همسايه ها
احمد محمود
فصل ششم- 2

عباس قصاب آزاد مي‌شود. نامة دادستان مي‌ماند رو دست‌مان. هنوز عقل‌مان به جائي قد نداده است. پندار صدامان مي‌كند. يكي يكي مي‌رويم تو اتاق ده و دور هم مي‌نشينيم و جلسه مي‌كنيم. قاضي و بويه، تو راهرو و حياط بند، هوامان را دارند كه اگر پاسبان كشيك بو برد،‌ خبرمان كند. پندار مي‌گويد كه يك لحظه هم نبايد ساكت باشيم. مي‌گويد كه دائم بايد، اتاق به اتاق بگرديم و با بچه‌ها حرف بزنيم و دل و جرأتشان بدهيم
- ... حواستون خوب جم باشه... اگه يه وخت يكي از بچه‌ها ميخواس جا بزنه، باش حرف بزنين... بهش قوت قلب بدين،‌ اگه ازتون برنيومد، فوري منو خبر كنين...
راه مي‌افتيم و پخش مي‌شويم. بچه‌ها،‌ دسته به دسته دورهم نشسته‌اند. كمتر حرف مي‌زنند. باز خلق و خوي نگهبان داخل بند عوض شده است. باز راه افتاده است و به حرفها گوش مي‌دهد. شارت و شورت راه مي‌اندازد، صدايش را كلفت مي‌كند و جلومان در مي‌آيد. نوبت به نوبت، سرش را گرم مي‌كنيم كه فرصت پيدا نكند به حرفها گوش بدهد. حرفهاي پندار، دهان به دهان مي‌گردد
- اعتصاب كردن، با سروصدا راه انداختن، خيلي فرق داره. بايد هشيار باشيم. بايد خونسرد باشيم. نبايد بيخود و بيجهت بهانه دستشون بديم. روزي كه قراره اعتصاب كنيم،‌ بي‌سروصدا مي‌شينيم و غذا نمي‌گيريم... اگه يه روز ملاقاتي خورد، ملاقات نميريم.
ناصر ابدي، براي نامة دادستان، بيشتر از همه جوش مي‌زند
- ... آخه اگه به دستش نرسه، كي ميفهمه كه ما اعتصاب كرديم؟
احمد رطيل مي‌گويد
- اگه نتونسيم نامة دادستانو بفرستيم بيرون چي؟
پندار مي‌گويد
- بازم اعتصاب مي‌كنيم
مهدي سينه‌ كفتري،‌ باز حرف موسي آشپز را به ميان مي‌كشد
- چطوره بازم يه كم فكر كنيم؟... شايد بتونيم از اين راه بديمش بيرون.
ظهر كه مي‌رويم ناهار بگيريم، ناصر دست مي‌اندازد زير بازوي پاسبان جلو پنجرة آشپزخانه و مي‌كشدش كنار. بويه مي‌ايستد پشت سر مهدي سينه كفتري. منوچ سياه و پندار مي‌ايستد دوطرفش. من، كمي دورتر از پنجره آشپزخانه، به عمد پا مي‌گذارم رو پنجرة پاي احمدفري و فشار مي‌دهم. صداي احمد فري در مي‌آيد
- خالد،‌ مگه كوري؟
صدام را بلند مي‌كنم
- كورم بودي، حواستو جم كن
صداي احمدفري بلندر مي‌شود
- پامو له كردي تازه دو قورت و نيمت‌م باقيه؟
پاسبان مي‌آيد به طرفمان
- چه مرگتونه؟
ناصر ابدي همراهش است. صداي جيغ‌ جيغي احمدفري تو گلويش گره مي‌خورد
- نيگا كن چه بلائي سر انگشتاي پام...
كه ناگهان صداي دو رگه و كلفت موسي آشپز به گوش‌مان مي‌نشيند
- ميخواين از نون خوردن بندازينم؟
پاسبان رهامان مي‌كند و مي‌رود به طرف پنجرة آشپزخانه
- چي شده موسي؟
اخم موسي تو هم است. ملاقه را خالي مي‌كند تو كاسة‌ مهدي سينه كفتري و مي‌گويد
- هيچي بابا
پاسبان، پندار و منوچ سياه را پس مي‌راند
- برين تو صف
موسي آشپز،‌ زير بار نمي‌رود. نامة دادستان رو دست‌مان باد مي‌كند. آفتاب دارد از لب ديوار بلند زندان مي‌پرد. حرفهاي پندار دهان به دهان مي‌گردد
- يادمون باشه كه وختي اعتصاب شروع شد، اگه كتكمونم بزنن، نبايد شلوغ كنيم. بايد خيلي آروم و بي‌سروصدا، همه چيزو تحمل كنيم و به اعتصابمون ادامه بديم
همه دلهره داريم، ترديد نداريم. گاهي چنان قرص مي‌شويم كه حاضريم تا پاي جان‌مان هم به ايستيم. گاهي چنان خودمان را مي‌بازيم كه كم مي‌ماند بعضيها بروند و با التماس رو دست و پاي رئيس زندان بيفتند و حرف‌شان را پس بگيرند. پندار، اصلاً خسته نمي‌شود. تعجب مي‌كنم، مگر يك آدم مي‌تواند اينهمه حوصله داشته باشد و اينقدر حرف بزند؟...
غروب روز بيست‌ونهم است. دهان پندار كف كرده است. به همه مي‌رسد. از اين دسته به آن دسته. از اين اتاق به آن اتاق. از همة ما بيشتر حرف مي‌زند و بيشتر جوش و خروش دارد. هوا بفهمي نفهمي بهتر شده است. نورافكنهاي بند روشن مي‌شود. گاهي از فراز ديوارهاي بلند بند، نرمه بادي جاري مي‌شود و عرق را رو پيشانيهامان خشك مي‌كند. بچه‌ها، جا به جا، فرشها را تو حياط پهن كرده‌اند و دور هم نشسته‌اند. آسمان صاف و پرستاره است. گرماي روز از تك و تا افتاه است. صداي پريموسها با حرفها قاطي مي‌شود. حرفها، گاه رنگ شوخي مي‌گيرد
- آخرين شام
- بگو شام غريبان
حالا ديگر از پاسبان كشيك داخل بند، هيچ حرفي را پنهان نمي‌كنيم. علناً از اعتصاب حرف مي‌زنيم. انگار ديگر حرف اعتصاب عادي شده است، انگار ترس‌مان دارد مي‌ريزد و اگر دلهره‌اي باشد،‌ ديرپا نيست.
محمد ريش مي‌گويد
- امشب به اندازة يه گاوميش مي‌خورم
حالا، همه دارد باورمان مي‌شود كه فردا، با سر زدن آفتاب اعتصاب شروع خواهد شد.
