همسایه ها
مسايه ها
احمد محمود
فصل چهارم-2
شهري، روبرويم است. نشسته است روچارپايه، نگاهش رك زده است. عينهو نگاه گوسفندي كه سرش را بريده باشند. ساية سنگين دو آدم قلچماق را رو گردهام حس ميكنم. همانهائي هستند كه درازم كردند رو نيمكت. هنوز نتوانستهام چهرههاشان را درست ببينم. تصويري كه ازشان تو ذهن دارم قامتهاي بلندشان است، با گونههاي استخوانيشان و سبيل سياه و بزرگشان و رنگ تيره پوستشان. انگار كه دوقلو هستند.
شهري، با شلام دم گاوي بافته شدهاي بازي ميكند. دماغ كشيدهاش رو لبهاش خوابيده است. از نگاهش چيزي دستگيرم نميشود. شلاقي كه تو دستش است، با آن شلاقي كه گردهام را آش و لاش كرد فرق دارد. كوتاه است. هرچه بالاتر ميرود كلفتتر ميشود. انتهايش دو برگ چرمي هست. شلاقي كه كمرم را آش و لاش كرد، خاكستري بود. اين يكي قهوهاي رنگ است.
شهري به حرف ميآيد
- چمدونو كي بهت داده؟
خوب ميدانم كه جواب دادن فايده ندارد. خوب ميدانم كه اگر صدبار ديگر هم بگويم چمدان مال من نيست به خرجش نميرود.
شلاق را دور دست ميگرداند و حرف ميزند. تو حرف زدنش چيزي هست كه تن آدم يخ ميكند
- نميخواي بگي؟
آرام ميگويم
- چي بگم؟
ايندفعه تو حرف زدنش آتش است
- ميدوني كه اون خوشگلهرو بازداشت كرديم؟
گر ميگيرم. ادامه ميدهد
- همون دخترهرو ميگم كه باش رفيقي
خون به صورتم ميجهد. يعني ممكن است علي شيطان اين دسته گل را به آب داده باشد؟... و اصلاً ممكن است كه دختر جواني را بدون هيچ دليل و بهانهاي از خانهاش بيرون بكشند و بازداشت كنند؟... اگر سيه چشم را بازداشت كرده باشند؟... اگر همة حرفهائي را كه تو باشگاه نفت بهش گفتهام، گفته باشد؟... يكهو تو دلم خالي ميشود. نامرد، بدجائي انگشت گذاشته است. يقين دارم كه اگر كمي بيشتر رو اين ضعف فشار بياورد، زه خواهم زد. براي آزاد شدن سيه چشم، همه چيز را، از سير تا پياز خواهم گفت.
تنم ميلرزد. چطور ميتوانم تو چشمان سياهش كه سرزنش ميكند، نگاه كنم؟... نه!... با سيه چشم كاري نداشته باشيد... يكهو به خود ميآيم. نكندكه حقهاي تو كار باشد. به خودم دلداري ميدهم. بايد قرص باشم. تا حسابي ته و توي قضيه در نيامده است، نبايد دم به تله بدهم...
صداي شهري است
- انگار سكوت كردي بچه؟
- ها!
حالا، نگاهش به نگاه گربه ميماند، لبخند احمقانهاي دندانهاي طلاي چركينش را بيرون انداخته است. گلويم عينهو كبريت، خشك است
- چرا هيچي نميگي
حرف كه ميزنم صدايم خش برميدارد
- چي بايد بگم؟
با سر شلاق پيشانيام را غلغلك ميدهد
- تو كه نميخواي كفل قشنگ خوشگلهرو زير شلاق له كنم؟
خيلي تقلا ميكنم كه تف تو صورتش نيندازم
- ها؟... دلت ميخواد؟
حرف از ميان بغض گلويم، راه باز ميكند
- من خيلي چيزا دلم نميخواد
نبايد اين را ميگفتم، اما گفتم
- خب، پس اگه دلت نميخواد، حرف بزن
مگسها رو گردهام نشستهاند. جابه جا ميشوم كه شايد پربكشند
- آخه يه چيزي بگو
- اگه حرفي برا گفتن داشتم، همون ديروز ميگفتم
ناگهان برق از چشمم ميپرد. شلاق رو گردنم خط مياندازد. حتي «آخ» هم نميگويم. دردش از شلاق روز گذشته بيشتر نيست. نگاهم را مينشانم به چشمان يخ زده شهري. اگر شعور داشته باشد ميتواند موج نفرت را تو چشمانم ببيند. گوشة دهانم پائين افتاده است. سفيدي چشمان شهري زردي ميزند. مثل چشم گرگي كه يرقان گرفته باشد. دندانهاي كثيف طلايش بيرون ميافتد
- ولي حرف داري... و ميگي
احساس ميكنم كه چهرهام تحقيرآميز شده است. انگار همين الان است كه تف بيندازم به صورتش. باز ميگويد
- دلت ميخواد خوشگلهرو بيارم اينجا
باز شروع كرده است. ميگويم
- تو هركاري دلت بخواد ميتوني بكني
گوشة چشم راست شهري ميخوابد. يكهوگردنم به سينهام ميرود. مشت محكمي به قفام نشسته است. چينهاي ريز صورت شهري توهم ميرود. انگار ميخواهد بخندد. تو حرف زدنش ميلههاي داغ آهني است كه به قلبم مينشيند
- خودت تنها با خوشگله هستي يا واسه رفقاتم ميبريش؟
زبانم را گاز ميگيرم كه حرف از دهانم بيرون نبرد. احساس ميكنم كه رنگم تيره شده است. لالههاي گوشم داغ شده است. شقيقههايم ميتركد. تقلا ميكنم كه برخودم مسلط شوم. اگر دستگيرش شود كه چقدر در برابر سيه چشم زبونم، بيچارهام ميكند. تو دلم غوغا بپا شده است. دلم ميخواهد زار زار گريه كنم. نامرد بدجوري عذابم ميدهد. اگر زير شلاق بكوبدم راحتتر هستم.
صدا تو گلويش هستم.
- آخه يه چيزي بگو
لبهايم را روهم فشار ميدهم. باز گوشه چشمش ميخوابد و باز گردنم به سينهام مينشيند.
اين بار، حرف زدن شهري مسخرهآميز است. انگار دلش ميخواهد بام بازي كند. مثل گربهاي كه موش نيمه جاني تو چنگش اسير شده باشد
- دلت ميخواد خوشگلهرو بندازم اينجا تا فردا شب تو بغلت باشه؟
دلم آتش ميگيرد. ديگر نميتوانم جلو خودم را بگيرم. حرف از دهانم ميپرد
- از اين كارام ميكني؟
از روچارپايه جست ميزند و هجوم ميآورد به طرفم. گونهها و گردنم را با شلاغ دم گاوي، از چپ و راست ميكوبد
- مادر قحبه چه حاضر جوابه
دلم خنك شده است. بيامان ميكوبدم. پيچ و تاب ميخورم. پوستة خشك خون گردهام، از صد جا سر باز ميكند و خون تازه ميجوشد.
از زدن باز ميماند. بنا ميكند به قدم زدن و فحش دادن. چيزهائي ميگويد كه تو قوطي هيچ عطاري پيدا نميشود. از جوش و خروشش دستگيرم ميشود كه بيخود حرف سيه چشم را زده است. اگر سيه چشم تو چنگشان بود اينهمه به خودش زحمت نميداد. ميرفت و ميآوردش و هربلائي كه از آن بدتر نبود به سرم ميآورد.
هنوز قدم ميزند و فحش ميدهد.
يكهو، رو در رويم ميايستد. سرشلاق را تو صورتم تكان ميدهد و هرچه را كه لايق خودش است بارم ميكند
- مادر تو به خر ميكشم. تا حالا هيچ مادر جندهاي مثه تو نديده بودم
تا حالا آدم به اين بد دهني نديده بودم. بيخود اينهمه معروف نشده است. بايد چيزهائي داشته باشد كه ديگران ندارند. صد رحمت به علي شيطان.
شهري راه ميافتد به طرف در. با سراشاره ميكند به آنها كه پشت سرم ايستادهاند. هرسه از اتاق ميروند بيرون پر صدا در را ميبندند.
به گونهها و گردنم دست ميكشم. جاي شلاق ورم كرده است. سوز ميزند. ولي هرچه هست، دردش از حرفهائي كه گفت بيشتر نيست.
گمان كنم رفت كه با دستبند قپاني برگردد.
- آدم همه چيزو ميتونه تحمل كنه.
بالاخره اين شتر، جلو پاي من هم خوابيد. من كه تا حالا طاقت آوردهام. هرطور شده بقيهاش را هم تحمل خواهم كرد. درد سكوت من، از همه شلاقهائي كه به گرده، گردن و گونههام كوبيدهاند، برايشان بيشتر است.
صداي تو در هم پا ميآيد. تند و عجولانه در آهني باز ميشود. هرسه ميآيند تو. يك طناب بلند حلقه شده تو دست شهري است. يك نردبان دو طرفه هم همراهشان است. از كارشان سر در نميآورم. نشستهام رو نيمكت و نگاهشان ميكنم. مگسها گردهام را نيش ميزنند. گل نور كشيده است پائين. تا از رو ديوار بيفتد رو زمين چيزي نمانده است. ظهر بايد نزديك شده باشد. آنقدر سريع كار ميكنند كه انگار صدها بار اين كار را كردهاند.
نردبان را گذاشتهاند وسط اتاق. درست زير هواخور سقف. شهري چاپك ميرود بالا. طناب را از قرقره قلاب كنار هواخور، رد ميكند و ميكشد پائين. انگار قصد دار كشيدنم را دارند. سر طناب حلقه شده است. يعني ممكن است كه همينطور بيارس و پرس، دارم بكشند؟... هنوز سر در نياوردهام كه ميخواهند چكار كنند. سر طناب را ميكشند پائين و نردبان را از وسط اتاق برميدارند.
شهري ميآيد و رو برويم ميايستد. ساية عملة عذاب، به سنگيني سرب رو گردهام افتاده است. نگاهم به حلقه انتهاي طناب است كه رو زمين پهن شده است. انگار دارد جاي خودش پيچ و تاب ميخورد. انگار دارد مثل مار، رو زمين ميلغزد و به طرفم ميآيد. صداي شهري مثل ترقه از دهانش بيرون ميزند
- چشاشو ببندين
پارچة سياهي رو چشمانم مينشيند و پشت سرم گره ميخورد. صداي قدمهاي سنگين شهري را ميشنوم. انگار دارد قدم ميزند. ميرود ته اتاق و برميگردد. باز ميرود و برميگردد. صداي قدمهاش هرلحظه دلهرهام را بيشتر ميكند. اگر قصدشان را بفهمم شايد راحت شوم. صداي پا قطع ميشود
- خب...
يك لحظه سكوت ميكند و بعد ادامه ميدهد
- كي اون چمدونو بهت داده؟
احساس ميكنم كه سر طناب پيش پايم است. انگار مثل مار، سرش را بالا گرفته و زبان سوزنياش را فرو ميبرد و بيرون ميدهد
- كي اون چمدونو بهت داده؟
- صدبار گفتم كه مال من نيس
صدايش كلفت ميشود
- مال تو هس و ميگي كه هس
- نيس
گردنم آتش ميگيرد. با شلاق گردنم را كوبيده است
- داري با جون خودت بازي ميكني
جوابش نميدهم
- من الان ميتونم دارت بكشم و بعدم جسدتو بندازم تو چاه مستراح...
انگار حلقةطناب بالاي سرم ميرقصد. شهري حرف ميزند
- ... و ميتونم از همينجا ولت كنم بري دنبال كار و زندگيت
حالا انگار صداي علي شيطان است كه گوشم را پر ميكند
- پيشنهاد من خيلي سادهس...
شهري است كه حرف ميزند
- ... خيلي معطل تو شدم
علي شيطان است كه حرف ميزند
- فقط به من قول بده كه...
صداي پندار به گوشم مينشيند
- محيط وحشت ايجاد ميكنن...
صداي شهري است كه از گلو برميخيزد
- اگه حرف نميزني، وصيت كن
دلم ميخواهد كه همة فحشهاي دنيا را نثارش كنم.
لالة گوشم را ميگيرد
- چيزي نميگي؟
سكوت كردهام. لالة گوشم را رها ميكند. صداي خش خش ميشنوم. بعد، صداي شهري است
- تا ده ميشمرم
قدم ميزند و ادامه ميدهد
- فقط اسم اونائيرو ميخوام كه چمدونو بهت دادن. فقط همين!
ميرود ته اتاق و برميگردد. باز ميرود و برميگردد. صداي پا قطع ميشود.
- تا ده ميشمرم
و بنا ميكند به شمردن
- يك ... دو...
انگار صداي خالهرعنا را ميشنوم
- خواهر اين بچه قد لجبازه
- ... سه... چهار...
حالا، صداي پدرم است
- اگه تو اينهمه براش لاپوشوني نكني، اينهمه سرتق نميشه
مادرم آرام اشك ميريزد
- ... پنج ... شش...
وقتي سر دندة لج بيفتم، شمر هم جلودارم نميشود
- هفت... هش...
گذشتهها جان ميگيرد. دارم رو زمين غلت ميزنم. پيراهنم را جر دادهام. سرم را ميكوبم به ديوار. لج كردهام كه نروم خانة خاله رعنا
- اين بچه خيلي خراب شده
صداي پدرم سنگين است. مادرم اشك ميريزد و جوابش ميدهد
- هرچه بيشتر سر به سرش بذاري، بدتر ميشه
- ... نه ...
