احمد محمود

فصل سوم-4

از حاشية خيابان مي‎روم به طرف گاراژ. راه زيادي نيست. حلقم خشك است. جلو گاراژ، آب‎يخ مي‎خورم. بعد بليت مي‎گيرم. بعد، چمدان را مي‎گذارم تو صندوق عقب اتوموبيل و مي‎نشينم رونيمكت. دفتر گاراژ تا مسافر سواري تكميل شود.
جلو گاراژ شلوغ است. صداي بستني فروش، شربت‎فروش، باقلافروش، آب‎يخ فروش و دلال گاراژ قاطي هم است
- بندر دونفر... بدو بندر
- نوبر بهاره بستني، هل و گلابه بستني
- جيگرتو حال مياره آب‎يخ
- باقلا بخور كشتي‎بگير، خوردي زمين از نوبگير
رويك اتوبوس لكنته دارند بارها را طناب پيچ مي‎كنند. دلال گاراژ يك بند عرق مي‎ريزد، پولها را مي‎شمارد، سرتكان مي‎دهد و دوباره فرياد مي‎كشد
- بدو، بدو، بندر...
چند زن عرب جلو گاراژ پهن شده‎اند و چاي دم كرده‎اند. بيني واره‎هاي بزرگ به پره‎هاي دماغشان سنگيني مي‎كند. احتمالاً ناهارشان را هم بخورند و اتوبوس حركت نكند.
آفتاب كشيده است روسنگفرش. آخرين مسافر سواري مي‎آيد. سوار مي‎شويم. ماشين حركت مي‎كند. بنا مي‎كنم به خواندن آيه‎الكرسي. زير زبانم مي‎خوانم و بي‎اينكه كسي ملتفت شود، به خودم و به ماشين فوت مي‎كنم. حس مي‎كنم كه رنگم پريده است. گلويم، عين كبريت، خشك شده است.
درازاي خيابان پهلوي را پشت سر مي‎گذاريم. ز قلكه رد مي‎شوم. تا پاسگاه سه راه بندر چيزي نمانده است. اگر از اين پاسگاه بگذرم، تمام است. پاسگاه بندر، سرسري تو ماشين را نگاه مي‎كنند و چوب را از روجاده برمي‎دارند.
ماشين توقف مي‎كند.
يك ژاندارم بلندقامت هست و يك نظامي پهن و يك پاسبان لاغر و يك شخصي كوتاه و چاق و سرخ
- در صندوق عقبو واكن
راننده پياده مي‎شود. پوست راننده تيره است. صورتش استخواني است. موي سرش خاكستري مي‎زند. بايد پنجاه سالي داشته باشد.
راننده، در صندوق عقب را باز مي‎كند. دلم از جا كنده مي‎شود. حالا، آيه‎الكرسي هم تسكينم نمي‎دهد. دلم مي‎خواهد چمدان را رها كنم و پا بگذارم به دو
- لطفاً بيائين پائين
همه پياده مي‎شويم. پيش رويم پنج رشته لولة‌ نفت است كه از "نفتون" مي‎آيد و به بندر مي‎رود. پشت لوله‎ها، تالاب بزرگي است كه تا پائين شهر كشيده شده است. خانه‎ها از پشت تالاب شروع مي‎شود.
مرد چاق نگاهم مي‎كند. يكهو رنگم مي‎پرد، دلم مي‎خواهد از رو لوله‎هاي نفت جست بزنم، برانم به تالاب و تا بخواهند بجنبند،‌از تالاب بيرون زده‎ام و تو شهر گم و گور شده‎ام.
مرد چاق مي‎پرسد
- چمدون تو كدومه؟
آب دهانم را قورت مي‎دهم
- من چمدون ندارم
چند نفر دور و برمان جمع شده‎اند. نگاهم مي‎افتد به بيدار كه جلو قهوه‎خانه نزديك پاسگاه ايستاده است. دورتر، قهوه‎خانة‌امان‎آقاست كه درست سر سه راه بندر است.
مرد چاق مي‎پرسد
- چرا رنگت پريده؟
صدايم خشدار است
- رنگ من؟
نگاهم به قهوه‎خانه امان‎آقاست. دلم مي‎خواهد كه تو قهوه‎خانة‌ امان‎آقا نشسته باشم و به حرفهاي جان محمد گوش بدهم. به حرفهاي عنكبوت
- يه وخ چشماتو واز مي‎كني و مي‎بيني كه كار از كار گذشته
صداي پاسبان را مي‎شنوم
- اين چمدون از كيه؟
صداي عنكبوت را مي‎شنوم
- خودتو، تو دردسر انداختي ها
رانند به چمدان نگاه مي‎كند. كسي جواب نمي‎دهد. صداي پاسبان بلندتر مي‎شود
- پرسيدم اين چمدون مال كيه؟
راننده مي‎آيد به طرفم
- انگار اين چمدون از تو بود؟
جلو مي‎روم. به چمدان نگاه مي‎كنم و سر تكان مي‎دهم
- نه!... من اصلاً چمدون نداشتم
چشمان راننده گشاد مي‎شود. صدايش در مي‎آيد
- نداشتي؟ ... خودت ازت گرفتم و گذاشتم تو صندوق عقب
بعد، رو مي‎كند به پاسبان
- مي‎بيني سركار؟
و رو مي‎كند به ژاندارم
- چمدون مال خودشه، داره حاشا ميكنه
به بيدار نگاه مي‎كنم. انگار دلم قرص شده است. قدم اول را برداشته‎ام. خوب حاشا زده‎ام و نبايد كوتاه بيايم. به راننده مي‎گويم
- بي‎ربط نگو مرد حسابي ... من چمدونم كجا بود؟
مرد نظامي، چمدان را صندوق عقب ماشين مي‎آورد پائين و مي‎گذاردش رو زمين. پاسبان نگاهم مي‎كند
- مال خودته، آره؟
محكم مي‎گويم
- نه!
مرد چاق جلوتر مي‎آيد و راست تو چشمهام نگاه مي‎كند
- حاشا زدن فايده نداره. همون اول معلوم بودكه تو كفشت ريگ هس...
- بي خود به من تهمت نزن كه...
ناگهان راننده با فرياد حرفم را مي‎برد
- پس من‎ئي چمدونو از خونة عمه‎م آورده‎ام؟
خونسرد مي‎گويم
- نميدونم، ‌خودت بهتر ميدوني
پاسبان خم مي‎شود و با چاقو، روية چمدان را پاره مي‎كند. دسته‎هاي روزنامه و دسته‎هاي اعلاميه پيدا مي‎شود.
ژاندارم سوت مي‎كشد. مرد نظامي سرتكان مي‎دهد. مرد چاق مي‎گويد
- پس بگو چرا حاشا مي‎زني؟
پاسبان مچ دستم را مي‎گيرد و هلم مي‎دهد تو پاسگاه. مرد چاق،‌ چمدان را مي‎آورد تو پاسگاه و مي‎گذاردش روميز.
بنا مي‎كنم داد و فرياد كردن. حتي تره هم برايم خرد نمي‎كنند. پاسبان مي‎نشيند پشت ميز. لاي سه برگ كاغذ سفيد، كاربن مي‎گذارد و شروع مي‎كند به نوشتن صورت جلسه. چهار خط كه مي‎نويسد، نگاهش را از كاغذ مي‎گيرد و مي‎پرسد
- اسمت چيه؟
كسي جوابش نمي‎دهد
- با تو بودم
- اسم من؟
پاسبان براق مي‎شود
- نخير اسم عمة من
زير لب مي‎گويم
- عندليب
تعجب مي‎كند
- عندليب ديگه چيه؟
- اسم منه
به گاراژ هم گفته بودم "عندليب". تو بليت هم "عندليب" نوشته شده بود. پاسبان رو مي‎كند به راننده
- صورت اسامي مسافرا كو؟
راننده صورت اسامي را مي‎دهد به پاسبان
- عندليب‎م شد اسم؟
صورت اسامي را برمي‎گرداند به راننده و بنا مي‎كند به نوشتن. تمام كه مي‎شود قلم را مي‎دهد به راننده
- امضاء كن
- سواد ندارم سركار
- بيا انگشت بزن
راننده انگشت مي‎زند.
