همسایه ها
احمد محمود
فصل سوم-4
از حاشية خيابان ميروم به طرف گاراژ. راه زيادي نيست. حلقم خشك است. جلو گاراژ، آبيخ ميخورم. بعد بليت ميگيرم. بعد، چمدان را ميگذارم تو صندوق عقب اتوموبيل و مينشينم رونيمكت. دفتر گاراژ تا مسافر سواري تكميل شود.
جلو گاراژ شلوغ است. صداي بستني فروش، شربتفروش، باقلافروش، آبيخ فروش و دلال گاراژ قاطي هم است
- بندر دونفر... بدو بندر
- نوبر بهاره بستني، هل و گلابه بستني
- جيگرتو حال مياره آبيخ
- باقلا بخور كشتيبگير، خوردي زمين از نوبگير
رويك اتوبوس لكنته دارند بارها را طناب پيچ ميكنند. دلال گاراژ يك بند عرق ميريزد، پولها را ميشمارد، سرتكان ميدهد و دوباره فرياد ميكشد
- بدو، بدو، بندر...
چند زن عرب جلو گاراژ پهن شدهاند و چاي دم كردهاند. بيني وارههاي بزرگ به پرههاي دماغشان سنگيني ميكند. احتمالاً ناهارشان را هم بخورند و اتوبوس حركت نكند.
آفتاب كشيده است روسنگفرش. آخرين مسافر سواري ميآيد. سوار ميشويم. ماشين حركت ميكند. بنا ميكنم به خواندن آيهالكرسي. زير زبانم ميخوانم و بياينكه كسي ملتفت شود، به خودم و به ماشين فوت ميكنم. حس ميكنم كه رنگم پريده است. گلويم، عين كبريت، خشك شده است.
درازاي خيابان پهلوي را پشت سر ميگذاريم. ز قلكه رد ميشوم. تا پاسگاه سه راه بندر چيزي نمانده است. اگر از اين پاسگاه بگذرم، تمام است. پاسگاه بندر، سرسري تو ماشين را نگاه ميكنند و چوب را از روجاده برميدارند.
ماشين توقف ميكند.
يك ژاندارم بلندقامت هست و يك نظامي پهن و يك پاسبان لاغر و يك شخصي كوتاه و چاق و سرخ
- در صندوق عقبو واكن
راننده پياده ميشود. پوست راننده تيره است. صورتش استخواني است. موي سرش خاكستري ميزند. بايد پنجاه سالي داشته باشد.
راننده، در صندوق عقب را باز ميكند. دلم از جا كنده ميشود. حالا، آيهالكرسي هم تسكينم نميدهد. دلم ميخواهد چمدان را رها كنم و پا بگذارم به دو
- لطفاً بيائين پائين
همه پياده ميشويم. پيش رويم پنج رشته لولة نفت است كه از "نفتون" ميآيد و به بندر ميرود. پشت لولهها، تالاب بزرگي است كه تا پائين شهر كشيده شده است. خانهها از پشت تالاب شروع ميشود.
مرد چاق نگاهم ميكند. يكهو رنگم ميپرد، دلم ميخواهد از رو لولههاي نفت جست بزنم، برانم به تالاب و تا بخواهند بجنبند،از تالاب بيرون زدهام و تو شهر گم و گور شدهام.
مرد چاق ميپرسد
- چمدون تو كدومه؟
آب دهانم را قورت ميدهم
- من چمدون ندارم
چند نفر دور و برمان جمع شدهاند. نگاهم ميافتد به بيدار كه جلو قهوهخانه نزديك پاسگاه ايستاده است. دورتر، قهوهخانةامانآقاست كه درست سر سه راه بندر است.
مرد چاق ميپرسد
- چرا رنگت پريده؟
صدايم خشدار است
- رنگ من؟
نگاهم به قهوهخانه امانآقاست. دلم ميخواهد كه تو قهوهخانة امانآقا نشسته باشم و به حرفهاي جان محمد گوش بدهم. به حرفهاي عنكبوت
- يه وخ چشماتو واز ميكني و ميبيني كه كار از كار گذشته
صداي پاسبان را ميشنوم
- اين چمدون از كيه؟
صداي عنكبوت را ميشنوم
- خودتو، تو دردسر انداختي ها
رانند به چمدان نگاه ميكند. كسي جواب نميدهد. صداي پاسبان بلندتر ميشود
- پرسيدم اين چمدون مال كيه؟
راننده ميآيد به طرفم
- انگار اين چمدون از تو بود؟
جلو ميروم. به چمدان نگاه ميكنم و سر تكان ميدهم
- نه!... من اصلاً چمدون نداشتم
چشمان راننده گشاد ميشود. صدايش در ميآيد
- نداشتي؟ ... خودت ازت گرفتم و گذاشتم تو صندوق عقب
بعد، رو ميكند به پاسبان
- ميبيني سركار؟
و رو ميكند به ژاندارم
- چمدون مال خودشه، داره حاشا ميكنه
به بيدار نگاه ميكنم. انگار دلم قرص شده است. قدم اول را برداشتهام. خوب حاشا زدهام و نبايد كوتاه بيايم. به راننده ميگويم
- بيربط نگو مرد حسابي ... من چمدونم كجا بود؟
مرد نظامي، چمدان را صندوق عقب ماشين ميآورد پائين و ميگذاردش رو زمين. پاسبان نگاهم ميكند
- مال خودته، آره؟
محكم ميگويم
- نه!
مرد چاق جلوتر ميآيد و راست تو چشمهام نگاه ميكند
- حاشا زدن فايده نداره. همون اول معلوم بودكه تو كفشت ريگ هس...
- بي خود به من تهمت نزن كه...
ناگهان راننده با فرياد حرفم را ميبرد
- پس منئي چمدونو از خونة عمهم آوردهام؟
خونسرد ميگويم
- نميدونم، خودت بهتر ميدوني
پاسبان خم ميشود و با چاقو، روية چمدان را پاره ميكند. دستههاي روزنامه و دستههاي اعلاميه پيدا ميشود.
ژاندارم سوت ميكشد. مرد نظامي سرتكان ميدهد. مرد چاق ميگويد
- پس بگو چرا حاشا ميزني؟
پاسبان مچ دستم را ميگيرد و هلم ميدهد تو پاسگاه. مرد چاق، چمدان را ميآورد تو پاسگاه و ميگذاردش روميز.
بنا ميكنم داد و فرياد كردن. حتي تره هم برايم خرد نميكنند. پاسبان مينشيند پشت ميز. لاي سه برگ كاغذ سفيد، كاربن ميگذارد و شروع ميكند به نوشتن صورت جلسه. چهار خط كه مينويسد، نگاهش را از كاغذ ميگيرد و ميپرسد
- اسمت چيه؟
كسي جوابش نميدهد
- با تو بودم
- اسم من؟
پاسبان براق ميشود
- نخير اسم عمة من
زير لب ميگويم
- عندليب
تعجب ميكند
- عندليب ديگه چيه؟
- اسم منه
به گاراژ هم گفته بودم "عندليب". تو بليت هم "عندليب" نوشته شده بود. پاسبان رو ميكند به راننده
- صورت اسامي مسافرا كو؟
راننده صورت اسامي را ميدهد به پاسبان
- عندليبم شد اسم؟
صورت اسامي را برميگرداند به راننده و بنا ميكند به نوشتن. تمام كه ميشود قلم را ميدهد به راننده
- امضاء كن
- سواد ندارم سركار
- بيا انگشت بزن
راننده انگشت ميزند.
حالا، پاسبان امضاءكرده است. مرد نظامي و مرد چاق سرخرو هم امضا كردهاند.
پاسبان، قلم را به طرف من دراز ميكند
- بگير امضاء كن
- چيرو امضا كنم؟
- صورت جلسهرو
خيلي خونسرد عقب ميكشم و مينشينم رونيمكت و ميگويم
- من اصلاً سواد ندارم
چند لحظه خيره نگاهم ميكند بعد خفه و عصباني ميگويد
- برات ميخونمش
و بنا ميكند به خواندن صورت جلسه.
از شيشة پنجرة پاسگاه، بيرون را نگاه ميكنم. آفتاب تند، رو جاده تابيده است. جادة نفتي سياهي ميزند و پر حوصله تا دامنة افق پيش ميرود. صداي پاسبان به گوشم مينشيند
- خب، حالا بگير امضا كن
- گفتم كه سواد ندارم
دندانها را روهم ميفشارد و ميگويد
- انگشت بزن
آرام ميگويم
- مگه خلم؟
صداي پاسبان كلفت ميشود
- گفتم امضا كن و الا برات خيلي بد ميشه
باز به يادش ميآورم كه سواد ندارم. از تو گلو ميغرد
- خيلي خب، خيلي خب... انگشت بزن
سرم را به چپ و راست تكان ميدهم
- چمدون مال من نيس
پاسبان از پشت ميز بلند ميشود. مردم را از در پاسگاه ميراند. بعد، زير صورت جلسه مينويسد كه از امضا كردن خودداري كردهام و همه امضا ميكنند و راننده انگشت ميزند و مينشيند پشت فرمان و اتوموبيل از جا كنده ميشود.
چيزي به ظهر نمانده است كه همراه يك پاسبان به شهرباني ميرسم. توشهرباني بفهمي نفهمي شلوغ است. پاسبان چمدان را ميگذارد تو ايوان. ايوان خنك است. تمام تنم خيس عرق شده است. حالا، انگار ترسم ريخته است. انگار زدهام به سيم آخر. هرچه باداباد. نگاهم به نردههاي راهرو طبقة دوم است. مردي از اتاق بيرون ميزند. چند پرونده زير بغل دارد. خوب نگاه ميكنم. غلامعلي خان است. كمي چاق شده است. سفيدي شقيقههاش هم بيشتر شده است. غلامعليخان ميايستد و تو حياط را نگاه ميكند. خودم را ميكشم پشت مرد كوتاه قدي كه دارد غر ميزند
- حالا من برم از كجا ضامن بيارم برا برادرم
غلامعليخان ميرود ته راهرو. پاسبان ايستاده است روبرويم. پرونده زير بغلش است. صورت جلسه تو پرونده است. پاسبان نگاهم ميكند. انگار ميخواهد برود تو اتاق اما مردد است. زوركي لبخند ميزند و ميگويد
- اما خودمونيمها... زرنگي كردي زيرصورت جلسهرو امضا نكردي
چرا ين را ميگويد؟... بيتفاوت جوابش ميدهم
- ولي حالا كه اومدم شهرباني، همه چيزو ميگم
و مينشينم رو چمدان.
پاسبان نگاهم ميكند. انگار باور كرده است كه همه چيز را خواهم گفت. سرم را مياندازم پائين و قيافة حق به جانب ميگيرم. باز غلامعليخان پيدا ميشود. اگر ببيندم حساب پاك است. مرد كوتاه قامت هنوز غر ميزند. پاسبان ميگويد كه از جايم تكان نخورم. بهش ميگويم
- كاش حال تكون خوردن داشتم
پاسبان ميرود تو اتاق. مرد كوتاه قد ميرود ته ايوان. يكهو دلم را ميزنم به دريا. هنوز در اتاق، پشت سر پاسبان، خوب جفت نشده است كه ميجنبم. از لابلاي چند نفر كه تو ايوان ايستادهاند ميگذرم. حياط شهرباني پرآفتاب است. از كنار حوض رد ميشوم. ميرسم به دالان شهرباني. شروع ميكنم با خودم به غر زدن
- ... حالا من از كجا برم برادرم ضامن بيارم
پاسبان كشيك وا رفته است. گرما كلافهاش كرده است. غر ميزنم و از جلوش رد ميشوم. وارفته ميگويد
- كجا پسر؟
با اطمينان ميگويم
- دنبال ضامن برا برادرم، مگه نشنيدي او سركارچي گفت؟
از در شهرباني ميزنم بيرون. ميپيچم پشت رديف درختان كوتاه و په ميموزا. ميرسم به خيابان. كاميون لكنتهاي دارد ميگذرد. ميدوم و پشت كاميون آويزان ميشوم و تنهام را ميكشم بالا و آهسته سرازير ميشوم تو كاميون و مينشينم. قلبم دارد ميزند. صداش را تو شقيقههام ميشنوم. از چهارستون بدنم عرق ميريزد. كاميون از چند خيابان ميگذرد و از كنار خاكريز راهآهن ميراند به طرف جادة معدن نمك. بايد پياده شوم. از نرده پشت كاميون خودم را بالا ميكشم، جست ميزنم رو نرده و به طرف بيرون آويزان ميشوم. پنجة پاهايم را ميگذارم رو زمين، كمي همراه كاميون ميدوم و بعد رهايش ميكنم. آفتاب داغ داغ است. شلنگ مياندازم و خودم را ميرسانم به ساية ديوار. تا خانه خيلي راه است. ميزنم به كوچه پس كوچهها. به خانه كه ميرسم مادرم بهت زده بغلم ميكند و پي در پي سرو صورتم را ميبوسد. بغض گلويم را ميگيرد. اگر جلو خودم را نگيرم ميزنم زير گريه
- چي شده مادر؟ ... چرا همچين ميكني؟
بازوهايم را ميگيرد و دور نگهم ميدارد كه بتواند سراپايم را خوب ببيند. با صدايي كه لرزه دارد ميگويد
- اومدن كتابارو بردن
- كتابارو بردن؟
سرتكان ميدهد
- گفتن كه ترو گرفتن
با پنجه، شانههايم را ميفشارد
- درسته مادر... ولي فرار كردم، از تو شهرباني
رهام ميكند و نگاهش را به نگاهم ميدوزد
- فرار كردي؟...
*
*
مينشينم رو چارپايه. چانهام را ميگيرم تو دو كف دست. مادرم سفره را پهن ميكند كه ناهار بخوريم. انگار با خودش حرف ميزند
- وختي اومدن گفتن ترو گرفتن، جون ازدس و پام بريد. زانوام سست شد، ديگه طاقت وايسادن نداشتم، نشستم رو زمين...
- ... مادر اين كارا عاقبت نداره. به جووني خودت رحم كن، به من و بابات رحم كن...
ميآيد و روبرويم ميايستد
- ... تو جووني مادر ... تو از حالا ميباس به فكر زندگي باشي
و من تو اين فكرم كه چطور شفق را خبركنم.
