همسايه ها
احمد محمود

فصل پنجم- 1

تو دادگاه بدوي به سه سال محكوم شده‎ام. سه سال!... عمر يك آدميزاد است. تا حالا، همه‎اش دو ماه و نوزده روزش گذشته است.
صندوق ناصر ابدي شده است كتابخانه‎ام. خودش مي‎گويد "ضف دوني" . هيچكس جرأت وارسي كردن صندوقش را ندارد. گردش چشمش زهره را آب مي‎كند. به گمانم بو برده است كه پاسبان سيه چرده برايم كتاب مي‌آورد. هوس كرده است كه درس بخواند. بهش مي‌گويم
- تو كه ابد بايد تو زندون باشي ديگه درس خوندن...
حرفم را مي‎برد و مي‎گويد
- دنيارو چي ديدي جوون؟... يه وخ عفوي، تعليقي... و تازه تو زندون سواد بيشتر به در آدم ميخوره. ديگه نميخواد واسة دو كلوم خط، منت هركون نشسته‎اي‌رو بكشي
قبول مي‎كنم كه درسش بدهم
- باشه ناصر... ولي بايد قول بدي كه رحيم خركچي‎رو هرطور شده بياري بند سه
- آي بچشم
از اتاق چهارم رفته‎ام تو اتاق ناصر ابدي. همخوراك شده‎ايم. قاضي و بويه هم هستند
- جوون اگه بخواي خوراك زندونو بخوري، دو روزه سقط ميشي
- چس چيكار بايد كرد؟
- كاري كه ما مي‎كنيم. پول ميذاريم روهم، از ناپلئون چيز مي‎خريم و خوراك زندونو رونق ميديم.
ناپلئون،‌ ابدي است. بقال بند سوم است. با چند قلم خواربار. كاغذ و پاكت و تمبر هم دارد. اگر دهانت قرص باشد،‌ گاهي شيره و ترياك هم به هم مي‎رسد.
با ناصر ابدي و قاضي و بويه، همخوراك شده‎ام. من ظرفها را مي‎شويم، بويه لبهاسها را. قاضي خوراك مي‎پزد. ناصر ابدي مثل يك دسته گل مي‎آيد و مي‎نشيند سرسفره. اصلاً عادت ندارد كه به سياه و سفيد دست بزند
- آخه ناصرجون اين كه نميشه، تو هم يه كاري بكن
گردن مي‎گيرد، بايد به غبغب مي‎اندازد و مي‎گويد
- من هواتونو دارم
هيچ بني‎بشري تو زندان، جرأت ندارد به ما بگويد بالا چشم‎تان ابروست. رئيس زندان، افسر نگهبان، پاسبانها و سرپاسبانها، رو ناصر ابدي حساب مي‎كنند.
هروقت عصباني بشود و هروقت كه دلش بخواهد، مي‎تواند سريك كونه سيگار،‌ سر يك پياز، يك گوجه فرنيگ و يا هرچيز بي‎قابليت ديگر، بند زندان را به هم بريزد. تا بجنبي از پر ليفة تنباش تيغ را مي‎كشد بيرون و قيامت به پا مي‎كند. سر بزرگ و تراشيدة‌ ناصر ابدي قاچ‌قاچ است و جا به جا، جاي تيغ، گوشت سفيد بيرون زده است.
ناصر ابدي حسابي هوامان را دارد.
ماده دوم پائيز است. گرما از تك و تا افتاده است. زهرهوا گرفته شده است. روزها، بفهمي نفهمي گرم است. گاهي ابرهاي عقيم بره بره، آسمان را پر مي‎كند و هوا دم‎دار مي‎شود. اما غروب كه سرمي‎رسد، خنك مي‎شود و شب، سرما جان مي‎گيرد.
مادرم آمده است ملاقاتم. جميله همراهش است، خاله رعنا هم هست. بلورخانم و ليلا، دختر بزرگ ملااحمد هم هستند. نگاه ليلا عجب گستاخ است. تعجب مي‎كنم كه آمده است ملاقاتم. از بركت بازوي پر زور ناصرخان، مي‎توانم ملاقات خصوصي داشته باشم. درآهني، پيش‎رويم باز مي‎شود. از راهرو سرپوشيده ميان بندها مي‎زنم بيرون. مي‎روم تو اتاق بزرگي كه كنار پاسدارخانه است. مادرم جست مي‎زند و در آغوشم مي‎گيرد و سر و رويم را غرق بوسه مي‎كند. بوي تن مادرم دلم را غصه‌دار مي‎كند.
نگاه ليلا عجب گستاخ است. خاله رعنا يك ريز حرف مي‎زند. جميله بغض كرده است. مي‎بوسمش. هق‌هق مي‎كند. نازش مي‎كنم. كم مانده است بزند زير گريه. نگاهش شادابي روزهاي گذشته را ندارد. پدرم از كويت نيامده است. مادرم مي‎گويد
- نوشته كه شب عيد مياد
ازش مي‎پرسم
- ميدونه كه من زندوني شدم
مادرم بغض كرده حرف مي‎زند
- چطور ميتونم براش بنويسم
بلورخانم اصلاً حرف نمي‎زند. همينطور يك بند نگاهم مي‎كند. بهش لبخند مي‎زنم. صداي ليلا را مي‎شنوم. صدايش هيجان زده است.
- جاتون راحت هس؟
بلورخانم برايم يك پاكت بزرگ تخمه ژاپوني آورده است. مادرم، كوكو سيب‎زميني آورده است. خاله رعنا يك اسكناس پنج توماني تا مي‎كند و مي‎گذارد كف دستم. به ياد غلام مي‎افتم. انگار صدايش را مي‌شنوم. حرف زدنش تملق‎آميز است
- ... بهش ميگم آخه ‌سركار سرگروبان چه خيال كردي؟... من اونقد پول ندارم سركار سرگروبان... تازه اگه بتونم با قرض و قوله كردن برا خودم واكس بخرم كلي هنركردم.