حالا،‌ پاسبان امضاء‌كرده است. مرد نظامي و مرد چاق سرخ‎رو هم امضا كرده‎اند.
پاسبان، قلم را به طرف من دراز مي‎كند
- بگير امضاء كن
- چي‎رو امضا كنم؟
- صورت جلسه‎رو
خيلي خونسرد عقب مي‎كشم و مي‎نشينم رونيمكت و مي‎گويم
- من اصلاً سواد ندارم
چند لحظه خيره نگاهم مي‎كند بعد خفه و عصباني مي‎گويد
- برات ميخونمش
و بنا مي‎كند به خواندن صورت جلسه.
از شيشة پنجرة ‌پاسگاه، بيرون را نگاه مي‎كنم. آفتاب تند، رو جاده تابيده است. جادة نفتي سياهي مي‎زند و پر حوصله تا دامنة افق پيش مي‎رود. صداي پاسبان به گوشم مي‎نشيند
- خب، حالا بگير امضا كن
- گفتم كه سواد ندارم
دندانها را روهم مي‎فشارد و مي‎گويد
- انگشت بزن
آرام مي‎گويم
- مگه خلم؟
صداي پاسبان كلفت مي‎شود
- گفتم امضا كن و الا برات خيلي بد ميشه
باز به يادش مي‎آورم كه سواد ندارم. از تو گلو مي‎غرد
- خيلي خب،‌ خيلي خب... انگشت بزن
سرم را به چپ و راست تكان مي‎دهم
- چمدون مال من نيس
پاسبان از پشت ميز بلند مي‎شود. مردم را از در پاسگاه مي‎راند. بعد، زير صورت جلسه مي‎نويسد كه از امضا كردن خودداري كرده‎ام و همه امضا مي‎كنند و راننده انگشت مي‎زند و مي‎نشيند پشت فرمان و اتوموبيل از جا كنده مي‎شود.
چيزي به ظهر نمانده است كه همراه يك پاسبان به شهرباني مي‎رسم. توشهرباني بفهمي نفهمي شلوغ است. پاسبان چمدان را مي‎گذارد تو ايوان. ايوان خنك است. تمام تنم خيس عرق شده است. حالا،‌ انگار ترسم ريخته است. انگار زده‎ام به سيم آخر. هرچه باداباد. نگاهم به نرده‎هاي راهرو طبقة دوم است. مردي از اتاق بيرون مي‎زند. چند پرونده زير بغل دارد. خوب نگاه مي‎كنم. غلامعلي خان است. كمي چاق شده است. سفيدي شقيقه‎هاش هم بيشتر شده است. غلامعلي‎خان مي‎ايستد و تو حياط را نگاه مي‎كند. خودم را مي‎كشم پشت مرد كوتاه قدي كه دارد غر مي‎زند
- حالا من برم از كجا ضامن بيارم برا برادرم
غلامعلي‎خان مي‎رود ته راهرو. پاسبان ايستاده است روبرويم. پرونده زير بغلش است. صورت جلسه تو پرونده است. پاسبان نگاهم مي‎كند. انگار مي‎خواهد برود تو اتاق اما مردد است. زوركي لبخند مي‎زند و مي‎گويد
- اما خودمونيم‎ها... زرنگي كردي زيرصورت جلسه‎رو امضا نكردي
چرا ين را مي‎گويد؟... بي‎تفاوت جوابش مي‎دهم
- ولي حالا كه اومدم شهرباني‌، همه چيزو ميگم
و مي‎نشينم رو چمدان.
پاسبان نگاهم مي‎كند. انگار باور كرده است كه همه چيز را خواهم گفت. سرم را مي‎اندازم پائين و قيافة حق به جانب مي‎گيرم. باز غلامعلي‎خان پيدا مي‎شود. اگر ببيندم حساب پاك است. مرد كوتاه قامت هنوز غر مي‎زند. پاسبان مي‎گويد كه از جايم تكان نخورم. بهش مي‎گويم
- كاش حال تكون خوردن داشتم
پاسبان مي‎رود تو اتاق. مرد كوتاه قد مي‎رود ته ايوان. يكهو دلم را مي‎زنم به دريا. هنوز در اتاق،‌ پشت سر پاسبان، خوب جفت نشده است كه مي‎جنبم. از لابلاي چند نفر كه تو ايوان ايستاده‎اند مي‎گذرم. حياط شهرباني پرآفتاب است. از كنار حوض رد مي‎شوم. مي‎رسم به دالان شهرباني. شروع مي‎كنم با خودم به غر زدن
- ... حالا من از كجا برم برادرم ضامن بيارم
پاسبان كشيك وا رفته است. گرما كلافه‎اش كرده است. غر مي‎زنم و از جلوش رد مي‎شوم. وارفته مي‎گويد
- كجا پسر؟
با اطمينان مي‎گويم
- دنبال ضامن برا برادرم، مگه نشنيدي او سركارچي گفت؟
از در شهرباني مي‎زنم بيرون. مي‎پيچم پشت رديف درختان كوتاه و په ميموزا. مي‎رسم به خيابان. كاميون لكنته‎اي دارد مي‎گذرد. مي‎دوم و پشت كاميون آويزان مي‎شوم و تنه‎ام را مي‎كشم بالا و آهسته سرازير مي‎شوم تو كاميون و مي‎نشينم. قلبم دارد مي‎زند. صداش را تو شقيقه‎هام مي‎شنوم. از چهارستون بدنم عرق مي‎ريزد. كاميون از چند خيابان مي‎گذرد و از كنار خاكريز راه‎آهن مي‎راند به طرف جادة معدن نمك. بايد پياده شوم. از نرده پشت كاميون خودم را بالا مي‎كشم، جست مي‎زنم رو نرده و به طرف بيرون آويزان مي‎شوم. پنجة پاهايم را مي‎گذارم رو زمين، كمي همراه كاميون مي‎دوم و بعد رهايش مي‎كنم. آفتاب داغ داغ است. شلنگ مي‎اندازم و خودم را مي‎رسانم به ساية ديوار. تا خانه خيلي راه است. مي‎زنم به كوچه پس كوچه‎ها. به خانه كه مي‎رسم مادرم بهت زده بغلم مي‎كند و پي در پي سرو صورتم را مي‎بوسد. بغض گلويم را مي‎گيرد. اگر جلو خودم را نگيرم مي‎زنم زير گريه
- چي شده مادر؟ ... چرا همچين مي‎كني؟
بازوهايم را مي‎گيرد و دور نگهم مي‎دارد كه بتواند سراپايم را خوب ببيند. با صدايي كه لرزه دارد مي‎گويد
- اومدن كتابارو بردن
- كتابارو بردن؟
سرتكان مي‎دهد
- گفتن كه ترو گرفتن
با پنجه، شانه‎هايم را مي‎فشارد
- درسته مادر... ولي فرار كردم، از تو شهرباني
رهام مي‎كند و نگاهش را به نگاهم مي‎دوزد
- فرار كردي؟...
*
*
مي‎نشينم رو چارپايه. چانه‎ام را مي‎گيرم تو دو كف دست. مادرم سفره را پهن مي‎كند كه ناهار بخوريم. انگار با خودش حرف مي‎زند
- وختي اومدن گفتن ترو گرفتن، جون ازدس و پام بريد. زانوام سست شد،‌ ديگه طاقت وايسادن نداشتم،‌ نشستم رو زمين...