تقي ماشين پا مي‌پرسد
- اگه آب بخوريم كه اعتصابمون باطل نميشه
مي‌زنيم زير خنده
- تا خرخره آب بخور
تو چينهاي پيشاني تقي ماشين‌پا، ترديد رنگ مي‌اندازد. صدايش پست مي‌شود و مي‌گويد
- اينو جدي ميگم... اگه يه وخ گفتن گور پدرشون چي؟... مگه يه آدم چن روز ميتونه طاقت بياره و غذا نخوره؟
پندار به حرف مي‌آيد
- ببين تقي... اگه خوب نيگا كني، مي‌بيني كه از همين حالا عقلشون‌ و گهشون قاطي شده.
محمد ريش كون خيز مي‌آيد جلو و مي‌گويد
- ولي اونا كه دلشون واسة ما نسوخته
چشمان گرد مهدي سينه كفتري تو چشمخانه مي‌گردد و مي‌گويد
- اما ممد، اينو بدون كه اونا مسئول ما هسن
هنوز آرام نگرفته‌ايم. هنوز پندار، اينجا و آنجا مي‌نشيند و حرف مي‌زند، مهدي سينه‌كفتري جابه جا مي‌شود و به حرفها گوش مي‌دهد. ناصر ابدي باد به غبغب مي‌اندازد و زهرچشم مي‌گيرد
- اگه به حرفمون گوش ندن،‌ چنون بندو به هم مي‌ريزم كه پونصدتا پاسبون حريفمون نشن... چنون با تيغ...
پندار مي‌رود تو حرفش و يادش مي‌آورد كه بايد آرام باشد
- ... اين دفة صدمه ناصر كه ميگم... نبايد به دستشون بهانه بديم.
صداي منوچ سياه را مي‌شنوم
- ... خيال مي‌كني چيكارمون ميكنن؟ ... ها؟ ... من غذارو پرت كردم پشت بوم و به همه بد و بيراه گفتم... ديدين كه فقط چن روز تو انفرادي بودم... تازه خودم تنها بودم... تو خيال مي‌كني صدتا آدمو چيكار ميكنن؟
قاضي عجولانه حرف مي‌زند و دليل مي‌آورد
- اعتصاب اصلاً جرم نيس... اگه به حرفمون گوش ندن حق داريم كه اعتصاب كنيم. اونا مسئولن... ميتونيم اعلام جرم كنيم، اگه دادستان بفهمه، حتي ممكنه رئيس زندونو عوض كنه... من قانون ميدونم، من همة قانونو حفظم.
پندار، از تجربه‌هاش حرف مي‌زند
- ... اگه وسط كار كوتاه اومديم، وضع از حالام بدتر ميشه. بايد قرص باشيم. بهتون قول ميدم كه روز سوم كوتاه بيان... فقط سه روز...
حيدر مشتي، ريش سياه و پر پشتش را مي‌خاراند و مي‌پرسد
- اونا كه غذا ميگيرن چي؟
ناصر ابدي گردن مي‌گيرد و مي‌گويد
- ارواي شيكمشون... مثه ستون دم بند، واي ميسم و نميذارم برن بيرون
ريش جو گندمي بويه تكان مي‌خورد
- ما چيكار اونا داريم
ناصر ابدي مي‌گويد
- زكي ... پس فرق اونا با ما چيه؟
سيبك گلوي بويه، رو گردن خشك و درازش جابه جا مي‌شود و مي‌گويد
- ولي ما نميتونيم جلو اونارو بگيريم
صداي ناصر ابدي كلفت مي‌شود
- نميتونيم؟... نعش من جلو صدتا...
پندار حرف ناصر ابدي را مي‌برد
- گوش كن ناصر... البته اگه اونام غذا نگيرن خيلي بهتره، چون اگه بگيرن، دليل اينه كه غذا قابل خوردنه... ولي ...
ناصر ابدي مي‌رود تو حرف پندار
- واسه همينه كه ميگم نباد بذاريم غذا بگيرن
بويه مي‌گويد
- اگه به زور نذاريم، برامون دردسر درس ميشه
صداي رگدار علي سلماني تو بند مي‌پيچد
- ناصر ابدي
همه سكوت مي‌كنيم. ناصر ابدي چانة پهنش را مي‌خاراند و نگاه تيزش را به نگاه پندار مي‌دوزد.
در بند باز مي‌شود. باز صداي علي سلماني است. استوار پير، رو عتابة‌ در ند ايستاده است. ناصر بلند مي‌شود. صداي استوار پير را مي‌شنوم
- ناصر، بيا جناب رئيس كارت داره
ناصر ابدي راه مي‌افتد. از در بند مي‌زند بيرون. به همديگر نگاه مي‌كنيم. حالا ديگر معني اين بي‌وقت صدا كردنها را خوب مي‌دانم. گاهي تهديد است و گاهي كتك و گاهي هم انفرادي. تا آدمش بكي باشد و چكار كرده باشد.
- واسه چي صداش كردن؟
- معلوم ديگه... ميخوان زهرچشم بگيرن
دراز مي‌كشم و دستهايم را زير سر مي‌گذارم و آسمان را نگاه مي‌كنم كه چه پرستاره است و خوشرنگ.
حرفها قاطي هم شده است
- گفت به اندازة‌ همه‌مون تو انفرادي جا داره... مگه نگفت؟
بويه چاي مي‌ريزد. مي‌نشينم و استكان چاي را برمي‌دارم. پندار مي‌گويد
- كاريش نداره... فقط باش حرف ميزنه. ممكنه تهديدش كنه... شايدم تطميع...
محمد ريش مي‌گويد
- په!... تو انيو نميشناسي... از اون بخو بريده‌هاس كه به مادرش رحم نميكنه
هنوز استكان دوم چاي را نخورده‌ام كه ناصر مي‌آيد. به لهاش لبخند نشسته است. استوار همراهش است، خم مي‌شود و مچ دست پندار را مي‌گيرد و مي‌گويد
- پاشو با من بيا
پندار، راه كه مي‌افتد، رو مي‌كند به من و مي‌گويد
- منتظر باش كه بعدش نوبتته
ناصر ابدي چاي را مي‌ريزد تو نعلبكي و حرف مي‌زند. رئيس زندان بهش گفته است
- خب ناصر... فردا ميخواي اعتصاب كني؟
ناصر ابدي زير لب گفته است
- با اجازة شما، جناب رئيس
رئيس زندان زده است زير خنده و به شوخي گفته است
- با اجازة من؟
كه باز ناصر گفته است
- يعني ميگم كه... غذامون جناب رئيس ... خودتون كه ميبينين
و رئيس زندان، به ناصر صندلي تعارف كرده است كه ناصر نشسته است و بعد رئيس زندان دست گذاشته است رو شانة ناصر و بهش گفته است كه دستور مي‌دهد روزي دو جيره غذاي خوب بهش بدهند و بعد هم، دلسوزي كرده است و گفته است
- ميدوني چيه ناصر؟... تو نبايد خودتو قاطي ايناكني. من ميتونم برا تو عفو بگيرم. ميتونم كه برات تقاضاي تعليق مجازات كنم، ميتونم...
