همسايه ها
احمد محمود

فصل چهارم-1

از گرما دارم خفه مي‎شوم. سلول انفرادي‎، سه قدم درازا دارد و دو قدم پهنا. سقفش خيلي بلند است. تاريك تاريك هم هست. تنها از سوراخ گرد در آهني، يك دايرة نور افتاده است رو زيلو. امان آقا، تنها كاري كه برايم كرد، يك قابلمه غذا آورد. پيغام دادم كه برايم شمع بفرستد ولي تا حالا خبري نشده است.
- بذا با تاكسي بريم
علي شيطان، اصلاَ عوض شده است. چنان بد و بيراه مي‎گويد كه همه‎اش لايق خودش است
- بايد تا شهرباني پيادهبري
- آخه برا تو چه نفعي داره؟
صدايش را كلفت مي‎كند
- بايد همة مردم شهر، يه مادر تحبة نامردو بشناسن
- باشه، بشناسن... من كه دزدي نكردم
باد به گلو مي‎اندازد
- دزدا شرف دارن ولي تو مادرجنده هيچ نداري
سرم داغ مي‎شود. از اينكه روز جمعه غالش گذاشته‎ام خيلي شكار است.
- ... دو ساعت علافم كردي. علف زيرپام سبز شد. آدم‎م اينقد نامرد ميشه.
هلم مي‎دهد تو انفرادي و درش را مي‎بندد. انفرادي، سه قدم درازا دارد و دو قدم پهنا. جاي نفس كشيدن نيست. گرم گرم است. سقف بلندش رو دل آدم سنگيني مي‎كند
- همينجا باش تا صب بدم باتون تو دوبرت بكنن
مگر آدم اينقدر بد دهن هم مي‎شود؟ چشمهايش را مي‎گذارد رو هم و مي‎گويد. از مرده‎ها گرفته تا زند‎ه‎ها. درآهني را مي‎بندد و راه مي‎افتد. صدايش را مي‎شنوم
- حواستون جمع اين مادر بخطا باشه. از سوراخ كليد در ميره. يه دفه از تو شهرباني زده به چاك.
تنها دردي كه دارم، غصه مادرم است. به فكر سيه چشم هستم، اما نه آنقدر كه آزارم دهد. مي‎دانم كه مادرم تمام شب را نمي‎خوابد. مي‎نشيند جلو لامپا و آرام آرام اشك مي‎ريزد و آهسته آواز مي‎گرداند. برادرش كه كشته شد همين حال را داشت. وقتي كه رفتند و نعش برادرش را گرفتند و آوردند، اول بهتش زد. بعد، نشست و آرام اشك ريخت و آواز گرداند
"ساربون غم كجاس غممه كنه بار"
"سرنشينش مو بووم، گردم كيچه بازار"
تنها دردم، غصه مادرم است. تو خودش مي‎سوزد و گريه مي‎كند. عادش را مي‎دانم.
سه كنج انفرادي نشسته‎ام و زانوهام را تو بغل گرفته‎ام. نگاهم به گل كوچه نوري است كه رو زيلوي خاك‎آلود، سفيدي مي‎زند. اصلاً خوابم نمي‎آيد. در انفرادي يكهو با سروصدا باز مي‎شود و جوان ريزه نقشي پرت مي‎شود روسرم. دستهايم را مي‎گيرم زيرتنه‎اش و رو زانوهام بلند مي‎شوم. در، بسته مي‎شود. جوان ريز اندام، گريه مي‎كند
- به خدا به من تهمت زدن، تهمت زدن...
گريه مي‎كند و قسم مي‎خورد. مي‎خواهم آرامش كنم. به حرفم گوش نمي‎دهد. مثل زن جواني كه طفلش مرده باشد زار مي‎زند و زبان مي‎گيرد. شانه‎هايش را مي‎گيرم
- گريه نكن مرد، آخه به ناسلامتي، تو مرد هستي!
اصلاً به خرجش نمي‎رود. دارم از دستش ديوانه مي‎شوم. اعصابم تحريك شده است. شانه‎هايش را رها مي‎كنم و دم دهانش را مي‎گيرم و فشار مي‎دهم و تهديدآميز مي‎گويم
- اگه بخواي بازم گريه كني، خفه‎ت مي‎كنم
به تقلا مي‎افتد كه از چنگم خلاص شود. دستم را از دم دهانش برمي‎دارم. مي‎نشيند سه كنج انفرادي و به جاي گريه كردن هق هق مي‎كند. باش حرف مي‎زنم كه شايد آرام شود
- چرا ترو گرفتن!
جواب نمي‎دهد. هق هق مي‎كند. حوصله‎ام سرمي‎رود. بازوهايش را مي‎گيرم و تكان مي‎دهم
- با تو هسم... چرا گرفتنت؟
بريده بريده حرف مي‎زند
- خانوم... ميگه من ... گردن بند شو ... بلن كردم...
از حرفهايش دستگيرم مي‎شودكه تو خانه يكي از كارمندان عايرتبة ادارات، خدمتگزار است.
باز،‌جويده حرف مي‎زند
- منو... ميكشن... دارم ميزنن
از كوره در مي‎روم
- ساكت باش مرد... مگه چه كردي كه دارت بزنن؟
از هق هق مي‎افتد. زانوها را تو بغل مي‎گيرد.
روبروي همديگر نشسته‎ايم. جاي پاهامان نيست. هردو، پاهامان را تو شكم جمع كرده‎ايم. يكهو تو دلم آشوب بپا مي‎شود. شك برم مي‎دارد. نكند زير كاسه، نيم كاسه‎اي باشد. تو تاريكي نمي‎توانم چهره‎اش را درست ببينم. جابه جا مي‎شوم و پاهايش را مي‎كشد. بي‎خود و بي‎جهت، ترس برم داشته است. جابه جا مي‎شوم. هزار جور فكر و خيال به ذهنم هجوم آورده است.
- از لحظه‎ي اول تو دلتو خالي ميكنن...
چشمان درشت و سيه پندار برق مي‎زند. صداش تو گوشم است.
- ... روحيه‎رو خراب ميكنن...
پهلو به پهلو نشسته‎ايم. انگار دارد خواب مي‎رود. يكهو چهرة مادرم تمام فضا را پرمي‎كند. انگار صداي گريه كردنش را هم مي‎شنوم. زمزمه‎اش را هم مي‎شنوم
"دسمه دلم كنم، دلومه درارم"
"دس دل خيني، گله وت گذارم"
شب بايد به نيمه رسيده باشد. همة صداها افتاده است. بلند مي‎شوم و از سوراخ در، بيرون را نگاه مي‎كنم. دو پاسبان، رو دو تخت سفري، كنار همديگر خوابيده‎اند. در بزرگ پيداست.
تو حياط روشن است. تو دالان روشن است. پاسبان ديلاغي تكيه داده است به چارچوب در و قنداق تفنگ را گذاشته است رو زمين. انگار تو چرت است. دوباره مي‎نشينم. جوان ريزه نقش خواب است. حتي خرناس آرامي هم دارد. تكيه مي‎دهم و پاهايم را مي‎كشم. تمام گردن و گرده و سينه‎ام عرق كرده است. دگمه‎هاي پيراهنم را باز مي‎كنم. باهمين پيراهن بود كه رفتم سيه چشم را ببينم. صداي علي شيطان تو گوشم زنگ مي‎زند
- اصلاً از همون لحظة اول كه شنيد به پيرهن پيچازي‎ي آبي و قرمز و يه شلوار كتون آبي تنش بوده، يقين كردم كه خودت هستي...