حالا شهري دست بالاي سرم ايستاده است
- نميگي؟
لبهايم مثل سنگ روهم نشسته است. صداي شهري ميتركد
- ... ده
تا بخواهم بجنبم، مچ پاهايم تو حلقه طناب خفت ميشود و فرز، بالا كشيده ميشوم. انگار لاشه گوسفندي را كه به نشپيل قصابي آويزان كرده باشي. دستهايم آويزان ميشوند. سرم را بالا ميگيرم. گردنم زود خسته ميشود. حس ميكنم كه خون دارد تو كاسة سرم جمع ميشود. باز سرم را بالا ميگيرم. باز گردنم خسته ميشود. گوشهام به وز وز ميافتد. خون به چشمها و شقيقههام زور ميآورد. انگار كه تمام خون بدن جمع شده است تو كاسة سرم. انگار صورتم دارد كبود ميشود. صداي شهري را ميشنوم. گوئي از بن چاه بيرون ميزند
- من، ازين كارام ميتونم بكنم
وز وز گوشهايم، سوت ميشود
- ميخواي خوشگلهرو بيارم پيشت كه تا صب تو بغلت باشه؟
از دهانم ميپرد
- تو، از اين كارام ميتوني بكني؟
صداي شهري از بن چاه ميآيد
- من، ازين كارام ميتونم بكنم
پارچة سياه را از روچشمهام باز ميكنند. نميتوانم جائي را ببينم. همه جا سياه است. سرم دارد بزرگ ميشود. خون مثل دريا تو كاسة سرم موج ميزند. سرم به بزرگي اتاق شده است. به بزرگي تمام شهرباني، به بزرگي تمام شهر. به شقيقههام ضربه ميكوبند. با چكش، با ديلم، با پتك.
همة صداها و همة حرفها و خاطرهها با موج خون قاطي ميشود. شقيقههام دارد ميتركد. رگهاي گردنم چنان ورم كرده است كه دارم خفه ميشوم. ناگهان، مثل لولة آفتابه، يكهو از سوراخهاي دماغم، خون بيرون ميزند.
*
*
هجوم مگسها تكانم ميدهد. چشم باز ميكنم. اتاق دورسرم ميگردد. عينهو جنازه روزمين افتادهام. خون خشك پوسته شده، لب و دهانم را پوشانده است. بوي الكل اتاق را پر كرده است. بهم سوزن زدهاند. جاي سوزنها قلمبه شده است. سه قلمبة نزديك به هم، رونرميي كفلم. لابد داشته جان به سر ميشدهام كه به دادم رسيدهاند. نميدانم چه وقت روز است. چشمانم را ميبندم. مگسها آزارم ميدهند، لاي خونهاي خشكيدة گردهام نيش فرو ميكنند. حال تكان خوردن ندارم. دلم ميخواهد برگردم و رودست بخوابم. گرسنگي، درد، سرگيجه و ضعف كلافهام كرده است. استخوانهاي سينهام درد ميكند. بازوي جپم را ميكشم زير سينهام. تقلا ميكنم. دستم ياري نميكند، باز تقلا ميكنم. سينهام از روزمين كنده ميشود. تمام زورم را به دستهام ميدهم. چانه را بالا ميگيرم. نيمكت پيش رويم است. حالا سرگيجهام كمتر شده است. تلاش ميكنم كه پايههاي نميكت را بگيرم. شايد اگر بنشينم وضعم بهتر شود. چشمم ميافتد به گل نور. افتاده است روزمين. بايد پيش از ظهر باشد. لابد يك روز گذشته است. آويزانم كه كردند،گل نور هميجا بود. دهانم آنچنان خشك است كه باز نميشود. انگار حنظل خوردهام. مثل زهرمار است. پايههاي نيمكت را ميگيرم خودم را ميكشم بالا. همت ميكنم ورو دوزانو مينشينم. بازوهايم را ميگذارم رونيمكت. پيشانيام را ميگذارم رودستهايم. وز وز گوشهايم شروع ميشود. مگسها دورم ميگردند. انگار لانة زنبور تو گوشهايم باشد و انگار كه تولانة زنبور آتش گيرانده باشند.
در باز ميشود. كسي ميآيد تو. نگاهش نميكنم. حوصله ندارم. صورتم تو بازوهام پنهان شده است. نيمكت تكان ميخورد. لابد نشسته است رو نيمكت. چند لحظه سكوت است. بوي دود سيگارش دارد حالم را به هم ميزند. صدايش با وز وز گوشهايم قاطي ميشود. صدا خيلي آشناست
- تو چرا اينهمه يه دنده هستي؟
جوابش نميدهم. حالا كه كار به اينجا كشيده است، اگر قيمه قيمهام بكنند، لب باز نخواهد كرد. باز حرف ميزند
- امانآقا سفارش كرده بهت كمك كنم
منتقل ميشوم كه غلامعليخان است. صدايش را از دوردست ميشنوم
- قربون، از همون بچگي ناراحت بود...
سبيل زردش تكان ميخورد
- ... تموم محله از دستش ذله بودن...
لابد مثل علي شيطان آمده است كه ازم حرف بكشد. كشمش چشمانش دو – دو ميزند. همهشان دست به يكي شدهاند كه هرطور شده به حرف زدن وادارم كنند. حرفهايش از لاي وز وز هزاران زنبور تو گوشم راه باز ميكند
- آخه حيفه جووني مثهتو، بيجهت خودشو نفله كنه
بايد با سكوت بچزانمش
- من دلم واسهت ميسوزه
يكهو گذشتهها تو ذهنم زنده ميشود. غروب است. مهدي بقال التماسش ميكند
- غلامعليخان ببخشيدش
خواج توفيق خواهش ميكند
- غلامعلي خان غلط كرد
شاطر حبيب گونههايش را ميبوسد
- ديگه ازين غلطا نميكنه
كشمش چشمان سبزش، سرد است. به هيچكس محل نميگذارد. پاسبان مچ دستم را گرفته است. غلامعليخان ريشش را خوب تراشيده است. شاطر حبيب تازه چراغ توري را روشن كرده است. مادرم دم در ايستاده است و اشك يريزد. خليفه جلوش را ميگيرد ولي انگار نه انگار.
همة فحشهاي چارواداري را كه روزي نثارم كرده است، تو دلم حوالهاش ميكنم.
صداي غلامعليخان با وز وز گوشهايم قاطي ميشود
- گشنهت نيس؟
همانطور شروع كرده است كه علي شيطان شروع كرد
- امان آقا ازم قول گرفته كه هرچي از دستم براد، واسهت بكنم
دلم ميخواهد سرش داد بكشم. دلم ميخواهد بهش بگويم برود گورش را گم كند.
نرم حرف ميزند
- ميخواي واسهت غذا بيارم؟
دود سيگارش حالم را به هم ميزند
- تو نميخواي با من حرف بزني؟
جوابش نميدهم. رونيمكت جابجا ميشود
- لجبازي نكن خالد
كلمات از تو گلوي خشكم راه باز ميكنند
- من حرفي برا گفتن ندارم
چيزي نميگويد. ادامه ميدهم
- اينو "شهري" خوب ميدونه
از رو نيمكت بلند ميشود. تو حرف زدنش رنگي از بوري هست
- خيال ميكردم دلت ميخواد كمكت كنم
دلم خنك شده است. ميدانم كه درد خيطي كلافهاش كرده است. راه ميافتد.
- منو باش كه دلم واسه چه كسي ميسوزه
صداي باز شدن وبسته شدن در ميآيد. حتي نگاهش هم نميكنم.
سرم را از رو بازوهام برميدارم. به گل نور نگاه ميكنم. كشيده است پاي ديوار. اگر اشتباه نكنم بايد روز پنجشنبه باشد. دوشنبه شب، علي شيطان دستگيرم كرد. روز سه شنبه شلاقم زدند. چهارشنبه مثل گوشت قصابي آويزانم كردند. يك روز و يك شب هم بيهوش و بيگوش بودهام.
به حلقة آهني سقف نگاه ميكنم. طناب را بردهاند. روزمين، جابه جا، لكههاي خون خشكيده هست. بيش از اين بايد زمين خوني شده باشد. از سوراخهاي دماغم، خون مثل فواره بيرون زده است. لابد پاكش كردهاند.
دوباره سرم را ميگذارم روبازوهام. اگر امروز شهري نيايد، فردا هم نخواهد آمد. ضعف و گرسنگي دارد از بينم ميبرد. كاش قبول كرده بودم كه غلامعليخان برايم غذا بياورد. از لجبازي خودم لجم ميگيرد. شايد غلامعليخان راست بگويد كه امانآقا سفارشم را كرده است. ميدانم كه هرچه از دست بلورخانم برآيد برايم ميكند. ميدانم كه اين چند روزه امان آقا را عاصي كرده است. ميدانم كه شب و روز نق زده است بيخ جگرش. اگر مادرم تا حالا قالب تهي نكرده باشد خيلي كار است.
صداي پا ميآيد. سرم را از روبازوهام برميدارم. در اتاق باز ميشود. كسي از لاي در، يك كاسة مسي هل ميدهد تو و در را ميبندد. بايد غذا باشد.
دستهايم را ستون بدن ميكنم. كون خيز، خودم را روزمين ميكشم. ميروم به طرف كاسه. دهانم آب افتاده است. كاسة لبالب از عدس پلو است انگشتهاي دستم را با شلوار پاك ميكنم و بنا ميكنم بخوردن. پلو، پر از شنريزه است. از صداي شن ريزهها زير دندانم، موي تنم سيخ ميشود. انگار دستي دستي شن قاطيي پلو كرده باشند. از گلو پائين نميرود. لقمة اول را آنقدر تودهان ميگردانم تا مثل شوربا نرم شود. بعد، باهمة ريزهشني كه دارد قورتش ميدهم. بقية لقمهها را دندان نميزنم. فقط تودهان ميگردانم و به گلو ميفرستم. هرطور هست نصف كاسه را خالي ميكنم. شكمم به قار و قور ميافتد. دوباره كون خيز، خودم را ميكشم به طرف نيمكت. شانههايم را به نيمكت تكيه ميدهم و پاهايم را ميكشم. كم كم چشمهايم سنگين ميشود. حالا، وز وز گوشهايم كمتر شده است. مژههايم روهم مينشيند
*
*
چشم كه باز ميكنم، تاريك است. نميتوانم جائي را ببينم. نميدانم چند ساعت خواب بودهام. بالا را نگاه ميكنم. از هوا خور سقف، گل كوچكي از آسمان پيداست. يك ستارة درشت بالي هواخور زق زق ميكند. يكهو دلم ميگيرد. هواي سيه چشم ميكنم. بيقراري جانم را پرميكند. دلم ميخواهد فرياد بكشم. دلم ميخواهد آنقدر سرم را به در آهني بكوبم، تا از حال بروم. ستاره دارد از ميدان ديدم رد ميشود. دلم سنگين است. درد دارم. فكر ميكنم كه بلند شوم و راه بيفتم. غم دلم سبك شود. سرپا ميايستم. خوردن غذا و خوابيدن، بفهمي نفهمي حالم را جا آورده است. چند لحظه سرم گيج ميرود. مينشينم رونيمكت. پاي راستم را بالا ميگيرم. چند بار زانويم را باز و بسته ميكنم. از اين كار خوشم ميآيد. انگار كه درد و خستگي از زانويم بيرون ميزند. دوباره بلند ميشوم. اين بار ميتوانم خودم را نگهدارم. آهسته راه ميافتم. پاهايم ميلرزد. تاتيكنان تا پشت در آهني ميروم. گوشم را به در ميچسبانم. خنك است. بر ميگردم و تا ته اتاق ميروم. ميخواهم استفراغ كنم. انگار اگر بنشينم بهتر است. مينشينم. كنار ديوار چندك ميزنم. هوائي كه از سوراخ سقف تو ميزند بوي پائيز ميدهد.
*
*
اين دو روزه، ته كاسة عدس پلو را بالا آوردهام. لاي دندانهام پر شده است شنريزه. حرف مادرم يادم ميآيد
- آدم اگه گشنه باشه، سنگم ميخوره.
چه بلائي سرم بيايد خدا عالم است؟
غلامعليخان كه رفت و كاسة عدس پلو را كه هل دادند تو اتاق، ديگر كسي بسراغم نيامد. گل آفتاب تازه از هواخور سقف افتاده است روديوار. پيراهنم را از زمين برميدارم،خاكش را ميتكانم و مياندازمش رودوشم. حالا سايش پيراهن رو زخمهاي جاي شلاق آزارم نميدهد. بسكه توچار ديواري قدم زدهام. پاهايم درد گرفته است. گل آفتاب از كمركش ديوار،سر ميخورد روزمين. چنان هوس حرف زدن كردهام كه دارم ديوانه ميشوم. دلم ورم كرده است. ديوارهاي اتاق، به سنگيني كوه رودلم نشسته است. مينشينم تو گل آفتاب. سرم را بالا ميگيرم. تو نور خورشيد نفس ميكشم. ريهام را پر ميكنم و پرصدا هوا را بيرون ميدهم. از لاي رشتههاي به هم تافته نور، نگاهم را به آسمان ميدوزم. يك نقطة جنبنده سياه، درآبي آسمان نشسته است. انگار كبوتري كه اوج گرفته باشد و يا باز تيز پروازي كه تا دل آسمان پر كشيده باشد. نقطة سياه كوچكتر ميشود. از دايرة هواخور سقف دور ميشود. حالا، تنها گل آسمان است كه درخشان است، بهرنگ فيروزة شفاف. جيك جيك دو گنجشك پر گورا ميشنوم. لب هواكش سقف جست و خيز ميكنند. سرميكشند تو اتاق. آفتاب، پيشاني و گونههايم را داغ كرده است. گنجشك از لب هواكش عقب ميروند. حالا تنها صداي پرشورشان است كه تو اتاق ميزند. باز نقطة سياه پيدا شده است. دارد ميآيد پائين. درشتتر ميشود. كبوتر نيست. سرم گيج ميرود. چشمهايم را ميبندم. دلم ميخواهد بلند شوم و هوار بكشم. ناگهان صداي باز شدن در اتاق به گوشم مينشيند. تكان ميخورم اما جرأت نميكنم سر برگردانم. كسي ميآيد تو. صداي پاش بريده ميشود
- پاشو
صدا آشنا نيست.
جم نميخورم. صدا كلفتتر ميشود
- گفتم كه پاشو
باز گنجشكها پيدا شدهاند. باز نقطة سياه اوج گرفته است. گنجشكها گردن ميكشند و بيهوده سرو صدا ميكنند. نقطة سياه آنقدر بالا رفته است كه ديگر ديده نميشود.
