همسايه ها
احمد محمود

فصل پنجم- 2

باران بند آمده است. سرشب، يكهو، يك رگبار سيل آسا آمد و زود هم تمام شد. اما، رعد، همچنان گهگاه مي‎تركد. تا حالا، چند بار از خواب بيدارم كرده است. شب، بايد به نيمه رسيده باشد. چراغ سقف روشن است. خواب از سرم پريده است. بويه، آرام خرنش مي‎كشد. ناصر، لحاف را پيچانده است دور خودش و پاها را جمع كرده است تو شكمش. هنوز نتوانسته‎ام از سيه چشم خبري به دست بياورم. چند دفعه، حرف تا پشت دندانهام آمد كه به بيدار بگويم اما نتوانستم. اين دفعه كه آمد ملاقاتم بهش مي‎گويم. ازش مي‎خواهم كه هرطور شده از سيه چشم برايم خبر بياورد. صداي لعنتي پندار، رهام نمي‎كند. تا به ياد سيه چشم مي‎افتم تو ذهنم چنگ مي‎اندازد
- وختي درگير مبارزه هستي، نبايد درگير احساس باشي
به پندار دهان كجي مي‎كنم
- حالا چي؟...
تو صورتش براق مي‎شوم
- حالا كه مثه موش تو تله افتادم؟
صداي خوش آهنگ دكتر بهم قوت قلب مي‎دهد
- حالا، تو يه كار ديگه داري...
نگاهش تا عمق وجودم مي‎نشيند
- يه كار اساسي...
چشمانم را روهم مي‎گذارم. صداي دكتر را مي‎شنوم
- ... اعتصاب غذاي زاندونو ميگم
به دهانش چشم مي‎دوزم
- همه نارايضي‌ان ... همه احتياج دارن كه يه كسي بهشون بگه چيكار كنن.
حالا منوچ سياه است كه حرف مي‎زند. چشمانش كلاپيسه است. رمق ندارد. ناي حرف زدن ندارد. صدايش خفه است.
پاهاي كلفت علي لب گنده، مثال دوستون گلي رو زمين كشيده مي‎شود و به طرف مي‎آيد. گردنش توسينه‎اش نشسته است. پوزه‎اش جلو آمده است. گرده‌هاي نان سياه را جلو صورتم تكان مي‎دهد و حرف مي‎زند
- بزنيش تو مخ فيل سقط ميشه
دست كوتاهش همراه نان به چپ و راست مي‎رود
- نيگاش كن... مثه سنگ ميمونه
دستهايم را ستون مي‎كنم. تنه‎ام را مي‎كشم بالا. تكيه مي‌دهم به ديوار. زانوهايم را تو بغل مي‎گيرم. پتو را تا زير چانه‎ام مي‎كشم و چشمهايم را روهم مي‎گذارم.
- تو بايد خيلي كاركني...
صداي دكتر است
- ... بايد با يكي يكيشون حرف بزني... بايد همه شونو آماده كني... بايد وضع زندونو عوض كني... بايد نشون بدي كه از اونا بهتر مي‎فهمي... بايد بهشون بفهموني كه اگه بخوان، خيلي كارا ميتونن بكنن...
ريش بزي كوچكش تكان مي‎خورد و حرف مي‎زند
- ... بايد بهشون بفهموني كه همه چيز ميشه تغيير داد... همه چيزو...
چشمانم را باز مي‎كنم. نمي‎دانم چه مي‎شود كه يكهو چشمان گستاخ ليلا برايم شكل مي‎گيرد. چشمانش تمام اتاق را پر مي‎كند. نمي‎توانم نگاهشان كنم. مژه‎هايم را روهم مي‎گذارم. حالا، صداي سيه چشم را مي‎شنوم. لطافت صدايش، عطر همة گلهاي خوشبو را به جانم مي‎نشاند.
ناگهان صداي غلام تكانم مي‌دهد. شب از نيمه گذشته است. خرنش بويه مي‎برد. غلام قاتل رفته است تو حياط و اذان مي‎گويد. از تو رختخواب بلند مي‎شوم. پنجره را باز مي‎كنم. باد سرد مي‎دود تو اتاق. ناصر ابدي غلت مي‎زند و مي‎نشيند
- لااله الاالله... اين مادر قحبه نصف شب نميذاره بخوابيم
از پنجره سرمي‌كشم و حياط. غلام رو سكوي جلو رديف مستراحها ايستاده است. دستش را گذاشته است بناگوش و با صداي بلند اذان مي‎گويد
- الله اكبر...
رعد مي‎تركد. آسمان يكپارچه روشن مي‎شود. صداي غلام پر مي‎كشد
- الله اكبر...
پنجره‎ها يكي يكي باز مي‎شود. تو حياط مثل روز روشن است. غلام درهم و برهم اذان مي‎گويد
- اشهدان علي رسول الله!...
كشيك بام، از برج نگهباني مي‎زند بيرون و از پشت حلقه‎هاي سيم خاردار،‌ گردن مي‎كشد تو حياط. خودش را تو بالاپوش تيره رنگي پيچانده است.
باز رعد مي‎تركد. باز صداي غلام قاتل است
- اشهدان محمداً حسين الله
كشيك بام عقب مي‎نشيند و سوت مي‌كشد. همه بيدار شده‌اند. اذان گفتن غلام تمام شده است. تو يك لا پيراهن راه راه زندان چمباتمه زده است رو سكوي جلو مستراحها و دارد موعظه مي‌كند. صداي غلام، با همه چرت و پرتي كه مي‌گويد به دل مي‎نشيند
- اي زندانيان خوشبخت، خدا را به راه راست هدايت فرمائيد...
حالا، تو راهرو جلو اتاقها، صداها قاطي هم شده است. بعضيها پتو به دوش مي‎گيرند و مي‎روند تو حياط. بعضيها از پنجره‌ها خم شده‌اند به طرف حياط و سر به سر غلام مي‎گذارند. غلام، بي‎اعتنا به همة حرفها، موعظه مي‎كند
- ... من خواب ديدم كه خدا با ريش دوشاخ آمد و گفت اي غلام، برخيز و اذان بگو و زندانيان بي‌غيرت را موعظه كن...
خنده‌ها و متلكها قاطي هم شده است. صداي غلام هرلحظه پرتوان‌تر مي‌شود
- ... و شما اي زندانيان كون گشاد كه مثل گوسفندان كچل فين فين مي‌ديد...
ناگهان صداي باز شدن در آهني بند، مثل رعد، تو حياط مي‎تركد. غلام دارد موعظه مي‌كند
- ... و شما اي بدبختان خوب خدا، بيائيد دست مرا ببوسيد و مرا به پيغمبري قبول كنيد و گرنه به رئيس زندان دستور خواهم داد كه به ما تحت قشنگ همة شما، باتون بكارد...
