همسایه ها
همسايه ها
احمد محمود
فصل چهارم-1
از گرما دارم خفه ميشوم. سلول انفرادي، سه قدم درازا دارد و دو قدم پهنا. سقفش خيلي بلند است. تاريك تاريك هم هست. تنها از سوراخ گرد در آهني، يك دايرة نور افتاده است رو زيلو. امان آقا، تنها كاري كه برايم كرد، يك قابلمه غذا آورد. پيغام دادم كه برايم شمع بفرستد ولي تا حالا خبري نشده است.
- بذا با تاكسي بريم
علي شيطان، اصلاَ عوض شده است. چنان بد و بيراه ميگويد كه همهاش لايق خودش است
- بايد تا شهرباني پيادهبري
- آخه برا تو چه نفعي داره؟
صدايش را كلفت ميكند
- بايد همة مردم شهر، يه مادر تحبة نامردو بشناسن
- باشه، بشناسن... من كه دزدي نكردم
باد به گلو مياندازد
- دزدا شرف دارن ولي تو مادرجنده هيچ نداري
سرم داغ ميشود. از اينكه روز جمعه غالش گذاشتهام خيلي شكار است.
- ... دو ساعت علافم كردي. علف زيرپام سبز شد. آدمم اينقد نامرد ميشه.
هلم ميدهد تو انفرادي و درش را ميبندد. انفرادي، سه قدم درازا دارد و دو قدم پهنا. جاي نفس كشيدن نيست. گرم گرم است. سقف بلندش رو دل آدم سنگيني ميكند
- همينجا باش تا صب بدم باتون تو دوبرت بكنن
مگر آدم اينقدر بد دهن هم ميشود؟ چشمهايش را ميگذارد رو هم و ميگويد. از مردهها گرفته تا زندهها. درآهني را ميبندد و راه ميافتد. صدايش را ميشنوم
- حواستون جمع اين مادر بخطا باشه. از سوراخ كليد در ميره. يه دفه از تو شهرباني زده به چاك.
تنها دردي كه دارم، غصه مادرم است. به فكر سيه چشم هستم، اما نه آنقدر كه آزارم دهد. ميدانم كه مادرم تمام شب را نميخوابد. مينشيند جلو لامپا و آرام آرام اشك ميريزد و آهسته آواز ميگرداند. برادرش كه كشته شد همين حال را داشت. وقتي كه رفتند و نعش برادرش را گرفتند و آوردند، اول بهتش زد. بعد، نشست و آرام اشك ريخت و آواز گرداند
"ساربون غم كجاس غممه كنه بار"
"سرنشينش مو بووم، گردم كيچه بازار"
تنها دردم، غصه مادرم است. تو خودش ميسوزد و گريه ميكند. عادش را ميدانم.
سه كنج انفرادي نشستهام و زانوهام را تو بغل گرفتهام. نگاهم به گل كوچه نوري است كه رو زيلوي خاكآلود، سفيدي ميزند. اصلاً خوابم نميآيد. در انفرادي يكهو با سروصدا باز ميشود و جوان ريزه نقشي پرت ميشود روسرم. دستهايم را ميگيرم زيرتنهاش و رو زانوهام بلند ميشوم. در، بسته ميشود. جوان ريز اندام، گريه ميكند
- به خدا به من تهمت زدن، تهمت زدن...
گريه ميكند و قسم ميخورد. ميخواهم آرامش كنم. به حرفم گوش نميدهد. مثل زن جواني كه طفلش مرده باشد زار ميزند و زبان ميگيرد. شانههايش را ميگيرم
- گريه نكن مرد، آخه به ناسلامتي، تو مرد هستي!
اصلاً به خرجش نميرود. دارم از دستش ديوانه ميشوم. اعصابم تحريك شده است. شانههايش را رها ميكنم و دم دهانش را ميگيرم و فشار ميدهم و تهديدآميز ميگويم
- اگه بخواي بازم گريه كني، خفهت ميكنم
به تقلا ميافتد كه از چنگم خلاص شود. دستم را از دم دهانش برميدارم. مينشيند سه كنج انفرادي و به جاي گريه كردن هق هق ميكند. باش حرف ميزنم كه شايد آرام شود
- چرا ترو گرفتن!
جواب نميدهد. هق هق ميكند. حوصلهام سرميرود. بازوهايش را ميگيرم و تكان ميدهم
- با تو هسم... چرا گرفتنت؟
بريده بريده حرف ميزند
- خانوم... ميگه من ... گردن بند شو ... بلن كردم...
از حرفهايش دستگيرم ميشودكه تو خانه يكي از كارمندان عايرتبة ادارات، خدمتگزار است.
باز،جويده حرف ميزند
- منو... ميكشن... دارم ميزنن
از كوره در ميروم
- ساكت باش مرد... مگه چه كردي كه دارت بزنن؟
از هق هق ميافتد. زانوها را تو بغل ميگيرد.
روبروي همديگر نشستهايم. جاي پاهامان نيست. هردو، پاهامان را تو شكم جمع كردهايم. يكهو تو دلم آشوب بپا ميشود. شك برم ميدارد. نكند زير كاسه، نيم كاسهاي باشد. تو تاريكي نميتوانم چهرهاش را درست ببينم. جابه جا ميشوم و پاهايش را ميكشد. بيخود و بيجهت، ترس برم داشته است. جابه جا ميشوم. هزار جور فكر و خيال به ذهنم هجوم آورده است.
- از لحظهي اول تو دلتو خالي ميكنن...
چشمان درشت و سيه پندار برق ميزند. صداش تو گوشم است.
- ... روحيهرو خراب ميكنن...
پهلو به پهلو نشستهايم. انگار دارد خواب ميرود. يكهو چهرة مادرم تمام فضا را پرميكند. انگار صداي گريه كردنش را هم ميشنوم. زمزمهاش را هم ميشنوم
"دسمه دلم كنم، دلومه درارم"
"دس دل خيني، گله وت گذارم"
شب بايد به نيمه رسيده باشد. همة صداها افتاده است. بلند ميشوم و از سوراخ در، بيرون را نگاه ميكنم. دو پاسبان، رو دو تخت سفري، كنار همديگر خوابيدهاند. در بزرگ پيداست.
تو حياط روشن است. تو دالان روشن است. پاسبان ديلاغي تكيه داده است به چارچوب در و قنداق تفنگ را گذاشته است رو زمين. انگار تو چرت است. دوباره مينشينم. جوان ريزه نقش خواب است. حتي خرناس آرامي هم دارد. تكيه ميدهم و پاهايم را ميكشم. تمام گردن و گرده و سينهام عرق كرده است. دگمههاي پيراهنم را باز ميكنم. باهمين پيراهن بود كه رفتم سيه چشم را ببينم. صداي علي شيطان تو گوشم زنگ ميزند
- اصلاً از همون لحظة اول كه شنيد به پيرهن پيچازيي آبي و قرمز و يه شلوار كتون آبي تنش بوده، يقين كردم كه خودت هستي...
سرم سنگين شده است. چشمهايم را رو هم ميگذارم. خواب، اصلاً به سراغم نميآيد. پلكهايم ميسوزد. صداي نفسم سنگين و شمرده شده است. صداي خش خش ميشنوم. جوان ريزه اندام، جاي خودش وول ميخورد. بياينكه تكان بخورم موظبش هستم. كمي جابه جا ميشود و باز، صداي خرناسش بلند ميشود. تا صبح خيلي مانده است. نگاركه تمام تنم كوفته شده است. باز صداي وول خوردن خوان ريزه نقش است. يكهو از جا ميپرد. پنجة راستش به گردنم مينشيند. دست چپش بالا ميرود. تو لولة نوري كه از سوراخ گرد در آهني تو زده است چيزي برق ميزند. صدايش خشدار شده است
- ميكشمت...
صداي پندار است
- ... محيط وحشت ايجاد ميكنن...
صداي جوان ريزه نقش است
- ... با اين تيغ، شارگتو ميزنم...
مچش را ميگيرم. دندان قروچه ميكند. حالا صداي مادرم است
- ... به جووني خودت رحم كن...
قهقهة عنكبوت تو گوشم ميپيچد
- ... وختي چش وا ميكني كه كار از كار گذشته...
هردو تقلا ميكنيم. به هم پيچيدهايم. با لگد به در آهني ميكوبم و فرياد ميزنم
- درو بازكنين
هنوز عنكبوت قهقهه ميزند
- ... حالا خيلي زوده بفهمي اشتباه يعني چه
روهم غلت ميزنيم. صداي سنگين پندار است
- محيط وحشت... وحشت ... وحشت...
صداي مادرم است. از دل سوختهاش برميخيزد
- ... دارم برات دلواپس ميشم مادر... دلواپس ميشم...
چشمان سبز علي شيطان تمام فضا را پركرده است
- خيلي نامرديها... خيلي نامرد...
تا در آهني باز شود، چند دور روهم غلت ميزنيم، نور چراغهاي حياط، انفرادي را روشن ميكند
- چه مرگتونه؟
- سركار اين ديوونهس
تيغ تو دست جوان ريزه نقش برق ميزند. چشمانش عين دو كاسه خون است. پاسبان، كتفهاي جوان ريزه اندام را ميگيرد و به عقب ميكشدش. از هم جدا ميشويم.
جوان تهديد ميكند
- ولم كنيد... من بايد اين مادر تحبهرو بكشم...
كشان كشان از انفرادي بيرونش ميبرند. صدايش را ميشنوم
- ... خيال ميكنه من بچه قرتيام... خيال ميكنه از اونام...
بهتم زده است. هنوز حرف ميزند
- ... ميخواس كمربندمو باز كنه...
انگار پاسبانها حرف را قبول كردهاند.
در انفرادي را ميبندند. يكي از پاسبانها، هرچه لايق خودش است نثارم ميكند. حسابي غافلگير شدهام. اصلاً نميتوانم حرف بزنم. دهانم مثل كبريت خشك شده است. يعني ممكن است خودشان اين دستك و دنبك را راه انداخته باشند؟... يا اصلاً مردك ديونه است؟... پاسبان هنوز حواله ميدهد
- مادر قحبه هيچ خجالت نميكشه... صب نشونت ميدم كه اين گه خوردنا چه مزدهاي ميده
بياينكه بخواهم، از دهانم ميپرد
- دروغ ميگه سركار
صورت پاسبان، گردي سوراخ در را پر ميكند
- مگه مرض داره دروغ بگه؟
- به جون شما اصلاً ...
صدايش كلفت ميشود
- جون خود پفيوزت. جاكش انگار پستون به دهنم گذوشته.
سكوت ميكنم. اصلاً بايد سكوت ميكردم. حرف زدن فايدهاي ندارد. مثل چاه مستراح ميماند كه هرچه بهمش بزني، بوي گندش بيشتر ميشود. تكيه ميدهم. زانوهايم را تو بغل ميگيرم. عجب جائي گير كردهام. هرلحظهاش يك دردسر. مرتيكه اصلاً ديوانه است. چشمهايش گوه ميداد. عين دو قدح خون. انگار دهانش بوي عرق هم ميداد. آن قدر كرخت شدهام كه حال تكان خوردن ندارم. دهانم تلخ تلخ است، عينهو زهرمار.
كاش اقلاً خوابم ميبرد. سرم را تكيه ميدهم به ديوار. احساس ميكنم كه سرم بزرگ شده است. شروع ميكنم به شمردن. شايد حواسم از همه چيز رها شود. عددها، هركدام عين يك ضربه، به مغزم كوبيده ميشود. بيهوده تلاش ميكنم. شب، عجب دراز است.
*
*
آفتاب داغ تابيده است به در آهني. تو سلول انفرادي، خفه و دمدار است. سرو كلة كارمندان شهرباني دارد پيدا ميشود. براي يك استكان چاي، هلاكم. روبرو، تو ساية ديوار، مرد خميدهاي نشسته است. صداش ميكنم. لباسش گواه ميدهد كه خدمتگزار است. از رو صندلي بلند ميشود و ميآيد جلو. ناقص است، عين آدمهاي گورزا. سرش بزرگ است. تنش به پسربچة ده – دوازده سالهاي ميماند. خميده راه ميرود. سن و سالي ازش گذشته است
- چي ميگي؟
حرف زدنش مهربان است
- پدر، من اگه يه پياله چاي بخوام چيكار بايد بكنم؟
- پول داري؟
دو تومان بهش ميدهم
- نون و پنيرم ميخواي؟
- اگه اينكارو بكني خيلي ممنون ميشم
تا برگردد، از سوراخ درآهني، تو شهرباني را نگاه ميكنم. غلامعليخان از در بزرگ شهرباني ميآيد تو. شكمش بزرگ شده است. سرش پائين است. ميرود تو راهرو. ديگر نميبينمش. مرد گورزا برميگردد. يك نان تافتون، كمي پنير و يك ليوان چاي شيرين، از سوراخ در ميدهد تو دستگيرم ميشود كه تو شهرباني، قهوهخانه هست.
نان از گلويم پائين نميرود. به زور دو لقمه ميخورم. انگار دارم گوشت تن خودم را ميجوم. چاي بهم لذت ميدهد. قطره قطره به جانم مينشيند. حالا شهرباني شلوغ شده است. سرو صداها توهم است. عين ميدان مالفروشها. دارم قطرههاي آخر چاي را از لب ليوان ميمكم كه درباز ميشود. علي شيطان است. يكهو جا ميخورد. خشك ميشود و بعد، ناگهان داد ميزند
- كي برا اين مادرقحبه صحبونه اورده؟
پيرمرد گورزا رو صندلي نشسته است. دارد نگاهم ميكند. سرش را به چپ و راست ميگرداند.
حرف زدن علي شيطان، خصمانه است
- لابد ديشبم بهت غذا دادن؟
دلم ميخواهد بچزانمش. اشاره ميكنم به قابلمة خالي كه گوشة انفرادي افتاده است
- جاتون خالي چلوكباب... اونم قابلمهش
خون به صورتش ميجهد
- كي بهت ناشتائي داد؟
گمان نميكنم بتواند تحقير را از نگاهم بفهمد. دارد آتش ميگيرد. لبخند ميزنم. كوتاه ميآيد. دستگيرش ميشود كه جر و بحث فايدهاي ندارد
- پاشو بيا بيرون
بلند ميشوم. خاك شلوار و پيراهنم را ميتكانم و از انفرادي ميزنم بيرون. يكهو يادم ميآيد كه سه شنبه است و يادم ميآيد كه سه و نيم بعد از ظهر با سيه چشم قرار ملاقات دارم.