صداي خاله رعنا،‌ ذهنم را از غلام مي‎گيرد
- قابلي نداره پسرم...
و مشتم را مي‎بندد و مي‎فشارد
- ... روم سياه خاله... وسعم بيشتر نميرسه
پاسبان مراقب بالاي سرمان است. سيگار دود مي‎كند و حرفهامان گوش مي‎دهد. مادرم سراغ رحيم خركچي را مي‎گيرد. بهش مي‎گويم
- تو بند چاره... نمي‎بينمش
بلورخانم مي‎گويد كه ابراهيم را با چاقو زده‎اند
- تو بيمارستان دولتي خوابيده. الآن سه روزه. ميگن بازو و سينه‎ش‎رو با چاقو جر دادن.
مي‎گويد
- ... خدا بهش رحم كرده. اندازه يه گاو كه سرشو ببرن خون ازش رفته.
مادرم يكريز حرف مي‎زند. از همه‎كس و همه ‎جا. خاله رعنا از خورد و خوراك و خوابم مي‎پرسد. مادرم مي‎گويد كه روزها را تو زندان چطور مي‎گذرانم و با چه كساني آشنا شده‎ام. انگار صدسال است همديگر را نديده‎ايم. انگار صد سال است باهم حرف نزده‎ايم. صداي پاسبان مراقب در مي‎آيد
- خالد بجم... وخ داره تموم ميشه
چه زود گذشت. انگار يك دقيقه، انگار يك ثانيه. مادرم دوباره دستهايش را دور گردنم حلقه مي‎كند و مي‎بوسدم. ازش كه جدا مي‎شوم چشمانش پر مي‎شود اشك.
از اتاق كنار پاسدارخانه مي‎زنم بيرون. جلو ميله‎هاي ملاقات عمومي غوغاست. مردها، زنها را پس مي‎رانند. زنها، فريادشان قاطي شده است. بچه‎ها، زيرپاها له مي‎شوند. افسر نگهبان به جرز دفتر زندان تكيه داده است. جلو پاسدارخانه،‌ پشت ميز پت و پهني، استوار دراز قامتي نشسته است و اسم رسم ملاقات كنندگان را مي‎نويسد. دو پاسبان و دو زن، بي‎هيچ ملاحظه‎اي، تمام تن ملاقات كنندگان را مي‎گردند. صداها قاطي هم است
- اوهوي مادر بيا اينجا
حتي خشتك تنبانش را هم جستجو مي‎كنند
- اوهوي با تو هستم... اون چيه دستت
- يه قابلمه پلو
با قاشق، ‌پلو را تو قابلمه زير و رو مي‎كنند.
يكي از پاسبانها غر مي‎زند
- آخه آدم چطور ميتونه همه جاشون بگرده؟... حتي ماتحتشون‎م شيره قايم مي‎كنن
فرياد پاسبان ديگر بلند مي‎شود
- كجا داري ميري؟
و سر راه جوان ديلاغي را مي‎گيرد
- بيا اينجا ببنم... تو اون بسته چي هس؟
رنگ جوان مي‎پرد
- چيزي نيس سركار... خيار چنبره
پاسبان بسته را باز مي‎كند. خيار چنبرها را با چاقو تكه تكه مي‎كند. از تو شكم يكي از خيارها، به اندازه يك فضله موش ترياك بيرون مي‎زند. پاسبان مچ جوان ديلاغي را مي‎گيرد.
... تو دادگاه بدوي به سه سال محكوم شده‎ام.
بويه كنار پريموس چنك زده است كه چاي دم كند. از هواخور سقف، آفتاب افتاده است تو اتاق. امروز قاضي از غذا پختن معاف است. ناهار زندان عدس پلو است. كوكو سيب‎زميني هم داريم. بويه، زير لب زمزمه مي‎كند. دراز است و استخواني. هميشه دشداشه مي‎پوشد. چيه به سر مي‎بندد. ريشش جوگندمي است. بويه، بلم‎چي بوده است. حالا، دلال زندان است
- بويه ميتوني به شلوار نيمدار برام پيداكني؟
- آي بچشم
- بويه ميتوني اين ساعتو بفروشي؟
- كي تو زندون ساعت ميخره، بابام؟
زمزمه بوي تلخ است. سوز دارد. دلم پر مي‌كشد. دلم هواي كارون مي‌كند. بوي زهم ماهي زنده دماغم را پر مي‌كند. كارون آرام است. آب،‌ مثل اشك چشم، زلال است. زير مهتاب، آبيگون است. بلم آرام مي‌لغزد. انگار كه رو مخمل ابرها نشسته‌ام. بويه زمزمه مي‌كند. صداي بلمچي پر كشيده است، با سوزي كه جانم را از غم سرشار مي‌كند، غمي كه در ساحل كارون، سينه به سينه گشته است تا به من رسيده است. غم همة ماهيگيران و قايقرانان كارون. اين غم را دوست دارم. سينه‌ام را مي‌تركاند، اما دوستش دارم. هنوز بويه زمزمه مي‌كند
- بويه چه شد كه با "‌مردي" زدي پس سر نصرو؟
- خريت پسرم... خريت
بويه، پانزده سال محكوم شده است. نه سال و چند ماهش را پشت سرگذاشته است
- بويه، وختي رفتي بيرون، خيال داري چيكار كني؟
لبخند مي‎زند. داندانهاي درازش بيرون مي‌افتد. پاي دندانهاش سياه است
- وختي رفتم بيرون؟
آه مي‌كشد
- دوباره روز از نو، روزي از نو
- باز...