تك پاي كسي كه پشت سرم ايستاده است به كفلم ميخورد
- مگه با تو نيستم؟
دستهايم را ستون ميكنم. بلند ميشوم. مرد بلند قامتي روبرويم ايستاده است. چشمهايش عينهو دو كاسة خون. سبيلش به كلفتي دم روباه است. گونههاش برجسته است
- با من بيا
هزار جور فكر و خيال ميكنم. تصور دستبند قپاني ذهنم را پر كرده است. همراهش از اتاق ميزنم بيرون. دلم باز ميشود. آفتاب پهن شده است تو حياط شهرباني. تنم به مور مور ميافتد. رنگ آفتاب به دلم مينشيند. از پلهها ميرويم بالا. بعد ميرويم تو اتاق. مرد چاق دارد سيگار ميكشد. مرد لاغر دارد با اوراق پرونده ور ميرود. هردو نگاهم ميكنند. مرد لاغر گرفتار خاراندن دماغش است. بهم اشاره ميكند كه بنشينم. مينشينم رو صندلي پت و پهني كه كنار ميزش است. سرم را مياندازم پائين. صداي برگ زدن اوراق پرونده را ميشنوم. بعد صداي مرد چاق را ميشنوم كه مثل چرخ ريسك جيك جيك ميكند. انگار صدا از شكمش بيرون ميزند.
- باز پرسيشو تكميل كن بفرسش دادگستري
دستگيرم ميشود كه از چنگ شهري راحت شدهام. خيالم آسوده ميشود. دلم قرص ميشود. ميخواهم پرصدا نفس بكشم ولي جلو خودم را ميگيرم. زير چشمي مرد لاغر را نگاه ميكنم. دارد مينويسد. به سيگار كه پك ميزند، لپهايش آنقدر فرو مينشيند كه يقين ميكنم اصلاً دندان ندارد. بسكه نوك دماغش را خارانده است قرمز شده است.
- مرد لاغر ورقهاي را سرميدهد جلوم و ميگويد
- بخون و جوابش بنويس
باز يادش ميآورم كه سواد درست و حسابي ندارم
جيك جيك مرد چاق را ميشنوم
- خودت براش بخون
به مرد چاق نگاه ميكنم. ازم ميپرسد
- امضاء كه ميتوني بكني؟
ميگويم
- اي
مرد لاغر ميخواند
- سؤال: كتابها و روزنامههائي را كه وقت دستگير شدن، در بازجوئي بدني از شما بدست آمده، چه كسي به شما داده است؟
جوابش نميدهم. چشمان كم توانش گرد ميشود. سفيدي چشمانش زردي ميزند. به حرف ميآيد
- زبون نداري؟
زير لب ميگويم
- آخه، اين دروغه
حرف تو دماغش ميپيچد
- بنويسم دروغه
ميگويم
- خب معلومه... آخه من نه كتابي داشتم و نه روزنامهئي
حرفهايم را مينويسد. سؤال بعد را ميخواند
- جلو پاسگاه سه راه بندر، يك چمدان محتوي اوراق ضاله از شما گرفتهاند. قصد داشتهاي اين چمدان را در بندر به چه كسي تحويل بدهي؟
باز جوابش نميدهم. باز بر و بر نگاهم ميكند و باز ميپرسد كه مگر زبان ندارم. بهش ميگويم كه اصلاً از حرفهايش سر در نميآورم. يكهو براق ميشود. صدا تو گلويش گره ميخورد
- يعني كه منكر چمدون هستي؟
- اصلاً چمدوني نبوده كه منكرش بشم
مرد چاق تكان ميخورد و راست نگاهم ميكند. چنان به سيگار پك ميزند كه انگار ميخواهد تمام سيگار را ببلعد. مرد لاغر از نوشتن بازمانده است و كج كج نگاهم ميكند. بعد، نصف سيگار ديگر ميگيراند و از مرد چاق ميپرسد
- چه ميفرماين قربون؟
مرد چاق كم حوصله شده است. ته سيگار را خاموش ميكند، دستهاي سفيد و كوتاهش را باهم تكان ميدهد و تند ميگويد
- بنويس آقا، بنويس... هرشكري كه ميخوره بنويس
كم مانده است كه از خنده منفجر شوم. باتلاش و تقلا جلو خودم را ميگيرم. سرم را مياندازم پائين و لبم را گاز ميگيرم. صداي مرد لاغر است
- به چه منظور قصد رفتن به بندر داشتي؟
سرم را بالا ميگيرم و ميپرسم
- با بنده هستين؟
از كوره در ميرود و جيغ ميكشد
- نخير، با همشيرهتون هستم
خون به صورتم ميجهد. باز جيغ ميكشد
- گفتم به چه منظوري...
مهلتش نميدهم حرفش را تمام كند
- بندر برم چيكار كنم؟
چند لحظه سكوت است. نگاه كم جان مرد لاغر به چمدان دوخته شده است. حرف ميزند
- دربارة صرت جلسهاي كه تو پروندهس چي ميگي؟
- صورت جلسه؟
سرم را چپ و راست ميگردانم و ادامه ميدهم
- شما از كدوم صورت جلسه حرف ميزنين؟
ناگهان،تند، برگ صورت جلسه را از لاي پرونده بيرون ميكشد و انگار قصد كوبيدنش را به صورتم داشته باشد، باشتاب به طرفم درازش ميكند
- اينو ميگم... اين صورت جلسه
چند لحظه با دست لرزان، صورت جلسه را جلو صورتم نگاه ميدارد.
آرام ميگويم
- منكه گفتم... من سواد ندارم
باز با عجله صورت جلسه را پي ميكشد و بنا ميكند به خواندن. سيبك گلويش مدام بالا و پائين ميشود. لبهايش كبودي ميزند. ناي خواندن ندارد. تمام كه ميشود نگاهم ميكند. سكوت كردهام. سيگارش را از تو زيرسيگاري برميدارد. پك ميزند. هنوز منتظر است كه حرف بزنم. خودش به حرف ميآيد
- خب؟
نشان ميدهم كه تعجب كردهام. ميپرسد
- چي ميگي
- بهش ميگويم
- خودت كه خوندي... يه آدم بوده به اسم "عندليب"
ميگويد
- اسمتو عوضي گفتي
ميگويم
- شما هرچي دلتون ميخواد، بنويسين
رگهاي كبود گردنش تند ميشود
- ولي توچي ميگي؟
- اينا همه، تهمته
قلم را ميگذارد روميز و بنا ميكند به خاراندن نوك دماغ. دارد نگاهم ميكند. يكهو چشمانش ميرود. مژههاش، نرم روهم مينشيند. انگار كه ترياك ناغافل زده باشد بالا. عين چشمان خواج توفيق، بعد از نفله كردن سه چهارمثقال.
صداي مرد لاغر رگدار و آرام شده است
- كه گفتي تهمته؟
چيزي نميگويم.
آرام حرف ميزند. ترياك بايد كاري شده باشد و آرامش كرده باشد
- امضاهاي پاي صورت جلسهرو چي ميگي؟
- دروغه
چشمانش حالت خود را باز مييابد.
- فرار از شهرباني چي؟
- دروغه
صدايش بلند ميشود
- پاسبان مراقب كه باش روبروشديم دروغه
زير لب زمزمه ميكنم
- ساختگي بود... خودتون يادش داده بودين
ناگهان مرد چاق جيغ ميكشد
- حوصلة منو سربردي
نميدانم با من است يا با مرد لاغر. بيتفاوت نگاهش ميكنم. جلو خندة خودم را ميگيرم. از لپهاي پرخون و سبيل قيطاني و چشمان كوچكش خندهام گرفته است.
مرد لاغر باز شروع ميكند به نوشتن. از دستم آنچنان شكار شده است كه كاردش بزني خونش نميآيد
- اينو چي ميگي؟
- دروغه
- اونو چي ميگي؟
- دروغه
بازپرسي را تمام ميكند. قلم را ميگذارد رو ميز و زل ميزند تو چشمانم. تا امضاء كنم. مرد چاق زنگ ميزند. مستخدم ميآيد تو، بهش ميگويد كه برود نگهباني و بگويد دو مراقب بفرستند كه تحويلم بگيرند
- اينجارو هم امضا كن
امضا ميكنم
- اين يكي روهم
باز امضا ميكنم
مراقبها، تفنگهاشان را مسلح ميكنند. به دستهايم دستبند ميزنند. تو گوششان خواندهاند كه يكبار از شهرباني فرار كردهام. خيلي خشك و مقرراتي هستند. اصلاً روي خوش نشان نميدهند. از در شهرباني ميزنيم بيرون. از كنار رديف درختان شمشاد ميگذريم. زير ساية درختان ميموزا راه ميافتيم به طرف ميدان بزرگ شهر. ته تفنگ يكي از مراقبين به كمرم زده ميشود
- پول داري با تاكسي بريم؟
دلم ميخواهد تا دادگستري پياده بروم. توچار ديواري دق كردم. دلم ميخواهد مردم را نگاه كنم. دلم ميخواهد مغازهها را نگاه كنم. هوا آفتابي است. آنقدر گرم نيست كه آزارم دهد. براي رفتن به دادگستري بايد از رو پل سفيد بگذرم. هوس كردهام كارون را ببينم. حالا،آب كارون آنقدر زلال است كه گردش ماهيها را تو آب ميتواني ببيني. آنقدر شفاف است كه موجهاي ريزش زير نور خورشيد مثل نقرة خام ميدرخشد.
- با تو هستم
ميغرم
- صنارم ندارم
- پس بايد تا دادگستري پياده بري
تا ميدان بزرگ روبروي پل، راهي نمانده است
*
*
تا برسم دادسرا و تا بازپرس فرصت پيدا كند كه پروندهام را نگاه كند، شده است ساعت يك ونيم بعداز ظهر و هنوز دو ساعت و نيم از ظهر نگذشته است كه ميبينم تو دفتر زندانم و تا بجنبم، انگشتنگاري و اين حرفها تمام شده است و در آهني انفرادي پشت سرم بسته ميشود.
انفرادي، پنج قدم درازا دارد و سه قدم پهنا. از انفرادي شهرباني جادارتر است. سقفش هواكش مربعي دارد كه با ميلههاي آهني مشبك شده است. انفرادي، تو راهرو است. راهرو سرپوشيده است. يك پاسبان كوتاه قامت تو راهرو قدم ميزند. كف راهرو سنگفرش است. تنها صدايي كه سكوت گرم و دمدار راهر را به هم ميريزد، صداي قدمهاي پاسبان است.
بازپرس اصلاً حوصلة حرف زدن نداشت. خدا ميداند تا آنوقت روز با چند نفر سرو كله زده بود
- چيكار كردي؟
با كج خلقي لاي پرونده را باز ميكند و باكم حوصلگي صورت جلسه و برگ بازپرسي را ميخواند. بعد، نگاهم ميكند و سرش را ميجنباند. چشمانش زار ميزند كه خمار است. اين حالت را صدبار بيشتر تو چشمان خواج توفيق ديدهام. بازپرس دوباره اوراق پرونده را نگاه ميكند. موي سرش جو گندمي است. شقيقههايش خشك است. سرش هنوز تو پرونده است كه تو دماغي حرف ميزند
- با اين ماجراجوئيا ميخواين چيكار كنين؟
برايم قرار بازداشت موقت صادر ميكند و راهم مياندازد.
پاسبان را صدا ميكنم. از ته راهرو ميآيد. دستهايش را رو در آهني ستون ميكند و از سوراخ گرد در آهني، نگاه رنگ باختهاش را به نگاهم ميدوزد
- چيه؟
بهش ميگويم
- گشنمه
- خدا عمهتو بيامرزه
ميخندد و ادامه ميدهد
- هنوز از گرد راه نرسيده غذا ميخواد
از دندانهاي زرد و درازش دلم به هم ميخورد.
چشمانم را روهم ميگذارم و ميگويم
- آخه من دو روزه غذا نخوردم
باز ميخندد و ميگويد
- تا بيس چارساعت جيرهنداري
تعجب ميكنم
- ندارم؟
صدا تو گلويش گره ميخورد
- خب معلومه
سرفه ميكند و ادامه ميدهد
- اينجا كه خونة عمهنيس
ميخواهد راه بيفتد
- سر كاريه دقه صب كن
ميايستد. هنوز چيزي نگفتهام كه ميپرسد
- پول داري؟
جيب شلوارم را ميكارم. چهار اسكناس مچاله شده دوتوماني، ته جيبم كنجله شده است
- دارم
پاسبان اطراف را نگاه ميكند و بعد ميگويد
- بده تا بگم از قهوهخونه واسهت غذا بيارن
دستگيرم ميشود كه تو زندان هم مثل شهرباني و مثل دادگستري، قهوهخانه هست.
مرد كوتاه قامتي كه لباس زندان به تن دارد برايم غذا ميآورد. نصف نان سياه بيات با چارتا سيبزميني پخته و هركدام به قاعدة يك گردو و يك بسته نمك به اندازه يك انگشتانه.
نان و سيبزميني را سق ميزنم. گرما و سكوت بعد از ظهر و شكم سنگين، سيستم ميكند.
شانههايم را تكيه ميدهم به ديوار و پاهايم را ميكشم. رو زيلوي كف انفرادي آنقدر خاك نشسته است كه اول گمان نميكردم زيلو باشد. اينطور كه نشستهام، كمرم اصلاً با ديوار تماس ندارد. زود خسته ميشوم. دراز ميكشم. بعد، رو دست راست غلت ميزنم. حالا چشمانم سنگين شده است. دلم ميخواهد بخوابم. فكرهاي جور به جور رهام نميكند. يكهو به ياد رحيم خركچي ميافتم. بلند ميشوم. پاسبان را صدا ميكنم. از ته راهرو ميآيد. بايد مرد بدي نباشد. سرش برهنه است. طاس است. تنها دور گوشها و پشت سرش چندتار موي حنائي رنگ هست
- باز چيكار داري؟
رنگ چشمانش پريده است. انگار دگمههاي سياهي كه كهنه شده باشد و سفيدي زده باشد.