مچ دستم تو پنجة علي شيطان است. از لابلاي آدمهائي كه تو راهرو جمع شدهاند ميگذريم. از پلهها ميرويم بالا. تو راهرو بالا، چند اتاق رديف هم است. علي شيطان، در يكي از اتاقها را باز ميكند. ميرويم تو اتاق. پنكه سقفي خيلي نرم ميگردد. تو اتاق خنك است
- بشين
اشاره ميكند به نيمكتي كه كنار ديوار است. سلام نميكنم. مينشينم. تو اتاق، دو ميز هست. پشت هر ميز، يك نفر نشسته است. هر دو ميانه سالند. هر دو لباس شخصي پوشيدهاند و لباس هردو خاكستري رنگ است.
يكيشان آنقدر لاغر است كه دماغش را بگيري جانش ميزند بيرون. از خواج توفيق هم لاغرتر است. انگار روزي سه – چهار مثقال ترياك نفله ميكند. دومي، كه ميزش بزرگتر است و بالاتر، آنقدر چاق است كه آدم خيال ميكند الان است بتركد. هردو سبيل دارند. عين سبيل غلامعليخان، به قاعدة يك دم موش. هردو نگاهم ميكنند. چمدان روزنامهها و اعلاميهها رو نيمكت است.
مرد چاق رو ميكند به علي شيطان و ميپرسد
- همينه؟
علي شيطان مينشيند رو نيمكت و ميگويد
- بله قربون، همينه!
مرد چاق، سراغ گزارش پاسگاه سه راه بندر را و گزارش علي شيطان را ميگيرد. مرد لاغر، پروندهاي از روميز برميدارد و ميدهد به دست مرد چاق. لاي پرونده، چند كتاب و چند روزنامه هم هست.
مرد چاق، با حوصله و دقت، زير ورودي كتابها را و روزنامهها را نگاه ميكند. بعد، گزارشها را ميخواند.
تو اتاق، فقط صداي پنكه شنيده ميشود كه خيلي نرم ميگردد. علي شيطان پاهايش را روهم مياندازد و سيگار ميگيراند. باز، پشت نيمتنهاش بالا جسته است.
خواندن گزارشها، ده دقيقه بيشتر طول ميكشد. انگار بعضي جاها را دوباره و سه باره ميخواند. كم كم از سكوت اتاق حوصلهام سر ميرود. جابه جا ميشوم و خميازه ميكشم. مرد چاق، از روپرونده سر برميدارد و نگاهم ميكند. چشمانش عينهو چشم فيل است. تنگ و كوچك. اصلاً به صورت پهن و پرخونش نميآيد.
علي شيطان از رونيمكت بلند ميشود
- با بنده فرمايشي ندارين؟
مرد چاق ميگويد
- اگه لازم بود صداتون ميكنم
علي شيطان از اتاق ميرود بيرون.
مرد چاق، يكبار ديگر كتابها را و روزنامهها را زير و رو ميكند و بعد، حرف ميزند. صداي مرد چاق، اصلاً باهيكلش نميخواند. زير و نازك است
- لابد خيال نداري براخودت دردسر درس كني؟
از حرفش سر در نميآورم. من تو دردسر هستم، تازه ميگويد كه خيال ندارم براي خودم دردسر درست كنم. لب تكان نميدهم. ميپرسد
- زبون نداري؟
خندهام ميگيرد. از آهنگ صدايش خندهام ميگيرد. آدم به اين گندگي و صدا عين دختر بچهها؟!
- انگار كه خوشمزهم هستي؟
صدام خفه است
- منظور تو نو نميفهمم
جا ميخورد. ولي بعيد به نظر ميرسد كه آدمي بلغمي مزاج و با اين هيأت و قيافه جابخورد
- چي گفتي؟
آهسته ميگويم
- عرض كردم منظور تونو نميفهمم
خصمانه ميگويد
- كمكم ميفهمي
پرونده را و كتابها را و روزنامهها را ميدهد به دست مرد لاغر كه ازم بازپرسي كند.
مرد لاغر، نصف سيگار هما ميزند رومشتوك چوبي، اوراق بازپرسي را منظم ميكند، كبريت ميزند و با حصوله سيگار ميگيراند. پك كه ميزند، لپهاش آنقدر گود مينشيند كه آدم خيال ميكند اصلاً دندان تو دهانش نيست.
مرد لاغر، تودماغي حرف ميزند
- بيا بشين اينجا ببينم
از رو نيمكت بلند ميشوم و ميروم مينشينم رو صندلي پت و پهن محكمي كه نشانم داده است. اسمم را و فاميلم را و شماره شناسنامهام را و سال تولدم را ميپرسد. مدادش با نخ پرك، به ميز بسته شده. چند خط مينويسد و دوباره رو ميكند به من
- سواد داري؟
- بفهمي نفهمي
دماغش را ميخاراند و ميگويد
- درس جواب بده
- يه كوره سواد دارم
راست نگاهم ميكند و ميگويد
- آدمي كه كوره سواد داره از اين كتابا ميخونه كه اسمشونو بايد به رمل و اصطرلاب خوند؟
- من كي گفتم كه از اين كتابا ميخونم؟
چشمانش گرد ميشود. سفيدي چشمانش زردي ميزند. سياهيشان رنگ باخته است. شقيقههاش، خشك خشك است
- يعني ميخواي بگي كه اين كتابا از تو نيس؟
مرد چاق به گفتگويمان گوش ميدهد
- مگه قرار بود اين كتابا ا زمن باشه؟
مرد لاغر، مأيوسانه رو ميكند به مرد چاق
- ملاحظه ميفرماين كه چه حاضر جوابه؟
مرد چاق، جيكجيك ميكند
- اينا درسشونو خوب بلدن
مرد لاغر به سيگار پك ميزند و بنا ميكند به نوشتن سقف اتاق، كوتاه است. ديوارهها، نخودري رنگ است. كف اتاق، زيلوي رنگ باختهاي افتاده است. روبدنة ميزها، شمارههاي درشت و بدتركيبي با رنگ اخرا نوشته شده. پنكه، نرم ميگردد. عرقم خشك شده است. تمام تنم كوفته است. صداي مرد لاغر را ميشنوم
- بخون و بعدشم جوابشو بنويس
ورقة بازپرسي را ميگذارد جلوم. نوشته است كه وقتي علي شيطان دستگيرم كرده است، كتابها و روزنامهها را همراه داشتهام. بعد، نام كتابها را و روزنامهها را، چپ اندرقيچي نوشته است. اگر با نام كتابها آشنائي نداشتم ممكن نبود بتوانم درست بخوانمشان. ورقة بازپرسي را روميز لغزانم به طرفش
- عرض كردم خدمتتون من فقط يه كوره سواد دارم... اينارو كه شما نوشتين نمينوانم بخونم
سرش را بالا ميگيرد. سيبك خشك گلويش جابه جا ميشود
- داري خيلي روداري ميكنيها!
نميتوان بفهمم كه بيسوادي با روداري چه ربطي دارد. بهش ميگويم
- ولي با همة اين حرفا، من سواد درس و حسابي ندارم
ورقة بازپرسي را جلو ميكشد، ميخواند و بعد، ميپرسد كه چه ميگويم
- دروغه!
عصباني ميشود. صدايش بالا نميآيد. فقط رنگش برميگردد
- دروغه؟!
نميدانم چه شده است كه خيلي وخونسردم. انگار خيال ميكني كه آب از سرم گذشته. چه يك وجب و چه صد وجب
- خب معلومه كه دروغه!... صداش كنين تا روبرو بشيم. همه اونائي كه بودن، ديدن كه من چيزي نداشتم. تازه، اين كتابائي كه حتي اسمشونو نميتونم بگم، چه به درد من ميخورن؟
مرد چاق تكان ميخورد. بلند ميشود و از پشت ميز ميآيد بيرون. ملتفت ميشوم كه هرچه بوده، همهاش بالا تنه بوده. پاهايش عين دو ميل زورخانه، كلفت و كوتاه است. مثل تمساح ميخزد به طرفم
- گفتي دروغه؟!
- آره، دروغه!
با انگشت چاق كوتاهش اشاره ميكند به چمدان
- اون چمدونو چي ميگي؟
با تعجب نگاهش ميكنم
- خب... يه چمدونه
صدايش پست است. ميلرزد
- لابد، رويهش هم پارهس؟
- خب بله... پارهس
يكهو جيغ ميكشد
- روتو برم بچه!
از اينكه دارم دستشان مياندازم لذت ميبرم. انگار دارم دق دلي خالي ميكنم
- باور كنين من نميفهمم كه شماها چي ميگين
باز جيغ ميكشد
- يعني ميخواي بگي كه اون چمدون مال تو نيس؟
سرم را به چپ و راست ميگردانم. چشمان ريزش رو چهرهام ثابت ميماند و صداش ميافتد
- بچه، خيلي پر رو هستي ها!
دلم را ميزنم به دريا
- يقين اگه بگم چمدون مال منه، كمرو هستم آره؟
صورت پرخونش تيره ميشود. آرام ميخزد و ميرود پشت ميز مينشيند. صداي نازكش تو گلويش ميشكند
- لابد قصد داري بگي كه از شهربانيم فرار نكردي؟
خودم را به كوچة علي چپ ميزنم
- اگه فرار كرده بودم كه الان خدمت شما نبودم
مرد چاق، مثل مرغي كه ناغافل سنگ به بالش خورده باشد "قيق" ميكشد
- خفه!
و بعد سكوت ميكند و دستها را زيرچانه ستون ميكند و راست نگاهم ميكند. مرد لاغر، ته سيگار را خاموش ميكند. مرد چاق تكان ميخورد و سيگاري ديگر ميگيراند و دودش را قورت ميدهد و زنگ ميزند. مستخدم ميآيد تو
- چاي
مستخدم از اتاق بيرون ميرود. حالا، تو اتاق، ساكت ساكت است. از صداي نرم پنكه كه ميگردد، آدم خوابش ميگيرد. مژههايم سنگين ميشود. مرد چاق سيگار ميكشد و راست نگاهم ميكند. مژه نميزند. مرد لاغر، مدام نوك دماغش را ميخاراند. وقتي كه خواج توفيق، سير و پر ترياك ميكشيد و نشئه ميشد، همين حال را داشت. مدام نوك دماغش را ميخاراند و مژههايش روهم ميرفت.
مستخدم چاي ميآورد و ميگذارد جلو مرد چاق و ميرود بيرون. حالا، سيگار مرد چاق به نصفه رسيده است. به حرف ميآيد. حرفش بوي نصيحت ميدهد
- ببين جوون...
به سيگار يك ميزند. انگشتهايش از دود سيگار زردي ميزند
- ... تو هم ميتوني خيلي راحت جون خودتو خلاص كني و هم اينكه...
باز پك ميزند
- ... ميتوني خودتو، تو دردسر بندازي...
ته سيگار را خاموش ميكند و ادامه ميدهد
- ... پس بذار بهت بگم كه چطور ميتوني برا خودت دردسر درست كني...
نشان ميدهم كه سراپاگوشم و نشان ميدهم كه به راهنمائي مردچاق احتياج دارم.
آرنجهايش را ميگذارد روميز، چشمهايش را ميگذارد روهم و حرف ميزند
- ... ما ميدونيم كه چنروز قبل، دو دروازه، ترو با اون چمدون گرفتن...
چشمانش را باز ميكند و با چانه اشاره ميكند به چمدان كه رونيمكت است
- ... صورت جلسهش هم هس. كساني كه صورت جلسهرو امضا كردنم، حي و حاضرن. مأموري كه ترو از پاسگاه به شهرباني اورده هم زندهس و فرستادم دنبالش. بعد، معلوم نيس كه مأمورو چطور غافلگير كردي و از شهرباني زدي به چاك. ديشبم كه دستگيرت كردن، كلي روزنومه و كتاب همرات بوده...
ميروم تو حرفش
- اين دروغه... من چيزي نداشتم
بياعتنا به حرف من ادامه ميدهد
- ... همة اينا برا ما روشنه. هيچ احتياجيم به بازپرسي و يا اقرار تو نداريم. پرونده از نظرما تكميله، تنها كاري كه بايد بكنيم، اينه كه بفرسميت دادسرا و بعدشم زندون. اين به راهشه كه دست كم، پنج سال بايد اونتو آب خنگ بخوري...
خوابم گرفته است. صداي ضربههائي به در ميخورد، تكانم ميدهد. مرد چاق ميگويد
- بفرما
در باز ميشود. غلامعليخان ميآيد تو. سلام ميكند. نگاهش به من ميافتد. يكهو خشكش ميزند. انگار غافلگير شده است. لبخند تلخي به لبانش نشسته است. چنان ميگويد "ياالله خالد" كه از صد فحش بدتر است. بهش اعتنا نميكنم. كمي چاق شده است. يعني شكمش آمده است جلو. پيرهم شده است. گونههايش و غبغش، بفهمي نفهمي گوشت اضافي آورده است. ولي گره كراواتش و سبيلش و ريشتراشيدنش و نگاه كردنش اصلاً فرق نكرده است. تنها، رنگ دو كشمش سبز چشمانش كمي پريده است.
مرد چاق از غلامعليخان ميپرسد
- نگه باش آشنائي؟
غلامعليخان، تلخ ميگويد
- چه جورم قربون...
بعد ميپرسد
- جرمش چيه؟
مرد لاغر اشاره ميكند به چمدان و كتابها و روزنامهها.
چشمان غلامعليخان گشاد ميشود
- پس تو بودي كه از شهرباني زدي به چاك؟
هيچ كدامشان نميگويند "فرار كرديها" همه ميگويند "زدي به چاك"
- ميدونسم كه عاقبت، كار يه بچة بيسر و بيپا، به اينجاها كشيده ميشه.