قهقهه و فرياد زندانيان، اتاقها را پر كرده است. استوار ميانه سالي كه آمده است تو بند، عجولانه همه را پس مي‌راند و مي‌رود به طرف غلام. موي نرم غلام توي پيشاني‌اش ريخته است. چشمان خوش حالتش دو – دو مي‌زند و صدايش با آهنگي خوش برهمة صداها برتري مي‌گيرد
- ... اي زندانيان آبگوشتي...
صداي پير و خواب‌زدة استوار، حرف غلام را مي‌برد
- چه مرگته غلام؟
غلام، يك لحظه سكوت مي‌كند و بعد ادامه مي‌دهد
- ... از زندانيان آبگوشتي... غلام قاتل را عبادت كنيد و براستوار مو حنائي لعنت بفرستيد
خنده‌ها و حرفها درهم است
- زده به كله‌ش
- برو بابا... داره ادا در مياره
- چي داري ميگي؟... خون چشم آدمو ميگيره
- من‌ئي مادرقحبه رو ميشناسم... همه‌ش حقه بازيه
- خيال مي‌كني آدم كشتن شوخيه؟
استوار مي‌رود جلو، بازوي غلام را مي‌گيرد و از روسكو مي‌كشدش پائين و تو صورت براق مي‌شود و با صداي كلفت مي‌گويد
- بيا برو بتمرگ وگرنه...
كه ناغافل،‌ غلام تكان مي‌خورد، بازويش را از چنگ استوار رها مي‌كند و فرياد مي‌كشد
- ... اي زندانيان، اي امت من، امت بي‌غيرت من، به حساب اين استوار بي‌غيرت‌تر از خودتان برسيد وگرنه...
هنوز حرف غلام تمام نشده است كه مشت گره كردة استوار به گردن پهن غلام كوبيده مي‌شود. حرف تو گلوي غلام خفه مي‌شود اما تكان نمي‌خورد. مثل خرپا، محكم ايستاده است. گردن را راست مي‌گيرد، سينه را مي‎دهد جلو، به استوار لبخند مي‌زند و بعد، صدايش مثل ترقه مي‌تركد
- اي نامزد!
دور خودش مي‌گردد و دوباره رو در روي استوار مي‌ايستد و آرام مي‌گويد
- خيال داشتم ك تو قرمساقو به امامت خودم قبول كنم ولي...
استوار تكان مي‌خورد كه دوباره بازوي غلام را بگيرد. غلام چابك جست مي‌زند پشت سر استوار و چنان با كف دست، محكم به قفاي استوار مي‌كوبد كه استوار پرت مي‌شود و رو زمين مي‌غلتد.
باز صداي بازشدن در بند مي‌آيد. وكيل‌باشي و دو پاسبان هجوم مي‌آورند. باتونها را دور دست مي‌گردانند و از ميان زندانيان به هم فشرده راه باز مي‌كنند. غلام نعره مي‌كشد
- ها... جنگ مغلوبه شد
و بعد، انگار كه تو گود زورخانه باشد بنا مي‌كند به چرخيدن و تا وكيل‌باشي و پاسبانها برسند جست مي‌زند روسكوي سيماني و بنا مي‌كند به خواندن
"چنانت بكوبم به گرز گران كه فولاد كوبند آهنگران"
و روشكم خودش ضرب مي‌گيرد.
بند به هم مي‌ريزد.
وكيل باشي و پاسبانها باتونها را دور دست مي‌گردانند و رو در روي غلام، پا به پا مي‌شوند. استوار، به زمين و زمان فحش مي‌دهد. مرده‌ها و زنده‌هاي غلام را زير و رو مي‌كند
- بيا پائين مادر جنده... بيا پائين دس ازين قرتي بازيا وردار و الا باتون تو كونت مي‌كنم
غلام روشكم ضرب مي‌گيرد و رجز مي‌خواند
"چو فردا برآيد بلند آفتاب منو گرز و ميدان اين استوار"
استوار هجوم مي‌برد به پاسبانها و فرياد مي‌زند
- بكشيدش پائين... چرا مثه سگاي زخمي كه دور گرگ ميگردن، دورش ميگردين؟
و با دست، كمر يكي از پاسبانها را مي‌گيرد و هلش مي‌دهد. اما لگد غلام قاتل به سينة پاسبان مي‌نشيند و پاسبان به عقب رانده مي‌شود.
صداي خواب‌زده افسر نگهبان از پشت سر همه بلند مي‌شود
- چه خبره؟
به افسر نگبان كوچه مي‌دهيم
- بريد كنار... يالا بريد كنار ببينم چه مرگشه
غلام، با سرعت پاشنه‌هاي پا را به هم مي‌چشباند. سلام نظامي مي‌دهد و فرياد مي‌كشد
- ايست... خبردار... نظربه ... پشت!
افسر نگهبان كشيده است و خوش قامت. حرف كه مي‌زند، آدم دستگيرش مي‌شود كه به خودش اطمينان دارد. رو در روي غلام مي‌ايستد. آرام و آمرانه مي‌گويد
- بيا پائين غلام... بيا برو مثه بچة آدم بگير بخواب
ناگهان رعد مي‌تركد. غلام آهسته مي‌گويد
- شنيدي جناب سروان؟... اين صداي خدا بود... گفت كه من پيغمبرم
افسر نگهبان به ما مي‌توپد
- بريد تو اتاق
كمي عقب مي‌نشينيم اما نمي‌رويم تو اتاقها.
چشمان افسر نگهبان پف كرده است. موي سرش درهم ريخته است. استوار، وكيل‌باشي و پاسبانها، پشت سر افسر نگهبان رج زده‌اند. كارد به استوار بزني خونش نمي‌آيد. غلام چندك مي‌زند. تو يك لا پيراهن اصلاً سردش نيست. خيره شده است به افسر نگهبان. باز افسر نگهبان به ما مي‌توپد. باز كمي عقب مي‌نشينيم. صداي خوش آهنگ غلام درمي‌آيد
- تو خيلي بي‌انضباطي افسر نگهبان... مذهب كه نداري... من پيغمبر جاكش تو هستم ... يالا به خاك بيفت...
افسر نگبهان نرم حرف مي‌زند
- خيلي خب غلام ... خيلي خب... حالا تو بيا برو بخواب
كه ناگهان غلام، مثل پلنگ نعره مي كشد، جست مي‌زند و افسر نگهبان را در آغوش مي‌گيرد و هردو رو زمين مي‌غلتند.
باران، باز بنا مي‌كند به باريدن.