سرم سنگين شده است. چشمهايم را رو هم مي‎گذارم. خواب، ‌اصلاً به سراغم نمي‎آيد. پلكهايم مي‎سوزد. صداي نفسم سنگين و شمرده شده است. صداي خش خش مي‎شنوم. جوان ريزه اندام، جاي خودش وول مي‎خورد. بي‎اينكه تكان بخورم موظبش هستم. كمي جابه جا مي‎شود و باز، صداي خرناسش بلند مي‎شود. تا صبح خيلي مانده است. نگاركه تمام تنم كوفته شده است. باز صداي وول خوردن خوان ريزه نقش است. يكهو از جا مي‎پرد. پنجة راستش به گردنم مي‎نشيند. دست چپش بالا مي‎رود. تو لولة نوري كه از سوراخ گرد در آهني تو زده است چيزي برق مي‎زند. صدايش خشدار شده است
- مي‎كشمت...
صداي پندار است
- ... محيط وحشت ايجاد ميكنن...
صداي جوان ريزه نقش است
- ... با اين تيغ، شارگتو مي‎زنم...
مچش را مي‎گيرم. دندان قروچه مي‎كند. حالا صداي مادرم است
- ... به جووني خودت رحم كن...
قهقهة عنكبوت تو گوشم مي‎پيچد
- ... وختي چش‎ وا مي‎كني كه كار از كار گذشته...
هردو تقلا مي‎كنيم. به هم پيچيده‎ايم. با لگد به در آهني مي‎كوبم و فرياد مي‎زنم
- درو بازكنين
هنوز عنكبوت قهقهه مي‎زند
- ... حالا خيلي زوده بفهمي اشتباه يعني چه
روهم غلت مي‎زنيم. صداي سنگين پندار است
- محيط وحشت... وحشت ... وحشت...
صداي مادرم است. از دل سوخته‎اش برمي‎خيزد
- ... دارم برات دلواپس ميشم مادر... دلواپس ميشم...
چشمان سبز علي شيطان تمام فضا را پركرده است
- خيلي نامردي‎ها... خيلي نامرد...
تا در آهني باز شود، چند دور روهم غلت مي‎زنيم، نور چراغهاي حياط، انفرادي را روشن مي‎كند
- چه مرگتونه؟
- سركار اين ديوونه‎س
تيغ تو دست جوان ريزه نقش برق مي‎زند. چشمانش عين دو كاسه خون است. پاسبان، كتفهاي جوان ريزه اندام را مي‎گيرد و به عقب مي‎كشدش. از هم جدا مي‎شويم.
جوان تهديد مي‎كند
- ولم كنيد... من بايد اين مادر تحبه‎رو بكشم...
كشان كشان از انفرادي بيرونش مي‎برند. صدايش را مي‎شنوم
- ... خيال ميكنه من بچه قرتي‎ام... خيال ميكنه از اونام...
بهتم زده است. هنوز حرف مي‎زند
- ... ميخواس كمربندمو باز كنه...
انگار پاسبانها حرف را قبول كرده‎اند.
در انفرادي را مي‎بندند. يكي از پاسبانها، هرچه لايق خودش است نثارم مي‎كند. حسابي غافلگير شده‎ام. اصلاً نميتوانم حرف بزنم. دهانم مثل كبريت خشك شده است. يعني ممكن است خودشان اين دستك و دنبك را راه انداخته باشند؟... يا اصلاً مردك ديونه است؟... پاسبان هنوز حواله مي‎دهد
- مادر قحبه هيچ خجالت نميكشه... صب نشونت ميدم كه اين گه خوردنا چه مزده‎اي ميده
بي‎اينكه بخواهم، از دهانم مي‎پرد
- دروغ ميگه سركار
صورت پاسبان، گردي سوراخ در را پر مي‎كند
- مگه مرض داره دروغ بگه؟
- به جون شما اصلاً ...
صدايش كلفت مي‎شود
- جون خود پفيوزت. جاكش انگار پستون به دهنم گذوشته.
سكوت مي‎كنم. اصلاً بايد سكوت مي‎كردم. حرف زدن فايده‎اي ندارد. مثل چاه مستراح مي‎ماند كه هرچه بهمش بزني، بوي گندش بيشتر مي‎شود. تكيه مي‎دهم. زانوهايم را تو بغل مي‎گيرم. عجب جائي گير كرده‎ام. هرلحظه‎اش يك دردسر. مرتيكه اصلاً ديوانه است. چشمهايش گوه مي‎داد. عين دو قدح خون. انگار دهانش بوي عرق هم مي‎داد. آن قدر كرخت شده‎ام كه حال تكان خوردن ندارم. دهانم تلخ تلخ است، عينهو زهرمار.
كاش اقلاً خوابم مي‎برد. سرم را تكيه مي‎دهم به ديوار. احساس مي‎كنم كه سرم بزرگ شده است. شروع مي‎كنم به شمردن. شايد حواسم از همه چيز رها شود. عددها، هركدام عين يك ضربه، به مغزم كوبيده مي‎شود. بيهوده تلاش مي‎كنم. شب، عجب دراز است.
*
*
آفتاب داغ تابيده است به در آهني. تو سلول انفرادي، خفه و دم‎دار است. سرو كلة كارمندان شهرباني دارد پيدا مي‎شود. براي يك استكان چاي، هلاكم. روبرو، تو ساية ديوار، مرد خميده‎اي نشسته است. صداش مي‎كنم. لباسش گواه مي‎دهد كه خدمتگزار است. از رو صندلي بلند مي‎شود و مي‎آيد جلو. ناقص است، عين آدمهاي گورزا. سرش بزرگ است. تنش به پسربچة ده – دوازده ساله‎اي مي‎ماند. خميده راه مي‎رود. سن و سالي ازش گذشته است
- چي ميگي؟
حرف زدنش مهربان است
- پدر، من اگه يه پياله چاي بخوام چيكار بايد بكنم؟
- پول داري؟
دو تومان بهش مي‎دهم
- نون و پنيرم ميخواي؟
- اگه اينكارو بكني خيلي ممنون ميشم
تا برگردد، از سوراخ درآهني، تو شهرباني را نگاه مي‎كنم. غلامعلي‎خان از در بزرگ شهرباني مي‎آيد تو. شكمش بزرگ شده است. سرش پائين است. مي‎رود تو راهرو. ديگر نمي‎بينمش. مرد گورزا برمي‎گردد. يك نان تافتون،‌ كمي پنير و يك ليوان چاي شيرين، از سوراخ در مي‎دهد تو دستگيرم مي‎شود كه تو شهرباني، قهوه‎خانه هست.
نان از گلويم پائين نمي‎رود. به زور دو لقمه مي‎خورم. انگار دارم گوشت تن خودم را مي‎جوم. چاي بهم لذت مي‎دهد. قطره قطره به جانم مي‎نشيند. حالا شهرباني شلوغ شده است. سرو صداها توهم است. عين ميدان مالفروشها. دارم قطره‎هاي آخر چاي را از لب ليوان مي‎مكم كه درباز مي‎شود. علي شيطان است. يكهو جا مي‎خورد. خشك مي‎شود و بعد، ناگهان داد مي‎زند
- كي برا اين مادرقحبه صحبونه اورده؟
پيرمرد گورزا رو صندلي نشسته است. دارد نگاهم مي‎كند. سرش را به چپ و راست مي‎گرداند.
حرف زدن علي شيطان، خصمانه است
- لابد ديشب‎م بهت غذا دادن؟
دلم مي‎خواهد بچزانمش. اشاره مي‎كنم به قابلمة خالي كه گوشة انفرادي افتاده است
- جاتون خالي چلوكباب... اونم قابلمه‎ش
خون به صورتش مي‎جهد
- كي بهت ناشتائي داد؟
گمان نمي‎كنم بتواند تحقير را از نگاهم بفهمد. دارد آتش مي‎گيرد. لبخند مي‎زنم. كوتاه مي‎آيد. دستگيرش مي‎شود كه جر و بحث فايده‎اي ندارد
- پاشو بيا بيرون
بلند مي‎شوم. خاك شلوار و پيراهنم را مي‎تكانم و از انفرادي مي‎زنم بيرون. يكهو يادم مي‎آيد كه سه شنبه است و يادم مي‎آيد كه سه و نيم بعد از ظهر با سيه چشم قرار ملاقات دارم.