- ... مادر اين كارا عاقبت نداره. به جووني خودت رحم كن،‌ به من و بابات رحم كن...
مي‎آيد و روبرويم مي‎ايستد
- ... تو جووني مادر ... تو از حالا ميباس به فكر زندگي باشي
و من تو اين فكرم كه چطور شفق را خبركنم.
جميله مي‎نشيند پاي سفره. بهش مي‎گويم
- جميله، ميتوني تا خيابون پهلوي بري؟
از كنار سفره بلند مي‎شود
- آره داداش خالد، ميتونم برم
هنوز نه سالش تمام نشده است. مادرم مي‎پرسد كه جميله برود خيابان پهلوي چه كند؟ و بعد مي‎گويد
- نميتونه بره... بچه، صلوه ظهر كجا بره؟
توهم مي‎روم. لبهايم را رو هم فشار مي‎دهم. مادرم حرف مي‎زند
- حالا خيلي لازمه كه بره؟
نگاهش مي‎كنم. انگار مي‎خواهد بگويد با همة دردسرهايي كه درست مي‎كني باز هم دوستت دارم
- آره. خيلي لازمه. بايد شفق بدونه فرار كردم كه بي‎خود كسي نره دنبالم شهرباني
مادرم مي‎رود به طرف كومة رختخوابها و چادرش را برمي‎دارد
- دكونش كجاس؟
بهش نشاني مي‎دهم. چادرش را سر مي‎كند. صداي اذان ظهر از تو گلدستة مسجد بازار عبدالحميد بلند مي‎شود. مادرم از خانه مي‎رود بيرون. جميله مي‎نشيند كنار سفره و من مي‎روم تو خودم. صدجور خيال به سرم مي‎زند.
هنوز رو چارپايه نشسته‎ام كه شفق، همراه مادرم مي‎آيد. به لبانش لبخند نشسته است. اصلاً باورش نمي‎شود كه خودم هستم
- تا تو شهرباني خبر تو دارم
- بقيه‎ش رو هم من ميگم
و برايش مي‎گويم كه چطور فرار كرده‎ام. قهقهه را سر مي‎دهد
- آفرين... آفرين...
احساس غرور مي‎كنم. مي‎نشينيم تو اتاق پدرم. پردة ميان دو اتاق را مي‎اندازيم و با هم ناهار مي‎خوريم
- چن روزي بايد كمتر آفتابي بشي
- ميدونم
- بخصوص بايد از علي شيطون احتياط كني
فكر مي‎كنم كه اصلاً يك هفته‎اي بمانم تو خانه. سبيل بگذارم،‌ موي سرم را هم بگذارم بلند شود و فقط شبها از خانه بروم بيرون.
شفق مي‎رود. يكهو غم عالم به دلم مي‎نشيند. هواي بيرون مي‎كنم. هواي كوچه‎ها و پس كوچه‎ها و خيابانها را. آدم اگر مجبور باشد كه خانه‎نشين شود و حتي تا دم خانه نرود،‌ خيلي سخت مي‎گذرد. آن دفعه كه خانه‎نشين شدم قوزك پام در رفته بود. نمي‎توانستم بيرون بروم... ولي حالا؟... حالا چي؟... حالا كه چارستون بدنم سالم است؟... يكهو هواي ديدن سيه چشم تمام جانم را پر مي‎كند. مي‎خواهم خودم را سر گرم كنم. كتاب ندارم. وقتي كه گير افتاده‎ام آمده‎اند و تمام كتابها را برده‎اند. بلند مي‎شوم و از رو رف، يك كتابهاي پدرم را برمي‎دارم. «قصص الانبياء» است. اصلاً حوصله نمي‎كنم كه بخوانم. پشت جلد قصص، چند يادداشت هست به خط پدرم. تاريخ ازدواجش با مادرم. تاريخ تولد من. تاريخ تولد جميله. تاريخ ختنه كردن من هم هست
- اون قمري سبزو نيگا كن
بالا نگاه مي‎كنم. يكهو احساس سوزش مي‎كنم و كار تمام است.
روز بعد،‌ مي‎روم ساحل كارون. لنگ را از دور كمرم پس مي‎زنم و مي‎نشينم تو ماسه‎هاي داغ. زائدهه را و يك حلقه پياز، با نخ پرك به گردنم آويزان كرده‎اند. جيب پيراهن ململم پرا از شكرپنير است. مادرم كنار كارون نشسته و با چوب رختشويي رختها را مي‎كوبد كه چركشان درآيد. مرغان ماهيخوار سينه به آب مي‎كوبند و اوج مي‎گيرند. بچه‎ها تو كارون قشقرق به پا كرده‎اند. آب به سرو صورت ماهيگران مي‎پاشند. با لنگ، ماهيهاي كوچك كنار كارون را كه از دو بند انگشت بزرگتر نيستند صيد مي‎كنند و زنده زنده قورت مي‎دهند كه شنا يادبگيرند. شرط مي‎بندند و مي‎روند زير آب و تا نفس دارند مي‎مانند. چندتائي‎شان جرأت مي‎كنند و تاوسط كارون پيش ‎مي‎روند
- ممي‎رو كوسه زد
- ميدونم ... پاي راستشو برده
انگار هيچ اتفاقي نيفتاده است. تابستان كه مي‎شود از اين خبرها فراوان است
- علي گدارو كوسه برد
- استخووناش‎م خوردن
كتاب قصص را مي‎گذارم زمين. دلم مي‎خواهد بلند شوم بروم جلو دكان مهدي بقال‎رو چارپايه بنشينم و مردم را نگاه كنم
- ... يه جوون كون‎ پتي كه تو خرابه‎هاي پائين شهر زندگي ميكنه...
اگر علي شيطان دنبالم بگردد؟... لابد وقتي فرار كرده‎ام،‌ تو شهرباني قشقرق به پا شده است. لابد پاسبان مراقبم را بازداشت كرده‎اند و بعد هم، لابدنشانيهايم را به مأمورين داده‎اند... علي شيطان هم كه حسابي مي‎شناسدم، نه! ... تا تاريك نشود نبايد از تو خانه جم بخورم.
دراز مي‎كشم به اين اميد كه بخوابم ولي آنقدر فكر جور به جورتو مغزم قاطي شده است كه محال است خواب به چشمم بيايد. دلم مي‎خواهد كه بتوانم به سيه چشم فكر كنم تا شايد از جيزهاي ديگر رها شوم. صداي آب حوض را مي‎شنوم. لابد بانو است كه باز لخت شده و رفته تو حوض
- خالد يه دفه ديگه...
- نه بانو، نه!
- همه‎ش يه دفه
- ديگه نمتونم بانو
عجيب اقبالي دارد. عرسي‎اش شد عزا. آخوند آمد و بي‎سر و صدا عقدش كرد و رفت. عروسي مانده است براي اول پائيز. اگر اقبال بانو است كه لابد آن روز هم امان‎آقا آنقدر بلورخانم را كتك مي‎زند كه جان به جان آفرين تسليم كند... اما خودمانيم‎ها، اين بلورخانم عجب جان‎سگي دارد. اصلاً «كرم» از خودش است. انگار از كتك خوردن لذت مي‎برد. اگر گير بيفتم لابد كتك خوردن هم‎نوش هست. برو برگرد ندارد. اما چه تفي تودهان پاسبان مراقبم خشك شده است وقتي از اتاق آمده است بيرون وديده است كه فلنگ را بسته‎ام. اگر دستش بهم برسد قيمه قيمه‎ام مي‎كند.
