک بزرگ شده اند که حتی از گلایه از ان ها هم  خسته می شوی و گاه می مانی که چه شده  و چرا؟ 

همین چند روز پیش با دوستی حرف می زدم بحث سر این بود که فلانی تو را تایید نمی کنند و حتی نمی توانی مسئولیت کوچک بگیری(من صبح ها در یک نهاد عمومی کار می کنم و ظهر به بعد در روزنامه)  و از این صحبت ها حالا کسی که این صحبت ها را می گفت خودش هم از زن های پولی استفاده می کند و هم عملکرد مالی اش جای سئوال دارد و هم از لحاظ سیاسی .... است. حالا بگذریم که او مسئولیت می گیرد و منی که تمام عمرم اخلاقیات را رعایت کرده ام و هیچ گاه یک نقطه ابهام در عملکرد مالی ام نبوده (همیشه برای ریال به ریال درآمدم زحمت کشیدم و می کشم.) و از لحاظ سیاسی هم همیشه شفاف عمل کرده ام تایید نمی شوم و... 

دیروز دوستی در محل کار می گفت میدانی چرا تو قرار دادی نمی شوی ؟ چون با حضرات نیستی! نه عربی نه بختیاری با هیچکدامشان هم خیلی قاطی نیستی. 

زندگی را می بینید من امروز یک اقلیت، در شهر خودم غریبه، در کشورم ناگزیر به کار بالای 14 ساعت برای تامین حداقل های زندگی ام شده ام. از نظر آقایان رد شده ام و  هزار بلای دیگری که طی این سال ها بر سرم آمده و دم نزدم.

خسته ام. دلم نق زدن می خواهد.دلم می خواهد بی هیچ دغدغه ای بخوانم و بنویسم. دلم برای خودم هم تنگ شده.