همسایه ها
همسايه ها
احمد محمود
فصل پنجم- 1
تو دادگاه بدوي به سه سال محكوم شدهام. سه سال!... عمر يك آدميزاد است. تا حالا، همهاش دو ماه و نوزده روزش گذشته است.
صندوق ناصر ابدي شده است كتابخانهام. خودش ميگويد "ضف دوني" . هيچكس جرأت وارسي كردن صندوقش را ندارد. گردش چشمش زهره را آب ميكند. به گمانم بو برده است كه پاسبان سيه چرده برايم كتاب ميآورد. هوس كرده است كه درس بخواند. بهش ميگويم
- تو كه ابد بايد تو زندون باشي ديگه درس خوندن...
حرفم را ميبرد و ميگويد
- دنيارو چي ديدي جوون؟... يه وخ عفوي، تعليقي... و تازه تو زندون سواد بيشتر به در آدم ميخوره. ديگه نميخواد واسة دو كلوم خط، منت هركون نشستهايرو بكشي
قبول ميكنم كه درسش بدهم
- باشه ناصر... ولي بايد قول بدي كه رحيم خركچيرو هرطور شده بياري بند سه
- آي بچشم
از اتاق چهارم رفتهام تو اتاق ناصر ابدي. همخوراك شدهايم. قاضي و بويه هم هستند
- جوون اگه بخواي خوراك زندونو بخوري، دو روزه سقط ميشي
- چس چيكار بايد كرد؟
- كاري كه ما ميكنيم. پول ميذاريم روهم، از ناپلئون چيز ميخريم و خوراك زندونو رونق ميديم.
ناپلئون، ابدي است. بقال بند سوم است. با چند قلم خواربار. كاغذ و پاكت و تمبر هم دارد. اگر دهانت قرص باشد، گاهي شيره و ترياك هم به هم ميرسد.
با ناصر ابدي و قاضي و بويه، همخوراك شدهام. من ظرفها را ميشويم، بويه لبهاسها را. قاضي خوراك ميپزد. ناصر ابدي مثل يك دسته گل ميآيد و مينشيند سرسفره. اصلاً عادت ندارد كه به سياه و سفيد دست بزند
- آخه ناصرجون اين كه نميشه، تو هم يه كاري بكن
گردن ميگيرد، بايد به غبغب مياندازد و ميگويد
- من هواتونو دارم
هيچ بنيبشري تو زندان، جرأت ندارد به ما بگويد بالا چشمتان ابروست. رئيس زندان، افسر نگهبان، پاسبانها و سرپاسبانها، رو ناصر ابدي حساب ميكنند.
هروقت عصباني بشود و هروقت كه دلش بخواهد، ميتواند سريك كونه سيگار، سر يك پياز، يك گوجه فرنيگ و يا هرچيز بيقابليت ديگر، بند زندان را به هم بريزد. تا بجنبي از پر ليفة تنباش تيغ را ميكشد بيرون و قيامت به پا ميكند. سر بزرگ و تراشيدة ناصر ابدي قاچقاچ است و جا به جا، جاي تيغ، گوشت سفيد بيرون زده است.
ناصر ابدي حسابي هوامان را دارد.
ماده دوم پائيز است. گرما از تك و تا افتاده است. زهرهوا گرفته شده است. روزها، بفهمي نفهمي گرم است. گاهي ابرهاي عقيم بره بره، آسمان را پر ميكند و هوا دمدار ميشود. اما غروب كه سرميرسد، خنك ميشود و شب، سرما جان ميگيرد.
مادرم آمده است ملاقاتم. جميله همراهش است، خاله رعنا هم هست. بلورخانم و ليلا، دختر بزرگ ملااحمد هم هستند. نگاه ليلا عجب گستاخ است. تعجب ميكنم كه آمده است ملاقاتم. از بركت بازوي پر زور ناصرخان، ميتوانم ملاقات خصوصي داشته باشم. درآهني، پيشرويم باز ميشود. از راهرو سرپوشيده ميان بندها ميزنم بيرون. ميروم تو اتاق بزرگي كه كنار پاسدارخانه است. مادرم جست ميزند و در آغوشم ميگيرد و سر و رويم را غرق بوسه ميكند. بوي تن مادرم دلم را غصهدار ميكند.
نگاه ليلا عجب گستاخ است. خاله رعنا يك ريز حرف ميزند. جميله بغض كرده است. ميبوسمش. هقهق ميكند. نازش ميكنم. كم مانده است بزند زير گريه. نگاهش شادابي روزهاي گذشته را ندارد. پدرم از كويت نيامده است. مادرم ميگويد
- نوشته كه شب عيد مياد
ازش ميپرسم
- ميدونه كه من زندوني شدم
مادرم بغض كرده حرف ميزند
- چطور ميتونم براش بنويسم
بلورخانم اصلاً حرف نميزند. همينطور يك بند نگاهم ميكند. بهش لبخند ميزنم. صداي ليلا را ميشنوم. صدايش هيجان زده است.
- جاتون راحت هس؟
بلورخانم برايم يك پاكت بزرگ تخمه ژاپوني آورده است. مادرم، كوكو سيبزميني آورده است. خاله رعنا يك اسكناس پنج توماني تا ميكند و ميگذارد كف دستم. به ياد غلام ميافتم. انگار صدايش را ميشنوم. حرف زدنش تملقآميز است
- ... بهش ميگم آخه سركار سرگروبان چه خيال كردي؟... من اونقد پول ندارم سركار سرگروبان... تازه اگه بتونم با قرض و قوله كردن برا خودم واكس بخرم كلي هنركردم.
صداي خاله رعنا، ذهنم را از غلام ميگيرد
- قابلي نداره پسرم...
و مشتم را ميبندد و ميفشارد
- ... روم سياه خاله... وسعم بيشتر نميرسه
پاسبان مراقب بالاي سرمان است. سيگار دود ميكند و حرفهامان گوش ميدهد. مادرم سراغ رحيم خركچي را ميگيرد. بهش ميگويم
- تو بند چاره... نميبينمش
بلورخانم ميگويد كه ابراهيم را با چاقو زدهاند
- تو بيمارستان دولتي خوابيده. الآن سه روزه. ميگن بازو و سينهشرو با چاقو جر دادن.
ميگويد
- ... خدا بهش رحم كرده. اندازه يه گاو كه سرشو ببرن خون ازش رفته.
مادرم يكريز حرف ميزند. از همهكس و همه جا. خاله رعنا از خورد و خوراك و خوابم ميپرسد. مادرم ميگويد كه روزها را تو زندان چطور ميگذرانم و با چه كساني آشنا شدهام. انگار صدسال است همديگر را نديدهايم. انگار صد سال است باهم حرف نزدهايم. صداي پاسبان مراقب در ميآيد
- خالد بجم... وخ داره تموم ميشه
چه زود گذشت. انگار يك دقيقه، انگار يك ثانيه. مادرم دوباره دستهايش را دور گردنم حلقه ميكند و ميبوسدم. ازش كه جدا ميشوم چشمانش پر ميشود اشك.
از اتاق كنار پاسدارخانه ميزنم بيرون. جلو ميلههاي ملاقات عمومي غوغاست. مردها، زنها را پس ميرانند. زنها، فريادشان قاطي شده است. بچهها، زيرپاها له ميشوند. افسر نگهبان به جرز دفتر زندان تكيه داده است. جلو پاسدارخانه، پشت ميز پت و پهني، استوار دراز قامتي نشسته است و اسم رسم ملاقات كنندگان را مينويسد. دو پاسبان و دو زن، بيهيچ ملاحظهاي، تمام تن ملاقات كنندگان را ميگردند. صداها قاطي هم است
- اوهوي مادر بيا اينجا
حتي خشتك تنبانش را هم جستجو ميكنند
- اوهوي با تو هستم... اون چيه دستت
- يه قابلمه پلو
با قاشق، پلو را تو قابلمه زير و رو ميكنند.
يكي از پاسبانها غر ميزند
- آخه آدم چطور ميتونه همه جاشون بگرده؟... حتي ماتحتشونم شيره قايم ميكنن
فرياد پاسبان ديگر بلند ميشود
- كجا داري ميري؟
و سر راه جوان ديلاغي را ميگيرد
- بيا اينجا ببنم... تو اون بسته چي هس؟
رنگ جوان ميپرد
- چيزي نيس سركار... خيار چنبره
پاسبان بسته را باز ميكند. خيار چنبرها را با چاقو تكه تكه ميكند. از تو شكم يكي از خيارها، به اندازه يك فضله موش ترياك بيرون ميزند. پاسبان مچ جوان ديلاغي را ميگيرد.
... تو دادگاه بدوي به سه سال محكوم شدهام.
بويه كنار پريموس چنك زده است كه چاي دم كند. از هواخور سقف، آفتاب افتاده است تو اتاق. امروز قاضي از غذا پختن معاف است. ناهار زندان عدس پلو است. كوكو سيبزميني هم داريم. بويه، زير لب زمزمه ميكند. دراز است و استخواني. هميشه دشداشه ميپوشد. چيه به سر ميبندد. ريشش جوگندمي است. بويه، بلمچي بوده است. حالا، دلال زندان است
- بويه ميتوني به شلوار نيمدار برام پيداكني؟
- آي بچشم
- بويه ميتوني اين ساعتو بفروشي؟
- كي تو زندون ساعت ميخره، بابام؟
زمزمه بوي تلخ است. سوز دارد. دلم پر ميكشد. دلم هواي كارون ميكند. بوي زهم ماهي زنده دماغم را پر ميكند. كارون آرام است. آب، مثل اشك چشم، زلال است. زير مهتاب، آبيگون است. بلم آرام ميلغزد. انگار كه رو مخمل ابرها نشستهام. بويه زمزمه ميكند. صداي بلمچي پر كشيده است، با سوزي كه جانم را از غم سرشار ميكند، غمي كه در ساحل كارون، سينه به سينه گشته است تا به من رسيده است. غم همة ماهيگيران و قايقرانان كارون. اين غم را دوست دارم. سينهام را ميتركاند، اما دوستش دارم. هنوز بويه زمزمه ميكند
- بويه چه شد كه با "مردي" زدي پس سر نصرو؟
- خريت پسرم... خريت
بويه، پانزده سال محكوم شده است. نه سال و چند ماهش را پشت سرگذاشته است
- بويه، وختي رفتي بيرون، خيال داري چيكار كني؟
لبخند ميزند. داندانهاي درازش بيرون ميافتد. پاي دندانهاش سياه است
- وختي رفتم بيرون؟
آه ميكشد
- دوباره روز از نو، روزي از نو
- باز...