مچ دستم تو پنجة علي شيطان است. از لابلاي آدمهائي كه تو راهرو جمع شده‎اند مي‎گذريم. از پله‎ها مي‎رويم بالا. تو راهرو بالا، چند اتاق رديف هم است. علي شيطان، در يكي از اتاقها را باز مي‎كند. مي‎رويم تو اتاق. پنكه سقفي خيلي نرم مي‎گردد. تو اتاق خنك است
- بشين
اشاره مي‎كند به نيمكتي كه كنار ديوار است. سلام نمي‎كنم. مي‎نشينم. تو اتاق، دو ميز هست. پشت هر ميز،‌ يك نفر نشسته است. هر دو ميانه سالند. هر دو لباس شخصي پوشيده‎اند و لباس هردو خاكستري رنگ است.
يكي‎شان آنقدر لاغر است كه دماغش را بگيري جانش مي‎زند بيرون. از خواج توفيق هم لاغرتر است. انگار روزي سه – چهار مثقال ترياك نفله مي‎كند. دومي، كه ميزش بزرگتر است و بالاتر، آنقدر چاق است كه آدم خيال مي‎كند الان است بتركد. هردو سبيل دارند. عين سبيل غلامعلي‎خان، به قاعدة يك دم موش. هردو نگاهم مي‎كنند. چمدان روزنامه‎ها و اعلاميه‎ها رو نيمكت است.
مرد چاق رو مي‎كند به علي شيطان و مي‎پرسد
- همينه؟
علي شيطان مي‎نشيند رو نيمكت و مي‎گويد
- بله قربون، همينه!
مرد چاق، سراغ گزارش پاسگاه سه راه بندر را و گزارش علي شيطان را مي‎گيرد. مرد لاغر، پرونده‎اي از روميز برمي‎دارد و مي‎دهد به دست مرد چاق. لاي پرونده، چند كتاب و چند روزنامه هم هست.
مرد چاق، با حوصله و دقت، زير ورودي كتابها را و روزنامه‎ها را نگاه مي‎كند. بعد، گزارشها را مي‎خواند.
تو اتاق، فقط صداي پنكه شنيده مي‎شود كه خيلي نرم مي‎گردد. علي شيطان پاهايش را روهم مي‎اندازد و سيگار مي‎گيراند. باز، پشت نيمتنه‎اش بالا جسته است.
خواندن گزارشها، ده دقيقه بيشتر طول مي‎كشد. انگار بعضي جاها را دوباره و سه باره مي‎خواند. كم كم از سكوت اتاق حوصله‎ام سر مي‎رود. جابه جا مي‎شوم و خميازه مي‎كشم. مرد چاق، از روپرونده سر برمي‎دارد و نگاهم مي‎كند. چشمانش عينهو چشم فيل است. تنگ و كوچك. اصلاً به صورت پهن و پرخونش نمي‎آيد.
علي شيطان از رونيمكت بلند مي‎شود
- با بنده فرمايشي ندارين؟
مرد چاق مي‎گويد
- اگه لازم بود صداتون مي‎كنم
علي شيطان از اتاق مي‎رود بيرون.
مرد چاق، يكبار ديگر كتابها را و روزنامه‎ها را زير و رو مي‎كند و بعد، حرف مي‎زند. صداي مرد چاق، اصلاً باهيكلش نمي‎خواند. زير و نازك است
- لابد خيال نداري براخودت دردسر درس كني؟
از حرفش سر در نمي‎آورم. من تو دردسر هستم، تازه مي‎گويد كه خيال ندارم براي خودم دردسر درست كنم. لب تكان نمي‎دهم. مي‎پرسد
- زبون نداري؟
خنده‎ام مي‎گيرد. از آهنگ صدايش خنده‎ام مي‎گيرد. آدم به اين گندگي و صدا عين دختر بچه‎ها؟!
- انگار كه خوشمزه‎م هستي؟
صدام خفه است
- منظور تو نو نمي‎فهمم
جا مي‎خورد. ولي بعيد به نظر مي‎رسد كه آدمي بلغمي مزاج و با اين هيأت و قيافه جابخورد
- چي گفتي؟
آهسته مي‎گويم
- عرض كردم منظور تونو نمي‎فهمم
خصمانه مي‎گويد
- كم‎كم مي‎فهمي
پرونده را و كتابها را و روزنامه‎ها را مي‎دهد به دست مرد لاغر كه ازم بازپرسي كند.
مرد لاغر، نصف سيگار هما مي‎زند رومشتوك چوبي، اوراق بازپرسي را منظم مي‎كند، كبريت مي‎زند و با حصوله سيگار مي‎گيراند. پك كه مي‎زند، لپهاش آنقدر گود مي‎نشيند كه آدم خيال مي‎كند اصلاً دندان تو دهانش نيست.
مرد لاغر، تودماغي حرف مي‎زند
- بيا بشين اينجا ببينم
از رو نيمكت بلند مي‎شوم و مي‎روم مي‎نشينم رو صندلي پت و پهن محكمي كه نشانم داده است. اسمم را و فاميلم را و شماره شناسنامه‎ام را و سال تولدم را مي‎پرسد. مدادش با نخ پرك، به ميز بسته شده. چند خط مي‎نويسد و دوباره رو مي‎كند به من
- سواد داري؟
- بفهمي نفهمي
دماغش را مي‎خاراند و مي‎گويد
- درس جواب بده
- يه كوره سواد دارم
راست نگاهم مي‎كند و مي‎گويد
- آدمي كه كوره سواد داره از اين كتابا مي‎خونه كه اسمشونو بايد به رمل و اصطرلاب خوند؟
- من كي گفتم كه از اين كتابا مي‎خونم؟
چشمانش گرد مي‎شود. سفيدي چشمانش زردي مي‎زند. سياهي‎شان رنگ باخته است. شقيقه‎هاش، خشك خشك است
- يعني ميخواي بگي كه اين كتابا از تو نيس؟
مرد چاق به گفتگويمان گوش مي‎دهد
- مگه قرار بود اين كتابا ا زمن باشه؟
مرد لاغر، مأيوسانه رو مي‎كند به مرد چاق
- ملاحظه ميفرماين كه چه حاضر جوابه؟
مرد چاق، ‌جيك‎جيك مي‎كند
- اينا درسشونو خوب بلدن
مرد لاغر به سيگار پك مي‎زند و بنا مي‎كند به نوشتن سقف اتاق، كوتاه است. ديواره‎ها، نخودري رنگ است. كف اتاق، زيلوي رنگ باخته‎اي افتاده است. روبدنة ميزها، شماره‎هاي درشت و بدتركيبي با رنگ اخرا نوشته شده. پنكه، نرم مي‎گردد. عرقم خشك شده است. تمام تنم كوفته است. صداي مرد لاغر را مي‎شنوم
- بخون و بعدش‎م جوابشو بنويس
ورقة بازپرسي را مي‎گذارد جلوم. نوشته است كه وقتي علي شيطان دستگيرم كرده است، كتابها و روزنامه‎ها را همراه داشته‎ام. بعد، نام كتابها را و روزنامه‎ها را، چپ اندرقيچي نوشته است. اگر با نام كتابها آشنائي نداشتم ممكن نبود بتوانم درست بخوانمشان. ورقة بازپرسي را روميز لغزانم به طرفش
- عرض كردم خدمتتون من فقط يه كوره سواد دارم... اينارو كه شما نوشتين نمي‎نوانم بخونم
سرش را بالا مي‎گيرد. سيبك خشك گلويش جابه جا مي‎شود
- داري خيلي روداري مي‎كني‎ها!