و ناصر ابدي رفته است تو حرف رئيس زندان و من من كنان گفته است
- والا... ما كه ... جناب رئيس ... ماكه كاري نكرديم
ولي باز رئيس زندان بنا كرده است به وعده دادن و نصيحت كردن و دست آخر، از ناصر خواسته است كه سروصداي بچه‌ها را بخواباند.
ناصر ابدي، چاي را قورت مي‌دهد و حرف مي‌زند.
بهش گفتم
- والا، ميدوني جناب رئيس... بچه‌ها اصلاً به حرف من نيستن
گفت
- هستن ... به حرفت‌م گوش ميدن. برو سرعقلشون بيار. به من قول بده كه فردا نذاري كسي سروصدا راه بندازه، هر كمكي از دستم برآد، برات مي‌كنم.
ناصر ابدي مي‌زند زير خنده و مي‌گويد
- ناكس انگار خر گير آورده بود. هرچي بهش ميگم «نره»، ميگه بدوشش. ميگم كاري از دست من ساخته نيس، ميگه روزي دوجيره غذاي خوب بهت ميدم...
در بند باز مي‌شود. پندار مي‌آيد. پهنة صورتش را خنده پر كرده است. استوار، صدام مي‌كند. پندار مي‌گويد
- قرص باش
همراه استوار مي‌روم بيرون. جلو دفتر زندان را آب و جارو كرده‌اند. خنك است. رئيس زندان رو صندولي نشسته است و سيگار دود مي‌كند. افسر نگهبان، پشت سرش ايستاده است. رئيس زندان نرم است. حرف زدنش با لبخند قاطي است
- برا من جاي تعجبه كه چرا آدماي فهميده و با سوادي مثه تو و پندار، خودشونو قاطي يه مشت دزد و چاقو كش ميكنن
خنده لبهاي مرطوبش را از هم باز كرده است. يكهو، انگار صداي كشيده‌اش را مي‌شنوم كه به گونه‌ام كوبيده مي‌شود. حالا صداي خشمگينش را هم مي‌شنوم كه از چالة گلو برمي‌خيزد
- از اول زدم تو گوشت تو بدوني با كي طرفي.
خنده دور دهان رئيس زندان چين انداخته است. مهربان حرف مي‌زند
- تو خيال مي‌كني اينا آدمن؟...
غبغبش را بادستمال پاك مي‌كند. خنده تمام پهنة صورتش را پر كرده است
- ... خيال مي‌كني ميشه از اينا آدم ساخت؟. ميشه به اينا اعتماد كرد؟... باور كن من دلم براتون ميسوزه
نرم حرف مي‌زند و پيزر به پالانم مي‌گذارد
- تو جوون خوبي هستي. هرچي نباشه بهتر از اونا مي‌فهمي... چرا بيخود و بيجهت، خودتو قاطي اونا مي‌كني؟
از تجربه‌هاش حرف مي‌زند
- من الآن پونزده ساله كه با زندوني سروكار دارم. استخوان خرد كردم و عاقبت به اين نتيجه رسيدم كه اينارو هميشه اصلاح كرد. امروز سنگ تورو به سينه ميزنن، فردا برا صنار پول بي‌قابليت حاضرن گوش تا گوش سرتو ببرن... اينا از اول اينطور بار اومدن...
از پرگوئي رئيس زندان حوصله‌ام سرمي‌رود. پا به پا مي‌شوم و اطراف را نگاه مي‌كنم. صدايش را مي‌شنوم
- ... اصلاً بايد يه گوشه‌اي، يكي دو اتاق روبراه كنم برا آدمائي مثه تو و پندار ... بايد شماها رو از اينا جدا كنم. شأن شماها نيس كه با يه مشت لات آسمون جل قاطي باشين
از رو صندلي بلند مي‌شود و مي‌آيد به طرفم
- چطوره عجالتاً شما دوتا برين تو بهداري كه هم تميزتره و هم غذاش خوبه؟...
سرم را انداخته‌ام پائين و سكوت كرده‌ام
- موافقي؟
زير لب مي‌گويم
- خيلي ممنونم
سيگارش را مي‌اندازد زيرپا و له مي‌كند و بعد مي‌گويد
- تو مثه پسر من هستي
باز انگار از دور دستها صداش را مي‌شنوم. انگار مي‌غرد و فرياد مي‌زند
- ميدم دس‌بند و پابندت كنن و بندازنت تو انفرادي تا قدر عافيتو بدوني
و انگار مي‌بينم كه پاي كوتاهش، سريع بالا مي‌آيد و لگن خاصره‌ام را مي‌كوبد.
رئيس زندان مي‌آيد جلو
- به چي داري فكر مي‌كني؟
سرم را بالا مي‌گيرم و نگاهش مي‌كنم. هنوز به لبانش خنده نشسته است
- هيچ
دست مي‌گذارد روشانه‌ام
- خب ... به من قول ميدي كه سروصدارو تو بند بخوابوني؟
با تعجب نگاهش مي‌كنم
- ناصر و پندارم كمكت ميكنن... به من قول دادن
نرم مي‌گويم
- شايد اونا قول داده باشن، ولي...
سكوت مي‌كنم
- ولي چي؟
زير لب مي‌گويم
- ... از دس من كاري ساخته نيس
عقب مي‌نشيند، باد به غبغب مي‌اندازد و حرفش را عوض مي‌كند
- تو چند سالته؟
- هجده سال
صدايش رنگي از خشونت مي‌گيرد
- از اين قرار وختي از زندون آزاد شدي،‌ يكسر بايد بري سربازخونه
دلم تو هم مي‌ريزد. به گونه‌هاش نگاه مي‌كنم كه خيس عرق است
- اگه عاقل باشي، زندونيت كه تموم شد كاري به كارت ندارم والا تحويل حوزة‌ نظام وظيفه‌ت ميدم
مي‌رود و رو صندولي مي‌نشنيد
- چطوره؟
سيگاري مي‌گيراند
- خب؟
سكوت كرده‌ام
- يه چيزي بگو
- مختارين جناب رئيس
به سيگار پك مي‌زند و مي‌گويد
- برو نشون بده كه جوون عاقلي هستي ... برو با ناصر و پندار، همكاري كن و سرو صدارو بخوابونين
مي‌خواهم راه بيفتم كه ادامه مي‌دهد
- اينم بدون كه اگه بخواي نارو بزني خيلي برات گرون تموم ميشه
راه مي‌افتم به طرف بند. صداش بدرقه‌ام مي‌كند
- اميدوارم به حرفام خوب گوش داده باشي
*
*
روز سي‌ام خرداد است. سحرگاه است. هنوز آفتاب سر نزده است. هوا رطوبت دارد. سنگين است. همه از خواب بيدار شده‌ايم و رختخوابها را جمع‌ كرده‌ايم و كومه كرده‌ايم گوشة اتاقها. روزهاي ديگر تا لنگ ظهر مي‌خوابيديم اما امروز، انگار كه آمده‌اند و يكي يكي از رختخواب بيرون‌مان كشيده‌اند. باز دلهره آمده است. حرف نمي‌زنيم. گاهي چند كلمه‌اي زير لب نجوا مي‌كنيم و باز ساكت مي‌شويم. پندار همه جا جاضر است. لبخند از لبش نمي‌برد. نگاهش قوت قلب‌مان مي‌دهد. حرف زدنش جرأت‌مان مي‌دهد. ترس را از دلمان مي‌راند
- بايد قرص باشيم...