حرفم را ميبرد
- آره پسرم... بازم بلم و يارو و مردي
باش شوخي ميكنم
- و باز لابد يه مرافعة ديگه و پونزده سال زندون
زمزمة بويه تلخ است. نگاهش هميشه رميده است. بويه، دلال زندان است
- بويه، ميتوني اين كفشارو آب كني؟
قاضي ميآيد تو. مثل هميشه شلوغ است و پر سروصدا. اين اسم را بچهها بهش دادهاند. كتاب قانون متحرك زندان است
- هفده ساله با دادگستري و زندون سروكار دارم، اگه هرسال ده تا ماده قانون ياد گرفته باشم، كلي از مدعيالعموم جلوترم
قاضي ريزه اندام است. سبيل نازكي پشت لب دارد. هميشه شتابزده است. ذهن تيزي دارد. گنده دزدي ميكند. دمش را بزني، دوباره سرش تو زندان پيدا ميشود
- بيرون چيكار كنم؟... كي به من خرجي ميده؟... كار كه نيس، تازه اگرم باشه من مردش نيستم. تو زندون هرچه نباشه، آب زيپو كه هس...
چشمان عجولش را ريز ميكند و ادامه ميدهد
- سيگارم كه از اين و اون برسه... مرگ ميخواي برو گيلان...
قاضي سر به سر همه ميگذارد
- قاتلي؟... مادة 170 بيبرو برگرد اعدام
و گاهي لودگي ميكند
- اگه عمامة آخوندو بدزدي كه زير شلوارش كني، مشمول مادة 127 ميشي. آخه، آخوند از ابنيه و آثار مذهبيه
بعد، لبخند ميزند، انگشتش را زير بيني آدم ميگرداند و ادامه ميدهد
- عمامة آخوند، از آثار مذهبيه، اما، كون پتيتو كه احتياج به شلوار داره چي؟...
قاضي چندك ميزند پاي پريموس
- يه چاي بريز ببينم
تو راهرو ساكت است. صداي پريموس، انگار كه سكوت را سنگينتر ميكند. ناصر ميآيد و رو زيلو پهن ميشود
- هنوز چاي دم نشده؟
صداي زنگ ناهار، حياط را پر ميكند.
*
*
حالا ميتوانم چشمهام را روهم بگذارم و بگويم كه ديوار مستراحها چند رج آجر دارد. تو سوراخ ستون آخري چند گنجشك لانه كرده است. ظهر كه ميشود آفتاب تا كجاي حياط بند جلو ميآيد و شيرواني برج نگهباني، اخرائي رنگ است و ديوارهايش با آجر شكري رنگ ساخته شده است و با گچ بند كشي شده است.
با غلام قاتل اخت شدهام. ازش خوشم ميآيد
- به تو كه گفتم آدم تو زندون سيگاري ميشه
مينشيند كنارم. نورافكنهاي بند روشن ميشود. شبها سرد است. تو اتاق ميخوابيم
- يه سيگار بده دود كنيم
حسابي چشته خور شده است. بهش سيگار ميدهم. چشمان خوش حالتش برق ميزند. برايش كبريت ميكشم. بيمقدمه به حرف ميآيد
- ميدوني خالد؟
به سيگار پك ميزند و ادامه ميدهد. صدايش به دل مينشيند
- من تازه پا گذاشتم تو بيس...
حرف زدنش رنگ غم دارد
- ... وختي آزاد بشم، سي و پنجسالمه... اونوخ ديگه زندگي به درد نميخوره...
با حسرت حرف ميزند
- ميدوني خالد؟...
چند لحظه سكوت ميكند. باز چشمانش برق ميزند
- ... من، هرطور شده ميباس فرار كنم... حتي اگر تيرم بخورم
بازويش مثل قلوه سنگ است. ته چهرهاش زردي ميزند. لباس راه راه زندان، تنش را قالب گرفته است
- تو فكري برام نداري؟
نگاهش ميكنم
- هيچ فكري به نظرت نميرسه كه چطور فرار كنم؟
بهش لبخند ميزنم
- اينو جدي ميگم
نگاهم به ديوارهاي بلند زندان كشيده ميشود كه پاسبان سيه چرده ميآيد تو بند. به غلام ميگويم
- باشه تا بعد
و از كنارش بلند ميشوم و ميروم به طرف پاسبان. برايم كتاب تازه آورده است. با چشم اشاره ميكند و ميرود تو مستراح و زود ميزند بيرون. بيتأمل ميروم و كتابها را از تو مستراح برميدارم و زير پيراهنم قايم ميكنم. اين طور كه پاسبان ميگويد، بيرون بايد خبرهايي باشد. بازار تعطيل شده است. مدرسهها تعطيل شدهاند. ادارهها نيمه تعطيل است. ميگويد
- رئيس دولت اختيار تام ميخواد
ميگويد
- عدهاي تو تلفگرافخونه متحصن شدن. اعتصاب غذا كردن.
نگهباني پاسبان سيه چرده كه تمام شود، كتابهايي را كه خواندهام، از تو صندوق ناصر ابدي برميدارم و بهش ميدهم كه ببرد.
پاسبان سيه چرده باز حرف ميزند
- امروز بعد از ظهر تو ميدون مجسمه ميتينگ بود، برا پشتيباني از دولت...
يكهو دلم هواي بيرون ميكند. دلم براي سيه چشم پرميكشد. غم دنيارو دلم مينشيند.
از پاسبان سيه چرده جدا ميشوم. صدايش را ميشنوم
- اونارو كه خوندي بذا دم دس
سرم را تكان ميدهم. ميروم تو اتاق. مينشينم و تكيه ميدهم به كومة رختخوابها و زانوهايم را تو بغل ميگيرم و ميروم تو خودم. احساس ميكنم كه سيه چشم در كنارم نشسته است. صدايش را ميشنوم
- دوستتون دارم
كارون، پيش رويم گسترده شده است. بوي چمن، عطر طلع و بوي گس درختان ميموزا دماغم را پر ميكند. جانم آتش ميگيرد. هرطور شده بايد بهش برسانم كه تو زندان هستم. بايد ازش با خبر شوم.
صداي رگدار بويه تكانم ميدهد
- خالد چرا عزا گرفتي؟
زانوهايم را رها ميكنم. جابه جا ميشوم. پاهايم را ميكشم. به بويه نگاه ميكنم. لبخند مردهاي لبهايم را از هم باز ميكند. "منوچ سياه" ميآيد تو اتاق. باز اوقاتش كه مرغي شده است. بي مقدمه بنا ميكند به حرف زدن
- غذا زندونو جلو سگ بذاري نميخوره
بويه ريشخندش ميكند
- سخت نگير بابا
منوچ سياه، براق ميشود
- چيچيرو سخت نگير؟... من از گشنگي دارم سقط ميشم اما نميتونم لب به غذا بزنم. بدمصب بوگه ميده
خندة بويه ميتركد. دولا و راست ميشود و قهقهه ميزند. كفر منوچ سياه بالا ميآيد. زير چشم راستش بنا ميكند به پريدن. از تو گلو حرف ميزند
- حق داري تو كونت عروسي باشه. به غذاي زندون احتياج نداري تا بفهمي كه چه كثافتيه
رنگ منوچ سيه عين ذغال است. سفيدي چشمانش تو ذوق ميزند. رنگ لبانش پريده است. موي سرش مثل پوست بره، فرفري است. كوتاه است و پهن. بويه مينشيند به وصله پينه كردن. به منوچ سياه سيگار ميدهم. صداي غلام قاتل زير طاق راهرو پر ميكشد. صدايش غمناك است. تلخ است
"كاسة سرم كشتي اشك ديدهام دريا"
باز ميروم تو خودم. دلم سنگين است. بدجوري هواي سيه چشم را كردهام. منوچ سياه و بويه را ميگذارم و از اتاق ميزنم بيرون ميروم تو حياط كه مثل روز روشن است. بنا ميكنم به قدم زدن. برج نگهباني خالي است. پاسبان از برج زده است بيرون. تفنگ را حمايل كرده است و روبام قدم ميزند. قدمهاي پاسبان سنگين است. انگار رو دل من پا ميگذارد. آسمان را نگاه ميكنم. صاف است. جابه جا، ستارهها زقزق ميكنند. كاش ميتوانستم پربكشم. از چار ديواري زندان بيرون بزنم و يك نفس بكوبم تا خانةسيه چشم.
حالا انگار زمزمة تلخ مادرم است. نشسته است كنار لامپا. زانوها را تو بغل گرفته است. دارد آواز ميگرداند. صدايش را ميشنوم. از دور دستها. مثل كبوتر تبر خوردهاي پرپر ميزند و ميآيد. گوشم را پر ميكند
"چي كموتر چهي گردم دور بونت"
دلم را از غم سرشار ميكند
"گوشتمه شاهين خورده، اسمه سگونت"
يكهو، "اسي سرخو" بازويم را ميگيرد. تكان ميخورم
- ترسيدي؟
بهش لبخند ميزنم
- چرا تنها قدم ميزني؟
- دلم تنگه اسي
اسي سرخو، آه ميكشد. مويش كهربايي رنگ است. صورتش پرخون است. ريزه نقش است و چابك، عينهو زنبور. با منوچ سياه شريك جرم است. باهم قدم ميزنيم. اسي حرف ميزند
- منوچ خيلي بدخلق شده
گوش ميدهم. ادامه ميدهد
- دو روزه كه لب به غذا نزده. بهش ميگم اگه بخواي از اين اداها در بياري، بارت بار نميشه.
جرم منوچ سياه و اسي سرخو، سرقت اتومبيل است.
اسي حرف ميزند
- ... بهش ميگم كه دو روزه جون از ماتحنت درميره ولي انگار نه انگار
به حرف ميآيم
- منوچ حق داره... غذاي زندونو نميشه خورد
صداي تيزش گوشم را آزار ميدهد
- منم اينو ميدونم... اما چاره چيه؟
لابد بايد راهي باشد. غذاي زندون را سگ گرسنه هم نميخورد. هروعده غذا، دوتا سيب زميني آب پز است، با يك سير خرماي سياه، با يك كاسه آب زيپو، با يك بشقاب عدس پلو خشك و بيروغن كه تو گلو گير ميكند و هرشبانه روز دو گرده نان سياه و پر سبوس كه صد رحمت به نان جو.