حرفم را مي‎برد
- آره پسرم... بازم بلم و يارو و مردي
باش شوخي مي‎كنم
- و باز لابد يه مرافعة ديگه و پونزده سال زندون
زمزمة بويه تلخ است. نگاهش هميشه رميده است. بويه، دلال زندان است
- بويه، ميتوني اين كفشارو آب كني؟
قاضي مي‎آيد تو. مثل هميشه شلوغ است و پر سروصدا. اين اسم را بچه‎ها بهش داده‎اند. كتاب قانون متحرك زندان است
- هفده ساله با دادگستري و زندون سروكار دارم، اگه هرسال ده تا ماده قانون ياد گرفته باشم، كلي از مدعي‌العموم جلوترم
قاضي ريزه اندام است. سبيل نازكي پشت لب دارد. هميشه شتابزده است. ذهن تيزي دارد. گنده دزدي مي‎كند. دمش را بزني، دوباره سرش تو زندان پيدا مي‎شود
- بيرون چيكار كنم؟... كي به من خرجي ميده؟... كار كه نيس، تازه اگرم باشه من مردش نيستم. تو زندون هرچه نباشه، آب زيپو كه هس...
چشمان عجولش را ريز مي‎كند و ادامه مي‎دهد
- سيگارم كه از اين و اون برسه... مرگ ميخواي برو گيلان...
قاضي سر به سر همه مي‎گذارد
- قاتلي؟... مادة 170 بي‎برو برگرد اعدام
و گاهي لودگي مي‌كند
- اگه عمامة آخوندو بدزدي كه زير شلوارش كني، مشمول مادة 127 ميشي. آخه، آخوند از ابنيه و آثار مذهبيه
بعد، لبخند مي‎زند، انگشتش را زير بيني آدم مي‎گرداند و ادامه مي‎دهد
- عمامة آخوند، از آثار مذهبيه، اما، كون پتي‎تو كه احتياج به شلوار داره چي؟...
قاضي چندك مي‎زند پاي پريموس
- يه چاي بريز ببينم
تو راهرو ساكت است. صداي پريموس، انگار كه سكوت را سنگين‎تر مي‎كند. ناصر مي‎آيد و رو زيلو پهن مي‎شود
- هنوز چاي دم نشده؟
صداي زنگ ناهار،‌ حياط را پر مي‎كند.
*
*
حالا مي‌توانم چشمهام را روهم بگذارم و بگويم كه ديوار مستراحها چند رج آجر دارد. تو سوراخ ستون آخري چند گنجشك لانه كرده است. ظهر كه مي‌شود آفتاب تا كجاي حياط بند جلو مي‎آيد و شيرواني برج نگهباني، اخرائي رنگ است و ديوارهايش با آجر شكري رنگ ساخته شده است و با گچ بند كشي شده است.
با غلام قاتل اخت شده‎ام. ازش خوشم مي‎آيد
- به تو كه گفتم آدم تو زندون سيگاري ميشه
مي‎نشيند كنارم. نورافكنهاي بند روشن مي‌شود. شبها سرد است. تو اتاق مي‎خوابيم
- يه سيگار بده دود كنيم
حسابي چشته خور شده است. بهش سيگار مي‎دهم. چشمان خوش حالتش برق مي‎زند. برايش كبريت مي‎كشم. بي‎مقدمه به حرف مي‎آيد
- ميدوني خالد؟
به سيگار پك مي‎زند و ادامه مي‎دهد. صدايش به دل مي‎نشيند
- من تازه پا گذاشتم تو بيس...
حرف زدنش رنگ غم دارد
- ... وختي آزاد بشم، سي و پنجسالمه... اون‎وخ ديگه زندگي به درد نمي‎خوره...
با حسرت حرف مي‎زند
- ميدوني خالد؟...
چند لحظه سكوت مي‎كند. باز چشمانش برق مي‎زند
- ... من، هرطور شده ميباس فرار كنم... حتي اگر تيرم بخورم
بازويش مثل قلوه سنگ است. ته چهره‎اش زردي مي‎زند. لباس راه راه زندان، تنش را قالب گرفته است
- تو فكري برام نداري؟
نگاهش مي‎كنم
- هيچ فكري به نظرت نميرسه كه چطور فرار كنم؟
بهش لبخند مي‎زنم
- اينو جدي ميگم
نگاهم به ديوارهاي بلند زندان كشيده مي‎شود كه پاسبان سيه چرده مي‎آيد تو بند. به غلام مي‎گويم
- باشه تا بعد
و از كنارش بلند مي‎شوم و مي‎روم به طرف پاسبان. برايم كتاب تازه آورده است. با چشم اشاره مي‎كند و مي‎رود تو مستراح و زود مي‎زند بيرون. بي‎تأمل مي‎روم و كتابها را از تو مستراح برمي‎دارم و زير پيراهنم قايم مي‎كنم. اين طور كه پاسبان مي‎گويد، بيرون بايد خبرهايي باشد. بازار تعطيل شده است. مدرسه‎ها تعطيل شده‎اند. اداره‎ها نيمه تعطيل است. مي‎گويد
- رئيس دولت اختيار تام ميخواد
مي‎گويد
- عده‎اي تو تلفگرافخونه متحصن شدن. اعتصاب غذا كردن.
نگهباني پاسبان سيه چرده كه تمام شود، كتابهايي را كه خوانده‎ام، از تو صندوق ناصر ابدي برمي‎دارم و بهش مي‌دهم كه ببرد.
پاسبان سيه چرده باز حرف مي‌زند
- امروز بعد از ظهر تو ميدون مجسمه ميتينگ بود، برا پشتيباني از دولت...
يكهو دلم هواي بيرون مي‎كند. دلم براي سيه چشم پرمي‎كشد. غم دنيارو دلم مي‎نشيند.