انگار قضية فرار من را همه ميدانند
غلامعليخان رو ميكند به مردچاق
- قربون از همون بچگي ناراحت بود. تموم محله از دستش به عذاب بودن. پنجرهاي نبود كه با تيركمون، شيشههايش رو نشكونده باشه. حتي سربه سر ناموس مردمم ميذاشت
طاقت نميآورم، يكهو از جا در ميروم
- "ناموس مردم" يعني جندةهائي كه ظهرا ميومدن خونهت؟
صداي مردچاق ميتركد. جيغ ميكشد
- خفه شو مادرقحبه
انگار اگر پايش بيفتد، در بدزباني از علي شيطان دست كمي ندارد.
غلامعليخان نگاهم ميكند. پرصدا نفس ميكشد. رنگش پريده است. لبهايش سخت و سنگين رو هم نشسته است. پروندهاي را كه زير بغل دارد، ميگذارد روميز مردچاق و با صدائي كه خش برداشته است ميگويد
- امري ندارين قربون؟
- متشكرم
غلامعليخان كه ميرود، دوباره اتاق ساكت ميشود. اما اين سكوت با جيك جيك مرد چاق درهم ميريزد
- از قرار معلوم همچين سوابق خوبيم نداري. حتي از بچگيم مزاحم مردم بودي...
يكهو همه چيز تو ذهنم جان ميگيرد. درشكهچي تو زنگولههاي گردن اسب پنبه چپانده است. صداي چرخش و سم اسبها رو خاك كف خيابان خفه ميشود. هيچكس تو كوچهها نيست. آنقدر گرم است كه سگ از سوراخ سردر نميآورد
- خالد چطوره از كهنه يه گلوله درس كنيم و روش نفت بريزيم كه وختي "خانومه" اومد، آتيشش بزنيم و پرتش كنيم روش؟
براي هركاري حاضرم، اما...
- ابرام چطوره بذاريم غروب همة بچهها رو جمع كنيم تا وختي كه خانومه ميخواد بره، باهم هوش كنيم؟
درشكه ميرسد. جلو منزل غلامعليخان نگه ميدارد. غلامعليخان فوري در خانه را باز ميكند زن از پلهها ميرود بالا. حسابي غافلگير ميشويم. نگاهم به درشكه است كه صداي شكستن شيشه ميشنوم و بعد ميبينم كه ابراهيم پا به فرار گذاشته است...
مرد چاق هنوز حرف ميزند
- ... وظيفه به من حكم ميكنه كه ترو هدايت كنم. بالاخره هرچي هس جووني و قابل اصلاح...
زير لب ازش تشكر ميكنم
- ... يه راه ديگهم هس...
گوشهاي را تيز ميكنم
- ... اگه اسم آدمائيرو كه اين روزنومههارو و اين كتابارو بهت دادن به من بگي، قول شرف ميدم پروندترو طوري تنظيم كنم كه تا پات رسيد به دادسرا آزاد بشي...
سكوت ميكند. شكاف تنگ چشمانش تنگتر شده است. راست نگاهم ميكند. انگار ميخواهد تأثير حرفش را تو چهرهام دريابد. باز لبهاي خوني رنگش تكان ميخورد. جيك جيك ميكند
- ... و به گمون من، صلاح تو در اينه. چون اونائي كه اين چيزارو بهت دادن، دشمن تو هستن...
سكوت ميكند. چيزي نميگويم. منتظر است كه انتخاب كنم. دستش روميز ميگردد. بستة سيگار را برميدارد. سيگار ديگر ميگيراند. آرام دودش را قورت ميدهد
- چي ميگي؟
آرام و خونسرد ميگويم
- من، اصلاً نميدونم از چي حرف ميزنين
يكهو چهرة گوشتياش تيره ميشود. صدا تو گلويش ميشكند
- واقعاً قصد كردي كه منكر چمدونو كتابا بشي؟
- مال من نيس كه منكر بشم
زنگ ميزند. فقط صداي پنكه شنيده ميشود. مستخدم ميآيد تو
- به "شهري" بگو بياد
يكهو همة حرفهاي پندار تو ذهنم زنده ميشود. اسم اين جانور را شنيدهام
- به مادرشم رحم نميكنه
گلويم خشك خشك است. ترس به جانم مينشيند. ميدانم كه گفتن اسم بچهها، همان و دست كم پنج سال خوابيدن همان.
بازشدن در اتاق تكانم ميدهد. سر برميگردانم. "شهري" ميآيد تو
- بله قربان
همچين هيولائي نيست. آدمي است با قامت متوسط و با گونههاي استخواني و دماغي كشيده و نگاهي عادي.
مرد چاق به من اشاره ميكند
- اين بچهرو حالي كن كه صلاحش درچيه؟
درصداي شهري هيچ خشونت نيست
- اطاعت ميشه قربان
بهم اشاره ميكند
- پاشو
يكهو تو نگاهش چيزي ميبينم كه كمتر ديدهام. انگار نوعي حواس پرتي، نوعي كم شعوري و بيارادگي و يا نوعي يخزدگي. عينهو چشمان آدم مرده.
شنيدهام كه از عذاب دادن آدمها لذت ميبرد. بايد ببينم.
از رو صندلي بلند ميشوم.
تو چهره خشك مرد لاغر، خنده پخش شده است. دارد نوك دماغش را ميخاراند. شهري، بازويم را ميگيرد
- همراه من بيا
تمام تنم خسته است. باد پنكه عرق تنم را خشك كرده است. همراه شهري راه ميافتم. از در اتاق ميرويم بيرون. از پلهها ميرويم پائين. باز داغي به تنم مينشيند. شهري، اصلاً حرف نميزند. از تو راهرو ميگذريم. از حياط شهرباني رد ميشويم. ميرويم پشت رديف انفراديها. يك حياط قناس هست. يك اتاق تو سه كنجش نشسته است. آفتاب به در آهنياش ميتابد. يكهو گرمم ميشود. شهري، با دستمال دستگيره را ميگيرد. در را باز ميكند
- برو تو
همچين كه پا ميگذارم رو عتابه، گلمشت محكم شهري به قفام كوبيده ميشود. ناغافل پرت ميشوم تو اتاق و رو زانوهام مينشينم. پشت سرم، در اتاق با سرو صدا بسته ميشود. چند لحظه گيج ميشوم. جلو چشمم سياهي ميرود. بعد، كم كم جلو چشمهام روشن ميشود. مهرههاي گردنم درد گرفته است. رگهاي گردنم تير ميكشد. خودم را جمع و جور ميكنم. چارزانو مينشينم. صداي رگدار پندار تو گوشم طنين مياندازد "اونقد مادر به خطاس كه از شكنجه كردن كيف ميبره" از رو زمين بلند ميشوم. باز يك لحظه چشمم سياهي ميرود "وختي ببينه كسي زير شلاق پيچ و تاب ميخوره، لذت ميبره، ازخوشحالي چشاش برق ميزنه". اتاق مربع است. ديوارهايش سفيد است. اصلاً پنجره ندارد. در آهني، يكپارچه و سياه است. تو سقف بلند اتاق، يك هواخور هست به اندازة يك بشقاب. دورتر از هواخوار، يك قلاب آهني هست. انگار كه جاي نصب پنكه باشد. از هواخور سقف، يك دسته نور تند ريخته است تو اتاق. اتاق روشن است. بوي تند شاش همهجا را پر كرده است. دور اتاق راه ميافتم. سرم عجب سنگين است. سه كنج اتاق يك شكاف هست. سر ميكشم و نگاه ميكنم. يك چاهك روباز است كه پر است از كثافت و مگس. تامگهسها پر نكشيدهاند برميگردم. ميروم پشت در. حتي درزهاي بغل چارچوب هم كيپ است. صداي پا ميشنوم. نزديك ميشود. ميكشم عقب. در، با سرو صدا باز ميشود. شهري است، همراه مأموري كه تو شهرباني غالش گذاشتهام. تا ميبيندم چهرهاش از غضب تيره ميشود. سرم را مياندازم پائين و سكوت ميكنم. همين چند ساعت دستگيرم شده است كه هرچه دهانم قرصتر باشد بهتر است.
شهري گوشم را ميگيرد
- حالا چي ميگي؟
حرف نميزنم.
لالة گوشم را پيچ ميدهد
- مقر مياي؟
سرم را به چپ و راست ميگردانم
- حرف ميزني؟
گوشم را رها ميكند
- چي بايد بگم؟
حرف كه ميزند، دندانهاي طلاي به كثافت آلودهاش بيرون ميافتد
- ... اينكه از شهرباني فرار كردي و اينكه روزنومهها و كتابا و چمدون مال توه...
دل تير خوردهام قرار نميگيرد. حرف تو دهانم بند نميشود. هرچه بخواهم خودم را بگيرم نميتوانم
- ديگه بايد به چي اقرار كنم؟
شهري، خيره نگاهم ميكند. حالا نگاهش خصمانهتر از نگاه سگ هار است. يكهو برق از چشمم ميپرد
- ديگه... به اينكه خيلي مادرجنده هستي
بايد تحمل كنم. هيچكدامشان از هم دست كمي ندارند. لبخند ميزنم. هنوز نقش لبخند رو لبانم است كه دوباره پنچ انگشت سنگين شهري، مثل شلاق گونهام را ميكوبد. گوشم زنگ ميزند. گيجي كه از سرم ميرود ميبينم كه شهري تو چارچوب در ايستاده است
- خوب فكراتو بكن...
حالا حرف زدنش دل را ميآزارد. چيزي تو صداش هست كه حتي كلمات خوب را به دشنام بدل ميكند
- ... درس سرساعت سه ونيم ميام. دلم ميخواد كه تا اونوخ سرعقل اومده باشي.
از تو چارچوب در پس مينشيند و در را ميبندد.
مينشينم كنار ديوار. زانوهام را تو بغل ميگيرم. هنوز صداي شهري تو گوشم است
- ساعت سه ونيم
يكهو ياد سيه چشم ميلرزاندم
- چرا رفتين تو فكر؟
از لذت سرشار ميشوم. صداي كارون خوش است. بوي گس نخلها خوش است. خودم را به سيه چشم ميچسبانم
- باز ميتونم شمارو ببينم؟
چنان نرم حرف ميزند كه انگار عطر همة گلهاي خوشرنگ و خوشبو از دهانش بيرون ميريزد
- فقط روزاي سه شنبه
باز صداي شهري است
- ساعت سه و نيم
صداي سيه چشم است
- ساعت سه و نيم
گل نور كف اتاق لغزيده است به طرف ديوار. احساس گرسنگي ميكنم. كاش صبح دو لقمه نان و پنير بيشتر خورده بودم. گونههام، هردو سوز ميزنند. لالة گوشم سوز ميزند.
*
*
شلاق بايد مضرس باشد. بالا كه ميرود، لاي شيارها باز ميشود. پائين كه ميآيد و به گوشت كه مينشيند، شيارها بسته ميشود و با صدها دهانة كوچك، مثل دهانة گاز انبر، گوشت را ميگيرد و ميكشد.
در اتاق، با سرو صدا باز ميشود
- درس سرساعت سه ونيم ميام
شهري درآستانه در ايستاده است. ميدانم كه حالا سيه چشم در انتظارم پا به پا ميشود و با نگاهش كه آدم را سرشار از زندگي ميكند اطراف را ميپابد.
گل نور از ديوار بالا كشيده است. مگسها، يكهو از تو جاهك بيرون ميزنند. اتاق سياه ميشود. دونفر، دو سر يك نيمكت را ميگيرند و ميآورند تو اتاق. مگسها به سرو رويم مينشينند. آزارم ميدهند. شهري عين خيالش نيست. در اتاق را ميزندد. از وز وز بال هزاران مگش دارم سرسام ميگيرم.
صداي نامهربان شهري است
- بشين رو نيمكت
مينشينم.
ايستاده است رو به رويم. جيب شلوارش پف كرده است
- خب رفيق...
رو كلمة "رفيق" عمداً تكيه ميكند
- ... ميگي چه كساني اين چمدونو به تو دادن يا نه؟
همه چيز تهديدآميز است. ساية آدمهائي كه پشت سرم ايستادهاند، رو گردهام سنگيني ميكند. بايد حرف بزنم. زير لب ميگويم
- چمدون مال من نيس
شهري ميآيد جلوتر. دستش به جيبش ميرود. شلاق چنبرهزدهاي از تو جيب بيرون ميآورد. خاكستري رنگ است و چارپهلو. صداي شهري ناخوش است. انگار تب دارد
- ميگي كدوم مادرقحبهها اون كتابا و روزنومهها رو بهت دادن يا نه؟
باز ميگويم
- اونا مال من نيس... حاضرم روبرو كنم
گوشة چشم شهري ميخوابد. تا بخواهم بجنبم، ميبينم كه رونيمكت دراز شدهام. يكي نشسته است رو گردنم و يك رو زانوهام. پيراهنم را تا شانه بالا ميكشند. دارم خفه ميشوم. دستهايم را جمع ميكنم زيرچانهام. دهانم را از رو نيمكت بالا ميگيرم. خرمگس سمجي رو دماغم مينشيند. نميتوانم سرم را تكان بدهم. خرمگس از رو گونهام ميكشد بالا، غلغلكم ميدهد. يكهو صداي سوت ميشنوم. عين سوت كشيدة ماري كه خشمگين باشد. كمرم آتش ميگيرد. انگار ميلة داغي از تو كوره بيرون كشيده باشند و ناغافل به پوست كمرم چسبانده باشند. باز صداي سوت است. باز آتش ميگيرم. ميخواهم فرياد بزنم. دارم خفه ميشوم اما صداي پندار تو گوشم است «اگه تحمل داشته باشي... اگه تحمل داشته باشي» نرمي كف دستم را گاز ميگيرم. دندانهايم به گوشت مينشيند. حلقم شور ميشود. مزه خون است. صداي سوت شلاق با نفس زدن شهري قاطي شده است. انگار شلاق مضرس است. به پوست كه مينشيند، ميچزاند و كشيده كه ميشود، با صدها دهانة كوچك، پوست تن را ريزه ريزه و يكهو و باهم، جدا ميكند.
حالا، تمام پشتم كرخت شده است.