صداي اسي را ميشنوم
- سيگاري داري؟
بهش سيگار ميدهم. هردو سكوت كردهايم. هردو، تو خودمان هستيم. ميرويم ته بند و برميگرديم. باز ميرويم و باز برميگرديم. اسي، ته سيگار را زير پا له ميكند. در بند باز ميشود. ناصر ابدي ميآيد تو. مچ رحيم خركچي تو مشتش است. خيز برميدارم به طرفش. مش رحيم رختخوابش را و خت و پرتش را زده است زير بغلش. لبهاي ناصر ابدي به خنده باز شده است
- اينم واسه خاطر تو
مش رحيم رختخوابش را رها ميكند رو زمين. همديگر را بغل ميكنيم. بوي تنش،كه بوي واجبي ميدهد و بوي توتون اشنو، دماغم را پر ميكند.
انگار دنيا را بهم دادهاند. غمم سبك ميشود. دلم باز ميشود. رختخواب مش رحيم را بغل ميكنم و ميرويم تو اتاق. كنار هم مينشينيم. قاضي چاي دم ميكند. مش رحيم حرفهاي محكمه پسند ياد گرفته است. گردنش سياهي ميزند. رگهاي گردنش كبودي ميزند. سيبك خشك گلويش بالا و پائين ميشود. صدايش لرزه دارد. خيلي پير شده است
- وكليم تسخيري بود. وكيل تسخيريم يعني كشك
لبانش بيرنگ و رميده است. سيگاري ميگيراند. حرف تو گلويش گره ميخورد
- تو دادگاه به اعدام محكوم شدم
دلم ميلرزد. دلداريش ميدهم
- مگه شهر هرته كه اعدامت كنن؟
اما، ته دلم قرص نيست. قاضي شوخياش ميگيرد
- قتل عمد، ماده 170، بيبرو برگرد اعدام
نگاه پير مش رحيم به نگاه گريزان قاضي دوخته ميشود. بويه ميزند زير قهقهه. ناصر ابدي تشر ميرود. خندة بويه ميبرد.
مش رحيم چندك زده است. انگار نشسته است سينه كش آفتاب. انگار چپقش را پر كرده است. دارد به سايبان الاغها نگاه ميكند. دارد به عموبندر حرف ميزند. به كبوترهايم دانه ميدهم و جرفهاشان را گوش ميكنم.
- گمون نكنم كه اين سايبون طاقت يه بارون ديگه داشته باشه.
اما زمستان به آخر رسيده است.
صداي مش رحيم لرزه دارد. آب دهانش را قورت ميدهد و حرف ميزند.
- دو ساعت حرف ميزني ولي هيچكه به حرفت گوش نميده...
قاضي، چاي ميريزد. مش رحيم ادامه ميدهد
- ... آخر سرم يه ورقه ميذارن جلوت، ميگن انگشت بزن...
چاي را از لب استكان ميمكد و باز ميگويد
- ... آخه اگه با حوصله به حرفت گوش ندن، چطور معلوم ميشه كه قضيه چي بوده؟... چطور معلوم ميشه كه...
صداي رگدار ناصر ابدي، حرف ميش رحيم را ميبرد
- منو ميبيني پيرمرد؟...
با كف دست ميزند رو سينه و ميگويد
- من يه آدم كشتهام... ولي ميبيني كه اعدامم نكردن.
ناصر ابدي خواهرش را كشته است. يك روز ظهر كه ميرود خانه، ميبيند مادرش دلواپس است. ميفهمد كه خواهرش صبح زود رفته است بيرون و برنگشته است. تمام شهر را كوچه به كوچه ميگردد. بعد، شهر به شهر، همه جا سراغ خواهرش را ميگيرد. تا عاقبت، بعد از ياده ماه، گذارش ميافتد به "ظلم آباد". ميبيند خواهرش تو خانة "اكرم سياه" شاگردي ميكند. بيارس و پرس،چاقو را ميكشد و سرتاسر شكم خواهرش را جر ميدهد. بعد چاقو را تو رودهها نيگرداند و يك جا همة رودهها را ميكشد بيرون. تا مردم به صرافت بيفتند كه ناصر چه كرده است و چه بايد بكنند، يك نفس خودش را ميرساند به كلانتري كه "جناب سروان" من خواهرمو كشتهم... از ناموسم دفاع كردم... ناصر ابدي چاي را ميريزد تو نعلبكي، فوت ميكند و بعد حرف ميزند
- ... آره پيرمرد، خودتو ناراحت نكن... آدم به اميد زندهس.
لبهاي خشك مش رحيم تكان ميخورد. صدايش لرزه دارد. خيلي پير شده است
- من از اعدام نميترسم... خيري كه از زندگي نديدم، تازه از زندون برم بيرون چيكار كنم؟...
نگاهش را به نگاهم ميدوزد
- ميدوني خالد؟... اينطور خيلي بده
لبهاي مش رحيم روهم مينشيند. سكوت ميكند. ته سيگار را خاموش ميكند و باز به حرف ميآيد
- ... خيلي بده كه طنابو بندازن گردن آدم و جلو چشم غريبه و آشنا، آدمو بكشن بالا... عينهو گوسفند قصابي كه به صلابهش بزني... آخه اينطور خيلي بده
زانوهاش را تو بغل ميگيرد و آه ميكشد. صداي عجولانة قاضي در ميآيد
- پيرمرد خودتو بيخود ناراحت نكن
بويه باز براي مش رحيم چاي ميريزد. مش رحيم چانهاش را ميگذارد رو زانوها و حرف ميزند. انگار دارد با خودش حرف ميزند
- هيچ رسم خوبي نيس... آدمو ببرن تو بيابون زنده بگورش كنن صد شرف داره...
صداي ناصر ابدي كلفت ميشود
- پيرمرد خيالاتي شدي ها... بيخود داري خودتو عذاب ميدي
پاسبان سيه چرده ميآيد و در آستانة در اتاق ميايستد. بايد كتابها را بهش بدهم. ناصر ابدي لبخند ميزند و تعارفش ميكند
- بيا يه پياله چاي بخور سركار
به گمانم ناصرابدي بو برده است. پاسبان چاي ميخورد و ميرود. پشت سرش بلند ميشوم و ميروم سرصندوق ناصر ابدي كه كتابها را بردارم. صداي ناصر ابدي را ميشنوم
- از فردا بايد درس منو شروع كني
با خرت و پرتهاي تو صندوق ور ميروم و كتابها را كه در كدامش به اندازه يك كف دست است، زير پيراهنم قايم ميكنم.
*
*
هوا سرد شده است. آفتاب بامدادي ميچسبد. ناشتايي كه ميخوريم، از اتاقها ميزنيم بيرون و تو آفتاب، سينه كش ديوار بلند زندان، كنار هم مينشينيم به گپ زدن و سيگار دود كردن. ناصر ابدي راه افتاده است. يك ماه ديگر درس بخواند، حسابي راه ميافتد. حالا، كلمات را ميشناسد. ذوق زده شده است. براي يادگرفتن چنان حرصي ميزند كه باور كردني نيست. ذهن تيزي دارد.
پتو را پهن كردهايم كنار ديوار و نشستهايم و تكيه دادهايم و پاهامان راكشيدهايم. سرماي نمور شبانه كه از تنمان بيرون ميزند كيف ميكنيم. مش رحيم خيلي كم حرف شده است. مينشيند. زانوهاش را تو بغل ميگيرد، نگاهش را به يك نقطه ميدوزد و ميرود تو خودش. اگر باش حرف نزني تمام روز لب باز نميكند و تازه وقتي كه چيزي ازش بپرسي آنقدر كوتاه و آهسته جواب ميدهد كه از پرسيدن پشيمان ميشوي.
شكم مش رحيم ورم كرده است. خودش ميگويد آب آورده است. دستها و پاهاش باد كرده است. روز به روز گردنش لاغرتر ميشود. اصلاً قدم نميزند
- مش رحيم تو بايد راه بري... يه كم تكون بخور
با چشمان رك زده چنان نگاهت ميكند كه دلت تو هم ميريزد.
اسكندر، لبههاي نان را جويده است، ورز آورده است و دارد مجسمه ميسازد. تمام روز كارش همين است. كاسبياش بد نيست. از كلة سحر تا بوق شب، با حوصله مينشيند، لبههاي نان را ميجود، خمير درست ميكند، با مشت ورزش ميآورد، بعد بنا ميكند به ساختن مجسمههاي جور واجور و بعد، رنگشان ميكند، اكليلشان ميزند و ميدهد بيرون كه برايش بفروشند
- اگه اين كارو نكنم، كي زن و بچههامو نون ميده؟... يازده ماه ديگه بايد تو اين سگدوني باشم... خب ميباس يه جوري يه لقمه نون درآرم كه وصلة شكمشون كنم...
حسين آشي، با اسي سرخو دارند "دوز" بازي ميكنند. بويه از بند زده است بيرون دنبال كاسبي. منوچ سياه نشسته است روسكوي سيماني جلو رديف مستراحها و با مهدي سينه كفتري خرف ميزند. منوچ سياه، دو روز، دو روز غذا ميخورد. تكيده شده است. نگاه كردنش اصلاً رمق ندارد. گاهي سرش گيج ميرود، زانوهاش ميلرزد و بعد، تمام تنش را رعشه ميگيرد.
در بند باز ميشود. بدهاي نان را ميآورند تو بند. دويست و هجده نان، براي يك صد ونه نفر. هركداممان دو گردة سياه، جيرة يك شبانه روز.