از پاسبان سيه چرده جدا مي‎شوم. صدايش را مي‎شنوم
- اونارو كه خوندي بذا دم دس
سرم را تكان مي‎دهم. مي‎روم تو اتاق. مي‎نشينم و تكيه مي‎دهم به كومة رختخوابها و زانوهايم را تو بغل مي‎گيرم و مي‎روم تو خودم. احساس مي‎كنم كه سيه چشم در كنارم نشسته است. صدايش را مي‎شنوم
- دوستتون دارم
كارون، پيش رويم گسترده شده است. بوي چمن، عطر طلع و بوي گس درختان ميموزا دماغم را پر مي‎كند. جانم آتش مي‎گيرد. هرطور شده بايد بهش برسانم كه تو زندان هستم. بايد ازش با خبر شوم.
صداي رگدار بويه تكانم مي‎دهد
- خالد چرا عزا گرفتي؟
زانوهايم را رها مي‎كنم. جابه جا مي‎شوم. پاهايم را مي‎كشم. به بويه نگاه مي‎كنم. لبخند مرده‎اي لبهايم را از هم باز مي‎كند. "منوچ سياه" مي‎آيد تو اتاق. باز اوقاتش كه مرغي شده است. بي مقدمه بنا مي‎كند به حرف زدن
- غذا زندونو جلو سگ بذاري نميخوره
بويه ريشخندش مي‎كند
- سخت نگير بابا
منوچ سياه، براق مي‎شود
- چي‎چي‌رو سخت نگير؟... من از گشنگي دارم سقط ميشم اما نميتونم لب به غذا بزنم. بدمصب بوگه ميده
خندة ‌بويه مي‎تركد. دولا و راست مي‎شود و قهقهه مي‎زند. كفر منوچ سياه بالا مي‎آيد. زير چشم راستش بنا مي‎كند به پريدن. از تو گلو حرف مي‎زند
- حق داري تو كونت عروسي باشه. به غذاي زندون احتياج نداري تا بفهمي كه چه كثافتيه
رنگ منوچ سيه عين ذغال است. سفيدي چشمانش تو ذوق مي‎زند. رنگ لبانش پريده است. موي سرش مثل پوست بره، فرفري است. كوتاه است و پهن. بويه مي‎نشيند به وصله پينه كردن. به منوچ سياه سيگار مي‎دهم. صداي غلام قاتل زير طاق راهرو پر مي‎كشد. صدايش غمناك است. تلخ است
"كاسة‌ سرم كشتي اشك ديده‎ام دريا"
باز مي‎روم تو خودم. دلم سنگين است. بدجوري هواي سيه چشم را كرده‎ام. منوچ سياه و بويه را مي‎گذارم و از اتاق مي‎زنم بيرون مي‎روم تو حياط كه مثل روز روشن است. بنا مي‎كنم به قدم زدن. برج نگهباني خالي است. پاسبان از برج زده است بيرون. تفنگ را حمايل كرده است و روبام قدم مي‎زند. قدمهاي پاسبان سنگين است. انگار رو دل من پا مي‎گذارد. آسمان را نگاه مي‎كنم. صاف است. جابه جا، ستاره‌ها زق‎زق مي‎كنند. كاش مي‎توانستم پربكشم. از چار ديواري زندان بيرون بزنم و يك نفس بكوبم تا خانة‌سيه چشم.
حالا انگار زمزمة تلخ مادرم است. نشسته است كنار لامپا. زانوها را تو بغل گرفته است. دارد آواز مي‎گرداند. صدايش را مي‎شنوم. از دور دستها. مثل كبوتر تبر خورده‎اي پرپر مي‎زند و مي‎آيد. گوشم را پر مي‎كند
"چي كموتر چهي گردم دور بونت"
دلم را از غم سرشار مي‎كند
"گوشتمه شاهين خورده، اسمه سگونت"
يكهو، "اسي سرخو" بازويم را مي‎گيرد. تكان مي‎خورم
- ترسيدي؟
بهش لبخند مي‎زنم
- چرا تنها قدم مي‎زني؟
- دلم تنگه اسي
اسي سرخو، آه مي‎كشد. مويش كهربايي رنگ است. صورتش پرخون است. ريزه نقش است و چابك، عينهو زنبور. با منوچ سياه شريك جرم است. باهم قدم مي‎زنيم. اسي حرف مي‎زند
- منوچ خيلي بدخلق شده
گوش مي‎دهم. ادامه مي‎دهد
- دو روزه كه لب به غذا نزده. بهش ميگم اگه بخواي از اين اداها در بياري، بارت بار نميشه.
جرم منوچ سياه و اسي سرخو، سرقت اتومبيل است.
اسي حرف مي‎زند
- ... بهش ميگم كه دو روزه جون از ماتحنت درميره ولي انگار نه انگار
به حرف مي‎آيم
- منوچ حق داره... غذاي زندونو نميشه خورد
صداي تيزش گوشم را آزار مي‎دهد
- منم اينو ميدونم... اما چاره چيه؟
لابد بايد راهي باشد. غذاي زندون را سگ گرسنه هم نمي‎خورد. هروعده غذا، ‌دوتا سيب زميني آب پز است،‌ با يك سير خرماي سياه، با يك كاسه آب زيپو، با يك بشقاب عدس پلو خشك و بي‎روغن كه تو گلو گير مي‎كند و هرشبانه روز دو گرده نان سياه و پر سبوس كه صد رحمت به نان جو.
صداي اسي را مي‎شنوم
- سيگاري داري؟
بهش سيگار مي‎دهم. هردو سكوت كرده‎ايم. هردو، تو خودمان هستيم. مي‎رويم ته بند و برمي‎گرديم. باز مي‎رويم و باز برمي‎گرديم. اسي، ته سيگار را زير پا له مي‎كند. در بند باز مي‎شود. ناصر ابدي مي‎آيد تو. مچ رحيم خركچي تو مشتش است. خيز برمي‎دارم به طرفش. مش رحيم رختخوابش را و خت و پرتش را زده است زير بغلش. لبهاي ناصر ابدي به خنده باز شده است
- اينم واسه خاطر تو
مش رحيم رختخوابش را رها مي‎كند رو زمين. همديگر را بغل مي‎كنيم. بوي تنش،‌كه بوي واجبي مي‎دهد و بوي توتون اشنو، دماغم را پر مي‎كند.