دارم از حال ميروم. دندانهايم از نرمي كف دستم جدا ميشود. ناله تو گلويم شكسته است. لبهام شور است. صداي نفس شهري را ميشنوم. صداي سوت شلاق را ميشنوم، از دور دستها. از بندره. حالا انگار كه شلاق به تودهاي از پنبه كوبيده ميشود. تمام پشتم كرخت شده است. حس ميكنم كه شهري از شلاق زدن ايستاده است. نميتوانم تكان بخورم. صداي بسته شدن در آهني اتاق،از فرسنگها دور به گوشم مينشيند. دستهايم رها ميشوند و به دو طرف نيمكت آويزان ميشوند. پاي راستم ميافتد پائين. وز وز مگسها گوشم را پر ميكند.
*
*
بايد نيمه شب باشد. تو اتاق ظلمات است. مثل جسد رو نيمكت افتادهام. ميخواهم دستهايم را ستون كنم و بلند شوم. تكان كه ميخورم كمرم آتش ميگيرد. جاي ضربههاي شلاق، خون خشكيده پوسته بسته است. با هر جنبش، هزاران و هزاران سوزن تو پوست كمرم فرو ميرود و بيرون ميآيد. به هر فلاكتي كه هست، دستهايم را جمع ميكنم زيرسينهام. حالا بهتر ميتوانم نفس بكشم. يكهو سرم گيج ميرود. ميخواهم استفراغ كنم. نه صبح چيزي خوردهام و نه ظهر. شكمم خالي است. دلم مالش ميرود. باز ميخواهم استفراغ كنم. رودههايم بالا ميآيد. جمع ميشود بيخ گلويم. كامم تلخ است. دهانم خشك است. سرم منگ است. انگار بزرگ شده است،به بزرگي تمام اتاق. تقلا ميكنم كه پايم را بالا بكشم. پوستة خشكيدة خون، جابه جا ميشود. گر ميگيرم. انگار نبايد تكان بخورم. چشمان سياه پندار ذهنم را پرميكند. صدايش را ميشنوم "اگه دو روز مقاومت كني، همة چيز تموم ميشه... اما اين دو روز، آدم بايد فيل باشه..." سينه، شكم و دندههايم از رو نيمكت درد گرفته است. دلم ميخواهد با هر والزارياتي كه باشد، بلند شوم و بنشينم. شايد راحت شوم. شايد درد را احساس نكنم. دندانهايم را روهم فشارميدهم. چشمهايم را روهم ميگذارم و در يك لحظه، يكهو بلند ميشوم و مينشينم لب نيمكت. پوستة خشكيدة خون، ترك برميدارد. از لابلاي تركها، خون تازه ميجوشد. پيراهنم سر ميخورد رو زخمها. عذابي ميكشم تا پيراهنم را از تنم بيرون آورم. سرم سنگين است. رو گردنم لق ميخورد. دارم از لب نيمكت پرت ميشوم. بايد تكيه گاهي پيدا كنم. نميتوانم خودم را نگهدارم. كف هردو دستم را ميگذارم لب نيمكت، با احتياط سرميخورم پائين و رو دوزانو مينشينم. بعد، دستهايم را به نيمكت تكيه ميدهم و پيشانيام را ميگذارم رودستهايم. زنش استخوانهاي سينهام آرام ميگيرد اما كمرم حسابي ميسوزد. انگار كه چسبيده باشد به طاق تنور. گوشهايم بنا ميكند به زنگ زدن. از سوراخ سقف، هواي سرد جاري ميشود تو اتاق. تابستان دارد تمام ميشود. شبها بوي پائيز ميدهد. صدايش را ميشنوم. غمگين است و آرام
- تو هنوز نميدوني اشتباه يعني چي... تو هنوز با راه و رسم زندگي آشنا نيسي
تند جوابش ميدهم
- ميدونم مادر، ميدونم. خدا بخواد از اول پائيز درس ميخونم.
حالم كمي خوب شده است. نرمه بادي كه از هواخور سقف تو ميزند نفسم را تازه ميكند. اگر تكان نخورم، كمتر احساس درد ميكنم. يكهو دلم از جا كنده ميشود
- ساعت سه و نيم بعدازظهر.
لابد وقتي پيدام نشده است، هزارجور فكر و خيال كرده است و لابد، نگاهش كه آدم را به بندگي دعوت ميكند، سرتاسر خيابان سيمتري را كاويده است.
- هرلحظه ممكنه گير بيفتم، هرلحظه.
دلشاديام اين است كه بهش گفتهام به چه دردسرهايي گرفتار شدهام.
عجب بيقرار شدهام. دلم شور ميزند. اگر بتوانم نيمكت را به كله بگذارم و خودم را بالا بكشم و از هواكش سقف بيرون بزنم و به قول خودشان فلنگ را ببندم، چه تفي تو دهان علي شيطان خواهد خشكيد.
سرم را بالا ميگيرم. هواخور به اندازة يك بشقاب است. اصلاً فكرش را هم نبايد كرد.
آسمان سورمهاي است. چند ستاره از هواكش پيداست. كاش با سيه چشم قرار گذاشته بوديم كه هروقت از همديگر دوريم،هردو به ماه نگاه كنيم. گردنم خسته شده است. نگاهم را از هواخور سقف ميگيرم. پيشانيام را ميگذارم رودستهايم. هواي سرد كه از سوراخ سقف تو ميزند، رو گردهام كشيده ميشود. يكهو صداي پا ميشنوم. گوشهايم را تيز ميكنم. صداي پا نزديك ميشود. سنگين است. تنم به لرزه ميافتد. حالا صدا، پشت در است. اگر باز شلاق باشد، اگر دستبند قپاني باشد... انگار صداي پندار را ميشنوم
- گاهيم چنوزنة آهني به دسبند آويزون ميكنن
تو دلم خالي ميشود
- وزنة آهني؟
بهم جرأت ميدهد
- اما آدم، همه چيزو ميتونه تحمل كنه.
در، آهسته باز ميشود. اندام مردي تو قاب در است. يك چراغ مركبي تودستش است. تا كمر مرد روشن است. انگار علي شيطان است. ميآيد تو. در اتاق را ميبندد. جلوتر ميآيد. خودش است. علي شيطان است. اگر ميتوانستم چنان جست ميزدم و چنان از پا درش ميآوردم كه تا بخواهد بجنبد، خرخرهاش را جويده باشم.
چراغ را ميگذارد رونيمكت. قدري پابه پا ميكند. بعد مينشيند لب نيمكت. پيشانيام را ميگذارم رو دستهام. قصد ميكنم كه باش حرف نزنم. اسلحه نبسته است. اولين بار است كه نيمتنه تنش نيست. بنا ميكند به حرف زدن. انگار باخودش است
- من اگه ميدونسم كه سرو كارت به شهري بيناموس ميكشه، هرطور شده بود باهات كنار ميومدم.
به خودشان هم ناسزا ميگويند. اصلاً دهانشان چنان لق است كه بعيد نيست هزار لنتراني هم بار زنشان كنند.
پيشانيام رو دستهايم است. لبهايم مثل سرب روهم نشسته است. بايد بچزانمش. سيگاري ميگيراند.
- سيگار ميكشي؟
جواب نميدهم. چراغ را بالا ميگيرد. كمرم را نگاه ميكند. نچنچ ميكند. بعد ميگويد
- بيناموس ببين چه بلائي سرش اورده
چراغ را ميگذارد رونيمكت. به سيگار پك ميزند و ميپرسد
- نميخواي با من حرف بزني؟
باز جواب نميدهم. حرف ميزند
- باور كن اونقدام بيحرم نيسم. من اصلاً دلم نميخواس كه سر و كارت به اينجاها بكشه
از بيخ گلو غر ميزنم
- راحتم بذار
صدايش خوابزده است. نرم حرف ميزند
- من اومدم كمكت كنم. اومدم برات غذا بيارم... يادت بدم كه چيكار كني تا از چنگ اين بيناموس رها بشي... من قلقشو ميدونم...
سكوت كردهام. ادامه ميدهد
- ... كمرتو كه ديدم دلم برات ريش ريش شد. نذار كار بدتر بشه
سرم را بالا ميگيرم. پرصدا نفس ميكشم. چشمانش تو نور كمجان فانوس تيره است. از بيخ گلو غر ميزنم
- از من چي ميخواي؟
دود سيگار را بيرون ميدهد و ميگويد
- تو الآن نميتوني برا من كاري بكني
سكوت ميكند. به سيگار پك ميزند. هنوز نگاهش ميكنم. آرام ادامه ميدهد
- ... اين منم كه حالا هزارتا كار از دستم برمياد. منم كه ميتونم بدون هيچ توقعي، حتي ترو از اينجا ببرم بيرون و ولت كنم به امان خدا كه هرجا دلت ميخواد بري
در نور رنگ باختة فانوس، از نگاهش چيزي دستگيرم نميشود.
سكوت ميكند. به سيگارش پك ميزند. با دود سيگار بازي ميكند. يكهو لبريز از نفرت ميشوم
- تو آزادي!
مرد، ناباور است. صداي دوستاقبان مهربان است
- تو آزادي، ميتوني بري، هرجا كه دلت بخواد
مرد، تكان ميخورد
- يعني كه واقعاً ميتونم برم؟
دوستاقبان لبخند ميزند. مرد تكيده است. ريشش بلند است. چشمانش گود نشسته است
- البته كه ميتوني بري... تكون بخور
مرد، پر صدا نفس ميكشد. هواي آزادي تكانش ميدهد. به چشمان حيلهگر دوستاقبان نگاه ميكند. حرف زدن دوستاقبان نرم است
- اصلاً برا همين از زندون بيرونت اوردم... د يالا تكون بخور
مرد، با ترديد، راه ميافتد. ميلنگد. كمر خميدهاش راست ميشود. برميگردد و به دستاقبان نگاه ميكند. دوستاقبان لولة سرد تفنگ را تو مشت ميفشرد. قدمهاي مرد، تندتر ميشود. دوستاقبان سرجاي خود ايستاده است. مژه نميزند. به لبانش لبخند نشسته است. مرد، پا ميگذارد به دو. يكهو صداي گلوله ميآيد. صداي خفه گلولهاي كه به گوشت نشسته باشد. مرد، به زانو ميافتد. دوستاقبان جست ميزند. خودش را ميرساند بالاي سر مرد. خون از سينه مرد ميجوشد
- ميخواس فرار كنه. ايست دادم ... ناچار شدم...
صداي خوابزده علي شيطان از هواي قصه بيرونم ميكشد
- نميخواي چيزي بگي؟
از نفرت ميلرزم. حرفها بيخ گلويم چنگ انداخته است. دهانم را پاره ميكنند تا بيرون بزنند
- لابد، بيرون شهرباني، دو – سه نفر تفنگچيم منتظرم هستن...
چشمان علي شيطان گشاد ميشود. ادامه ميدهم
- بهانه هم كه دارين
به كونة سيگار پك چارواداري ميزند و گوش ميدهد
- ميخواس فرار كنه... ايستش داديم... اعتنا نكرد... ناچار شديم...
حرفم را ميخورم و پرصدا نفس ميكشم. پيشانيام را ميگذارم رو دستهايم. صداي علي شيطان را ميشنوم
- تو ... اصلاً خيالاتي شدي
ميغرم
- بذا راحت باشم
با آتش كونة سيگار، سيگار ديگري ميگيراند
- شايد حق داشته باشي به من اعتماد نكني... ولي تا اين اندازه؟
دود سيگارش خفهام ميكند. هوائي كه از سوراخ سقف تو ميزند، سردتر شده است. حرف ميزند
- لابد اگه براتم غذا بيارم، خيال ميكني كه توش زهر ريختم
جوابش ميدهم
- من، چطور ميتونم حرف ترو باور كنم كه صب برا يه پياله چاي المشنگه راه انداختي؟
بياينكه حرف بزند، ازرو نيمكت بلند ميشود. فانوس را برميدارد. راه ميافتد و غر ميزند
- اصلاً نميشه باتو حرف زد
نزديك در ميايستد. ادامه ميدهد
- ولي اينو بدون كه اگر گرسنهت هس ميتونم برات غذا بيارم.
اصلاً از كارش سر در نميآورم.
در اتاق را باز ميكند. صداش ميكنم
- خب، شايد خوردم
از اتاق ميزند بيرون. در را ميبندد.
حالا، تنها يك گل از آسمان پيداست. بيهيچ ستارهاي، با رنگ پريدة مهتاب. ماه بايد نزديك هواكش سقف باشد.
زانوهايم درد گرفته است. اگر بتوانم چارزانو بنشينم، شايد زنش زانوهام كم شود. دست چپم را ستون ميكنم. پاي راستم را از زيرتنهام بيرون ميكشم. بعد، پاي چپم را دراز ميكنم و چارزانو مينشينم. حالا، رانها، تهيگاه و زانوهايم احساس آرامش ميكند. بازوهاي لختم را رها ميكنم رو نيمكت و گونهام را تكيه ميدهم رو بازوي چپم.
در باز ميشود. علي شيطان ميآيد تو. باهمان فانوس و يك قابلمة غذا به دستش. قاشق اول را ميخورم. چيزي است مثل آش رشته يخ زده. غذا تو گلويم گير ميكند. باز تو دهان ميگردانمش. با فلاكت قورتش ميدهم. بعد، چند قاشق ديگر، پشت سرهم ميخورم. دارد حالم را به هم ميزند. تند است. ا زخوردن باز ميمانم. علي شيطان مينشيند گوشة نيمكت. ميگويد
- ميخواي خودم بخورم كه مطمئن باشي؟
جويده حرف ميزنم. غذا تو گلويم است
- نميتونم بخورم... ميزنه زير دلم
- شكم آدم كه خالي باشه اينجوره... يه كم صب كن، بعد دوباره بخور
ردههايم قارقار ميكند.