بلند مي‎شوم و از پنجره تو حياط را نگاه مي‎كنم. سايه افتاده است تو حياط و دارد پهن مي‎شود. تو اتاق دارم خفه مي‎شوم. اقلاً چارپايه را بگذارم بيرون بنشينم. اگر دلباز نباشد، دست كم از اتاق كه بزرگتر هست. به ديوارهاي اتاق نگاه مي‎كنم. يكهو وحشت برم مي‎دارد. آدم چطور مي‎تواند ماهها و سالها تو زندان سركند. تو يك چارديواري و لابد سنگي و دور تا دور پاسبان. اگر فرار نكرده بودم، حتماً تا حالا چپانده بودنم تو زندان. مادرم چه دردي مي‎كشيد،‌ چه رنجي تحمل مي‎كرد. بيچاره رحيم خركچي
- مي‎بيني خالد؟... آخر عمري مي‎بيني؟
- لپت چي شده مش رحيم؟
- دندونم پسرم... دندونم
لپ رحيم خركچي شده است به قاعدة يك انار درشت آفت زده. سفت و بد رنگ
- خب به كاري بكن مش رحيم
درد ابراهيم نگفتني است
- ابرام به سر نمي‎زني به بابات؟
- سر بزنم كه چي؟
- اقلاً دوتا پاكت سيگار براش ببر... پيرمرد خوشحال ميشه
حسني به ابراهيم التماس مي‎كند
- ابرام بريم بابارو ببينيم
ابراهيم تن در مي‎دهد
- خيلي خب... اينهمه مثه زن عجز و لابه نكن... روز جمعه ميريم.
سايه حياط گرم است. هنوز همسايه‎ها از اتاقهاشان بيرون نزه‎اند. آفتاب كه از ديوار بكشد بالا، جلو اتاقهاشان را جارو مي‎كنند و جل و پلاسشان را مي‎اندازند تو حياط و مي‎نشينند.
با بادبزن حصيري خودم را باد مي‎زنم ولي باز گرم است. بلند مي‎شوم و بادبزن را با آب حوض خيس مي‎كنم و برمي‎گردم و مي‎نشينم رو چارپايه. آفتاب عجب روشن است. دارد از كنار حوض مي‎كشد به طرف ديوار. بلورخانم از اتاق مي‎آيد بيرون. تنگ يخ را مي‎گيرد زير شير آب
- خالد چرا اونجا نشسي؟
- تو اتاق حوصله‎م سر رفت
مي‎آيد به طرفم
- مگه ظهر نخوابيدي؟
- نه
- تشنه‎ت نيس؟
تنگ آب يخ را از دستش مي‎گيرم و سير مي‎خورم. شكمم باد مي‎كند. تنگ را از دستم مي‎گيرد. عرق از چارستون بدنم بنا مي‎كند به جوشيدن. چادر از رو سر بلورخانم لغزيده است و افتاده است رو دوشش
- امروز چه خبر بود؟
خودم را به نفهمي مي‎زنم
- از چي حرف مي‎زني؟
- از اونا كه اومدن كتابارو بردن
- خب اومدن كتابارو بردن، مگه كتاب بردن عيب داره؟
دلسوزانه حرف مي‎زند
- خالد، نكنه قاطي اينا بشي!
- قاطي كدوما؟
- همينا كه اومدن كتابارو بردن
آرام جوابش مي‎دهم
- خب كتابا مال خودشون بود اومدن بردنشون. اين كه چيز مهمي نيس
چشمهايش را ريز مي‎كند
- چيز مهمي نيس؟...
و ادامه مي‎دهد
- ... با اون عجله كه اومدن و اون زهره تركي كه مادرت شد، همه فهميديم كه خبرائي هس...
خودم را بي‎اعتنا نشان مي‎دهم
- خيالت راحت باشه كه هيچ خبرائي نيس
لبخند مي‎زند
- انشاالله كه نباشه
و راه مي‎افتد مي‎گويد
- روز به روز بدتر ميشي
بلورخانم مي‎رود تو اتاق. تا تاريك شود يك سال مانده است. هيچ وقت اين همه دلم نمي‎خواسته است كه از خانه بيرون بروم. انگار تو خانه سوزن به تنم مي‎كنند. وول مي‎خورم. جا به جا مي‎شوم. بلند مي‎شوم و مي‎روم تو اتاق. باز مي‎زنم بيرون. حالا، همسايه‎ها، كم‎كم شروع كرده‎اند به آب و جارو كردن جلو اتاقها. جانم به لبم مي‎رسد تا هوا تاريك مي‎شود.
ا زخانه مي‎زنم بيرون. پر صدا نفس مي‎كشم. انگار صد سال است كه دكان شاطر حبيب را نديده‎ام. كج مي‎كنم تو خيابان حكومتي. يكهو ترس برم مي‎دارد. بخصوص كه بايد از علي شيطان احتياط كنم. حتي از سايه خودم رم مي‎كنم. تند و تند سرم مي‎گردد و اطراف را مي‎كاوم. يكهو ملتفت مي‎شوم كه دارم مي‎روم به طرف خانة سيه چشم.
چراغ خواربار فروشي روشن است. از پناه ديوار مي‎خزم تو بن‎بست. چراغ ته كوچه خاموش است. كوچه تاريك تاريك است. مي‎روم تا جلو خانه سيه چشم. در خانه بسته است. چيزي نمي‎توانم ببينم. دستم مي‎رود به كبة در، يكهو شقيقه‎هام بنا مي‎كند به زدن، تمام تنم داغ مي‎شود. جرأت نمي‎كنم در خانه را بزنم. دستم مي‎افتد پائين و راه مي‎افتم كه از كوچه بزنم بيرون. هنوز به خم بن‎بست نرسيده‎ام كه صداي باز شدن در مي‎شنوم. برمي‎گردم و نگاه مي‎كنم. طرح مات قامت بهرام را تو تاريكي مي‎بينم. بنا مي‎كند به دويدن. مي‎ايستم سر راهش. نزديك مي‎شود. بهش سلام مي‎كنم. جواب مي‎دهد. قدمهاش سست مي‎شود. نگاهم مي‎كند
- شما هستين؟
- حالتون چطوره؟
- خوبم
- كجا دارين ميرين؟
- ميرم يه بسته آدامس بخرم
همراهش راه مي‎افتم
- با هم بريم
از خواربار فروشي آدامس مي‎گيرد. جلو نمي‎روم كه خواربار فروشي ببيندم و گرنه به اين زودي از دست پر چانگيهاش رها نمي‎شوم
- به نطق رئيس دولت گوش دادي؟
و بنا مي‎كند به تفسير كردن نطق رئيس دولت و چه شكمي.
از بهرام جدا مي‎شوم. با شتاب مي‎رود به طرف ته كوچه. چند لحظه در پناه ديوار، تو دهانة تاريك كوچه مي‎ايستم. بعد، راه مي‎افتم. دورتر از خواربار فروشي، تكيه مي‎دهم به پاية چوبي چراغ برق. دلم نمي‎خواهد تو روشنايي باشم، اما انگار به دلم برات شده است كه سيه چشم مي‎آيد. فكر مي‎كنم كه بايد تو روشنائي باشم، تا اگر آمد بتواند ببيندم. زيرا چراغ پابه پا مي‎شوم. طاقت نمي‎آورم. يكهو به ياد علي شيطان مي‎افتم. تكان مي‎خورم. خودم را از ميدان نور چراغ كنار مي‎كشم. ناگهان قامت زني تو دهانة تاريك كوچه بن‎بست شكل مي‎بندد. يقين مي‎كنم كه سيه چشم است. تند راه مي‎افتم. بهش نزديك مي‎شوم. خودش است. قدمهايم سست مي‎شود
- سلام
- سلام
- شما هستين؟
- بهرام بهتون گفت؟
چيزي نمي‎گويد. مي‎گويم
- ازتوون ممنونم اومدين بيرون
لبخند مي‎زند
- همينجوري اومدم
مي‎دانم دروغ مي‎گويد. مي‎دانم كه بهرام بهش گفته است
- ميخوام شمارو ببينم
- چيكارم دارين؟
- ميخوام باهاتون حرف بزنم
- خب الان بگين
- نميشه ... حالا نميشه
- چرا؟
- آخه خيلي حرف دارم
راه مي‎افتد به طرف ته كوچه. همراهش كشيده مي‎شوم. داغ داغ شده‎ام. صداي قلبم را تو شقيقه‎هام مي‎شنوم
- چي ميخواين بگين؟
عجولانه مي‎گويم
- ميخوام بهتون بگم كه چرا اون روز شنوني خونه، مونو نگفتم. ميخوام بگم كه چرا علي شيطان دس از سرم برنميداره...