انگار دنيا را بهم داده‎اند. غمم سبك مي‎شود. دلم باز مي‎شود. رختخواب مش رحيم را بغل مي‎كنم و مي‎رويم تو اتاق. كنار هم مي‎نشينيم. قاضي چاي دم مي‎كند. مش رحيم حرفهاي محكمه پسند ياد گرفته است. گردنش سياهي مي‎زند. رگهاي گردنش كبودي مي‎زند. سيبك خشك گلويش بالا و پائين مي‎شود. صدايش لرزه دارد. خيلي پير شده است
- وكليم تسخيري بود. وكيل تسخيري‎م يعني كشك
لبانش بي‎رنگ و رميده است. سيگاري مي‎گيراند. حرف تو گلويش گره مي‎خورد
- تو دادگاه به اعدام محكوم شدم
دلم مي‎لرزد. دلداريش مي‎دهم
- مگه شهر هرته كه اعدامت كنن؟
اما، ته دلم قرص نيست. قاضي شوخي‌اش مي‎گيرد
- قتل عمد، ماده 170، بي‎برو برگرد اعدام
نگاه پير مش رحيم به نگاه گريزان قاضي دوخته مي‎شود. بويه مي‎زند زير قهقهه. ناصر ابدي تشر مي‎رود. خندة بويه مي‎برد.
مش رحيم چندك زده است. انگار نشسته است سينه كش آفتاب. انگار چپقش را پر كرده است. دارد به سايبان الاغها نگاه مي‎كند. دارد به عموبندر حرف مي‎زند. به كبوترهايم دانه مي‌دهم و جرفهاشان را گوش مي‌كنم.
- گمون نكنم كه اين سايبون طاقت يه بارون ديگه داشته باشه.
اما زمستان به آخر رسيده است.
صداي مش رحيم لرزه دارد. آب دهانش را قورت مي‌دهد و حرف مي‌زند.
- دو ساعت حرف مي‎زني ولي هيچكه به حرفت گوش نميده...
قاضي، چاي مي‌ريزد. مش رحيم ادامه مي‌دهد
- ... آخر سرم يه ورقه ميذارن جلوت، ميگن انگشت بزن...
چاي را از لب استكان مي‌مكد و باز مي‎گويد
- ... آخه اگه با حوصله به حرفت گوش ندن، چطور معلوم ميشه كه قضيه چي بوده؟... چطور معلوم ميشه كه...
صداي رگدار ناصر ابدي، حرف ميش رحيم را مي‎برد
- منو مي‎بيني پيرمرد؟...
با كف دست مي‎زند رو سينه و مي‎گويد
- من يه آدم كشته‎ام... ولي مي‎بيني كه اعدامم نكردن.
ناصر ابدي خواهرش را كشته است. يك روز ظهر كه مي‎رود خانه، مي‎بيند مادرش دلواپس است. مي‌فهمد كه خواهرش صبح زود رفته است بيرون و برنگشته است. تمام شهر را كوچه به كوچه مي‌گردد. بعد، شهر به شهر، همه جا سراغ خواهرش را مي‎گيرد. تا عاقبت، بعد از ياده ماه، گذارش مي‌افتد به ‌"ظلم آباد". مي‌بيند خواهرش تو خانة "اكرم سياه" شاگردي مي‌كند. بي‎ارس و پرس،‌چاقو را مي‎كشد و سرتاسر شكم خواهرش را جر مي‌دهد. بعد چاقو را تو روده‎ها ني‎گرداند و يك جا همة روده‎ها را مي‎كشد بيرون. تا مردم به صرافت بيفتند كه ناصر چه كرده است و چه بايد بكنند، يك نفس خودش را مي‎رساند به كلانتري كه "جناب سروان" من خواهرمو كشته‎م... از ناموسم دفاع كردم... ناصر ابدي چاي را مي‎ريزد تو نعلبكي، فوت مي‎كند و بعد حرف مي‎زند
- ... آره پيرمرد، خودتو ناراحت نكن... آدم به اميد زنده‎س.
لبهاي خشك مش رحيم تكان مي‎خورد. صدايش لرزه دارد. خيلي پير شده است
- من از اعدام نمي‎ترسم... خيري كه از زندگي نديدم، تازه از زندون برم بيرون چيكار كنم؟...
نگاهش را به نگاهم مي‎دوزد
- ميدوني خالد؟... اينطور خيلي بده
لبهاي مش رحيم روهم مي‎نشيند. سكوت مي‎كند. ته سيگار را خاموش مي‎كند و باز به حرف مي‎آيد
- ... خيلي بده كه طنابو بندازن گردن آدم و جلو چشم غريبه و آشنا، آدمو بكشن بالا... عينهو گوسفند قصابي كه به صلابه‎ش بزني... آخه اينطور خيلي بده
زانوهاش را تو بغل مي‎گيرد و آه مي‎كشد. صداي عجولانة قاضي در مي‌آيد
- پيرمرد خودتو بيخود ناراحت نكن
بويه باز براي مش رحيم چاي مي‌ريزد. مش رحيم چانه‌اش را مي‎گذارد رو زانوها و حرف مي‎زند. انگار دارد با خودش حرف مي‌زند
- هيچ رسم خوبي نيس... آدمو ببرن تو بيابون زنده بگورش كنن صد شرف داره...