خاله رعنا و مادرم مي‌آيند ملاقاتم. هردو لباس سياه تن‌شان است. تا قيافه‌هاشان را مي‌بينم، دلم مي‌ريزد پائين. گيس سفيد خاله رعنا از زير مقنعه‌اش بيرون زده است. چشمان خاله رعنا پف كرده است. ناي حرف زدن ندارد. چشمان مادرم مثل چشمه مي‌جوشد
- غلام،‌ تير خورده
انگار روبه‌رويم ايستاده است. دارد حرف مي‌زند. سبيل سياهش – كه نوكش مثل دم عقرب برگشته است – تكان مي‌خورد و حرف مي‌زند
- آخه سركار سرگروبان... دستم به دامنت، به من رحم كن... من اينهمه پول از كجا بيارم؟...
خاله رعنا، هق‌هق مي‌كند. نوك دماغش قرمز شده است. آب دماغش را به گوشه مقنعه پاك مي‌كند و بريده بريده حرف مي‌زند
- جوون مرگ شد... كمرم شكست
چشمان خاله رعنا قرمز است. گونه‌هاش چال افتاده است. غلام، رو چارپايه نشسته است. پايش را رو پايش انداخته است. باد به غبغب انداخته است و حرف مي‌زند
- خاله گل... فردا ميتوني بري خونة جناب سرهنگ رختاشونو بشوري؟
دلم مي‌گيرد. از خودم بدم مي‌آيد. حالا مي‌فهمم كه چقدر غلام را دوست داشته‌ام. خاله رعنا، به پهناي صورتش اشك مي‌ريزد
- سرت سلومت خاله...
هق‌هق مي‌كند و حرف مي‌زند
- ... توميدون مشق، خاله... اشتباهي تيرخورده ... جوون نازنينم... سرت سلومت خاله...
جسد غلام را مي‌گذارند تو نعشكش و مي‌برندش خانة خاله رعنا. خاله رعنا، خاك كف كوچه را به سر مي‌گيرد، ‌يقه‌اش را جر مي‌دهد، گيسش را دسته دسته مي‌گيرد و بعد، دندانهايش كليد مي‌شود و غش مي‌كند.
چشمان مادرم مي‌جوشد
- هميشه سنگ به در بسته مياد
جسد غلام پيش رويم است. سينه‌اش برجسته است. الان است كه فرنج نظامي را جر بدهد. انگار لبخند مي‌زند. انگار سبيلش تكان مي‌خورد. لبهاش روهم مي‌لغزند
- ... تو سربازي، تانفس بكشي بازداشتي...
حالا نشسته است رو چارپايه. مادرم برايش چاي ريخته است
- ... تا نفس بكشي بازداشتي... جواب بدي، به خدمتت اضافه ميشه... از حق خودت دفاع كني جات تو زندون پادگانه
غلام نشسته است كنار حوض. بلور خانم دور حياط مي‌گردد. سر غلام، همراه بلور خانم، دور حياط مي‌گردد. يقة فرنچش را باز كرده است. سينة پر پشمش بيرون افتاده است
- خالد ميتوني به پيغوم به بلور خانم بدي؟
كاش پيغامش را به بلورخانم رسانده بودم. كاش آنهمه با پسرخاله، كج تابي نكرده بودم.
حالا، شب است. تو حياط تاريك روشن است. خواج توفيق پاي منقل نشسته است. بانو كنار لامپا چرت مي‌زند. خاله رعنا مي‌آيد تو. زنجموره مي‌كند
- الهي مادرت بميره كه اسير ظلم ظالم شدي
پدرم چندك زده است كنار ديوار. پدرم از خاله رعنا دل خوشي ندارد. سيگار دود مي‌كند و نگاهش مي‌كند. خاله رعنا مي‌نشيند و به سر و سينه مي‌زند. پسرخاله رعنا را برده‌اند سربازي
- خواهر يعني ميگي مصدر جناب سروان ميتونه كاري بكنه؟
صنم مي‌‌گويد
- البته كه ميتونه خواهر... اما خب ... ميدوني كه بي‌مايه‌فيطيره.
لباس سربازي به غلام مي‌آيد. خودم را بهش مي‌چسبانم و پزمي‌دهم. حسني و ابراهيم دارند از حسرت دق مي‌كنند.
وقت ملاقات تمام شده است. نمي‌توانم ازخاله رعنا جدا شوم. نمي‌توانم از مادرم جدا شوم. خاله رعنا را رو سينه مي‌فشارم. بغض دارد گلويم را مي‌تركاند. دستهايم را دور گردن مادرم حلقه مي‌كنم. وقت تمام شده است. بايد جدا شوم. اگر جلو خودم را نگيرم، پهناي صورتم از اشك خيس مي‌شود. خاله رعنا را مي‌بوسم و از در اتاق ملاقات مي‌زنم بيرون و مي‌روم تو بند.
تكيه مي‌دهم به كومة رختخوابها و زانوهايم را تو بغل مي‌گيرم. قاضي، عجولانه مي‌آيد تو اتاق و از تو صندوقش بسته‌اي برمي‌دارد و مي‌رود. چانه‌ام را مي‌گذارم رو زانوهام. مژه‌هايم را روهم مي‌گذارم. حالا، غلام دارد بلم مي‌راند. پارو كه مي‌زند بازوهاش مثل قلوه سنگ مي‌شود. به پيشاني‌اش عرق نشسته است. هوا دم دارد. صداي آب گوشم را پر كرده است. "لتك" ها رو سطح آب مي‌لغزند. يكهو بلم تكان مي‌خورد. پوزة تيزش به ماسه مي‌نشيند. غلام، بلمش را رنگ كرده است. به رنگ پرچم ايران. سبز و سفيد و قرمز. صداي غلام را مي‌شنوم
- بپر بيرون
غلام، مردي را رها مي‌كند بلم و جست مي‌زند رو ماسه‌هاي مرطوب. بعد دستهايش را دراز مي‌كند. دستهايم را مي‌گيرد و مثل پر كاه بلندم مي‌كند و مي‌گذاردم رو زمين. غلام سرتاسر جزيره را خيال كاشته است. هندوانه هم كاشته است. هنوانه‌ها هنوز كال است. خيارها، سبزسبز است. لابه لاي بته‌هاي خيار مي‌گردم. چندتا خيار ترد و كوچك مي‌چينم. خيارها خنك است. غلام، چاقو را از پر كمرش بيرون مي‌كشد. ضامنش را فشار مي‌دهد. تيغه‌اش بيرون مي‌زند. پوست خيارها را مي‌گيرد. پوست خيارها را به گونه‌هاي داغم مي‌چسبانم. از خنكي‌شان لذت مي‌برم. خوشيد پر نور است. طاقهاي بلند و فيلي رنگ پل، نور خورشيد را باز مي‌تابد. سطح كارون با موجهاي ريز و تو درهم نور خورشيد را باز مي‌تابد. بوي آب، بوي زهم ماهي زنده، بوي خارك سبز تازه از غلاف بيرون زده و بوي بته‌هاي تو درهم خيار قاطي هم شده است.