جميله مينشيند پاي سفره. بهش ميگويم
- جميله، ميتوني تا خيابون پهلوي بري؟
از كنار سفره بلند ميشود
- آره داداش خالد، ميتونم برم
هنوز نه سالش تمام نشده است. مادرم ميپرسد كه جميله برود خيابان پهلوي چه كند؟ و بعد ميگويد
- نميتونه بره... بچه، صلوه ظهر كجا بره؟
توهم ميروم. لبهايم را رو هم فشار ميدهم. مادرم حرف ميزند
- حالا خيلي لازمه كه بره؟
نگاهش ميكنم. انگار ميخواهد بگويد با همة دردسرهايي كه درست ميكني باز هم دوستت دارم
- آره. خيلي لازمه. بايد شفق بدونه فرار كردم كه بيخود كسي نره دنبالم شهرباني
مادرم ميرود به طرف كومة رختخوابها و چادرش را برميدارد
- دكونش كجاس؟
بهش نشاني ميدهم. چادرش را سر ميكند. صداي اذان ظهر از تو گلدستة مسجد بازار عبدالحميد بلند ميشود. مادرم از خانه ميرود بيرون. جميله مينشيند كنار سفره و من ميروم تو خودم. صدجور خيال به سرم ميزند.
هنوز رو چارپايه نشستهام كه شفق، همراه مادرم ميآيد. به لبانش لبخند نشسته است. اصلاً باورش نميشود كه خودم هستم
- تا تو شهرباني خبر تو دارم
- بقيهش رو هم من ميگم
و برايش ميگويم كه چطور فرار كردهام. قهقهه را سر ميدهد
- آفرين... آفرين...
احساس غرور ميكنم. مينشينيم تو اتاق پدرم. پردة ميان دو اتاق را مياندازيم و با هم ناهار ميخوريم
- چن روزي بايد كمتر آفتابي بشي
- ميدونم
- بخصوص بايد از علي شيطون احتياط كني
فكر ميكنم كه اصلاً يك هفتهاي بمانم تو خانه. سبيل بگذارم، موي سرم را هم بگذارم بلند شود و فقط شبها از خانه بروم بيرون.
شفق ميرود. يكهو غم عالم به دلم مينشيند. هواي بيرون ميكنم. هواي كوچهها و پس كوچهها و خيابانها را. آدم اگر مجبور باشد كه خانهنشين شود و حتي تا دم خانه نرود، خيلي سخت ميگذرد. آن دفعه كه خانهنشين شدم قوزك پام در رفته بود. نميتوانستم بيرون بروم... ولي حالا؟... حالا چي؟... حالا كه چارستون بدنم سالم است؟... يكهو هواي ديدن سيه چشم تمام جانم را پر ميكند. ميخواهم خودم را سر گرم كنم. كتاب ندارم. وقتي كه گير افتادهام آمدهاند و تمام كتابها را بردهاند. بلند ميشوم و از رو رف، يك كتابهاي پدرم را برميدارم. «قصص الانبياء» است. اصلاً حوصله نميكنم كه بخوانم. پشت جلد قصص، چند يادداشت هست به خط پدرم. تاريخ ازدواجش با مادرم. تاريخ تولد من. تاريخ تولد جميله. تاريخ ختنه كردن من هم هست
- اون قمري سبزو نيگا كن
بالا نگاه ميكنم. يكهو احساس سوزش ميكنم و كار تمام است.
روز بعد، ميروم ساحل كارون. لنگ را از دور كمرم پس ميزنم و مينشينم تو ماسههاي داغ. زائدهه را و يك حلقه پياز، با نخ پرك به گردنم آويزان كردهاند. جيب پيراهن ململم پرا از شكرپنير است. مادرم كنار كارون نشسته و با چوب رختشويي رختها را ميكوبد كه چركشان درآيد. مرغان ماهيخوار سينه به آب ميكوبند و اوج ميگيرند. بچهها تو كارون قشقرق به پا كردهاند. آب به سرو صورت ماهيگران ميپاشند. با لنگ، ماهيهاي كوچك كنار كارون را كه از دو بند انگشت بزرگتر نيستند صيد ميكنند و زنده زنده قورت ميدهند كه شنا يادبگيرند. شرط ميبندند و ميروند زير آب و تا نفس دارند ميمانند. چندتائيشان جرأت ميكنند و تاوسط كارون پيش ميروند
- مميرو كوسه زد
- ميدونم ... پاي راستشو برده
انگار هيچ اتفاقي نيفتاده است. تابستان كه ميشود از اين خبرها فراوان است
- علي گدارو كوسه برد
- استخووناشم خوردن
كتاب قصص را ميگذارم زمين. دلم ميخواهد بلند شوم بروم جلو دكان مهدي بقالرو چارپايه بنشينم و مردم را نگاه كنم
- ... يه جوون كون پتي كه تو خرابههاي پائين شهر زندگي ميكنه...
اگر علي شيطان دنبالم بگردد؟... لابد وقتي فرار كردهام، تو شهرباني قشقرق به پا شده است. لابد پاسبان مراقبم را بازداشت كردهاند و بعد هم، لابدنشانيهايم را به مأمورين دادهاند... علي شيطان هم كه حسابي ميشناسدم، نه! ... تا تاريك نشود نبايد از تو خانه جم بخورم.
دراز ميكشم به اين اميد كه بخوابم ولي آنقدر فكر جور به جورتو مغزم قاطي شده است كه محال است خواب به چشمم بيايد. دلم ميخواهد كه بتوانم به سيه چشم فكر كنم تا شايد از جيزهاي ديگر رها شوم. صداي آب حوض را ميشنوم. لابد بانو است كه باز لخت شده و رفته تو حوض
- خالد يه دفه ديگه...
- نه بانو، نه!
- همهش يه دفه
- ديگه نمتونم بانو
عجيب اقبالي دارد. عرسياش شد عزا. آخوند آمد و بيسر و صدا عقدش كرد و رفت. عروسي مانده است براي اول پائيز. اگر اقبال بانو است كه لابد آن روز هم امانآقا آنقدر بلورخانم را كتك ميزند كه جان به جان آفرين تسليم كند... اما خودمانيمها، اين بلورخانم عجب جانسگي دارد. اصلاً «كرم» از خودش است. انگار از كتك خوردن لذت ميبرد. اگر گير بيفتم لابد كتك خوردن همنوش هست. برو برگرد ندارد. اما چه تفي تودهان پاسبان مراقبم خشك شده است وقتي از اتاق آمده است بيرون وديده است كه فلنگ را بستهام. اگر دستش بهم برسد قيمه قيمهام ميكند.
بلند ميشوم و از پنجره تو حياط را نگاه ميكنم. سايه افتاده است تو حياط و دارد پهن ميشود. تو اتاق دارم خفه ميشوم. اقلاً چارپايه را بگذارم بيرون بنشينم. اگر دلباز نباشد، دست كم از اتاق كه بزرگتر هست. به ديوارهاي اتاق نگاه ميكنم. يكهو وحشت برم ميدارد. آدم چطور ميتواند ماهها و سالها تو زندان سركند. تو يك چارديواري و لابد سنگي و دور تا دور پاسبان. اگر فرار نكرده بودم، حتماً تا حالا چپانده بودنم تو زندان. مادرم چه دردي ميكشيد، چه رنجي تحمل ميكرد. بيچاره رحيم خركچي
- ميبيني خالد؟... آخر عمري ميبيني؟
- لپت چي شده مش رحيم؟
- دندونم پسرم... دندونم
لپ رحيم خركچي شده است به قاعدة يك انار درشت آفت زده. سفت و بد رنگ
- خب به كاري بكن مش رحيم
درد ابراهيم نگفتني است
- ابرام به سر نميزني به بابات؟
- سر بزنم كه چي؟
- اقلاً دوتا پاكت سيگار براش ببر... پيرمرد خوشحال ميشه
حسني به ابراهيم التماس ميكند
- ابرام بريم بابارو ببينيم
ابراهيم تن در ميدهد
- خيلي خب... اينهمه مثه زن عجز و لابه نكن... روز جمعه ميريم.
سايه حياط گرم است. هنوز همسايهها از اتاقهاشان بيرون نزهاند. آفتاب كه از ديوار بكشد بالا، جلو اتاقهاشان را جارو ميكنند و جل و پلاسشان را مياندازند تو حياط و مينشينند.
با بادبزن حصيري خودم را باد ميزنم ولي باز گرم است. بلند ميشوم و بادبزن را با آب حوض خيس ميكنم و برميگردم و مينشينم رو چارپايه. آفتاب عجب روشن است. دارد از كنار حوض ميكشد به طرف ديوار. بلورخانم از اتاق ميآيد بيرون. تنگ يخ را ميگيرد زير شير آب
- خالد چرا اونجا نشسي؟
- تو اتاق حوصلهم سر رفت
ميآيد به طرفم
- مگه ظهر نخوابيدي؟
- نه
- تشنهت نيس؟
تنگ آب يخ را از دستش ميگيرم و سير ميخورم. شكمم باد ميكند. تنگ را از دستم ميگيرد. عرق از چارستون بدنم بنا ميكند به جوشيدن. چادر از رو سر بلورخانم لغزيده است و افتاده است رو دوشش
- امروز چه خبر بود؟
خودم را به نفهمي ميزنم
- از چي حرف ميزني؟
- از اونا كه اومدن كتابارو بردن
- خب اومدن كتابارو بردن، مگه كتاب بردن عيب داره؟
دلسوزانه حرف ميزند
- خالد، نكنه قاطي اينا بشي!
- قاطي كدوما؟
- همينا كه اومدن كتابارو بردن
آرام جوابش ميدهم
- خب كتابا مال خودشون بود اومدن بردنشون. اين كه چيز مهمي نيس
چشمهايش را ريز ميكند
- چيز مهمي نيس؟...
و ادامه ميدهد
- ... با اون عجله كه اومدن و اون زهره تركي كه مادرت شد، همه فهميديم كه خبرائي هس...
خودم را بياعتنا نشان ميدهم
- خيالت راحت باشه كه هيچ خبرائي نيس
لبخند ميزند
- انشاالله كه نباشه
و راه ميافتد ميگويد
- روز به روز بدتر ميشي
بلورخانم ميرود تو اتاق. تا تاريك شود يك سال مانده است. هيچ وقت اين همه دلم نميخواسته است كه از خانه بيرون بروم. انگار تو خانه سوزن به تنم ميكنند. وول ميخورم. جا به جا ميشوم. بلند ميشوم و ميروم تو اتاق. باز ميزنم بيرون. حالا، همسايهها، كمكم شروع كردهاند به آب و جارو كردن جلو اتاقها. جانم به لبم ميرسد تا هوا تاريك ميشود.
ا زخانه ميزنم بيرون. پر صدا نفس ميكشم. انگار صد سال است كه دكان شاطر حبيب را نديدهام. كج ميكنم تو خيابان حكومتي. يكهو ترس برم ميدارد. بخصوص كه بايد از علي شيطان احتياط كنم. حتي از سايه خودم رم ميكنم. تند و تند سرم ميگردد و اطراف را ميكاوم. يكهو ملتفت ميشوم كه دارم ميروم به طرف خانة سيه چشم.
چراغ خواربار فروشي روشن است. از پناه ديوار ميخزم تو بنبست. چراغ ته كوچه خاموش است. كوچه تاريك تاريك است. ميروم تا جلو خانه سيه چشم. در خانه بسته است. چيزي نميتوانم ببينم. دستم ميرود به كبة در، يكهو شقيقههام بنا ميكند به زدن، تمام تنم داغ ميشود. جرأت نميكنم در خانه را بزنم. دستم ميافتد پائين و راه ميافتم كه از كوچه بزنم بيرون. هنوز به خم بنبست نرسيدهام كه صداي باز شدن در ميشنوم. برميگردم و نگاه ميكنم. طرح مات قامت بهرام را تو تاريكي ميبينم. بنا ميكند به دويدن. ميايستم سر راهش. نزديك ميشود. بهش سلام ميكنم. جواب ميدهد. قدمهاش سست ميشود. نگاهم ميكند
- شما هستين؟
- حالتون چطوره؟
- خوبم
- كجا دارين ميرين؟
- ميرم يه بسته آدامس بخرم
همراهش راه ميافتم
- با هم بريم
از خواربار فروشي آدامس ميگيرد. جلو نميروم كه خواربار فروشي ببيندم و گرنه به اين زودي از دست پر چانگيهاش رها نميشوم
- به نطق رئيس دولت گوش دادي؟
و بنا ميكند به تفسير كردن نطق رئيس دولت و چه شكمي.
از بهرام جدا ميشوم. با شتاب ميرود به طرف ته كوچه. چند لحظه در پناه ديوار، تو دهانة تاريك كوچه ميايستم. بعد، راه ميافتم. دورتر از خواربار فروشي، تكيه ميدهم به پاية چوبي چراغ برق. دلم نميخواهد تو روشنايي باشم، اما انگار به دلم برات شده است كه سيه چشم ميآيد. فكر ميكنم كه بايد تو روشنائي باشم، تا اگر آمد بتواند ببيندم. زيرا چراغ پابه پا ميشوم. طاقت نميآورم. يكهو به ياد علي شيطان ميافتم. تكان ميخورم. خودم را از ميدان نور چراغ كنار ميكشم. ناگهان قامت زني تو دهانة تاريك كوچه بنبست شكل ميبندد. يقين ميكنم كه سيه چشم است. تند راه ميافتم. بهش نزديك ميشوم. خودش است. قدمهايم سست ميشود
- سلام
- سلام
- شما هستين؟
- بهرام بهتون گفت؟
چيزي نميگويد. ميگويم
- ازتوون ممنونم اومدين بيرون
لبخند ميزند
- همينجوري اومدم
ميدانم دروغ ميگويد. ميدانم كه بهرام بهش گفته است
- ميخوام شمارو ببينم
- چيكارم دارين؟
- ميخوام باهاتون حرف بزنم
- خب الان بگين
- نميشه ... حالا نميشه
- چرا؟
- آخه خيلي حرف دارم
راه ميافتد به طرف ته كوچه. همراهش كشيده ميشوم. داغ داغ شدهام. صداي قلبم را تو شقيقههام ميشنوم
- چي ميخواين بگين؟
عجولانه ميگويم
- ميخوام بهتون بگم كه چرا اون روز شنوني خونه، مونو نگفتم. ميخوام بگم كه چرا علي شيطان دس از سرم برنميداره...