علي لب گنده نان ميگيرد و ميآيد مينشيند كنارم. انگشتانش را دراز ميكند و نصف سيگار را از دستم ميگيرد. چند پك، پشت سرهم ميزند، دود را ميبلعد و بعد، لبهاي گندهاش را روهم ميلغزاند و حرف ميزند
- اين منوچ سياه حق داره ها
نان تا شده را كه به آجر ميماند و سياهي ميزند، مثل پاره خشت رو زانو ميگوبد و ادامه ميدهد
- نيگا كن... اگه تو سرفيل بزنيش، جابه جا سقط ميشه. بدمصب مثه سنگ ميمونه
حرف منوچ سياه دارد اثر ميكند. حرفها، دهان به دهان ميگردد
- ناكسا، گوشت سگ دارن به خوردمون ميدن
چين نارضايتي، به دور لب بعضيها نشسته است
- هرچي آشغاله، به نافمون ميبندن
كاسةآبگوشت را تو باغچة خشك، خالي ميكنند
- مثه آب موندة خزينة حمومه
پاسبان كشك داخل بند، به ديوار سنگي تكيه داده است دستة باتون را كه به كمرش آويزان است تو مشت گرفته و سيگار دود ميكند. بالاي زندان، چند كبوتر سياه، پر كشيدهاند و اوج گرفتهاند. بالهاشان زير نور خورشيد، مثل ميكاي سياه تراش خورده برق ميزند. آسمان صاف و يكدست است. قاضي از اتاق ميزند بيرون. پر سروصدا خميازه ميكشد و به سينه مشت ميكوبد. مش رحيم پاها را كشيده است و پيش رويش را نگاه ميكند. چندتايي دارند قدم ميزنند. قاضي ميآيد به طرفم
- پاشو قدم بزنيم
بلند ميشوم و راه ميافتم. پيرمردي رو به روي رديف مستراحها ايستاده است و دارد خطهايي را كه رو آجر كشيده است ميشمارد. صداي باز شدن در بند ميآيد. سر بر ميگردانم و نگاه ميكنم. جوان ريزه نقشي ميآيد تو. كسي با صداي بلند ميگويد
- واردش كن؟
تازه وارد، سيه چرده است. چشمان درشتي دارد. سرش را تراشيدهاند. خيلي آشنا به نظر ميرسد. ميروم به طرفش. قاضي ميآيد دنبالم
- كجا؟
به جوان اشاره ميكنم كه حالا دارد با محمد بيمخ دست ميدهد و روبوسي ميكند
- انگار اينو ميشناسم
قاضي بازويم را ميگيرد
- ميشناسيش؟
پرسيدنش رنگي از تعجب دارد
- از كجا ميشناسيش؟
بهش ميگويم
- انگار يه جايي ديدهمش
صداي قاضي زير ميشود
- خب اين رضي جيببره ديگه
ويرم گرفته است ه با رضي جيببر حرف بزنم. از محمد بيمخ جدا ميشود و ميرود تو راهرو. بقچهاش زير بغلش است. تند ميروم دنبالش و صداش ميكنم. ميايستد. اول براندازم ميكند. بعد، نگاه تا باورش را به نگاهم ميدوزد. آشنايي گنگ و رنگ باختهاي با چشمان رضي جيببر، پيوندم ميدهد. ميروم جلو و سينه به سينهاش ميايستم. چند لحظه همديگر را نگاه ميكنيم. رضي جيببر به حرف ميآيد
- چيكارم داري؟
هنوز نتوانستهام رد سر در گم آشنايي را پيدا كنم
- من... تورو كجا ديدهم؟
چشمانش رنگ تعجب ميگيرد. حرف زدنش خفه است
- منو كجا ديدي؟
صدايش تكانم ميدهد. ميخواهد راه بيفتد. تو راهرو سرد است. بازويش را ميگيرم و نگهش ميدارم
- يه كم صب كن ببينم... من تو رو بايد جايي ديده باشم
تكان ميخورد و بازويش را از چنگم بيرون ميآورد. صدايش بلند ميشود
- اصلاً تو از من چي ميخواي؟
ناگهان همه چيز برايم جان ميگيرد. بوي عرق دماغم را پر ميكند. صدايش تو گوشم زنگ ميزند
- با اين تيغ شاهرگتو ميزنم
يكهو خون به صورتم ميجهد. بياين كه بدانم چه ميكنم، هجوم ميبرم، بازويش را ميگيرم و هلش ميدهم تو اتاق. بقچه از دستش ميافتد. تا بخواهد، بجنبد، ميچشمانمش به سه كنج اتاق. صدايم لرزه دارد
- تو اون شب تو شهرباني، چرا ميخواستي منو با تيغ لت و پار كني؟
چشمان رضي جيببر گرد ميشود. دستم را گذاشتهام روخرخرهاش . دهانش باز شده است اما نميتواند حرف بزند. تقلا ميكند كه از چنگم رها شود
- ها؟... چرا؟... اگه نگي الان خفهت ميكنم
هاج واج شده است. غفلگير شده است. دهانش بازمانده است. رنگش داره تيره ميشود. چشمان گشادش، دو – دو ميزند
- بالا حرف بزن
خرخرهاش را ميفشارم. نميتواند حرف بزند.
صداي خشدار ناصر ابدي به گوشم مينشيند
- چيكار ميكني خالد؟
سربرميگردانم. نگاه سوزان ناصر، نگاهم را رم ميدهد. رضي را راها ميكنم، سرم را مياندازم پائين و ميگويم
- اين همونه كه تو انفرادي شهرباني برام تيغ كشيد
چشمان ناصر تنگ ميشود. رضي ميخواهد راه بيفتد. ناصر، سر راهش را ميگيرد
- آره رضي؟...
رضي حرف نميزند. ناصر، نرمة گوشش را ميگيرد و لاي انگشتان، له ميكند. كنار ميكشم. رنگ رضي شده است مثل زعفران
- آره رضي تو بودي؟
رضي سكوت كرده است
- چرا واسة خالد تيغ كشيدي؟
من من ميكند و بعد به حرف ميآيد. از حرفهاش دستگيرم ميشود كه علي شيطان وادارش كرده است.
هنوز ناصر، نرمة گوشش را رها نكرده است
- گفت كه بترسونمش... حتي گفت اگه با تيغم زدمش عيبي نداره
گوشش را رها ميكند
- آخه چرا؟
رضي شده است مثل موش وحشتزده. كوچكتر شده است
- نگفتي چرا؟
- چرا نداره ديگه... هر روز و هرشب باهاش كار دارم... اگه اين يه كارو واسهش نميكردم، هزار تا قاب و اسم سوراخ ميكرد
ناصر، آهسته با چارانگشت ميزند تو گوشش
- خيلي نامردي
و دست مرا ميگيرد و به دنبال خودش ميكشد
- بريم قدم بزنيم
هنوز پا تو حياط نگذاشتهايم كه ناگهان شيهة اسب ميشنوم. غلام قاتل است. بنا كرده است به يورتمه رفتن و شيهه كشيدن. جفتك ميپراند و از ته بند ميآيد. همة زندانيان از قدم زدن ايستادهاند و نگاهش ميكنند. غلام، يورتمه ميرود. شيهه ميكشد و لگد ميپراند. پاسبان داخل بند هجوم ميبرد و سر راهش را ميگيرد
- چه مرگته غلام؟
غلام ميايستد، پا به پا ميشود و فرت فرت ميكند. عينهو اسبي كه چند ميدان را يك نفس به تاخت دويده باشد.
صداي پاسبان كلفت ميشود
- برو بگير سرجات بتمرگ
غلام، يكهو از جا در ميرود و باز بنا ميكند به يورتمه رفتن و شيهه كشيدن. قاضي از كنار ديوار، جست ميزند وسط حياط و سربه سر غلام ميگذارد. غلام ميايستد، چند لحظه سم به زمين ميكوبد، بعد، دور خودش ميگردد و مثل اسب بدقلقي كه افسارش را كشيده باشي، كله ميپراند.
پاسبان جلو ميرود و با باتون لمبرهاي غلام را ميكوبد. غلام به هوا ميپرد و بعد، مثل خرپا، سخت و محكم تو سينة پاسبان ميايستد و با صدائي كه به دل مينشيند ميگويد
- سركار، به جون ننهت من اسبم
حالا چشمانش كلاپيسه شده است. پاسبان عقب ميكشد و سرباتون ا تو صورت غلام ميگرداند و تلخ ميگويد
- اگه بخواي ازين قرتيبازيا درآري، جات تو انفراديه
ناگهان خندة غلام ميتركد. بعد ميپرد و به گردن پاسبان آويزان ميشود پي در پي لبهاي پاسبان را ميبوسد. پاسبان كنار ميكشد و با باتون ميگذارد تو گردن غلام. ناصر ابدي جست ميزند وسط. مچ دست پاسبان را كه بالا رفته است تا دوباره غلام را بكوبد تو هوا ميگيرد. پاسبان را عقب ميكشد و غلام را بغل ميكند و به ميبردش تو اتاق. رو بام، پاسبان از برج نگهباني بيرون زده است و تو بند را نگاه ميكند. زندانيان، به دنبال ناصر و غلام كشيده ميشوند. باز غلام شيهه ميكشد. صداي ناصر را ميشنوم كه مثل ترقه ميتركد
- خفه شو غلام
منوچ سياه، نشسته است روسكوي سيماني جلو مستراحها. اصلاً از جايش تكان نخورده است. از پنجره سرميكشم تو اتاق. غلام نشسته است و لالماني گرفته است. هرچه ناصر باش حرف ميزند جواب نميدهد. آفتاب حسابي داغ شده است. به گمانم امشب باران ببارد. اسي سرخو، دست مياندازد رو شانهام و به منوچ سياه اشاره ميكند
- نيگاش كن... عزا گرفته
منوچ سياه چشم دوخته است به دو قرص نان سياه كه روبرويش است
- عاقبت از گشنگي سقط ميشه
دست اسي سرخو را از روشانهام برميدارم و سينه به سينهاش ميايستم
- ببين اسي... اينو بدون كه اگه همة ما مثه منوچ سياه غذاي زندونو نخوريم، مجبور ميشن كه وضع غذامونو بهتر كنن.
اسي سرخو، تيز است. عينهو زنبور. صدايش زير است. گوش را آزار ميدهد
- به جون تو ككشونم نميگزه... زياديم حرف بزنيم، تو پزتو هرچه ته بدترمون ميكنن
چند لحظه نگاهش ميكنم. لبهام را روهم فشار ميدهم. رنگ گونههايش مثل خون است. پيشانياش كك و مك است. لبانش سفيدي ميزند. خشك است و پوست پوستي. همچنان كه نگاهش ميكنم، به ياد شفق ميافتم و به ياد اعتصاب كارخانة ريسندگي.
چهره سرخ اسي محو ميشود. حالا تو زيرزميني هستم. نشستهام رو به روي دكتر. پنكه تق و تق ميكند. زيرزمين پر شده است دود. نور كم توان چراغ، تو دود غليظ تقلا ميكند. ريش كوچك دكتر تكان ميخورد و حرف ميزند. نگاهم را ميدوزم به اسي سرخو و آرام ميگويم
- تو خيال ميكني همة زندونيا وضعشون خوبه كه به غذاي زندون احتياج نداشته باشن؟...
ميخواهد حرف بزند، مهلتش نميدهم
- ... تو خيال ميكني اگه گشنگي مجبورشون نكنه، اين كثافتارو ميخورن؟
اسي سرخو ميغرد. عين سگ خشمگين دندانهاي ريز و سفيدش پيدا ميشود
- منم اينو ميدونم... ولي آخه...
حرفش را ميبرم
- اسي اينو بدون كه ماميتونيم اينكارو بكنيم. اينو بدون كه اگه همه بخوابم ميتونيم وضع غذا رو عوض كنيم... ميتونيم كه ...
باز شيهة غلام قاتل پر ميكشد و تو راهرو ميپيچد و باز پاسبان، باتون را دور دست ميگرداند و هجوم ميبرد به طرفش.
اسي سرخو، شانههايش را از زير دستهايم بيرون ميكشد و به دنبال پاسبان راه ميافتد.