مي‎دود تو حرفم
- علي شيطون؟
- آره... علي شيطان... هموني كه اون روز تو باغ ملي....
مي‎خندد و حرفم را مي‎برد
- عجب اسمي
- اين اسمو بچه‎ها روش گذاشتن
كمركش كوچه درنگ مي‎كند. پا به پا مي‎شود
- شما ديگه همراه من نياين
حرفهام تند و بريده و تودرهم مي‎شود
- ولي من بايد ببنمتون. من حالا فراري هستم. روزا نميتونم از خونه بيام بيرون... بايد خيلي چيزا بهتون بگم
تعجب مي‎كند. حرف زدنش آرام است. به آدم تسكين مي‎دهد
- شما از چي فراري هستين؟
- همينارو ميخوام بگم
يك لحظه سكوت مي‎كند. مي‎گويم
- ميخوام بگم كه ...
خوسرد مي‎آيد
- چرا به من؟
يكهو وا مي‎روم. چند لحظه گذرا سكوت مي‎كنم. از شور و التهاب مي‎افتم. احساس مي‎كنم كه رنگم پريده است. آهسته بنا مي‎كنم به حرف زدن. انگار بور شده‎ام. صدايم رگدار است. گلويم خشك است
- معذرت ميخوام كه مزاحمتون شدم
مي‎خواهم راه بيفتم
- صب كنيد
مي‎ايستم
- شما مزاحم من نشدين
باز سرشار از شور مي‎شوم. جرأت پيدا مي‎كنم. مقطع مي‎گويم
- پس، ميتونم، شمارو ببينم؟
پس از يك لحظه سكوت آرام مي‎گويد
- خيلي خب
- كي؟
- روز سه شنبه
- چه وقت؟
- ساعت سه و نيم بعد ازظهر
- كجا؟
- ايستگاه اتوبوساي شركت نفت
ناگهان سرتا پا اشتياق مي‎شوم. مي‎خواهم پربكشم. بي‎اينكه بدانم چه مي‎كنم دستش را مي‎گيرم و به لبهام نزديك مي‎كنم. لبهام آتش مي‎گيرد. ازش جدا مي‎شوم
- خداحافظ
- خداحافظ
*
*
تا ساعت سه ونيم، خيلي مانده است. قصد مي‎كنم كه اول بروم سلماني سرم را اصلاح كنم. بهش مي‎گويم كه ريشم را تيغ بيندازد.
هوا آنقدرها هم گرم نيست. بوي پائيز مي‎دهد. سيه چشم را كه ديدم و برگشتم ميدهم كفشم را قالب بزنند. بدجوري پايم را مي‎زند. حالا كه بعد از سالي و ماهي كفش خريدم، تنگ از آب درآمد. چطور شد كه دلم را ندادم. تو كفاشي كه كفش را پايم كردم، اندازه بود.
انگار آنطورها كه فكر مي‎كنم كسي دنبالم نمي‎گردد. اين چار – پنج روزه كه آب از آب تكان نخورده است.
بلند مي‎شوم و لباس مي‎پوشم. مادرم مي‎پرسد كه كجا مي‎خواهم بروم. مي‎گويم
- زود برمي‎گردم مادر
دلواپس مي‎شود
- نرو بيرون مادر
- خيلي طول نميشكه
از خانه مي‎زنم بيرون. همة حرفهائي را كه مي‎خواهم به سيه چشم بگويم تو ذهنم مرور مي‎كنم. بايد جرأت به خرج بدهم. هرطور كه شده اين دفعه بايد بهش بگويم كه دوستش دارم.
از كوچه پس كوچه‎ها مي‎زنم و مي‎روم به طرف سلماني. اگر قرار نبود سيه چشم را ببينم هرگز اين كفش لعنتي را پايم نمي‎كردم. باز كفش كتاني كه آدم هرجور دلش به خواهد شلنگ مي‎اندازد.
پاشنة پايم عجب سوز مي‎زند. اگر تاول نزند خيلي كار است. تا دكان طوبي عرق فروش راهي نمانده است. از خانه كه زدم بيرون،‌كرمعلي چارچرخه‎اش را روبراه مي‎كرد كه با ديگ لوبيا براند تا دكان طوبي. سلماني يك كوچه بالاتر از دكان طوبي است. محمد سلماني، گاهي كه مشتري نداشته باشد مي‎آيد و سرپائي استكاني مي‎زند و برمي‎گردد.
باد، اصلاً باد تابستاني نيست. هوا يكهو تغيير كرده است. بره بره‎هاي ابر عقيم كف آسمان نشسته است. هوا بفهمي نفهمي گرم است. بوي خنكي مي‎دهد. بوي پائيز.
ايستگاه اتوبوسهاي شركت نفت؟... چرا ايستگاه اتوبوسها؟ ... شايد قصدش اين است كه برويم باشگاه نفت و يا قصدش اينست كه مثل مسافر اتوبوس تو صف بايستيم و حرف بزنيم.
ازكوچه مي‎زنم بيرون. دكان سلماني روبروست. بايد عرض خيابان سي متري را بگذرم. تا اينجا، همه‎اش از تو پيچ پيچ كوچه‎ها آمده‎ام. پهناي خيابان را مي‎گذرم و مي‎چپم تو دكان سلماني
- يا حق خالد
محمد سلماني هميشه يك مشت چاخان تو چنته دارد. تا بنشيني زير دستش بنا مي‎كند به حرف زدن. از زيروبم همة‌ مردم شهر خبر دارد. آنقدر مي‎رود تو كوك آدمها تا خوب ته وتوشان را درآورد كه كي هستند و كجايي هستند و چكار مي‎كنند و بعدها مي‎خواهند چكار كنند
- ... اينو مي‎بيني؟...
تيغ را رو سنگ مي‎كشد و حرف مي‎زند
- ... وختي اومد تو اين شهر، به قدرتي خدا، به شلوار وصله‎دار پاش بود و يه چمدون خالي‎م دستش... حالا برو نيگاكن، پولش از پارو بالا ميره... خب ديگه كار خداس
بعد لبخند مي‎زند و مي‎پرسد
- مگه خواس خدا نيس هان؟... خواس خدا نيس؟
مي‎خندد و دندانهاي درشت و زردش بيرون مي‎افتد
... مي‎چپم تو دكان سلماني
- يا حق خالد
- يا حق
- كم پيدائي
- در خدمتم
تا بنشيم زير دستش بنا مي‎كند به حرف زدن و پرسيدن
- شنيدم كه خيال داري ديگه قهوه‎خونه نري... درسته؟
تو آينه خودم را نگاه مي‎كنم. انگار اين چند روزه گونه‎هام تكيده شده است. زير چشمهام چال افتاده است.
محمد سلماني مي‎پرسد
- شنيدم كه قصد داري تو ريسندگي كار كني... درسته؟
از تو آينه نگاهش مي‎كنم. ردهاي آبله، ‌صورتش را عين لانه زنبور كرده است
- نه!... همچين قصدي ندارم
- ولي من شنيدم
حرف را برمي‎گردانم
- اصلاً كوتاه نكن... فقط كم و زيادشو صاف كن... بعدم يه تيغ بنداز به صورتم...