ناصر ابدي صدام مي‌كند. تكان مي‌خورم. دست‌هايش را به كمرش زده است ورو به رويم ايستاده است
- يه ساعته كه بالا سرت وايسادم
نگاهش مي‌كنم. مي‌فهمد كه غم دارم
- چي شده؟
بهش مي‌گويم كه چه شده است. ناصر مي‌نشيند كنارم. مي‌خواهد دلداري‌ام بدهد. بهش مي‌گويم كه دلم مي‌خواهد تنها باشم. سيگاري مي‌گيراند، مي‌دهد به دستم و بلند مي‌شود.
غلام تو دود سيگار شكل مي‌گيرد. نشسته است روچارپايه. مادرم با قند و گلاب برايش شربت درست كرده است.
صداي بلور خانم را مي‌شنوم
- غلام، سربازي خيلي سخته؟
از بلورخانم لجم مي‌گيرد. دلم مي‌خواهد خفه‌اش كنم. دلم مي‌خواهد دستم را بگذارم بيخ خرخره‌اش و آنقدر فشار بدهم تا كبود شود، تا ديگر اينهمه سر برسر پسر خاله رعنا نگذارد.
پسرخاله رعنا، باد به گلو انداخته است و حرف مي‌زند
- فرمونده انگشت ميندازه زير مچ پيچ كه اگر يه كم شل بود ديگه حسابت با كرام‌الكاتبينه.
به چشمانم اشك نشسته است. تصوير پسرخاله رعنا تو منشور اشك قد كشيده است و مي‌لرزد. به سيگار پك مي‌زنم. دود غليظش را رها مي‌كنم. باخودم حرف مي‌زنم "نه پسرخاله، نه! ... من دلم نميخواس كه تورو اذيت كنم ..." پسرخاله رعنا قهقهه مي‌زند. بعد، سكوت مي‌كند. بعد، دستش را مي‌اندازد گردنم و گونه‌ام را مي‌بوسد. بعد، آرام مي‌گويد
- عيبي نداره، پسرخاله... گاهي اوقات دوتا برادرم، ‌سر همديگه داد ميكشن.
سيگار را خاموش مي‌كنم پيشاني‌ام را مي‌گذارم رو زانوهام.
حالا، گلوله، گردن غلام را شكافته است. از جاي گلوله، خون مثل چشمه مي‌جوشد. شيون خاله رعنا، موي تنم را سيخ مي‌كند
- غلام! ... چه خاكي به سرم كنم ... پسرم! ... پسر نازنينم!
شوهر خاله رعنا بهتش زده است. رو پاشنه‌هاي پا، چمباتمه زده است كنار جسد غلام. چشمهايش از حدقه بيرون زده است. چهرة پسرخاله، خون آلود است. شوهر خاله رعنا، عمله است. پسرخاله رعنا، بلمچي بد. دخترش دو بار شوهر كرده است و طلاق گرفته است. بغش دارد خفه‌ام مي‌كند. بويه، غلام را مي‌شناسد. كفهاي پهنش را به هم مي‌كوبد و با تأسف مي‌گويد
- غلام؟!
بعد، دشداشه‌اش را جمع مي‌كند و مي‌نشيند كنارم
- خدا بيامرزدش، پسر خوبي بود
اما غلام نمرده است. پيش رويم قد كشيده است. مچ پيچ‌هايش را محكم بسته است. سينه‌اش برجسته است. لباس سربازي بهش مي‌آيد. به لبهاي كلفتش لبخند نشسته است.
باز صداي بويه را مي‌شنوم
- خدا رحمتش كنه
به بويه نگاه مي‌كنم، انگار نمي‌بينمش. پيش چشمم تار است. انگار غروب است. غروب روزي كه جسد دائي‌ام را آوردند خانه. حالا مادرم است كه اشك مي‌ريزد و آواز مي‌گرداند
"گر مو دونسم ئي روزه مو دارم"
"خوردمه ترياك به ز شير مارم"
بويه زير بازويم را مي‌گيرد و از زمين بلندم مي‌كند
- پاشو خالد ... پاشو بريم بيرون قدم بزنيم
هواي آفتابي است. سرد است اماآفتابي است. پاهايم را رو زمين مي‌کشم و همراه بويه قدم مي‌زنم. بويه از غلام حرف مي‌زند
- خدا بيامرزدش، پسر خوبي بود، گاهي شبا عرق مي‌خريد. تو بلم، ماهي سبور کباب مي‌کرد و با عرق مي‌خورد. بعد‌‌، مي زد زير آواز. صداش خوب بود، زنگدار بود... غمو از دل آدم مي‌برد...
بويه حرف مي‌زند. انگار با خودش است. دستهاي درازش را پشت سر گرفته، سرش را پائين انداخته و پا به پايم قدم مي‌زند.
رحيم خرکچي نشسته است رو سکو جلو مستراحها. حالا شکمش عين طبل شده است. سوختگي پوستش زردي مي‌زند. با هيچ کس نمي‌جوشد. حتي حوصله حرف زدن با من را هم ندارد. بويه هنوز حرف مي‌زند. صدايش را نمي‌شنوم. انگار وز وز مي‌کند. تو خودم هستم بي‌اينکه به بويه چيزي بگويم‌، ازش جدا مي‌شوم. به طرف مش رحيم. مي‌نشينم کنارش. اصلاً نگاهم نمي‌کند. خيره شده است جلو پاهاش. صداش مي‌کنم
- مش رحيم
انگار نه انگار
باز صداش مي‌کنم. سر برمي‌گرداند. نگاهم مي‌کند. طاقت ديدن غم چشمانش را ندارم. سرم را مي‌‌اندازم پائين و زير لب مي‌گويم
- شنيدي مش رحيم؟... شنيدي غلام مرده؟!
چيزي نمي‌گويد. دلم پر است. مي‌خواهم خودم را خالي کنم
- شنيدي مش رحيم؟... با تير زدن تو گردنش... تو ميدون تير... پسرخاله رو ميگم...
به حرف مي‌آيد. انگار اصلاً حرفم را نشنيده است. تو خودش است. به زحمت صدايش را مي‌شنوم.
- اينطور بهتره... اگر آدمو با تير بزنن بهتره...
بهش مي‌گويم
- اما مش رحيم... غلام که کاري نکرده بود
مژه‌هاي سوخته‌اش را روهم مي‌گذارد. لبهاي خشک و ترک خورده‌اش روهم مي‌لغزد
- ميون هزارتا غريبه و آشنا... نه پسرم، نه!... اصلاً رسم خوبي نيس.
صدايش خيلي لرزه دارد. چشمهاش را باز مي‌کند. غمش دلم را مي‌لرزاند.