احمد محمود
فصل پنجم- 1
تو دادگاه بدوي به سه سال محكوم شدهام. سه سال!... عمر يك آدميزاد است. تا حالا، همهاش دو ماه و نوزده روزش گذشته است.
صندوق ناصر ابدي شده است كتابخانهام. خودش ميگويد "ضف دوني" . هيچكس جرأت وارسي كردن صندوقش را ندارد. گردش چشمش زهره را آب ميكند. به گمانم بو برده است كه پاسبان سيه چرده برايم كتاب ميآورد. هوس كرده است كه درس بخواند. بهش ميگويم
- تو كه ابد بايد تو زندون باشي ديگه درس خوندن...
حرفم را ميبرد و ميگويد
- دنيارو چي ديدي جوون؟... يه وخ عفوي، تعليقي... و تازه تو زندون سواد بيشتر به در آدم ميخوره. ديگه نميخواد واسة دو كلوم خط، منت هركون نشستهايرو بكشي
قبول ميكنم كه درسش بدهم
- باشه ناصر... ولي بايد قول بدي كه رحيم خركچيرو هرطور شده بياري بند سه
- آي بچشم
از اتاق چهارم رفتهام تو اتاق ناصر ابدي. همخوراك شدهايم. قاضي و بويه هم هستند
- جوون اگه بخواي خوراك زندونو بخوري، دو روزه سقط ميشي
- چس چيكار بايد كرد؟
- كاري كه ما ميكنيم. پول ميذاريم روهم، از ناپلئون چيز ميخريم و خوراك زندونو رونق ميديم.
ناپلئون، ابدي است. بقال بند سوم است. با چند قلم خواربار. كاغذ و پاكت و تمبر هم دارد. اگر دهانت قرص باشد، گاهي شيره و ترياك هم به هم ميرسد.
با ناصر ابدي و قاضي و بويه، همخوراك شدهام. من ظرفها را ميشويم، بويه لبهاسها را. قاضي خوراك ميپزد. ناصر ابدي مثل يك دسته گل ميآيد و مينشيند سرسفره. اصلاً عادت ندارد كه به سياه و سفيد دست بزند
- آخه ناصرجون اين كه نميشه، تو هم يه كاري بكن
گردن ميگيرد، بايد به غبغب مياندازد و ميگويد
- من هواتونو دارم
هيچ بنيبشري تو زندان، جرأت ندارد به ما بگويد بالا چشمتان ابروست. رئيس زندان، افسر نگهبان، پاسبانها و سرپاسبانها، رو ناصر ابدي حساب ميكنند.
هروقت عصباني بشود و هروقت كه دلش بخواهد، ميتواند سريك كونه سيگار، سر يك پياز، يك گوجه فرنيگ و يا هرچيز بيقابليت ديگر، بند زندان را به هم بريزد. تا بجنبي از پر ليفة تنباش تيغ را ميكشد بيرون و قيامت به پا ميكند. سر بزرگ و تراشيدة ناصر ابدي قاچقاچ است و جا به جا، جاي تيغ، گوشت سفيد بيرون زده است.
ناصر ابدي حسابي هوامان را دارد.
ماده دوم پائيز است. گرما از تك و تا افتاده است. زهرهوا گرفته شده است. روزها، بفهمي نفهمي گرم است. گاهي ابرهاي عقيم بره بره، آسمان را پر ميكند و هوا دمدار ميشود. اما غروب كه سرميرسد، خنك ميشود و شب، سرما جان ميگيرد.
مادرم آمده است ملاقاتم. جميله همراهش است، خاله رعنا هم هست. بلورخانم و ليلا، دختر بزرگ ملااحمد هم هستند. نگاه ليلا عجب گستاخ است. تعجب ميكنم كه آمده است ملاقاتم. از بركت بازوي پر زور ناصرخان، ميتوانم ملاقات خصوصي داشته باشم. درآهني، پيشرويم باز ميشود. از راهرو سرپوشيده ميان بندها ميزنم بيرون. ميروم تو اتاق بزرگي كه كنار پاسدارخانه است. مادرم جست ميزند و در آغوشم ميگيرد و سر و رويم را غرق بوسه ميكند. بوي تن مادرم دلم را غصهدار ميكند.
نگاه ليلا عجب گستاخ است. خاله رعنا يك ريز حرف ميزند. جميله بغض كرده است. ميبوسمش. هقهق ميكند. نازش ميكنم. كم مانده است بزند زير گريه. نگاهش شادابي روزهاي گذشته را ندارد. پدرم از كويت نيامده است. مادرم ميگويد
- نوشته كه شب عيد مياد
ازش ميپرسم
- ميدونه كه من زندوني شدم
مادرم بغض كرده حرف ميزند
- چطور ميتونم براش بنويسم
بلورخانم اصلاً حرف نميزند. همينطور يك بند نگاهم ميكند. بهش لبخند ميزنم. صداي ليلا را ميشنوم. صدايش هيجان زده است.
- جاتون راحت هس؟
بلورخانم برايم يك پاكت بزرگ تخمه ژاپوني آورده است. مادرم، كوكو سيبزميني آورده است. خاله رعنا يك اسكناس پنج توماني تا ميكند و ميگذارد كف دستم. به ياد غلام ميافتم. انگار صدايش را ميشنوم. حرف زدنش تملقآميز است
- ... بهش ميگم آخه سركار سرگروبان چه خيال كردي؟... من اونقد پول ندارم سركار سرگروبان... تازه اگه بتونم با قرض و قوله كردن برا خودم واكس بخرم كلي هنركردم.
صداي خاله رعنا، ذهنم را از غلام ميگيرد
- قابلي نداره پسرم...
و مشتم را ميبندد و ميفشارد
- ... روم سياه خاله... وسعم بيشتر نميرسه
پاسبان مراقب بالاي سرمان است. سيگار دود ميكند و حرفهامان گوش ميدهد. مادرم سراغ رحيم خركچي را ميگيرد. بهش ميگويم
- تو بند چاره... نميبينمش
بلورخانم ميگويد كه ابراهيم را با چاقو زدهاند
- تو بيمارستان دولتي خوابيده. الآن سه روزه. ميگن بازو و سينهشرو با چاقو جر دادن.
ميگويد
- ... خدا بهش رحم كرده. اندازه يه گاو كه سرشو ببرن خون ازش رفته.
مادرم يكريز حرف ميزند. از همهكس و همه جا. خاله رعنا از خورد و خوراك و خوابم ميپرسد. مادرم ميگويد كه روزها را تو زندان چطور ميگذرانم و با چه كساني آشنا شدهام. انگار صدسال است همديگر را نديدهايم. انگار صد سال است باهم حرف نزدهايم. صداي پاسبان مراقب در ميآيد
- خالد بجم... وخ داره تموم ميشه
چه زود گذشت. انگار يك دقيقه، انگار يك ثانيه. مادرم دوباره دستهايش را دور گردنم حلقه ميكند و ميبوسدم. ازش كه جدا ميشوم چشمانش پر ميشود اشك.
از اتاق كنار پاسدارخانه ميزنم بيرون. جلو ميلههاي ملاقات عمومي غوغاست. مردها، زنها را پس ميرانند. زنها، فريادشان قاطي شده است. بچهها، زيرپاها له ميشوند. افسر نگهبان به جرز دفتر زندان تكيه داده است. جلو پاسدارخانه، پشت ميز پت و پهني، استوار دراز قامتي نشسته است و اسم رسم ملاقات كنندگان را مينويسد. دو پاسبان و دو زن، بيهيچ ملاحظهاي، تمام تن ملاقات كنندگان را ميگردند. صداها قاطي هم است
- اوهوي مادر بيا اينجا
حتي خشتك تنبانش را هم جستجو ميكنند
- اوهوي با تو هستم... اون چيه دستت
- يه قابلمه پلو
با قاشق، پلو را تو قابلمه زير و رو ميكنند.
يكي از پاسبانها غر ميزند
- آخه آدم چطور ميتونه همه جاشون بگرده؟... حتي ماتحتشونم شيره قايم ميكنن
فرياد پاسبان ديگر بلند ميشود
- كجا داري ميري؟
و سر راه جوان ديلاغي را ميگيرد
- بيا اينجا ببنم... تو اون بسته چي هس؟
رنگ جوان ميپرد
- چيزي نيس سركار... خيار چنبره
پاسبان بسته را باز ميكند. خيار چنبرها را با چاقو تكه تكه ميكند. از تو شكم يكي از خيارها، به اندازه يك فضله موش ترياك بيرون ميزند. پاسبان مچ جوان ديلاغي را ميگيرد.
... تو دادگاه بدوي به سه سال محكوم شدهام.
بويه كنار پريموس چنك زده است كه چاي دم كند. از هواخور سقف، آفتاب افتاده است تو اتاق. امروز قاضي از غذا پختن معاف است. ناهار زندان عدس پلو است. كوكو سيبزميني هم داريم. بويه، زير لب زمزمه ميكند. دراز است و استخواني. هميشه دشداشه ميپوشد. چيه به سر ميبندد. ريشش جوگندمي است. بويه، بلمچي بوده است. حالا، دلال زندان است
- بويه ميتوني به شلوار نيمدار برام پيداكني؟
- آي بچشم
- بويه ميتوني اين ساعتو بفروشي؟
- كي تو زندون ساعت ميخره، بابام؟
زمزمه بوي تلخ است. سوز دارد. دلم پر ميكشد. دلم هواي كارون ميكند. بوي زهم ماهي زنده دماغم را پر ميكند. كارون آرام است. آب، مثل اشك چشم، زلال است. زير مهتاب، آبيگون است. بلم آرام ميلغزد. انگار كه رو مخمل ابرها نشستهام. بويه زمزمه ميكند. صداي بلمچي پر كشيده است، با سوزي كه جانم را از غم سرشار ميكند، غمي كه در ساحل كارون، سينه به سينه گشته است تا به من رسيده است. غم همة ماهيگيران و قايقرانان كارون. اين غم را دوست دارم. سينهام را ميتركاند، اما دوستش دارم. هنوز بويه زمزمه ميكند
- بويه چه شد كه با "مردي" زدي پس سر نصرو؟
- خريت پسرم... خريت
بويه، پانزده سال محكوم شده است. نه سال و چند ماهش را پشت سرگذاشته است
- بويه، وختي رفتي بيرون، خيال داري چيكار كني؟
لبخند ميزند. داندانهاي درازش بيرون ميافتد. پاي دندانهاش سياه است
- وختي رفتم بيرون؟
آه ميكشد
- دوباره روز از نو، روزي از نو
- باز...