صداي ناصر ابدي كلفت مي‌شود
- پيرمرد خيالاتي شدي ها... بيخود داري خودتو عذاب ميدي
پاسبان سيه چرده مي‌آيد و در آستانة در اتاق مي‌ايستد. بايد كتابها را بهش بدهم. ناصر ابدي لبخند مي‎زند و تعارفش مي‌كند
- بيا يه پياله چاي بخور سركار
به گمانم ناصرابدي بو برده است. پاسبان چاي مي‌خورد و مي‎رود. پشت سرش بلند مي‎شوم و مي‎روم سرصندوق ناصر ابدي كه كتابها را بردارم. صداي ناصر ابدي را مي‎شنوم
- از فردا بايد درس منو شروع كني
با خرت و پرتهاي تو صندوق ور مي‎روم و كتابها را كه در كدامش به اندازه يك كف دست است، زير پيراهنم قايم مي‌كنم.
*
*
هوا سرد شده است. آفتاب بامدادي مي‎چسبد. ناشتايي كه مي‎خوريم، از اتاقها مي‎زنيم بيرون و تو آفتاب، سينه كش ديوار بلند زندان، كنار هم مي‎نشينيم به گپ زدن و سيگار دود كردن. ناصر ابدي راه افتاده است. يك ماه ديگر درس بخواند، حسابي راه مي‎افتد. حالا، كلمات را مي‎شناسد. ذوق زده شده است. براي يادگرفتن چنان حرصي مي‎زند كه باور كردني نيست. ذهن تيزي دارد.
پتو را پهن كرده‎ايم كنار ديوار و نشسته‎ايم و تكيه داده‎ايم و پاهامان راكشيده‎ايم. سرماي نمور شبانه كه از تن‌مان بيرون مي‎زند كيف مي‎كنيم. مش رحيم خيلي كم حرف شده است. مي‎نشيند. زانوهاش را تو بغل مي‎گيرد، نگاهش را به يك نقطه مي‎دوزد و مي‎رود تو خودش. اگر باش حرف نزني تمام روز لب باز نمي‎كند و تازه وقتي كه چيزي ازش بپرسي آنقدر كوتاه و آهسته جواب مي‎دهد كه از پرسيدن پشيمان مي‎شوي.
شكم مش رحيم ورم كرده است. خودش مي‎گويد آب آورده است. دستها و پاهاش باد كرده است. روز به روز گردنش لاغرتر مي‎شود. اصلاً قدم نمي‎زند
- مش رحيم تو بايد راه بري... يه كم تكون بخور
با چشمان رك زده چنان نگاهت مي‎كند كه دلت تو هم مي‎ريزد.
اسكندر، لبه‎هاي نان را جويده است،‌ ورز آورده است و دارد مجسمه مي‎سازد. تمام روز كارش همين است. كاسبي‎اش بد نيست. از كلة سحر تا بوق شب، با حوصله مي‎نشيند، لبه‎هاي نان را مي‎جود، خمير درست مي‎كند، با مشت ورزش مي‎آورد، بعد بنا مي‎كند به ساختن مجسمه‎هاي جور واجور و بعد،‌ رنگشان مي‎كند، اكليلشان مي‎زند و مي‎دهد بيرون كه برايش بفروشند
- اگه اين كارو نكنم، كي زن و بچه‎هامو نون ميده؟... يازده ماه ديگه بايد تو اين سگدوني باشم... خب ميباس يه جوري يه لقمه نون درآرم كه وصلة شكمشون كنم...
حسين آشي، با اسي سرخو دارند "دوز" بازي مي‎كنند. بويه از بند زده است بيرون دنبال كاسبي. منوچ سياه نشسته است روسكوي سيماني جلو رديف مستراحها و با مهدي سينه كفتري خرف مي‎زند. منوچ سياه، دو روز، دو روز غذا مي‎خورد. تكيده شده است. نگاه كردنش اصلاً رمق ندارد. گاهي سرش گيج مي‎رود، زانوهاش مي‎لرزد و بعد، تمام تنش را رعشه مي‎گيرد.
در بند باز مي‎شود. بدهاي نان را مي‎آورند تو بند. دويست و هجده نان، براي يك صد ونه نفر. هركدام‌مان دو گردة سياه، جيرة يك شبانه روز.
علي لب گنده نان مي‎گيرد و مي‎آيد مي‎نشيند كنارم. انگشتانش را دراز مي‎كند و نصف سيگار را از دستم مي‎گيرد. چند پك، پشت سرهم مي‎زند، دود را مي‎بلعد و بعد، لبهاي گنده‎اش را روهم مي‎لغزاند و حرف مي‎زند
- اين منوچ سياه حق داره‌ ها
نان ‌تا شده را كه به آجر مي‎ماند و سياهي مي‎زند، مثل پاره خشت رو زانو مي‎گوبد و ادامه مي‎دهد
- نيگا كن... اگه تو سرفيل بزنيش، جابه جا سقط ميشه. بدمصب مثه سنگ ميمونه
حرف منوچ سياه دارد اثر مي‎كند. حرفها، دهان به دهان مي‎گردد
- ناكسا، گوشت سگ دارن به خوردمون ميدن
چين نارضايتي، به دور لب بعضيها نشسته است
- هرچي آشغاله، به نافمون ميبندن
كاسة‌آبگوشت را تو باغچة خشك، خالي مي‎كنند
- مثه آب موندة خزينة حمومه
پاسبان كشك داخل بند، به ديوار سنگي تكيه داده است دستة باتون را كه به كمرش آويزان است تو مشت گرفته و سيگار دود مي‎كند. بالاي زندان، چند كبوتر سياه، پر كشيده‎اند و اوج گرفته‎اند. بالهاشان زير نور خورشيد، مثل ميكاي سياه تراش خورده برق مي‎زند. آسمان صاف و يكدست است. قاضي از اتاق مي‎زند بيرون. پر سروصدا خميازه مي‎كشد و به سينه مشت مي‎كوبد. مش رحيم پاها را كشيده است و پيش رويش را نگاه مي‌كند. چندتايي دارند قدم مي‎زنند. قاضي مي‎آيد به طرفم