ميدود تو حرفم
- علي شيطون؟
- آره... علي شيطان... هموني كه اون روز تو باغ ملي....
ميخندد و حرفم را ميبرد
- عجب اسمي
- اين اسمو بچهها روش گذاشتن
كمركش كوچه درنگ ميكند. پا به پا ميشود
- شما ديگه همراه من نياين
حرفهام تند و بريده و تودرهم ميشود
- ولي من بايد ببنمتون. من حالا فراري هستم. روزا نميتونم از خونه بيام بيرون... بايد خيلي چيزا بهتون بگم
تعجب ميكند. حرف زدنش آرام است. به آدم تسكين ميدهد
- شما از چي فراري هستين؟
- همينارو ميخوام بگم
يك لحظه سكوت ميكند. ميگويم
- ميخوام بگم كه ...
خوسرد ميآيد
- چرا به من؟
يكهو وا ميروم. چند لحظه گذرا سكوت ميكنم. از شور و التهاب ميافتم. احساس ميكنم كه رنگم پريده است. آهسته بنا ميكنم به حرف زدن. انگار بور شدهام. صدايم رگدار است. گلويم خشك است
- معذرت ميخوام كه مزاحمتون شدم
ميخواهم راه بيفتم
- صب كنيد
ميايستم
- شما مزاحم من نشدين
باز سرشار از شور ميشوم. جرأت پيدا ميكنم. مقطع ميگويم
- پس، ميتونم، شمارو ببينم؟
پس از يك لحظه سكوت آرام ميگويد
- خيلي خب
- كي؟
- روز سه شنبه
- چه وقت؟
- ساعت سه و نيم بعد ازظهر
- كجا؟
- ايستگاه اتوبوساي شركت نفت
ناگهان سرتا پا اشتياق ميشوم. ميخواهم پربكشم. بياينكه بدانم چه ميكنم دستش را ميگيرم و به لبهام نزديك ميكنم. لبهام آتش ميگيرد. ازش جدا ميشوم
- خداحافظ
- خداحافظ
*
*
تا ساعت سه ونيم، خيلي مانده است. قصد ميكنم كه اول بروم سلماني سرم را اصلاح كنم. بهش ميگويم كه ريشم را تيغ بيندازد.
هوا آنقدرها هم گرم نيست. بوي پائيز ميدهد. سيه چشم را كه ديدم و برگشتم ميدهم كفشم را قالب بزنند. بدجوري پايم را ميزند. حالا كه بعد از سالي و ماهي كفش خريدم، تنگ از آب درآمد. چطور شد كه دلم را ندادم. تو كفاشي كه كفش را پايم كردم، اندازه بود.
انگار آنطورها كه فكر ميكنم كسي دنبالم نميگردد. اين چار – پنج روزه كه آب از آب تكان نخورده است.
بلند ميشوم و لباس ميپوشم. مادرم ميپرسد كه كجا ميخواهم بروم. ميگويم
- زود برميگردم مادر
دلواپس ميشود
- نرو بيرون مادر
- خيلي طول نميشكه
از خانه ميزنم بيرون. همة حرفهائي را كه ميخواهم به سيه چشم بگويم تو ذهنم مرور ميكنم. بايد جرأت به خرج بدهم. هرطور كه شده اين دفعه بايد بهش بگويم كه دوستش دارم.
از كوچه پس كوچهها ميزنم و ميروم به طرف سلماني. اگر قرار نبود سيه چشم را ببينم هرگز اين كفش لعنتي را پايم نميكردم. باز كفش كتاني كه آدم هرجور دلش به خواهد شلنگ مياندازد.
پاشنة پايم عجب سوز ميزند. اگر تاول نزند خيلي كار است. تا دكان طوبي عرق فروش راهي نمانده است. از خانه كه زدم بيرون،كرمعلي چارچرخهاش را روبراه ميكرد كه با ديگ لوبيا براند تا دكان طوبي. سلماني يك كوچه بالاتر از دكان طوبي است. محمد سلماني، گاهي كه مشتري نداشته باشد ميآيد و سرپائي استكاني ميزند و برميگردد.
باد، اصلاً باد تابستاني نيست. هوا يكهو تغيير كرده است. بره برههاي ابر عقيم كف آسمان نشسته است. هوا بفهمي نفهمي گرم است. بوي خنكي ميدهد. بوي پائيز.
ايستگاه اتوبوسهاي شركت نفت؟... چرا ايستگاه اتوبوسها؟ ... شايد قصدش اين است كه برويم باشگاه نفت و يا قصدش اينست كه مثل مسافر اتوبوس تو صف بايستيم و حرف بزنيم.
ازكوچه ميزنم بيرون. دكان سلماني روبروست. بايد عرض خيابان سي متري را بگذرم. تا اينجا، همهاش از تو پيچ پيچ كوچهها آمدهام. پهناي خيابان را ميگذرم و ميچپم تو دكان سلماني
- يا حق خالد
محمد سلماني هميشه يك مشت چاخان تو چنته دارد. تا بنشيني زير دستش بنا ميكند به حرف زدن. از زيروبم همة مردم شهر خبر دارد. آنقدر ميرود تو كوك آدمها تا خوب ته وتوشان را درآورد كه كي هستند و كجايي هستند و چكار ميكنند و بعدها ميخواهند چكار كنند
- ... اينو ميبيني؟...
تيغ را رو سنگ ميكشد و حرف ميزند
- ... وختي اومد تو اين شهر، به قدرتي خدا، به شلوار وصلهدار پاش بود و يه چمدون خاليم دستش... حالا برو نيگاكن، پولش از پارو بالا ميره... خب ديگه كار خداس
بعد لبخند ميزند و ميپرسد
- مگه خواس خدا نيس هان؟... خواس خدا نيس؟
ميخندد و دندانهاي درشت و زردش بيرون ميافتد
... ميچپم تو دكان سلماني
- يا حق خالد
- يا حق
- كم پيدائي
- در خدمتم
تا بنشيم زير دستش بنا ميكند به حرف زدن و پرسيدن
- شنيدم كه خيال داري ديگه قهوهخونه نري... درسته؟
تو آينه خودم را نگاه ميكنم. انگار اين چند روزه گونههام تكيده شده است. زير چشمهام چال افتاده است.
محمد سلماني ميپرسد
- شنيدم كه قصد داري تو ريسندگي كار كني... درسته؟
از تو آينه نگاهش ميكنم. ردهاي آبله، صورتش را عين لانه زنبور كرده است
- نه!... همچين قصدي ندارم
- ولي من شنيدم
حرف را برميگردانم
- اصلاً كوتاه نكن... فقط كم و زيادشو صاف كن... بعدم يه تيغ بنداز به صورتم...
شانه و قيچي كار ميافتد. توآينه، ديوار پشت سرم را ميبينم. بالاي دستشوئي يك رف هست. تو رف، يك ساعت شماطهدار هست. شش دقيقه از ساعت دو گذشته است. حرفم را ادامه ميدهم
- ... ببين مش ممد... به سبيلام اصلاً دس نزن... با مدادم يه كم سياشون كن
به سرم ور ميرود و حرف ميزند
- فهميدي پريروز چطور شد؟
- نه
- جواد محشر كرد
و از قاچاقچيها حرف ميزند كه مأمورين، اتوموبيلشان را تعقيب كردهاند و قاچاقچيها، پركاز تو خيابان سيمتري راندهاند و همدستانشان، نيمكتهاي قهوهخانه را پرت كردهاند جلو اتومبيل مأمورين و اتوموبيل قاچاقچيها در رفته و ... چنان سر شوق آمده و چنان با آب و تاب حرف ميزند كه انگار خودش يك پا قاچاقچي است
- مش محمد يه كم صب كن
دست نگه ميدارد.
خم ميشوم و كفش را از پايم بيرون ميآورم. پاشنة پايم سوز ميزند
- بيزحمت اون واكسيرو صدا كن
لاي در را باز ميكند و واكسي را صدا ميكند. تو دكان، هوا دم دارد. پنكة سقفي لقلق ميكند. واكسي ميآيد. كفشم را بهش ميدهم
- ببين برادر، يه قالب بنداز تو اين كفش تا كارم تموم شه. حسابي بكوبش. پاشنة پامو ميزنه
واكس كفش را ميگيرد و از دكان ميزند بيرون و در را پشت سرش ميبندد.
ساعت دو و پانزده دقيقه است. تا سه ونيم خيي وقت هست. اصلاح سرم خيلي طول بكشد، بيشت دقيقه. محمد سلماني، به سرم ور ميرود و حرف ميزند. مثل هميشه بنا ميكند مزخرف گفتن. من ميروم تو خودم و به حرفهائي فكر ميكنم كه دلم ميخواهد به سيه چشم بگويم. چشمهايم را آرام روهم ميگذارم و فكر ميكنم «با امروز بايد همه چيز و بهش بگم و يا...» صداي محمد سلماني فكرم را به هم ميريزد
- خوابت مياد؟
چشمهام را باز ميكنم
- نه ... يه كم خستهام
دوباره چشمهايم را ميبندم. محمد سلماني حرف ميزند. صداي يكنواخت قيچي تو گوشم است «... بايد بهش بگم كه دوستش دارم. اگه امروز نگم، ديگه هيچوخ نميتونم بهش بگم. اصلاً جرأت نميكنم باهاش حرف بزنم...» صداي باز شدن در دكان ميآيد. چشمهايم را باز ميكنم. علي شيطان است. رنگ از صورتم ميپرد. دلم ميلرزد «برپدرت لعنت. تو حتي ظهرام استراحت نميكني؟» از تو آينه نگاهمان به هم پيوند ميخورد. بهش لبخند ميزنم. به لبش لبخند مينشيند. ابروهاش عين شيطان، نازك و كشيده تا شقيقههايش رفته است. لبهاش تكان ميخورد
- پارسال دوست، امسال آشنا
نييشم به خنده باز ميشود. يعني چارهاي ندارم جز اين كه خودم را صميمي نشان بدهم.
محمد سلماني بهش سلام ميكند. بعد رو ميكند به من و ميگويد
- يه جون هرچي مرده تو عمرم آقاتر از عليخان نديدم... يه پارچه مرده... آقاس ... هميشه نوكرشم ...
علي شيطان مينشيند جائي كه از تو آينه بتوانيم همديگر را ببينيم. ساعت، درست بالاي سرش است. حالا، دو ونيم است.
- چطوري مش ممد؟
محمد سلماني لبخند ميزند و جواب ميدهد
- از دولتي سرشما
بعد ادامه ميدهد
- عليخان ترش ميل دارين بگم براتون بيارن؟
علي شيطان بيتفاوت ميگويد
- فرق نميكنه
محمد سلماني، شانه و قيچي را ميگذارد روميز وسرش را از لاي لنگههاي در بيرون ميبرد و شاگرد قهوهچي قهوهخانة "مهتابي" را صدا ميكند.
علي شيطان حرف ميزند
- پنج – شش روزي هس كه پيدات نيس
كسي به محمد سلماني جواب نميدهد. از دكان ميرود بيرون. علي شيطان باز ميگويد
- نگفتي
تكيه ميدهم به پشتي صندلي و ميگويم
- چرا، ... هستم...
حرف كه ميزند، لبخند از لبش نميبرد. ميداند كه تو چنگش هستم و راه پس و پيش ندارم
- من كه اين چند روزه نديدهمت
- يه وخ پيش مياد
نيشدار ميگويد
- يه وختم خود آدم دلش ميخواد كه پيش بياد... آره؟
محمد سلماني ميآيد. خودش از قهوهخانه يك استكان چاي آورده است.ميدهدش به علي شيطان. قيچي و شانه را برميدارد و به سرم ور ميرود. علي شيطان ميگويد
- مش محمد، سرشو خوب اصلاح كن، پسر نازنينيه
دندانهاي زرد محمد سلماني بيرون ميافتد
- نوكرتم عليخان
علي شيطان چاي را هم ميزند، قطره قطره از لب استكان ميمكد و بريده بريده حرف ميزند
- ميدوني مش ممد ... گاهي ... آدم ... به زرنگي ... بعضيا ... حسوديش ميشه ...
دلم از جا كنده ميشود. محمد سلماني دنبال حرف را ميگيرد
- ... راس ميگي عليخان ... من به زرنگي اين قاچاقچيا حسرت ميخورم، نميدوني كه پريروز چه شاهكاري زدن ... اين جواد، با اين خدابخش ...
علي شيطان حرف محمد سلماني را ميبرد
- يا مثلاً ... عندليب...
چشمان محمد سلماني گرد ميشود
- عندليب ديگه كيه؟
علي شيطان ادامه ميدهد
- ... چقد بايد زرنگ باشه كه از تو شهرباني، ازميون صدتا مأمور، فرار كنه...
محمد سلماني سردرگم شده است. همه چيز دستگيرم شده است. علي شيطان، زير و بم تمام قضيه را ميداند. ميدانم كه قصد كرده است با حرف زدن دستم بيندازد و ميدانم كه امروز به سادگي رهام نميكند. يكهو تمام جانم به غم مينشيند.
نگاه ناباور محمد سلماني به دهان علي شيطان دوخته شده است. علي شيطان، آرام و خونسرد حرف ميزند. لبخند از لبش نميبرد
- اونم روز روشن ... ميدوني مش ممد، آدم بايد خيلي زرنگ باشه
جز اينكه نگاهش كنم و لبخند بزنم چارهاي ندارم. محمد سلماني طاقت سر در گمي ندارد. به حرفهاي علي شيطان بياعتنا ميشود و رو ميكند به من
- گفتي سبيلتو نتراشم
- آره ... نتراشش
علي شيطان حرف ميزند. انگار با خودش است
- برا تغيير قيافه بد نيس. آدم هميشه نميتونه يه قيافه داشته باشه. خسته ميشه...
