مسايه ها
احمد محمود

فصل چهارم-2

شهري، روبرويم است. نشسته است روچارپايه، نگاهش رك زده است. عينهو نگاه گوسفندي كه سرش را بريده باشند. ساية سنگين دو آدم قلچماق را رو گرده‎ام حس مي‎كنم. همانهائي هستند كه درازم كردند رو نيمكت. هنوز نتوانسته‎ام چهره‎هاشان را درست ببينم. تصويري كه ازشان تو ذهن دارم قامتهاي بلندشان است، با گونه‎هاي استخواني‎شان و سبيل سياه و بزرگشان و رنگ تيره پوستشان. انگار كه دوقلو هستند.

شهري، با شلام دم گاوي بافته شده‎اي بازي مي‎كند. دماغ كشيده‎اش رو لبهاش خوابيده است. از نگاهش چيزي دستگيرم نمي‎شود. شلاقي كه تو دستش است، با آن شلاقي كه گرده‎ام را آش و لاش كرد فرق دارد. كوتاه است. هرچه بالاتر مي‎رود كلفت‎تر مي‎شود. انتهايش دو برگ چرمي هست. شلاقي كه كمرم را آش و لاش كرد، خاكستري بود. اين يكي قهوه‎اي رنگ است.
شهري به حرف مي‎آيد
- چمدونو كي بهت داده؟
خوب مي‎دانم كه جواب دادن فايده ندارد. خوب مي‎دانم كه اگر صدبار ديگر هم بگويم چمدان مال من نيست به خرجش نمي‎رود.
شلاق را دور دست مي‎گرداند و حرف مي‎زند. تو حرف زدنش چيزي هست كه تن آدم يخ مي‎كند
- نميخواي بگي؟
آرام مي‎گويم
- چي بگم؟
ايندفعه تو حرف زدنش آتش است
- ميدوني كه اون خوشگله‎رو بازداشت كرديم؟
گر مي‎گيرم. ادامه مي‎دهد
- همون دختره‎رو ميگم كه باش رفيقي
خون به صورتم مي‎جهد. يعني ممكن است علي شيطان اين دسته گل را به آب داده باشد؟... و اصلاً ممكن است كه دختر جواني را بدون هيچ دليل و بهانه‎اي از خانه‎اش بيرون بكشند و بازداشت كنند؟... اگر سيه چشم را بازداشت كرده باشند؟... اگر همة حرفهائي را كه تو باشگاه نفت بهش گفته‎ام، گفته باشد؟... يكهو تو دلم خالي مي‎شود. نامرد، بدجائي انگشت گذاشته است. يقين دارم كه اگر كمي بيشتر رو اين ضعف فشار بياورد، زه خواهم زد. براي آزاد شدن سيه چشم، همه چيز را،‌ از سير تا پياز خواهم گفت.
تنم مي‎لرزد. چطور مي‎توانم تو چشمان سياهش كه سرزنش مي‎كند، نگاه كنم؟... نه!... با سيه چشم كاري نداشته باشيد... يكهو به خود مي‎آيم. نكندكه حقه‎اي تو كار باشد. به خودم دلداري مي‎دهم. بايد قرص باشم. تا حسابي ته و توي قضيه در نيامده است، نبايد دم به تله بدهم...
صداي شهري است
- انگار سكوت كردي بچه؟
- ها!
حالا، نگاهش به نگاه گربه مي‎ماند، لبخند احمقانه‎اي دندانهاي طلاي چركينش را بيرون انداخته است. گلويم عينهو كبريت، خشك است
- چرا هيچي نميگي
حرف كه مي‎زنم صدايم خش برمي‎دارد
- چي بايد بگم؟
با سر شلاق پيشاني‎ام را غلغلك مي‎دهد
- تو كه نميخواي كفل قشنگ خوشگله‎رو زير شلاق له كنم؟
خيلي تقلا مي‎كنم كه تف تو صورتش نيندازم
- ها؟... دلت ميخواد؟
حرف از ميان بغض گلويم، راه باز مي‎كند
- من خيلي چيزا دلم نميخواد
نبايد اين را مي‎گفتم، اما گفتم
- خب، پس اگه دلت نميخواد، حرف بزن
مگسها رو گرده‎ام نشسته‎اند. جابه جا مي‎شوم كه شايد پربكشند
- آخه يه چيزي بگو
- اگه حرفي برا گفتن داشتم، همون ديروز مي‎گفتم
ناگهان برق از چشمم مي‎پرد. شلاق رو گردنم خط مي‎اندازد. حتي «آخ» هم نمي‎گويم. دردش از شلاق روز گذشته بيشتر نيست. نگاهم را مي‎نشانم به چشمان يخ زده شهري. اگر شعور داشته باشد مي‎تواند موج نفرت را تو چشمانم ببيند. گوشة دهانم پائين افتاده است. سفيدي چشمان شهري زردي مي‎زند. مثل چشم گرگي كه يرقان گرفته باشد. دندانهاي كثيف طلايش بيرون مي‎افتد
- ولي حرف داري... و ميگي
احساس مي‎كنم كه چهره‎ام تحقيرآميز شده است. انگار همين الان است كه تف بيندازم به صورتش. باز مي‎گويد
- دلت ميخواد خوشگله‎رو بيارم اينجا
باز شروع كرده است. مي‎گويم
- تو هركاري دلت بخواد ميتوني بكني
گوشة چشم راست شهري مي‎خوابد. يكهوگردنم به سينه‎ام مي‎رود. مشت محكمي به قفام نشسته است. چينهاي ريز صورت شهري توهم مي‎رود. انگار مي‎خواهد بخندد. تو حرف زدنش ميله‎هاي داغ آهني است كه به قلبم مي‎نشيند
- خودت تنها با خوشگله هستي يا واسه رفقات‎م مي‎بريش؟
زبانم را گاز مي‎گيرم كه حرف از دهانم بيرون نبرد. احساس مي‎كنم كه رنگم تيره شده است. لاله‎هاي گوشم داغ شده است. شقيقه‎هايم مي‎تركد. تقلا مي‎كنم كه برخودم مسلط شوم. اگر دستگيرش شود كه چقدر در برابر سيه چشم زبونم، بيچاره‎ام مي‎كند. تو دلم غوغا بپا شده است. دلم مي‎خواهد زار زار گريه كنم. نامرد بدجوري عذابم مي‎دهد. اگر زير شلاق بكوبدم راحت‎تر هستم.
صدا تو گلويش هستم.
- آخه يه چيزي بگو
لبهايم را روهم فشار مي‎دهم. باز گوشه چشمش مي‌‎خوابد و باز گردنم به سينه‎ام مي‎نشيند.
اين بار، حرف زدن شهري مسخره‎آميز است. انگار دلش مي‎خواهد بام بازي كند. مثل گربه‎اي كه موش نيمه جاني تو چنگش اسير شده باشد
- دلت ميخواد خوشگله‎رو بندازم اينجا تا فردا شب تو بغلت باشه؟
دلم آتش مي‎گيرد. ديگر نمي‎توانم جلو خودم را بگيرم. حرف از دهانم مي‎پرد
- از اين كارام مي‎كني؟
از روچارپايه جست مي‎زند و هجوم مي‎آورد به طرفم. گونه‎ها و گردنم را با شلاغ دم گاوي، از چپ و راست مي‎كوبد
- مادر قحبه چه حاضر جوابه
دلم خنك شده است. بي‎امان مي‎كوبدم. پيچ و تاب مي‎خورم. پوستة خشك خون گرده‎ام، از صد جا سر باز مي‎كند و خون تازه مي‎جوشد.