نمي‎توان بفهمم كه بي‎سوادي با روداري چه ربطي دارد. بهش مي‎گويم
- ولي با همة اين حرفا، من سواد درس و حسابي ندارم
ورقة بازپرسي را جلو مي‎كشد، مي‎خواند و بعد، مي‎پرسد كه چه مي‎گويم
- دروغه!
عصباني مي‎شود. صدايش بالا نمي‎آيد. فقط رنگش برمي‎گردد
- دروغه؟!
نمي‎دانم چه شده است كه خيلي وخونسردم. انگار خيال مي‎كني كه آب از سرم گذشته. چه يك وجب و چه صد وجب
- خب معلومه كه دروغه!... صداش كنين تا روبرو بشيم. همه اونائي كه بودن، ديدن كه من چيزي نداشتم. تازه، اين كتابائي كه حتي اسمشونو نميتونم بگم، چه به درد من ميخورن؟
مرد چاق تكان مي‎خورد. بلند مي‎شود و از پشت ميز مي‎آيد بيرون. ملتفت مي‎شوم كه هرچه بوده، همه‎اش بالا تنه بوده. پاهايش عين دو ميل زورخانه، كلفت و كوتاه است. مثل تمساح مي‎خزد به طرفم
- گفتي دروغه؟!
- آره، دروغه!
با انگشت چاق كوتاهش اشاره مي‎كند به چمدان
- اون چمدونو چي ميگي؟
با تعجب نگاهش مي‎كنم
- خب... يه چمدونه
صدايش پست است. مي‎لرزد
- لابد، رويه‎ش هم پاره‎س؟
- خب بله... پاره‎س
يكهو جيغ مي‎كشد
- روتو برم بچه!
از اينكه دارم دستشان مي‎اندازم لذت مي‎برم. انگار دارم دق دلي خالي مي‎كنم
- باور كنين من نمي‎فهمم كه شماها چي ميگين
باز جيغ مي‎كشد
- يعني ميخواي بگي كه اون چمدون مال تو نيس؟
سرم را به چپ و راست مي‎گردانم. چشمان ريزش رو چهره‎ام ثابت مي‎ماند و صداش مي‎افتد
- بچه، خيلي پر رو هستي ها!
دلم را مي‎زنم به دريا
- يقين اگه بگم چمدون مال منه، كمرو هستم آره؟
صورت پرخونش تيره مي‎شود. آرام مي‎خزد و مي‎رود پشت ميز مي‎نشيند. صداي نازكش تو گلويش مي‎شكند
- لابد قصد داري بگي كه از شهرباني‎م فرار نكردي؟
خودم را به كوچة علي چپ مي‎زنم
- اگه فرار كرده بودم كه الان خدمت شما نبودم
مرد چاق، مثل مرغي كه ناغافل سنگ به بالش خورده باشد "قيق" مي‎كشد
- خفه!
و بعد سكوت مي‎كند و دستها را زيرچانه ستون مي‎كند و راست نگاهم مي‎كند. مرد لاغر، ته سيگار را خاموش مي‎كند. مرد چاق تكان مي‎خورد و سيگاري ديگر مي‎گيراند و دودش را قورت مي‎دهد و زنگ مي‎زند. مستخدم مي‎آيد تو
- چاي
مستخدم از اتاق بيرون مي‎رود. حالا، تو اتاق، ساكت ساكت است. از صداي نرم پنكه كه مي‎گردد، آدم خوابش مي‎گيرد. مژه‎هايم سنگين مي‎شود. مرد چاق سيگار مي‎كشد و راست نگاهم مي‎كند. مژه نمي‎زند. مرد لاغر، مدام نوك دماغش را مي‎خاراند. وقتي كه خواج توفيق، سير و پر ترياك مي‎كشيد و نشئه مي‎شد، همين حال را داشت. مدام نوك دماغش را مي‎خاراند و مژه‎هايش روهم مي‎رفت.
مستخدم چاي مي‎آورد و مي‎گذارد جلو مرد چاق و مي‎رود بيرون. حالا، سيگار مرد چاق به نصفه رسيده است. به حرف مي‎آيد. حرفش بوي نصيحت مي‎دهد
- ببين جوون...
به سيگار يك مي‎زند. انگشتهايش از دود سيگار زردي مي‎زند
- ... تو هم ميتوني خيلي راحت جون خودتو خلاص كني و هم اينكه...
باز پك مي‎زند
- ... ميتوني خودتو، تو دردسر بندازي...
ته سيگار را خاموش مي‎كند و ادامه مي‎دهد
- ... پس بذار بهت بگم كه چطور ميتوني برا خودت دردسر درست كني...
نشان مي‎دهم كه سراپاگوشم و نشان مي‎دهم كه به راهنمائي مردچاق احتياج دارم.
آرنجهايش را مي‎گذارد روميز، چشمهايش را مي‎گذارد روهم و حرف مي‎زند
- ... ما ميدونيم كه چن‎روز قبل، دو دروازه، ترو با اون چمدون گرفتن...
چشمانش را باز مي‎كند و با چانه اشاره مي‎كند به چمدان كه رونيمكت است
- ... صورت جلسه‎ش هم هس. كساني كه صورت جلسه‎رو امضا كردن‎م، حي و حاضرن. مأموري كه ترو از پاسگاه به شهرباني اورده هم زنده‎س و فرستادم دنبالش. بعد، معلوم نيس كه مأمورو چطور غافلگير كردي و از شهرباني زدي به چاك. ديشب‎م كه دستگيرت كردن، كلي روزنومه و كتاب همرات بوده...
مي‎روم تو حرفش
- اين دروغه... من چيزي نداشتم
بي‎اعتنا به حرف من ادامه مي‎دهد
- ... همة اينا برا ما روشنه. هيچ احتياجي‎م به بازپرسي و يا اقرار تو نداريم. پرونده از نظرما تكميله، تنها كاري كه بايد بكنيم، اينه كه بفرسميت دادسرا و بعدش‎م زندون. اين به راهشه كه دست كم، پنج سال بايد اون‎تو آب خنگ بخوري...
خوابم گرفته است. صداي ضربه‎هائي به در مي‎خورد، تكانم مي‎دهد. مرد چاق مي‎گويد
- بفرما
در باز مي‎شود. غلامعلي‎خان مي‎آيد تو. سلام مي‎كند. نگاهش به من مي‎افتد. يكهو خشكش مي‎زند. انگار غافلگير شده است. لبخند تلخي به لبانش نشسته است. چنان مي‎گويد "ياالله خالد" كه از صد فحش بدتر است. بهش اعتنا نمي‎كنم. كمي چاق شده است. يعني شكمش آمده است جلو. پيرهم شده است. گونه‎هايش و غبغش، بفهمي نفهمي گوشت اضافي آورده است. ولي گره كراواتش و سبيلش و ريش‎تراشيدنش و نگاه كردنش اصلاً فرق نكرده است. تنها، رنگ دو كشمش سبز چشمانش كمي پريده است.
مرد چاق از غلامعلي‎خان مي‎پرسد
- نگه باش آشنائي؟
غلامعلي‎خان، تلخ مي‎گويد
- چه جورم قربون...
بعد مي‎پرسد
- جرمش چيه؟
مرد لاغر اشاره مي‎كند به چمدان و كتابها و روزنامه‎ها.
چشمان غلامعلي‎خان گشاد مي‎شود
- پس تو بودي كه از شهرباني زدي به چاك؟
هيچ كدامشان نمي‎گويند "فرار كردي‎ها" همه مي‎گويند "زدي به چاك"
- ميدونسم كه عاقبت،‌ كار يه بچة بي‎سر و بي‎پا، به اينجاها كشيده ميشه.