ازش ميپرسم
- تو، رحيم خركچيرو ميشناسي؟
زل ميزند به چشمانم و آهسته ميگويد
- هموني كه زنشو كشته؟
از شادي پر ميكشم. انگار دنيا را بهم دادهاند
- آره... هموني كه زنشو كشته ... خودشه!
دندانهاي دراز و كپره بسته پاسبان بيرون ميافتد
- مگه تو اونو ميشناسي؟
ذوق زده ميگويم
- خب آره... ميشناسمش... همسايه بوديم. تو يه خونه زندگي ميكرديم.
پاسبان، با ناخن، سرطاسش را ميخاراند و ميگويد
- از اينقرار، بايد امانآقارو هم بشناسي؟
دلم ميخواهد جست بزنم وگونههاي پرآبلهاش را ببوسم
- ميشناسمش... تو قهوهخونهشم كار كردم
ميگويد
- پس بايد هواتو داشته باشم
يكهو بدبيني هجوم ميآورد. صداي پندار گوشم را پر ميكند
- گاهيم اعتماد آدمو جلب ميكنن. باهاش دوست ميشن تا ازش حرف بكشن.
دلم ميگيرد. مبادا كلكي تو كار باشد. مبادا يادش داده باشند كه نرمم كند و زير زبانم را بكشد. رنگ خوشحالي از حرف زدنم زايل ميشود.
- ببينم سركار... اگه بخوام ميتونم رحيم خركچيرو ببينم؟
ردهاي آبلة صورتش چين ميخورد. لبخند ميزند
- تو ممنوع الملاقاتي
جا ميخورم
- ممنوع الملاقات؟
نرم حرف ميزند
- مگه اينو بهت نگفتن؟... «قرار» تو «بازداشت موقته». تا بازپرسي تموم نشه، حق ملاقات با هيچكسو نداري.
وا ميروم. مينشينم. بعد، دراز ميكشم. صداي پاسبان را ميشنوم
- ساعت چار، كشيك من تموم ميشه. اگه برا كسي پيغمومي داري بگو
چيزي نميگويم. دارم به خودم هم بدبين ميشوم. باز صدايش را ميشنوم
- به امانآقا ميگم كه اينجا هستي. بهش ميگم كه اقلاً برات رختخواب بياره.
راه ميافتد. صداي قدمهاش زير سقف راهرو، سكوت را و تنهايي را بيشتر ميكند. عرق تنم لغزيده است رو پوستة خشك خون كمرم. جاي ضربههاي شلاق سوز ميزند. مينشينم. پيراهنم را از تنم بيرون ميآورم و با دامنش خودم را باد ميزنم. فايدهاي ندارد. هوا دمدار است. تمام تنم عرق سوز شده است. انگار تو پوستم سوزن ميكنند. يكهو، هواكش سقف پوشيده ميشود. بالا را نگاه ميكنم. پاچههاي آبي رنگ و خشتك گشاد شلوار پاسباني را ميبينم كه انگار رومشبك سقف پهن شده است. از لاي دو شاخ پاها، صورت دراز و پيري را ميبينم كه خم شده است بالاي مشبك. به يكي از پاچههاي شلوار قنداق رنگ تفنگ چسبيده است. بالاتر از قنداق، گلنگدن است كه زير نور خورشيد برق تيرهاي دارد. تو پهناي صورت پير پاسبان، دو چشم گرد، در دو ميزند. تحمل ديدن چشمها را ندارم. تحمل ديدن دماغ دراز و گونههاي استخواني پاسبان را ندارم. سرم را پائين مياندازم و رو سينه دراز ميكشم و گونهام را ميگذارم رو دستهايم. هنوز هواخورسقف پوشيده است. نگاه پير پاسبان رو گردهام سنگيني ميكند. باز بالا را نگاه ميكنم. خيره شده است تو انفرادي. صورتي را لاي بازوهام پنهان ميكنم. صداي قدمهاي پاسبان يك نواخت است. كف راهرو سنگفرش است. تخت پوتينهاي پاسبان ميخآجين است. بياينكه توقف كند، درازاي راهرو را ميرود و برميگردد. باز ميرود و برميگردد. به گمانم تا انتهاي راهرو، رديف انفراديها كنار هم نشسته است. وقتي كه آمدم تو، آنقدر گيج بودم كه درست و حسابي نگاه نكردم. انگار حواسم پرت شده بود. يكهو صداي تيز زنگ، راهرو را پر ميكند. عينهو صداي زنگ مدرسه. بلند ميشوم و از سوراخ در، تو راهرو را نگاه ميكنم. حالا، صداي زنگ بريده است. از ته راهرو صداي همهمه ميآيد. همهمه تو درهم آدمها. پاسبان را صدا ميكنم. ميآيد جلو، ازش ميپرسم كه چه خبر است. ميگويد
- ميرن ناهار بگيرن
ساعت، از سه هم بايد گذشته باشد.
ميپرسم
- حالا چه وخته ناهاره؟
باز لبخند پاسبان و دندانهاي سياه و درازش دلم را به هم ميزند
- اينجا كه خونة عمه نيس... لقانطهم كه نيس!
صف زندانيها، از جلو انفرادي ميگذرد. دلم را ميدهم كه شايد رحيم خركچي را ببينم. همه جور آدم هست. با لباس مقلم، به رنگ زرد و سياه و از جنس كرباس و تا بخواهم براندازشان كنم از ميدان ديدم رد ميشوند. همه، كاسه مسي دارند. غذا ميگيرند و برميگردند. آرام راه ميروند. از رو آب زرد رنگي كه تو كاسه هست، بخار برميخيزد. پيرمرد خميدهاي چنان كاسة غذا را گرفته است كه انگار به جانش بسته است. پيرمرد تاتي ميكند. دماغش به بزرگي يك زردك است. چشمانش آبچكان است. از جلو چشمم رد ميشود. يكهو نگاهم ميافتد به رحيم خركچي. كاسه را زده است زير بغلش. سرش تراشيده است. پيشانياش پخ است. سبيلش زردي ميزند. لابد از دودسيگار. از وقتي كه رضوان را با سرچپق كشت، ديگر چپق نكشيد. صداش ميكنم. يك لحظه ميايستد. دور و بر خودش را نگاه ميكند. باز صداش ميكنم
- مش رحيم ... منم...
و هنوز اسمم را نگفتهام كه پاسبان سر ميرسد، بازويش را ميگيرد و تكانش ميدهد
- راه بيفت پيرمرد
بعد ميآيد به طرف من. چهرهاش مهربان است. نگاه رنگ باختهاش مهربان است. در حرفش رنگي از گله هست
- به تو كه گفته بودم حق نداري با كسي حرف بزني
باز پاچهها و خشتك شلوار آبي رنگ و قنداق تفنگ پاسبان، هواخور سقف را پر ميكند.
پيشانيام را ميچسبانم به درآهني و از سوراخ در، راهرو را نگاه ميكنم. چهره بعضي از زندانيها برايم آشناست. انگار كه آنها را جائي ديده باشم. يك روز غروب كه تو خيابان پهلوي قدم بزني، همة مردم شهر را ميبيني.
رحيم خركچي برميگردد. جلو انفرادي توقف ميكند. پاسبان ته راهرو است. صداش ميكنم
- مش رحيم، منم
سرگردان است
- منم، خالد، تو انفرادي هستم
نگاهم ميكند. نگاه پيرش به غم نشسته است. صدايش از دور دستها ميآيد
- آخر عمري ميبيني خالد؟... ميبيني؟
بهتش زده است. لبهايش ميلرزد. هنوز چيزي نگفته است كه پاسبان سرميرسد
- بازكه ... لااله الاالله ... بابا راه بيفت
رحيم خركچي سرش را مياندازد پائين و راه ميافتد.
مينشينم سه كنج انفرادي. حالا، همهمه زندانيان پريده است. صداي بسته شدن درها بند ميآيد. دوباره راهرو پر ميشود سكوت. زانوها را تو بغل ميگيرم. چانهام را ميگذارم رو زانوهايم و ميروم تو خودم. يكهو گذشتهها هجوم ميآورند. صداي رضوان از همه واضحتر است
- چه كنم خواهر؟... پشت سر زن بيشوور، هزار حرف مفت ريه ميكنن...
نگاه رضوان حق به جانب است. حرف زدنش حق به جانب است. به دل مينشيند
- ... اومد و نشست بيخ دلم و هي نق زد كه دوتا طفل بيمادر داره...
موي شبق گونهاش برق ميزند. چشمان درشتش را سورمه كشيده است
- ... دلم به حال بچههاش سوخت وگرنه، خودش كه ديگه ازش گذشته...
گونههايش را سرخاب زده است. به پيشاني بلندش چين ميافتد
- ... يعني راستشو بخواي از منم گذشته
حالا، زنهاي محله تو خودشان پچ پچ ميكنند
- از اون ارقههاس كه مش رحيمو سر يه انگشت ميگردونه...
خديجه پستانش را ميچپاند تو حلقوم بچه زردنبوبش و غمغم ميكند
- ده تا نمكرده داره خواهر...
رقيه، يك بند انگشتش را تو دماغ ميگرداند و غر ميزند
- سرونة پيري و كلاه قرمساقي...
يكهو صداي ضربههاي دهل و صداي تيز سرنا، تكانم ميدهد. مش رحيم فرياد ميزند
- زن از خدا شرم كن
عمو بندر بازوي مش رحيم را ميگيرد
- مشتي بيا بريم بيرون يه گشتي بزنيم
رضوان التماس ميكند. به پيشاني بلند و گونههاي صافش عرق نشسته است. صنم ميرقصد. آب ديگ جوش آمده است. رگهاي گردن مش رحيم تند شده است. صدايش را نميشنوم. صداي سرنا غوغا كرده است. رحيم خركچي، چپق را تو هوا ميگرداند. صداي دهل، زير ضربه سنگين ميتركد. سرچپق به گيجگاه رضوان كوبيده ميشود. صورت پهن و پرخون كسي، سوراخ در آهني را پرميكند
- امروز اومده؟
كشيك راهرو دارد عوض ميشود. ساعت چهار است. صداي پاسبان طاس را ميشنوم
- آره ... امروز امده... ممنوع الملاقاته
دلم گرفته است. اگر با رحيم خركچي حرف زده بودم سبك ميشدم.
پاسبان از جلو انفرادي رد ميشود. مربع مشبك نور آفتاب، از رو ديوار كشيده است بالا. غم عالم به دلم نشسته است. ميدانم كه حالا، همسايهها، جلو اتاقهاشان را جارو كردهاند و آب پاشيدهاند و فرش انداختهاند و حالا، خواج توفيق، چندك زده است جلو منتقل و با حصوله ذغالهاي نيم گرفته را باد ميزند و حالا مادرم زانو به بغل گرفته است و اصلاً حوصله ندارد.
مثل ديگ آبجوش كه يكهو سر برود، دلم سر ميرود. ميخواهم بلند شوم و فرياد بكشم. ميخواهم بلند شوم و دهانم را بگذارم جلو سوراخ در آهني و فرياد بزنم كه سيه چشم را دوست دارم «... تو چه خوبي... خيال تو چه مهربونه... چه صميمي با من حرف ميزنه... دوستت دارم... سيه چشم خوبم... عزيز دلم...» ناگهان متوجه ميشوم كه دارم با خودم حرف ميزنم. صورت پرخون پاسبان كشيك، سوراخ در آهني را پر ميكند
- كار داشتي؟
خودم را جمع و جور ميكنم
- نه
ميخواهد راه بيفتد
- يه دقه صب كن
- چيه؟
- ميخوام برم دستشوئي
ميرود و با دستة كليد برميگردد
- پاشو
در انفرادي را باز ميكند
- پنج دقيقه بيشتر وخ نداري
پاسبان سيه چردهاي همراهم راه ميافتد. انگار ميشناسمش. اگر اشتباه نكنم بلمچي بوده است. باش حرف ميزنم. لهجة عربي دارد. صدايش آشناست. بايد همان باشد كه فكر كردهام. ازش ميپرسم. تلخ ميگويد كه چرا حرف بيخودي ميزنم. دربند را باز ميكند. ميرويم توبند. رديف آجري مستراحها، ته بند نشسته است. آفتاب از ديوار سنگي كشيده است بالا. پشت حلقههاي سيم خاردار لب بام، پاسبان بلند قامتي قدم ميزند. تفنگش را حمايل كرده است. كلاهش را از رو پيشاني زده است بالا. زندانيان، دسته دسته دور هم نشستهاند و اختلاط ميكنند. بايد از صد نفر بيشتر باشند. جا به جا پريموس ميسوزد. رو پريموسها كتري هست. لابد براي دم كردن چاي. رو چراغهاي لعابي خوراكپزي، قابلمه هست. كامل مردي روسكوي سيماني جلو مستراحها چمباتمه زده است. زانوهايش را تو بغل گرفته است و يك بند آسمان را نگاه ميكند.
از مستراح ميزنم بيرون تمام عضلاتم خشك شده است. تمام استخوانهام درد ميكند. نميتوانم راه بروم. آهسته قدم برميدارم. دلم ميخواهد دور و بر زندان را خوب نگاه كنم. رديف اتاقها يك سمت نشسته است. همه تو حياط پنجره دارند. ميشمارمشان. يازده اتاق دنگال. دلم ميخواهد بروم تو راهرو جلو اتاقها و نگاه كنم. صداي پاسبان در ميآيد
- تكون بخور
ميايستم
- نميتونم راه برم
مگه پاهات شكسته؟
- نه... ولي كمرم آش و لاشه
نگاه بعضي از زندانيها تا در بند همراهيام ميكند. تو راهرو، باز دلم ميگيرد. هواي تو راهرو خفه است. دمدار است. پشت سوراخ بعضي از درهاي انفرادي، دو چشم دودو ميزند. جلو انفرادي يك بسته رختخواب به هم ريخته هست. قاليچه را ميشناسم.