دندانهاش سياهي مي‌زند. سبيلش زردي مي‌زند. گردنش يعني به ني قليان مي‌ماند. زير چشمانش کبود شده است، پف کرده است. سر تراشيده‌اش ناهموار است. پيشاني‌اش يخ است. دود سيگار تو تارهاي سبيلش گير مي‌کند. مش رحيم حرف مي‌زند
- ميدوني خالد؟... خيلي وخته که حسني و ابرامو نديدم... دلم براشون تنگ شده ... يعني ميگي چه بلائي سرشون اومده؟...
به سيگار پک مي‌زند و بهت‌زده نگاهم مي‌کند. انگار يکهو حواسش جمع مي‌شود
- تو چي گفتي؟
- گفتم که پسرخاله رعنا مرده...
دستش را پشت دستش مي‌کوبد و سنگين مي‌گويد
- لااله‌الاالله
- تير خورده، مش رحيم
- لااله الاالله
- تو ميدون مشق ... اشتباهي تيرش زدن
- لااله الاالله
و بعد، جلو پايش را نگاه مي‌کند
- مش رحيم
جواب نمي‌دهد
- مش رحيم، غلام پسر خوبي بود
چيزي نمي‌گويد
- مش رحيم
بلند مي‌شود و مي‌رود به طرف راهرو. راه که مي‌رود، گيوه‌هاش لخ لخ مي‌کند. تا بخواهم بلند شوم، ناگهان دو گرده نان، پشت سرهم، از پنجره اتاق دهم پرت مي‌شود بيرون و کوبيده مي‌شود به ديوار مقابل و مثل دو پاره سنگ مي‌افتد پاي ديوار. نگاه مي‌کنم. سر فرفري منوچ سياه از لاي لته‌هاي نميدري پيداست. انگار سفيدي چشمانش بيشتر شده است. انگار سياهي چشمانش رنگ باخته است.
بلند مي‌شوم که بروم دنبال مش رحيم. ناصر ابدي صداي مي‌کند
- دم بند با تو کار دارن
مي‌خواهم راه بيفتم که بازويم را مي‌گيرد
- باز چته؟
- بهت ميگم.
مي‌روم به طرف در آهني بند. از تو سوراخ گرد در‌، چشمها و دماغ پاسبان سيه چرده پيداست. مي‌گويد که منتقلش کرده‌اند به کلانتري. مي‌گويد
- ممکنه همين روزا‌، کسي ديگه باهات تماس بگيره
قرار تماس را مي‌پرسم
مي‌گويد
- اگه پدرت شب عيد نيومد، دلت واسه‌ش تنگ نميشه؟
بايد جواب بدهم
- حالام دلم تنگ شده
- پس بدون که شب عيد مياد
و بايد جواب بدهم
- خدا از زبونت بشنفه.


دهان به دهان مي‌شنويم که غلام قاتل را زير ضربه‌هاي باتون، له و لورده کرده‌اند. مي‌شنويم که به تنه نخل کوتاه پايه جلو دفتر زندان طناب‌پيچش کرده‌اند و تا خورده است به خوردش داده‌اند. بعد، از زبان که افتاده است و از حال که رفته است، بازش کرده‌اند و دستبند و پابندش زده‌اند و بي‌هوش و بي‌گوش، مثل گوشت قصابي، پرتش کرده‌اند تو انفرادي و در آهني را پشت سرش بسته‌اند.
ظهر که مي‌رويم غذا بگيريم گوش تيز مي‌كنيم كه شايد ناله‌اش را بشنويم ولي انگار نه انگار كه تنابنده‌اي تو انفرادي باشد.
شب از بويه مي‌شنويم كه غلام، دم دماي غروب‎‎، كشيك راهرو را صدا كرده است و بهش گفته است كه عاقل شده است. گفته است
- سركار، پسون مادرم بسوزه اگه دروغ بگم... من ديگه عاقل شدم بعد،‌كشيك راهرو را به همة پيرها و همة ‌پيغمبرها قسم داده است كه افسر نگهبان را صدا كند
- ... بهش بگو بياد سركار، آخه مگه تو مسلمون نيستي؟
همه گوش خوابانده‌ايم كه از غلام قاتل، خبري به دست آوريم.
... آفتاب كه پهن مي‌شود، ناصر ابدي تو راهرو سر و گوشي آب مي‌دهد و برامان خبر مي‌آورد.
كشيك شب كه عوض شده است، افسر نگهبان رفته است كه ببيند غلام چكارش دارد. غلام،‌ با دستهاي بسته، كمرش را داده است به ديوار، خودش را بالاكشيده است و گفته است
- جناب سروان غلط كردم... ديگه عاقل شدم
افسر نگهبان لبخند زده است و گفته است
- حالا داري آدم ميشي
غلام گفته است
- ميدوني جناب سروان... من فكر امو كردم. من ديگه پيغمبر نيسم... خدا گفت كه «امام» باشم... فقط «امام»
كه افسر نگهبان لب ورچيده است و بي اين كه ديگر حرفي بزند، راهش را كشيده است و از راهرو جلو انفراديها بيرون رفته است.
ظهر كه مي‌شود، كاسه‌هاي مسي را مي‌زنيم زير بغل و راه مي‌افتيم كه برويم ناهار بگيريم. غلام قاتل، صورتش را چسبانده است به سوراخ گرد در آهني و صدامان مي‌كند
- اوهو... هي خالد، ‌به رستم بگو كه بيژن تو چاه خفه شد
لبهاش ورم كرده است. خون خشكيده، نوك دماغ و پشت لبش را تيره كرده است
- هي بويه ... اوهوي عربه ... به رستم بگو بيژن ميگه اگه نياي نجاتم بدي به اسفنديار ميگم كه گرز گاوسر تو دوبرت بكنه
صداي غلام قاتل گرفته است. چشمانش دو – دو مي‌زند
- هي قاضي... با تو هستم... به اين آژدان بگو كه خيلي خره... بهش بگو كه تا رستم نيومده فنگو ببنده ...
پاسبان كشيك راهرو مي‌آيد و از جلو انفرادي غلام ردمان مي‌كند.
... سه روز است كه غلام قاتل تو انفرادي است. حسابي زده است به كله‌ش. روز به روز هم بدتر مي‌شود.
افسر نگهبان، در انفرادي را باز مي‌كند و مي‌گويد كه پابندش را باز كنند. بعد، بهش مي‌گويد
- تا ديوونه باشي،‌ جات همينجاس
كه غلام، چشمهايش را چپ مي‌كند، بعد مثل گربه «مرنو» مي‌كشد، و بعد، يكهو «پخ» مي‌كند و جست مي‌زند به طرف افسر نگهبان كه دوباره بهش پابند مي‌زنند و رهاش مي‌كنند گوشة‌ انفرادي.