حرفم را ميبرد
- آره پسرم... بازم بلم و يارو و مردي
باش شوخي ميكنم
- و باز لابد يه مرافعة ديگه و پونزده سال زندون
زمزمة بويه تلخ است. نگاهش هميشه رميده است. بويه، دلال زندان است
- بويه، ميتوني اين كفشارو آب كني؟
قاضي ميآيد تو. مثل هميشه شلوغ است و پر سروصدا. اين اسم را بچهها بهش دادهاند. كتاب قانون متحرك زندان است
- هفده ساله با دادگستري و زندون سروكار دارم، اگه هرسال ده تا ماده قانون ياد گرفته باشم، كلي از مدعيالعموم جلوترم
قاضي ريزه اندام است. سبيل نازكي پشت لب دارد. هميشه شتابزده است. ذهن تيزي دارد. گنده دزدي ميكند. دمش را بزني، دوباره سرش تو زندان پيدا ميشود
- بيرون چيكار كنم؟... كي به من خرجي ميده؟... كار كه نيس، تازه اگرم باشه من مردش نيستم. تو زندون هرچه نباشه، آب زيپو كه هس...
چشمان عجولش را ريز ميكند و ادامه ميدهد
- سيگارم كه از اين و اون برسه... مرگ ميخواي برو گيلان...
قاضي سر به سر همه ميگذارد
- قاتلي؟... مادة 170 بيبرو برگرد اعدام
و گاهي لودگي ميكند
- اگه عمامة آخوندو بدزدي كه زير شلوارش كني، مشمول مادة 127 ميشي. آخه، آخوند از ابنيه و آثار مذهبيه
بعد، لبخند ميزند، انگشتش را زير بيني آدم ميگرداند و ادامه ميدهد
- عمامة آخوند، از آثار مذهبيه، اما، كون پتيتو كه احتياج به شلوار داره چي؟...
قاضي چندك ميزند پاي پريموس
- يه چاي بريز ببينم
تو راهرو ساكت است. صداي پريموس، انگار كه سكوت را سنگينتر ميكند. ناصر ميآيد و رو زيلو پهن ميشود
- هنوز چاي دم نشده؟
صداي زنگ ناهار، حياط را پر ميكند.
*
*
حالا ميتوانم چشمهام را روهم بگذارم و بگويم كه ديوار مستراحها چند رج آجر دارد. تو سوراخ ستون آخري چند گنجشك لانه كرده است. ظهر كه ميشود آفتاب تا كجاي حياط بند جلو ميآيد و شيرواني برج نگهباني، اخرائي رنگ است و ديوارهايش با آجر شكري رنگ ساخته شده است و با گچ بند كشي شده است.
با غلام قاتل اخت شدهام. ازش خوشم ميآيد
- به تو كه گفتم آدم تو زندون سيگاري ميشه
مينشيند كنارم. نورافكنهاي بند روشن ميشود. شبها سرد است. تو اتاق ميخوابيم
- يه سيگار بده دود كنيم
حسابي چشته خور شده است. بهش سيگار ميدهم. چشمان خوش حالتش برق ميزند. برايش كبريت ميكشم. بيمقدمه به حرف ميآيد
- ميدوني خالد؟
به سيگار پك ميزند و ادامه ميدهد. صدايش به دل مينشيند
- من تازه پا گذاشتم تو بيس...
حرف زدنش رنگ غم دارد
- ... وختي آزاد بشم، سي و پنجسالمه... اونوخ ديگه زندگي به درد نميخوره...
با حسرت حرف ميزند
- ميدوني خالد؟...
چند لحظه سكوت ميكند. باز چشمانش برق ميزند
- ... من، هرطور شده ميباس فرار كنم... حتي اگر تيرم بخورم
بازويش مثل قلوه سنگ است. ته چهرهاش زردي ميزند. لباس راه راه زندان، تنش را قالب گرفته است
- تو فكري برام نداري؟
نگاهش ميكنم
- هيچ فكري به نظرت نميرسه كه چطور فرار كنم؟
بهش لبخند ميزنم
- اينو جدي ميگم
نگاهم به ديوارهاي بلند زندان كشيده ميشود كه پاسبان سيه چرده ميآيد تو بند. به غلام ميگويم
- باشه تا بعد
و از كنارش بلند ميشوم و ميروم به طرف پاسبان. برايم كتاب تازه آورده است. با چشم اشاره ميكند و ميرود تو مستراح و زود ميزند بيرون. بيتأمل ميروم و كتابها را از تو مستراح برميدارم و زير پيراهنم قايم ميكنم. اين طور كه پاسبان ميگويد، بيرون بايد خبرهايي باشد. بازار تعطيل شده است. مدرسهها تعطيل شدهاند. ادارهها نيمه تعطيل است. ميگويد
- رئيس دولت اختيار تام ميخواد
ميگويد
- عدهاي تو تلفگرافخونه متحصن شدن. اعتصاب غذا كردن.
نگهباني پاسبان سيه چرده كه تمام شود، كتابهايي را كه خواندهام، از تو صندوق ناصر ابدي برميدارم و بهش ميدهم كه ببرد.
پاسبان سيه چرده باز حرف ميزند
- امروز بعد از ظهر تو ميدون مجسمه ميتينگ بود، برا پشتيباني از دولت...
يكهو دلم هواي بيرون ميكند. دلم براي سيه چشم پرميكشد. غم دنيارو دلم مينشيند.
از پاسبان سيه چرده جدا ميشوم. صدايش را ميشنوم
- اونارو كه خوندي بذا دم دس
سرم را تكان ميدهم. ميروم تو اتاق. مينشينم و تكيه ميدهم به كومة رختخوابها و زانوهايم را تو بغل ميگيرم و ميروم تو خودم. احساس ميكنم كه سيه چشم در كنارم نشسته است. صدايش را ميشنوم
- دوستتون دارم
كارون، پيش رويم گسترده شده است. بوي چمن، عطر طلع و بوي گس درختان ميموزا دماغم را پر ميكند. جانم آتش ميگيرد. هرطور شده بايد بهش برسانم كه تو زندان هستم. بايد ازش با خبر شوم.
صداي رگدار بويه تكانم ميدهد
- خالد چرا عزا گرفتي؟
زانوهايم را رها ميكنم. جابه جا ميشوم. پاهايم را ميكشم. به بويه نگاه ميكنم. لبخند مردهاي لبهايم را از هم باز ميكند. "منوچ سياه" ميآيد تو اتاق. باز اوقاتش كه مرغي شده است. بي مقدمه بنا ميكند به حرف زدن
- غذا زندونو جلو سگ بذاري نميخوره
بويه ريشخندش ميكند
- سخت نگير بابا
منوچ سياه، براق ميشود
- چيچيرو سخت نگير؟... من از گشنگي دارم سقط ميشم اما نميتونم لب به غذا بزنم. بدمصب بوگه ميده
خندة بويه ميتركد. دولا و راست ميشود و قهقهه ميزند. كفر منوچ سياه بالا ميآيد. زير چشم راستش بنا ميكند به پريدن. از تو گلو حرف ميزند
- حق داري تو كونت عروسي باشه. به غذاي زندون احتياج نداري تا بفهمي كه چه كثافتيه
رنگ منوچ سيه عين ذغال است. سفيدي چشمانش تو ذوق ميزند. رنگ لبانش پريده است. موي سرش مثل پوست بره، فرفري است. كوتاه است و پهن. بويه مينشيند به وصله پينه كردن. به منوچ سياه سيگار ميدهم. صداي غلام قاتل زير طاق راهرو پر ميكشد. صدايش غمناك است. تلخ است
"كاسة سرم كشتي اشك ديدهام دريا"
باز ميروم تو خودم. دلم سنگين است. بدجوري هواي سيه چشم را كردهام. منوچ سياه و بويه را ميگذارم و از اتاق ميزنم بيرون ميروم تو حياط كه مثل روز روشن است. بنا ميكنم به قدم زدن. برج نگهباني خالي است. پاسبان از برج زده است بيرون. تفنگ را حمايل كرده است و روبام قدم ميزند. قدمهاي پاسبان سنگين است. انگار رو دل من پا ميگذارد. آسمان را نگاه ميكنم. صاف است. جابه جا، ستارهها زقزق ميكنند. كاش ميتوانستم پربكشم. از چار ديواري زندان بيرون بزنم و يك نفس بكوبم تا خانةسيه چشم.
حالا انگار زمزمة تلخ مادرم است. نشسته است كنار لامپا. زانوها را تو بغل گرفته است. دارد آواز ميگرداند. صدايش را ميشنوم. از دور دستها. مثل كبوتر تبر خوردهاي پرپر ميزند و ميآيد. گوشم را پر ميكند
"چي كموتر چهي گردم دور بونت"
دلم را از غم سرشار ميكند
"گوشتمه شاهين خورده، اسمه سگونت"
يكهو، "اسي سرخو" بازويم را ميگيرد. تكان ميخورم
- ترسيدي؟
بهش لبخند ميزنم
- چرا تنها قدم ميزني؟
- دلم تنگه اسي
اسي سرخو، آه ميكشد. مويش كهربايي رنگ است. صورتش پرخون است. ريزه نقش است و چابك، عينهو زنبور. با منوچ سياه شريك جرم است. باهم قدم ميزنيم. اسي حرف ميزند
- منوچ خيلي بدخلق شده
گوش ميدهم. ادامه ميدهد
- دو روزه كه لب به غذا نزده. بهش ميگم اگه بخواي از اين اداها در بياري، بارت بار نميشه.
جرم منوچ سياه و اسي سرخو، سرقت اتومبيل است.
اسي حرف ميزند
- ... بهش ميگم كه دو روزه جون از ماتحنت درميره ولي انگار نه انگار
به حرف ميآيم
- منوچ حق داره... غذاي زندونو نميشه خورد
صداي تيزش گوشم را آزار ميدهد
- منم اينو ميدونم... اما چاره چيه؟
لابد بايد راهي باشد. غذاي زندون را سگ گرسنه هم نميخورد. هروعده غذا، دوتا سيب زميني آب پز است، با يك سير خرماي سياه، با يك كاسه آب زيپو، با يك بشقاب عدس پلو خشك و بيروغن كه تو گلو گير ميكند و هرشبانه روز دو گرده نان سياه و پر سبوس كه صد رحمت به نان جو.
صداي اسي را ميشنوم
- سيگاري داري؟
بهش سيگار ميدهم. هردو سكوت كردهايم. هردو، تو خودمان هستيم. ميرويم ته بند و برميگرديم. باز ميرويم و باز برميگرديم. اسي، ته سيگار را زير پا له ميكند. در بند باز ميشود. ناصر ابدي ميآيد تو. مچ رحيم خركچي تو مشتش است. خيز برميدارم به طرفش. مش رحيم رختخوابش را و خت و پرتش را زده است زير بغلش. لبهاي ناصر ابدي به خنده باز شده است
- اينم واسه خاطر تو
مش رحيم رختخوابش را رها ميكند رو زمين. همديگر را بغل ميكنيم. بوي تنش،كه بوي واجبي ميدهد و بوي توتون اشنو، دماغم را پر ميكند.