صداي كسي را ميشنوم
- تو خالدي؟
سر برميگردانم. كوتاه است و پهن. بازوهاش مثل قلومسنگ است. نگاهش مثل آتش ميسوزاند
- رد كن بياد
در ميمانم كه چه بايد بكنم. حال�
احمد محمود
فصل چهارم-2
شهري، روبرويم است. نشسته است روچارپايه، نگاهش رك زده است. عينهو نگاه گوسفندي كه سرش را بريده باشند. ساية سنگين دو آدم قلچماق را رو گردهام حس ميكنم. همانهائي هستند كه درازم كردند رو نيمكت. هنوز نتوانستهام چهرههاشان را درست ببينم. تصويري كه ازشان تو ذهن دارم قامتهاي بلندشان است، با گونههاي استخوانيشان و سبيل سياه و بزرگشان و رنگ تيره پوستشان. انگار كه دوقلو هستند.
شهري، با شلام دم گاوي بافته شدهاي بازي ميكند. دماغ كشيدهاش رو لبهاش خوابيده است. از نگاهش چيزي دستگيرم نميشود. شلاقي كه تو دستش است، با آن شلاقي كه گردهام را آش و لاش كرد فرق دارد. كوتاه است. هرچه بالاتر ميرود كلفتتر ميشود. انتهايش دو برگ چرمي هست. شلاقي كه كمرم را آش و لاش كرد، خاكستري بود. اين يكي قهوهاي رنگ است.
شهري به حرف ميآيد
- چمدونو كي بهت داده؟
خوب ميدانم كه جواب دادن فايده ندارد. خوب ميدانم كه اگر صدبار ديگر هم بگويم چمدان مال من نيست به خرجش نميرود.
شلاق را دور دست ميگرداند و حرف ميزند. تو حرف زدنش چيزي هست كه تن آدم يخ ميكند
- نميخواي بگي؟
آرام ميگويم
- چي بگم؟
ايندفعه تو حرف زدنش آتش است
- ميدوني كه اون خوشگلهرو بازداشت كرديم؟
گر ميگيرم. ادامه ميدهد
- همون دخترهرو ميگم كه باش رفيقي
خون به صورتم ميجهد. يعني ممكن است علي شيطان اين دسته گل را به آب داده باشد؟... و اصلاً ممكن است كه دختر جواني را بدون هيچ دليل و بهانهاي از خانهاش بيرون بكشند و بازداشت كنند؟... اگر سيه چشم را بازداشت كرده باشند؟... اگر همة حرفهائي را كه تو باشگاه نفت بهش گفتهام، گفته باشد؟... يكهو تو دلم خالي ميشود. نامرد، بدجائي انگشت گذاشته است. يقين دارم كه اگر كمي بيشتر رو اين ضعف فشار بياورد، زه خواهم زد. براي آزاد شدن سيه چشم، همه چيز را، از سير تا پياز خواهم گفت.
تنم ميلرزد. چطور ميتوانم تو چشمان سياهش كه سرزنش ميكند، نگاه كنم؟... نه!... با سيه چشم كاري نداشته باشيد... يكهو به خود ميآيم. نكندكه حقهاي تو كار باشد. به خودم دلداري ميدهم. بايد قرص باشم. تا حسابي ته و توي قضيه در نيامده است، نبايد دم به تله بدهم...
صداي شهري است
- انگار سكوت كردي بچه؟
- ها!
حالا، نگاهش به نگاه گربه ميماند، لبخند احمقانهاي دندانهاي طلاي چركينش را بيرون انداخته است. گلويم عينهو كبريت، خشك است
- چرا هيچي نميگي
حرف كه ميزنم صدايم خش برميدارد
- چي بايد بگم؟
با سر شلاق پيشانيام را غلغلك ميدهد
- تو كه نميخواي كفل قشنگ خوشگلهرو زير شلاق له كنم؟
خيلي تقلا ميكنم كه تف تو صورتش نيندازم
- ها؟... دلت ميخواد؟
حرف از ميان بغض گلويم، راه باز ميكند
- من خيلي چيزا دلم نميخواد
نبايد اين را ميگفتم، اما گفتم
- خب، پس اگه دلت نميخواد، حرف بزن
مگسها رو گردهام نشستهاند. جابه جا ميشوم كه شايد پربكشند
- آخه يه چيزي بگو
- اگه حرفي برا گفتن داشتم، همون ديروز ميگفتم
ناگهان برق از چشمم ميپرد. شلاق رو گردنم خط مياندازد. حتي «آخ» هم نميگويم. دردش از شلاق روز گذشته بيشتر نيست. نگاهم را مينشانم به چشمان يخ زده شهري. اگر شعور داشته باشد ميتواند موج نفرت را تو چشمانم ببيند. گوشة دهانم پائين افتاده است. سفيدي چشمان شهري زردي ميزند. مثل چشم گرگي كه يرقان گرفته باشد. دندانهاي كثيف طلايش بيرون ميافتد
- ولي حرف داري... و ميگي
احساس ميكنم كه چهرهام تحقيرآميز شده است. انگار همين الان است كه تف بيندازم به صورتش. باز ميگويد
- دلت ميخواد خوشگلهرو بيارم اينجا
باز شروع كرده است. ميگويم
- تو هركاري دلت بخواد ميتوني بكني
گوشة چشم راست شهري ميخوابد. يكهوگردنم به سينهام ميرود. مشت محكمي به قفام نشسته است. چينهاي ريز صورت شهري توهم ميرود. انگار ميخواهد بخندد. تو حرف زدنش ميلههاي داغ آهني است كه به قلبم مينشيند
- خودت تنها با خوشگله هستي يا واسه رفقاتم ميبريش؟
زبانم را گاز ميگيرم كه حرف از دهانم بيرون نبرد. احساس ميكنم كه رنگم تيره شده است. لالههاي گوشم داغ شده است. شقيقههايم ميتركد. تقلا ميكنم كه برخودم مسلط شوم. اگر دستگيرش شود كه چقدر در برابر سيه چشم زبونم، بيچارهام ميكند. تو دلم غوغا بپا شده است. دلم ميخواهد زار زار گريه كنم. نامرد بدجوري عذابم ميدهد. اگر زير شلاق بكوبدم راحتتر هستم.
صدا تو گلويش هستم.
- آخه يه چيزي بگو
لبهايم را روهم فشار ميدهم. باز گوشه چشمش ميخوابد و باز گردنم به سينهام مينشيند.
اين بار، حرف زدن شهري مسخرهآميز است. انگار دلش ميخواهد بام بازي كند. مثل گربهاي كه موش نيمه جاني تو چنگش اسير شده باشد
- دلت ميخواد خوشگلهرو بندازم اينجا تا فردا شب تو بغلت باشه؟
دلم آتش ميگيرد. ديگر نميتوانم جلو خودم را بگيرم. حرف از دهانم ميپرد
- از اين كارام ميكني؟
از روچارپايه جست ميزند و هجوم ميآورد به طرفم. گونهها و گردنم را با شلاغ دم گاوي، از چپ و راست ميكوبد
- مادر قحبه چه حاضر جوابه
دلم خنك شده است. بيامان ميكوبدم. پيچ و تاب ميخورم. پوستة خشك خون گردهام، از صد جا سر باز ميكند و خون تازه ميجوشد.
از زدن باز ميماند. بنا ميكند به قدم زدن و فحش دادن. چيزهائي ميگويد كه تو قوطي هيچ عطاري پيدا نميشود. از جوش و خروشش دستگيرم ميشود كه بيخود حرف سيه چشم را زده است. اگر سيه چشم تو چنگشان بود اينهمه به خودش زحمت نميداد. ميرفت و ميآوردش و هربلائي كه از آن بدتر نبود به سرم ميآورد.
هنوز قدم ميزند و فحش ميدهد.
يكهو، رو در رويم ميايستد. سرشلاق را تو صورتم تكان ميدهد و هرچه را كه لايق خودش است بارم ميكند
- مادر تو به خر ميكشم. تا حالا هيچ مادر جندهاي مثه تو نديده بودم
تا حالا آدم به اين بد دهني نديده بودم. بيخود اينهمه معروف نشده است. بايد چيزهائي داشته باشد كه ديگران ندارند. صد رحمت به علي شيطان.
شهري راه ميافتد به طرف در. با سراشاره ميكند به آنها كه پشت سرم ايستادهاند. هرسه از اتاق ميروند بيرون پر صدا در را ميبندند.
به گونهها و گردنم دست ميكشم. جاي شلاق ورم كرده است. سوز ميزند. ولي هرچه هست، دردش از حرفهائي كه گفت بيشتر نيست.
گمان كنم رفت كه با دستبند قپاني برگردد.
- آدم همه چيزو ميتونه تحمل كنه.
بالاخره اين شتر، جلو پاي من هم خوابيد. من كه تا حالا طاقت آوردهام. هرطور شده بقيهاش را هم تحمل خواهم كرد. درد سكوت من، از همه شلاقهائي كه به گرده، گردن و گونههام كوبيدهاند، برايشان بيشتر است.
صداي تو در هم پا ميآيد. تند و عجولانه در آهني باز ميشود. هرسه ميآيند تو. يك طناب بلند حلقه شده تو دست شهري است. يك نردبان دو طرفه هم همراهشان است. از كارشان سر در نميآورم. نشستهام رو نيمكت و نگاهشان ميكنم. مگسها گردهام را نيش ميزنند. گل نور كشيده است پائين. تا از رو ديوار بيفتد رو زمين چيزي نمانده است. ظهر بايد نزديك شده باشد. آنقدر سريع كار ميكنند كه انگار صدها بار اين كار را كردهاند.
نردبان را گذاشتهاند وسط اتاق. درست زير هواخور سقف. شهري چاپك ميرود بالا. طناب را از قرقره قلاب كنار هواخور، رد ميكند و ميكشد پائين. انگار قصد دار كشيدنم را دارند. سر طناب حلقه شده است. يعني ممكن است كه همينطور بيارس و پرس، دارم بكشند؟... هنوز سر در نياوردهام كه ميخواهند چكار كنند. سر طناب را ميكشند پائين و نردبان را از وسط اتاق برميدارند.
شهري ميآيد و رو برويم ميايستد. ساية عملة عذاب، به سنگيني سرب رو گردهام افتاده است. نگاهم به حلقه انتهاي طناب است كه رو زمين پهن شده است. انگار دارد جاي خودش پيچ و تاب ميخورد. انگار دارد مثل مار، رو زمين ميلغزد و به طرفم ميآيد. صداي شهري مثل ترقه از دهانش بيرون ميزند
- چشاشو ببندين
پارچة سياهي رو چشمانم مينشيند و پشت سرم گره ميخورد. صداي قدمهاي سنگين شهري را ميشنوم. انگار دارد قدم ميزند. ميرود ته اتاق و برميگردد. باز ميرود و برميگردد. صداي قدمهاش هرلحظه دلهرهام را بيشتر ميكند. اگر قصدشان را بفهمم شايد راحت شوم. صداي پا قطع ميشود
- خب...
يك لحظه سكوت ميكند و بعد ادامه ميدهد
- كي اون چمدونو بهت داده؟
احساس ميكنم كه سر طناب پيش پايم است. انگار مثل مار، سرش را بالا گرفته و زبان سوزنياش را فرو ميبرد و بيرون ميدهد
- كي اون چمدونو بهت داده؟
- صدبار گفتم كه مال من نيس
صدايش كلفت ميشود
- مال تو هس و ميگي كه هس
- نيس
گردنم آتش ميگيرد. با شلاق گردنم را كوبيده است
- داري با جون خودت بازي ميكني
جوابش نميدهم
- من الان ميتونم دارت بكشم و بعدم جسدتو بندازم تو چاه مستراح...
انگار حلقةطناب بالاي سرم ميرقصد. شهري حرف ميزند
- ... و ميتونم از همينجا ولت كنم بري دنبال كار و زندگيت
حالا انگار صداي علي شيطان است كه گوشم را پر ميكند
- پيشنهاد من خيلي سادهس...
شهري است كه حرف ميزند
- ... خيلي معطل تو شدم
علي شيطان است كه حرف ميزند
- فقط به من قول بده كه...
صداي پندار به گوشم مينشيند
- محيط وحشت ايجاد ميكنن...
صداي شهري است كه از گلو برميخيزد
- اگه حرف نميزني، وصيت كن
دلم ميخواهد كه همة فحشهاي دنيا را نثارش كنم.
لالة گوشم را ميگيرد
- چيزي نميگي؟
سكوت كردهام. لالة گوشم را رها ميكند. صداي خش خش ميشنوم. بعد، صداي شهري است
- تا ده ميشمرم
قدم ميزند و ادامه ميدهد
- فقط اسم اونائيرو ميخوام كه چمدونو بهت دادن. فقط همين!
ميرود ته اتاق و برميگردد. باز ميرود و برميگردد. صداي پا قطع ميشود.
- تا ده ميشمرم
و بنا ميكند به شمردن
- يك ... دو...
انگار صداي خالهرعنا را ميشنوم
- خواهر اين بچه قد لجبازه
- ... سه... چهار...
حالا، صداي پدرم است
- اگه تو اينهمه براش لاپوشوني نكني، اينهمه سرتق نميشه
مادرم آرام اشك ميريزد
- ... پنج ... شش...
وقتي سر دندة لج بيفتم، شمر هم جلودارم نميشود
- هفت... هش...
گذشتهها جان ميگيرد. دارم رو زمين غلت ميزنم. پيراهنم را جر دادهام. سرم را ميكوبم به ديوار. لج كردهام كه نروم خانة خاله رعنا
- اين بچه خيلي خراب شده
صداي پدرم سنگين است. مادرم اشك ميريزد و جوابش ميدهد
- هرچه بيشتر سر به سرش بذاري، بدتر ميشه
- ... نه ...