اما، باز دلهره‌ مي‌آيد، باز ترس مي‌آيد و باز تهديد رو بند سايه مي‌اندازد. روز ملاقات است. روز اول اعتصاب هم هست. چندتائي از اتاقها بيرون نزده‌اند. دراز كشيده‌اند و سيگار دود مي‌كنند. بيشتر بچه‌ها، تو ساية ديوار بلند بند، چندك زده‌اند.
آفتاب دارد تو بند پهن مي‌شود. امروز از پاسبان كشيك داخل بند، خبري نيست. زانوهام را تو بغل گرفته‌ام و به ديوار تكيه داده‌ام. تمام پوست تنم مي‌جوشد. خيس عرق شده‌ام. نگاهم به حلقه‌هاي سيم خاردار لب بام است. آفتاب رو زمين سر مي‌خورد و جلو مي‌آيد. يكهو صداي علي سلماني تو بند مي‌پيچد. حيدرمشتي را صدا مي‌كند. ملاقاتي دارد. از جايش تكان نمي‌خورد. چندك زده است تو پنجره، دستهايش را دور ساقهاي پا حلقه كرده است، چانه پهن و چار گوشش را رو زانوها گذاشته است و زيرچشمي به در بند نگاه مي‌كند.
باز صداي دورگه علي سلماني، از سوراخ گرد در آهني بند، تو حياط مي‌پيچد
- حيدرمشتي ... ممدريش
ناصر ابدي شانه‌هاش را لنگر مي‌دهد و مي‌رود به طرف در بند. محمد ريش نشسته است روسكوي جلو رديف مستراحها. دارد ناخنهاش را مي‌گيرد. ناصر ابدي، دستهاش را رو در آهني ستون مي‌كند، دهان بزرگش را مي‌گيرد جلو سوراخ در و مي‌گويد
- بيخود حلقوم پاره نكن بچه... امروز كسي ملاقات نميره
پندار مي‌آيد و سيگار به نيمه رسيده را از دستم مي‌گيرد. لبخند چنان با لبهاش اخت شده است كه انگار هيچوقت جدا نخواهد شد. به سيگار پك مي‌زند و مي‌گويد
- خيلي خوب شروع كرديم
راضي است. باز به سيگار پك مي‌زند. دود را تو دهان مي‌گرداند
- امام ميدوني...
مي‌نشيند كنارم
- اينو به تو ميگم كه حساب كار دستت باشه
با دود سيگار بازي مي‌كند
- خيلي خوب شروع كرديم ولي ادامه دادنش...
حرفش را مي‌خورد و نگاهم مي‌كند. مي‌پرسم
- ادامه دادنش چي؟
مي‌گويد
- شوخي نيس...
بيخ گوشم آهسته زمزمه مي‌كند
- ... اگه نتونيم اداره‌ش كنيم، اگه اون‌وسطا، يهو چن‌تائي زه‌بزنن، كارتمومه... ديگه نميشه جلوشونو گرفت
حرفهاش بوي نااميدي مي‌دهد، اما لبخند از لبش نمي‌برد. از حرفش جا مي‌خورم. بهش مي‌گويم
- اگه حالا وختش نبود، چرا...
حرفم را مي‌برد
- وختش بود... اگه عقبش مينداختيم حالاحالاها نميتونسيم اين جوش و خروشو داشته باشيم...
- خب، پس...
باز مهلتم نمي‌دهد حرف بزنم
- من اينو گفتم كه ششدونگ حواست جم باشه. به اوناي ديگه‌م ميگم. بايد مثه‌قرقي تيز باشيم... نبايد بذاريم از جائي درز واز كنه... اينو گفتم كه تو نگيري اينجا بشيني... بايد راه بيفتي و به حرفاگوش بدي ... به اوناي ديگه‌م ميگم كه ...
باز صداي علي سلماني تو بند طنين مي‌اندازد
- شعبون يخي
شعبان، از كنار ديوار بلند مي‌شود و راه مي‌افتد. از پندار جدا مي‌شوم و سر راهش را مي‌گيرم
- كجا ميري شعبون؟
پوزة دراز و باريكش كه به پوزة توره مي‌ماند تكان مي‌خورد
- من از اول كه گفتم با شماها نيستم
نگاهش شرمناك است. سر طاسش زير نور تند خورشيد برق مي‌زند. بهش مي‌گويم
- اينو ميدونم شعبون. ولي اگه با ما باشي به نفعته...
چند لحظه لبهاي نازكش روهم مي‌ماند، بعد از هم جدا مي‌شود و مي‌گويد
- آخه، اگه نرم ملاقات، مادرم دق مرگ ميشه
بهش مي‌گويم
- خون مادر تو كه از خون مادراي ما رنگين‌تر نيس
از پشت‌سر، صداي منوچ سياه را مي‌شنوم
- بذارش بره بابا
بعد، صداي خفة رضا گلگيرساز است
- اين قرمساق با اون كلة كچلش از اون نامرداي روزگاره
از سر راه شعبان بخي كنار مي‌كشم. از در بند مي‌زند بيرون. راه مي‌افتم. هوا شورش را درآورده است. آسمان سربي‌رنگ است. مه مرطوبي حجم بند را انباشته است. كشيك بام،‌ از تو برج نگهباني بيرون زده است و لحظه به لحظه از لابلاي حلقه‌هاي سيم خاردار، توبند گردن مي‌كشد. از بند سوم، دوازده نفر مي‌رود ملاقات. ديگركسي از جا جم نمي‌خورد. صداي پندار تو گوشم است
- خيلي خوب شروع كرديم.
خبر مي‌آورند كه تو حياط زندان غوغا به پا شده است. كسان‌مان كه آمده‌اند ملاقات‌مان و نرفته‌ايم كه باشان ملاقات كنيم، پاشنه‌هاي دهان را كشيده‌اند و بدوبيراه گفتن. پاسبان‌ها. باتونها را كشيده‌اند و كسانمان را سينه كرده‌اند به طرف در زندان.