علي شيطان بنا ميكند به حرف زدن. باز حرف شهري است
- اگه بازم به چنگ اين بيناموس بيفتي، از جون خودت سيرت ميكنه
چند لحظه سكوت ميكند، بعد، ادامه ميدهد
- تو كه دلت نميخواد زير دست اين نامرد بميري؟... حتم دارم كه فردا دوباره مياد سراغت
باز سكوت ميكند. كمي راحت شده�
احمد محمود
فصل چهارم-1
از گرما دارم خفه ميشوم. سلول انفرادي، سه قدم درازا دارد و دو قدم پهنا. سقفش خيلي بلند است. تاريك تاريك هم هست. تنها از سوراخ گرد در آهني، يك دايرة نور افتاده است رو زيلو. امان آقا، تنها كاري كه برايم كرد، يك قابلمه غذا آورد. پيغام دادم كه برايم شمع بفرستد ولي تا حالا خبري نشده است.
- بذا با تاكسي بريم
علي شيطان، اصلاَ عوض شده است. چنان بد و بيراه ميگويد كه همهاش لايق خودش است
- بايد تا شهرباني پيادهبري
- آخه برا تو چه نفعي داره؟
صدايش را كلفت ميكند
- بايد همة مردم شهر، يه مادر تحبة نامردو بشناسن
- باشه، بشناسن... من كه دزدي نكردم
باد به گلو مياندازد
- دزدا شرف دارن ولي تو مادرجنده هيچ نداري
سرم داغ ميشود. از اينكه روز جمعه غالش گذاشتهام خيلي شكار است.
- ... دو ساعت علافم كردي. علف زيرپام سبز شد. آدمم اينقد نامرد ميشه.
هلم ميدهد تو انفرادي و درش را ميبندد. انفرادي، سه قدم درازا دارد و دو قدم پهنا. جاي نفس كشيدن نيست. گرم گرم است. سقف بلندش رو دل آدم سنگيني ميكند
- همينجا باش تا صب بدم باتون تو دوبرت بكنن
مگر آدم اينقدر بد دهن هم ميشود؟ چشمهايش را ميگذارد رو هم و ميگويد. از مردهها گرفته تا زندهها. درآهني را ميبندد و راه ميافتد. صدايش را ميشنوم
- حواستون جمع اين مادر بخطا باشه. از سوراخ كليد در ميره. يه دفه از تو شهرباني زده به چاك.
تنها دردي كه دارم، غصه مادرم است. به فكر سيه چشم هستم، اما نه آنقدر كه آزارم دهد. ميدانم كه مادرم تمام شب را نميخوابد. مينشيند جلو لامپا و آرام آرام اشك ميريزد و آهسته آواز ميگرداند. برادرش كه كشته شد همين حال را داشت. وقتي كه رفتند و نعش برادرش را گرفتند و آوردند، اول بهتش زد. بعد، نشست و آرام اشك ريخت و آواز گرداند
"ساربون غم كجاس غممه كنه بار"
"سرنشينش مو بووم، گردم كيچه بازار"
تنها دردم، غصه مادرم است. تو خودش ميسوزد و گريه ميكند. عادش را ميدانم.
سه كنج انفرادي نشستهام و زانوهام را تو بغل گرفتهام. نگاهم به گل كوچه نوري است كه رو زيلوي خاكآلود، سفيدي ميزند. اصلاً خوابم نميآيد. در انفرادي يكهو با سروصدا باز ميشود و جوان ريزه نقشي پرت ميشود روسرم. دستهايم را ميگيرم زيرتنهاش و رو زانوهام بلند ميشوم. در، بسته ميشود. جوان ريز اندام، گريه ميكند
- به خدا به من تهمت زدن، تهمت زدن...
گريه ميكند و قسم ميخورد. ميخواهم آرامش كنم. به حرفم گوش نميدهد. مثل زن جواني كه طفلش مرده باشد زار ميزند و زبان ميگيرد. شانههايش را ميگيرم
- گريه نكن مرد، آخه به ناسلامتي، تو مرد هستي!
اصلاً به خرجش نميرود. دارم از دستش ديوانه ميشوم. اعصابم تحريك شده است. شانههايش را رها ميكنم و دم دهانش را ميگيرم و فشار ميدهم و تهديدآميز ميگويم
- اگه بخواي بازم گريه كني، خفهت ميكنم
به تقلا ميافتد كه از چنگم خلاص شود. دستم را از دم دهانش برميدارم. مينشيند سه كنج انفرادي و به جاي گريه كردن هق هق ميكند. باش حرف ميزنم كه شايد آرام شود
- چرا ترو گرفتن!
جواب نميدهد. هق هق ميكند. حوصلهام سرميرود. بازوهايش را ميگيرم و تكان ميدهم
- با تو هسم... چرا گرفتنت؟
بريده بريده حرف ميزند
- خانوم... ميگه من ... گردن بند شو ... بلن كردم...
از حرفهايش دستگيرم ميشودكه تو خانه يكي از كارمندان عايرتبة ادارات، خدمتگزار است.
باز،جويده حرف ميزند
- منو... ميكشن... دارم ميزنن
از كوره در ميروم
- ساكت باش مرد... مگه چه كردي كه دارت بزنن؟
از هق هق ميافتد. زانوها را تو بغل ميگيرد.
روبروي همديگر نشستهايم. جاي پاهامان نيست. هردو، پاهامان را تو شكم جمع كردهايم. يكهو تو دلم آشوب بپا ميشود. شك برم ميدارد. نكند زير كاسه، نيم كاسهاي باشد. تو تاريكي نميتوانم چهرهاش را درست ببينم. جابه جا ميشوم و پاهايش را ميكشد. بيخود و بيجهت، ترس برم داشته است. جابه جا ميشوم. هزار جور فكر و خيال به ذهنم هجوم آورده است.
- از لحظهي اول تو دلتو خالي ميكنن...
چشمان درشت و سيه پندار برق ميزند. صداش تو گوشم است.
- ... روحيهرو خراب ميكنن...
پهلو به پهلو نشستهايم. انگار دارد خواب ميرود. يكهو چهرة مادرم تمام فضا را پرميكند. انگار صداي گريه كردنش را هم ميشنوم. زمزمهاش را هم ميشنوم
"دسمه دلم كنم، دلومه درارم"
"دس دل خيني، گله وت گذارم"
شب بايد به نيمه رسيده باشد. همة صداها افتاده است. بلند ميشوم و از سوراخ در، بيرون را نگاه ميكنم. دو پاسبان، رو دو تخت سفري، كنار همديگر خوابيدهاند. در بزرگ پيداست.
تو حياط روشن است. تو دالان روشن است. پاسبان ديلاغي تكيه داده است به چارچوب در و قنداق تفنگ را گذاشته است رو زمين. انگار تو چرت است. دوباره مينشينم. جوان ريزه نقش خواب است. حتي خرناس آرامي هم دارد. تكيه ميدهم و پاهايم را ميكشم. تمام گردن و گرده و سينهام عرق كرده است. دگمههاي پيراهنم را باز ميكنم. باهمين پيراهن بود كه رفتم سيه چشم را ببينم. صداي علي شيطان تو گوشم زنگ ميزند
- اصلاً از همون لحظة اول كه شنيد به پيرهن پيچازيي آبي و قرمز و يه شلوار كتون آبي تنش بوده، يقين كردم كه خودت هستي...
سرم سنگين شده است. چشمهايم را رو هم ميگذارم. خواب، اصلاً به سراغم نميآيد. پلكهايم ميسوزد. صداي نفسم سنگين و شمرده شده است. صداي خش خش ميشنوم. جوان ريزه اندام، جاي خودش وول ميخورد. بياينكه تكان بخورم موظبش هستم. كمي جابه جا ميشود و باز، صداي خرناسش بلند ميشود. تا صبح خيلي مانده است. نگاركه تمام تنم كوفته شده است. باز صداي وول خوردن خوان ريزه نقش است. يكهو از جا ميپرد. پنجة راستش به گردنم مينشيند. دست چپش بالا ميرود. تو لولة نوري كه از سوراخ گرد در آهني تو زده است چيزي برق ميزند. صدايش خشدار شده است
- ميكشمت...
صداي پندار است
- ... محيط وحشت ايجاد ميكنن...
صداي جوان ريزه نقش است
- ... با اين تيغ، شارگتو ميزنم...
مچش را ميگيرم. دندان قروچه ميكند. حالا صداي مادرم است
- ... به جووني خودت رحم كن...
قهقهة عنكبوت تو گوشم ميپيچد
- ... وختي چش وا ميكني كه كار از كار گذشته...
هردو تقلا ميكنيم. به هم پيچيدهايم. با لگد به در آهني ميكوبم و فرياد ميزنم
- درو بازكنين
هنوز عنكبوت قهقهه ميزند
- ... حالا خيلي زوده بفهمي اشتباه يعني چه
روهم غلت ميزنيم. صداي سنگين پندار است
- محيط وحشت... وحشت ... وحشت...
صداي مادرم است. از دل سوختهاش برميخيزد
- ... دارم برات دلواپس ميشم مادر... دلواپس ميشم...
چشمان سبز علي شيطان تمام فضا را پركرده است
- خيلي نامرديها... خيلي نامرد...
تا در آهني باز شود، چند دور روهم غلت ميزنيم، نور چراغهاي حياط، انفرادي را روشن ميكند
- چه مرگتونه؟
- سركار اين ديوونهس
تيغ تو دست جوان ريزه نقش برق ميزند. چشمانش عين دو كاسه خون است. پاسبان، كتفهاي جوان ريزه اندام را ميگيرد و به عقب ميكشدش. از هم جدا ميشويم.
جوان تهديد ميكند
- ولم كنيد... من بايد اين مادر تحبهرو بكشم...
كشان كشان از انفرادي بيرونش ميبرند. صدايش را ميشنوم
- ... خيال ميكنه من بچه قرتيام... خيال ميكنه از اونام...
بهتم زده است. هنوز حرف ميزند
- ... ميخواس كمربندمو باز كنه...
انگار پاسبانها حرف را قبول كردهاند.
در انفرادي را ميبندند. يكي از پاسبانها، هرچه لايق خودش است نثارم ميكند. حسابي غافلگير شدهام. اصلاً نميتوانم حرف بزنم. دهانم مثل كبريت خشك شده است. يعني ممكن است خودشان اين دستك و دنبك را راه انداخته باشند؟... يا اصلاً مردك ديونه است؟... پاسبان هنوز حواله ميدهد
- مادر قحبه هيچ خجالت نميكشه... صب نشونت ميدم كه اين گه خوردنا چه مزدهاي ميده
بياينكه بخواهم، از دهانم ميپرد
- دروغ ميگه سركار
صورت پاسبان، گردي سوراخ در را پر ميكند
- مگه مرض داره دروغ بگه؟
- به جون شما اصلاً ...
صدايش كلفت ميشود
- جون خود پفيوزت. جاكش انگار پستون به دهنم گذوشته.
سكوت ميكنم. اصلاً بايد سكوت ميكردم. حرف زدن فايدهاي ندارد. مثل چاه مستراح ميماند كه هرچه بهمش بزني، بوي گندش بيشتر ميشود. تكيه ميدهم. زانوهايم را تو بغل ميگيرم. عجب جائي گير كردهام. هرلحظهاش يك دردسر. مرتيكه اصلاً ديوانه است. چشمهايش گوه ميداد. عين دو قدح خون. انگار دهانش بوي عرق هم ميداد. آن قدر كرخت شدهام كه حال تكان خوردن ندارم. دهانم تلخ تلخ است، عينهو زهرمار.
كاش اقلاً خوابم ميبرد. سرم را تكيه ميدهم به ديوار. احساس ميكنم كه سرم بزرگ شده است. شروع ميكنم به شمردن. شايد حواسم از همه چيز رها شود. عددها، هركدام عين يك ضربه، به مغزم كوبيده ميشود. بيهوده تلاش ميكنم. شب، عجب دراز است.
*
*
آفتاب داغ تابيده است به در آهني. تو سلول انفرادي، خفه و دمدار است. سرو كلة كارمندان شهرباني دارد پيدا ميشود. براي يك استكان چاي، هلاكم. روبرو، تو ساية ديوار، مرد خميدهاي نشسته است. صداش ميكنم. لباسش گواه ميدهد كه خدمتگزار است. از رو صندلي بلند ميشود و ميآيد جلو. ناقص است، عين آدمهاي گورزا. سرش بزرگ است. تنش به پسربچة ده – دوازده سالهاي ميماند. خميده راه ميرود. سن و سالي ازش گذشته است
- چي ميگي؟
حرف زدنش مهربان است
- پدر، من اگه يه پياله چاي بخوام چيكار بايد بكنم؟
- پول داري؟
دو تومان بهش ميدهم
- نون و پنيرم ميخواي؟
- اگه اينكارو بكني خيلي ممنون ميشم
تا برگردد، از سوراخ درآهني، تو شهرباني را نگاه ميكنم. غلامعليخان از در بزرگ شهرباني ميآيد تو. شكمش بزرگ شده است. سرش پائين است. ميرود تو راهرو. ديگر نميبينمش. مرد گورزا برميگردد. يك نان تافتون، كمي پنير و يك ليوان چاي شيرين، از سوراخ در ميدهد تو دستگيرم ميشود كه تو شهرباني، قهوهخانه هست.
نان از گلويم پائين نميرود. به زور دو لقمه ميخورم. انگار دارم گوشت تن خودم را ميجوم. چاي بهم لذت ميدهد. قطره قطره به جانم مينشيند. حالا شهرباني شلوغ شده است. سرو صداها توهم است. عين ميدان مالفروشها. دارم قطرههاي آخر چاي را از لب ليوان ميمكم كه درباز ميشود. علي شيطان است. يكهو جا ميخورد. خشك ميشود و بعد، ناگهان داد ميزند
- كي برا اين مادرقحبه صحبونه اورده؟
پيرمرد گورزا رو صندلي نشسته است. دارد نگاهم ميكند. سرش را به چپ و راست ميگرداند.
حرف زدن علي شيطان، خصمانه است
- لابد ديشبم بهت غذا دادن؟
دلم ميخواهد بچزانمش. اشاره ميكنم به قابلمة خالي كه گوشة انفرادي افتاده است
- جاتون خالي چلوكباب... اونم قابلمهش
خون به صورتش ميجهد
- كي بهت ناشتائي داد؟
گمان نميكنم بتواند تحقير را از نگاهم بفهمد. دارد آتش ميگيرد. لبخند ميزنم. كوتاه ميآيد. دستگيرش ميشود كه جر و بحث فايدهاي ندارد
- پاشو بيا بيرون
بلند ميشوم. خاك شلوار و پيراهنم را ميتكانم و از انفرادي ميزنم بيرون. يكهو يادم ميآيد كه سه شنبه است و يادم ميآيد كه سه و نيم بعد از ظهر با سيه چشم قرار ملاقات دارم.