حالا شهري دست بالاي سرم ايستاده است
- نميگي؟
لبهايم مثل سنگ روهم نشسته است. صداي شهري ميتركد
- ... ده
تا بخواهم بجنبم، مچ پاهايم تو حلقه طناب خفت ميشود و فرز، بالا كشيده ميشوم. انگار لاشه گوسفندي را كه به نشپيل قصابي آويزان كرده باشي. دستهايم آويزان ميشوند. سرم را بالا ميگيرم. گردنم زود خسته ميشود. حس ميكنم كه خون دارد تو كاسة سرم جمع ميشود. باز سرم را بالا ميگيرم. باز گردنم خسته ميشود. گوشهام به وز وز ميافتد. خون به چشمها و شقيقههام زور ميآورد. انگار كه تمام خون بدن جمع شده است تو كاسة سرم. انگار صورتم دارد كبود ميشود. صداي شهري را ميشنوم. گوئي از بن چاه بيرون ميزند
- من، ازين كارام ميتونم بكنم
وز وز گوشهايم، سوت ميشود
- ميخواي خوشگلهرو بيارم پيشت كه تا صب تو بغلت باشه؟
از دهانم ميپرد
- تو، از اين كارام ميتوني بكني؟
صداي شهري از بن چاه ميآيد
- من، ازين كارام ميتونم بكنم
پارچة سياه را از روچشمهام باز ميكنند. نميتوانم جائي را ببينم. همه جا سياه است. سرم دارد بزرگ ميشود. خون مثل دريا تو كاسة سرم موج ميزند. سرم به بزرگي اتاق شده است. به بزرگي تمام شهرباني، به بزرگي تمام شهر. به شقيقههام ضربه ميكوبند. با چكش، با ديلم، با پتك.
همة صداها و همة حرفها و خاطرهها با موج خون قاطي ميشود. شقيقههام دارد ميتركد. رگهاي گردنم چنان ورم كرده است كه دارم خفه ميشوم. ناگهان، مثل لولة آفتابه، يكهو از سوراخهاي دماغم، خون بيرون ميزند.
*
*
هجوم مگسها تكانم ميدهد. چشم باز ميكنم. اتاق دورسرم ميگردد. عينهو جنازه روزمين افتادهام. خون خشك پوسته شده، لب و دهانم را پوشانده است. بوي الكل اتاق را پر كرده است. بهم سوزن زدهاند. جاي سوزنها قلمبه شده است. سه قلمبة نزديك به هم، رونرميي كفلم. لابد داشته جان به سر ميشدهام كه به دادم رسيدهاند. نميدانم چه وقت روز است. چشمانم را ميبندم. مگسها آزارم ميدهند، لاي خونهاي خشكيدة گردهام نيش فرو ميكنند. حال تكان خوردن ندارم. دلم ميخواهد برگردم و رودست بخوابم. گرسنگي، درد، سرگيجه و ضعف كلافهام كرده است. استخوانهاي سينهام درد ميكند. بازوي جپم را ميكشم زير سينهام. تقلا ميكنم. دستم ياري نميكند، باز تقلا ميكنم. سينهام از روزمين كنده ميشود. تمام زورم را به دستهام ميدهم. چانه را بالا ميگيرم. نيمكت پيش رويم است. حالا سرگيجهام كمتر شده است. تلاش ميكنم كه پايههاي نميكت را بگيرم. شايد اگر بنشينم وضعم بهتر شود. چشمم ميافتد به گل نور. افتاده است روزمين. بايد پيش از ظهر باشد. لابد يك روز گذشته است. آويزانم كه كردند،گل نور هميجا بود. دهانم آنچنان خشك است كه باز نميشود. انگار حنظل خوردهام. مثل زهرمار است. پايههاي نيمكت را ميگيرم خودم را ميكشم بالا. همت ميكنم ورو دوزانو مينشينم. بازوهايم را ميگذارم رونيمكت. پيشانيام را ميگذارم رودستهايم. وز وز گوشهايم شروع ميشود. مگسها دورم ميگردند. انگار لانة زنبور تو گوشهايم باشد و انگار كه تولانة زنبور آتش گيرانده باشند.
در باز ميشود. كسي ميآيد تو. نگاهش نميكنم. حوصله ندارم. صورتم تو بازوهام پنهان شده است. نيمكت تكان ميخورد. لابد نشسته است رو نيمكت. چند لحظه سكوت است. بوي دود سيگارش دارد حالم را به هم ميزند. صدايش با وز وز گوشهايم قاطي ميشود. صدا خيلي آشناست
- تو چرا اينهمه يه دنده هستي؟
جوابش نميدهم. حالا كه كار به اينجا كشيده است، اگر قيمه قيمهام بكنند، لب باز نخواهد كرد. باز حرف ميزند
- امانآقا سفارش كرده بهت كمك كنم
منتقل ميشوم كه غلامعليخان است. صدايش را از دوردست ميشنوم
- قربون، از همون بچگي ناراحت بود...
سبيل زردش تكان ميخورد
- ... تموم محله از دستش ذله بودن...
لابد مثل علي شيطان آمده است كه ازم حرف بكشد. كشمش چشمانش دو – دو ميزند. همهشان دست به يكي شدهاند كه هرطور شده به حرف زدن وادارم كنند. حرفهايش از لاي وز وز هزاران زنبور تو گوشم راه باز ميكند
- آخه حيفه جووني مثهتو، بيجهت خودشو نفله كنه
بايد با سكوت بچزانمش
- من دلم واسهت ميسوزه
يكهو گذشتهها تو ذهنم زنده ميشود. غروب است. مهدي بقال التماسش ميكند
- غلامعليخان ببخشيدش
خواج توفيق خواهش ميكند
- غلامعلي خان غلط كرد
شاطر حبيب گونههايش را ميبوسد
- ديگه ازين غلطا نميكنه
كشمش چشمان سبزش، سرد است. به هيچكس محل نميگذارد. پاسبان مچ دستم را گرفته است. غلامعليخان ريشش را خوب تراشيده است. شاطر حبيب تازه چراغ توري را روشن كرده است. مادرم دم در ايستاده است و اشك يريزد. خليفه جلوش را ميگيرد ولي انگار نه انگار.
همة فحشهاي چارواداري را كه روزي نثارم كرده است، تو دلم حوالهاش ميكنم.
صداي غلامعليخان با وز وز گوشهايم قاطي ميشود
- گشنهت نيس؟
همانطور شروع كرده است كه علي شيطان شروع كرد
- امان آقا ازم قول گرفته كه هرچي از دستم براد، واسهت بكنم
دلم ميخواهد سرش داد بكشم. دلم ميخواهد بهش بگويم برود گورش را گم كند.
نرم حرف ميزند
- ميخواي واسهت غذا بيارم؟
دود سيگارش حالم را به هم ميزند
- تو نميخواي با من حرف بزني؟
جوابش نميدهم. رونيمكت جابجا ميشود
- لجبازي نكن خالد
كلمات از تو گلوي خشكم راه باز ميكنند
- من حرفي برا گفتن ندارم
چيزي نميگويد. ادامه ميدهم
- اينو "شهري" خوب ميدونه
از رو نيمكت بلند ميشود. تو حرف زدنش رنگي از بوري هست
- خيال ميكردم دلت ميخواد كمكت كنم
دلم خنك شده است. ميدانم كه درد خيطي كلافهاش كرده است. راه ميافتد.
- منو باش كه دلم واسه چه كسي ميسوزه
صداي باز شدن وبسته شدن در ميآيد. حتي نگاهش هم نميكنم.
سرم را از رو بازوهام برميدارم. به گل نور نگاه ميكنم. كشيده است پاي ديوار. اگر اشتباه نكنم بايد روز پنجشنبه باشد. دوشنبه شب، علي شيطان دستگيرم كرد. روز سه شنبه شلاقم زدند. چهارشنبه مثل گوشت قصابي آويزانم كردند. يك روز و يك شب هم بيهوش و بيگوش بودهام.
به حلقة آهني سقف نگاه ميكنم. طناب را بردهاند. روزمين، جابه جا، لكههاي خون خشكيده هست. بيش از اين بايد زمين خوني شده باشد. از سوراخهاي دماغم، خون مثل فواره بيرون زده است. لابد پاكش كردهاند.
دوباره سرم را ميگذارم روبازوهام. اگر امروز شهري نيايد، فردا هم نخواهد آمد. ضعف و گرسنگي دارد از بينم ميبرد. كاش قبول كرده بودم كه غلامعليخان برايم غذا بياورد. از لجبازي خودم لجم ميگيرد. شايد غلامعليخان راست بگويد كه امانآقا سفارشم را كرده است. ميدانم كه هرچه از دست بلورخانم برآيد برايم ميكند. ميدانم كه اين چند روزه امان آقا را عاصي كرده است. ميدانم كه شب و روز نق زده است بيخ جگرش. اگر مادرم تا حالا قالب تهي نكرده باشد خيلي كار است.
صداي پا ميآيد. سرم را از روبازوهام برميدارم. در اتاق باز ميشود. كسي از لاي در، يك كاسة مسي هل ميدهد تو و در را ميبندد. بايد غذا باشد.
دستهايم را ستون بدن ميكنم. كون خيز، خودم را روزمين ميكشم. ميروم به طرف كاسه. دهانم آب افتاده است. كاسة لبالب از عدس پلو است انگشتهاي دستم را با شلوار پاك ميكنم و بنا ميكنم بخوردن. پلو، پر از شنريزه است. از صداي شن ريزهها زير دندانم، موي تنم سيخ ميشود. انگار دستي دستي شن قاطيي پلو كرده باشند. از گلو پائين نميرود. لقمة اول را آنقدر تودهان ميگردانم تا مثل شوربا نرم شود. بعد، باهمة ريزهشني كه دارد قورتش ميدهم. بقية لقمهها را دندان نميزنم. فقط تودهان ميگردانم و به گلو ميفرستم. هرطور هست نصف كاسه را خالي ميكنم. شكمم به قار و قور ميافتد. دوباره كون خيز، خودم را ميكشم به طرف نيمكت. شانههايم را به نيمكت تكيه ميدهم و پاهايم را ميكشم. كم كم چشمهايم سنگين ميشود. حالا، وز وز گوشهايم كمتر شده است. مژههايم روهم مينشيند
*
*
چشم كه باز ميكنم، تاريك است. نميتوانم جائي را ببينم. نميدانم چند ساعت خواب بودهام. بالا را نگاه ميكنم. از هوا خور سقف، گل كوچكي از آسمان پيداست. يك ستارة درشت بالي هواخور زق زق ميكند. يكهو دلم ميگيرد. هواي سيه چشم ميكنم. بيقراري جانم را پرميكند. دلم ميخواهد فرياد بكشم. دلم ميخواهد آنقدر سرم را به در آهني بكوبم، تا از حال بروم. ستاره دارد از ميدان ديدم رد ميشود. دلم سنگين است. درد دارم. فكر ميكنم كه بلند شوم و راه بيفتم. غم دلم سبك شود. سرپا ميايستم. خوردن غذا و خوابيدن، بفهمي نفهمي حالم را جا آورده است. چند لحظه سرم گيج ميرود. مينشينم رونيمكت. پاي راستم را بالا ميگيرم. چند بار زانويم را باز و بسته ميكنم. از اين كار خوشم ميآيد. انگار كه درد و خستگي از زانويم بيرون ميزند. دوباره بلند ميشوم. اين بار ميتوانم خودم را نگهدارم. آهسته راه ميافتم. پاهايم ميلرزد. تاتيكنان تا پشت در آهني ميروم. گوشم را به در ميچسبانم. خنك است. بر ميگردم و تا ته اتاق ميروم. ميخواهم استفراغ كنم. انگار اگر بنشينم بهتر است. مينشينم. كنار ديوار چندك ميزنم. هوائي كه از سوراخ سقف تو ميزند بوي پائيز ميدهد.
*
*
اين دو روزه، ته كاسة عدس پلو را بالا آوردهام. لاي دندانهام پر شده است شنريزه. حرف مادرم يادم ميآيد
- آدم اگه گشنه باشه، سنگم ميخوره.
چه بلائي سرم بيايد خدا عالم است؟
غلامعليخان كه رفت و كاسة عدس پلو را كه هل دادند تو اتاق، ديگر كسي بسراغم نيامد. گل آفتاب تازه از هواخور سقف افتاده است روديوار. پيراهنم را از زمين برميدارم،خاكش را ميتكانم و مياندازمش رودوشم. حالا سايش پيراهن رو زخمهاي جاي شلاق آزارم نميدهد. بسكه توچار ديواري قدم زدهام. پاهايم درد گرفته است. گل آفتاب از كمركش ديوار،سر ميخورد روزمين. چنان هوس حرف زدن كردهام كه دارم ديوانه ميشوم. دلم ورم كرده است. ديوارهاي اتاق، به سنگيني كوه رودلم نشسته است. مينشينم تو گل آفتاب. سرم را بالا ميگيرم. تو نور خورشيد نفس ميكشم. ريهام را پر ميكنم و پرصدا هوا را بيرون ميدهم. از لاي رشتههاي به هم تافته نور، نگاهم را به آسمان ميدوزم. يك نقطة جنبنده سياه، درآبي آسمان نشسته است. انگار كبوتري كه اوج گرفته باشد و يا باز تيز پروازي كه تا دل آسمان پر كشيده باشد. نقطة سياه كوچكتر ميشود. از دايرة هواخور سقف دور ميشود. حالا، تنها گل آسمان است كه درخشان است، بهرنگ فيروزة شفاف. جيك جيك دو گنجشك پر گورا ميشنوم. لب هواكش سقف جست و خيز ميكنند. سرميكشند تو اتاق. آفتاب، پيشاني و گونههايم را داغ كرده است. گنجشك از لب هواكش عقب ميروند. حالا تنها صداي پرشورشان است كه تو اتاق ميزند. باز نقطة سياه پيدا شده است. دارد ميآيد پائين. درشتتر ميشود. كبوتر نيست. سرم گيج ميرود. چشمهايم را ميبندم. دلم ميخواهد بلند شوم و هوار بكشم. ناگهان صداي باز شدن در اتاق به گوشم مينشيند. تكان ميخورم اما جرأت نميكنم سر برگردانم. كسي ميآيد تو. صداي پاش بريده ميشود
- پاشو
صدا آشنا نيست.
جم نميخورم. صدا كلفتتر ميشود
- گفتم كه پاشو
باز گنجشكها پيدا شدهاند. باز نقطة سياه اوج گرفته است. گنجشكها گردن ميكشند و بيهوده سرو صدا ميكنند. نقطة سياه آنقدر بالا رفته است كه ديگر ديده نميشود.