از زدن باز مي‎ماند. بنا مي‎كند به قدم زدن و فحش دادن. چيزهائي مي‎گويد كه تو قوطي هيچ عطاري پيدا نمي‎شود. از جوش و خروشش دستگيرم مي‎شود كه بيخود حرف سيه چشم را زده است. اگر سيه چشم تو چنگشان بود اينهمه به خودش زحمت نمي‎داد. مي‎رفت و مي‎آوردش و هربلائي كه از آن بدتر نبود به سرم مي‎آورد.
هنوز قدم مي‎زند و فحش مي‎دهد.
يكهو، رو در رويم مي‎ايستد. سرشلاق را تو صورتم تكان مي‎دهد و هرچه را كه لايق خودش است بارم مي‎كند
- مادر تو به خر مي‎كشم. تا حالا هيچ مادر جنده‎اي مثه تو نديده بودم
تا حالا آدم به اين بد دهني نديده بودم. بيخود اينهمه معروف نشده است. بايد چيزهائي داشته باشد كه ديگران ندارند. صد رحمت به علي شيطان.
شهري راه مي‎افتد به طرف در. با سراشاره مي‎كند به آنها كه پشت سرم ايستاده‎اند. هرسه از اتاق مي‎روند بيرون پر صدا در را مي‎بندند.
به گونه‎ها و گردنم دست مي‎كشم. جاي شلاق ورم كرده است. سوز مي‎زند. ولي هرچه هست، دردش از حرفهائي كه گفت بيشتر نيست.
گمان كنم رفت كه با دستبند قپاني برگردد.
- آدم همه‎ چيزو ميتونه تحمل كنه.
بالاخره اين شتر، جلو پاي من هم خوابيد. من كه تا حالا طاقت آورده‎ام. هرطور شده بقيه‎اش را هم تحمل خواهم كرد. درد سكوت من، از همه شلاقهائي كه به گرده، گردن و گونه‎هام كوبيده‎اند، برايشان بيشتر است.
صداي تو در هم پا مي‎آيد. تند و عجولانه در آهني باز مي‎شود. هرسه مي‎آيند تو. يك طناب بلند حلقه شده تو دست شهري است. يك نردبان دو طرفه هم همراهشان است. از كارشان سر در نمي‎آورم. نشسته‎ام رو نيمكت و نگاهشان مي‎كنم. مگسها گرده‎ام را نيش مي‎زنند. گل نور كشيده است پائين. تا از رو ديوار بيفتد رو زمين چيزي نمانده است. ظهر بايد نزديك شده باشد. آنقدر سريع كار مي‎كنند كه انگار صدها بار اين كار را كرده‎اند.
نردبان را گذاشته‎اند وسط اتاق. درست زير هواخور سقف. شهري چاپك مي‎رود بالا. طناب را از قرقره قلاب كنار هواخور، رد مي‎كند و مي‎كشد پائين. انگار قصد دار كشيدنم را دارند. سر طناب حلقه شده است. يعني ممكن است كه همينطور بي‎ارس و پرس، دارم بكشند؟... هنوز سر در نياورده‎ام كه مي‎خواهند چكار كنند. سر طناب را مي‎كشند پائين و نردبان را از وسط اتاق برمي‎دارند.
شهري مي‎آيد و رو برويم مي‎ايستد. ساية عملة عذاب، به سنگيني سرب رو گرده‎ام افتاده است. نگاهم به حلقه انتهاي طناب است كه رو زمين پهن شده است. انگار دارد جاي خودش پيچ و تاب مي‎خورد. انگار دارد مثل مار، رو زمين مي‎لغزد و به طرفم مي‎آيد. صداي شهري مثل ترقه از دهانش بيرون مي‎زند
- چشاشو ببندين
پارچة سياهي رو چشمانم مي‎نشيند و پشت سرم گره مي‎خورد. صداي قدمهاي سنگين شهري را مي‎شنوم. انگار دارد قدم مي‎زند. مي‎رود ته اتاق و برمي‎گردد. باز مي‎رود و برمي‎گردد. صداي قدمهاش هرلحظه دلهره‎ام را بيشتر مي‎كند. اگر قصدشان را بفهمم شايد راحت شوم. صداي پا قطع مي‎شود
- خب...
يك لحظه سكوت مي‎كند و بعد ادامه مي‎دهد
- كي اون چمدونو بهت داده‎؟
احساس مي‎كنم كه سر طناب پيش پايم است. انگار مثل مار، سرش را بالا گرفته و زبان سوزني‎اش را فرو مي‎برد و بيرون مي‎دهد
- كي اون چمدونو بهت داده؟
- صدبار گفتم كه مال من نيس
صدايش كلفت مي‎شود
- مال تو هس و ميگي كه هس
- نيس
گردنم آتش مي‎گيرد. با شلاق گردنم را كوبيده است
- داري با جون خودت بازي مي‎كني
جوابش نمي‎دهم
- من الان ميتونم دارت بكشم و بعدم جسدتو بندازم تو چاه مستراح...
انگار حلقة‌طناب بالاي سرم مي‎رقصد. شهري حرف مي‎زند
- ... و ميتونم از همينجا ولت كنم بري دنبال كار و زندگيت
حالا انگار صداي علي شيطان است كه گوشم را پر مي‎كند
- پيشنهاد من خيلي ساده‎س...
شهري است كه حرف مي‎زند
- ... خيلي معطل تو شدم
علي شيطان است كه حرف مي‎زند
- فقط به من قول بده كه...
صداي پندار به گوشم مي‎نشيند
- محيط وحشت ايجاد ميكنن...
صداي شهري است كه از گلو برمي‎خيزد
- اگه حرف نمي‎زني، وصيت كن
دلم مي‎خواهد كه همة فحشهاي دنيا را نثارش كنم.
لالة گوشم را مي‎گيرد
- چيزي نميگي؟
سكوت كرده‎ام. لالة گوشم را رها مي‎كند. صداي خش خش مي‎شنوم. بعد، صداي شهري است
- تا ده مي‎شمرم
قدم مي‎زند و ادامه مي‎دهد
- فقط اسم اونائي‎رو ميخوام كه چمدونو بهت دادن. فقط همين!
مي‎رود ته اتاق و برمي‎گردد. باز مي‎رود و برمي‎گردد. صداي پا قطع مي‎شود.
- تا ده مي‎شمرم
و بنا مي‎كند به شمردن
- يك ... دو...
انگار صداي خاله‎رعنا را مي‎شنوم
- خواهر اين بچه قد لجبازه
- ... سه... چهار...
حالا، صداي پدرم است
- اگه تو اينهمه براش لاپوشوني نكني، اينهمه سرتق نميشه
مادرم آرام اشك مي‎ريزد
- ... پنج ... شش...
وقتي سر دندة لج بيفتم، شمر هم جلودارم نمي‎شود
- هفت... هش...
گذشته‎ها جان مي‎گيرد. دارم رو زمين غلت مي‎زنم. پيراهنم را جر داده‎ام. سرم را مي‎كوبم به ديوار. لج كرده‎ام كه نروم خانة‌ خاله رعنا
- اين بچه خيلي خراب شده
صداي پدرم سنگين است. مادرم اشك مي‎ريزد و جوابش مي‎دهد
- هرچه بيشتر سر به سرش بذاري، بدتر ميشه
- ... نه ...