مچ دستم تو پنجة علي شيطان است. از لابلاي آدمهائي كه تو راهرو جمع شدهاند ميگذريم. از پلهها ميرويم بالا. تو راهرو بالا، چند اتاق رديف هم است. علي شيطان، در يكي از اتاقها را باز ميكند. ميرويم تو اتاق. پنكه سقفي خيلي نرم ميگردد. تو اتاق خنك است
- بشين
اشاره ميكند به نيمكتي كه كنار ديوار است. سلام نميكنم. مينشينم. تو اتاق، دو ميز هست. پشت هر ميز، يك نفر نشسته است. هر دو ميانه سالند. هر دو لباس شخصي پوشيدهاند و لباس هردو خاكستري رنگ است.
يكيشان آنقدر لاغر است كه دماغش را بگيري جانش ميزند بيرون. از خواج توفيق هم لاغرتر است. انگار روزي سه – چهار مثقال ترياك نفله ميكند. دومي، كه ميزش بزرگتر است و بالاتر، آنقدر چاق است كه آدم خيال ميكند الان است بتركد. هردو سبيل دارند. عين سبيل غلامعليخان، به قاعدة يك دم موش. هردو نگاهم ميكنند. چمدان روزنامهها و اعلاميهها رو نيمكت است.
مرد چاق رو ميكند به علي شيطان و ميپرسد
- همينه؟
علي شيطان مينشيند رو نيمكت و ميگويد
- بله قربون، همينه!
مرد چاق، سراغ گزارش پاسگاه سه راه بندر را و گزارش علي شيطان را ميگيرد. مرد لاغر، پروندهاي از روميز برميدارد و ميدهد به دست مرد چاق. لاي پرونده، چند كتاب و چند روزنامه هم هست.
مرد چاق، با حوصله و دقت، زير ورودي كتابها را و روزنامهها را نگاه ميكند. بعد، گزارشها را ميخواند.
تو اتاق، فقط صداي پنكه شنيده ميشود كه خيلي نرم ميگردد. علي شيطان پاهايش را روهم مياندازد و سيگار ميگيراند. باز، پشت نيمتنهاش بالا جسته است.
خواندن گزارشها، ده دقيقه بيشتر طول ميكشد. انگار بعضي جاها را دوباره و سه باره ميخواند. كم كم از سكوت اتاق حوصلهام سر ميرود. جابه جا ميشوم و خميازه ميكشم. مرد چاق، از روپرونده سر برميدارد و نگاهم ميكند. چشمانش عينهو چشم فيل است. تنگ و كوچك. اصلاً به صورت پهن و پرخونش نميآيد.
علي شيطان از رونيمكت بلند ميشود
- با بنده فرمايشي ندارين؟
مرد چاق ميگويد
- اگه لازم بود صداتون ميكنم
علي شيطان از اتاق ميرود بيرون.
مرد چاق، يكبار ديگر كتابها را و روزنامهها را زير و رو ميكند و بعد، حرف ميزند. صداي مرد چاق، اصلاً باهيكلش نميخواند. زير و نازك است
- لابد خيال نداري براخودت دردسر درس كني؟
از حرفش سر در نميآورم. من تو دردسر هستم، تازه ميگويد كه خيال ندارم براي خودم دردسر درست كنم. لب تكان نميدهم. ميپرسد
- زبون نداري؟
خندهام ميگيرد. از آهنگ صدايش خندهام ميگيرد. آدم به اين گندگي و صدا عين دختر بچهها؟!
- انگار كه خوشمزهم هستي؟
صدام خفه است
- منظور تو نو نميفهمم
جا ميخورد. ولي بعيد به نظر ميرسد كه آدمي بلغمي مزاج و با اين هيأت و قيافه جابخورد
- چي گفتي؟
آهسته ميگويم
- عرض كردم منظور تونو نميفهمم
خصمانه ميگويد
- كمكم ميفهمي
پرونده را و كتابها را و روزنامهها را ميدهد به دست مرد لاغر كه ازم بازپرسي كند.
مرد لاغر، نصف سيگار هما ميزند رومشتوك چوبي، اوراق بازپرسي را منظم ميكند، كبريت ميزند و با حصوله سيگار ميگيراند. پك كه ميزند، لپهاش آنقدر گود مينشيند كه آدم خيال ميكند اصلاً دندان تو دهانش نيست.
مرد لاغر، تودماغي حرف ميزند
- بيا بشين اينجا ببينم
از رو نيمكت بلند ميشوم و ميروم مينشينم رو صندلي پت و پهن محكمي كه نشانم داده است. اسمم را و فاميلم را و شماره شناسنامهام را و سال تولدم را ميپرسد. مدادش با نخ پرك، به ميز بسته شده. چند خط مينويسد و دوباره رو ميكند به من
- سواد داري؟
- بفهمي نفهمي
دماغش را ميخاراند و ميگويد
- درس جواب بده
- يه كوره سواد دارم
راست نگاهم ميكند و ميگويد
- آدمي كه كوره سواد داره از اين كتابا ميخونه كه اسمشونو بايد به رمل و اصطرلاب خوند؟
- من كي گفتم كه از اين كتابا ميخونم؟
چشمانش گرد ميشود. سفيدي چشمانش زردي ميزند. سياهيشان رنگ باخته است. شقيقههاش، خشك خشك است
- يعني ميخواي بگي كه اين كتابا از تو نيس؟
مرد چاق به گفتگويمان گوش ميدهد
- مگه قرار بود اين كتابا ا زمن باشه؟
مرد لاغر، مأيوسانه رو ميكند به مرد چاق
- ملاحظه ميفرماين كه چه حاضر جوابه؟
مرد چاق، جيكجيك ميكند
- اينا درسشونو خوب بلدن
مرد لاغر به سيگار پك ميزند و بنا ميكند به نوشتن سقف اتاق، كوتاه است. ديوارهها، نخودري رنگ است. كف اتاق، زيلوي رنگ باختهاي افتاده است. روبدنة ميزها، شمارههاي درشت و بدتركيبي با رنگ اخرا نوشته شده. پنكه، نرم ميگردد. عرقم خشك شده است. تمام تنم كوفته است. صداي مرد لاغر را ميشنوم
- بخون و بعدشم جوابشو بنويس
ورقة بازپرسي را ميگذارد جلوم. نوشته است كه وقتي علي شيطان دستگيرم كرده است، كتابها و روزنامهها را همراه داشتهام. بعد، نام كتابها را و روزنامهها را، چپ اندرقيچي نوشته است. اگر با نام كتابها آشنائي نداشتم ممكن نبود بتوانم درست بخوانمشان. ورقة بازپرسي را روميز لغزانم به طرفش
- عرض كردم خدمتتون من فقط يه كوره سواد دارم... اينارو كه شما نوشتين نمينوانم بخونم
سرش را بالا ميگيرد. سيبك خشك گلويش جابه جا ميشود
- داري خيلي روداري ميكنيها!
نميتوان بفهمم كه بيسوادي با روداري چه ربطي دارد. بهش ميگويم
- ولي با همة اين حرفا، من سواد درس و حسابي ندارم
ورقة بازپرسي را جلو ميكشد، ميخواند و بعد، ميپرسد كه چه ميگويم
- دروغه!
عصباني ميشود. صدايش بالا نميآيد. فقط رنگش برميگردد
- دروغه؟!
نميدانم چه شده است كه خيلي وخونسردم. انگار خيال ميكني كه آب از سرم گذشته. چه يك وجب و چه صد وجب
- خب معلومه كه دروغه!... صداش كنين تا روبرو بشيم. همه اونائي كه بودن، ديدن كه من چيزي نداشتم. تازه، اين كتابائي كه حتي اسمشونو نميتونم بگم، چه به درد من ميخورن؟
مرد چاق تكان ميخورد. بلند ميشود و از پشت ميز ميآيد بيرون. ملتفت ميشوم كه هرچه بوده، همهاش بالا تنه بوده. پاهايش عين دو ميل زورخانه، كلفت و كوتاه است. مثل تمساح ميخزد به طرفم
- گفتي دروغه؟!
- آره، دروغه!
با انگشت چاق كوتاهش اشاره ميكند به چمدان
- اون چمدونو چي ميگي؟
با تعجب نگاهش ميكنم
- خب... يه چمدونه
صدايش پست است. ميلرزد
- لابد، رويهش هم پارهس؟
- خب بله... پارهس
يكهو جيغ ميكشد
- روتو برم بچه!
از اينكه دارم دستشان مياندازم لذت ميبرم. انگار دارم دق دلي خالي ميكنم
- باور كنين من نميفهمم كه شماها چي ميگين
باز جيغ ميكشد
- يعني ميخواي بگي كه اون چمدون مال تو نيس؟
سرم را به چپ و راست ميگردانم. چشمان ريزش رو چهرهام ثابت ميماند و صداش ميافتد
- بچه، خيلي پر رو هستي ها!
دلم را ميزنم به دريا
- يقين اگه بگم چمدون مال منه، كمرو هستم آره؟
صورت پرخونش تيره ميشود. آرام ميخزد و ميرود پشت ميز مينشيند. صداي نازكش تو گلويش ميشكند
- لابد قصد داري بگي كه از شهربانيم فرار نكردي؟
خودم را به كوچة علي چپ ميزنم
- اگه فرار كرده بودم كه الان خدمت شما نبودم
مرد چاق، مثل مرغي كه ناغافل سنگ به بالش خورده باشد "قيق" ميكشد
- خفه!
و بعد سكوت ميكند و دستها را زيرچانه ستون ميكند و راست نگاهم ميكند. مرد لاغر، ته سيگار را خاموش ميكند. مرد چاق تكان ميخورد و سيگاري ديگر ميگيراند و دودش را قورت ميدهد و زنگ ميزند. مستخدم ميآيد تو
- چاي
مستخدم از اتاق بيرون ميرود. حالا، تو اتاق، ساكت ساكت است. از صداي نرم پنكه كه ميگردد، آدم خوابش ميگيرد. مژههايم سنگين ميشود. مرد چاق سيگار ميكشد و راست نگاهم ميكند. مژه نميزند. مرد لاغر، مدام نوك دماغش را ميخاراند. وقتي كه خواج توفيق، سير و پر ترياك ميكشيد و نشئه ميشد، همين حال را داشت. مدام نوك دماغش را ميخاراند و مژههايش روهم ميرفت.
مستخدم چاي ميآورد و ميگذارد جلو مرد چاق و ميرود بيرون. حالا، سيگار مرد چاق به نصفه رسيده است. به حرف ميآيد. حرفش بوي نصيحت ميدهد
- ببين جوون...
به سيگار يك ميزند. انگشتهايش از دود سيگار زردي ميزند
- ... تو هم ميتوني خيلي راحت جون خودتو خلاص كني و هم اينكه...
باز پك ميزند
- ... ميتوني خودتو، تو دردسر بندازي...
ته سيگار را خاموش ميكند و ادامه ميدهد
- ... پس بذار بهت بگم كه چطور ميتوني برا خودت دردسر درست كني...
نشان ميدهم كه سراپاگوشم و نشان ميدهم كه به راهنمائي مردچاق احتياج دارم.
آرنجهايش را ميگذارد روميز، چشمهايش را ميگذارد روهم و حرف ميزند
- ... ما ميدونيم كه چنروز قبل، دو دروازه، ترو با اون چمدون گرفتن...
چشمانش را باز ميكند و با چانه اشاره ميكند به چمدان كه رونيمكت است
- ... صورت جلسهش هم هس. كساني كه صورت جلسهرو امضا كردنم، حي و حاضرن. مأموري كه ترو از پاسگاه به شهرباني اورده هم زندهس و فرستادم دنبالش. بعد، معلوم نيس كه مأمورو چطور غافلگير كردي و از شهرباني زدي به چاك. ديشبم كه دستگيرت كردن، كلي روزنومه و كتاب همرات بوده...
ميروم تو حرفش
- اين دروغه... من چيزي نداشتم
بياعتنا به حرف من ادامه ميدهد
- ... همة اينا برا ما روشنه. هيچ احتياجيم به بازپرسي و يا اقرار تو نداريم. پرونده از نظرما تكميله، تنها كاري كه بايد بكنيم، اينه كه بفرسميت دادسرا و بعدشم زندون. اين به راهشه كه دست كم، پنج سال بايد اونتو آب خنگ بخوري...
خوابم گرفته است. صداي ضربههائي به در ميخورد، تكانم ميدهد. مرد چاق ميگويد
- بفرما
در باز ميشود. غلامعليخان ميآيد تو. سلام ميكند. نگاهش به من ميافتد. يكهو خشكش ميزند. انگار غافلگير شده است. لبخند تلخي به لبانش نشسته است. چنان ميگويد "ياالله خالد" كه از صد فحش بدتر است. بهش اعتنا نميكنم. كمي چاق شده است. يعني شكمش آمده است جلو. پيرهم شده است. گونههايش و غبغش، بفهمي نفهمي گوشت اضافي آورده است. ولي گره كراواتش و سبيلش و ريشتراشيدنش و نگاه كردنش اصلاً فرق نكرده است. تنها، رنگ دو كشمش سبز چشمانش كمي پريده است.
مرد چاق از غلامعليخان ميپرسد
- نگه باش آشنائي؟
غلامعليخان، تلخ ميگويد
- چه جورم قربون...
بعد ميپرسد
- جرمش چيه؟
مرد لاغر اشاره ميكند به چمدان و كتابها و روزنامهها.
چشمان غلامعليخان گشاد ميشود
- پس تو بودي كه از شهرباني زدي به چاك؟
هيچ كدامشان نميگويند "فرار كرديها" همه ميگويند "زدي به چاك"
- ميدونسم كه عاقبت، كار يه بچة بيسر و بيپا، به اينجاها كشيده ميشه.