انگار قضية فرار من را همه مي‎دانند
غلامعلي‎خان رو مي‎كند به مردچاق
- قربون از همون بچگي ناراحت بود. تموم محله از دستش به عذاب بودن. پنجره‎اي نبود كه با تيركمون، شيشه‎هايش رو نشكونده باشه. حتي سربه سر ناموس مردم‎م ميذاشت
طاقت نمي‎آورم، يكهو از جا در مي‎روم
- "ناموس مردم" يعني جندة‎هائي كه ظهرا ميومدن خونه‎ت؟
صداي مردچاق مي‎تركد. جيغ مي‎كشد
- خفه شو مادرقحبه
انگار اگر پايش بيفتد، در بدزباني از علي شيطان دست كمي ندارد.
غلامعلي‎خان نگاهم مي‎كند. پرصدا نفس مي‎كشد. رنگش پريده است. لبهايش سخت و سنگين رو هم نشسته است. پرونده‎اي را كه زير بغل دارد، مي‎گذارد روميز مردچاق و با صدائي كه خش برداشته است مي‎گويد
- امري ندارين قربون؟
- متشكرم
غلامعلي‎خان كه مي‎رود، دوباره اتاق ساكت مي‎شود. اما اين سكوت با جيك جيك مرد چاق درهم مي‎ريزد
- از قرار معلوم همچين سوابق خوبي‎م نداري. حتي از بچگي‎م مزاحم مردم بودي...
يكهو همه چيز تو ذهنم جان مي‎گيرد. درشكه‎چي تو زنگوله‎هاي گردن اسب پنبه چپانده است. صداي چرخش و سم اسبها رو خاك كف خيابان خفه مي‎شود. هيچكس تو كوچه‎ها نيست. آنقدر گرم است كه سگ از سوراخ سردر نمي‎آورد
- خالد چطوره از كهنه يه گلوله درس كنيم و روش نفت بريزيم كه وختي "خانومه" اومد، آتيشش بزنيم و پرتش كنيم روش؟
براي هركاري حاضرم، اما...
- ابرام چطوره بذاريم غروب همة بچه‎ها رو جمع كنيم تا وختي كه خانومه ميخواد بره، باهم هوش كنيم؟
درشكه مي‎رسد. جلو منزل غلامعلي‎خان نگه مي‎دارد. غلامعلي‎خان فوري در خانه را باز مي‎كند زن از پله‎ها مي‎رود بالا. حسابي غافلگير مي‎شويم. نگاهم به درشكه است كه صداي شكستن شيشه مي‎شنوم و بعد مي‎بينم كه ابراهيم پا به فرار گذاشته است...
مرد چاق هنوز حرف مي‎زند
- ... وظيفه به من حكم ميكنه كه ترو هدايت كنم. بالاخره هرچي هس جووني و قابل اصلاح...
زير لب ازش تشكر مي‎كنم
- ... يه راه ديگه‎م هس...
گوشهاي را تيز مي‎كنم
- ... اگه اسم آدمائي‎رو كه اين روزنومه‎هارو و اين كتابارو بهت دادن به من بگي، قول شرف ميدم پروندت‎رو طوري تنظيم كنم كه تا پات رسيد به دادسرا آزاد بشي...
سكوت مي‎كند. شكاف تنگ چشمانش تنگتر شده است. راست نگاهم مي‎كند. انگار مي‎خواهد تأثير حرفش را تو چهره‎ام دريابد. باز لبهاي خوني رنگش تكان مي‎خورد. جيك جيك مي‎كند
- ... و به گمون من، صلاح تو در اينه. چون اونائي كه اين چيزارو بهت دادن، دشمن تو هستن...
سكوت مي‎كند. چيزي نمي‎گويم. منتظر است كه انتخاب كنم. دستش روميز مي‎گردد. بستة‌ سيگار را برمي‎دارد. سيگار ديگر مي‎گيراند. آرام دودش را قورت مي‎دهد
- چي ميگي؟
آرام و خونسرد مي‎گويم
- من، اصلاً نميدونم از چي حرف ميزنين
يكهو چهرة گوشتي‎اش تيره مي‎شود. صدا تو گلويش مي‎شكند
- واقعاً قصد كردي كه منكر چمدونو كتابا بشي؟
- مال من نيس كه منكر بشم
زنگ مي‎زند. فقط صداي پنكه شنيده مي‎شود. مستخدم مي‎آيد تو
- به "شهري" بگو بياد
يكهو همة حرفهاي پندار تو ذهنم زنده مي‎شود. اسم اين جانور را شنيده‎ام
- به مادرش‎م رحم نميكنه
گلويم خشك خشك است. ترس به جانم مي‎نشيند. مي‎دانم كه گفتن اسم بچه‎ها، همان و دست كم پنج سال خوابيدن همان.
بازشدن در اتاق تكانم مي‎دهد. سر برمي‎گردانم. "شهري" مي‎آيد تو
- بله قربان
همچين هيولائي نيست. آدمي است با قامت متوسط و با گونه‎هاي استخواني و دماغي كشيده و نگاهي عادي.
مرد چاق به من اشاره مي‎كند
- اين بچه‎رو حالي كن كه صلاحش درچيه؟
درصداي شهري هيچ خشونت نيست
- اطاعت ميشه قربان
بهم اشاره مي‎كند
- پاشو
يكهو تو نگاهش چيزي مي‎بينم كه كمتر ديده‎ام. انگار نوعي حواس پرتي، نوعي كم شعوري و بي‎ارادگي و يا نوعي يخ‎زدگي. عينهو چشمان آدم مرده.
شنيده‎ام كه از عذاب دادن آدمها لذت مي‎برد. بايد ببينم.
از رو صندلي بلند مي‎شوم.
تو چهره خشك مرد لاغر، خنده پخش شده است. دارد نوك دماغش را مي‎خاراند. شهري، بازويم را مي‎گيرد
- همراه من بيا
تمام تنم خسته است. باد پنكه عرق تنم را خشك كرده است. همراه شهري راه مي‎افتم. از در اتاق مي‎رويم بيرون. از پله‎ها مي‎رويم پائين. باز داغي به تنم مي‎نشيند. شهري، اصلاً حرف نمي‎زند. از تو راهرو مي‎گذريم. از حياط شهرباني رد مي‎شويم. مي‎رويم پشت رديف انفراديها. يك حياط قناس هست. يك اتاق تو سه كنجش نشسته است. آفتاب به در آهني‎اش مي‎تابد. يكهو گرمم مي‎شود. شهري، با دستمال دستگيره را مي‎گيرد. در را باز مي‎كند
- برو تو
همچين كه پا مي‎گذارم رو عتابه،‌ گلمشت محكم شهري به قفام كوبيده مي‎شود. ناغافل پرت مي‎شوم تو اتاق و رو زانوهام مي‎نشينم. پشت سرم، در اتاق با سرو صدا بسته مي‎شود. چند لحظه گيج مي‎شوم. جلو چشمم سياهي مي‎رود. بعد، كم كم جلو چشمهام روشن مي‎شود. مهره‎هاي گردنم درد گرفته است. رگهاي گردنم تير مي‎كشد. خودم را جمع و جور مي‎كنم. چارزانو مي‎نشينم. صداي رگدار پندار تو گوشم طنين مي‎اندازد "اونقد مادر به خطاس كه از شكنجه كردن كيف مي‎بره" از رو زمين بلند مي‎شوم. باز يك لحظه چشمم سياهي مي‎رود "وختي ببينه كسي زير شلاق پيچ و تاب مي‎خوره، لذت مي‎بره،‌ ازخوشحالي چشاش برق ميزنه". اتاق مربع است. ديوارهايش سفيد است. اصلاً پنجره ندارد. در آهني، يكپارچه و سياه است. تو سقف بلند اتاق، يك هواخور هست به اندازة‌ يك بشقاب. دورتر از هواخوار،‌ يك قلاب آهني هست. انگار كه جاي نصب پنكه باشد. از هواخور سقف، يك دسته نور تند ريخته است تو اتاق. اتاق روشن است. بوي تند شاش همه‎جا را پر كرده است. دور اتاق راه مي‎افتم. سرم عجب سنگين است. سه كنج اتاق يك شكاف هست. سر مي‎كشم و نگاه مي‎كنم. يك چاهك روباز است كه پر است از كثافت و مگس. تامگهسها پر نكشيده‎اند برمي‎گردم. مي‎روم پشت در. حتي درزهاي بغل چارچوب هم كيپ است. صداي پا مي‎شنوم. نزديك مي‎شود. مي‎كشم عقب. در، با سرو صدا باز مي‎شود. شهري است، همراه مأموري كه تو شهرباني غالش گذاشته‎ام. تا مي‎بيندم چهره‎اش از غضب تيره مي‎شود. سرم را مي‎اندازم پائين و سكوت مي‎كنم. همين چند ساعت دستگيرم شده است كه هرچه دهانم قرص‎تر باشد بهتر است.