حالا شهري دست بالاي سرم ايستاده است
- نميگي؟
لبهايم مثل سنگ روهم نشسته است. صداي شهري مي‎تركد
- ... ده
تا بخواهم بجنبم، مچ پاهايم تو حلقه طناب خفت مي‎شود و فرز،‌ بالا كشيده مي‎شوم. انگار لاشه گوسفندي را كه به نشپيل قصابي آويزان كرده باشي. دست‎هايم آويزان مي‎شوند. سرم را بالا مي‎گيرم. گردنم زود خسته مي‎شود. حس مي‎كنم كه خون دارد تو كاسة سرم جمع مي‎شود. باز سرم را بالا مي‎گيرم. باز گردنم خسته مي‎شود. گوش‎هام به وز وز مي‎افتد. خون به چشم‎ها و شقيقه‎هام زور مي‎آورد. انگار كه تمام خون بدن جمع شده است تو كاسة سرم. انگار صورتم دارد كبود مي‎شود. صداي شهري را مي‎شنوم. گوئي از بن چاه بيرون مي‎زند
- من، ازين كارام ميتونم بكنم
وز وز گوش‎هايم، سوت مي‎شود
- ميخواي خوشگله‎رو بيارم پيشت كه تا صب تو بغلت باشه؟
از دهانم مي‎پرد
- تو، از اين كارام ميتوني بكني؟
صداي شهري از بن چاه مي‎آيد
- من، ازين كارام ميتونم بكنم
پارچة سياه را از روچشم‎هام باز مي‎كنند. نمي‎توانم جائي را ببينم. همه جا سياه است. سرم دارد بزرگ مي‎شود. خون مثل دريا تو كاسة‌ سرم موج مي‎زند. سرم به بزرگي اتاق شده است. به بزرگي تمام شهرباني، به بزرگي تمام شهر. به شقيقه‎هام ضربه مي‎كوبند. با چكش، با ديلم، با پتك.
همة صداها و همة حرف‎ها و خاطره‎ها با موج خون قاطي مي‎شود. شقيقه‎هام دارد مي‎تركد. رگ‎هاي گردنم چنان ورم كرده است كه دارم خفه مي‎شوم. ناگهان، مثل لولة آفتابه، يكهو از سوراخ‎هاي دماغم،‌ خون بيرون مي‎زند.
*
*
هجوم مگس‎ها تكانم مي‎دهد. چشم باز مي‎كنم. اتاق دورسرم مي‎گردد. عينهو جنازه روزمين افتاده‎ام. خون خشك پوسته شده، لب و دهانم را پوشانده است. بوي الكل اتاق را پر كرده است. بهم سوزن زده‎اند. جاي سوزن‎ها قلمبه شده است. سه قلمبة نزديك به هم، رونرمي‎ي كفلم. لابد داشته جان به سر مي‎شده‎ام كه به دادم رسيده‎اند. نمي‎دانم چه وقت روز است. چشمانم را مي‎بندم. مگس‎ها آزارم مي‎دهند، لاي خون‎هاي خشكيدة گرده‎ام نيش فرو مي‎كنند. حال تكان خوردن ندارم. دلم مي‎خواهد برگردم و رودست بخوابم. گرسنگي، درد، سرگيجه و ضعف كلافه‎ام كرده است. استخوان‎هاي سينه‎ام درد مي‎كند. بازوي جپم را مي‎كشم زير سينه‎ام. تقلا مي‎كنم. دستم ياري نمي‎كند، باز تقلا مي‎كنم. سينه‎ام از روزمين كنده مي‎شود. تمام زورم را به دست‎هام مي‎دهم. چانه را بالا مي‎گيرم. نيمكت پيش رويم است. حالا سرگيجه‎ام كمتر شده است. تلاش مي‎كنم كه پايه‎هاي نميكت را بگيرم. شايد اگر بنشينم وضعم بهتر شود. چشمم مي‎افتد به گل نور. افتاده است روزمين. بايد پيش از ظهر باشد. لابد يك روز گذشته است. آويزانم كه كردند،‌گل نور هميجا بود. دهانم آنچنان خشك است كه باز نمي‎شود. انگار حنظل خورده‎ام. مثل زهرمار است. پايه‎هاي نيمكت را مي‎گيرم خودم را مي‎كشم بالا. همت مي‎كنم ورو دوزانو مي‎نشينم. بازوهايم را مي‎گذارم رونيمكت. پيشاني‎ام را مي‎گذارم رودست‎هايم. وز وز گوش‎هايم شروع مي‎شود. مگس‎ها دورم مي‎گردند. انگار لانة زنبور تو گوش‎هايم باشد و انگار كه تولانة زنبور آتش گيرانده باشند.
در باز مي‎شود. كسي مي‎آيد تو. نگاهش نمي‎كنم. حوصله ندارم. صورتم تو بازوهام پنهان شده است. نيمكت تكان مي‎خورد. لابد نشسته است رو نيمكت. چند لحظه سكوت است. بوي دود سيگارش دارد حالم را به هم مي‎زند. صدايش با وز وز گوش‎هايم قاطي مي‎شود. صدا خيلي آشناست
- تو چرا اينهمه يه دنده هستي؟
جوابش نمي‎دهم. حالا كه كار به اينجا كشيده است، اگر قيمه قيمه‎ام بكنند، لب باز نخواهد كرد. باز حرف مي‎زند
- امان‎آقا سفارش كرده بهت كمك كنم
منتقل مي‎شوم كه غلامعلي‎خان است. صدايش را از دوردست مي‎شنوم
- قربون، از همون بچگي ناراحت بود...
سبيل زردش تكان مي‎خورد
- ... تموم محله از دستش ذله بودن...
لابد مثل علي شيطان آمده است كه ازم حرف بكشد. كشمش چشمانش دو – دو مي‎زند. همه‎شان دست به يكي شده‎اند كه هرطور شده به حرف زدن وادارم كنند. حرف‎هايش از لاي وز وز هزاران زنبور تو گوشم راه باز مي‎كند
- آخه حيفه جووني مثه‎تو، بي‎جهت خودشو نفله كنه
بايد با سكوت بچزانمش
- من دلم واسه‎ت ميسوزه
يكهو گذشته‎ها تو ذهنم زنده مي‎شود. غروب است. مهدي بقال التماسش مي‎كند
- غلامعلي‎خان ببخشيدش
خواج توفيق خواهش مي‎كند
- غلامعلي خان غلط كرد
شاطر حبيب گونه‎هايش را مي‎بوسد
- ديگه ازين غلطا نميكنه
كشمش چشمان سبزش، سرد است. به هيچكس محل نمي‎گذارد. پاسبان مچ دستم را گرفته است. غلامعلي‎خان ريشش را خوب تراشيده است. شاطر حبيب تازه چراغ توري را روشن كرده است. مادرم دم در ايستاده است و اشك ي‎ريزد. خليفه جلوش را مي‎گيرد ولي انگار نه انگار.
همة فحش‎هاي چارواداري را كه روزي نثارم كرده است، تو دلم حواله‎اش مي‎كنم.
صداي غلامعلي‎خان با وز وز گوش‎هايم قاطي مي‎شود
- گشنه‎ت نيس؟
همانطور شروع كرده است كه علي شيطان شروع كرد
- امان آقا ازم قول گرفته كه هرچي از دستم براد، واسه‎ت بكنم
دلم مي‎خواهد سرش داد بكشم. دلم مي‎خواهد بهش بگويم برود گورش را گم كند.
نرم حرف مي‎زند
- ميخواي واسه‎ت غذا بيارم؟
دود سيگارش حالم را به هم مي‎زند
- تو نميخواي با من حرف بزني؟
جوابش نمي‎دهم. رونيمكت جابجا مي‎شود
- لجبازي نكن خالد
كلمات از تو گلوي خشكم راه باز مي‎كنند
- من حرفي برا گفتن ندارم
چيزي نمي‎گويد. ادامه مي‎دهم
- اينو "شهري" خوب ميدونه
از رو نيمكت بلند مي‎شود. تو حرف زدنش رنگي از بوري هست
- خيال مي‎كردم دلت ميخواد كمكت كنم
دلم خنك شده است. مي‎دانم كه درد خيطي كلافه‎اش كرده است. راه مي‎افتد.
- منو باش كه دلم واسه چه كسي ميسوزه
صداي باز شدن وبسته شدن در مي‎آيد. حتي نگاهش هم نمي‎كنم.