انگار قضية فرار من را همه ميدانند
غلامعليخان رو ميكند به مردچاق
- قربون از همون بچگي ناراحت بود. تموم محله از دستش به عذاب بودن. پنجرهاي نبود كه با تيركمون، شيشههايش رو نشكونده باشه. حتي سربه سر ناموس مردمم ميذاشت
طاقت نميآورم، يكهو از جا در ميروم
- "ناموس مردم" يعني جندةهائي كه ظهرا ميومدن خونهت؟
صداي مردچاق ميتركد. جيغ ميكشد
- خفه شو مادرقحبه
انگار اگر پايش بيفتد، در بدزباني از علي شيطان دست كمي ندارد.
غلامعليخان نگاهم ميكند. پرصدا نفس ميكشد. رنگش پريده است. لبهايش سخت و سنگين رو هم نشسته است. پروندهاي را كه زير بغل دارد، ميگذارد روميز مردچاق و با صدائي كه خش برداشته است ميگويد
- امري ندارين قربون؟
- متشكرم
غلامعليخان كه ميرود، دوباره اتاق ساكت ميشود. اما اين سكوت با جيك جيك مرد چاق درهم ميريزد
- از قرار معلوم همچين سوابق خوبيم نداري. حتي از بچگيم مزاحم مردم بودي...
يكهو همه چيز تو ذهنم جان ميگيرد. درشكهچي تو زنگولههاي گردن اسب پنبه چپانده است. صداي چرخش و سم اسبها رو خاك كف خيابان خفه ميشود. هيچكس تو كوچهها نيست. آنقدر گرم است كه سگ از سوراخ سردر نميآورد
- خالد چطوره از كهنه يه گلوله درس كنيم و روش نفت بريزيم كه وختي "خانومه" اومد، آتيشش بزنيم و پرتش كنيم روش؟
براي هركاري حاضرم، اما...
- ابرام چطوره بذاريم غروب همة بچهها رو جمع كنيم تا وختي كه خانومه ميخواد بره، باهم هوش كنيم؟
درشكه ميرسد. جلو منزل غلامعليخان نگه ميدارد. غلامعليخان فوري در خانه را باز ميكند زن از پلهها ميرود بالا. حسابي غافلگير ميشويم. نگاهم به درشكه است كه صداي شكستن شيشه ميشنوم و بعد ميبينم كه ابراهيم پا به فرار گذاشته است...
مرد چاق هنوز حرف ميزند
- ... وظيفه به من حكم ميكنه كه ترو هدايت كنم. بالاخره هرچي هس جووني و قابل اصلاح...
زير لب ازش تشكر ميكنم
- ... يه راه ديگهم هس...
گوشهاي را تيز ميكنم
- ... اگه اسم آدمائيرو كه اين روزنومههارو و اين كتابارو بهت دادن به من بگي، قول شرف ميدم پروندترو طوري تنظيم كنم كه تا پات رسيد به دادسرا آزاد بشي...
سكوت ميكند. شكاف تنگ چشمانش تنگتر شده است. راست نگاهم ميكند. انگار ميخواهد تأثير حرفش را تو چهرهام دريابد. باز لبهاي خوني رنگش تكان ميخورد. جيك جيك ميكند
- ... و به گمون من، صلاح تو در اينه. چون اونائي كه اين چيزارو بهت دادن، دشمن تو هستن...
سكوت ميكند. چيزي نميگويم. منتظر است كه انتخاب كنم. دستش روميز ميگردد. بستة سيگار را برميدارد. سيگار ديگر ميگيراند. آرام دودش را قورت ميدهد
- چي ميگي؟
آرام و خونسرد ميگويم
- من، اصلاً نميدونم از چي حرف ميزنين
يكهو چهرة گوشتياش تيره ميشود. صدا تو گلويش ميشكند
- واقعاً قصد كردي كه منكر چمدونو كتابا بشي؟
- مال من نيس كه منكر بشم
زنگ ميزند. فقط صداي پنكه شنيده ميشود. مستخدم ميآيد تو
- به "شهري" بگو بياد
يكهو همة حرفهاي پندار تو ذهنم زنده ميشود. اسم اين جانور را شنيدهام
- به مادرشم رحم نميكنه
گلويم خشك خشك است. ترس به جانم مينشيند. ميدانم كه گفتن اسم بچهها، همان و دست كم پنج سال خوابيدن همان.
بازشدن در اتاق تكانم ميدهد. سر برميگردانم. "شهري" ميآيد تو
- بله قربان
همچين هيولائي نيست. آدمي است با قامت متوسط و با گونههاي استخواني و دماغي كشيده و نگاهي عادي.
مرد چاق به من اشاره ميكند
- اين بچهرو حالي كن كه صلاحش درچيه؟
درصداي شهري هيچ خشونت نيست
- اطاعت ميشه قربان
بهم اشاره ميكند
- پاشو
يكهو تو نگاهش چيزي ميبينم كه كمتر ديدهام. انگار نوعي حواس پرتي، نوعي كم شعوري و بيارادگي و يا نوعي يخزدگي. عينهو چشمان آدم مرده.
شنيدهام كه از عذاب دادن آدمها لذت ميبرد. بايد ببينم.
از رو صندلي بلند ميشوم.
تو چهره خشك مرد لاغر، خنده پخش شده است. دارد نوك دماغش را ميخاراند. شهري، بازويم را ميگيرد
- همراه من بيا
تمام تنم خسته است. باد پنكه عرق تنم را خشك كرده است. همراه شهري راه ميافتم. از در اتاق ميرويم بيرون. از پلهها ميرويم پائين. باز داغي به تنم مينشيند. شهري، اصلاً حرف نميزند. از تو راهرو ميگذريم. از حياط شهرباني رد ميشويم. ميرويم پشت رديف انفراديها. يك حياط قناس هست. يك اتاق تو سه كنجش نشسته است. آفتاب به در آهنياش ميتابد. يكهو گرمم ميشود. شهري، با دستمال دستگيره را ميگيرد. در را باز ميكند
- برو تو
همچين كه پا ميگذارم رو عتابه، گلمشت محكم شهري به قفام كوبيده ميشود. ناغافل پرت ميشوم تو اتاق و رو زانوهام مينشينم. پشت سرم، در اتاق با سرو صدا بسته ميشود. چند لحظه گيج ميشوم. جلو چشمم سياهي ميرود. بعد، كم كم جلو چشمهام روشن ميشود. مهرههاي گردنم درد گرفته است. رگهاي گردنم تير ميكشد. خودم را جمع و جور ميكنم. چارزانو مينشينم. صداي رگدار پندار تو گوشم طنين مياندازد "اونقد مادر به خطاس كه از شكنجه كردن كيف ميبره" از رو زمين بلند ميشوم. باز يك لحظه چشمم سياهي ميرود "وختي ببينه كسي زير شلاق پيچ و تاب ميخوره، لذت ميبره، ازخوشحالي چشاش برق ميزنه". اتاق مربع است. ديوارهايش سفيد است. اصلاً پنجره ندارد. در آهني، يكپارچه و سياه است. تو سقف بلند اتاق، يك هواخور هست به اندازة يك بشقاب. دورتر از هواخوار، يك قلاب آهني هست. انگار كه جاي نصب پنكه باشد. از هواخور سقف، يك دسته نور تند ريخته است تو اتاق. اتاق روشن است. بوي تند شاش همهجا را پر كرده است. دور اتاق راه ميافتم. سرم عجب سنگين است. سه كنج اتاق يك شكاف هست. سر ميكشم و نگاه ميكنم. يك چاهك روباز است كه پر است از كثافت و مگس. تامگهسها پر نكشيدهاند برميگردم. ميروم پشت در. حتي درزهاي بغل چارچوب هم كيپ است. صداي پا ميشنوم. نزديك ميشود. ميكشم عقب. در، با سرو صدا باز ميشود. شهري است، همراه مأموري كه تو شهرباني غالش گذاشتهام. تا ميبيندم چهرهاش از غضب تيره ميشود. سرم را مياندازم پائين و سكوت ميكنم. همين چند ساعت دستگيرم شده است كه هرچه دهانم قرصتر باشد بهتر است.
شهري گوشم را ميگيرد
- حالا چي ميگي؟
حرف نميزنم.
لالة گوشم را پيچ ميدهد
- مقر مياي؟
سرم را به چپ و راست ميگردانم
- حرف ميزني؟
گوشم را رها ميكند
- چي بايد بگم؟
حرف كه ميزند، دندانهاي طلاي به كثافت آلودهاش بيرون ميافتد
- ... اينكه از شهرباني فرار كردي و اينكه روزنومهها و كتابا و چمدون مال توه...
دل تير خوردهام قرار نميگيرد. حرف تو دهانم بند نميشود. هرچه بخواهم خودم را بگيرم نميتوانم
- ديگه بايد به چي اقرار كنم؟
شهري، خيره نگاهم ميكند. حالا نگاهش خصمانهتر از نگاه سگ هار است. يكهو برق از چشمم ميپرد
- ديگه... به اينكه خيلي مادرجنده هستي
بايد تحمل كنم. هيچكدامشان از هم دست كمي ندارند. لبخند ميزنم. هنوز نقش لبخند رو لبانم است كه دوباره پنچ انگشت سنگين شهري، مثل شلاق گونهام را ميكوبد. گوشم زنگ ميزند. گيجي كه از سرم ميرود ميبينم كه شهري تو چارچوب در ايستاده است
- خوب فكراتو بكن...
حالا حرف زدنش دل را ميآزارد. چيزي تو صداش هست كه حتي كلمات خوب را به دشنام بدل ميكند
- ... درس سرساعت سه ونيم ميام. دلم ميخواد كه تا اونوخ سرعقل اومده باشي.
از تو چارچوب در پس مينشيند و در را ميبندد.
مينشينم كنار ديوار. زانوهام را تو بغل ميگيرم. هنوز صداي شهري تو گوشم است
- ساعت سه ونيم
يكهو ياد سيه چشم ميلرزاندم
- چرا رفتين تو فكر؟
از لذت سرشار ميشوم. صداي كارون خوش است. بوي گس نخلها خوش است. خودم را به سيه چشم ميچسبانم
- باز ميتونم شمارو ببينم؟
چنان نرم حرف ميزند كه انگار عطر همة گلهاي خوشرنگ و خوشبو از دهانش بيرون ميريزد
- فقط روزاي سه شنبه
باز صداي شهري است
- ساعت سه و نيم
صداي سيه چشم است
- ساعت سه و نيم
گل نور كف اتاق لغزيده است به طرف ديوار. احساس گرسنگي ميكنم. كاش صبح دو لقمه نان و پنير بيشتر خورده بودم. گونههام، هردو سوز ميزنند. لالة گوشم سوز ميزند.
*
*
شلاق بايد مضرس باشد. بالا كه ميرود، لاي شيارها باز ميشود. پائين كه ميآيد و به گوشت كه مينشيند، شيارها بسته ميشود و با صدها دهانة كوچك، مثل دهانة گاز انبر، گوشت را ميگيرد و ميكشد.
در اتاق، با سرو صدا باز ميشود
- درس سرساعت سه ونيم ميام
شهري درآستانه در ايستاده است. ميدانم كه حالا سيه چشم در انتظارم پا به پا ميشود و با نگاهش كه آدم را سرشار از زندگي ميكند اطراف را ميپابد.
گل نور از ديوار بالا كشيده است. مگسها، يكهو از تو جاهك بيرون ميزنند. اتاق سياه ميشود. دونفر، دو سر يك نيمكت را ميگيرند و ميآورند تو اتاق. مگسها به سرو رويم مينشينند. آزارم ميدهند. شهري عين خيالش نيست. در اتاق را ميزندد. از وز وز بال هزاران مگش دارم سرسام ميگيرم.
صداي نامهربان شهري است
- بشين رو نيمكت
مينشينم.
ايستاده است رو به رويم. جيب شلوارش پف كرده است
- خب رفيق...
رو كلمة "رفيق" عمداً تكيه ميكند
- ... ميگي چه كساني اين چمدونو به تو دادن يا نه؟
همه چيز تهديدآميز است. ساية آدمهائي كه پشت سرم ايستادهاند، رو گردهام سنگيني ميكند. بايد حرف بزنم. زير لب ميگويم
- چمدون مال من نيس
شهري ميآيد جلوتر. دستش به جيبش ميرود. شلاق چنبرهزدهاي از تو جيب بيرون ميآورد. خاكستري رنگ است و چارپهلو. صداي شهري ناخوش است. انگار تب دارد
- ميگي كدوم مادرقحبهها اون كتابا و روزنومهها رو بهت دادن يا نه؟
باز ميگويم
- اونا مال من نيس... حاضرم روبرو كنم
گوشة چشم شهري ميخوابد. تا بخواهم بجنبم، ميبينم كه رونيمكت دراز شدهام. يكي نشسته است رو گردنم و يك رو زانوهام. پيراهنم را تا شانه بالا ميكشند. دارم خفه ميشوم. دستهايم را جمع ميكنم زيرچانهام. دهانم را از رو نيمكت بالا ميگيرم. خرمگس سمجي رو دماغم مينشيند. نميتوانم سرم را تكان بدهم. خرمگس از رو گونهام ميكشد بالا، غلغلكم ميدهد. يكهو صداي سوت ميشنوم. عين سوت كشيدة ماري كه خشمگين باشد. كمرم آتش ميگيرد. انگار ميلة داغي از تو كوره بيرون كشيده باشند و ناغافل به پوست كمرم چسبانده باشند. باز صداي سوت است. باز آتش ميگيرم. ميخواهم فرياد بزنم. دارم خفه ميشوم اما صداي پندار تو گوشم است «اگه تحمل داشته باشي... اگه تحمل داشته باشي» نرمي كف دستم را گاز ميگيرم. دندانهايم به گوشت مينشيند. حلقم شور ميشود. مزه خون است. صداي سوت شلاق با نفس زدن شهري قاطي شده است. انگار شلاق مضرس است. به پوست كه مينشيند، ميچزاند و كشيده كه ميشود، با صدها دهانة كوچك، پوست تن را ريزه ريزه و يكهو و باهم، جدا ميكند.
حالا، تمام پشتم كرخت شده است.