شهري گوشم را مي‎گيرد
- حالا چي ميگي؟
حرف نمي‎زنم.
لالة گوشم را پيچ مي‎دهد
- مقر مياي؟
سرم را به چپ و راست مي‎گردانم
- حرف مي‎زني؟
گوشم را رها مي‎كند
- چي بايد بگم؟
حرف كه مي‎زند، دندانهاي طلاي به كثافت آلوده‎اش بيرون مي‎افتد
- ... اينكه از شهرباني فرار كردي و اينكه روزنومه‎ها و كتابا و چمدون مال توه...
دل تير خورده‎ام قرار نمي‎گيرد. حرف تو دهانم بند نمي‎شود. هرچه بخواهم خودم را بگيرم نمي‎توانم
- ديگه بايد به چي اقرار كنم؟
شهري، خيره نگاهم مي‎كند. حالا نگاهش خصمانه‎تر از نگاه سگ هار است. يكهو برق از چشمم مي‎پرد
- ديگه... به اينكه خيلي مادرجنده هستي
بايد تحمل كنم. هيچكدامشان از هم دست كمي ندارند. لبخند مي‎زنم. هنوز نقش لبخند رو لبانم است كه دوباره پنچ انگشت سنگين شهري، مثل شلاق گونه‎ام را مي‎كوبد. گوشم زنگ مي‎زند. گيجي كه از سرم مي‎رود مي‎بينم كه شهري تو چارچوب در ايستاده است
- خوب فكراتو بكن...
حالا حرف زدنش دل را مي‎آزارد. چيزي تو صداش هست كه حتي كلمات خوب را به دشنام بدل مي‎كند
- ... درس سرساعت سه ونيم ميام. دلم ميخواد كه تا اونوخ سرعقل اومده باشي.
از تو چارچوب در پس مي‎نشيند و در را مي‎بندد.
مي‎نشينم كنار ديوار. زانوهام را تو بغل مي‎گيرم. هنوز صداي شهري تو گوشم است
- ساعت سه ونيم
يكهو ياد سيه چشم مي‎لرزاندم
- چرا رفتين تو فكر؟
از لذت سرشار مي‎شوم. صداي كارون خوش است. بوي گس نخلها خوش است. خودم را به سيه چشم مي‎چسبانم
- باز ميتونم شمارو ببينم؟
چنان نرم حرف مي‎زند كه انگار عطر همة گلهاي خوشرنگ و خوشبو از دهانش بيرون مي‎ريزد
- فقط روزاي سه شنبه
باز صداي شهري است
- ساعت سه و نيم
صداي سيه چشم است
- ساعت سه و نيم
گل نور كف اتاق لغزيده است به طرف ديوار. احساس گرسنگي مي‎كنم. كاش صبح دو لقمه نان و پنير بيشتر خورده بودم. گونه‎هام، هردو سوز مي‎زنند. لالة گوشم سوز مي‎زند.
*
*
شلاق بايد مضرس باشد. بالا كه مي‎رود، لاي شيارها باز مي‎شود. پائين‎ كه مي‎آيد و به گوشت كه مي‎نشيند، ‌شيارها بسته مي‎شود و با صدها دهانة كوچك، مثل دهانة گاز انبر، گوشت را مي‎گيرد و مي‎كشد.
در اتاق‌، با سرو صدا باز مي‎شود
- درس سرساعت سه ونيم ميام
شهري درآستانه در ايستاده است. مي‎دانم كه حالا سيه چشم در انتظارم پا به پا مي‎شود و با نگاهش كه آدم را سرشار از زندگي مي‎كند اطراف را مي‎پابد.
گل نور از ديوار بالا كشيده است. مگسها، يكهو از تو جاهك بيرون مي‎زنند. اتاق سياه مي‎شود. دونفر، دو سر يك نيمكت را مي‎گيرند و مي‎آورند تو اتاق. مگسها به سرو رويم مي‎نشينند. آزارم مي‎دهند. شهري عين خيالش نيست. در اتاق را مي‎زندد. از وز وز بال هزاران مگش دارم سرسام مي‎گيرم.
صداي نامهربان شهري است
- بشين رو نيمكت
مي‎نشينم.
ايستاده است رو به رويم. جيب شلوارش پف كرده است
- خب رفيق...
رو كلمة "رفيق" عمداً تكيه مي‎كند
- ... ميگي چه كساني اين چمدونو به تو دادن يا نه؟
همه چيز تهديدآميز است. ساية آدمهائي كه پشت سرم ايستاده‎اند، رو گرده‎ام سنگيني مي‎كند. بايد حرف بزنم. زير لب مي‎گويم
- چمدون مال من نيس
شهري مي‎آيد جلوتر. دستش به جيبش مي‎رود. شلاق چنبره‎زده‎اي از تو جيب بيرون مي‎آورد. خاكستري رنگ است و چارپهلو. صداي شهري ناخوش است. انگار تب دارد
- ميگي كدوم مادرقحبه‎ها اون كتابا و روزنومه‎ها رو بهت دادن يا نه؟
باز مي‎گويم
- اونا مال من نيس... حاضرم روبرو كنم
گوشة‌ چشم شهري مي‎خوابد. تا بخواهم بجنبم، مي‎بينم كه رونيمكت دراز شده‎ام. يكي نشسته است رو گردنم و يك رو زانوهام. پيراهنم را تا شانه بالا مي‎كشند. دارم خفه مي‎شوم. دستهايم را جمع مي‎كنم زيرچانه‎ام. دهانم را از رو نيمكت بالا مي‎گيرم. خرمگس سمجي رو دماغم مي‎نشيند. نمي‎توانم سرم را تكان بدهم. خرمگس از رو گونه‎ام مي‎كشد بالا، غلغلكم مي‎دهد. يكهو صداي سوت مي‎شنوم. عين سوت كشيدة ماري كه خشمگين باشد. كمرم آتش مي‎گيرد. انگار ميلة‌ داغي از تو كوره بيرون كشيده باشند و ناغافل به پوست كمرم چسبانده باشند. باز صداي سوت است. باز آتش مي‎گيرم. مي‎خواهم فرياد بزنم. دارم خفه مي‎شوم اما صداي پندار تو گوشم است «اگه تحمل داشته باشي... اگه تحمل داشته باشي» نرمي كف دستم را گاز مي‎گيرم. دندانهايم به گوشت مي‎نشيند. حلقم شور مي‎شود. مزه خون است. صداي سوت شلاق با نفس زدن شهري قاطي شده است. انگار شلاق مضرس است. به پوست كه مي‎نشيند، مي‎چزاند و كشيده كه مي‎شود، با صدها دهانة‌ كوچك، پوست تن را ريزه ريزه و يكهو و باهم، جدا مي‎كند.
حالا،‌ تمام پشتم كرخت شده است.