سرم را از رو بازوهام برمي‎دارم. به گل نور نگاه مي‎كنم. كشيده است پاي ديوار. اگر اشتباه نكنم بايد روز پنجشنبه باشد. دوشنبه شب، علي شيطان دستگيرم كرد. روز سه شنبه شلاقم زدند. چهارشنبه مثل گوشت قصابي آويزانم كردند. يك روز و يك شب هم بي‎هوش و بي‎گوش بوده‎ام.
به حلقة آهني سقف نگاه مي‎كنم. طناب را برده‎اند. روزمين، جابه جا، لكه‎هاي خون خشكيده هست. بيش از اين بايد زمين خوني شده باشد. از سوراخهاي دماغم، خون مثل فواره بيرون زده است. لابد پاكش كرده‎اند.
دوباره سرم را مي‎گذارم روبازوهام. اگر امروز شهري نيايد، فردا هم نخواهد آمد. ضعف و گرسنگي دارد از بينم مي‎برد. كاش قبول كرده بودم كه غلامعلي‎خان برايم غذا بياورد. از لجبازي خودم لجم مي‎گيرد. شايد غلامعلي‎خان راست بگويد كه امان‎آقا سفارشم را كرده است. مي‎دانم كه هرچه از دست بلورخانم برآيد برايم مي‎كند. مي‎دانم كه اين چند روزه امان آقا را عاصي كرده است. مي‎دانم كه شب و روز نق زده است بيخ جگرش. اگر مادرم تا حالا قالب تهي نكرده باشد خيلي كار است.
صداي پا مي‎آيد. سرم را از روبازوهام برمي‎دارم. در اتاق باز مي‎شود. كسي از لاي در، يك كاسة مسي هل مي‎دهد تو و در را مي‎بندد. بايد غذا باشد.
دست‎هايم را ستون بدن مي‎كنم. كون خيز،‌ خودم را روزمين مي‎كشم. مي‎روم به طرف كاسه. دهانم آب افتاده است. كاسة لبالب از عدس پلو است انگشت‎هاي دستم را با شلوار پاك مي‎كنم و بنا مي‎كنم بخوردن. پلو، پر از شن‎ريزه است. از صداي شن ريزه‎ها زير دندانم، موي تنم سيخ مي‎شود. انگار دستي دستي شن قاطي‎ي پلو كرده باشند. از گلو پائين نمي‎رود. لقمة اول را آنقدر تودهان مي‎گردانم تا مثل شوربا نرم شود. بعد، باهمة ريزه‎شني كه دارد قورتش مي‎دهم. بقية لقمه‎ها را دندان نمي‎زنم. فقط تودهان مي‎گردانم و به گلو مي‎فرستم. هرطور هست نصف كاسه را خالي مي‎كنم. شكمم به قار و قور مي‎افتد. دوباره كون خيز، خودم را مي‎كشم به طرف نيمكت. شانه‎هايم را به نيمكت تكيه مي‎دهم و پاهايم را مي‎كشم. كم كم چشم‎هايم سنگين مي‎شود. حالا، وز وز گوش‎هايم كمتر شده است. مژه‎هايم روهم مي‎نشيند
*
*
چشم كه باز مي‎كنم، تاريك است. نمي‎توانم جائي را ببينم. نمي‎دانم چند ساعت خواب بوده‎ام. بالا را نگاه مي‎كنم. از هوا خور سقف، گل كوچكي از آسمان پيداست. يك ستارة درشت بالي هواخور زق زق مي‎كند. يكهو دلم مي‎گيرد. هواي سيه چشم مي‎كنم. بي‎قراري جانم را پرمي‎كند. دلم مي‎خواهد فرياد بكشم. دلم مي‎خواهد آنقدر سرم را به در آهني بكوبم، تا از حال بروم. ستاره دارد از ميدان ديدم رد مي‎شود. دلم سنگين است. درد دارم. فكر مي‎كنم كه بلند شوم و راه بيفتم. غم دلم سبك شود. سرپا مي‎ايستم. خوردن غذا و خوابيدن، بفهمي نفهمي حالم را جا آورده است. چند لحظه سرم گيج مي‎رود. مي‎نشينم رونيمكت. پاي راستم را بالا مي‎گيرم. چند بار زانويم را باز و بسته مي‎كنم. از اين كار خوشم مي‎آيد. انگار كه درد و خستگي از زانويم بيرون مي‎زند. دوباره بلند مي‎شوم. اين بار مي‎توانم خودم را نگهدارم. آهسته راه مي‎افتم. پاهايم مي‎لرزد. تاتي‎كنان تا پشت در آهني مي‎روم. گوشم را به در مي‎چسبانم. خنك است. بر مي‎گردم و تا ته اتاق مي‎روم. مي‎خواهم استفراغ كنم. انگار اگر بنشينم بهتر است. مي‎نشينم. كنار ديوار چندك مي‎زنم. هوائي كه از سوراخ سقف تو مي‎زند بوي پائيز مي‎دهد.
*
*
اين دو روزه، ته كاسة عدس پلو را بالا آورده‎ام. لاي دندان‎هام پر شده است شن‎ريزه. حرف مادرم يادم مي‎آيد
- آدم اگه گشنه باشه، سنگ‎م ميخوره.
چه بلائي سرم بيايد خدا عالم است؟
غلامعلي‎خان كه رفت و كاسة عدس پلو را كه هل دادند تو اتاق،‌ ديگر كسي بسراغم نيامد. گل آفتاب تازه از هواخور سقف افتاده است روديوار. پيراهنم را از زمين برمي‎دارم،‌خاكش را مي‎تكانم و مي‎اندازمش رودوشم. حالا سايش پيراهن رو زخمهاي جاي شلاق آزارم نمي‎دهد. بسكه توچار ديواري قدم زده‎ام. پاهايم درد گرفته است. گل آفتاب از كمركش ديوار،‌سر مي‎خورد روزمين. چنان هوس حرف زدن كرده‎ام كه دارم ديوانه مي‎شوم. دلم ورم كرده است. ديوارهاي اتاق، به سنگيني كوه رودلم نشسته است. مي‎نشينم تو گل آفتاب. سرم را بالا مي‎گيرم. تو نور خورشيد نفس مي‎كشم. ريه‎ام را پر مي‎كنم و پرصدا هوا را بيرون مي‎دهم. از لاي رشته‎هاي به هم تافته نور، نگاهم را به آسمان مي‎دوزم. يك نقطة جنبنده سياه، درآبي آسمان نشسته است. انگار كبوتري كه اوج گرفته باشد و يا باز تيز پروازي كه تا دل آسمان پر كشيده باشد. نقطة سياه كوچكتر مي‎شود. از دايرة هواخور سقف دور مي‎شود. حالا، تنها گل آسمان است كه درخشان است، بهرنگ فيروزة شفاف. جيك جيك دو گنجشك پر گورا مي‎شنوم. لب هواكش سقف جست و خيز مي‎كنند. سرمي‎كشند تو اتاق. آفتاب،‌ پيشاني و گونه‎هايم را داغ كرده است. گنجشك از لب هواكش عقب مي‎روند. حالا تنها صداي پرشورشان است كه تو اتاق مي‎زند. باز نقطة سياه پيدا شده است. دارد مي‎آيد پائين. درشت‎تر مي‎شود. كبوتر نيست. سرم گيج مي‎رود. چشم‎هايم را مي‎بندم. دلم مي‎خواهد بلند شوم و هوار بكشم. ناگهان صداي باز شدن در اتاق به گوشم مي‎نشيند. تكان مي‎خورم اما جرأت نمي‎كنم سر برگردانم. كسي مي‎آيد تو. صداي پاش بريده مي‎شود
- پاشو
صدا ‌آشنا نيست.