سه روز است كه غلام قاتل غذا نخورده است و هيج هم حالي‌اش نيست. وقتي از تو راهرو مي‌رويم كه غذا بگيريم،‌گاهي صداش را مي‌شنويم كه آواز مي‌خواند. گاهي اذان مي‌گويد و گاهي هم زنده‌ها و مرده‌هاي رئيس زندان را زير ورو مي‌كند.
علي سلماني برامان خبر مي‌آورد
- بهش غذا دادن، ريده تو غذا،‌ همش زده، بعد ماليده به سرو صورت خودش.
دارد خطرناك مي‌شود. چه آروزهائي در سر مي‌پروراند
- بايد فرار كنم... اگر تيرم بخورم بايد فرار كنم.
پيش از ظهر روز چهارم است. مي‌شنويم كه دكتر زندان دورا دور ايستاده است و نگاهش كرده است و با سرچوب بلندي غلغلكش داده است كه غلام غش و ريسه رفته است و دكتر سرتكان داده است و گفته است
- خيلي وضعش خرابه ... هرچه زودتر بايد بره تيمارستان...
و غروب كه مي‌شود، ناصر ابدي را صدا مي‌كنند كه جل و پلاس غلام قاتل را جمع و جور كند و ببرد دفتر.
ناصر برامان تعريف مي‌كند
- دو ژاندارم مسلح اومدن و تحويلش گرفتن. اول جيباشو وارسي كردن. بعد، بهش دست بند زدن و بعد، بهش گفتن كه راه بيفت...
غلام،‌ پاها را پس و پيش مي‌گذارد و گردن مي‌گيرد و مي‌پرسد
- كجا؟
رئيس زندان، نرم و مهربان، زير بغلش را مي‌گيرد و مي‌گويد
- تو آزاد شدي غلام... تو داري از زندان ميري بيرون
غلام، ناگهان سينه را پر از هوا مي‌كند و نعره مي‌كشد
- نميرم...
يكي از ژاندارمها، آهسته با قنداق تفنگ به شانة‌ غلام مي‌كوبد و خشن مي‌گويد
- راه بيفت
غلام مثل موش مي‌شود، صدايش نرم مي‌شود و آرام مي‌گويد
- نميام ... من نميام. شما ميخواين منو ببرين بكشين ... من ديشب خدا رو خواب ديدم. گفت كه دو تا آجان كوهي ميان،‌ يكيشون خيكيه و چشاش سياس و يكيشونم سرخ و تپليه... خدا گفت منو ميبرن روبه تپة زرد و همونجا درق ... درق ... درق... نه،‌ نميام
و ناگهان خودش را پرت مي‌كند تو آغوش رئيس زندان و التماس مي‌كند
- جناب رئيس جون زنت ... جون پا گونات نذا منو ببرن...
رئيس زندان دلداريش مي‌دهد. به سروصورتش دست مي‌كشد و بعد، زير بازويش را مي‌گيرد و ملايم حرف مي‌زند
- با تو هيچ كاري ندارن غلام ... تو داري آزاد ميشي ... شنيدي غلام، داري از زندون آزاد ميشي
و بعد، ژاندارمها – كه حوصله‌شان سررفته است – با كج خلقي، غلام را هل مي‌دهند و به زور، از در زندان بيرونش مي‌كنند.


مش رحيم را از دادگستري خواسته‌اند. دارد از بند بيرون مي‌رود. ناي راه رفتن ندارد. قدمهايش كلنگي است. گيوه‌هايش را رو زمين مي‌كشد. تو دادگاه تجديدنظر، سه سال زنداني‌ام، شد يك سال. فرجام خواسته‌ام اما مي‌دانم كه بيهوده است. مي‌دانم كه زور بيخود مي‌زنم. بايد يك سال تمام آب خنك بخورم. يك سال كه نه! ... پنج ماهش را پشت سرگذاشته‌ام.
وكيل مدافعم هيچ غلطي نكرد. مثل كوه گوشت آمد و نشست تو دادگاه و مثل بز اخفش سرتكان داد. لابد چيزي تو چنته‌اش نبود، يا بود و بروز نداد. مي‌توانست تبرئه‌ام كند. هيچ مدركي كه به ريشم بجسبد تو پرونده‌ام نبود. همه‌اش گزارش عمرو و صورت جلسة زيد.
دادستان كه همة حرفهايش را مي‌زند، هيكل گندة وكيلم جا به جا مي‌شود. بعد، از جا كنده مي‌شود و سر پا مي‌ايستد. بعد قدري نفس نفس مي‌زند و بعد، غبغبش مثل گلوي وزغ، پر و خالي مي‌شود و مي‌گويد
- مو كل بدبخت من...
كه تيزمي‌روم تو كلامش
- من بدبخت نيسم
حرف تو دهانش يخ مي‌كند. رنگش مثل خون مي‌شود. چند لحظه سكوت مي‌كند، بعد حرف را برمي‌گرداند و زور مي‌زند تا دو كلام بگويد
- موكل من جوان است و كم تجربه و ...
حساب كار دستم مي‌‌آيد. مي‌گذارم شكرش را بخورد و در و ديوار دادگاه را نگاه مي‌كنم كه عجب رنگ و رو رفته است و چهرة رئيس دادگاه را نگاه مي‌كنم كه چهارگوش ست و گوشهاي دادستان را نگاه مي‌كنم كه پهن و بل‌بلي است و فكر مي‌كنم كه ميرزا نصرالله مي تواند پشت هركدام از اين گوشها يك دعاي كامل حرزكبير بنويسد.
صدام مي‌كنند. ملاقاتي دارم. بلند مي شوم كه راه بيفتم. ناصر ابدي جلوم را مي‌گيرد، دست مي‌گذارد روشانه‌ام و مي‌گويد
- شنيدي؟
از شنيدن خبر وحشت دارم. همة خبرهائي را كه اين روزها شنيده‌ام خوش نبوده است. تير خوردن پسر خاله رعنا، ناخوش شدن خاله رعنا
- زمينگير شده، همين يك ماهه، گيساش سفيده شده، شب و روز زنجموره ميكنه و گونه‌هاشو خراش ميده... حالا بميره يا فردا ...
از بيدار كه بايد خبري باشد، خبري نيست. بهش گفته‌ام كه از سيه چشم برايم خبر بياورد. رفت و ديگر پيدايش نشد.
ناصر ابدي از تو جيب پيراهنم سيگار برمي‌دارد و مي‌گويد
- غلام قاتل فرار كرده
دهانم باز مي‌ماند
- نه بابا!
ناصر يه سيگار پك مي‌زند و مي‌گويد
- نزديكاي شوش، شيشة پنجرة مستراحو شكونده و از قطار پريده بيرون
بازوي ناصر ابدي را فشار مي دهم
- چي ميگي؟
- ناكس سر همه رو شيره ماليد
مي‌دانم كه از "شوش" تا "عماره" راهي نيست. مي‌دانم كه اگر از جنگل شوش بگذرد و رودخانه را تا كند، آفتاب سرنزده به عماره مي‌رسد.