دارم از حال مي‎روم. دندانهايم از نرمي كف دستم جدا مي‎شود. ناله تو گلويم شكسته است. لبهام شور است. صداي نفس شهري را مي‎شنوم. صداي سوت شلاق را مي‎شنوم،‌ از دور دستها. از بن‎دره. حالا انگار كه شلاق به توده‎اي از پنبه كوبيده مي‎شود. تمام پشتم كرخت شده است. حس مي‎كنم كه شهري از شلاق زدن ايستاده است. نمي‎توانم تكان بخورم. صداي بسته شدن در آهني اتاق،‌از فرسنگها دور به گوشم مي‎نشيند. دستهايم رها مي‎شوند و به دو طرف نيمكت آويزان مي‎شوند. پاي راستم مي‎افتد پائين. وز وز مگسها گوشم را پر مي‎كند.
*
*
بايد نيمه شب باشد. تو اتاق ظلمات است. مثل جسد رو نيمكت افتاده‎ام. مي‎خواهم دستهايم را ستون كنم و بلند شوم. تكان كه مي‎خورم كمرم آتش مي‎گيرد. جاي ضربه‎هاي شلاق، خون خشكيده پوسته بسته است. با هر جنبش، هزاران و هزاران سوزن تو پوست كمرم فرو مي‎رود و بيرون مي‎آيد. به هر فلاكتي كه هست، دستهايم را جمع مي‎كنم زيرسينه‎ام. حالا بهتر مي‎توانم نفس بكشم. يكهو سرم گيج مي‎رود. مي‎خواهم استفراغ كنم. نه صبح چيزي خورده‎ام و نه ظهر. شكمم خالي است. دلم مالش مي‎رود. باز مي‎خواهم استفراغ كنم. روده‎هايم بالا مي‎آيد. جمع مي‎شود بيخ گلويم. كامم تلخ است. دهانم خشك است. سرم منگ است. انگار بزرگ شده است،‌به بزرگي تمام اتاق. تقلا مي‎كنم كه پايم را بالا بكشم. پوستة خشكيدة خون، جابه جا مي‎شود. گر مي‎گيرم. انگار نبايد تكان بخورم. چشمان سياه پندار ذهنم را پرمي‎كند. صدايش را مي‎شنوم "اگه دو روز مقاومت كني، همة چيز تموم ميشه... اما اين دو روز، آدم بايد فيل باشه..." سينه، شكم و دنده‎هايم از رو نيمكت درد گرفته است. دلم مي‎خواهد با هر والزارياتي كه باشد، بلند شوم و بنشينم. شايد راحت شوم. شايد درد را احساس نكنم. دندانهايم را روهم فشارمي‎دهم. چشمهايم را روهم مي‎گذارم و در يك لحظه، يكهو بلند مي‎شوم و مي‎نشينم لب نيمكت. پوستة خشكيدة خون، ترك برمي‎دارد. از لابلاي تركها،‌ خون تازه مي‎جوشد. پيراهنم سر مي‎خورد رو زخمها. عذابي مي‎كشم تا پيراهنم را از تنم بيرون آورم. سرم سنگين است. رو گردنم لق مي‎خورد. دارم از لب نيمكت پرت مي‎شوم. بايد تكيه گاهي پيدا كنم. نمي‎توانم خودم را نگهدارم. كف هردو دستم را مي‎گذارم لب نيمكت، با احتياط سرمي‎خورم پائين و رو دوزانو مي‎نشينم. بعد، دستهايم را به نيمكت تكيه مي‎دهم و پيشاني‎ام را مي‎گذارم رودستهايم. زنش استخوانهاي سينه‎ام آرام مي‎گيرد اما كمرم حسابي مي‎سوزد. انگار كه چسبيده باشد به طاق تنور. گوشهايم بنا مي‎كند به زنگ زدن. از سوراخ سقف، هواي سرد جاري مي‎شود تو اتاق. تابستان دارد تمام مي‎شود. شبها بوي پائيز مي‎دهد. صدايش را مي‎شنوم. غمگين است و آرام
- تو هنوز نميدوني اشتباه يعني چي... تو هنوز با راه و رسم زندگي آشنا نيسي
تند جوابش مي‎دهم
- ميدونم مادر، ميدونم. خدا بخواد از اول پائيز درس ميخونم.
حالم كمي خوب شده است. نرمه بادي كه از هواخور سقف تو مي‎زند نفسم را تازه مي‎كند. اگر تكان نخورم، كمتر احساس درد مي‎كنم. يكهو دلم از جا كنده مي‎شود
- ساعت سه و نيم بعدازظهر.
لابد وقتي پيدام نشده است،‌ هزارجور فكر و خيال كرده است و لابد، نگاهش كه آدم را به بندگي دعوت مي‎كند، سرتاسر خيابان سي‎متري را كاويده است.
- هرلحظه ممكنه گير بيفتم، هرلحظه.
دلشادي‎ام اين است كه بهش گفته‎ام به چه دردسرهايي گرفتار شده‎ام.
عجب بي‎قرار شده‎ام. دلم شور مي‎زند. اگر بتوانم نيمكت را به كله بگذارم و خودم را بالا بكشم و از هواكش سقف بيرون بزنم و به قول خودشان فلنگ را ببندم، چه تفي تو دهان علي شيطان خواهد خشكيد.
سرم را بالا مي‎گيرم. هواخور به اندازة يك بشقاب است. اصلاً فكرش را هم نبايد كرد.
آسمان سورمه‎اي است. چند ستاره از هواكش پيداست. كاش با سيه چشم قرار گذاشته بوديم كه هروقت از همديگر دوريم،‌هردو به ماه نگاه كنيم. گردنم خسته شده است. نگاهم را از هواخور سقف مي‎گيرم. پيشاني‎ام را مي‎گذارم رودستهايم. هواي سرد كه از سوراخ سقف تو مي‎زند، رو گرده‎ام كشيده مي‎شود. يكهو صداي پا مي‎شنوم. گوشهايم را تيز مي‎كنم. صداي پا نزديك مي‎شود. سنگين است. تنم به لرزه مي‎افتد. حالا صدا، پشت در است. اگر باز شلاق باشد، اگر دستبند قپاني باشد... انگار صداي پندار را مي‎شنوم
- گاهي‎م چن‎وزنة آهني به دس‎بند آويزون ميكنن
تو دلم خالي مي‎شود
- وزنة آهني؟
بهم جرأت مي‎دهد
- اما آدم، همه چيزو ميتونه تحمل كنه.
در، آهسته باز مي‎شود. اندام مردي تو قاب در است. يك چراغ مركبي تودستش است. تا كمر مرد روشن است. انگار علي شيطان است. مي‎آيد تو. در اتاق را مي‎بندد. جلوتر مي‎آيد. خودش است. علي شيطان است. اگر مي‎توانستم چنان جست مي‎زدم و چنان از پا درش مي‎آوردم كه تا بخواهد بجنبد، خرخره‎اش را جويده باشم.
چراغ را مي‎گذارد رونيمكت. قدري پابه پا مي‎كند. بعد مي‎نشيند لب نيمكت. پيشاني‎ام را مي‎گذارم رو دستهام. قصد مي‎كنم كه باش حرف نزنم. اسلحه نبسته است. اولين بار است كه نيمتنه تنش نيست. بنا مي‎كند به حرف زدن. انگار باخودش است
- من اگه ميدونسم كه سرو كارت به شهري بي‎ناموس ميكشه، هرطور شده بود باهات كنار ميومدم.
به خودشان هم ناسزا مي‎گويند. اصلاً دهانشان چنان لق است كه بعيد نيست هزار لنتراني هم بار زنشان كنند.
پيشاني‎ام رو دستهايم است. لبهايم مثل سرب روهم نشسته است. بايد بچزانمش. سيگاري مي‎گيراند.