جم نمي‎خورم. صدا كلفت‎تر مي‎شود
- گفتم كه پاشو
باز گنجشك‎ها پيدا شده‎اند. باز نقطة‌ سياه اوج گرفته است. گنجشك‎ها گردن مي‎كشند و بيهوده سرو صدا مي‎كنند. نقطة سياه آنقدر بالا رفته است كه ديگر ديده نمي‎شود.
تك پاي كسي كه پشت سرم ايستاده است به كفلم مي‎خورد
- مگه با تو نيستم؟
دست‎هايم را ستون مي‎كنم. بلند مي‎شوم. مرد بلند قامتي روبرويم ايستاده است. چشم‎هايش عينهو دو كاسة خون. سبيلش به كلفتي دم روباه است. گونه‎هاش برجسته است
- با من بيا
هزار جور فكر و خيال مي‎كنم. تصور دستبند قپاني ذهنم را پر كرده است. همراهش از اتاق مي‎زنم بيرون. دلم باز مي‎شود. آفتاب پهن شده است تو حياط شهرباني. تنم به مور مور مي‎افتد. رنگ آفتاب به دلم مي‎نشيند. از پله‎ها مي‎رويم بالا. بعد مي‎رويم تو اتاق. مرد چاق دارد سيگار مي‎كشد. مرد لاغر دارد با اوراق پرونده ور مي‎رود. هردو نگاهم مي‎كنند. مرد لاغر گرفتار خاراندن دماغش است. بهم اشاره مي‎كند كه بنشينم. مي‎نشينم رو صندلي پت و پهني كه كنار ميزش است. سرم را مي‎اندازم پائين. صداي برگ زدن اوراق پرونده را مي‎شنوم. بعد صداي مرد چاق را مي‎شنوم كه مثل چرخ ريسك جيك جيك مي‎كند. انگار صدا از شكمش بيرون مي‎زند.
- باز پرسيشو تكميل كن بفرسش دادگستري
دستگيرم مي‎شود كه از چنگ شهري راحت شده‎ام. خيالم آسوده مي‎شود. دلم قرص مي‎شود. مي‎خواهم پرصدا نفس بكشم ولي جلو خودم را مي‎گيرم. زير چشمي مرد لاغر را نگاه مي‎كنم. دارد مي‎نويسد. به سيگار كه پك مي‎زند، لپ‎هايش آنقدر فرو مي‎نشيند كه يقين مي‎كنم اصلاً دندان ندارد. بسكه نوك دماغش را خارانده است قرمز شده است.
- مرد لاغر ورقه‎اي را سرمي‎دهد جلوم و مي‎گويد
- بخون و جوابش بنويس
باز يادش مي‎آورم كه سواد درست و حسابي ندارم
جيك جيك مرد چاق را مي‎شنوم
- خودت براش بخون
به مرد چاق نگاه مي‎كنم. ازم مي‎پرسد
- امضاء كه ميتوني بكني؟
مي‎گويم
- اي
مرد لاغر مي‎خواند
- سؤال: كتاب‎ها و روزنامه‎هائي را كه وقت دستگير شدن، در بازجوئي بدني از شما بدست آمده، چه كسي به شما داده است؟
جوابش نميدهم. چشمان كم توانش گرد مي‎شود. سفيدي چشمانش زردي مي‎زند. به حرف مي‎آيد
- زبون نداري؟
زير لب مي‎گويم
- آخه، اين دروغه
حرف تو دماغش مي‎پيچد
- بنويسم دروغه
مي‎گويم
- خب معلومه... آخه من نه كتابي داشتم و نه روزنامه‎ئي
حرف‎هايم را مي‎نويسد. سؤال بعد را مي‎خواند
- جلو پاسگاه سه راه بندر، يك چمدان محتوي اوراق ضاله از شما گرفته‎اند. قصد داشته‎اي اين چمدان را در بندر به چه كسي تحويل بدهي؟
باز جوابش نميدهم. باز بر و بر نگاهم مي‎كند و باز مي‎پرسد كه مگر زبان ندارم. بهش مي‎گويم كه اصلاً از حرف‎هايش سر در نمي‎آورم. يكهو براق مي‎شود. صدا تو گلويش گره مي‎خورد
- يعني كه منكر چمدون هستي؟
- اصلاً چمدوني نبوده كه منكرش بشم
مرد چاق تكان مي‎خورد و راست نگاهم مي‎كند. چنان به سيگار پك مي‎زند كه انگار مي‎خواهد تمام سيگار را ببلعد. مرد لاغر از نوشتن بازمانده است و كج كج نگاهم مي‎كند. بعد، نصف سيگار ديگر مي‎گيراند و از مرد چاق مي‎پرسد
- چه ميفرماين قربون؟
مرد چاق كم حوصله شده است. ته سيگار را خاموش مي‎كند، دست‎هاي سفيد و كوتاهش را باهم تكان مي‎دهد و تند مي‎گويد
- بنويس آقا، بنويس... هرشكري كه ميخوره بنويس
كم مانده است كه از خنده منفجر شوم. باتلاش و تقلا جلو خودم را مي‎گيرم. سرم را مي‎اندازم پائين و لبم را گاز مي‎گيرم. صداي مرد لاغر است
- به چه منظور قصد رفتن به بندر داشتي؟
سرم را بالا مي‎گيرم و مي‎پرسم
- با بنده هستين؟
از كوره در مي‎رود و جيغ مي‎كشد
- نخير، با همشيره‎تون هستم
خون به صورتم مي‎جهد. باز جيغ مي‎كشد
- گفتم به چه منظوري...
مهلتش نمي‎دهم حرفش را تمام كند
- بندر برم چيكار كنم؟
چند لحظه سكوت است. نگاه كم جان مرد لاغر به چمدان دوخته شده است. حرف مي‎زند
- دربارة صرت جلسه‎اي كه تو پرونده‎س چي ميگي؟
- صورت جلسه؟
سرم را چپ و راست مي‎گردانم و ادامه مي‎دهم
- شما از كدوم صورت جلسه حرف ميزنين؟
ناگهان،‌تند، برگ صورت جلسه را از لاي پرونده بيرون مي‎كشد و انگار قصد كوبيدنش را به صورتم داشته باشد، باشتاب به طرفم درازش مي‎كند
- اينو ميگم... اين صورت جلسه
چند لحظه با دست لرزان، صورت جلسه را جلو صورتم نگاه مي‎دارد.
آرام مي‎گويم
- منكه گفتم... من سواد ندارم
باز با عجله صورت جلسه را پي مي‎كشد و بنا مي‎كند به خواندن. سيبك گلويش مدام بالا و پائين مي‎شود. لب‎هايش كبودي مي‎زند. ناي خواندن ندارد. تمام كه مي‎شود نگاهم مي‎كند. سكوت كرده‎ام. سيگارش را از تو زيرسيگاري برمي‎دارد. پك مي‎زند. هنوز منتظر است كه حرف بزنم. خودش به حرف مي‎آيد
- خب؟
نشان مي‎دهم كه تعجب كرده‎ام. مي‎پرسد
- چي ميگي
- بهش مي‎گويم
- خودت كه خوندي... يه آدم بوده به اسم "عندليب"
مي‎گويد
- اسمتو عوضي گفتي
مي‎گويم
- شما هرچي دلتون ميخواد، بنويسين
رگهاي كبود گردنش تند مي‎شود
- ولي توچي ميگي؟
- اينا همه، تهمته
قلم را مي‎گذارد روميز و بنا مي‎كند به خاراندن نوك دماغ. دارد نگاهم مي‎كند. يكهو چشمانش مي‎رود. مژه‎هاش، نرم روهم مي‎نشيند. انگار كه ترياك ناغافل زده باشد بالا. عين چشمان خواج توفيق، بعد از نفله كردن سه چهارمثقال.
صداي مرد لاغر رگدار و آرام شده است
- كه گفتي تهمته؟
چيزي نمي‎گويم.