محمد سلماني صورتم را صابون ميزند و بنا ميكند به تيز كردن تيغ. به ساعت سه، شش دقيقه مانده است. تا ايستگاه اتوبوسهاي نفت، همهاش پانزده دقيقه راه است. اگر با تاكسي بروم، پنج دقيقه. ولي رها شدن از چنگ علي شيطان، حساب شاهي و صنار نيست. امروز قصد كرده است كه تلافي همة بدقلقيهايم را درآورد.
محمد سلماني به گونههايم اودكلن ميزند. با مداد سبيلم را سياه ميكند و آينهرا ميگيرد پشت سرم
- خيلي ممنون
پيشبند را از گردم باز ميكند. بهش ميگويم
- مش ممد، بيزحمت واكسيرو صدا كن كفشمو بياره
واكسي كفش را ميآورد. از رو صندلي بلند ميشوم. محمد سلماني به علي شيطان تعارف ميكند
- نه ... من اصلاح نميكنم
باز تعارف ميكند
- بفرماين سرتونو شونه كنم
مينشينم جاي علي شيطان. علي شيطان مينشيند جاي من. خم ميشوم كه كفشم را بپام كنم. پايم تاول زده است. محمد سلماني بنا ميكند به شانه كردن سر علي شيطان. بلند ميشوم كه از دكان بزنم بيرون. صداي علي شيطان است
- يه دقه صب كن كارت دارم
لبخند، اصلاً از لبش نميبرد . مينشينم. پشت نيمتنة علي شيطان بالا جسته است. دو دقيقه به ساعت سه مانده است. دلم مثل دل گنجشك رميده ميزند.
محمد سلماني، با قيچي، موي سوراخهاي دماغ علي شيطان را هم ميچيند. ابروهايش را هم شانه ميكند. علي شيطان از جايش تكان نميخورد. رو صندلي نيم چرخي ميزند و به چشمهام، چشم ميدوزد
- خب؟
و چنان ميگويد كه دستگيرم ميشود هيچ تمهيدي به درد نميخورد. دلم ميخواهد با مشت بزنم و همة دندانهايش را تو دهان گشادش بريزم. آن قدر كه از لبخندهاي بيجايش لجم ميگيرد، از بداقبالي امروز، دلم نميسوزد. چند لحظه – بي اينكه حرفي بزند – نگاهم ميكند. بعد، رو ميكند به محمد سلماني
- ميتوني چن دقيقه بيرون باشي؟
محمد سلماني ميگويد
- بله ... چشم
و از دكان ميرود بيرون و در دكان را ميبندد. علي شيطان، اول سرفه ميكند و بعد – بياينكه لبخند از لبش ببرد – بنا ميكند به حرف زدن
- خب داداش ...
رو كلمات تكيه ميكند. شمرده حرف ميزند
- نه تورو معطل ميكنم و نه خودمو. همه چيرو، رك و پوس كنده بهت ميگم... ولي به شرط اينكه عاقل باشي و عاقلانه جواب بدي...
حالا، لبخند از لبش رفته است. نگاهم را ميدانم به چشمان سبزش كه ثابت است و بيحركت.
آرام ادامه ميدهد
- ... من اينو ميدونم كه تو، پنج روز پيش از تو شهرباني فرار كردي. البته از زرنگي تو خوشم مياد، ولي دلم ميخواد كه را من زرنگي نكني.
منتظر ميماند كه چيزي بگويم. صلاح ميدانم كه اصلاً حرف نزنم. باز ميگويد
- اينو هم ميدونم كه ميخواسي يه چمدون روزنومه و اعلاميه ببري بندر ولي گير افتادي. پاسبان مراقب كه از دستش فرار كردي الان باز داشته. زن و بچههاش نه خواب دارن نه خوراك. نشونياتو هم به دهتا مأمور بيشتر دادن كه پيدات كنن. ولي خودت ميدوني كه هيچكدومشون مثه من ترو نميشناسه... ميدوني؟. اصلاً از همون لحظة اول كه شنيدم يه پيرهن بيچازيي آبي و قرمز و يه شلوار كتون آبي تنش بوده، يقين كردم كه خودت هستي. حالا عين آب خوردن ميتونم ببرمت شهرباني.
حرفش تمام ميشود. دست ميكند و از زير نيمتنه، يك دستبند بيرون ميآورد. وقتي دارد دستبند بيرون ميآورد، جلو نيمتنهاش بالا ميرود و دستة قهوهاي رنگ هفت تيرش پيدا ميشود. به گمانم عمد دارد كه اسلحهاش را نشان دهد. نگاهم از دستة اسلحه ميلغزد رو صفحة ساعت. تا سه و نيم، بيست و چهار دقيقه مانده است. دسبند را ميگذارد سرجايش و دامن نيمتنهاش را صاف ميكند. بدجوري غافلگير شدهام. اگر قرار نبود سيه چشم را ببينم فرصت بيشتري داشتم كه چنگش دربروم. علي شيطان دارد نگاهم ميكند. در چشمان سبزش و در لبخندش نشان پيروزي هست. احساس ميكنم كه به صندلي ميخكوب شدهام. انگار نميتوانم از جايم تكان بخورم. صداي علي شيطان است.
- خب ... چي ميگي؟
اگر كفشم را پايم نكرده بودم بهتر بود. اميد فرار بود. با اين كفش، حتي ده قدم هم نميتوانم بدوم. كاش كفش كتاني را پايم كرده بودم
- يه چيزي بگو
بياختيار لبخند ميزنم
- اشتباه ميكني
- يعني چي؟
- يعني اينكه من نبودم
به عينه ميبينم كه وا ميرود. انتظار داشت كه همه چيز را قبول كنم. حرف زدنش طوري بود كه انگار پيشاپيش، همه چيز را قبول كرده بودم. يكهو وا ميرود و يكهو صدايش پست ميشود
- گفتي كه... اشتباه ميكنم؟
چشمهايش ريز ميشود. سرتكان ميدهم. محمد سلماني با سرانگشت به شيشه در ميزند. نگاهش ميكنيم. همراه يك مشتري، پشت در دكان ايستاده است. با دست و چشم، به علي شيطان اشاره ميكند كه مشتري دارد. علي شيطان حالياش ميكند كه حالا صبر كند. محمد سلماني دمغ ميشود. علي شيطان رو ميكند به من
- يعني ميخواي بگي كه تو نبودي از شهرباني فرار كردي
- نه!
- بسيار خوب... امتحان ميكنيم
از رو صندلي بلند ميشود.
ميگويم
- امتحان؟
خيلي بيتفاوت ميگويد
- بله، امتحان... با هم ميريم شهرباني. همة مأموريتي كه سر سه راه بندر بازداشتت كردن حي و حاضرن ... مأمور مراقبتم هس...
دستش ميرود زير نيمتنه
- پاشو
از جايم تكان نميخورم
- گفتم پاشو
يكهو خون بصورتم ميجهد. به ساعت نگاه ميكنم. ده دقيقه از سه گذشته است. صدايم رگدار شده است. خشكي گلو، راه برحرف زدنم ميبندد. خشك خشك شده است
- اصلاً تو از من چي ميخواي؟
- هيچ
و مچ دستم را ميگيرد. ميخواهد به دستم دسبند بزند. مقاومت ميكنم
- چرا بايد همرات بيام شهرباني؟
- براي اينكه فراري هسي و منهم مأمور دستگيري تو هسم
نميتوانم مچم را از چنگش بيرون بياورم. بي اينكه به همديگر نگاه كنيم و يا حرف بزنيم باهم كلنجار ميرويم. حلقة آهني دستبند به مچم مينشيند
- پاشو معطل نكن
حالا، به جاي لبخند، لرزه برلبانش نشسته است. سبيل زردش كه به قاعدة يك باقلاي درشت شامي است، آهسته تكان ميخورد. ميخواهد از رو صندلي بلندم كند. انگار چسبيدهام به صندلي. تو دلم غوغا بپا شده است. بعد از اينهمه حسرت كشيدن، حالا كه قرار است سيه چشم را ببينم به چنگ شيطان افتادهام. مچ دستم تو دسنبند است. فكر ميكنم كه يكهو از جا بپرم و اسلحهاش را از پر كمرش بكشم و همانطور كه رحيم خركچي با سرچپق به شقيقة رضوان كوفت، با قنداق هفت تير بكوبم به شقيقهاش و فلنگ را ببندم و ... هرچه بادا باد.
حرف زدن علي شيطان تحم آميز شده است
- گفتم بيخود معطل نكن
محمد سلماني پشت در دكان پابپا ميشود. مچ دست مشتري را تو دست گرفته است كه نرود. مشتري دراز است و ديلاغ و چپيه به سر دارد و مثل برده تو دكان را نگاه ميكند. اوقات محمد سلماني تلخ شده است. با كف دست به شيشه ميكوبد. ميدانم كه بيشتر دلش ميخواهد بداند كه بين من و علي شيطان چه ميگذرد. علي شيطان به محمد سلماني محل نميگذارد. تمام فكر و ذكرش اينست كه روصندلي بلندم كند و راه بيفتد. بايد فكري بكنم. وقت دارد ميگذرد. سرم را مياندازم پائين و با لحني كه نشان از تسليم دارد ميگويم
- فرض كنيم با شما اومدم شهرباني و معلوم شد خودم بودم كه فرار كردم... اونوخ چي گير تو مياد؟
حرف زدن علي شيطان اصلاً دوستانه نيست. حتي يك رگة كمرنگ هم از حرف زدن گذشتهها درصدايش نيست
- لزومي نداره چيزي گير من بياد. من مأمورم و وظيفهم رو انجام ميدم
هنوز سرم پائين است. دارم به پنجة كفشم نگاه ميكنم. براي ديدار امروز چه دنداني روجگر گذاشتم تا پول اين كفش را دادم. بي هيچ مقاومتي مچم را كه تو دستبند است در اختيارش ميگذارم و ميگويم
- اگه به ميل شما رفتار كنم چي؟
نرم ميشود. دسبند را باز ميكند. ميرود عقب و مينشيند رو صندلي. نگاهش ميكنم. همان لبخند محيل به لبش نشسته است
- انگار خيال عاقل شدن داري؟
آهسته ميگويم
- آخه شما راه پس و پيش آدمو ميبندي
احساس ميكنم كه چارچنگولي تو دستش اسيرم. بايد فكري بكنم
- پس حاضري؟
نميدانم براي چه كاري بايد حاضر باشم. به ساعت نگاه ميكنم. اگر پياده راه بيفتم درست سروقت ميرسم
- چيكار بايد بكنم؟
بي اين كه حرف را دندان بزند ميگويد
- با من همكاري كن
- همكاري؟
- منم بهت كمك ميكنم. هركاري از دستم برآد
حسابي به تقلا افتادهام كه براي گفتن حرفي پيدا كنم. هرچه بگويم مشتم باز ميشود. از آن بخو بريدههائي است كه زير بار حرف بيربط هم نميرود. دير شدن وقت دارد كلافهام ميكند. دلم را ميزنم به دريا و حرفم را ميگويم
- ببين، من امروز اصلاً فرصت نشستن و چونه زدن ندارم. بايد برم به كارم برسم
- جلسه داري؟
با تعجب ميگويم
- جلسه؟
- خب پس چي؟
حرف را برميگردانم
- يه قرار بذاريم برا بعد كه با خيال راحت بنشينيم و حرف بزنيم
قيافه نشان ميدهد كه دارد فكر ميكند. چند لحظه سكوت است. محمد سلماني مچ دست مشتري را رها نكرده است. مشتري دارد عصباني ميشود. محمد سلماني با كف دست ميكوبد به شيشه در. علي شيطان محلش نميگذارد. ششدانگ حواسش جمع من است. بايد يك جوري از چنگش رها شوم. علي شيطان ميپرسد
- اگه به جاي من بودي قبول ميكردي؟
قيافه حق به جانب ميگيرم
- اگه بهتون و به حرفتون اعتماد داشتم، آره
سيخ تو چشمهام نگاه ميكند و ميپرسد
- بايد به حرفت اعتماد داشته باشم
شانههايم را بالا مياندازم
- نميدونم
لبها را روهم فشار ميدهد و سكوت ميكند. انگار دارد فكر ميكند. نگاهش را به زمين دوخته است. به ساعت نگاه ميكنم. اگر نجنبم دير ميشود. آخرين حرفم را ميزنم. خيلي آرام و بااطمينان
- من امروز، اصلاً اهل حرف زدن نيستم... حتي حاضرم باتون بيام شهرباني ولي حرف نزنم...
نگاهش را از زمين ميگيرد. انگار حرفم دارد اثرميكند. ادامه ميدهم
- ... اما اگه بذارين برم، دفة ديگه ...
و جهت حرفم را تغيير ميدهم. حتي صدايم را هم تغيير ميدهم
- ... به علاوه، مگه من كجا ميتونم برم؟... هميشه تو چنگت هستم. خيلي زرنگ باشم، ميتونم ده – دوازده روز از دستت فرار كنم... بعد چي؟...
موافقت ميكند. درچينهاي پيشانياش نوعي اطمينان هست
- خيلي خب
پرصدا نفس ميكشم.
ميپرسد
- وعدة ما چه وخت؟
شانههايم را بالا مياندازم
- برامن فرق نميكنه
ميگويد
- امشب
سرم را به چپ و راست تكان ميدهم
- نه!
از رو صندلي بلند ميشود
- پس كي؟
طاقت محمد سلماني سررفته است. مشتري دارد تقلا ميكند كه مچش را از تو پنجة محمد سلماني بيرون بياورد و برود. محمد سلماني بياعتنا به علي شيطان در را هل ميدهد و بازش ميكند و غرغر كنان ميآيد تو.
ميگويم
- صبح جمعه
محمد سلماني نگاهم ميكند و بعد مشتري را جلو ميكشد و ميشناندش روصندلي و پيشبند را به گردنش مياندازد.
علي شيطان قبول ميكند. همراه همديگر از دكان سلماني بيرون ميزنيم. ساعت و جاي ملاقات را تعيين ميكنيم
- پشت باغ "ريچي" كنار كارون، ساعت ده صبح.