شانه و قيچي كار مي‎افتد. توآينه، ديوار پشت سرم را مي‎بينم. بالاي دستشوئي يك رف هست. تو رف، يك ساعت شماطه‎دار هست. شش دقيقه از ساعت دو گذشته است. حرفم را ادامه مي‎دهم
- ... ببين مش ممد... به سبيلام اصلاً دس نزن... با مدادم يه كم سياشون كن
به سرم ور مي‎رود و حرف مي‎زند
- فهميدي پريروز چطور شد؟
- نه
- جواد محشر كرد
و از قاچاقچيها حرف مي‎زند كه مأمورين، اتوموبيل‎شان را تعقيب كرده‎اند و قاچاقچيها، پركاز تو خيابان سي‎متري رانده‎اند و همدستانشان،‌ نيمكت‎هاي قهوه‎خانه را پرت كرده‎اند جلو اتومبيل مأمورين و اتوموبيل قاچاقچيها در رفته و ... چنان سر شوق آمده و چنان با آب و تاب حرف مي‎زند كه انگار خودش يك پا قاچاقچي است
- مش محمد يه كم صب كن
دست نگه مي‎دارد.
خم مي‎شوم و كفش را از پايم بيرون مي‎آورم. پاشنة پايم سوز مي‎زند
- بي‎زحمت اون واكسي‎رو صدا كن
لاي در را باز مي‎كند و واكسي را صدا مي‎كند. تو دكان، هوا دم دارد. پنكة سقفي لق‎لق مي‎كند. واكسي مي‎آيد. كفشم را بهش مي‎دهم
- ببين برادر، يه قالب بنداز تو اين كفش تا كارم تموم شه. حسابي بكوبش. پاشنة ‌پامو ميزنه
واكس كفش را مي‎گيرد و از دكان مي‎زند بيرون و در را پشت سرش مي‎بندد.
ساعت دو و پانزده دقيقه است. تا سه ونيم خيي وقت هست. اصلاح سرم خيلي طول بكشد، بيشت دقيقه. محمد سلماني،‌ به سرم ور مي‎رود و حرف مي‎زند. مثل هميشه بنا مي‎كند مزخرف گفتن. من مي‎روم تو خودم و به حرفهائي فكر مي‎كنم كه دلم مي‎خواهد به سيه چشم بگويم. چشمهايم را آرام روهم مي‎گذارم و فكر مي‎كنم «با امروز بايد همه چيز و بهش بگم و يا...» صداي محمد سلماني فكرم را به هم ‎مي‎ريزد
- خوابت مياد؟
چشمهام را باز مي‎كنم
- نه ... يه كم خسته‎ام
دوباره چشمهايم را مي‎بندم. محمد سلماني حرف مي‎زند. صداي يكنواخت قيچي تو گوشم است «... بايد بهش بگم كه دوستش دارم. اگه امروز نگم، ديگه هيچوخ نمي‎تونم بهش بگم. اصلاً جرأت نمي‎كنم باهاش حرف بزنم...» صداي باز شدن در دكان مي‎آيد. چشمهايم را باز مي‎كنم. علي شيطان است. رنگ از صورتم مي‎پرد. دلم مي‎لرزد «برپدرت لعنت. تو حتي ظهرام استراحت نمي‎كني؟» از تو آينه نگاهمان به هم پيوند مي‎خورد. بهش لبخند مي‎زنم. به لبش لبخند مي‎نشيند. ابروهاش عين شيطان،‌ نازك و كشيده تا شقيقه‎هايش رفته است. لبهاش تكان مي‎خورد
- پارسال دوست، امسال آشنا
نييشم به خنده باز مي‎شود. يعني چاره‎اي ندارم جز اين كه خودم را صميمي نشان بدهم.
محمد سلماني بهش سلام مي‎كند. بعد رو مي‎كند به من و مي‎گويد
- يه جون هرچي مرده تو عمرم آقاتر از علي‎خان نديدم... يه پارچه مرده... آقاس ... هميشه نوكرشم ...
علي شيطان مي‎نشيند جائي كه از تو آينه بتوانيم همديگر را ببينيم. ساعت، درست بالاي سرش است. حالا،‌ دو ونيم است.
- چطوري مش ممد؟
محمد سلماني لبخند مي‎زند و جواب مي‎دهد
- از دولتي سرشما
بعد ادامه مي‎دهد
- علي‎خان ترش ميل دارين بگم براتون بيارن؟
علي شيطان بي‎تفاوت مي‎گويد
- فرق نميكنه
محمد سلماني، شانه و قيچي را مي‎گذارد روميز وسرش را از لاي لنگه‎هاي در بيرون مي‎برد و شاگرد قهوه‎چي قهوه‎خانة "مهتابي" را صدا مي‎كند.
علي شيطان حرف مي‎زند
- پنج – شش روزي هس كه پيدات نيس
كسي به محمد سلماني جواب نمي‎دهد. از دكان مي‎رود بيرون. علي شيطان باز مي‎گويد
- نگفتي
تكيه مي‎دهم به پشتي صندلي و مي‎گويم
- چرا، ... هستم...
حرف كه مي‎زند، لبخند از لبش نمي‎برد. مي‎داند كه تو چنگش هستم و راه پس و پيش ندارم
- من كه اين چند روزه نديد‎ه‎مت
- يه وخ پيش مياد
نيشدار مي‎گويد
- يه وخت‎م خود آدم دلش ميخواد كه پيش بياد... آره؟
محمد سلماني مي‎آيد. خودش از قهوه‎خانه يك استكان چاي آورده است.مي‎دهدش به علي شيطان. قيچي و شانه را برمي‎دارد و به سرم ور مي‎رود. علي شيطان مي‎گويد
- مش محمد، سرشو خوب اصلاح كن، پسر نازنينيه
دندانهاي زرد محمد سلماني بيرون مي‎افتد
- نوكرتم علي‎خان
علي شيطان چاي را هم مي‎زند، قطره قطره از لب استكان مي‎مكد و بريده بريده حرف مي‎زند
- ميدوني مش ممد ... گاهي ... آدم ... به زرنگي ... بعضيا ... حسوديش ميشه ...
دلم از جا كنده مي‎شود. محمد سلماني دنبال حرف را مي‎گيرد
- ... راس ميگي علي‎خان ... من به زرنگي اين قاچاقچيا حسرت مي‎خورم،‌ نميدوني كه پريروز چه شاهكاري زدن ... اين جواد، با اين خدابخش ...
علي شيطان حرف محمد سلماني را مي‎برد
- يا مثلاً ... عندليب...
چشمان محمد سلماني گرد مي‎شود
- عندليب ديگه كيه؟
علي شيطان ادامه مي‎دهد
- ... چقد بايد زرنگ باشه كه از تو شهرباني، ازميون صدتا مأمور،‌ فرار كنه...
محمد سلماني سردرگم شده است. همه چيز دستگيرم شده است. علي شيطان، زير و بم تمام قضيه را مي‎داند. مي‎دانم كه قصد كرده است با حرف زدن دستم بيندازد و مي‎دانم كه امروز به سادگي رهام نمي‎كند. يكهو تمام جانم به غم مي‎نشيند.
نگاه ناباور محمد سلماني به دهان علي شيطان دوخته شده است. علي شيطان، آرام و خونسرد حرف مي‎زند. لبخند از لبش نمي‎برد
- اونم روز روشن ... ميدوني مش ممد،‌ آدم بايد خيلي زرنگ باشه
جز اينكه نگاهش كنم و لبخند بزنم چاره‎اي ندارم. محمد سلماني طاقت سر در گمي ندارد. به حرفهاي علي شيطان بي‎اعتنا مي‎شود و رو مي‎كند به من
- گفتي سبيلتو نتراشم
- آره ... نتراشش
علي شيطان حرف مي‎زند. انگار با خودش است
- برا تغيير قيافه بد نيس. آدم هميشه نميتونه يه قيافه داشته باشه. خسته ميشه...