آرام حرف مي‎زند. ترياك بايد كاري شده باشد و آرامش كرده باشد
- امضاهاي پاي صورت جلسه‎رو چي ميگي؟
- دروغه
چشمانش حالت خود را باز مي‎يابد.
- فرار از شهرباني چي؟
- دروغه
صدايش بلند مي‎شود
- پاسبان مراقب كه باش روبروشدي‎م دروغه
زير لب زمزمه مي‎كنم
- ساختگي بود... خودتون يادش داده بودين
ناگهان مرد چاق جيغ مي‎كشد
- حوصلة منو سربردي
نمي‎دانم با من است يا با مرد لاغر. بي‎تفاوت نگاهش مي‎كنم. جلو خندة خودم را مي‎گيرم. از لپهاي پرخون و سبيل قيطاني و چشمان كوچكش خنده‎ام گرفته است.
مرد لاغر باز شروع مي‎كند به نوشتن. از دستم آنچنان شكار شده است كه كاردش بزني خونش نمي‎آيد
- اينو چي ميگي؟
- دروغه
- اونو چي ميگي؟
- دروغه
بازپرسي را تمام مي‎كند. قلم را مي‎گذارد رو ميز و زل مي‎زند تو چشمانم. تا امضاء كنم. مرد چاق زنگ مي‎زند. مستخدم مي‎آيد تو، بهش مي‎گويد كه برود نگهباني و بگويد دو مراقب بفرستند كه تحويلم بگيرند
- اينجارو هم امضا كن
امضا مي‎كنم
- اين يكي روهم
باز امضا مي‎كنم
مراقب‎ها، تفنگ‎هاشان را مسلح مي‎كنند. به دست‎هايم دستبند مي‎زنند. تو گوششان خوانده‎اند كه يكبار از شهرباني فرار كرده‎ام. خيلي خشك و مقرراتي هستند. اصلاً روي خوش نشان نمي‎دهند. از در شهرباني مي‎زنيم بيرون. از كنار رديف درختان شمشاد مي‎گذريم. زير ساية درختان ميموزا راه مي‎افتيم به طرف ميدان بزرگ شهر. ته تفنگ يكي از مراقبين به كمرم زده مي‎شود
- پول داري با تاكسي بريم؟
دلم مي‎خواهد تا دادگستري پياده بروم. توچار ديواري دق كردم. دلم مي‎خواهد مردم را نگاه كنم. دلم مي‎خواهد مغازه‎ها را نگاه كنم. هوا آفتابي است. آنقدر گرم نيست كه آزارم دهد. براي رفتن به دادگستري بايد از رو پل سفيد بگذرم. هوس كرده‎ام كارون را ببينم. حالا،‌آب كارون آنقدر زلال است كه گردش ماهيها را تو آب ميتواني ببيني. آنقدر شفاف است كه موجهاي ريزش زير نور خورشيد مثل نقرة خام مي‎درخشد.
- با تو هستم
مي‎غرم
- صنارم ندارم
- پس بايد تا دادگستري پياده بري
تا ميدان بزرگ روبروي پل، راهي نمانده است
*
*
تا برسم دادسرا و تا بازپرس فرصت پيدا كند كه پرونده‎ام را نگاه كند، شده است ساعت يك ونيم بعداز ظهر و هنوز دو ساعت و نيم از ظهر نگذشته است كه مي‎بينم تو دفتر زندانم و تا بجنبم، انگشت‎نگاري و اين حرفها تمام شده است و در آهني انفرادي پشت سرم بسته مي‎شود.
انفرادي، پنج قدم درازا دارد و سه قدم پهنا. از انفرادي شهرباني جادارتر است. سقفش هواكش مربعي دارد كه با ميله‎هاي آهني مشبك شده است. انفرادي، تو راهرو است. راهرو سرپوشيده است. يك پاسبان كوتاه قامت تو راهرو قدم مي‎زند. كف راهرو سنگفرش است. تنها صدايي كه سكوت گرم و دم‎دار راهر را به هم مي‎ريزد، صداي قدمهاي پاسبان است.
بازپرس اصلاً حوصلة حرف زدن نداشت. خدا مي‎داند تا آنوقت روز با چند نفر سرو كله زده بود
- چيكار كردي؟
با كج خلقي لاي پرونده را باز مي‎كند و باكم حوصلگي صورت جلسه و برگ بازپرسي را مي‎خواند. بعد، نگاهم مي‎كند و سرش را مي‎جنباند. چشمانش زار مي‎زند كه خمار است. اين حالت را صدبار بيشتر تو چشمان خواج توفيق ديده‎ام. بازپرس دوباره اوراق پرونده را نگاه مي‎كند. موي سرش جو گندمي است. شقيقه‎هايش خشك است. سرش هنوز تو پرونده است كه تو دماغي حرف مي‎زند
- با اين ماجراجوئيا ميخواين چيكار كنين؟
برايم قرار بازداشت موقت صادر مي‎كند و راهم مي‎اندازد.
پاسبان را صدا مي‎كنم. از ته راهرو مي‎آيد. دست‎هايش را رو در آهني ستون مي‎كند و از سوراخ گرد در آهني، نگاه رنگ باخته‎اش را به نگاهم مي‎دوزد
- چيه؟
بهش مي‎گويم
- گشنمه
- خدا عمه‎تو بيامرزه
مي‎خندد و ادامه مي‎دهد
- هنوز از گرد راه نرسيده غذا ميخواد
از دندان‎هاي زرد و درازش دلم به هم مي‎خورد.
چشمانم را روهم مي‎گذارم و مي‎گويم
- آخه من دو روزه غذا نخوردم
باز مي‎خندد و مي‎گويد
- تا بيس چارساعت جيره‎نداري
تعجب مي‎كنم
- ندارم؟
صدا تو گلويش گره مي‎خورد
- خب معلومه
سرفه مي‎كند و ادامه مي‎دهد
- اينجا كه خونة عمه‎نيس
مي‎خواهد راه بيفتد
- سر كاريه دقه صب كن
مي‎ايستد. هنوز چيزي نگفته‎ام كه مي‎پرسد
- پول داري؟
جيب شلوارم را مي‎كارم. چهار اسكناس مچاله شده دوتوماني، ته جيبم كنجله شده است
- دارم
پاسبان اطراف را نگاه مي‎كند و بعد مي‎گويد
- بده تا بگم از قهوه‎خونه واسه‎ت غذا بيارن
دستگيرم مي‎شود كه تو زندان هم مثل شهرباني و مثل دادگستري، قهوه‎خانه هست.
مرد كوتاه قامتي كه لباس زندان به تن دارد برايم غذا مي‎آورد. نصف نان سياه بيات با چارتا سيب‎زميني پخته و هركدام به قاعدة يك گردو و يك بسته نمك به اندازه يك انگشتانه.
نان و سيب‎زميني را سق مي‎زنم. گرما و سكوت بعد از ظهر و شكم سنگين، سيستم مي‎كند.

شانه‎هايم را تكيه مي‎دهم به ديوار و پاهايم را مي‎كشم. رو زيلوي كف انفرادي آنقدر خاك نشسته است كه اول گمان نمي‎كردم زيلو باشد. اينطور كه نشسته‎ام، كمرم اصلاً با ديوار تماس ندارد. زود خسته مي‎شوم. دراز مي‎كشم. بعد، رو دست راست غلت مي‎زنم. حالا چشمانم سنگين شده است. دلم مي‎خواهد بخوابم. فكرهاي جور به جور رهام نمي‎كند. يكهو به ياد رحيم خركچي مي‎افتم. بلند مي‎شوم. پاسبان را صدا مي‎كنم. از ته راهرو مي‎آيد. بايد مرد بدي نباشد. سرش برهنه است. طاس است. تنها دور گوشها و پشت سرش چندتار موي حنائي رنگ هست
- باز چيكار داري؟
رنگ چشمانش پريده است. انگار دگمه‎هاي سياهي كه كهنه شده باشد و سفيدي زده باشد.