تاكسي پيدا نميكنم. چند دقيقه دير شده است اتوبوس ميخواهد حركت كند. نگاه سيه چشم سرگردان است. وقت
فصل سوم-4
از حاشية خيابان ميروم به طرف گاراژ. راه زيادي نيست. حلقم خشك است. جلو گاراژ، آبيخ ميخورم. بعد بليت ميگيرم. بعد، چمدان را ميگذارم تو صندوق عقب اتوموبيل و مينشينم رونيمكت. دفتر گاراژ تا مسافر سواري تكميل شود.
جلو گاراژ شلوغ است. صداي بستني فروش، شربتفروش، باقلافروش، آبيخ فروش و دلال گاراژ قاطي هم است
- بندر دونفر... بدو بندر
- نوبر بهاره بستني، هل و گلابه بستني
- جيگرتو حال مياره آبيخ
- باقلا بخور كشتيبگير، خوردي زمين از نوبگير
رويك اتوبوس لكنته دارند بارها را طناب پيچ ميكنند. دلال گاراژ يك بند عرق ميريزد، پولها را ميشمارد، سرتكان ميدهد و دوباره فرياد ميكشد
- بدو، بدو، بندر...
چند زن عرب جلو گاراژ پهن شدهاند و چاي دم كردهاند. بيني وارههاي بزرگ به پرههاي دماغشان سنگيني ميكند. احتمالاً ناهارشان را هم بخورند و اتوبوس حركت نكند.
آفتاب كشيده است روسنگفرش. آخرين مسافر سواري ميآيد. سوار ميشويم. ماشين حركت ميكند. بنا ميكنم به خواندن آيهالكرسي. زير زبانم ميخوانم و بياينكه كسي ملتفت شود، به خودم و به ماشين فوت ميكنم. حس ميكنم كه رنگم پريده است. گلويم، عين كبريت، خشك شده است.
درازاي خيابان پهلوي را پشت سر ميگذاريم. ز قلكه رد ميشوم. تا پاسگاه سه راه بندر چيزي نمانده است. اگر از اين پاسگاه بگذرم، تمام است. پاسگاه بندر، سرسري تو ماشين را نگاه ميكنند و چوب را از روجاده برميدارند.
ماشين توقف ميكند.
يك ژاندارم بلندقامت هست و يك نظامي پهن و يك پاسبان لاغر و يك شخصي كوتاه و چاق و سرخ
- در صندوق عقبو واكن
راننده پياده ميشود. پوست راننده تيره است. صورتش استخواني است. موي سرش خاكستري ميزند. بايد پنجاه سالي داشته باشد.
راننده، در صندوق عقب را باز ميكند. دلم از جا كنده ميشود. حالا، آيهالكرسي هم تسكينم نميدهد. دلم ميخواهد چمدان را رها كنم و پا بگذارم به دو
- لطفاً بيائين پائين
همه پياده ميشويم. پيش رويم پنج رشته لولة نفت است كه از "نفتون" ميآيد و به بندر ميرود. پشت لولهها، تالاب بزرگي است كه تا پائين شهر كشيده شده است. خانهها از پشت تالاب شروع ميشود.
مرد چاق نگاهم ميكند. يكهو رنگم ميپرد، دلم ميخواهد از رو لولههاي نفت جست بزنم، برانم به تالاب و تا بخواهند بجنبند،از تالاب بيرون زدهام و تو شهر گم و گور شدهام.
مرد چاق ميپرسد
- چمدون تو كدومه؟
آب دهانم را قورت ميدهم
- من چمدون ندارم
چند نفر دور و برمان جمع شدهاند. نگاهم ميافتد به بيدار كه جلو قهوهخانه نزديك پاسگاه ايستاده است. دورتر، قهوهخانةامانآقاست كه درست سر سه راه بندر است.
مرد چاق ميپرسد
- چرا رنگت پريده؟
صدايم خشدار است
- رنگ من؟
نگاهم به قهوهخانه امانآقاست. دلم ميخواهد كه تو قهوهخانة امانآقا نشسته باشم و به حرفهاي جان محمد گوش بدهم. به حرفهاي عنكبوت
- يه وخ چشماتو واز ميكني و ميبيني كه كار از كار گذشته
صداي پاسبان را ميشنوم
- اين چمدون از كيه؟
صداي عنكبوت را ميشنوم
- خودتو، تو دردسر انداختي ها
رانند به چمدان نگاه ميكند. كسي جواب نميدهد. صداي پاسبان بلندتر ميشود
- پرسيدم اين چمدون مال كيه؟
راننده ميآيد به طرفم
- انگار اين چمدون از تو بود؟
جلو ميروم. به چمدان نگاه ميكنم و سر تكان ميدهم
- نه!... من اصلاً چمدون نداشتم
چشمان راننده گشاد ميشود. صدايش در ميآيد
- نداشتي؟ ... خودت ازت گرفتم و گذاشتم تو صندوق عقب
بعد، رو ميكند به پاسبان
- ميبيني سركار؟
و رو ميكند به ژاندارم
- چمدون مال خودشه، داره حاشا ميكنه
به بيدار نگاه ميكنم. انگار دلم قرص شده است. قدم اول را برداشتهام. خوب حاشا زدهام و نبايد كوتاه بيايم. به راننده ميگويم
- بيربط نگو مرد حسابي ... من چمدونم كجا بود؟
مرد نظامي، چمدان را صندوق عقب ماشين ميآورد پائين و ميگذاردش رو زمين. پاسبان نگاهم ميكند
- مال خودته، آره؟
محكم ميگويم
- نه!
مرد چاق جلوتر ميآيد و راست تو چشمهام نگاه ميكند
- حاشا زدن فايده نداره. همون اول معلوم بودكه تو كفشت ريگ هس...
- بي خود به من تهمت نزن كه...
ناگهان راننده با فرياد حرفم را ميبرد
- پس منئي چمدونو از خونة عمهم آوردهام؟
خونسرد ميگويم
- نميدونم، خودت بهتر ميدوني
پاسبان خم ميشود و با چاقو، روية چمدان را پاره ميكند. دستههاي روزنامه و دستههاي اعلاميه پيدا ميشود.
ژاندارم سوت ميكشد. مرد نظامي سرتكان ميدهد. مرد چاق ميگويد
- پس بگو چرا حاشا ميزني؟
پاسبان مچ دستم را ميگيرد و هلم ميدهد تو پاسگاه. مرد چاق، چمدان را ميآورد تو پاسگاه و ميگذاردش روميز.
بنا ميكنم داد و فرياد كردن. حتي تره هم برايم خرد نميكنند. پاسبان مينشيند پشت ميز. لاي سه برگ كاغذ سفيد، كاربن ميگذارد و شروع ميكند به نوشتن صورت جلسه. چهار خط كه مينويسد، نگاهش را از كاغذ ميگيرد و ميپرسد
- اسمت چيه؟
كسي جوابش نميدهد
- با تو بودم
- اسم من؟
پاسبان براق ميشود
- نخير اسم عمة من
زير لب ميگويم
- عندليب
تعجب ميكند
- عندليب ديگه چيه؟
- اسم منه
به گاراژ هم گفته بودم "عندليب". تو بليت هم "عندليب" نوشته شده بود. پاسبان رو ميكند به راننده
- صورت اسامي مسافرا كو؟
راننده صورت اسامي را ميدهد به پاسبان
- عندليبم شد اسم؟
صورت اسامي را برميگرداند به راننده و بنا ميكند به نوشتن. تمام كه ميشود قلم را ميدهد به راننده
- امضاء كن
- سواد ندارم سركار
- بيا انگشت بزن
راننده انگشت ميزند.
حالا، پاسبان امضاءكرده است. مرد نظامي و مرد چاق سرخرو هم امضا كردهاند.
پاسبان، قلم را به طرف من دراز ميكند
- بگير امضاء كن
- چيرو امضا كنم؟
- صورت جلسهرو
خيلي خونسرد عقب ميكشم و مينشينم رونيمكت و ميگويم
- من اصلاً سواد ندارم
چند لحظه خيره نگاهم ميكند بعد خفه و عصباني ميگويد
- برات ميخونمش
و بنا ميكند به خواندن صورت جلسه.
از شيشة پنجرة پاسگاه، بيرون را نگاه ميكنم. آفتاب تند، رو جاده تابيده است. جادة نفتي سياهي ميزند و پر حوصله تا دامنة افق پيش ميرود. صداي پاسبان به گوشم مينشيند
- خب، حالا بگير امضا كن
- گفتم كه سواد ندارم
دندانها را روهم ميفشارد و ميگويد
- انگشت بزن
آرام ميگويم
- مگه خلم؟
صداي پاسبان كلفت ميشود
- گفتم امضا كن و الا برات خيلي بد ميشه
باز به يادش ميآورم كه سواد ندارم. از تو گلو ميغرد
- خيلي خب، خيلي خب... انگشت بزن
سرم را به چپ و راست تكان ميدهم
- چمدون مال من نيس
پاسبان از پشت ميز بلند ميشود. مردم را از در پاسگاه ميراند. بعد، زير صورت جلسه مينويسد كه از امضا كردن خودداري كردهام و همه امضا ميكنند و راننده انگشت ميزند و مينشيند پشت فرمان و اتوموبيل از جا كنده ميشود.
چيزي به ظهر نمانده است كه همراه يك پاسبان به شهرباني ميرسم. توشهرباني بفهمي نفهمي شلوغ است. پاسبان چمدان را ميگذارد تو ايوان. ايوان خنك است. تمام تنم خيس عرق شده است. حالا، انگار ترسم ريخته است. انگار زدهام به سيم آخر. هرچه باداباد. نگاهم به نردههاي راهرو طبقة دوم است. مردي از اتاق بيرون ميزند. چند پرونده زير بغل دارد. خوب نگاه ميكنم. غلامعلي خان است. كمي چاق شده است. سفيدي شقيقههاش هم بيشتر شده است. غلامعليخان ميايستد و تو حياط را نگاه ميكند. خودم را ميكشم پشت مرد كوتاه قدي كه دارد غر ميزند
- حالا من برم از كجا ضامن بيارم برا برادرم
غلامعليخان ميرود ته راهرو. پاسبان ايستاده است روبرويم. پرونده زير بغلش است. صورت جلسه تو پرونده است. پاسبان نگاهم ميكند. انگار ميخواهد برود تو اتاق اما مردد است. زوركي لبخند ميزند و ميگويد
- اما خودمونيمها... زرنگي كردي زيرصورت جلسهرو امضا نكردي
چرا ين را ميگويد؟... بيتفاوت جوابش ميدهم
- ولي حالا كه اومدم شهرباني، همه چيزو ميگم
و مينشينم رو چمدان.
پاسبان نگاهم ميكند. انگار باور كرده است كه همه چيز را خواهم گفت. سرم را مياندازم پائين و قيافة حق به جانب ميگيرم. باز غلامعليخان پيدا ميشود. اگر ببيندم حساب پاك است. مرد كوتاه قامت هنوز غر ميزند. پاسبان ميگويد كه از جايم تكان نخورم. بهش ميگويم
- كاش حال تكون خوردن داشتم
پاسبان ميرود تو اتاق. مرد كوتاه قد ميرود ته ايوان. يكهو دلم را ميزنم به دريا. هنوز در اتاق، پشت سر پاسبان، خوب جفت نشده است كه ميجنبم. از لابلاي چند نفر كه تو ايوان ايستادهاند ميگذرم. حياط شهرباني پرآفتاب است. از كنار حوض رد ميشوم. ميرسم به دالان شهرباني. شروع ميكنم با خودم به غر زدن
- ... حالا من از كجا برم برادرم ضامن بيارم
پاسبان كشيك وا رفته است. گرما كلافهاش كرده است. غر ميزنم و از جلوش رد ميشوم. وارفته ميگويد
- كجا پسر؟
با اطمينان ميگويم
- دنبال ضامن برا برادرم، مگه نشنيدي او سركارچي گفت؟
از در شهرباني ميزنم بيرون. ميپيچم پشت رديف درختان كوتاه و په ميموزا. ميرسم به خيابان. كاميون لكنتهاي دارد ميگذرد. ميدوم و پشت كاميون آويزان ميشوم و تنهام را ميكشم بالا و آهسته سرازير ميشوم تو كاميون و مينشينم. قلبم دارد ميزند. صداش را تو شقيقههام ميشنوم. از چهارستون بدنم عرق ميريزد. كاميون از چند خيابان ميگذرد و از كنار خاكريز راهآهن ميراند به طرف جادة معدن نمك. بايد پياده شوم. از نرده پشت كاميون خودم را بالا ميكشم، جست ميزنم رو نرده و به طرف بيرون آويزان ميشوم. پنجة پاهايم را ميگذارم رو زمين، كمي همراه كاميون ميدوم و بعد رهايش ميكنم. آفتاب داغ داغ است. شلنگ مياندازم و خودم را ميرسانم به ساية ديوار. تا خانه خيلي راه است. ميزنم به كوچه پس كوچهها. به خانه كه ميرسم مادرم بهت زده بغلم ميكند و پي در پي سرو صورتم را ميبوسد. بغض گلويم را ميگيرد. اگر جلو خودم را نگيرم ميزنم زير گريه
- چي شده مادر؟ ... چرا همچين ميكني؟
بازوهايم را ميگيرد و دور نگهم ميدارد كه بتواند سراپايم را خوب ببيند. با صدايي كه لرزه دارد ميگويد
- اومدن كتابارو بردن
- كتابارو بردن؟
سرتكان ميدهد
- گفتن كه ترو گرفتن
با پنجه، شانههايم را ميفشارد
- درسته مادر... ولي فرار كردم، از تو شهرباني
رهام ميكند و نگاهش را به نگاهم ميدوزد
- فرار كردي؟...
*
*
مينشينم رو چارپايه. چانهام را ميگيرم تو دو كف دست. مادرم سفره را پهن ميكند كه ناهار بخوريم. انگار با خودش حرف ميزند
- وختي اومدن گفتن ترو گرفتن، جون ازدس و پام بريد. زانوام سست شد، ديگه طاقت وايسادن نداشتم، نشستم رو زمين...
- ... مادر اين كارا عاقبت نداره. به جووني خودت رحم كن، به من و بابات رحم كن...
ميآيد و روبرويم ميايستد
- ... تو جووني مادر ... تو از حالا ميباس به فكر زندگي باشي
و من تو اين فكرم كه چطور شفق را خبركنم.