به زرنگي غلام حسرت مي‌خورم. انگار روبرويم ايستاده است. ته چهره‌اش زردي مي‌زند. چشمان خوش حالتش غمناك است. صدايش دلنشين است
- تو برامن فكري نداري؟...
باز صدام مي‌كنند. ملاقاتي دارم از تو راهرو جلو انفراديها مي‌گذرم. مي روم تو اتاق بغل پاسدارخانه. مادرم است. ليلا، دختر بزرگ ملا احمد هم هست. لابد بلورخانم بعد مي‌آيد و لابد خاله رعنا آن قدر ناخوش است كه نمي تواند جم بخورد. مادرم،‌ يك پنج توماني تا مي‌كند و مي‌گذارد كف دست پاسبان مراقب. پاسبان، كنار مي‌كشد و مي‌گذاردمان به حال خودمان. مي‌نشينم كنار مادرم. بوي تنش همة خاطرات گذشته را زنده مي‌كند. ليلا نشسته است بغل دستم. حالش را مي‌پرسم
- خوبم. حال شما چطوره؟
و يكهو رنگش سرخ مي شود.
رو مي‌كنم به مادرم و سراغ پدرم را مي‌گيرم. ليلا، عجولانه مي‌دود تو حرفمان
- اگه شب عيد پدرت نيومد، دلت واسه‌ت تنگ نميشه؟
جا مي‌خورم. اصلاً انتظار ندارم. نگاه ليلا گستاخ است. لبهايش كشيده است. صورتش بيضي است. گيسش حنائي رنگ است. مادرم لب باز مي‌كند كه حرف بزند. مهلتش نمي‌دهم. جواب ليلا را مي‌دهم
- حالام دلم تنگ شده
نفس تو سينة ليلا گره مي‌خورد. صدايش تيزي هميشگي را ندارد
- پس بدون كه شب عيد مياد
به لبهام، لبخند مي‌نشيند
- خدا از زبونت بشنفه
گره نفس ليلا باز مي‌شود و پرصدا از دهانش بيرون مي‌زند مادرم هاج و واج شده است. از حرفهامان سر در نمي‌آورد. پاسبان مراقب دور ايستاده است و سيگار دود مي‌كند. مادرم به حرف مي‌آيد. جميله باز ناخوش است. گلويش ورم كرده است. تب دارد. تمام زمستانها، گلوي جميله ورم مي‌كند. ميرزا نصرالله بهش جوشانده مي‌دهد. مي‌خورد و برمي‌گرداند و باز تب مي‌كند.
ليلا، سيگار تعارفم مي‌كند. تعجب مي‌كنم. نديده بودم كه ليلا سيگار بكشد
- بردارين
برمي‌دارم. دنبال كبريت مي‌گردم
- كبريت دارم
وقتي قوطي كبريت را ازش مي‌گيرم، به كف دستم فشارش مي‌دهد و گوشة چشمش را مي‌خواباند. بايد قضيه‌اي در كار باشد. سيگارم را مي‌گيرانم، مي‌خواهم كبريت را بهش پس بدهم كه باز چشمك مي‌زند و مي‌گويد
- باشه ... تو زندون احتياج داري
هرچه هست، تو همين كبريت است. مي‌گذارمش توجيبم. ليلا،‌ لبخند مي‌زند. از لبخندش لذت مي‌برم. چشمان كم رنگ و گستاخش بهم غرور مي‌دهد. دلم مي‌خواهد دستايش را ببوسم. چهرة‌ مادرم زار مي‌زند كه تعجب كرده است. دست مادرم تو دستم است. به حرف مي‌آيد
- همه سلام ميرسونن
- عمو بندر چطوره؟
- خوبه ... ميد ملاقاتت. خواج توفيق و امان آقام ميان. شايد كرمعلي‎م بياد.
مادرم حال مش رحيم را مي‌پرسد. بهش مي‌گويم كه امروز صبح رفته است دادگستري. دو پاكت سيگار اشنو مي‌دهد كه بهش بدهم. سراغ محمد مكانيك را مي‌گيرم. مادرم مي‌گويد
- كتفش ضرب ديده
ليلا مي‌رود تو حرف مادرم
- با قنداق تفنگ زدنش
مادرم مي‌گويد
- سه روزه خوابيده خونه
بيرون بايد خبرهائي باشد. بلور خانم مي‌رسد. برايم آجيل آورده است. پاسبان مراقب دارد پا به پا مي‌شود. ليلا، بيخ گوشم مي‌گويد
- تو ميتينگ بوده ... محمد مكانيكو ميگم
پاسبان مي‌آيد جلو. بي‌تاب شده است
- زودتر خالد
بلورخانم غر مي‌زند
- بذا يه دقه نيگاش كنيم
مادرم دستم را رها مي‌كند. گونه‌هايم را و گردنم را مي‌بوسد
- وخت تموم شده
مادرم دوباره مي بوسدم. صداي بلورخانم را مي شنوم
- رختخوابت كم نيس؟
- نه! ... اگه هوا سردتر شد ميگم كه ...
مادرم مي رود تو حرفم
- برات يه پتو ميارم
پاسبان غر مي‌زند. مادرم رهام مي‌كند. خداحافظي مي‌كنم و از اتاق بغل پاسدارخانه مي‌زنم بيرون. تند، خودم را مي‌رسانم تو بند. مي‌چپم تو اتاق. كشو كبريت را بيرون مي‌آورم. چوب كبريتها را خالي مي‌كنم. ته كشو كبريت يك برگ كاغذ تا شده هست. آن قدر نازك است كه به پوست پياز مي‌ماند. بازش مي‌كنم. نوشته، دستنويس نيست. ماشين شده است "اوضاع خوب است. تمام كوشش خود را براي متشكل ساختن زندانيان بند سوم بكاربگير. نياز مشترك آنها به غذاي خوب پيروزي تو را تضمين مي‌كند. بايد محكم در برابر مسئولين زندان بايستيد و حق خود را طلب كنيد. اگر به چيزي احتياج داري اطلاع بده. ترتيب فرستادن كتاب داده خواهد شد". چه كسي خبرهاي زندان را مي‌برد بيرون؟… به همين فكر مي‌كنم. به همة زندانيان و همة پاسبانها و حتي به درجه‌داران و افسران.