ازش مي‎پرسم
- تو، رحيم خركچي‎رو مي‎شناسي؟
زل مي‎زند به چشمانم و آهسته مي‎گويد
- هموني كه زنشو كشته؟
از شادي پر مي‎كشم. انگار دنيا را بهم داده‎اند
- آره... هموني كه زنشو كشته ... خودشه!
دندانهاي دراز و كپره بسته پاسبان بيرون مي‎افتد
- مگه تو اونو ميشناسي؟
ذوق زده مي‎گويم
- خب آره... ميشناسمش... همسايه بوديم. تو يه خونه زندگي مي‎كرديم.
پاسبان، با ناخن، سرطاسش را مي‎خاراند و مي‎گويد
- از اينقرار، بايد امان‎آقارو هم بشناسي؟
دلم مي‎خواهد جست بزنم وگونه‎هاي پرآبله‎اش را ببوسم
- ميشناسمش... تو قهوه‎خونه‎ش‎م كار كردم
مي‎گويد
- پس بايد هواتو داشته باشم
يكهو بدبيني هجوم مي‎آورد. صداي پندار گوشم را پر ميكند
- گاهي‎م اعتماد آدمو جلب ميكنن. باهاش دوست ميشن تا ازش حرف بكشن.
دلم مي‎گيرد. مبادا كلكي تو كار باشد. مبادا يادش داده باشند كه نرمم كند و زير زبانم را بكشد. رنگ خوشحالي از حرف زدنم زايل مي‎شود.
- ببينم سركار... اگه بخوام ميتونم رحيم خركچي‎رو ببينم؟
ردهاي آبلة صورتش چين مي‎خورد. لبخند مي‎زند
- تو ممنوع الملاقاتي
جا مي‎خورم
- ممنوع الملاقات؟
نرم حرف مي‎زند
- مگه اينو بهت نگفتن؟... «قرار» تو «بازداشت موقته». تا بازپرسي تموم نشه، حق ملاقات با هيچكسو نداري.
وا مي‎روم. مي‎نشينم. بعد، دراز مي‎كشم. صداي پاسبان را مي‎شنوم
- ساعت چار، كشيك من تموم ميشه. اگه برا كسي پيغمومي داري بگو
چيزي نمي‎گويم. دارم به خودم هم بدبين مي‎شوم. باز صدايش را مي‎شنوم
- به امان‎آقا ميگم كه اينجا هستي. بهش ميگم كه اقلاً برات رختخواب بياره.
راه مي‎افتد. صداي قدمهاش زير سقف راهرو، سكوت را و تنهايي را بيشتر مي‎كند. عرق تنم لغزيده است رو پوستة خشك خون كمرم. جاي ضربه‎هاي شلاق سوز مي‎زند. مي‎نشينم. پيراهنم را از تنم بيرون مي‎آورم و با دامنش خودم را باد مي‎زنم. فايده‎اي ندارد. هوا دم‌دار است. تمام تنم عرق سوز شده است. انگار تو پوستم سوزن مي‎كنند. يكهو، هواكش سقف پوشيده مي‎شود. بالا را نگاه مي‎كنم. پاچه‎هاي آبي رنگ و خشتك گشاد شلوار پاسباني را مي‎بينم كه انگار رومشبك سقف پهن شده است. از لاي دو شاخ‎ پاها، صورت دراز و پيري را مي‎بينم كه خم شده است بالاي مشبك. به يكي از پاچه‎هاي شلوار قنداق رنگ تفنگ چسبيده است. بالاتر از قنداق، گلنگدن است كه زير نور خورشيد برق تيره‌اي دارد. تو پهناي صورت پير پاسبان، دو چشم گرد، در دو مي‎زند. تحمل ديدن چشمها را ندارم. تحمل ديدن دماغ دراز و گونه‎هاي استخواني پاسبان را ندارم. سرم را پائين مي‎اندازم و رو سينه دراز مي‎كشم و گونه‎ام را مي‎گذارم رو دستهايم. هنوز هواخورسقف پوشيده است. نگاه پير پاسبان رو گرده‎ام سنگيني مي‎كند. باز بالا را نگاه مي‎كنم. خيره شده است تو انفرادي. صورتي را لاي بازوهام پنهان مي‎كنم. صداي قدمهاي پاسبان يك نواخت است. كف راهرو سنگفرش است. تخت پوتينهاي پاسبان ميخ‎آجين است. بي‎اينكه توقف كند، درازاي راهرو را مي‎رود و برمي‎گردد. باز مي‎رود و برمي‎گردد. به گمانم تا انتهاي راهرو، رديف انفراديها كنار هم نشسته است. وقتي كه آمدم تو، آنقدر گيج بودم كه درست و حسابي نگاه نكردم. انگار حواسم پرت شده بود. يكهو صداي تيز زنگ، راهرو را پر مي‎كند. عينهو صداي زنگ مدرسه. بلند مي‎شوم و از سوراخ در، تو راهرو را نگاه مي‎كنم. حالا،‌ صداي زنگ بريده است. از ته راهرو صداي همهمه مي‎آيد. همهمه تو درهم آدمها. پاسبان را صدا مي‎كنم. مي‎آيد جلو، ازش مي‎پرسم كه چه خبر است. مي‎گويد
- ميرن ناهار بگيرن
ساعت، ‌از سه هم بايد گذشته باشد.
مي‎پرسم
- حالا چه وخته ناهاره؟
باز لبخند پاسبان و دندانهاي سياه و درازش دلم را به هم مي‎زند
- اينجا كه خونة عمه نيس... لقانطه‎م كه نيس!
صف زندانيها، از جلو انفرادي ميگذرد. دلم را مي‎دهم كه شايد رحيم خركچي را ببينم. همه جور آدم هست. با لباس مقلم، به رنگ زرد و سياه و از جنس كرباس و تا بخواهم براندازشان كنم از ميدان ديدم رد مي‎شوند. همه، كاسه مسي دارند. غذا مي‎گيرند و برمي‎گردند. آرام راه مي‎روند. از رو آب زرد رنگي كه تو كاسه هست، بخار برمي‎خيزد. پيرمرد خميده‎اي چنان كاسة غذا را گرفته است كه انگار به جانش بسته است. پيرمرد تاتي مي‎كند. دماغش به بزرگي يك زردك است. چشمانش آبچكان است. از جلو چشمم رد مي‎شود. يكهو نگاهم مي‎افتد به رحيم خركچي. كاسه را زده است زير بغلش. سرش تراشيده است. پيشاني‎اش پخ است. سبيلش زردي مي‎زند. لابد از دودسيگار. از وقتي كه رضوان را با سرچپق كشت، ديگر چپق نكشيد. صداش مي‎كنم. يك لحظه مي‎ايستد. دور و بر خودش را نگاه مي‎كند. باز صداش مي‎كنم
- مش رحيم ... منم...
و هنوز اسمم را نگفته‎ام كه پاسبان سر مي‎رسد، بازويش را مي‎گيرد و تكانش مي‎دهد
- راه بيفت پيرمرد
بعد مي‎آيد به طرف من. چهره‎اش مهربان است. نگاه رنگ باخته‎اش مهربان است. در حرفش رنگي از گله هست
- به تو كه گفته بودم حق نداري با كسي حرف بزني
باز پاچه‎ها و خشتك شلوار آبي رنگ و قنداق تفنگ پاسبان، هواخور سقف را پر مي‎كند.
پيشاني‎ام را مي‎چسبانم به درآهني و از سوراخ در، راهرو را نگاه مي‎كنم. چهره بعضي از زندانيها برايم آشناست. انگار كه آنها را جائي ديده باشم. يك روز غروب كه تو خيابان پهلوي قدم بزني، همة مردم شهر را مي‎بيني.