محمد سلماني صورتم را صابون مي‎زند و بنا مي‎كند به تيز كردن تيغ. به ساعت سه،‌ شش دقيقه مانده است. تا ايستگاه اتوبوسهاي نفت،‌ همه‎اش پانزده دقيقه راه است. اگر با تاكسي بروم، پنج دقيقه. ولي رها شدن از چنگ علي شيطان، حساب شاهي و صنار نيست. امروز قصد كرده است كه تلافي همة بدقلقيهايم را درآورد.
محمد سلماني به گونه‎هايم اودكلن مي‎زند. با مداد سبيلم را سياه مي‎كند و آينهرا مي‎گيرد پشت سرم
- خيلي ممنون
پيشبند را از گردم باز مي‎كند. بهش مي‎گويم
- مش ممد،‌ بي‎زحمت واكسي‎رو صدا كن كفشمو بياره
واكسي كفش را مي‎آورد. از رو صندلي بلند مي‎شوم. محمد سلماني به علي شيطان تعارف مي‎كند
- نه ... من اصلاح نمي‎كنم
باز تعارف مي‎كند
- بفرماين سرتونو شونه كنم
مي‎نشينم جاي علي شيطان. علي شيطان مي‎نشيند جاي من. خم مي‎شوم كه كفشم را بپام كنم. پايم تاول زده است. محمد سلماني بنا مي‎كند به شانه كردن سر علي شيطان. بلند مي‎شوم كه از دكان بزنم بيرون. صداي علي شيطان است
- يه دقه صب كن كارت دارم
لبخند، اصلاً از لبش نمي‎برد . مي‎نشينم. پشت نيمتنة‌ علي شيطان بالا جسته است. دو دقيقه به ساعت سه مانده است. دلم مثل دل گنجشك رميده مي‎زند.
محمد سلماني،‌ با قيچي،‌ موي سوراخهاي دماغ علي شيطان را هم مي‎چيند. ابروهايش را هم شانه مي‎كند. علي شيطان از جايش تكان نمي‎خورد. رو صندلي نيم چرخي مي‎زند و به چشمهام، چشم مي‎دوزد
- خب؟
و چنان مي‎گويد كه دستگيرم مي‎شود هيچ تمهيدي به درد نمي‎خورد. دلم مي‎خواهد با مشت بزنم و همة دندانهايش را تو دهان گشادش بريزم. آن قدر كه از لبخندهاي بي‎جايش لجم مي‎گيرد،‌ از بداقبالي امروز،‌ دلم نمي‎سوزد. چند لحظه – بي اينكه حرفي بزند – نگاهم مي‎كند. بعد، رو مي‎كند به محمد سلماني
- ميتوني چن دقيقه بيرون باشي؟
محمد سلماني مي‎گويد
- بله ... چشم
و از دكان مي‎رود بيرون و در دكان را مي‎بندد. علي شيطان، اول سرفه مي‎كند و بعد – بي‎اينكه لبخند از لبش ببرد – بنا مي‎كند به حرف زدن
- خب داداش ...
رو كلمات تكيه مي‎كند. شمرده حرف مي‎زند
- نه تورو معطل مي‎كنم و نه خودمو. همه چيرو، رك و پوس كنده بهت ميگم... ولي به شرط اينكه عاقل باشي و عاقلانه جواب بدي...
حالا، لبخند از لبش رفته است. نگاهم را مي‎دانم به چشمان سبزش كه ثابت است و بي‎حركت.
آرام ادامه مي‎دهد
- ... من اينو ميدونم كه تو،‌ پنج روز پيش از تو شهرباني فرار كردي. البته از زرنگي تو خوشم مياد، ولي دلم ميخواد كه را من زرنگي نكني.
منتظر مي‎ماند كه چيزي بگويم. صلاح مي‎دانم كه اصلاً حرف نزنم. باز مي‎گويد
- اينو هم ميدونم كه ميخواسي يه چمدون روزنومه و اعلاميه ببري بندر ولي گير افتادي. پاسبان مراقب كه از دستش فرار كردي الان باز داشته. زن و بچه‎هاش نه خواب دارن نه خوراك. نشونياتو هم به دهتا مأمور بيشتر دادن كه پيدات كنن. ولي خودت ميدوني كه هيچكدومشون مثه من ترو نميشناسه... ميدوني؟. اصلاً از همون لحظة اول كه شنيدم يه پيرهن بيچازي‎ي آبي و قرمز و يه شلوار كتون آبي تنش بوده، يقين كردم كه خودت هستي. حالا عين آب خوردن ميتونم ببرمت شهرباني.
حرفش تمام مي‎شود. دست مي‎كند و از زير نيمتنه، يك دستبند بيرون مي‎آورد. وقتي دارد دستبند بيرون مي‎آورد، جلو نيمتنه‎اش بالا مي‎رود و دستة قهوه‎اي رنگ هفت تيرش پيدا مي‎شود. به گمانم عمد دارد كه اسلحه‎اش را نشان دهد. نگاهم از دستة اسلحه مي‎لغزد رو صفحة ساعت. تا سه و نيم، بيست و چهار دقيقه مانده است. دسبند را مي‎گذارد سرجايش و دامن نيمتنه‎اش را صاف مي‎كند. بدجوري غافلگير شده‎ام. اگر قرار نبود سيه چشم را ببينم فرصت بيشتري داشتم كه چنگش دربروم. علي شيطان دارد نگاهم مي‎كند. در چشمان سبزش و در لبخندش نشان پيروزي هست. احساس مي‎كنم كه به صندلي ميخكوب شده‎ام. انگار نمي‎توانم از جايم تكان بخورم. صداي علي شيطان است.
- خب ... چي ميگي؟
اگر كفشم را پايم نكرده بودم بهتر بود. اميد فرار بود. با اين كفش، حتي ده قدم هم نمي‎توانم بدوم. كاش كفش كتاني را پايم كرده بودم
- يه چيزي بگو
بي‎اختيار لبخند مي‎زنم
- اشتباه مي‎كني
- يعني چي؟
- يعني اينكه من نبودم
به عينه مي‎بينم كه وا مي‎رود. انتظار داشت كه همه چيز را قبول كنم. حرف زدنش طوري بود كه انگار پيشاپيش، همه چيز را قبول كرده بودم. يكهو وا مي‎رود و يكهو صدايش پست مي‎شود
- گفتي كه... اشتباه مي‎كنم؟
چشمهايش ريز مي‎شود. سرتكان مي‎دهم. محمد سلماني با سرانگشت به شيشه در مي‎زند. نگاهش مي‎كنيم. همراه يك مشتري، پشت در دكان ايستاده است. با دست و چشم، به علي شيطان اشاره مي‎كند كه مشتري دارد. علي شيطان حالي‎اش مي‎كند كه حالا صبر كند. محمد سلماني دمغ مي‎شود. علي شيطان رو مي‎كند به من
- يعني ميخواي بگي كه تو نبودي از شهرباني فرار كردي
- نه!
- بسيار خوب... امتحان مي‎كنيم
از رو صندلي بلند مي‎شود.
مي‎گويم
- امتحان؟
خيلي بي‎تفاوت مي‎گويد
- بله،‌ امتحان... با هم ميريم شهرباني. همة مأموريتي كه سر سه راه بندر بازداشتت كردن حي و حاضرن ... مأمور مراقبت‎م هس...