جواد بروجردي دماغ گنده‌اش را مي‌خاراند و مي‌گويد
- خيال مي‌كني اينا به كسي رحم ميكنن؟
احمدفري مي‌گويد
- زنا همچين جيغ ميكشيدن كه آدم خيال مي‌كرد روز عاشوراس
جابرانگشتي مي‌گويد
- بچه‌ها، مثه بابامرده‌ها زار ميزدن
پندار جلوشان درمي‌آيد
- ديگه هيچي ندارين بگين كه تو دل بچه‌هارو خالي كنين؟
شعبان يخي، آب بيني‌اش را بالا مي‌كشد و مي‌گويد
- اگه فكر مي‌كني دروغ ميگم خودت برو نيگا كن
صداي ناصر ابدي مي‌تركد
- ارواي شيكمتون با اين حرفا نميتونين مارو...
كه ناگهان صداي يكي از بچه‌هاي بند دو را مي‌شنوم. انگار رفته است روشانة يكي از بچه‌ها و تقلا كرده است تا خودش را به هواخور گرد و تنگ بالاي ديوار كه تو بند سه باز مي‌شود برساند
- قيامت بپا شده...
بچه‌ها از ساية ديوار بلند مي‌شوند و راه مي‌افتند به طرف هواخور
- ... ما از تو بند دو، جيغ و فريادشونو ميشنفيم
بچه‌ها، روبه روي هواخور جمع مي‌شوند. صداي پندار از حلقوم برمي‌خيرد
- تو كي هستي؟
- چلاب
دلم مي‌خواهد يكهو هجوم ببرم و از بند بزنم بيرون و برانم تا اتاق ملاقات.
صداي پندار بلندتر مي‌شود
- كي به تو گفته اين مزخرفارو بگي؟
يوسف بيمار از پشت سر بچه‌ها مي‌گويد
- بذا بگه تا بفهمي كه ما دروغ نميگيم
دلم هواي ديدن مادرم را مي‌كند. اگر سرو صدا راه انداخته‌ باشد؟... اگر با باتون، سرو گردن و كمرش را كوبيده باشند؟...
هنوز از هواخور بالاي ديوار صدا مي‌آيد
- ... زنا و بچه‌هارو مثه گوسفند روهم ريخته بودن و با باتون ميكوبيدنشون و هلشون ميدادن كه از زندون بيرونشون كنن...
صداي دورگه ناصر ابدي برمي‌خيرد
- چلاب اگه دروغ گفته باشي دهنتو جر ميدم
از هواخور صدا مي‌آيد
- باچشاي خودم ديدم... وختي رفته بودم ملاقات ... آخ...
و صداي هواخور قطع مي‌شود. بايد لمبرهايش را با باتون كوبيده باشند. بچه‌ها به همديگر نگاه مي‌كنند، بعد، بنا مي‌كنند به غر زدن. پندار به حرف مي‌آيد
- بچه‌ها خودتون ميدونين كه هميشه مردم عادت دارن از يه كاه، كوه بسازن... من بهتون قول ميدم كه همچين خبرايي‌م نبوده كه اينا ميگن. تازه اگه قرار باشه به اين سادگيا جا بزنيم كه...
صداي باز شدن در بند مي‌آيد. پيش از ظهر است. آفتاب داغ رطوبت هوا را چيده است. تو دو زنبيل بزرگ برامان نان آورده‌اند. هركدام دو گرده سياه بيات. پندار، گرده‌هاي نان را مي‌گيرد و مي‌رود وسط بند و خم مي‌شود و نانها را مي‌گذارد زمين. منهم همين كار را مي‌كنم. بعد، ناصر ابدي است كه مي‌آيد گرده‌هاي نانش را مي‌گذارد رو نانهاي من و پندار. بعد، منوچ سياه است و بعد، مهدي سينه كفتري و تا چشم به هم بزنيم، مي‌بينيم كه نانها، وسط بند روهم كوت شده است.
آفتاب جلو كشيده است. حالا، نشسته‌ايم تو باريكة ساية كنار ديوار. چيزي به ظهر نمانده است كه رئيس زندان، همراه افسر نگهبان مي‌آيد تو بند. نگاهش كه به كومة نانها مي‌افتد مي ايستد. رنگش مي‌پرد. به افسر نگهبان نگاه مي‌كند. بلند مي‌شويم، دستها را روسينه‌ها گرده مي‌كنيم و به ديوار تكيه مي‌دهيم. رئيس زندان،‌ نگاهش را روچهرة يكي يكي‌مان مي‌دواند و بعد مي‌آيد كنار تل نان مي‌ايستد. صداي رئيس زندان مي‌لرزد
- خيلي دارم حوصله به خرج ميدم...
چند تائي كه تو اتاقها نشسته‌اند، از تو پنجره‌ها گردن مي‌كشند. همه سكوت كرده‌ايم. حركات و جنات رئيس زندان زار مي‌زند كه عصباني است. تقلا مي‌كند كه نرم باشد و آرام حرف بزند، اما از كلمه به كلمة حرفهايش خشونت مي‌بارد
- ... گاهي آدم به اين نتيجه ميرسه كه نجابت، نجاسته ... گاهي آدم به اين نتيجه ميرسه كه بايد نانجيب بود ...
سكوت مي‌كند. عرق پيشاني را با دستمال مي‌گيرد. غبغبش مثل غبغب وزغ، پروخالي مي‌شود. آفتاب تند به سرش مي‌تابد. باز به حرف مي‌آيد
- من، دلم براخودتون ميسوزه و گرنه چه غذا بخورين و چه نخورين به حال من فرق نميكنه. شماها مثه بچه‌هاي من هستين. مثه برادراي من هستين... اگه وقع غذاتون بده، اينو به زبوني ديگه‌م ميشه گفت. از اعتصاب و سر و صدا راه انداختن و اخلال و آشوب كردن، جز اينكه برا خودتون گرفتاري درس كنين چيزي ديگه عايدتون نميشه. من خيلي راحت ميتونم آرومتون كنم. خيلي راحت مي‌تونم ...
حرفش را مي‌خورد. نمي‌تواند جلو خودش را بگيرد. هرلحظه صدايش بلندتر مي‌شود. تا شروع مي‌كند نرم است، با ملايمت حرف مي‌زند، اما، همچين كه چند كلمه گفت، باز، بي‌اينكه خودش بخواهد، رگهاي گردنش تند مي‌شود و صدايش كلفت مي‌شود و حرف زدنش رنگ خشونت مي‌گيرد.
باز بنا مي‌كند به حرف زدن
- خونوادهاتون ميخوان باتون ملاقات كنن. اونا كه گناهي نكردن. اگه به قول شماها، غذا بده، به زن و بچه‌هاتون چه ربطي داره كه بايد ناراحت بشن؟... دست از اين بازيا بردارين و برين ملاقات و گرنه...
از حرف زدن باز مي‌ماند. پا به پا مي‌شود. به كوت نان سياه نگاه مي‌كند. صدايش به پستي مي‌گرايد
- ... وگرنه، ديگه هيچ انتظار ملايمت و رفتار دوستانه از من نداشته باشين... يعني كه ... چطور بگم؟ يعني كه خودتون مجبورم ميكنين رفتارمو عوض كنم...