جميله مينشيند پاي سفره. بهش ميگويم
- جميله، ميتوني تا خيابون پهلوي بري؟
از كنار سفره بلند ميشود
- آره داداش خالد، ميتونم برم
هنوز نه سالش تمام نشده است. مادرم ميپرسد كه جميله برود خيابان پهلوي چه كند؟ و بعد ميگويد
- نميتونه بره... بچه، صلوه ظهر كجا بره؟
توهم ميروم. لبهايم را رو هم فشار ميدهم. مادرم حرف ميزند
- حالا خيلي لازمه كه بره؟
نگاهش ميكنم. انگار ميخواهد بگويد با همة دردسرهايي كه درست ميكني باز هم دوستت دارم
- آره. خيلي لازمه. بايد شفق بدونه فرار كردم كه بيخود كسي نره دنبالم شهرباني
مادرم ميرود به طرف كومة رختخوابها و چادرش را برميدارد
- دكونش كجاس؟
بهش نشاني ميدهم. چادرش را سر ميكند. صداي اذان ظهر از تو گلدستة مسجد بازار عبدالحميد بلند ميشود. مادرم از خانه ميرود بيرون. جميله مينشيند كنار سفره و من ميروم تو خودم. صدجور خيال به سرم ميزند.
هنوز رو چارپايه نشستهام كه شفق، همراه مادرم ميآيد. به لبانش لبخند نشسته است. اصلاً باورش نميشود كه خودم هستم
- تا تو شهرباني خبر تو دارم
- بقيهش رو هم من ميگم
و برايش ميگويم كه چطور فرار كردهام. قهقهه را سر ميدهد
- آفرين... آفرين...
احساس غرور ميكنم. مينشينيم تو اتاق پدرم. پردة ميان دو اتاق را مياندازيم و با هم ناهار ميخوريم
- چن روزي بايد كمتر آفتابي بشي
- ميدونم
- بخصوص بايد از علي شيطون احتياط كني
فكر ميكنم كه اصلاً يك هفتهاي بمانم تو خانه. سبيل بگذارم، موي سرم را هم بگذارم بلند شود و فقط شبها از خانه بروم بيرون.
شفق ميرود. يكهو غم عالم به دلم مينشيند. هواي بيرون ميكنم. هواي كوچهها و پس كوچهها و خيابانها را. آدم اگر مجبور باشد كه خانهنشين شود و حتي تا دم خانه نرود، خيلي سخت ميگذرد. آن دفعه كه خانهنشين شدم قوزك پام در رفته بود. نميتوانستم بيرون بروم... ولي حالا؟... حالا چي؟... حالا كه چارستون بدنم سالم است؟... يكهو هواي ديدن سيه چشم تمام جانم را پر ميكند. ميخواهم خودم را سر گرم كنم. كتاب ندارم. وقتي كه گير افتادهام آمدهاند و تمام كتابها را بردهاند. بلند ميشوم و از رو رف، يك كتابهاي پدرم را برميدارم. «قصص الانبياء» است. اصلاً حوصله نميكنم كه بخوانم. پشت جلد قصص، چند يادداشت هست به خط پدرم. تاريخ ازدواجش با مادرم. تاريخ تولد من. تاريخ تولد جميله. تاريخ ختنه كردن من هم هست
- اون قمري سبزو نيگا كن
بالا نگاه ميكنم. يكهو احساس سوزش ميكنم و كار تمام است.
روز بعد، ميروم ساحل كارون. لنگ را از دور كمرم پس ميزنم و مينشينم تو ماسههاي داغ. زائدهه را و يك حلقه پياز، با نخ پرك به گردنم آويزان كردهاند. جيب پيراهن ململم پرا از شكرپنير است. مادرم كنار كارون نشسته و با چوب رختشويي رختها را ميكوبد كه چركشان درآيد. مرغان ماهيخوار سينه به آب ميكوبند و اوج ميگيرند. بچهها تو كارون قشقرق به پا كردهاند. آب به سرو صورت ماهيگران ميپاشند. با لنگ، ماهيهاي كوچك كنار كارون را كه از دو بند انگشت بزرگتر نيستند صيد ميكنند و زنده زنده قورت ميدهند كه شنا يادبگيرند. شرط ميبندند و ميروند زير آب و تا نفس دارند ميمانند. چندتائيشان جرأت ميكنند و تاوسط كارون پيش ميروند
- مميرو كوسه زد
- ميدونم ... پاي راستشو برده
انگار هيچ اتفاقي نيفتاده است. تابستان كه ميشود از اين خبرها فراوان است
- علي گدارو كوسه برد
- استخووناشم خوردن
كتاب قصص را ميگذارم زمين. دلم ميخواهد بلند شوم بروم جلو دكان مهدي بقالرو چارپايه بنشينم و مردم را نگاه كنم
- ... يه جوون كون پتي كه تو خرابههاي پائين شهر زندگي ميكنه...
اگر علي شيطان دنبالم بگردد؟... لابد وقتي فرار كردهام، تو شهرباني قشقرق به پا شده است. لابد پاسبان مراقبم را بازداشت كردهاند و بعد هم، لابدنشانيهايم را به مأمورين دادهاند... علي شيطان هم كه حسابي ميشناسدم، نه! ... تا تاريك نشود نبايد از تو خانه جم بخورم.
دراز ميكشم به اين اميد كه بخوابم ولي آنقدر فكر جور به جورتو مغزم قاطي شده است كه محال است خواب به چشمم بيايد. دلم ميخواهد كه بتوانم به سيه چشم فكر كنم تا شايد از جيزهاي ديگر رها شوم. صداي آب حوض را ميشنوم. لابد بانو است كه باز لخت شده و رفته تو حوض
- خالد يه دفه ديگه...
- نه بانو، نه!
- همهش يه دفه
- ديگه نمتونم بانو
عجيب اقبالي دارد. عرسياش شد عزا. آخوند آمد و بيسر و صدا عقدش كرد و رفت. عروسي مانده است براي اول پائيز. اگر اقبال بانو است كه لابد آن روز هم امانآقا آنقدر بلورخانم را كتك ميزند كه جان به جان آفرين تسليم كند... اما خودمانيمها، اين بلورخانم عجب جانسگي دارد. اصلاً «كرم» از خودش است. انگار از كتك خوردن لذت ميبرد. اگر گير بيفتم لابد كتك خوردن همنوش هست. برو برگرد ندارد. اما چه تفي تودهان پاسبان مراقبم خشك شده است وقتي از اتاق آمده است بيرون وديده است كه فلنگ را بستهام. اگر دستش بهم برسد قيمه قيمهام ميكند.
بلند ميشوم و از پنجره تو حياط را نگاه ميكنم. سايه افتاده است تو حياط و دارد پهن ميشود. تو اتاق دارم خفه ميشوم. اقلاً چارپايه را بگذارم بيرون بنشينم. اگر دلباز نباشد، دست كم از اتاق كه بزرگتر هست. به ديوارهاي اتاق نگاه ميكنم. يكهو وحشت برم ميدارد. آدم چطور ميتواند ماهها و سالها تو زندان سركند. تو يك چارديواري و لابد سنگي و دور تا دور پاسبان. اگر فرار نكرده بودم، حتماً تا حالا چپانده بودنم تو زندان. مادرم چه دردي ميكشيد، چه رنجي تحمل ميكرد. بيچاره رحيم خركچي
- ميبيني خالد؟... آخر عمري ميبيني؟
- لپت چي شده مش رحيم؟
- دندونم پسرم... دندونم
لپ رحيم خركچي شده است به قاعدة يك انار درشت آفت زده. سفت و بد رنگ
- خب به كاري بكن مش رحيم
درد ابراهيم نگفتني است
- ابرام به سر نميزني به بابات؟
- سر بزنم كه چي؟
- اقلاً دوتا پاكت سيگار براش ببر... پيرمرد خوشحال ميشه
حسني به ابراهيم التماس ميكند
- ابرام بريم بابارو ببينيم
ابراهيم تن در ميدهد
- خيلي خب... اينهمه مثه زن عجز و لابه نكن... روز جمعه ميريم.
سايه حياط گرم است. هنوز همسايهها از اتاقهاشان بيرون نزهاند. آفتاب كه از ديوار بكشد بالا، جلو اتاقهاشان را جارو ميكنند و جل و پلاسشان را مياندازند تو حياط و مينشينند.
با بادبزن حصيري خودم را باد ميزنم ولي باز گرم است. بلند ميشوم و بادبزن را با آب حوض خيس ميكنم و برميگردم و مينشينم رو چارپايه. آفتاب عجب روشن است. دارد از كنار حوض ميكشد به طرف ديوار. بلورخانم از اتاق ميآيد بيرون. تنگ يخ را ميگيرد زير شير آب
- خالد چرا اونجا نشسي؟
- تو اتاق حوصلهم سر رفت
ميآيد به طرفم
- مگه ظهر نخوابيدي؟
- نه
- تشنهت نيس؟
تنگ آب يخ را از دستش ميگيرم و سير ميخورم. شكمم باد ميكند. تنگ را از دستم ميگيرد. عرق از چارستون بدنم بنا ميكند به جوشيدن. چادر از رو سر بلورخانم لغزيده است و افتاده است رو دوشش
- امروز چه خبر بود؟
خودم را به نفهمي ميزنم
- از چي حرف ميزني؟
- از اونا كه اومدن كتابارو بردن
- خب اومدن كتابارو بردن، مگه كتاب بردن عيب داره؟
دلسوزانه حرف ميزند
- خالد، نكنه قاطي اينا بشي!
- قاطي كدوما؟
- همينا كه اومدن كتابارو بردن
آرام جوابش ميدهم
- خب كتابا مال خودشون بود اومدن بردنشون. اين كه چيز مهمي نيس
چشمهايش را ريز ميكند
- چيز مهمي نيس؟...
و ادامه ميدهد
- ... با اون عجله كه اومدن و اون زهره تركي كه مادرت شد، همه فهميديم كه خبرائي هس...
خودم را بياعتنا نشان ميدهم
- خيالت راحت باشه كه هيچ خبرائي نيس
لبخند ميزند
- انشاالله كه نباشه
و راه ميافتد ميگويد
- روز به روز بدتر ميشي
بلورخانم ميرود تو اتاق. تا تاريك شود يك سال مانده است. هيچ وقت اين همه دلم نميخواسته است كه از خانه بيرون بروم. انگار تو خانه سوزن به تنم ميكنند. وول ميخورم. جا به جا ميشوم. بلند ميشوم و ميروم تو اتاق. باز ميزنم بيرون. حالا، همسايهها، كمكم شروع كردهاند به آب و جارو كردن جلو اتاقها. جانم به لبم ميرسد تا هوا تاريك ميشود.
ا زخانه ميزنم بيرون. پر صدا نفس ميكشم. انگار صد سال است كه دكان شاطر حبيب را نديدهام. كج ميكنم تو خيابان حكومتي. يكهو ترس برم ميدارد. بخصوص كه بايد از علي شيطان احتياط كنم. حتي از سايه خودم رم ميكنم. تند و تند سرم ميگردد و اطراف را ميكاوم. يكهو ملتفت ميشوم كه دارم ميروم به طرف خانة سيه چشم.
چراغ خواربار فروشي روشن است. از پناه ديوار ميخزم تو بنبست. چراغ ته كوچه خاموش است. كوچه تاريك تاريك است. ميروم تا جلو خانه سيه چشم. در خانه بسته است. چيزي نميتوانم ببينم. دستم ميرود به كبة در، يكهو شقيقههام بنا ميكند به زدن، تمام تنم داغ ميشود. جرأت نميكنم در خانه را بزنم. دستم ميافتد پائين و راه ميافتم كه از كوچه بزنم بيرون. هنوز به خم بنبست نرسيدهام كه صداي باز شدن در ميشنوم. برميگردم و نگاه ميكنم. طرح مات قامت بهرام را تو تاريكي ميبينم. بنا ميكند به دويدن. ميايستم سر راهش. نزديك ميشود. بهش سلام ميكنم. جواب ميدهد. قدمهاش سست ميشود. نگاهم ميكند
- شما هستين؟
- حالتون چطوره؟
- خوبم
- كجا دارين ميرين؟
- ميرم يه بسته آدامس بخرم
همراهش راه ميافتم
- با هم بريم
از خواربار فروشي آدامس ميگيرد. جلو نميروم كه خواربار فروشي ببيندم و گرنه به اين زودي از دست پر چانگيهاش رها نميشوم
- به نطق رئيس دولت گوش دادي؟
و بنا ميكند به تفسير كردن نطق رئيس دولت و چه شكمي.
از بهرام جدا ميشوم. با شتاب ميرود به طرف ته كوچه. چند لحظه در پناه ديوار، تو دهانة تاريك كوچه ميايستم. بعد، راه ميافتم. دورتر از خواربار فروشي، تكيه ميدهم به پاية چوبي چراغ برق. دلم نميخواهد تو روشنايي باشم، اما انگار به دلم برات شده است كه سيه چشم ميآيد. فكر ميكنم كه بايد تو روشنائي باشم، تا اگر آمد بتواند ببيندم. زيرا چراغ پابه پا ميشوم. طاقت نميآورم. يكهو به ياد علي شيطان ميافتم. تكان ميخورم. خودم را از ميدان نور چراغ كنار ميكشم. ناگهان قامت زني تو دهانة تاريك كوچه بنبست شكل ميبندد. يقين ميكنم كه سيه چشم است. تند راه ميافتم. بهش نزديك ميشوم. خودش است. قدمهايم سست ميشود
- سلام
- سلام
- شما هستين؟
- بهرام بهتون گفت؟
چيزي نميگويد. ميگويم
- ازتوون ممنونم اومدين بيرون
لبخند ميزند
- همينجوري اومدم
ميدانم دروغ ميگويد. ميدانم كه بهرام بهش گفته است
- ميخوام شمارو ببينم
- چيكارم دارين؟
- ميخوام باهاتون حرف بزنم
- خب الان بگين
- نميشه ... حالا نميشه
- چرا؟
- آخه خيلي حرف دارم
راه ميافتد به طرف ته كوچه. همراهش كشيده ميشوم. داغ داغ شدهام. صداي قلبم را تو شقيقههام ميشنوم
- چي ميخواين بگين؟
عجولانه ميگويم
- ميخوام بهتون بگم كه چرا اون روز شنوني خونه، مونو نگفتم. ميخوام بگم كه چرا علي شيطان دس از سرم برنميداره...