انگار دنيا را بهم دادهاند. غمم سبك ميشود. دلم باز ميشود. رختخواب مش رحيم را بغل ميكنم و ميرويم تو اتاق. كنار هم مينشينيم. قاضي چاي دم ميكند. مش رحيم حرفهاي محكمه پسند ياد گرفته است. گردنش سياهي ميزند. رگهاي گردنش كبودي ميزند. سيبك خشك گلويش بالا و پائين ميشود. صدايش لرزه دارد. خيلي پير شده است
- وكليم تسخيري بود. وكيل تسخيريم يعني كشك
لبانش بيرنگ و رميده است. سيگاري ميگيراند. حرف تو گلويش گره ميخورد
- تو دادگاه به اعدام محكوم شدم
دلم ميلرزد. دلداريش ميدهم
- مگه شهر هرته كه اعدامت كنن؟
اما، ته دلم قرص نيست. قاضي شوخياش ميگيرد
- قتل عمد، ماده 170، بيبرو برگرد اعدام
نگاه پير مش رحيم به نگاه گريزان قاضي دوخته ميشود. بويه ميزند زير قهقهه. ناصر ابدي تشر ميرود. خندة بويه ميبرد.
مش رحيم چندك زده است. انگار نشسته است سينه كش آفتاب. انگار چپقش را پر كرده است. دارد به سايبان الاغها نگاه ميكند. دارد به عموبندر حرف ميزند. به كبوترهايم دانه ميدهم و جرفهاشان را گوش ميكنم.
- گمون نكنم كه اين سايبون طاقت يه بارون ديگه داشته باشه.
اما زمستان به آخر رسيده است.
صداي مش رحيم لرزه دارد. آب دهانش را قورت ميدهد و حرف ميزند.
- دو ساعت حرف ميزني ولي هيچكه به حرفت گوش نميده...
قاضي، چاي ميريزد. مش رحيم ادامه ميدهد
- ... آخر سرم يه ورقه ميذارن جلوت، ميگن انگشت بزن...
چاي را از لب استكان ميمكد و باز ميگويد
- ... آخه اگه با حوصله به حرفت گوش ندن، چطور معلوم ميشه كه قضيه چي بوده؟... چطور معلوم ميشه كه...
صداي رگدار ناصر ابدي، حرف ميش رحيم را ميبرد
- منو ميبيني پيرمرد؟...
با كف دست ميزند رو سينه و ميگويد
- من يه آدم كشتهام... ولي ميبيني كه اعدامم نكردن.
ناصر ابدي خواهرش را كشته است. يك روز ظهر كه ميرود خانه، ميبيند مادرش دلواپس است. ميفهمد كه خواهرش صبح زود رفته است بيرون و برنگشته است. تمام شهر را كوچه به كوچه ميگردد. بعد، شهر به شهر، همه جا سراغ خواهرش را ميگيرد. تا عاقبت، بعد از ياده ماه، گذارش ميافتد به "ظلم آباد". ميبيند خواهرش تو خانة "اكرم سياه" شاگردي ميكند. بيارس و پرس،چاقو را ميكشد و سرتاسر شكم خواهرش را جر ميدهد. بعد چاقو را تو رودهها نيگرداند و يك جا همة رودهها را ميكشد بيرون. تا مردم به صرافت بيفتند كه ناصر چه كرده است و چه بايد بكنند، يك نفس خودش را ميرساند به كلانتري كه "جناب سروان" من خواهرمو كشتهم... از ناموسم دفاع كردم... ناصر ابدي چاي را ميريزد تو نعلبكي، فوت ميكند و بعد حرف ميزند
- ... آره پيرمرد، خودتو ناراحت نكن... آدم به اميد زندهس.
لبهاي خشك مش رحيم تكان ميخورد. صدايش لرزه دارد. خيلي پير شده است
- من از اعدام نميترسم... خيري كه از زندگي نديدم، تازه از زندون برم بيرون چيكار كنم؟...
نگاهش را به نگاهم ميدوزد
- ميدوني خالد؟... اينطور خيلي بده
لبهاي مش رحيم روهم مينشيند. سكوت ميكند. ته سيگار را خاموش ميكند و باز به حرف ميآيد
- ... خيلي بده كه طنابو بندازن گردن آدم و جلو چشم غريبه و آشنا، آدمو بكشن بالا... عينهو گوسفند قصابي كه به صلابهش بزني... آخه اينطور خيلي بده
زانوهاش را تو بغل ميگيرد و آه ميكشد. صداي عجولانة قاضي در ميآيد
- پيرمرد خودتو بيخود ناراحت نكن
بويه باز براي مش رحيم چاي ميريزد. مش رحيم چانهاش را ميگذارد رو زانوها و حرف ميزند. انگار دارد با خودش حرف ميزند
- هيچ رسم خوبي نيس... آدمو ببرن تو بيابون زنده بگورش كنن صد شرف داره...
صداي ناصر ابدي كلفت ميشود
- پيرمرد خيالاتي شدي ها... بيخود داري خودتو عذاب ميدي
پاسبان سيه چرده ميآيد و در آستانة در اتاق ميايستد. بايد كتابها را بهش بدهم. ناصر ابدي لبخند ميزند و تعارفش ميكند
- بيا يه پياله چاي بخور سركار
به گمانم ناصرابدي بو برده است. پاسبان چاي ميخورد و ميرود. پشت سرش بلند ميشوم و ميروم سرصندوق ناصر ابدي كه كتابها را بردارم. صداي ناصر ابدي را ميشنوم
- از فردا بايد درس منو شروع كني
با خرت و پرتهاي تو صندوق ور ميروم و كتابها را كه در كدامش به اندازه يك كف دست است، زير پيراهنم قايم ميكنم.
*
*
هوا سرد شده است. آفتاب بامدادي ميچسبد. ناشتايي كه ميخوريم، از اتاقها ميزنيم بيرون و تو آفتاب، سينه كش ديوار بلند زندان، كنار هم مينشينيم به گپ زدن و سيگار دود كردن. ناصر ابدي راه افتاده است. يك ماه ديگر درس بخواند، حسابي راه ميافتد. حالا، كلمات را ميشناسد. ذوق زده شده است. براي يادگرفتن چنان حرصي ميزند كه باور كردني نيست. ذهن تيزي دارد.
پتو را پهن كردهايم كنار ديوار و نشستهايم و تكيه دادهايم و پاهامان راكشيدهايم. سرماي نمور شبانه كه از تنمان بيرون ميزند كيف ميكنيم. مش رحيم خيلي كم حرف شده است. مينشيند. زانوهاش را تو بغل ميگيرد، نگاهش را به يك نقطه ميدوزد و ميرود تو خودش. اگر باش حرف نزني تمام روز لب باز نميكند و تازه وقتي كه چيزي ازش بپرسي آنقدر كوتاه و آهسته جواب ميدهد كه از پرسيدن پشيمان ميشوي.
شكم مش رحيم ورم كرده است. خودش ميگويد آب آورده است. دستها و پاهاش باد كرده است. روز به روز گردنش لاغرتر ميشود. اصلاً قدم نميزند
- مش رحيم تو بايد راه بري... يه كم تكون بخور
با چشمان رك زده چنان نگاهت ميكند كه دلت تو هم ميريزد.
اسكندر، لبههاي نان را جويده است، ورز آورده است و دارد مجسمه ميسازد. تمام روز كارش همين است. كاسبياش بد نيست. از كلة سحر تا بوق شب، با حوصله مينشيند، لبههاي نان را ميجود، خمير درست ميكند، با مشت ورزش ميآورد، بعد بنا ميكند به ساختن مجسمههاي جور واجور و بعد، رنگشان ميكند، اكليلشان ميزند و ميدهد بيرون كه برايش بفروشند
- اگه اين كارو نكنم، كي زن و بچههامو نون ميده؟... يازده ماه ديگه بايد تو اين سگدوني باشم... خب ميباس يه جوري يه لقمه نون درآرم كه وصلة شكمشون كنم...
حسين آشي، با اسي سرخو دارند "دوز" بازي ميكنند. بويه از بند زده است بيرون دنبال كاسبي. منوچ سياه نشسته است روسكوي سيماني جلو رديف مستراحها و با مهدي سينه كفتري خرف ميزند. منوچ سياه، دو روز، دو روز غذا ميخورد. تكيده شده است. نگاه كردنش اصلاً رمق ندارد. گاهي سرش گيج ميرود، زانوهاش ميلرزد و بعد، تمام تنش را رعشه ميگيرد.
در بند باز ميشود. بدهاي نان را ميآورند تو بند. دويست و هجده نان، براي يك صد ونه نفر. هركداممان دو گردة سياه، جيرة يك شبانه روز.