رئيس زندان، زير برق درخشان آفتاب، خيس عرق شده است. افسر نگهبان كنار جرز دربند ايستاده است. آفتاب تا پيش پاهامان جلو كشيده است. رئيس زندان بنا مي‌كند به قدم زدن. خسته و كوفته به نظر مي‌رسد. پيراهن لاجوردي رنگش به گرده‌اش چسبيده است. طاسي وسط سرش برق مي‌زند. جلو پندار مي‌ايستد. دستهايش را به كمر مي‌زند و به پندار نگاه مي‌كند. شكاف چشمهاش تنگ‌تر شده است. به پيشاني‌اش چين افتاده است. پندار سرش را بالا گرفته است. نگاهش به شيرواني برج نگهباني است
- به من نيگا كن!
پندار، همچنان بالا را نگاه مي‌كند. رئيس زندان كوتاه است و پهن پندار كشيده قامت است و چارشانه.
صداي رئيس زندان بلندتر مي‌شود
- گفتم به من نيگا كن!
سر پندار، آرام پائين مي‌آيد. نگاه خوش حالتش با نگاه رئيس زندان درهم مي‌شود
- ببينم جوون، تو از آرامش خوشت نمياد؟
لبهاي پندار به سنگيني سرب روهم نشسته است.
رگهاي گردن رئيس زندان كبود مي‌شود
- مگه زبون نداري؟
صداي پندار را به زحمت مي‌شنوم
- چرا جناب رئيس
- خب پس چرا جواب منو نميدي؟
پندار زمزمه مي‌كند
- قبرسون خيلي آرومه
كه ناگهان رئيس زندان مثل ترقه از جا مي‌رود، خون به صورتش هجوم مي‌برد و صدا تو گلويش خفه مي‌شود
- بسيار خوب!
و به سرعت روپاشنه‌هاي پا مي‌چرخد و تند مي‌راند به طرف در بند.
*
*
تل نانها بزرگ‌تر شده است. روز اول اعتصاب را پشت سر گذاشته‌ايم. كم مانده بود كه حرفهاي چلاب اثر كند اما به خير گذشت. پيش از ظهر است. گرما بيداد مي‌كند. دود سيگار حال‌مان را به هم مي‌زند. ضعف و گرسنگي جان از دست و پاي چندتائي بريده است. انگار در جهنم را باز كرده‌اند. گرده‌هاي نان تو برق آفتاب سياهي مي‌زند. زمزمة تازه‌اي آغاز شده است
- چرا اونا ميباد غذا بگيرن؟
- مگه خون اونا از خون ما سرخ‌تره؟
- اگه قراره كسي غذا نگيره، خب اون ده – دوازده نفرم نميباد غذا بگيرن.
دهان به دهان مي‌گردد كه "هيچ‌كس" حق گرفتن غذا ندارد
- اگه اونا بگيرن، مام مي‌گيريم
- گشنگي و دردسرش‌رو ما بكشيم، بعد، كيفشو اونا ببرن؟
زمزمه دارد همه‌گير مي‌شود. بايد فكري كرد. بايد جلوش را گرفت. پندار مي‌گويد كه اگر اين زمزمه جدي شود، اعتصاب ازهم مي‌پاشد. صدامان مي‌كند كه تصميم بگيريم. مي‌رويم و مي‌نشينيم تو اتاق دهم. دراتاق را مي‌بنديم. بويه، كشيك مي‌دهد. بي اين كه جلسه‌مان طول بكشد، همه قبول مي‌كنيم كه هيچ كس نبايد غذا بگيرد. پندار مي‌گويد اگر به حرفشان گوش ندهيم كار تمام است. مي‌گويد لحظه‌هائي پيش مي‌آيد كه در شرايط خاص،‌ حتي بايد تصميم اشتباه جمع را پذيرفت. بايد پابه پاشان رفت و درعمل نشان‌شان داد كه اشتباه كرده‌اند
- ... اگه ايتكارو نكنيم ديگه تره هم برامون خرد نمكنن. هم گرسنه هستن و هم عصباني و هم جوشي. كافيه كه بهشون بگيم «نه» تا اونام‌رو در رومون وايسن و محكم بگن «نه!»...
هر دوازده نفر از ما جدا شده‌اند و رفته‌اند جلو رديف مستراحها‌، كنار هم نشسته‌اند.
پندار مي‌گويد
- ميرم باشون حرف بزنم. اگه قبول نكردن، اونوخ با زور جلوشونو مي‌گيريم
پندار بلند مي‌شود و از اتاق مي‌زند بيرون. از پنجره تو حياط را نگاه مي‌كنيم. بچه‌ها، ساية ديوار نشسته‌اند. بيحوصله و بيحال به نظر مي‌رسند. پندار مي‌رود به طرف رديف مستراحها. چندتائي از بچه‌ها بلند مي‌شوند و همراه پندار راه مي‌افتند. پندار مي‌نشيند روبروي دوازده نفر و باشان حرف مي‌زند. صدايش را نمي‌شنويم. بچه‌ها ايستاده‌اند بالاي سرش. ناگهان صداي دورگة نصرالله خر گردن بلند مي‌شود
- پاشو حاج دائيتو از اينجا جم كن و برو و اينهمه پاپي ما نشو.
پندار برمي‌گردد. همة بچه‌ها مي‌آيند تو راهرو. ظهر دارد نزديك مي‌شود. چاره‌اي نداريم جز اينكه با زور جلوشان را بگيريم. علي سبيل مي‌گويد
- اگه شماها نخواين اينكارو بكنين، من خودم تنها حريف همه‌شون هستم
صداها، زير سقف قاطي شده است
- نميذاريم غذا بگيرن
- نبايد غذا بگيرن
- مگه اونا با ما چه فرقي دارن؟
آفتاب تا حاشية ديوار جلو كشيده است و باريكة سايه را مكيده است.
ناصر ابدي،‌ قاضي، علي ‌سبيل و بويه از راهرو مي‌روند بيرون ورج مي‌زنند جلو در بند. پندار مي‌گويد كه من هم بروم كنارشان بايستم. ابروان پرپشت بويه توهم رفته است. چپيه‌اش را دور كمرش بسته است و محكم گره زده است. دستهاي درازش دو طرفش افتاده است و انگار، كفهاي پهن و مچهاي استخواني‌اش سنگيني مي‌كند. قاضي، دستهايش را به كمرش زده است و كنار بويه ايستاده است. تاشانة بويه هم نمي‌رسد. نگاهش گريزان است. به لبش خنده نشسته است و انگار كه سبيل نازكش، كش آمده است. علي سبيل از ناصر ابدي بلندتر است. پهن‌تر هم هست. پيراهنش را بيرون آورده و دور كمرش بسته است. عرق از پوست تيره‌اش مي‌جوشد. عضلات علي سبيل به قلوه سنگ مي‌ماند. سبيل سياه و پرپشتش تمام دهانش را پوشانده است. ناصر ابدي، به جرز در بند تكيه داده است و نگاهش‌رو رديف مستراحها ثابت مانده است. همه سكوت كرده‌ايم. بند ساكت است.