ميدود تو حرفم
- علي شيطون؟
- آره... علي شيطان... هموني كه اون روز تو باغ ملي....
ميخندد و حرفم را ميبرد
- عجب اسمي
- اين اسمو بچهها روش گذاشتن
كمركش كوچه درنگ ميكند. پا به پا ميشود
- شما ديگه همراه من نياين
حرفهام تند و بريده و تودرهم ميشود
- ولي من بايد ببنمتون. من حالا فراري هستم. روزا نميتونم از خونه بيام بيرون... بايد خيلي چيزا بهتون بگم
تعجب ميكند. حرف زدنش آرام است. به آدم تسكين ميدهد
- شما از چي فراري هستين؟
- همينارو ميخوام بگم
يك لحظه سكوت ميكند. ميگويم
- ميخوام بگم كه ...
خوسرد ميآيد
- چرا به من؟
يكهو وا ميروم. چند لحظه گذرا سكوت ميكنم. از شور و التهاب ميافتم. احساس ميكنم كه رنگم پريده است. آهسته بنا ميكنم به حرف زدن. انگار بور شدهام. صدايم رگدار است. گلويم خشك است
- معذرت ميخوام كه مزاحمتون شدم
ميخواهم راه بيفتم
- صب كنيد
ميايستم
- شما مزاحم من نشدين
باز سرشار از شور ميشوم. جرأت پيدا ميكنم. مقطع ميگويم
- پس، ميتونم، شمارو ببينم؟
پس از يك لحظه سكوت آرام ميگويد
- خيلي خب
- كي؟
- روز سه شنبه
- چه وقت؟
- ساعت سه و نيم بعد ازظهر
- كجا؟
- ايستگاه اتوبوساي شركت نفت
ناگهان سرتا پا اشتياق ميشوم. ميخواهم پربكشم. بياينكه بدانم چه ميكنم دستش را ميگيرم و به لبهام نزديك ميكنم. لبهام آتش ميگيرد. ازش جدا ميشوم
- خداحافظ
- خداحافظ
*
*
تا ساعت سه ونيم، خيلي مانده است. قصد ميكنم كه اول بروم سلماني سرم را اصلاح كنم. بهش ميگويم كه ريشم را تيغ بيندازد.
هوا آنقدرها هم گرم نيست. بوي پائيز ميدهد. سيه چشم را كه ديدم و برگشتم ميدهم كفشم را قالب بزنند. بدجوري پايم را ميزند. حالا كه بعد از سالي و ماهي كفش خريدم، تنگ از آب درآمد. چطور شد كه دلم را ندادم. تو كفاشي كه كفش را پايم كردم، اندازه بود.
انگار آنطورها كه فكر ميكنم كسي دنبالم نميگردد. اين چار – پنج روزه كه آب از آب تكان نخورده است.
بلند ميشوم و لباس ميپوشم. مادرم ميپرسد كه كجا ميخواهم بروم. ميگويم
- زود برميگردم مادر
دلواپس ميشود
- نرو بيرون مادر
- خيلي طول نميشكه
از خانه ميزنم بيرون. همة حرفهائي را كه ميخواهم به سيه چشم بگويم تو ذهنم مرور ميكنم. بايد جرأت به خرج بدهم. هرطور كه شده اين دفعه بايد بهش بگويم كه دوستش دارم.
از كوچه پس كوچهها ميزنم و ميروم به طرف سلماني. اگر قرار نبود سيه چشم را ببينم هرگز اين كفش لعنتي را پايم نميكردم. باز كفش كتاني كه آدم هرجور دلش به خواهد شلنگ مياندازد.
پاشنة پايم عجب سوز ميزند. اگر تاول نزند خيلي كار است. تا دكان طوبي عرق فروش راهي نمانده است. از خانه كه زدم بيرون،كرمعلي چارچرخهاش را روبراه ميكرد كه با ديگ لوبيا براند تا دكان طوبي. سلماني يك كوچه بالاتر از دكان طوبي است. محمد سلماني، گاهي كه مشتري نداشته باشد ميآيد و سرپائي استكاني ميزند و برميگردد.
باد، اصلاً باد تابستاني نيست. هوا يكهو تغيير كرده است. بره برههاي ابر عقيم كف آسمان نشسته است. هوا بفهمي نفهمي گرم است. بوي خنكي ميدهد. بوي پائيز.
ايستگاه اتوبوسهاي شركت نفت؟... چرا ايستگاه اتوبوسها؟ ... شايد قصدش اين است كه برويم باشگاه نفت و يا قصدش اينست كه مثل مسافر اتوبوس تو صف بايستيم و حرف بزنيم.
ازكوچه ميزنم بيرون. دكان سلماني روبروست. بايد عرض خيابان سي متري را بگذرم. تا اينجا، همهاش از تو پيچ پيچ كوچهها آمدهام. پهناي خيابان را ميگذرم و ميچپم تو دكان سلماني
- يا حق خالد
محمد سلماني هميشه يك مشت چاخان تو چنته دارد. تا بنشيني زير دستش بنا ميكند به حرف زدن. از زيروبم همة مردم شهر خبر دارد. آنقدر ميرود تو كوك آدمها تا خوب ته وتوشان را درآورد كه كي هستند و كجايي هستند و چكار ميكنند و بعدها ميخواهند چكار كنند
- ... اينو ميبيني؟...
تيغ را رو سنگ ميكشد و حرف ميزند
- ... وختي اومد تو اين شهر، به قدرتي خدا، به شلوار وصلهدار پاش بود و يه چمدون خاليم دستش... حالا برو نيگاكن، پولش از پارو بالا ميره... خب ديگه كار خداس
بعد لبخند ميزند و ميپرسد
- مگه خواس خدا نيس هان؟... خواس خدا نيس؟
ميخندد و دندانهاي درشت و زردش بيرون ميافتد
... ميچپم تو دكان سلماني
- يا حق خالد
- يا حق
- كم پيدائي
- در خدمتم
تا بنشيم زير دستش بنا ميكند به حرف زدن و پرسيدن
- شنيدم كه خيال داري ديگه قهوهخونه نري... درسته؟
تو آينه خودم را نگاه ميكنم. انگار اين چند روزه گونههام تكيده شده است. زير چشمهام چال افتاده است.
محمد سلماني ميپرسد
- شنيدم كه قصد داري تو ريسندگي كار كني... درسته؟
از تو آينه نگاهش ميكنم. ردهاي آبله، صورتش را عين لانه زنبور كرده است
- نه!... همچين قصدي ندارم
- ولي من شنيدم
حرف را برميگردانم
- اصلاً كوتاه نكن... فقط كم و زيادشو صاف كن... بعدم يه تيغ بنداز به صورتم...
شانه و قيچي كار ميافتد. توآينه، ديوار پشت سرم را ميبينم. بالاي دستشوئي يك رف هست. تو رف، يك ساعت شماطهدار هست. شش دقيقه از ساعت دو گذشته است. حرفم را ادامه ميدهم
- ... ببين مش ممد... به سبيلام اصلاً دس نزن... با مدادم يه كم سياشون كن
به سرم ور ميرود و حرف ميزند
- فهميدي پريروز چطور شد؟
- نه
- جواد محشر كرد
و از قاچاقچيها حرف ميزند كه مأمورين، اتوموبيلشان را تعقيب كردهاند و قاچاقچيها، پركاز تو خيابان سيمتري راندهاند و همدستانشان، نيمكتهاي قهوهخانه را پرت كردهاند جلو اتومبيل مأمورين و اتوموبيل قاچاقچيها در رفته و ... چنان سر شوق آمده و چنان با آب و تاب حرف ميزند كه انگار خودش يك پا قاچاقچي است
- مش محمد يه كم صب كن
دست نگه ميدارد.
خم ميشوم و كفش را از پايم بيرون ميآورم. پاشنة پايم سوز ميزند
- بيزحمت اون واكسيرو صدا كن
لاي در را باز ميكند و واكسي را صدا ميكند. تو دكان، هوا دم دارد. پنكة سقفي لقلق ميكند. واكسي ميآيد. كفشم را بهش ميدهم
- ببين برادر، يه قالب بنداز تو اين كفش تا كارم تموم شه. حسابي بكوبش. پاشنة پامو ميزنه
واكس كفش را ميگيرد و از دكان ميزند بيرون و در را پشت سرش ميبندد.
ساعت دو و پانزده دقيقه است. تا سه ونيم خيي وقت هست. اصلاح سرم خيلي طول بكشد، بيشت دقيقه. محمد سلماني، به سرم ور ميرود و حرف ميزند. مثل هميشه بنا ميكند مزخرف گفتن. من ميروم تو خودم و به حرفهائي فكر ميكنم كه دلم ميخواهد به سيه چشم بگويم. چشمهايم را آرام روهم ميگذارم و فكر ميكنم «با امروز بايد همه چيز و بهش بگم و يا...» صداي محمد سلماني فكرم را به هم ميريزد
- خوابت مياد؟
چشمهام را باز ميكنم
- نه ... يه كم خستهام
دوباره چشمهايم را ميبندم. محمد سلماني حرف ميزند. صداي يكنواخت قيچي تو گوشم است «... بايد بهش بگم كه دوستش دارم. اگه امروز نگم، ديگه هيچوخ نميتونم بهش بگم. اصلاً جرأت نميكنم باهاش حرف بزنم...» صداي باز شدن در دكان ميآيد. چشمهايم را باز ميكنم. علي شيطان است. رنگ از صورتم ميپرد. دلم ميلرزد «برپدرت لعنت. تو حتي ظهرام استراحت نميكني؟» از تو آينه نگاهمان به هم پيوند ميخورد. بهش لبخند ميزنم. به لبش لبخند مينشيند. ابروهاش عين شيطان، نازك و كشيده تا شقيقههايش رفته است. لبهاش تكان ميخورد
- پارسال دوست، امسال آشنا
نييشم به خنده باز ميشود. يعني چارهاي ندارم جز اين كه خودم را صميمي نشان بدهم.
محمد سلماني بهش سلام ميكند. بعد رو ميكند به من و ميگويد
- يه جون هرچي مرده تو عمرم آقاتر از عليخان نديدم... يه پارچه مرده... آقاس ... هميشه نوكرشم ...
علي شيطان مينشيند جائي كه از تو آينه بتوانيم همديگر را ببينيم. ساعت، درست بالاي سرش است. حالا، دو ونيم است.
- چطوري مش ممد؟
محمد سلماني لبخند ميزند و جواب ميدهد
- از دولتي سرشما
بعد ادامه ميدهد
- عليخان ترش ميل دارين بگم براتون بيارن؟
علي شيطان بيتفاوت ميگويد
- فرق نميكنه
محمد سلماني، شانه و قيچي را ميگذارد روميز وسرش را از لاي لنگههاي در بيرون ميبرد و شاگرد قهوهچي قهوهخانة "مهتابي" را صدا ميكند.
علي شيطان حرف ميزند
- پنج – شش روزي هس كه پيدات نيس
كسي به محمد سلماني جواب نميدهد. از دكان ميرود بيرون. علي شيطان باز ميگويد
- نگفتي
تكيه ميدهم به پشتي صندلي و ميگويم
- چرا، ... هستم...
حرف كه ميزند، لبخند از لبش نميبرد. ميداند كه تو چنگش هستم و راه پس و پيش ندارم
- من كه اين چند روزه نديدهمت
- يه وخ پيش مياد
نيشدار ميگويد
- يه وختم خود آدم دلش ميخواد كه پيش بياد... آره؟
محمد سلماني ميآيد. خودش از قهوهخانه يك استكان چاي آورده است.ميدهدش به علي شيطان. قيچي و شانه را برميدارد و به سرم ور ميرود. علي شيطان ميگويد
- مش محمد، سرشو خوب اصلاح كن، پسر نازنينيه
دندانهاي زرد محمد سلماني بيرون ميافتد
- نوكرتم عليخان
علي شيطان چاي را هم ميزند، قطره قطره از لب استكان ميمكد و بريده بريده حرف ميزند
- ميدوني مش ممد ... گاهي ... آدم ... به زرنگي ... بعضيا ... حسوديش ميشه ...
دلم از جا كنده ميشود. محمد سلماني دنبال حرف را ميگيرد
- ... راس ميگي عليخان ... من به زرنگي اين قاچاقچيا حسرت ميخورم، نميدوني كه پريروز چه شاهكاري زدن ... اين جواد، با اين خدابخش ...
علي شيطان حرف محمد سلماني را ميبرد
- يا مثلاً ... عندليب...
چشمان محمد سلماني گرد ميشود
- عندليب ديگه كيه؟
علي شيطان ادامه ميدهد
- ... چقد بايد زرنگ باشه كه از تو شهرباني، ازميون صدتا مأمور، فرار كنه...
محمد سلماني سردرگم شده است. همه چيز دستگيرم شده است. علي شيطان، زير و بم تمام قضيه را ميداند. ميدانم كه قصد كرده است با حرف زدن دستم بيندازد و ميدانم كه امروز به سادگي رهام نميكند. يكهو تمام جانم به غم مينشيند.
نگاه ناباور محمد سلماني به دهان علي شيطان دوخته شده است. علي شيطان، آرام و خونسرد حرف ميزند. لبخند از لبش نميبرد
- اونم روز روشن ... ميدوني مش ممد، آدم بايد خيلي زرنگ باشه
جز اينكه نگاهش كنم و لبخند بزنم چارهاي ندارم. محمد سلماني طاقت سر در گمي ندارد. به حرفهاي علي شيطان بياعتنا ميشود و رو ميكند به من
- گفتي سبيلتو نتراشم
- آره ... نتراشش
علي شيطان حرف ميزند. انگار با خودش است
- برا تغيير قيافه بد نيس. آدم هميشه نميتونه يه قيافه داشته باشه. خسته ميشه...