كاغذ را ريز ريز مي‌كنم. ريزه‌هاي كاغذ را به دهان مي‌گذارم و مي‌جوم. بلند مي‌شوم و از اتاق مي‌زنم بيرون. مي‌روم تو مستراح و كاغذ جويده شده را تف مي‌كنم. به ظهر چيزي نمانده است. آفتاب هيچ زهري ندارد. هوا سرد است. به ديوار سنگي تكيه مي‌دهم و فكر مي‌كنم. بعضيها پتو پهن كرده‌اند تو آفتاب و دراز كشيده‌اند. چندتائي دارند قدم مي‌زنند. "نياز مشترك" تو ذهنم تكرار مي‌شود. چشمانم را روهم مي‌گذارم و فكر مي‌كنم كه از كجا بايد كار را شروع كنم. در بند صدا مي‌كند. چشمانم را باز مي‌كنم. رحيم خركچي از در بند مي‌آيد تو. تيز مي‌روم به طرفش. كمرش خم شده است. مي‌ايستد و نگاهم مي‌كند. چشمانش رك زده است. عينهو گوساله‌اي كه ذبحش كرده باشي
- ها، ‌مش رحيم. چيكارت داشتن؟
دستهايش را پشت سرگرفته است. حرف نمي‌‌زند. راه مي‌افتد. همراهش كشيده مي‌شوم
- نگفتي چيكارت داشتن
چيزي نمي‌گويد. تو راهرو، سينه به سينه‌اش مي‌ايستم و بازوهاش را مي‌گيرم و تكانش مي‌دهم. به حرف مي‌آيد. كلمات تو چالة ‌گلويش گير مي‌كند و جدا جدا بيرون مي‌زند.
حكم اعدام را بهش ابلاغ كرده‌اند.
وا مي‌روم. سرم گيج مي‌خورد. صداي "چينووق" را مي‌شنوم. از فرسنگها دور. از بن دره
- هي خالد، نميريم ميدون زندون تماشا؟
- مگه اونجا چه خبره؟
تمام صورت چينووق، دهان است
- سه تا آدمو دار كشيدن
بنا مي‌كنيم به دويدن. چينووق شلنگ مي‌اندازد و پيشاپيش ما مي‌دود. من و خالق هرچه زور مي‌زنيم به گردش نمي‌رسيم. هوا گرم است. آفتاب تو كوچه‌ها پهن شده است. گرد و خاك تمام كوچه‌ها را پر كرده است. از رو ديوارهاي كوتاه، جست مي‌زنيم تو زمينهاي محصور و ميان‌بر مي‌رويم. پشت يكي از حصارهاي كوتاه، سر در مي‌آوريم تو يك گلة گوسفند كه زير ساية كاكل سبز درختان خرما مي‌چرند.
سگ گله خيز برمي‌دارد به طرف‌مان. چوپان به دادمان مي‌رسد. از شكاف لاي ديوار مي‌زنيم بيرون. به ميدان زندان كه مي‌رسيم از نفس افتاده‌ايم. ميدان زندان، تا حاشية‌جنگل شوره گز كه كنار كارون گسترده است، سفيد و پر آفتاب است. قدمهامان سست مي‌شود. وسط ميدان،‌ سه چوبة دار علم كرده‌اند. پاية‌ دارها سفيد است. تازه تراش خورده‌اند. انگار همين ديشب، نجار آنها را ساخته باشد. بالاي هركدامشان يك آدم آويزان است. جلوتر مي‌رويم. خالق و چينووق تا ده قدمي چوبه‌هاي دار مي‌روند. من جرأت نمي‌كنم. زانوهايم ياري نمي‌كند. حالم دارد به هم مي‌خورد. رنگ هرسه‌تاشان كود شده است. يكيشان چاق است. زبانش از دهانش بيرون زده است. موس سرش آشفته است. شكمش برجسته است. قندره به پا دارد. يكيشان كوتاه است و لاغر و سيه چرده. يك لنگ گيوه‌اش افتاده است و يك لنگ ديگر به تك پايش گير كرده است. سومي دراز است. طناب دار تاب خورده است. نيمرخش پيداست. نرمه بادي كه مي‌وزد با سبيل بزرگش بازي مي‌كند. سرش از ته تراشيده است. تو ميدان زندان ديارالبشري نيست. تنها نزديك چوبه‌هاي دار، يك پاسبان كوتاه قامت قدم مي‌زند. تفنگش را حمايل كرده است و كلاهش را از تو پيشاني بالا زده است. انگار دارد به خالق و چينووق چيزهائي مي‌گويد. صدايش را نمي شنوم. يكهو چشمانم سياهي مي‌رود. دنيا دور سرم مي‌گردد. چوبه‌هاي دار،‌ دور سرم مي‌گردد. جسدها دور سرم مي‌گردند. قاطي هم مي‌شوند و جدا مي‌شوند و باز هم مي‌روند و شكلك در مي‌آورند. دل و روده‌ام به هم مي‌خورد. هرچه ناشتائي خورده‌ام بالا مي‌آيد و از دهان بيرون مي‌ريزد. حس مي‌كنم كه خالق و چينووق زر بغلهايم را گرفته‌اند. كشان كشان از ميدان زندان مي‌برندم بيرون. آفتاب داغ است. تمام تنم عرق كرده است. مي‌نشينم ساية ديوار. تمام تنم بنا مي‌كند به لرزيدن. انگار دارند طناب به گردنم مي‌اندازند. احساس مي‌كنم كه رنگم كبود شده است. دارم خفه مي‌شوم. زبانم دارد ورم مي‌كند و ازدهانم مي‌زند بيرون. يكهو از جايم بلند مي‌شوم و بنا مي‌كنم به دويدن. خالق و چينووق جا مي‌مانند. از نفس مي‌افتم. مي‌نشينم. ناگهان چشمم مي‌افتد به دوتا بچه‌هاي محلة زندان كه بچه گربه‌اي را دار كشيده‌اند. بچه گربه بالاي دار تقلا مي‌كند. دست و پا مي‌زند و خرنش مي‌كند. بلند مي‌شوم. مي‌روم جلو. چشمهاي بچه گربه دارد از حدقه مي‌زند بيرون. هجوم مي‌برم به بچه‌ها. با مشت و لگد مي‌كوبمشان. بعد هجوم مي‌برم به چوبة دار. با لگد سرنگونش مي‌كنم. بچه گربه بنا مي‌كند به دويدن. چوبة دار را همراه خودش مي‌كشد. ناگهان مشت يكي از بچه‌ها به قفام مي‌نشيند. تت بخواهم بجنبم، مشت ديگري شقيقه‌ام را مي‌كوبد. سست مي‌شوم و مي‌نشينم رو زمين. صداش مش رحيم تو گوشم مي‌پيچد
- همين روزاس كه دارم بكشن
چشمانم را باز مي‌كنم. مش رحيم تكيه مي‌دهد به ديوار. سر مي‌خورد و نشيند رو زمين. زير بغلش را مي‌گيرم. نمي‌توانم تكانش بدهم. لخت و سنگين شده است.
ناگهان دهانش باز مي‌شود. عق مي‌‌زند و هرچه تو دل و روده دارد بيرون مي‌ريزد.