تك پاي كسي كه پشت سرم ايستاده است به كفلم ميخورد
- مگه با تو نيستم؟
دستهايم را ستون ميكنم. بلند ميشوم. مرد بلند قامتي روبرويم ايستاده است. چشمهايش عينهو دو كاسة خون. سبيلش به كلفتي دم روباه است. گونههاش برجسته است
- با من بيا
هزار جور فكر و خيال ميكنم. تصور دستبند قپاني ذهنم را پر كرده است. همراهش از اتاق ميزنم بيرون. دلم باز ميشود. آفتاب پهن شده است تو حياط شهرباني. تنم به مور مور ميافتد. رنگ آفتاب به دلم مينشيند. از پلهها ميرويم بالا. بعد ميرويم تو اتاق. مرد چاق دارد سيگار ميكشد. مرد لاغر دارد با اوراق پرونده ور ميرود. هردو نگاهم ميكنند. مرد لاغر گرفتار خاراندن دماغش است. بهم اشاره ميكند كه بنشينم. مينشينم رو صندلي پت و پهني كه كنار ميزش است. سرم را مياندازم پائين. صداي برگ زدن اوراق پرونده را ميشنوم. بعد صداي مرد چاق را ميشنوم كه مثل چرخ ريسك جيك جيك ميكند. انگار صدا از شكمش بيرون ميزند.
- باز پرسيشو تكميل كن بفرسش دادگستري
دستگيرم ميشود كه از چنگ شهري راحت شدهام. خيالم آسوده ميشود. دلم قرص ميشود. ميخواهم پرصدا نفس بكشم ولي جلو خودم را ميگيرم. زير چشمي مرد لاغر را نگاه ميكنم. دارد مينويسد. به سيگار كه پك ميزند، لپهايش آنقدر فرو مينشيند كه يقين ميكنم اصلاً دندان ندارد. بسكه نوك دماغش را خارانده است قرمز شده است.
- مرد لاغر ورقهاي را سرميدهد جلوم و ميگويد
- بخون و جوابش بنويس
باز يادش ميآورم كه سواد درست و حسابي ندارم
جيك جيك مرد چاق را ميشنوم
- خودت براش بخون
به مرد چاق نگاه ميكنم. ازم ميپرسد
- امضاء كه ميتوني بكني؟
ميگويم
- اي
مرد لاغر ميخواند
- سؤال: كتابها و روزنامههائي را كه وقت دستگير شدن، در بازجوئي بدني از شما بدست آمده، چه كسي به شما داده است؟
جوابش نميدهم. چشمان كم توانش گرد ميشود. سفيدي چشمانش زردي ميزند. به حرف ميآيد
- زبون نداري؟
زير لب ميگويم
- آخه، اين دروغه
حرف تو دماغش ميپيچد
- بنويسم دروغه
ميگويم
- خب معلومه... آخه من نه كتابي داشتم و نه روزنامهئي
حرفهايم را مينويسد. سؤال بعد را ميخواند
- جلو پاسگاه سه راه بندر، يك چمدان محتوي اوراق ضاله از شما گرفتهاند. قصد داشتهاي اين چمدان را در بندر به چه كسي تحويل بدهي؟
باز جوابش نميدهم. باز بر و بر نگاهم ميكند و باز ميپرسد كه مگر زبان ندارم. بهش ميگويم كه اصلاً از حرفهايش سر در نميآورم. يكهو براق ميشود. صدا تو گلويش گره ميخورد
- يعني كه منكر چمدون هستي؟
- اصلاً چمدوني نبوده كه منكرش بشم
مرد چاق تكان ميخورد و راست نگاهم ميكند. چنان به سيگار پك ميزند كه انگار ميخواهد تمام سيگار را ببلعد. مرد لاغر از نوشتن بازمانده است و كج كج نگاهم ميكند. بعد، نصف سيگار ديگر ميگيراند و از مرد چاق ميپرسد
- چه ميفرماين قربون؟
مرد چاق كم حوصله شده است. ته سيگار را خاموش ميكند، دستهاي سفيد و كوتاهش را باهم تكان ميدهد و تند ميگويد
- بنويس آقا، بنويس... هرشكري كه ميخوره بنويس
كم مانده است كه از خنده منفجر شوم. باتلاش و تقلا جلو خودم را ميگيرم. سرم را مياندازم پائين و لبم را گاز ميگيرم. صداي مرد لاغر است
- به چه منظور قصد رفتن به بندر داشتي؟
سرم را بالا ميگيرم و ميپرسم
- با بنده هستين؟
از كوره در ميرود و جيغ ميكشد
- نخير، با همشيرهتون هستم
خون به صورتم ميجهد. باز جيغ ميكشد
- گفتم به چه منظوري...
مهلتش نميدهم حرفش را تمام كند
- بندر برم چيكار كنم؟
چند لحظه سكوت است. نگاه كم جان مرد لاغر به چمدان دوخته شده است. حرف ميزند
- دربارة صرت جلسهاي كه تو پروندهس چي ميگي؟
- صورت جلسه؟
سرم را چپ و راست ميگردانم و ادامه ميدهم
- شما از كدوم صورت جلسه حرف ميزنين؟
ناگهان،تند، برگ صورت جلسه را از لاي پرونده بيرون ميكشد و انگار قصد كوبيدنش را به صورتم داشته باشد، باشتاب به طرفم درازش ميكند
- اينو ميگم... اين صورت جلسه
چند لحظه با دست لرزان، صورت جلسه را جلو صورتم نگاه ميدارد.
آرام ميگويم
- منكه گفتم... من سواد ندارم
باز با عجله صورت جلسه را پي ميكشد و بنا ميكند به خواندن. سيبك گلويش مدام بالا و پائين ميشود. لبهايش كبودي ميزند. ناي خواندن ندارد. تمام كه ميشود نگاهم ميكند. سكوت كردهام. سيگارش را از تو زيرسيگاري برميدارد. پك ميزند. هنوز منتظر است كه حرف بزنم. خودش به حرف ميآيد
- خب؟
نشان ميدهم كه تعجب كردهام. ميپرسد
- چي ميگي
- بهش ميگويم
- خودت كه خوندي... يه آدم بوده به اسم "عندليب"
ميگويد
- اسمتو عوضي گفتي
ميگويم
- شما هرچي دلتون ميخواد، بنويسين
رگهاي كبود گردنش تند ميشود
- ولي توچي ميگي؟
- اينا همه، تهمته
قلم را ميگذارد روميز و بنا ميكند به خاراندن نوك دماغ. دارد نگاهم ميكند. يكهو چشمانش ميرود. مژههاش، نرم روهم مينشيند. انگار كه ترياك ناغافل زده باشد بالا. عين چشمان خواج توفيق، بعد از نفله كردن سه چهارمثقال.
صداي مرد لاغر رگدار و آرام شده است
- كه گفتي تهمته؟
چيزي نميگويم.
آرام حرف ميزند. ترياك بايد كاري شده باشد و آرامش كرده باشد
- امضاهاي پاي صورت جلسهرو چي ميگي؟
- دروغه
چشمانش حالت خود را باز مييابد.
- فرار از شهرباني چي؟
- دروغه
صدايش بلند ميشود
- پاسبان مراقب كه باش روبروشديم دروغه
زير لب زمزمه ميكنم
- ساختگي بود... خودتون يادش داده بودين
ناگهان مرد چاق جيغ ميكشد
- حوصلة منو سربردي
نميدانم با من است يا با مرد لاغر. بيتفاوت نگاهش ميكنم. جلو خندة خودم را ميگيرم. از لپهاي پرخون و سبيل قيطاني و چشمان كوچكش خندهام گرفته است.
مرد لاغر باز شروع ميكند به نوشتن. از دستم آنچنان شكار شده است كه كاردش بزني خونش نميآيد
- اينو چي ميگي؟
- دروغه
- اونو چي ميگي؟
- دروغه
بازپرسي را تمام ميكند. قلم را ميگذارد رو ميز و زل ميزند تو چشمانم. تا امضاء كنم. مرد چاق زنگ ميزند. مستخدم ميآيد تو، بهش ميگويد كه برود نگهباني و بگويد دو مراقب بفرستند كه تحويلم بگيرند
- اينجارو هم امضا كن
امضا ميكنم
- اين يكي روهم
باز امضا ميكنم
مراقبها، تفنگهاشان را مسلح ميكنند. به دستهايم دستبند ميزنند. تو گوششان خواندهاند كه يكبار از شهرباني فرار كردهام. خيلي خشك و مقرراتي هستند. اصلاً روي خوش نشان نميدهند. از در شهرباني ميزنيم بيرون. از كنار رديف درختان شمشاد ميگذريم. زير ساية درختان ميموزا راه ميافتيم به طرف ميدان بزرگ شهر. ته تفنگ يكي از مراقبين به كمرم زده ميشود
- پول داري با تاكسي بريم؟
دلم ميخواهد تا دادگستري پياده بروم. توچار ديواري دق كردم. دلم ميخواهد مردم را نگاه كنم. دلم ميخواهد مغازهها را نگاه كنم. هوا آفتابي است. آنقدر گرم نيست كه آزارم دهد. براي رفتن به دادگستري بايد از رو پل سفيد بگذرم. هوس كردهام كارون را ببينم. حالا،آب كارون آنقدر زلال است كه گردش ماهيها را تو آب ميتواني ببيني. آنقدر شفاف است كه موجهاي ريزش زير نور خورشيد مثل نقرة خام ميدرخشد.
- با تو هستم
ميغرم
- صنارم ندارم
- پس بايد تا دادگستري پياده بري
تا ميدان بزرگ روبروي پل، راهي نمانده است
*
*
تا برسم دادسرا و تا بازپرس فرصت پيدا كند كه پروندهام را نگاه كند، شده است ساعت يك ونيم بعداز ظهر و هنوز دو ساعت و نيم از ظهر نگذشته است كه ميبينم تو دفتر زندانم و تا بجنبم، انگشتنگاري و اين حرفها تمام شده است و در آهني انفرادي پشت سرم بسته ميشود.
انفرادي، پنج قدم درازا دارد و سه قدم پهنا. از انفرادي شهرباني جادارتر است. سقفش هواكش مربعي دارد كه با ميلههاي آهني مشبك شده است. انفرادي، تو راهرو است. راهرو سرپوشيده است. يك پاسبان كوتاه قامت تو راهرو قدم ميزند. كف راهرو سنگفرش است. تنها صدايي كه سكوت گرم و دمدار راهر را به هم ميريزد، صداي قدمهاي پاسبان است.
بازپرس اصلاً حوصلة حرف زدن نداشت. خدا ميداند تا آنوقت روز با چند نفر سرو كله زده بود
- چيكار كردي؟
با كج خلقي لاي پرونده را باز ميكند و باكم حوصلگي صورت جلسه و برگ بازپرسي را ميخواند. بعد، نگاهم ميكند و سرش را ميجنباند. چشمانش زار ميزند كه خمار است. اين حالت را صدبار بيشتر تو چشمان خواج توفيق ديدهام. بازپرس دوباره اوراق پرونده را نگاه ميكند. موي سرش جو گندمي است. شقيقههايش خشك است. سرش هنوز تو پرونده است كه تو دماغي حرف ميزند
- با اين ماجراجوئيا ميخواين چيكار كنين؟
برايم قرار بازداشت موقت صادر ميكند و راهم مياندازد.
پاسبان را صدا ميكنم. از ته راهرو ميآيد. دستهايش را رو در آهني ستون ميكند و از سوراخ گرد در آهني، نگاه رنگ باختهاش را به نگاهم ميدوزد
- چيه؟
بهش ميگويم
- گشنمه
- خدا عمهتو بيامرزه
ميخندد و ادامه ميدهد
- هنوز از گرد راه نرسيده غذا ميخواد
از دندانهاي زرد و درازش دلم به هم ميخورد.
چشمانم را روهم ميگذارم و ميگويم
- آخه من دو روزه غذا نخوردم
باز ميخندد و ميگويد
- تا بيس چارساعت جيرهنداري
تعجب ميكنم
- ندارم؟
صدا تو گلويش گره ميخورد
- خب معلومه
سرفه ميكند و ادامه ميدهد
- اينجا كه خونة عمهنيس
ميخواهد راه بيفتد
- سر كاريه دقه صب كن
ميايستد. هنوز چيزي نگفتهام كه ميپرسد
- پول داري؟
جيب شلوارم را ميكارم. چهار اسكناس مچاله شده دوتوماني، ته جيبم كنجله شده است
- دارم
پاسبان اطراف را نگاه ميكند و بعد ميگويد
- بده تا بگم از قهوهخونه واسهت غذا بيارن
دستگيرم ميشود كه تو زندان هم مثل شهرباني و مثل دادگستري، قهوهخانه هست.
مرد كوتاه قامتي كه لباس زندان به تن دارد برايم غذا ميآورد. نصف نان سياه بيات با چارتا سيبزميني پخته و هركدام به قاعدة يك گردو و يك بسته نمك به اندازه يك انگشتانه.
نان و سيبزميني را سق ميزنم. گرما و سكوت بعد از ظهر و شكم سنگين، سيستم ميكند.
شانههايم را تكيه ميدهم به ديوار و پاهايم را ميكشم. رو زيلوي كف انفرادي آنقدر خاك نشسته است كه اول گمان نميكردم زيلو باشد. اينطور كه نشستهام، كمرم اصلاً با ديوار تماس ندارد. زود خسته ميشوم. دراز ميكشم. بعد، رو دست راست غلت ميزنم. حالا چشمانم سنگين شده است. دلم ميخواهد بخوابم. فكرهاي جور به جور رهام نميكند. يكهو به ياد رحيم خركچي ميافتم. بلند ميشوم. پاسبان را صدا ميكنم. از ته راهرو ميآيد. بايد مرد بدي نباشد. سرش برهنه است. طاس است. تنها دور گوشها و پشت سرش چندتار موي حنائي رنگ هست
- باز چيكار داري؟
رنگ چشمانش پريده است. انگار دگمههاي سياهي كه كهنه شده باشد و سفيدي زده باشد.