چندتائي تو پنجره‌ها نشسته‌اند. گرده‌هاي نان، زير آفتاب سوزان، مثل پاره آجر، خشك شده است. صداي زنگ ناهار، راهرو را پر مي‌كند. بند اول و بند دوم كه غذا گرفتند، نوبت بند سوم است. جوا بروجردي از زير سايبان منبع آب بلند مي‌شود و لخت و سنگين مي‌رود تو راهرو و با كاسة مسي برمي‌گردد و منتظر مي‌ماند كه در بند باز شود. بعد، يازده نفر ديگر، يكي يكي و دوتا دوتا مي‌روند و كاسه‌هاشان را مي‌آورند. تا نوبت بند سوم شود، باز مي‌روند زير سايبان منبع آب و پناه ديوار مستراحها مي‌ايستند. آسمان صاف و يكدست است. آفتاب چنان داغ است كه از زمين خشك بخار برمي‌خيزد.
پاسبان پشت بام، يك لحظه از تو برج نگهباني مي‌زند بيرون و گردن مي‌كشد تو بند و بعد، دوباره به ساية داغ زير سقف برج، پناه مي‌برد. صداي مستان، پاسبان راهرو جلو انفراديها، از سوراخ گرد درآهني تو بند مي‌پيچد
- نهار
بعد، در يك لنگه‌اي بند باز مي‌شود. پاسبان مستان، رو عتابة‌در مي‌ايستد و به ما نگاه مي‌كند كه جلو در بند رج زده‌ايم
- اينجا وايسادين كه چي؟
كسي جوابش نمي‌دهد. حتي نگاهش نمي‌كنيم.
رستم افندي، كاسة مسي را مثل عرقچين مي‌گذارد روسرش و بي‌حال و وارفته مي‌آيد به طرف در بند. ريش تنك و دراز خاكستري رنگ رستم افندي، روسينه‌اش بازي مي‌كند. به در بند كه مي‌رسد، ناصر ابدي جلوش را مي‌گيرد. رستم افندي پاهاش را گشاد مي‌گذارد و مي‌ايستد. اصلاً ناي حرف زدن ندارد. كلمات تو دماغ ورم كرده‌اش مي‌پيچد و به جاي حرف زدن غم غم مي‌كند
- چيه ناصر؟
ناصر، نگاهش را كه به دو گلة‌آتش مي‌ماند، به نگاه وارفته رستم افندي مي‌ريزد و سنگين حرف مي‌زند
- افندي احترام خودتو نيگردار
رستم افندي سرش را پائين مي‌اندازد و باز غم‌غم مي‌كند
- من كه با شماها نيستم... اينواز اول گفته بودم
ناصر، شانه‌هايش را مي‌گيرد و برش مي‌گرداند و هلش مي‌دهد و مي‌گويد
- حالا مجبوري كه باشي
يوسف بيعار، جواد بروجردي و نصرالله بتول خالدار، باهم مي‌آيند و سينه به سينه‌مان مي‌ايستند. رستم افندي برمي‌گردد و كنارشان مي‌ايستد. ابروان پيوسته و پرپشت و سياه نصرالله بتول خالدار تو هم مي‌رود و مي‌گويد
- چرا نميذارين بريم غذا بگيريم؟
ناصر ابدي،‌ دستهاش را به كمر مي‌زند و مي‌گويد
- واسة‌ ارا
رو پوست زرد دماغ گنده جواب بروجردي چين مي‌افتد و مي‌گويد
- آخه، ماها، هيچ به شماها گفتيم كه بياين غذا بگيرين؟
فريدون باجگير كه تازه سررسيده است دنبال حرف جواد را مي‌گيرد
- عيسي به دينش، موسي به دينش
بويه خم مي‌شود و به طرف فريدون باجگير و دورگه مي‌گويد
- نه عيسي و نه موسي ... همه، به دين محمد
فريدون باجگير لخت است. تمام تنش خالكوبي شده است. روسينه‌اش، دو فرشته كه باهم پرواز مي‌كنند، دست به دست هم داده‌اند. روشكمش اژدهاي بزرگي چنبره زده است. رو بازوي راستش، رستم نقش بسته است. رو بازوي چپش، زن گوشتالو و ابروپيوسته‌اي نشسته است كه خال درشتي پشت لب دارد. رگهاي گردن فريدون باجگير تند مي‌شود
- اگه حكايت گردن كلفتيه، من بايد غذا بگيرم
و پاپيش مي‌گذارد كه از ميان‌مان بگذرد. ناصر ابدي، مثل ستون سنگي، جلوش را سد مي‌كند
- فريدون بروكنار
قامت درشت نصرالله خرگردن جا به جا مي‌شود. پاسبان مستان، رفته است تو راهرو. من مي‌روم و در بند را مي‌بندم كه پاسبان مي‌آيد و دوباره بازش مي‌كند. حالا، صداها دارد بالا مي‌گيرد.
صورت پهن نصرالله خر گردن سفيده شده است. صدايش لرزه دارد
- خيال نكنين كه با زور ميتونين جلوماهارو بگيرين
علي سبيل خشدار مي‌گويد
- برگردين مثه بچه آدم بشينين سرجاتون
چندتائي از بچه‌ها، دم راهرو ايستاده‌اند و نگاه‌مان مي‌كنند. چندتائي از تو پنجره‌ها گردن كشيده‌اند. پندار به چارچوب در راهرو تكيه داده است و سيگار دود مي‌كند. رنگش پريده است اما لبخند از لبش نمي‌برد. صداي يوسف بيعار را مي‌شنوم
- بالاخره ميذارين بريم غذا بگيريم يا نه؟
ناصر مي‌گويد
- دو كلمه از مادر عروس بشنو
بويه مي‌گويد
- حرف آخر اينه كه ما دوروزه غذا نخورديم، شما دو روزنخورين... مگه چطور ميشه؟
احمد فري، با اندام ريزه و سربزرگش، باريك مي‌شود كه از كنارمان بگذرد. پشت يقه‌اش را مي‌گيرم و مي‌كشمش و به عقب مي‌رانمش
- از زيردست و پا، كجا داري ميري؟
جابرانگشتي يكهو از جا در مي‌رود. پوزة كشيده‌اش تكان مي‌خورد و فرياد مي‌زند
- اگه خون‌م راه بيفته من بايد غذا بگيرم
و شانة استخواني‌اش را مي‌دهد جلو كه صف را بشكافد و از بند برود بيرون. بويه، با پنجة درشت واستخواني‌، مچ دست جابرانگشتي را مي‌گيرد، دستش را پيچ مي‌دهد، ارنج جابر تا مي‌شود. لبهاي خشك و كلفت بويه روهم مي‌لغزد.