محمد سلماني صورتم را صابون ميزند و بنا ميكند به تيز كردن تيغ. به ساعت سه، شش دقيقه مانده است. تا ايستگاه اتوبوسهاي نفت، همهاش پانزده دقيقه راه است. اگر با تاكسي بروم، پنج دقيقه. ولي رها شدن از چنگ علي شيطان، حساب شاهي و صنار نيست. امروز قصد كرده است كه تلافي همة بدقلقيهايم را درآورد.
محمد سلماني به گونههايم اودكلن ميزند. با مداد سبيلم را سياه ميكند و آينهرا ميگيرد پشت سرم
- خيلي ممنون
پيشبند را از گردم باز ميكند. بهش ميگويم
- مش ممد، بيزحمت واكسيرو صدا كن كفشمو بياره
واكسي كفش را ميآورد. از رو صندلي بلند ميشوم. محمد سلماني به علي شيطان تعارف ميكند
- نه ... من اصلاح نميكنم
باز تعارف ميكند
- بفرماين سرتونو شونه كنم
مينشينم جاي علي شيطان. علي شيطان مينشيند جاي من. خم ميشوم كه كفشم را بپام كنم. پايم تاول زده است. محمد سلماني بنا ميكند به شانه كردن سر علي شيطان. بلند ميشوم كه از دكان بزنم بيرون. صداي علي شيطان است
- يه دقه صب كن كارت دارم
لبخند، اصلاً از لبش نميبرد . مينشينم. پشت نيمتنة علي شيطان بالا جسته است. دو دقيقه به ساعت سه مانده است. دلم مثل دل گنجشك رميده ميزند.
محمد سلماني، با قيچي، موي سوراخهاي دماغ علي شيطان را هم ميچيند. ابروهايش را هم شانه ميكند. علي شيطان از جايش تكان نميخورد. رو صندلي نيم چرخي ميزند و به چشمهام، چشم ميدوزد
- خب؟
و چنان ميگويد كه دستگيرم ميشود هيچ تمهيدي به درد نميخورد. دلم ميخواهد با مشت بزنم و همة دندانهايش را تو دهان گشادش بريزم. آن قدر كه از لبخندهاي بيجايش لجم ميگيرد، از بداقبالي امروز، دلم نميسوزد. چند لحظه – بي اينكه حرفي بزند – نگاهم ميكند. بعد، رو ميكند به محمد سلماني
- ميتوني چن دقيقه بيرون باشي؟
محمد سلماني ميگويد
- بله ... چشم
و از دكان ميرود بيرون و در دكان را ميبندد. علي شيطان، اول سرفه ميكند و بعد – بياينكه لبخند از لبش ببرد – بنا ميكند به حرف زدن
- خب داداش ...
رو كلمات تكيه ميكند. شمرده حرف ميزند
- نه تورو معطل ميكنم و نه خودمو. همه چيرو، رك و پوس كنده بهت ميگم... ولي به شرط اينكه عاقل باشي و عاقلانه جواب بدي...
حالا، لبخند از لبش رفته است. نگاهم را ميدانم به چشمان سبزش كه ثابت است و بيحركت.
آرام ادامه ميدهد
- ... من اينو ميدونم كه تو، پنج روز پيش از تو شهرباني فرار كردي. البته از زرنگي تو خوشم مياد، ولي دلم ميخواد كه را من زرنگي نكني.
منتظر ميماند كه چيزي بگويم. صلاح ميدانم كه اصلاً حرف نزنم. باز ميگويد
- اينو هم ميدونم كه ميخواسي يه چمدون روزنومه و اعلاميه ببري بندر ولي گير افتادي. پاسبان مراقب كه از دستش فرار كردي الان باز داشته. زن و بچههاش نه خواب دارن نه خوراك. نشونياتو هم به دهتا مأمور بيشتر دادن كه پيدات كنن. ولي خودت ميدوني كه هيچكدومشون مثه من ترو نميشناسه... ميدوني؟. اصلاً از همون لحظة اول كه شنيدم يه پيرهن بيچازيي آبي و قرمز و يه شلوار كتون آبي تنش بوده، يقين كردم كه خودت هستي. حالا عين آب خوردن ميتونم ببرمت شهرباني.
حرفش تمام ميشود. دست ميكند و از زير نيمتنه، يك دستبند بيرون ميآورد. وقتي دارد دستبند بيرون ميآورد، جلو نيمتنهاش بالا ميرود و دستة قهوهاي رنگ هفت تيرش پيدا ميشود. به گمانم عمد دارد كه اسلحهاش را نشان دهد. نگاهم از دستة اسلحه ميلغزد رو صفحة ساعت. تا سه و نيم، بيست و چهار دقيقه مانده است. دسبند را ميگذارد سرجايش و دامن نيمتنهاش را صاف ميكند. بدجوري غافلگير شدهام. اگر قرار نبود سيه چشم را ببينم فرصت بيشتري داشتم كه چنگش دربروم. علي شيطان دارد نگاهم ميكند. در چشمان سبزش و در لبخندش نشان پيروزي هست. احساس ميكنم كه به صندلي ميخكوب شدهام. انگار نميتوانم از جايم تكان بخورم. صداي علي شيطان است.
- خب ... چي ميگي؟
اگر كفشم را پايم نكرده بودم بهتر بود. اميد فرار بود. با اين كفش، حتي ده قدم هم نميتوانم بدوم. كاش كفش كتاني را پايم كرده بودم
- يه چيزي بگو
بياختيار لبخند ميزنم
- اشتباه ميكني
- يعني چي؟
- يعني اينكه من نبودم
به عينه ميبينم كه وا ميرود. انتظار داشت كه همه چيز را قبول كنم. حرف زدنش طوري بود كه انگار پيشاپيش، همه چيز را قبول كرده بودم. يكهو وا ميرود و يكهو صدايش پست ميشود
- گفتي كه... اشتباه ميكنم؟
چشمهايش ريز ميشود. سرتكان ميدهم. محمد سلماني با سرانگشت به شيشه در ميزند. نگاهش ميكنيم. همراه يك مشتري، پشت در دكان ايستاده است. با دست و چشم، به علي شيطان اشاره ميكند كه مشتري دارد. علي شيطان حالياش ميكند كه حالا صبر كند. محمد سلماني دمغ ميشود. علي شيطان رو ميكند به من
- يعني ميخواي بگي كه تو نبودي از شهرباني فرار كردي
- نه!
- بسيار خوب... امتحان ميكنيم
از رو صندلي بلند ميشود.
ميگويم
- امتحان؟
خيلي بيتفاوت ميگويد
- بله، امتحان... با هم ميريم شهرباني. همة مأموريتي كه سر سه راه بندر بازداشتت كردن حي و حاضرن ... مأمور مراقبتم هس...
دستش ميرود زير نيمتنه
- پاشو
از جايم تكان نميخورم
- گفتم پاشو
يكهو خون بصورتم ميجهد. به ساعت نگاه ميكنم. ده دقيقه از سه گذشته است. صدايم رگدار شده است. خشكي گلو، راه برحرف زدنم ميبندد. خشك خشك شده است
- اصلاً تو از من چي ميخواي؟
- هيچ
و مچ دستم را ميگيرد. ميخواهد به دستم دسبند بزند. مقاومت ميكنم
- چرا بايد همرات بيام شهرباني؟
- براي اينكه فراري هسي و منهم مأمور دستگيري تو هسم
نميتوانم مچم را از چنگش بيرون بياورم. بي اينكه به همديگر نگاه كنيم و يا حرف بزنيم باهم كلنجار ميرويم. حلقة آهني دستبند به مچم مينشيند
- پاشو معطل نكن
حالا، به جاي لبخند، لرزه برلبانش نشسته است. سبيل زردش كه به قاعدة يك باقلاي درشت شامي است، آهسته تكان ميخورد. ميخواهد از رو صندلي بلندم كند. انگار چسبيدهام به صندلي. تو دلم غوغا بپا شده است. بعد از اينهمه حسرت كشيدن، حالا كه قرار است سيه چشم را ببينم به چنگ شيطان افتادهام. مچ دستم تو دسنبند است. فكر ميكنم كه يكهو از جا بپرم و اسلحهاش را از پر كمرش بكشم و همانطور كه رحيم خركچي با سرچپق به شقيقة رضوان كوفت، با قنداق هفت تير بكوبم به شقيقهاش و فلنگ را ببندم و ... هرچه بادا باد.
حرف زدن علي شيطان تحم آميز شده است
- گفتم بيخود معطل نكن
محمد سلماني پشت در دكان پابپا ميشود. مچ دست مشتري را تو دست گرفته است كه نرود. مشتري دراز است و ديلاغ و چپيه به سر دارد و مثل برده تو دكان را نگاه ميكند. اوقات محمد سلماني تلخ شده است. با كف دست به شيشه ميكوبد. ميدانم كه بيشتر دلش ميخواهد بداند كه بين من و علي شيطان چه ميگذرد. علي شيطان به محمد سلماني محل نميگذارد. تمام فكر و ذكرش اينست كه روصندلي بلندم كند و راه بيفتد. بايد فكري بكنم. وقت دارد ميگذرد. سرم را مياندازم پائين و با لحني كه نشان از تسليم دارد ميگويم
- فرض كنيم با شما اومدم شهرباني و معلوم شد خودم بودم كه فرار كردم... اونوخ چي گير تو مياد؟
حرف زدن علي شيطان اصلاً دوستانه نيست. حتي يك رگة كمرنگ هم از حرف زدن گذشتهها درصدايش نيست
- لزومي نداره چيزي گير من بياد. من مأمورم و وظيفهم رو انجام ميدم
هنوز سرم پائين است. دارم به پنجة كفشم نگاه ميكنم. براي ديدار امروز چه دنداني روجگر گذاشتم تا پول اين كفش را دادم. بي هيچ مقاومتي مچم را كه تو دستبند است در اختيارش ميگذارم و ميگويم
- اگه به ميل شما رفتار كنم چي؟
نرم ميشود. دسبند را باز ميكند. ميرود عقب و مينشيند رو صندلي. نگاهش ميكنم. همان لبخند محيل به لبش نشسته است
- انگار خيال عاقل شدن داري؟
آهسته ميگويم
- آخه شما راه پس و پيش آدمو ميبندي
احساس ميكنم كه چارچنگولي تو دستش اسيرم. بايد فكري بكنم
- پس حاضري؟
نميدانم براي چه كاري بايد حاضر باشم. به ساعت نگاه ميكنم. اگر پياده راه بيفتم درست سروقت ميرسم
- چيكار بايد بكنم؟
بي اين كه حرف را دندان بزند ميگويد
- با من همكاري كن
- همكاري؟
- منم بهت كمك ميكنم. هركاري از دستم برآد
حسابي به تقلا افتادهام كه براي گفتن حرفي پيدا كنم. هرچه بگويم مشتم باز ميشود. از آن بخو بريدههائي است كه زير بار حرف بيربط هم نميرود. دير شدن وقت دارد كلافهام ميكند. دلم را ميزنم به دريا و حرفم را ميگويم
- ببين، من امروز اصلاً فرصت نشستن و چونه زدن ندارم. بايد برم به كارم برسم
- جلسه داري؟
با تعجب ميگويم
- جلسه؟
- خب پس چي؟
حرف را برميگردانم
- يه قرار بذاريم برا بعد كه با خيال راحت بنشينيم و حرف بزنيم
قيافه نشان ميدهد كه دارد فكر ميكند. چند لحظه سكوت است. محمد سلماني مچ دست مشتري را رها نكرده است. مشتري دارد عصباني ميشود. محمد سلماني با كف دست ميكوبد به شيشه در. علي شيطان محلش نميگذارد. ششدانگ حواسش جمع من است. بايد يك جوري از چنگش رها شوم. علي شيطان ميپرسد
- اگه به جاي من بودي قبول ميكردي؟
قيافه حق به جانب ميگيرم
- اگه بهتون و به حرفتون اعتماد داشتم، آره
سيخ تو چشمهام نگاه ميكند و ميپرسد
- بايد به حرفت اعتماد داشته باشم
شانههايم را بالا مياندازم
- نميدونم
لبها را روهم فشار ميدهد و سكوت ميكند. انگار دارد فكر ميكند. نگاهش را به زمين دوخته است. به ساعت نگاه ميكنم. اگر نجنبم دير ميشود. آخرين حرفم را ميزنم. خيلي آرام و بااطمينان
- من امروز، اصلاً اهل حرف زدن نيستم... حتي حاضرم باتون بيام شهرباني ولي حرف نزنم...
نگاهش را از زمين ميگيرد. انگار حرفم دارد اثرميكند. ادامه ميدهم
- ... اما اگه بذارين برم، دفة ديگه ...
و جهت حرفم را تغيير ميدهم. حتي صدايم را هم تغيير ميدهم
- ... به علاوه، مگه من كجا ميتونم برم؟... هميشه تو چنگت هستم. خيلي زرنگ باشم، ميتونم ده – دوازده روز از دستت فرار كنم... بعد چي؟...
موافقت ميكند. درچينهاي پيشانياش نوعي اطمينان هست
- خيلي خب
پرصدا نفس ميكشم.
ميپرسد
- وعدة ما چه وخت؟
شانههايم را بالا مياندازم
- برامن فرق نميكنه
ميگويد
- امشب
سرم را به چپ و راست تكان ميدهم
- نه!
از رو صندلي بلند ميشود
- پس كي؟
طاقت محمد سلماني سررفته است. مشتري دارد تقلا ميكند كه مچش را از تو پنجة محمد سلماني بيرون بياورد و برود. محمد سلماني بياعتنا به علي شيطان در را هل ميدهد و بازش ميكند و غرغر كنان ميآيد تو.
ميگويم
- صبح جمعه
محمد سلماني نگاهم ميكند و بعد مشتري را جلو ميكشد و ميشناندش روصندلي و پيشبند را به گردنش مياندازد.
علي شيطان قبول ميكند. همراه همديگر از دكان سلماني بيرون ميزنيم. ساعت و جاي ملاقات را تعيين ميكنيم
- پشت باغ "ريچي" كنار كارون، ساعت ده صبح.
تاكسي پيدا نميكنم. چند دقيقه دير شده است اتوبوس ميخواهد حركت كند. نگاه سيه چشم سرگردان است. وقت
+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۳۸۵ ساعت 15:36 توسط عادل طیبی
|