رحيم خركچي برمي‎گردد. جلو انفرادي توقف مي‎كند. پاسبان ته راهرو است. صداش مي‎كنم
- مش رحيم، منم
سرگردان است
- منم، خالد،‌ تو انفرادي هستم
نگاهم مي‎كند. نگاه پيرش به غم نشسته است. صدايش از دور دستها مي‎آيد
- آخر عمري مي‎بيني خالد؟... مي‎بيني؟
بهتش زده است. لبهايش مي‎لرزد. هنوز چيزي نگفته است كه پاسبان سرمي‎رسد
- بازكه ... لااله الاالله ... بابا راه بيفت
رحيم خركچي سرش را مي‎اندازد پائين و راه مي‎افتد.
مي‎نشينم سه كنج انفرادي. حالا، همهمه زندانيان پريده است. صداي بسته شدن درها بند مي‎آيد. دوباره راهرو پر مي‎شود سكوت. زانوها را تو بغل مي‎گيرم. چانه‎ام را مي‎گذارم رو زانوهايم و مي‎روم تو خودم. يكهو گذشته‎ها هجوم مي‎آورند. صداي رضوان از همه واضحتر است
- چه كنم خواهر؟... پشت سر زن بي‎شوور، هزار حرف مفت ريه ميكنن...
نگاه رضوان حق به جانب است. حرف زدنش حق به جانب است. به دل مي‎نشيند
- ... اومد و نشست بيخ دلم و هي نق زد كه دوتا طفل بي‎مادر داره...
موي شبق گونه‎اش برق مي‎زند. چشمان درشتش را سورمه كشيده است
- ... دلم به حال بچه‎هاش سوخت وگرنه، خودش كه ديگه ازش گذشته...
گونه‎هايش را سرخاب زده است. به پيشاني بلندش چين مي‎افتد
- ... يعني راستشو بخواي از منم گذشته
حالا،‌ زنهاي محله تو خودشان پچ پچ مي‎كنند
- از اون ارقه‎هاس كه مش رحيمو سر يه انگشت ميگردونه...
خديجه پستانش را مي‎چپاند تو حلقوم بچه زردنبوبش و غم‎غم مي‎كند
- ده تا نمكرده داره خواهر...
رقيه، يك بند انگشتش را تو دماغ مي‎گرداند و غر مي‎زند
- سرونة پيري و كلاه قرمساقي...
يكهو صداي ضربه‎هاي دهل و صداي تيز سرنا، تكانم مي‎دهد. مش رحيم فرياد مي‎زند
- زن از خدا شرم كن
عمو بندر بازوي مش رحيم را مي‎گيرد
- مشتي بيا بريم بيرون يه گشتي بزنيم
رضوان التماس مي‎كند. به پيشاني بلند و گونه‎هاي صافش عرق نشسته است. صنم مي‎رقصد. آب ديگ جوش آمده است. رگهاي گردن مش رحيم تند شده است. صدايش را نمي‎شنوم. صداي سرنا غوغا كرده است. رحيم خركچي، چپق را تو هوا مي‎گرداند. صداي دهل، زير ضربه سنگين مي‎تركد. سرچپق به گيجگاه رضوان كوبيده مي‎شود. صورت پهن و پرخون كسي، سوراخ در آهني را پرمي‎كند
- امروز اومده؟
كشيك راهرو دارد عوض مي‎شود. ساعت چهار است. صداي پاسبان طاس را مي‎شنوم
- آره ... امروز امده... ممنوع الملاقاته
دلم گرفته است. اگر با رحيم خركچي حرف زده بودم سبك مي‎شدم.
پاسبان از جلو انفرادي رد مي‎شود. مربع مشبك نور آفتاب، از رو ديوار كشيده است بالا. غم عالم به دلم نشسته است. مي‎دانم كه حالا، همسايه‎ها، جلو اتاقهاشان را جارو كرده‎اند و آب پاشيده‎اند و فرش انداخته‎اند و حالا، خواج توفيق، چندك زده است جلو منتقل و با حصوله ذغالهاي نيم گرفته را باد مي‎زند و حالا مادرم زانو به بغل گرفته است و اصلاً حوصله ندارد.
مثل ديگ آبجوش كه يكهو سر برود، دلم سر مي‎رود. مي‎خواهم بلند شوم و فرياد بكشم. مي‎خواهم بلند شوم و دهانم را بگذارم جلو سوراخ در آهني و فرياد بزنم كه سيه چشم را دوست دارم «... تو چه خوبي... خيال تو چه مهربونه... چه صميمي با من حرف ميزنه... دوستت دارم... سيه چشم خوبم... عزيز دلم...» ناگهان متوجه مي‎شوم كه دارم با خودم حرف مي‎زنم. صورت پرخون پاسبان كشيك، سوراخ در آهني را پر مي‎كند
- كار داشتي؟
خودم را جمع و جور مي‎كنم
- نه
مي‎خواهد راه بيفتد
- يه دقه صب كن
- چيه؟
- ميخوام برم دستشوئي
مي‎رود و با دستة كليد برمي‎گردد
- پاشو
در انفرادي را باز مي‎كند
- پنج دقيقه بيشتر وخ نداري
پاسبان سيه چرده‎اي همراهم راه مي‎افتد. انگار مي‎شناسمش. اگر اشتباه نكنم بلمچي بوده است. باش حرف مي‎زنم. لهجة عربي دارد. صدايش آشناست. بايد همان باشد كه فكر كرده‎ام. ازش مي‎پرسم. تلخ مي‎گويد كه چرا حرف بيخودي مي‎زنم. دربند را باز مي‎كند. مي‎رويم توبند. رديف آجري مستراحها، ته بند نشسته است. آفتاب از ديوار سنگي كشيده است بالا. پشت حلقه‎هاي سيم خاردار لب بام، پاسبان بلند قامتي قدم مي‎زند. تفنگش را حمايل كرده است. كلاهش را از رو پيشاني زده است بالا. زندانيان، دسته دسته دور هم نشسته‎اند و اختلاط مي‎كنند. بايد از صد نفر بيشتر باشند. جا به جا پريموس مي‎سوزد. رو پريموسها كتري هست. لابد براي دم كردن چاي. رو چراغهاي لعابي خوراك‎پزي، قابلمه هست. كامل مردي روسكوي سيماني جلو مستراحها چمباتمه زده است. زانوهايش را تو بغل گرفته است و يك بند آسمان را نگاه مي‎كند.
از مستراح مي‎زنم بيرون تمام عضلاتم خشك شده است. تمام استخوانهام درد مي‎كند. نمي‎توانم راه بروم. آهسته قدم برمي‎دارم. دلم مي‎خواهد دور و بر زندان را خوب نگاه كنم. رديف اتاقها يك سمت نشسته است. همه تو حياط پنجره دارند. مي‎شمارمشان. يازده اتاق دنگال. دلم مي‎خواهد بروم تو راهرو جلو اتاقها و نگاه كنم. صداي پاسبان در مي‎آيد
- تكون بخور
مي‎ايستم
- نميتونم راه برم
مگه پاهات شكسته؟
- نه... ولي كمرم آش و لاشه
نگاه بعضي از زندانيها تا در بند همراهي‎ام مي‎كند. تو راهرو، باز دلم مي‎گيرد. هواي تو راهرو خفه است. دمدار است. پشت سوراخ بعضي از درهاي انفرادي،‌ دو چشم دودو مي‎زند. جلو انفرادي يك بسته رختخواب به هم ريخته هست. قاليچه را مي‎شناسم.
صداي كسي را مي‎شنوم
- تو خالدي؟
سر برمي‎گردانم. كوتاه است و پهن. بازوهاش مثل قلومسنگ است. نگاهش مثل آتش مي‎سوزاند
- رد كن بياد
در مي‎مانم كه چه بايد بكنم. حال