علي لب گنده نان ميگيرد و ميآيد مينشيند كنارم. انگشتانش را دراز ميكند و نصف سيگار را از دستم ميگيرد. چند پك، پشت سرهم ميزند، دود را ميبلعد و بعد، لبهاي گندهاش را روهم ميلغزاند و حرف ميزند
- اين منوچ سياه حق داره ها
نان تا شده را كه به آجر ميماند و سياهي ميزند، مثل پاره خشت رو زانو ميگوبد و ادامه ميدهد
- نيگا كن... اگه تو سرفيل بزنيش، جابه جا سقط ميشه. بدمصب مثه سنگ ميمونه
حرف منوچ سياه دارد اثر ميكند. حرفها، دهان به دهان ميگردد
- ناكسا، گوشت سگ دارن به خوردمون ميدن
چين نارضايتي، به دور لب بعضيها نشسته است
- هرچي آشغاله، به نافمون ميبندن
كاسةآبگوشت را تو باغچة خشك، خالي ميكنند
- مثه آب موندة خزينة حمومه
پاسبان كشك داخل بند، به ديوار سنگي تكيه داده است دستة باتون را كه به كمرش آويزان است تو مشت گرفته و سيگار دود ميكند. بالاي زندان، چند كبوتر سياه، پر كشيدهاند و اوج گرفتهاند. بالهاشان زير نور خورشيد، مثل ميكاي سياه تراش خورده برق ميزند. آسمان صاف و يكدست است. قاضي از اتاق ميزند بيرون. پر سروصدا خميازه ميكشد و به سينه مشت ميكوبد. مش رحيم پاها را كشيده است و پيش رويش را نگاه ميكند. چندتايي دارند قدم ميزنند. قاضي ميآيد به طرفم
- پاشو قدم بزنيم
بلند ميشوم و راه ميافتم. پيرمردي رو به روي رديف مستراحها ايستاده است و دارد خطهايي را كه رو آجر كشيده است ميشمارد. صداي باز شدن در بند ميآيد. سر بر ميگردانم و نگاه ميكنم. جوان ريزه نقشي ميآيد تو. كسي با صداي بلند ميگويد
- واردش كن؟
تازه وارد، سيه چرده است. چشمان درشتي دارد. سرش را تراشيدهاند. خيلي آشنا به نظر ميرسد. ميروم به طرفش. قاضي ميآيد دنبالم
- كجا؟
به جوان اشاره ميكنم كه حالا دارد با محمد بيمخ دست ميدهد و روبوسي ميكند
- انگار اينو ميشناسم
قاضي بازويم را ميگيرد
- ميشناسيش؟
پرسيدنش رنگي از تعجب دارد
- از كجا ميشناسيش؟
بهش ميگويم
- انگار يه جايي ديدهمش
صداي قاضي زير ميشود
- خب اين رضي جيببره ديگه
ويرم گرفته است ه با رضي جيببر حرف بزنم. از محمد بيمخ جدا ميشود و ميرود تو راهرو. بقچهاش زير بغلش است. تند ميروم دنبالش و صداش ميكنم. ميايستد. اول براندازم ميكند. بعد، نگاه تا باورش را به نگاهم ميدوزد. آشنايي گنگ و رنگ باختهاي با چشمان رضي جيببر، پيوندم ميدهد. ميروم جلو و سينه به سينهاش ميايستم. چند لحظه همديگر را نگاه ميكنيم. رضي جيببر به حرف ميآيد
- چيكارم داري؟
هنوز نتوانستهام رد سر در گم آشنايي را پيدا كنم
- من... تورو كجا ديدهم؟
چشمانش رنگ تعجب ميگيرد. حرف زدنش خفه است
- منو كجا ديدي؟
صدايش تكانم ميدهد. ميخواهد راه بيفتد. تو راهرو سرد است. بازويش را ميگيرم و نگهش ميدارم
- يه كم صب كن ببينم... من تو رو بايد جايي ديده باشم
تكان ميخورد و بازويش را از چنگم بيرون ميآورد. صدايش بلند ميشود
- اصلاً تو از من چي ميخواي؟
ناگهان همه چيز برايم جان ميگيرد. بوي عرق دماغم را پر ميكند. صدايش تو گوشم زنگ ميزند
- با اين تيغ شاهرگتو ميزنم
يكهو خون به صورتم ميجهد. بياين كه بدانم چه ميكنم، هجوم ميبرم، بازويش را ميگيرم و هلش ميدهم تو اتاق. بقچه از دستش ميافتد. تا بخواهد، بجنبد، ميچشمانمش به سه كنج اتاق. صدايم لرزه دارد
- تو اون شب تو شهرباني، چرا ميخواستي منو با تيغ لت و پار كني؟
چشمان رضي جيببر گرد ميشود. دستم را گذاشتهام روخرخرهاش . دهانش باز شده است اما نميتواند حرف بزند. تقلا ميكند كه از چنگم رها شود
- ها؟... چرا؟... اگه نگي الان خفهت ميكنم
هاج واج شده است. غفلگير شده است. دهانش بازمانده است. رنگش داره تيره ميشود. چشمان گشادش، دو – دو ميزند
- بالا حرف بزن
خرخرهاش را ميفشارم. نميتواند حرف بزند.
صداي خشدار ناصر ابدي به گوشم مينشيند
- چيكار ميكني خالد؟
سربرميگردانم. نگاه سوزان ناصر، نگاهم را رم ميدهد. رضي را راها ميكنم، سرم را مياندازم پائين و ميگويم
- اين همونه كه تو انفرادي شهرباني برام تيغ كشيد
چشمان ناصر تنگ ميشود. رضي ميخواهد راه بيفتد. ناصر، سر راهش را ميگيرد
- آره رضي؟...
رضي حرف نميزند. ناصر، نرمة گوشش را ميگيرد و لاي انگشتان، له ميكند. كنار ميكشم. رنگ رضي شده است مثل زعفران
- آره رضي تو بودي؟
رضي سكوت كرده است
- چرا واسة خالد تيغ كشيدي؟
من من ميكند و بعد به حرف ميآيد. از حرفهاش دستگيرم ميشود كه علي شيطان وادارش كرده است.
هنوز ناصر، نرمة گوشش را رها نكرده است
- گفت كه بترسونمش... حتي گفت اگه با تيغم زدمش عيبي نداره
گوشش را رها ميكند
- آخه چرا؟
رضي شده است مثل موش وحشتزده. كوچكتر شده است
- نگفتي چرا؟
- چرا نداره ديگه... هر روز و هرشب باهاش كار دارم... اگه اين يه كارو واسهش نميكردم، هزار تا قاب و اسم سوراخ ميكرد
ناصر، آهسته با چارانگشت ميزند تو گوشش
- خيلي نامردي
و دست مرا ميگيرد و به دنبال خودش ميكشد
- بريم قدم بزنيم
هنوز پا تو حياط نگذاشتهايم كه ناگهان شيهة اسب ميشنوم. غلام قاتل است. بنا كرده است به يورتمه رفتن و شيهه كشيدن. جفتك ميپراند و از ته بند ميآيد. همة زندانيان از قدم زدن ايستادهاند و نگاهش ميكنند. غلام، يورتمه ميرود. شيهه ميكشد و لگد ميپراند. پاسبان داخل بند هجوم ميبرد و سر راهش را ميگيرد
- چه مرگته غلام؟
غلام ميايستد، پا به پا ميشود و فرت فرت ميكند. عينهو اسبي كه چند ميدان را يك نفس به تاخت دويده باشد.
صداي پاسبان كلفت ميشود
- برو بگير سرجات بتمرگ
غلام، يكهو از جا در ميرود و باز بنا ميكند به يورتمه رفتن و شيهه كشيدن. قاضي از كنار ديوار، جست ميزند وسط حياط و سربه سر غلام ميگذارد. غلام ميايستد، چند لحظه سم به زمين ميكوبد، بعد، دور خودش ميگردد و مثل اسب بدقلقي كه افسارش را كشيده باشي، كله ميپراند.
پاسبان جلو ميرود و با باتون لمبرهاي غلام را ميكوبد. غلام به هوا ميپرد و بعد، مثل خرپا، سخت و محكم تو سينة پاسبان ميايستد و با صدائي كه به دل مينشيند ميگويد
- سركار، به جون ننهت من اسبم
حالا چشمانش كلاپيسه شده است. پاسبان عقب ميكشد و سرباتون ا تو صورت غلام ميگرداند و تلخ ميگويد
- اگه بخواي ازين قرتيبازيا درآري، جات تو انفراديه
ناگهان خندة غلام ميتركد. بعد ميپرد و به گردن پاسبان آويزان ميشود پي در پي لبهاي پاسبان را ميبوسد. پاسبان كنار ميكشد و با باتون ميگذارد تو گردن غلام. ناصر ابدي جست ميزند وسط. مچ دست پاسبان را كه بالا رفته است تا دوباره غلام را بكوبد تو هوا ميگيرد. پاسبان را عقب ميكشد و غلام را بغل ميكند و به ميبردش تو اتاق. رو بام، پاسبان از برج نگهباني بيرون زده است و تو بند را نگاه ميكند. زندانيان، به دنبال ناصر و غلام كشيده ميشوند. باز غلام شيهه ميكشد. صداي ناصر را ميشنوم كه مثل ترقه ميتركد
- خفه شو غلام
منوچ سياه، نشسته است روسكوي سيماني جلو مستراحها. اصلاً از جايش تكان نخورده است. از پنجره سرميكشم تو اتاق. غلام نشسته است و لالماني گرفته است. هرچه ناصر باش حرف ميزند جواب نميدهد. آفتاب حسابي داغ شده است. به گمانم امشب باران ببارد. اسي سرخو، دست مياندازد رو شانهام و به منوچ سياه اشاره ميكند
- نيگاش كن... عزا گرفته
منوچ سياه چشم دوخته است به دو قرص نان سياه كه روبرويش است
- عاقبت از گشنگي سقط ميشه
دست اسي سرخو را از روشانهام برميدارم و سينه به سينهاش ميايستم
- ببين اسي... اينو بدون كه اگه همة ما مثه منوچ سياه غذاي زندونو نخوريم، مجبور ميشن كه وضع غذامونو بهتر كنن.
اسي سرخو، تيز است. عينهو زنبور. صدايش زير است. گوش را آزار ميدهد
- به جون تو ككشونم نميگزه... زياديم حرف بزنيم، تو پزتو هرچه ته بدترمون ميكنن
چند لحظه نگاهش ميكنم. لبهام را روهم فشار ميدهم. رنگ گونههايش مثل خون است. پيشانياش كك و مك است. لبانش سفيدي ميزند. خشك است و پوست پوستي. همچنان كه نگاهش ميكنم، به ياد شفق ميافتم و به ياد اعتصاب كارخانة ريسندگي.
چهره سرخ اسي محو ميشود. حالا تو زيرزميني هستم. نشستهام رو به روي دكتر. پنكه تق و تق ميكند. زيرزمين پر شده است دود. نور كم توان چراغ، تو دود غليظ تقلا ميكند. ريش كوچك دكتر تكان ميخورد و حرف ميزند. نگاهم را ميدوزم به اسي سرخو و آرام ميگويم
- تو خيال ميكني همة زندونيا وضعشون خوبه كه به غذاي زندون احتياج نداشته باشن؟...
ميخواهد حرف بزند، مهلتش نميدهم
- ... تو خيال ميكني اگه گشنگي مجبورشون نكنه، اين كثافتارو ميخورن؟
اسي سرخو ميغرد. عين سگ خشمگين دندانهاي ريز و سفيدش پيدا ميشود
- منم اينو ميدونم... ولي آخه...
حرفش را ميبرم
- اسي اينو بدون كه ماميتونيم اينكارو بكنيم. اينو بدون كه اگه همه بخوابم ميتونيم وضع غذا رو عوض كنيم... ميتونيم كه ...
باز شيهة غلام قاتل پر ميكشد و تو راهرو ميپيچد و باز پاسبان، باتون را دور دست ميگرداند و هجوم ميبرد به طرفش.
اسي سرخو، شانههايش را از زير دستهايم بيرون ميكشد و به دنبال پاسبان راه ميافتد.
+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۳۸۵ ساعت 15:46 توسط عادل طیبی
|