دارم از حال ميروم. دندانهايم از نرمي كف دستم جدا ميشود. ناله تو گلويم شكسته است. لبهام شور است. صداي نفس شهري را ميشنوم. صداي سوت شلاق را ميشنوم، از دور دستها. از بندره. حالا انگار كه شلاق به تودهاي از پنبه كوبيده ميشود. تمام پشتم كرخت شده است. حس ميكنم كه شهري از شلاق زدن ايستاده است. نميتوانم تكان بخورم. صداي بسته شدن در آهني اتاق،از فرسنگها دور به گوشم مينشيند. دستهايم رها ميشوند و به دو طرف نيمكت آويزان ميشوند. پاي راستم ميافتد پائين. وز وز مگسها گوشم را پر ميكند.
*
*
بايد نيمه شب باشد. تو اتاق ظلمات است. مثل جسد رو نيمكت افتادهام. ميخواهم دستهايم را ستون كنم و بلند شوم. تكان كه ميخورم كمرم آتش ميگيرد. جاي ضربههاي شلاق، خون خشكيده پوسته بسته است. با هر جنبش، هزاران و هزاران سوزن تو پوست كمرم فرو ميرود و بيرون ميآيد. به هر فلاكتي كه هست، دستهايم را جمع ميكنم زيرسينهام. حالا بهتر ميتوانم نفس بكشم. يكهو سرم گيج ميرود. ميخواهم استفراغ كنم. نه صبح چيزي خوردهام و نه ظهر. شكمم خالي است. دلم مالش ميرود. باز ميخواهم استفراغ كنم. رودههايم بالا ميآيد. جمع ميشود بيخ گلويم. كامم تلخ است. دهانم خشك است. سرم منگ است. انگار بزرگ شده است،به بزرگي تمام اتاق. تقلا ميكنم كه پايم را بالا بكشم. پوستة خشكيدة خون، جابه جا ميشود. گر ميگيرم. انگار نبايد تكان بخورم. چشمان سياه پندار ذهنم را پرميكند. صدايش را ميشنوم "اگه دو روز مقاومت كني، همة چيز تموم ميشه... اما اين دو روز، آدم بايد فيل باشه..." سينه، شكم و دندههايم از رو نيمكت درد گرفته است. دلم ميخواهد با هر والزارياتي كه باشد، بلند شوم و بنشينم. شايد راحت شوم. شايد درد را احساس نكنم. دندانهايم را روهم فشارميدهم. چشمهايم را روهم ميگذارم و در يك لحظه، يكهو بلند ميشوم و مينشينم لب نيمكت. پوستة خشكيدة خون، ترك برميدارد. از لابلاي تركها، خون تازه ميجوشد. پيراهنم سر ميخورد رو زخمها. عذابي ميكشم تا پيراهنم را از تنم بيرون آورم. سرم سنگين است. رو گردنم لق ميخورد. دارم از لب نيمكت پرت ميشوم. بايد تكيه گاهي پيدا كنم. نميتوانم خودم را نگهدارم. كف هردو دستم را ميگذارم لب نيمكت، با احتياط سرميخورم پائين و رو دوزانو مينشينم. بعد، دستهايم را به نيمكت تكيه ميدهم و پيشانيام را ميگذارم رودستهايم. زنش استخوانهاي سينهام آرام ميگيرد اما كمرم حسابي ميسوزد. انگار كه چسبيده باشد به طاق تنور. گوشهايم بنا ميكند به زنگ زدن. از سوراخ سقف، هواي سرد جاري ميشود تو اتاق. تابستان دارد تمام ميشود. شبها بوي پائيز ميدهد. صدايش را ميشنوم. غمگين است و آرام
- تو هنوز نميدوني اشتباه يعني چي... تو هنوز با راه و رسم زندگي آشنا نيسي
تند جوابش ميدهم
- ميدونم مادر، ميدونم. خدا بخواد از اول پائيز درس ميخونم.
حالم كمي خوب شده است. نرمه بادي كه از هواخور سقف تو ميزند نفسم را تازه ميكند. اگر تكان نخورم، كمتر احساس درد ميكنم. يكهو دلم از جا كنده ميشود
- ساعت سه و نيم بعدازظهر.
لابد وقتي پيدام نشده است، هزارجور فكر و خيال كرده است و لابد، نگاهش كه آدم را به بندگي دعوت ميكند، سرتاسر خيابان سيمتري را كاويده است.
- هرلحظه ممكنه گير بيفتم، هرلحظه.
دلشاديام اين است كه بهش گفتهام به چه دردسرهايي گرفتار شدهام.
عجب بيقرار شدهام. دلم شور ميزند. اگر بتوانم نيمكت را به كله بگذارم و خودم را بالا بكشم و از هواكش سقف بيرون بزنم و به قول خودشان فلنگ را ببندم، چه تفي تو دهان علي شيطان خواهد خشكيد.
سرم را بالا ميگيرم. هواخور به اندازة يك بشقاب است. اصلاً فكرش را هم نبايد كرد.
آسمان سورمهاي است. چند ستاره از هواكش پيداست. كاش با سيه چشم قرار گذاشته بوديم كه هروقت از همديگر دوريم،هردو به ماه نگاه كنيم. گردنم خسته شده است. نگاهم را از هواخور سقف ميگيرم. پيشانيام را ميگذارم رودستهايم. هواي سرد كه از سوراخ سقف تو ميزند، رو گردهام كشيده ميشود. يكهو صداي پا ميشنوم. گوشهايم را تيز ميكنم. صداي پا نزديك ميشود. سنگين است. تنم به لرزه ميافتد. حالا صدا، پشت در است. اگر باز شلاق باشد، اگر دستبند قپاني باشد... انگار صداي پندار را ميشنوم
- گاهيم چنوزنة آهني به دسبند آويزون ميكنن
تو دلم خالي ميشود
- وزنة آهني؟
بهم جرأت ميدهد
- اما آدم، همه چيزو ميتونه تحمل كنه.
در، آهسته باز ميشود. اندام مردي تو قاب در است. يك چراغ مركبي تودستش است. تا كمر مرد روشن است. انگار علي شيطان است. ميآيد تو. در اتاق را ميبندد. جلوتر ميآيد. خودش است. علي شيطان است. اگر ميتوانستم چنان جست ميزدم و چنان از پا درش ميآوردم كه تا بخواهد بجنبد، خرخرهاش را جويده باشم.
چراغ را ميگذارد رونيمكت. قدري پابه پا ميكند. بعد مينشيند لب نيمكت. پيشانيام را ميگذارم رو دستهام. قصد ميكنم كه باش حرف نزنم. اسلحه نبسته است. اولين بار است كه نيمتنه تنش نيست. بنا ميكند به حرف زدن. انگار باخودش است
- من اگه ميدونسم كه سرو كارت به شهري بيناموس ميكشه، هرطور شده بود باهات كنار ميومدم.
به خودشان هم ناسزا ميگويند. اصلاً دهانشان چنان لق است كه بعيد نيست هزار لنتراني هم بار زنشان كنند.
پيشانيام رو دستهايم است. لبهايم مثل سرب روهم نشسته است. بايد بچزانمش. سيگاري ميگيراند.
- سيگار ميكشي؟
جواب نميدهم. چراغ را بالا ميگيرد. كمرم را نگاه ميكند. نچنچ ميكند. بعد ميگويد
- بيناموس ببين چه بلائي سرش اورده
چراغ را ميگذارد رونيمكت. به سيگار پك ميزند و ميپرسد
- نميخواي با من حرف بزني؟
باز جواب نميدهم. حرف ميزند
- باور كن اونقدام بيحرم نيسم. من اصلاً دلم نميخواس كه سر و كارت به اينجاها بكشه
از بيخ گلو غر ميزنم
- راحتم بذار
صدايش خوابزده است. نرم حرف ميزند
- من اومدم كمكت كنم. اومدم برات غذا بيارم... يادت بدم كه چيكار كني تا از چنگ اين بيناموس رها بشي... من قلقشو ميدونم...
سكوت كردهام. ادامه ميدهد
- ... كمرتو كه ديدم دلم برات ريش ريش شد. نذار كار بدتر بشه
سرم را بالا ميگيرم. پرصدا نفس ميكشم. چشمانش تو نور كمجان فانوس تيره است. از بيخ گلو غر ميزنم
- از من چي ميخواي؟
دود سيگار را بيرون ميدهد و ميگويد
- تو الآن نميتوني برا من كاري بكني
سكوت ميكند. به سيگار پك ميزند. هنوز نگاهش ميكنم. آرام ادامه ميدهد
- ... اين منم كه حالا هزارتا كار از دستم برمياد. منم كه ميتونم بدون هيچ توقعي، حتي ترو از اينجا ببرم بيرون و ولت كنم به امان خدا كه هرجا دلت ميخواد بري
در نور رنگ باختة فانوس، از نگاهش چيزي دستگيرم نميشود.
سكوت ميكند. به سيگارش پك ميزند. با دود سيگار بازي ميكند. يكهو لبريز از نفرت ميشوم
- تو آزادي!
مرد، ناباور است. صداي دوستاقبان مهربان است
- تو آزادي، ميتوني بري، هرجا كه دلت بخواد
مرد، تكان ميخورد
- يعني كه واقعاً ميتونم برم؟
دوستاقبان لبخند ميزند. مرد تكيده است. ريشش بلند است. چشمانش گود نشسته است
- البته كه ميتوني بري... تكون بخور
مرد، پر صدا نفس ميكشد. هواي آزادي تكانش ميدهد. به چشمان حيلهگر دوستاقبان نگاه ميكند. حرف زدن دوستاقبان نرم است
- اصلاً برا همين از زندون بيرونت اوردم... د يالا تكون بخور
مرد، با ترديد، راه ميافتد. ميلنگد. كمر خميدهاش راست ميشود. برميگردد و به دستاقبان نگاه ميكند. دوستاقبان لولة سرد تفنگ را تو مشت ميفشرد. قدمهاي مرد، تندتر ميشود. دوستاقبان سرجاي خود ايستاده است. مژه نميزند. به لبانش لبخند نشسته است. مرد، پا ميگذارد به دو. يكهو صداي گلوله ميآيد. صداي خفه گلولهاي كه به گوشت نشسته باشد. مرد، به زانو ميافتد. دوستاقبان جست ميزند. خودش را ميرساند بالاي سر مرد. خون از سينه مرد ميجوشد
- ميخواس فرار كنه. ايست دادم ... ناچار شدم...
صداي خوابزده علي شيطان از هواي قصه بيرونم ميكشد
- نميخواي چيزي بگي؟
از نفرت ميلرزم. حرفها بيخ گلويم چنگ انداخته است. دهانم را پاره ميكنند تا بيرون بزنند
- لابد، بيرون شهرباني، دو – سه نفر تفنگچيم منتظرم هستن...
چشمان علي شيطان گشاد ميشود. ادامه ميدهم
- بهانه هم كه دارين
به كونة سيگار پك چارواداري ميزند و گوش ميدهد
- ميخواس فرار كنه... ايستش داديم... اعتنا نكرد... ناچار شديم...
حرفم را ميخورم و پرصدا نفس ميكشم. پيشانيام را ميگذارم رو دستهايم. صداي علي شيطان را ميشنوم
- تو ... اصلاً خيالاتي شدي
ميغرم
- بذا راحت باشم
با آتش كونة سيگار، سيگار ديگري ميگيراند
- شايد حق داشته باشي به من اعتماد نكني... ولي تا اين اندازه؟
دود سيگارش خفهام ميكند. هوائي كه از سوراخ سقف تو ميزند، سردتر شده است. حرف ميزند
- لابد اگه براتم غذا بيارم، خيال ميكني كه توش زهر ريختم
جوابش ميدهم
- من، چطور ميتونم حرف ترو باور كنم كه صب برا يه پياله چاي المشنگه راه انداختي؟
بياينكه حرف بزند، ازرو نيمكت بلند ميشود. فانوس را برميدارد. راه ميافتد و غر ميزند
- اصلاً نميشه باتو حرف زد
نزديك در ميايستد. ادامه ميدهد
- ولي اينو بدون كه اگر گرسنهت هس ميتونم برات غذا بيارم.
اصلاً از كارش سر در نميآورم.
در اتاق را باز ميكند. صداش ميكنم
- خب، شايد خوردم
از اتاق ميزند بيرون. در را ميبندد.
حالا، تنها يك گل از آسمان پيداست. بيهيچ ستارهاي، با رنگ پريدة مهتاب. ماه بايد نزديك هواكش سقف باشد.
زانوهايم درد گرفته است. اگر بتوانم چارزانو بنشينم، شايد زنش زانوهام كم شود. دست چپم را ستون ميكنم. پاي راستم را از زيرتنهام بيرون ميكشم. بعد، پاي چپم را دراز ميكنم و چارزانو مينشينم. حالا، رانها، تهيگاه و زانوهايم احساس آرامش ميكند. بازوهاي لختم را رها ميكنم رو نيمكت و گونهام را تكيه ميدهم رو بازوي چپم.
در باز ميشود. علي شيطان ميآيد تو. باهمان فانوس و يك قابلمة غذا به دستش. قاشق اول را ميخورم. چيزي است مثل آش رشته يخ زده. غذا تو گلويم گير ميكند. باز تو دهان ميگردانمش. با فلاكت قورتش ميدهم. بعد، چند قاشق ديگر، پشت سرهم ميخورم. دارد حالم را به هم ميزند. تند است. ا زخوردن باز ميمانم. علي شيطان مينشيند گوشة نيمكت. ميگويد
- ميخواي خودم بخورم كه مطمئن باشي؟
جويده حرف ميزنم. غذا تو گلويم است
- نميتونم بخورم... ميزنه زير دلم
- شكم آدم كه خالي باشه اينجوره... يه كم صب كن، بعد دوباره بخور
ردههايم قارقار ميكند.
علي شيطان بنا ميكند به حرف زدن. باز حرف شهري است
- اگه بازم به چنگ اين بيناموس بيفتي، از جون خودت سيرت ميكنه
چند لحظه سكوت ميكند، بعد، ادامه ميدهد
- تو كه دلت نميخواد زير دست اين نامرد بميري؟... حتم دارم كه فردا دوباره مياد سراغت
باز سكوت ميكند. كمي راحت شده�
+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۳۸۵ ساعت 15:40 توسط عادل طیبی
|