- سيگار مي‎كشي؟
جواب نمي‎دهم. چراغ را بالا مي‎گيرد. كمرم را نگاه مي‎كند. نچ‎نچ مي‎كند. بعد مي‎گويد
- بي‎ناموس ببين چه بلائي سرش اورده
چراغ را مي‎گذارد رونيمكت. به سيگار پك مي‎زند و مي‎پرسد
- نميخواي با من حرف بزني؟
باز جواب نميدهم. حرف مي‎زند
- باور كن اونقدام بي‎حرم نيسم. من اصلاً دلم نميخواس كه سر و كارت به اينجاها بكشه
از بيخ گلو غر مي‎زنم
- راحتم بذار
صدايش خواب‎زده است. نرم حرف مي‎زند
- من اومدم كمكت كنم. اومدم برات غذا بيارم... يادت بدم كه چيكار كني تا از چنگ اين بي‎ناموس رها بشي... من قلقشو ميدونم...
سكوت كرده‎ام. ادامه مي‎دهد
- ... كمرتو كه ديدم دلم برات ريش ريش شد. نذار كار بدتر بشه
سرم را بالا مي‎گيرم. پرصدا نفس مي‎كشم. چشمانش تو نور كم‎جان فانوس تيره است. از بيخ گلو غر مي‎زنم
- از من چي ميخواي؟
دود سيگار را بيرون مي‎دهد و مي‎گويد
- تو الآن نميتوني برا من كاري بكني
سكوت مي‎كند. به سيگار پك مي‎زند. هنوز نگاهش مي‎كنم. آرام ادامه مي‎دهد
- ... اين منم كه حالا هزارتا كار از دستم برمياد. منم كه ميتونم بدون هيچ توقعي، حتي ترو از اينجا ببرم بيرون و ولت كنم به امان خدا كه هرجا دلت ميخواد بري
در نور رنگ باختة فانوس، از نگاهش چيزي دستگيرم نمي‎شود.
سكوت مي‎كند. به سيگارش پك مي‎زند. با دود سيگار بازي مي‎كند. يكهو لبريز از نفرت مي‎شوم
- تو آزادي!
مرد، ناباور است. صداي دوستاقبان مهربان است
- تو آزادي، ميتوني بري، هرجا كه دلت بخواد
مرد، تكان مي‎خورد
- يعني كه واقعاً ميتونم برم؟
دوستاقبان لبخند ميزند. مرد تكيده است. ريشش بلند است. چشمانش گود نشسته است
- البته كه ميتوني بري... تكون بخور
مرد، پر صدا نفس مي‎كشد. هواي آزادي تكانش مي‎دهد. به چشمان حيله‎گر دوستاقبان نگاه مي‎كند. حرف زدن دوستاقبان نرم است
- اصلاً برا همين از زندون بيرونت اوردم... د يالا تكون بخور
مرد، با ترديد، راه مي‎افتد. مي‎لنگد. كمر خميده‎اش راست مي‎شود. برمي‎گردد و به دستاقبان نگاه مي‎كند. دوستاقبان لولة سرد تفنگ را تو مشت مي‎فشرد. قدمهاي مرد، تندتر مي‎شود. دوستاقبان سرجاي خود ايستاده است. مژه نمي‎زند. به لبانش لبخند نشسته است. مرد، پا مي‎گذارد به دو. يكهو صداي گلوله مي‎آيد. صداي خفه گلوله‎اي كه به گوشت نشسته باشد. مرد،‌ به زانو مي‎افتد. دوستاقبان جست مي‎زند. خودش را مي‎رساند بالاي سر مرد. خون از سينه مرد مي‎جوشد
- ميخواس فرار كنه. ايست دادم ... ناچار شدم...
صداي خواب‎زده علي شيطان از هواي قصه بيرونم مي‎كشد
- نميخواي چيزي بگي؟
از نفرت مي‎لرزم. حرفها بيخ گلويم چنگ انداخته است. دهانم را پاره مي‎كنند تا بيرون بزنند
- لابد، بيرون شهرباني، دو – سه نفر تفنگچي‎م منتظرم هستن...
چشمان علي شيطان گشاد مي‎شود. ادامه مي‎دهم
- بهانه هم كه دارين
به كونة سيگار پك چارواداري مي‎زند و گوش مي‎دهد
- ميخواس فرار كنه... ايستش داديم... اعتنا نكرد... ناچار شديم...
حرفم را مي‎خورم و پرصدا نفس مي‎كشم. پيشاني‎ام را مي‎گذارم رو دستهايم. صداي علي شيطان را مي‎شنوم
- تو ... اصلاً خيالاتي شدي
مي‎غرم
- بذا راحت باشم
با آتش كونة سيگار، سيگار ديگري مي‎گيراند
- شايد حق داشته باشي به من اعتماد نكني... ولي تا اين اندازه؟
دود سيگارش خفه‎ام مي‎كند. هوائي كه از سوراخ سقف تو مي‎زند، سردتر شده است. حرف مي‎زند
- لابد اگه برات‎م غذا بيارم، خيال مي‎كني كه توش زهر ريختم
جوابش مي‎دهم
- من، چطور ميتونم حرف ترو باور كنم كه صب برا يه پياله چاي الم‎شنگه راه انداختي؟
بي‎اينكه حرف بزند، ازرو نيمكت بلند مي‎شود. فانوس را برمي‎دارد. راه مي‎افتد و غر مي‎زند
- اصلاً نميشه باتو حرف زد
نزديك در مي‎ايستد. ادامه مي‎دهد
- ولي اينو بدون كه اگر گرسنه‎ت هس ميتونم برات غذا بيارم.
اصلاً از كارش سر در نمي‎آورم.
در اتاق را باز مي‎كند. صداش مي‎كنم
- خب، شايد خوردم
از اتاق مي‎زند بيرون. در را مي‎بندد.
حالا، تنها يك گل از آسمان پيداست. بي‎هيچ ستاره‎اي، با رنگ پريدة مهتاب. ماه بايد نزديك هواكش سقف باشد.
زانوهايم درد گرفته است. اگر بتوانم چارزانو بنشينم، شايد زنش زانوهام كم شود. دست چپم را ستون مي‎كنم. پاي راستم را از زيرتنه‎ام بيرون مي‎كشم. بعد، پاي چپم را دراز مي‎كنم و چارزانو مي‎نشينم. حالا،‌ رانها، تهيگاه و زانوهايم احساس آرامش مي‎كند. بازوهاي لختم را رها مي‎كنم رو نيمكت و گونه‎ام را تكيه مي‎دهم رو بازوي چپم.
در باز مي‎شود. علي شيطان مي‎آيد تو. باهمان فانوس و يك قابلمة غذا به دستش. قاشق اول را مي‎خورم. چيزي است مثل آش رشته يخ زده. غذا تو گلويم گير مي‎كند. باز تو دهان مي‎گردانمش. با فلاكت قورتش مي‎دهم. بعد،‌ چند قاشق ديگر، پشت سرهم مي‎خورم. دارد حالم را به هم مي‎زند. تند است. ا زخوردن باز مي‎مانم. علي شيطان مي‎نشيند گوشة‌ نيمكت. مي‎گويد
- ميخواي خودم بخورم كه مطمئن باشي؟
جويده حرف مي‎زنم. غذا تو گلويم است
- نميتونم بخورم... ميزنه زير دلم
- شكم آدم كه خالي باشه اينجوره... يه كم صب كن، بعد دوباره بخور
رده‎هايم قارقار مي‎كند.
علي شيطان بنا مي‎كند به حرف زدن. باز حرف شهري است
- اگه بازم به چنگ اين بي‎ناموس بيفتي، از جون خودت سيرت ميكنه
چند لحظه سكوت مي‎كند، بعد، ادامه مي‎دهد
- تو كه دلت نميخواد زير دست اين نامرد بميري؟... حتم دارم كه فردا دوباره مياد سراغت
باز سكوت مي‎كند. كمي راحت شده