- پاشو قدم بزنيم
بلند مي‎شوم و راه مي‎افتم. پيرمردي رو به روي رديف مستراحها ايستاده است و دارد خطهايي را كه رو آجر كشيده است مي‎شمارد. صداي باز شدن در بند مي‎آيد. سر بر مي‎گردانم و نگاه مي‎كنم. جوان ريزه نقشي مي‎آيد تو. كسي با صداي بلند مي‎گويد
- واردش كن؟
تازه وارد، سيه چرده است. چشمان درشتي دارد. سرش را تراشيده‎اند. خيلي آشنا به نظر مي‎رسد. مي‎روم به طرفش. قاضي مي‎آيد دنبالم
- كجا؟
به جوان اشاره مي‎كنم كه حالا دارد با محمد بي‎مخ دست مي‎دهد و روبوسي مي‎كند
- انگار اينو ميشناسم
قاضي بازويم را مي‎گيرد
- ميشناسيش؟
پرسيدنش رنگي از تعجب دارد
- از كجا ميشناسيش؟
بهش مي‎گويم
- انگار يه جايي ديده‎مش
صداي قاضي زير مي‎شود
- خب اين رضي جيب‎بره ديگه
ويرم گرفته است ه با رضي جيب‎بر حرف بزنم. از محمد بي‎مخ جدا مي‎شود و مي‎رود تو راهرو. بقچه‎اش زير بغلش است. تند مي‎روم دنبالش و صداش مي‎كنم. مي‌ايستد. اول براندازم مي‎كند. بعد، نگاه تا باورش را به نگاهم مي‎دوزد. آشنايي گنگ و رنگ باخته‎اي با چشمان رضي جيب‎بر،‌ پيوندم مي‎دهد. مي‎روم جلو و سينه به سينه‎اش مي‎ايستم. چند لحظه همديگر را نگاه مي‎كنيم. رضي جيب‎بر به حرف مي‎آيد
- چيكارم داري؟
هنوز نتوانسته‎ام رد سر در گم آشنايي را پيدا كنم
- من... تورو كجا ديده‎م؟
چشمانش رنگ تعجب مي‎گيرد. حرف زدنش خفه است
- منو كجا ديدي؟
صدايش تكانم مي‎دهد. مي‎خواهد راه بيفتد. تو راهرو سرد است. بازويش را مي‎گيرم و نگهش مي‎دارم
- يه كم صب كن ببينم... من تو رو بايد جايي ديده باشم
تكان مي‎خورد و بازويش را از چنگم بيرون مي‎آورد. صدايش بلند مي‎شود
- اصلاً تو از من چي ميخواي؟
ناگهان همه چيز برايم جان مي‎گيرد. بوي عرق دماغم را پر مي‎كند. صدايش تو گوشم زنگ مي‎زند
- با اين تيغ شاهرگتو مي‎زنم
يكهو خون به صورتم مي‎جهد. بي‎اين كه بدانم چه مي‎كنم،‌ هجوم مي‎برم، بازويش را مي‎گيرم و هلش مي‎دهم تو اتاق. بقچه از دستش مي‎افتد. تا بخواهد، بجنبد، مي‎چشمانمش به سه كنج اتاق. صدايم لرزه دارد
- تو اون شب تو شهرباني، چرا ميخواستي منو با تيغ لت و پار كني؟
چشمان رضي جيب‎بر گرد مي‎شود. دستم را گذاشته‎ام روخرخره‎اش . دهانش باز شده است اما نمي‎تواند حرف بزند. تقلا مي‎كند كه از چنگم رها شود
- ها؟... چرا؟... اگه نگي الان خفه‎ت مي‎كنم
هاج واج شده است. غفلگير شده است. دهانش بازمانده است. رنگش داره تيره مي‎شود. چشمان گشادش، دو – دو مي‎زند
- بالا حرف بزن
خرخره‎اش را مي‎فشارم. نمي‎تواند حرف بزند.
صداي خشدار ناصر ابدي به گوشم مي‎نشيند
- چيكار مي‎كني خالد؟
سربرمي‎گردانم. نگاه سوزان ناصر، نگاهم را رم مي‎دهد. رضي را راها مي‎كنم، سرم را مي‎اندازم پائين و مي‎گويم
- اين همونه كه تو انفرادي شهرباني برام تيغ كشيد
چشمان ناصر تنگ مي‎شود. رضي مي‎خواهد راه بيفتد. ناصر،‌ سر راهش را مي‎گيرد
- آره رضي؟...
رضي حرف نمي‎زند. ناصر، نرمة گوشش را مي‎گيرد و لاي انگشتان، له مي‎كند. كنار مي‎كشم. رنگ رضي شده است مثل زعفران
- آره رضي تو بودي؟
رضي سكوت كرده است
- چرا واسة‌ خالد تيغ كشيدي؟
من من مي‎كند و بعد به حرف مي‎آيد. از حرفهاش دستگيرم مي‎شود كه علي شيطان وادارش كرده است.
هنوز ناصر، نرمة گوشش را رها نكرده است
- گفت كه بترسونمش... حتي گفت اگه با تيغ‎م زدمش عيبي نداره
گوشش را رها مي‎كند
- آخه چرا؟
رضي شده است مثل موش وحشت‎زده. كوچك‎تر شده است
- نگفتي چرا؟
- چرا نداره ديگه... هر روز و هرشب باهاش كار دارم... اگه اين يه كارو واسه‎ش نمي‎كردم، هزار تا قاب و اسم سوراخ مي‎كرد
ناصر، آهسته با چارانگشت مي‎زند تو گوشش
- خيلي نامردي
و دست مرا مي‌گيرد و به دنبال خودش مي‎كشد
- بريم قدم بزنيم
هنوز پا تو حياط نگذاشته‎ايم كه ناگهان شيهة اسب مي‎شنوم. غلام قاتل است. بنا كرده است به يورتمه رفتن و شيهه كشيدن. جفتك مي‎پراند و از ته بند مي‎آيد. همة زندانيان از قدم زدن ايستاده‎اند و نگاهش مي‎كنند. غلام، يورتمه مي‎رود. شيهه مي‎كشد و لگد مي‎پراند. پاسبان داخل بند هجوم مي‎برد و سر راهش را مي‎گيرد
- چه مرگته غلام؟
غلام مي‎ايستد، پا به پا مي‎شود و فرت فرت مي‎كند. عينهو اسبي كه چند ميدان را يك نفس به تاخت دويده باشد.