ازش ميپرسم
- تو، رحيم خركچيرو ميشناسي؟
زل ميزند به چشمانم و آهسته ميگويد
- هموني كه زنشو كشته؟
از شادي پر ميكشم. انگار دنيا را بهم دادهاند
- آره... هموني كه زنشو كشته ... خودشه!
دندانهاي دراز و كپره بسته پاسبان بيرون ميافتد
- مگه تو اونو ميشناسي؟
ذوق زده ميگويم
- خب آره... ميشناسمش... همسايه بوديم. تو يه خونه زندگي ميكرديم.
پاسبان، با ناخن، سرطاسش را ميخاراند و ميگويد
- از اينقرار، بايد امانآقارو هم بشناسي؟
دلم ميخواهد جست بزنم وگونههاي پرآبلهاش را ببوسم
- ميشناسمش... تو قهوهخونهشم كار كردم
ميگويد
- پس بايد هواتو داشته باشم
يكهو بدبيني هجوم ميآورد. صداي پندار گوشم را پر ميكند
- گاهيم اعتماد آدمو جلب ميكنن. باهاش دوست ميشن تا ازش حرف بكشن.
دلم ميگيرد. مبادا كلكي تو كار باشد. مبادا يادش داده باشند كه نرمم كند و زير زبانم را بكشد. رنگ خوشحالي از حرف زدنم زايل ميشود.
- ببينم سركار... اگه بخوام ميتونم رحيم خركچيرو ببينم؟
ردهاي آبلة صورتش چين ميخورد. لبخند ميزند
- تو ممنوع الملاقاتي
جا ميخورم
- ممنوع الملاقات؟
نرم حرف ميزند
- مگه اينو بهت نگفتن؟... «قرار» تو «بازداشت موقته». تا بازپرسي تموم نشه، حق ملاقات با هيچكسو نداري.
وا ميروم. مينشينم. بعد، دراز ميكشم. صداي پاسبان را ميشنوم
- ساعت چار، كشيك من تموم ميشه. اگه برا كسي پيغمومي داري بگو
چيزي نميگويم. دارم به خودم هم بدبين ميشوم. باز صدايش را ميشنوم
- به امانآقا ميگم كه اينجا هستي. بهش ميگم كه اقلاً برات رختخواب بياره.
راه ميافتد. صداي قدمهاش زير سقف راهرو، سكوت را و تنهايي را بيشتر ميكند. عرق تنم لغزيده است رو پوستة خشك خون كمرم. جاي ضربههاي شلاق سوز ميزند. مينشينم. پيراهنم را از تنم بيرون ميآورم و با دامنش خودم را باد ميزنم. فايدهاي ندارد. هوا دمدار است. تمام تنم عرق سوز شده است. انگار تو پوستم سوزن ميكنند. يكهو، هواكش سقف پوشيده ميشود. بالا را نگاه ميكنم. پاچههاي آبي رنگ و خشتك گشاد شلوار پاسباني را ميبينم كه انگار رومشبك سقف پهن شده است. از لاي دو شاخ پاها، صورت دراز و پيري را ميبينم كه خم شده است بالاي مشبك. به يكي از پاچههاي شلوار قنداق رنگ تفنگ چسبيده است. بالاتر از قنداق، گلنگدن است كه زير نور خورشيد برق تيرهاي دارد. تو پهناي صورت پير پاسبان، دو چشم گرد، در دو ميزند. تحمل ديدن چشمها را ندارم. تحمل ديدن دماغ دراز و گونههاي استخواني پاسبان را ندارم. سرم را پائين مياندازم و رو سينه دراز ميكشم و گونهام را ميگذارم رو دستهايم. هنوز هواخورسقف پوشيده است. نگاه پير پاسبان رو گردهام سنگيني ميكند. باز بالا را نگاه ميكنم. خيره شده است تو انفرادي. صورتي را لاي بازوهام پنهان ميكنم. صداي قدمهاي پاسبان يك نواخت است. كف راهرو سنگفرش است. تخت پوتينهاي پاسبان ميخآجين است. بياينكه توقف كند، درازاي راهرو را ميرود و برميگردد. باز ميرود و برميگردد. به گمانم تا انتهاي راهرو، رديف انفراديها كنار هم نشسته است. وقتي كه آمدم تو، آنقدر گيج بودم كه درست و حسابي نگاه نكردم. انگار حواسم پرت شده بود. يكهو صداي تيز زنگ، راهرو را پر ميكند. عينهو صداي زنگ مدرسه. بلند ميشوم و از سوراخ در، تو راهرو را نگاه ميكنم. حالا، صداي زنگ بريده است. از ته راهرو صداي همهمه ميآيد. همهمه تو درهم آدمها. پاسبان را صدا ميكنم. ميآيد جلو، ازش ميپرسم كه چه خبر است. ميگويد
- ميرن ناهار بگيرن
ساعت، از سه هم بايد گذشته باشد.
ميپرسم
- حالا چه وخته ناهاره؟
باز لبخند پاسبان و دندانهاي سياه و درازش دلم را به هم ميزند
- اينجا كه خونة عمه نيس... لقانطهم كه نيس!
صف زندانيها، از جلو انفرادي ميگذرد. دلم را ميدهم كه شايد رحيم خركچي را ببينم. همه جور آدم هست. با لباس مقلم، به رنگ زرد و سياه و از جنس كرباس و تا بخواهم براندازشان كنم از ميدان ديدم رد ميشوند. همه، كاسه مسي دارند. غذا ميگيرند و برميگردند. آرام راه ميروند. از رو آب زرد رنگي كه تو كاسه هست، بخار برميخيزد. پيرمرد خميدهاي چنان كاسة غذا را گرفته است كه انگار به جانش بسته است. پيرمرد تاتي ميكند. دماغش به بزرگي يك زردك است. چشمانش آبچكان است. از جلو چشمم رد ميشود. يكهو نگاهم ميافتد به رحيم خركچي. كاسه را زده است زير بغلش. سرش تراشيده است. پيشانياش پخ است. سبيلش زردي ميزند. لابد از دودسيگار. از وقتي كه رضوان را با سرچپق كشت، ديگر چپق نكشيد. صداش ميكنم. يك لحظه ميايستد. دور و بر خودش را نگاه ميكند. باز صداش ميكنم
- مش رحيم ... منم...
و هنوز اسمم را نگفتهام كه پاسبان سر ميرسد، بازويش را ميگيرد و تكانش ميدهد
- راه بيفت پيرمرد
بعد ميآيد به طرف من. چهرهاش مهربان است. نگاه رنگ باختهاش مهربان است. در حرفش رنگي از گله هست
- به تو كه گفته بودم حق نداري با كسي حرف بزني
باز پاچهها و خشتك شلوار آبي رنگ و قنداق تفنگ پاسبان، هواخور سقف را پر ميكند.
پيشانيام را ميچسبانم به درآهني و از سوراخ در، راهرو را نگاه ميكنم. چهره بعضي از زندانيها برايم آشناست. انگار كه آنها را جائي ديده باشم. يك روز غروب كه تو خيابان پهلوي قدم بزني، همة مردم شهر را ميبيني.
رحيم خركچي برميگردد. جلو انفرادي توقف ميكند. پاسبان ته راهرو است. صداش ميكنم
- مش رحيم، منم
سرگردان است
- منم، خالد، تو انفرادي هستم
نگاهم ميكند. نگاه پيرش به غم نشسته است. صدايش از دور دستها ميآيد
- آخر عمري ميبيني خالد؟... ميبيني؟
بهتش زده است. لبهايش ميلرزد. هنوز چيزي نگفته است كه پاسبان سرميرسد
- بازكه ... لااله الاالله ... بابا راه بيفت
رحيم خركچي سرش را مياندازد پائين و راه ميافتد.
مينشينم سه كنج انفرادي. حالا، همهمه زندانيان پريده است. صداي بسته شدن درها بند ميآيد. دوباره راهرو پر ميشود سكوت. زانوها را تو بغل ميگيرم. چانهام را ميگذارم رو زانوهايم و ميروم تو خودم. يكهو گذشتهها هجوم ميآورند. صداي رضوان از همه واضحتر است
- چه كنم خواهر؟... پشت سر زن بيشوور، هزار حرف مفت ريه ميكنن...
نگاه رضوان حق به جانب است. حرف زدنش حق به جانب است. به دل مينشيند
- ... اومد و نشست بيخ دلم و هي نق زد كه دوتا طفل بيمادر داره...
موي شبق گونهاش برق ميزند. چشمان درشتش را سورمه كشيده است
- ... دلم به حال بچههاش سوخت وگرنه، خودش كه ديگه ازش گذشته...
گونههايش را سرخاب زده است. به پيشاني بلندش چين ميافتد
- ... يعني راستشو بخواي از منم گذشته
حالا، زنهاي محله تو خودشان پچ پچ ميكنند
- از اون ارقههاس كه مش رحيمو سر يه انگشت ميگردونه...
خديجه پستانش را ميچپاند تو حلقوم بچه زردنبوبش و غمغم ميكند
- ده تا نمكرده داره خواهر...
رقيه، يك بند انگشتش را تو دماغ ميگرداند و غر ميزند
- سرونة پيري و كلاه قرمساقي...
يكهو صداي ضربههاي دهل و صداي تيز سرنا، تكانم ميدهد. مش رحيم فرياد ميزند
- زن از خدا شرم كن
عمو بندر بازوي مش رحيم را ميگيرد
- مشتي بيا بريم بيرون يه گشتي بزنيم
رضوان التماس ميكند. به پيشاني بلند و گونههاي صافش عرق نشسته است. صنم ميرقصد. آب ديگ جوش آمده است. رگهاي گردن مش رحيم تند شده است. صدايش را نميشنوم. صداي سرنا غوغا كرده است. رحيم خركچي، چپق را تو هوا ميگرداند. صداي دهل، زير ضربه سنگين ميتركد. سرچپق به گيجگاه رضوان كوبيده ميشود. صورت پهن و پرخون كسي، سوراخ در آهني را پرميكند
- امروز اومده؟
كشيك راهرو دارد عوض ميشود. ساعت چهار است. صداي پاسبان طاس را ميشنوم
- آره ... امروز امده... ممنوع الملاقاته
دلم گرفته است. اگر با رحيم خركچي حرف زده بودم سبك ميشدم.
پاسبان از جلو انفرادي رد ميشود. مربع مشبك نور آفتاب، از رو ديوار كشيده است بالا. غم عالم به دلم نشسته است. ميدانم كه حالا، همسايهها، جلو اتاقهاشان را جارو كردهاند و آب پاشيدهاند و فرش انداختهاند و حالا، خواج توفيق، چندك زده است جلو منتقل و با حصوله ذغالهاي نيم گرفته را باد ميزند و حالا مادرم زانو به بغل گرفته است و اصلاً حوصله ندارد.
مثل ديگ آبجوش كه يكهو سر برود، دلم سر ميرود. ميخواهم بلند شوم و فرياد بكشم. ميخواهم بلند شوم و دهانم را بگذارم جلو سوراخ در آهني و فرياد بزنم كه سيه چشم را دوست دارم «... تو چه خوبي... خيال تو چه مهربونه... چه صميمي با من حرف ميزنه... دوستت دارم... سيه چشم خوبم... عزيز دلم...» ناگهان متوجه ميشوم كه دارم با خودم حرف ميزنم. صورت پرخون پاسبان كشيك، سوراخ در آهني را پر ميكند
- كار داشتي؟
خودم را جمع و جور ميكنم
- نه
ميخواهد راه بيفتد
- يه دقه صب كن
- چيه؟
- ميخوام برم دستشوئي
ميرود و با دستة كليد برميگردد
- پاشو
در انفرادي را باز ميكند
- پنج دقيقه بيشتر وخ نداري
پاسبان سيه چردهاي همراهم راه ميافتد. انگار ميشناسمش. اگر اشتباه نكنم بلمچي بوده است. باش حرف ميزنم. لهجة عربي دارد. صدايش آشناست. بايد همان باشد كه فكر كردهام. ازش ميپرسم. تلخ ميگويد كه چرا حرف بيخودي ميزنم. دربند را باز ميكند. ميرويم توبند. رديف آجري مستراحها، ته بند نشسته است. آفتاب از ديوار سنگي كشيده است بالا. پشت حلقههاي سيم خاردار لب بام، پاسبان بلند قامتي قدم ميزند. تفنگش را حمايل كرده است. كلاهش را از رو پيشاني زده است بالا. زندانيان، دسته دسته دور هم نشستهاند و اختلاط ميكنند. بايد از صد نفر بيشتر باشند. جا به جا پريموس ميسوزد. رو پريموسها كتري هست. لابد براي دم كردن چاي. رو چراغهاي لعابي خوراكپزي، قابلمه هست. كامل مردي روسكوي سيماني جلو مستراحها چمباتمه زده است. زانوهايش را تو بغل گرفته است و يك بند آسمان را نگاه ميكند.
از مستراح ميزنم بيرون تمام عضلاتم خشك شده است. تمام استخوانهام درد ميكند. نميتوانم راه بروم. آهسته قدم برميدارم. دلم ميخواهد دور و بر زندان را خوب نگاه كنم. رديف اتاقها يك سمت نشسته است. همه تو حياط پنجره دارند. ميشمارمشان. يازده اتاق دنگال. دلم ميخواهد بروم تو راهرو جلو اتاقها و نگاه كنم. صداي پاسبان در ميآيد
- تكون بخور
ميايستم
- نميتونم راه برم
مگه پاهات شكسته؟
- نه... ولي كمرم آش و لاشه
نگاه بعضي از زندانيها تا در بند همراهيام ميكند. تو راهرو، باز دلم ميگيرد. هواي تو راهرو خفه است. دمدار است. پشت سوراخ بعضي از درهاي انفرادي، دو چشم دودو ميزند. جلو انفرادي يك بسته رختخواب به هم ريخته هست. قاليچه را ميشناسم.
صداي كسي را ميشنوم
- تو خالدي؟
سر برميگردانم. كوتاه است و پهن. بازوهاش مثل قلومسنگ است. نگاهش مثل آتش ميسوزاند
- رد كن بياد
در ميمانم كه چه بايد بكنم. حال�
+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۳۸۵ ساعت 15:42 توسط عادل طیبی
|