- جابر، روتو كم كن
استوار پير، با سروصدا مي‌آيد تو
- اينجا چه خبره؟
موي حنائي رنگ استوار آشفته است. تمام قامت كوتاهش به عرق نشسته است. سبيل سفيدش مي‌لرزد. به گونه‌هاي پهنش خون دويده است. دماغ كوفته‌اش سفيدي مي‌زند و تو چشمان دشتش رگ قرمز دويده است. حرف زدنش عجولانه است. دستپاچه به نظر مي‌رسد
- چرا نميذارين اينا غذا بگيرن؟
علي سبيل، بي‌اعتنا جوابش مي‌دهد. اوقات علي سبيل تلخ است. گلويش خشك است. حرف زدنش خش دارد
- به تو مربوط نيس
استوار از جا در مي‌رود مثل خروس جنگي مي‌رود تو سينة علي سبيل
- پس به تو مربوطه قاچاقچي؟
رنگ علي سبيل تيره مي‌شود. از دهانم مي‌پرد
- گمون كنم به تو مربوطه استوار!
و كلمة "استوار" را چنان مي‌گويم كه انگار فحش باشد، همچنانكه استوار، كلمة «قاچاقچي» را گفته بود.
استوار، تند برمي‌گردد به طرف من. از بناگوش تا شقيقه‌اش زردي مي‌زند. مي‌ايستد تو سينه‌ام و نگاهم مي‌كند. خيره نگاهم مي‌كند. يكهو راه مي‌افتد. از در بند مي‌زند بيرون و فرياد مي‌كشد
- درو ببند
پاسبان مستان، در را مي‌بندد.
آفتاب دارد از پا درمان مي‌آورد. از چارستون بدن‌مان عرق مي‌ريزد. جواد بروجردي راه مي‌افتد و مي‌رود به طرف سايبان منبع آب. غر مي‌زند و ناسزا مي‌گويد. بعد، رستم افندي است كه مي‌رود. اسي سرخو هنوز ايستاده است و رو داري مي‌كند. بويه، بهش مي‌گويد كه ناهار تمام شده است
- اسي بيخود وايسادي. مثه بقيه راه بيفت برو جلو مستراحا.
اسي تيز است، عين زنبور. زيرآفتاب قرمر قرمز شده است. ناصر، زير بازويش را مي‌گيرد و ردش مي‌كند
- راه بيفت برو اسي. بيخود خيال نكن كه ميذاريم از اين در بري بيرون.
حرف تو گلوي اسي گره مي‌خورد
- آخه من از همون روزاي اول گفتم كه ...
علي سبيل مي‌رود تو حرفش
- امروز، با روزاي اول خيلي توفيرداره
ناصر، اسي را مي‌برد وزير سايبان منبع آب رهاش مي‌كند و برمي‌گردد. مي‌رويم دم راهرو و تو سايه مي‌نشينيم. صدا از هيچ كس درنمي‌آيد. راه مي‌افتم تو راهرو. بعضيها چندك زده‌اند و زانوها را تو بغل گرفته‌اند. بعضيها دراز كشيده‌اند و با شكم گرسنه سيگار مي‌كشند. بعضيها تو چرتند. راهرو ساكت است. تو اتاقها ساكت است. وز وز بال مگسها شنيده مي‌شود. برمي‌گردم به طرف در راهرو. ناگهان صداي پرتواني تو بند مي‌تركد
- پندار
صداي استوار نيست. صداي علي سلماني هم نيست
- پندار
پندار، بلند مي‌شود و سخت و سنگين از ته راهرو مي‌آيد و در آستانة در راهرو مي‌ايستد. باز صداش مي‌كنند. نگاه‌مان مي‌كند و حرف مي‌زند
- اين دفه، ديگه حكايت پريشب نيس...
تو نگاهش ترديد هست. شك و ناباوري هست
- ... پريشب خيال ميكردن كه بيخودي حرف مي‌زنيم، اما حالا، دستگيرشون شده كه قضيه جديه
باز صداش مي‌كنند.
پندار مي‌گويد كه هيچ كدام‌مان نبايد از بند بيرون برويم. از تو راهرو مي‌رود تو حياط. بلند مي‌شويم و دنبالش راه مي‌افتيم. چندتائي از تو راهرو پشت سرمان مي‌آيند تو حياط. چندتائي از تو پنجره گردن مي‌كشند. آفتاب حياط را پر كرده است. دارد از ديوار بالا مي‌كشد. در بند باز مي‌شود. استوار است كه در آستانة در بند ايستاده است. صداي پيرش را مي‌شنويم. صدايش لرزه دارد. از غيظ مي‌لرزد
- بيا بيرون جناب رئيس بات كار داره
پندار دستهاش را به كمر مي‌زند و از جا جم نمي‌خورد. صداش خشك است
- هركي با من كار داره تشريف بياره اينجا
صداي استوار تهديدآميز مي‌شود. دستش را تكان مي‌دهد و تند حرف مي‌زند. آب دهانش مي‌پرد بيرون
- حالا كارت به جائي رسيده كه جناب رئيسو احضار مي‌كني؟
پندار دستهاش را از هم باز مي‌كند، عقب مي‌نشيند و خونسرد مي‌گويد
- من نه! ... من كسي رو احضار نكردم
استوار مي‌آيد جلوتر. سينه به سينه پندار مي‌ايستد و با صدائي كه گلو را خراش مي‌دهد حرف مي‌زند
- جوون تو داري با زندگي خودت بازي مي‌كني
پندار لبخند مي‌زند و مي‌گويد
- بازندگي تو كه بازي نكردم
استوار، بي‌اينكه حرفي بزند،‌سريع برمي‌گردد، از بند مي‌زند بيرون و در آهني را پر سروصدا مي‌بندد.
هنوز نرفته‌ايم تو راهرو و هنوز بچه‌ها از تو پنجره‌ها نرفته‌اند پائين كه دوباره استوار مي‌آيد تو. يكراست مي‌آيد به طرف پندار و مچ دستش را مي‌گيرد
- خيلي خب، از بند نيا بيرون... همراه من بيا تو حياط كارت دارم
پندار تكان نمي‌خورد
- هرچي ميخواي بگي همينجا بگو
استوار نرم مي‌گويد
- ميخوام با خودت تنها حرف بزنم
پندار نگاه‌مان مي‌كند و همراه استوار راه مي‌افتد. از راهرو مي‌زنند بيرون مي‌روند تو حياط. استوار با دستمال عرق پيشاني و گونه‌ها را مي‌گيرد و با پندار حرف مي‌زند. صدايش را نمي‌شنويم. آرام آرام، پندار را تا نزديك در بند، همراه خود مي‌برد.
ايستاده‌ايم دم راهرو ونگاه‌شان مي‌كنيم. چندتائي از بچه‌ها تو پنجره‌ها چندك زده‌اند.
استوار و پندار جلو در بند مي‌ايستند. يكهو در بند باز مي‌شود. تا بخواهيم بجنبيم، چند پاسبان عجولانه جست مي‌زنند تو حياط، پندار را بغل مي‌كنند و تا بهشان برسيم در بند بسته مي‌شود.