صداي پاسبان كلفت مي‌شود
- برو بگير سرجات بتمرگ
غلام، يكهو از جا در مي‎رود و باز بنا مي‎كند به يورتمه رفتن و شيهه كشيدن. قاضي از كنار ديوار، جست مي‎زند وسط حياط و سربه سر غلام مي‎گذارد. غلام مي‎ايستد،‌ چند لحظه سم به زمين مي‎كوبد، بعد، دور خودش مي‎گردد و مثل اسب بدقلقي كه افسارش را كشيده باشي، كله مي‎پراند.
پاسبان جلو مي‎رود و با باتون لمبرهاي غلام را مي‎كوبد. غلام به هوا مي‎پرد و بعد، مثل خرپا، سخت و محكم تو سينة پاسبان مي‎ايستد و با صدائي كه به دل مي‎نشيند مي‎گويد
- سركار، به جون ننه‎ت من اسبم
حالا چشمانش كلاپيسه شده است. پاسبان عقب مي‎كشد و سرباتون ا تو صورت غلام مي‎گرداند و تلخ مي‎گويد
- اگه بخواي ازين قرتي‌بازيا درآري، جات تو انفراديه
ناگهان خندة‌ غلام مي‎تركد. بعد مي‎پرد و به گردن پاسبان آويزان مي‎شود پي در پي لبهاي پاسبان را مي‎بوسد. پاسبان كنار مي‎كشد و با باتون مي‎گذارد تو گردن غلام. ناصر ابدي جست مي‎زند وسط. مچ دست پاسبان را كه بالا رفته است تا دوباره غلام را بكوبد تو هوا مي‎گيرد. پاسبان را عقب مي‎كشد و غلام را بغل مي‎كند و به مي‎بردش تو اتاق. رو بام، پاسبان از برج نگهباني بيرون زده است و تو بند را نگاه مي‎كند. زندانيان، به دنبال ناصر و غلام كشيده مي‎شوند. باز غلام شيهه مي‎كشد. صداي ناصر را مي‎شنوم كه مثل ترقه مي‎تركد
- خفه شو غلام
منوچ سياه، نشسته است روسكوي سيماني جلو مستراحها. اصلاً از جايش تكان نخورده است. از پنجره سرمي‎كشم تو اتاق. غلام نشسته است و لالماني گرفته است. هرچه ناصر باش حرف مي‎زند جواب نمي‎دهد. آفتاب حسابي داغ شده است. به گمانم امشب باران ببارد. اسي سرخو، دست مي‌اندازد رو شانه‎ام و به منوچ سياه اشاره مي‎كند
- نيگاش كن... عزا گرفته
منوچ سياه چشم دوخته است به دو قرص نان سياه كه روبرويش است
- عاقبت از گشنگي سقط ميشه
دست اسي سرخو را از روشانه‎ام برمي‌دارم و سينه به سينه‎اش مي‌ايستم
- ببين اسي... اينو بدون كه اگه همة ما مثه منوچ سياه غذاي زندونو نخوريم، مجبور ميشن كه وضع غذامونو بهتر كنن.
اسي سرخو، تيز است. عينهو زنبور. صدايش زير است. گوش را آزار مي‌دهد
- به جون تو ككشونم نميگزه... زيادي‎م حرف بزنيم، تو پزتو هرچه ته بدترمون ميكنن
چند لحظه نگاهش مي‎كنم. لبهام را روهم فشار مي‎دهم. رنگ گونه‌هايش مثل خون است. پيشاني‎اش كك و مك است. لبانش سفيدي مي‎زند. خشك است و پوست پوستي. همچنان كه نگاهش مي‎كنم، به ياد شفق مي‎افتم و به ياد اعتصاب كارخانة ريسندگي.
چهره سرخ اسي محو مي‎شود. حالا تو زيرزميني هستم. نشسته‎ام رو به روي دكتر. پنكه تق و تق مي‌كند. زيرزمين پر شده است دود. نور كم توان چراغ، تو دود غليظ تقلا مي‎كند. ريش كوچك دكتر تكان مي‎خورد و حرف مي‎زند. نگاهم را مي‎دوزم به اسي سرخو و آرام مي‎گويم
- تو خيال مي‎كني همة زندونيا وضعشون خوبه كه به غذاي زندون احتياج نداشته باشن؟...
مي‎خواهد حرف بزند، مهلتش نمي‎دهم
- ... تو خيال مي‎كني اگه گشنگي مجبورشون نكنه، اين كثافتارو ميخورن؟
اسي سرخو مي‎غرد. عين سگ خشمگين دندانهاي ريز و سفيدش پيدا مي‎شود
- منم اينو ميدونم... ولي آخه...
حرفش را مي‎برم
- اسي اينو بدون كه ماميتونيم اينكارو بكنيم. اينو بدون كه اگه همه بخوابم ميتونيم وضع غذا رو عوض كنيم... ميتونيم كه ...
باز شيهة غلام قاتل پر مي‎كشد و تو راهرو مي‎پيچد و باز پاسبان، باتون را دور دست مي‎گرداند و هجوم مي‎برد به طرفش.
اسي سرخو، شانه‎‌هايش را از زير دستهايم بيرون مي‌كشد و به دنبال پاسبان راه مي‌افتد.