دستش مي‎رود زير نيمتنه
- پاشو
از جايم تكان نمي‎خورم
- گفتم پاشو
يكهو خون بصورتم مي‎جهد. به ساعت نگاه مي‎كنم. ده دقيقه از سه گذشته است. صدايم رگدار شده است. خشكي گلو، راه برحرف زدنم مي‎بندد. خشك خشك شده است
- اصلاً تو از من چي ميخواي؟
- هيچ
و مچ دستم را مي‎گيرد. مي‎خواهد به دستم دسبند بزند. مقاومت مي‎كنم
- چرا بايد همرات بيام شهرباني؟
- براي اينكه فراري هسي و منهم مأمور دستگيري تو هسم
نمي‎توانم مچم را از چنگش بيرون بياورم. بي اينكه به همديگر نگاه كنيم و يا حرف بزنيم باهم كلنجار مي‎رويم. حلقة آهني دستبند به مچم مي‎نشيند
- پاشو معطل نكن
حالا، به جاي لبخند، لرزه برلبانش نشسته است. سبيل زردش كه به قاعدة يك باقلاي درشت شامي است،‌ آهسته تكان مي‎خورد. مي‎خواهد از رو صندلي بلندم كند. انگار چسبيده‎ام به صندلي. تو دلم غوغا بپا شده است. بعد از اينهمه حسرت كشيدن، حالا كه قرار است سيه چشم را ببينم به چنگ شيطان افتاده‎ام. مچ دستم تو دسنبند است. فكر مي‎كنم كه يكهو از جا بپرم و اسلحه‎اش را از پر كمرش بكشم و همانطور كه رحيم خركچي با سرچپق به شقيقة رضوان كوفت، با قنداق هفت تير بكوبم به شقيقه‎اش و فلنگ را ببندم و ... هرچه بادا باد.
حرف زدن علي شيطان تحم آميز شده است
- گفتم بيخود معطل نكن
محمد سلماني پشت در دكان پابپا مي‎شود. مچ دست مشتري را تو دست گرفته است كه نرود. مشتري دراز است و ديلاغ و چپيه به سر دارد و مثل برده تو دكان را نگاه مي‎كند. اوقات محمد سلماني تلخ شده است. با كف دست به شيشه مي‎كوبد. مي‎دانم كه بيشتر دلش مي‎خواهد بداند كه بين من و علي شيطان چه مي‎گذرد. علي شيطان به محمد سلماني محل نمي‎گذارد. تمام فكر و ذكرش اينست كه روصندلي بلندم كند و راه بيفتد. بايد فكري بكنم. وقت دارد مي‎گذرد. سرم را مي‎اندازم پائين و با لحني كه نشان از تسليم دارد مي‎گويم
- فرض كنيم با شما اومدم شهرباني و معلوم شد خودم بودم كه فرار كردم... اونوخ چي گير تو مياد؟
حرف زدن علي شيطان اصلاً دوستانه نيست. حتي يك رگة كمرنگ هم از حرف زدن گذشته‎ها درصدايش نيست
- لزومي نداره چيزي گير من بياد. من مأمورم و وظيفه‎م رو انجام ميدم
هنوز سرم پائين است. دارم به پنجة كفشم نگاه مي‎كنم. براي ديدار امروز چه دنداني روجگر گذاشتم تا پول اين كفش را دادم. بي هيچ مقاومتي مچم را كه تو دستبند است در اختيارش مي‎گذارم و مي‎گويم
- اگه به ميل شما رفتار كنم چي؟
نرم مي‎شود. دسبند را باز مي‎كند. مي‎رود عقب و مي‎نشيند رو صندلي. نگاهش مي‎كنم. همان لبخند محيل به لبش نشسته است
- انگار خيال عاقل شدن داري؟
آهسته مي‎گويم
- آخه شما راه پس و پيش آدمو مي‎بندي
احساس مي‎كنم كه چارچنگولي تو دستش اسيرم. بايد فكري بكنم
- پس حاضري؟
نمي‎دانم براي چه كاري بايد حاضر باشم. به ساعت نگاه مي‎كنم. اگر پياده راه بيفتم درست سروقت مي‎رسم
- چيكار بايد بكنم؟
بي اين كه حرف را دندان بزند مي‎گويد
- با من همكاري كن
- همكاري؟
- منم بهت كمك مي‎كنم. هركاري از دستم برآد
حسابي به تقلا افتاده‎ام كه براي گفتن حرفي پيدا كنم. هرچه بگويم مشتم باز مي‎شود. از آن بخو بريده‎هائي است كه زير بار حرف بي‎ربط هم نمي‎رود. دير شدن وقت دارد كلافه‎ام مي‎كند. دلم را مي‎زنم به دريا و حرفم را مي‎گويم
- ببين،‌ من امروز اصلاً فرصت نشستن و چونه زدن ندارم. بايد برم به كارم برسم
- جلسه داري؟
با تعجب مي‎گويم
- جلسه؟
- خب پس چي؟
حرف را برمي‎گردانم
- يه قرار بذاريم برا بعد كه با خيال راحت بنشينيم و حرف بزنيم
قيافه نشان مي‎دهد كه دارد فكر مي‎كند. چند لحظه سكوت است. محمد سلماني مچ دست مشتري را رها نكرده است. مشتري دارد عصباني مي‎شود. محمد سلماني با كف دست مي‎كوبد به شيشه در. علي شيطان محلش نمي‎گذارد. ششدانگ حواسش جمع من است. بايد يك جوري از چنگش رها شوم. علي شيطان مي‎پرسد
- اگه به جاي من بودي قبول مي‎كردي؟
قيافه حق به جانب مي‎گيرم
- اگه بهتون و به حرفتون اعتماد داشتم،‌ آره
سيخ تو چشمهام نگاه مي‎كند و مي‎پرسد
- بايد به حرفت اعتماد داشته باشم
شانه‎هايم را بالا مي‎اندازم
- نميدونم
لبها را روهم فشار مي‎دهد و سكوت مي‎كند. انگار دارد فكر مي‎كند. نگاهش را به زمين دوخته است. به ساعت نگاه مي‎كنم. اگر نجنبم دير مي‎شود. آخرين حرفم را مي‎زنم. خيلي آرام و بااطمينان
- من امروز، اصلاً اهل حرف زدن نيستم... حتي حاضرم باتون بيام شهرباني ولي حرف نزنم...
نگاهش را از زمين مي‏گيرد. انگار حرفم دارد اثرمي‎كند. ادامه مي‎دهم
- ... اما اگه بذارين برم، دفة ديگه ...
و جهت حرفم را تغيير مي‎دهم. حتي صدايم را هم تغيير مي‎دهم
- ... به علاوه، مگه من كجا ميتونم برم؟... هميشه تو چنگت هستم. خيلي زرنگ باشم، ميتونم ده – دوازده روز از دستت فرار كنم... بعد چي؟...
موافقت مي‎كند. درچينهاي پيشاني‎اش نوعي اطمينان هست
- خيلي خب
پرصدا نفس مي‎كشم.
مي‎پرسد
- وعدة ما چه وخت؟
شانه‎هايم را بالا مي‎اندازم
- برامن فرق نميكنه
مي‎گويد
- امشب
سرم را به چپ و راست تكان مي‎دهم
- نه!
از رو صندلي بلند مي‎شود
- پس كي؟
طاقت محمد سلماني سررفته است. مشتري دارد تقلا مي‎كند كه مچش را از تو پنجة محمد سلماني بيرون بياورد و برود. محمد سلماني بي‎اعتنا به علي شيطان در را هل مي‎دهد و بازش مي‎كند و غرغر كنان مي‎آيد تو.
مي‎گويم
- صبح جمعه
محمد سلماني نگاهم مي‎كند و بعد مشتري را جلو مي‎كشد و مي‎شناندش روصندلي و پيشبند را به گردنش مي‎اندازد.
علي شيطان قبول مي‎كند. همراه همديگر از دكان سلماني بيرون مي‎زنيم. ساعت و جاي ملاقات را تعيين مي‎كنيم
- پشت باغ "ريچي" كنار كارون، ساعت ده صبح.

تاكسي پيدا نمي‎كنم. چند دقيقه دير شده است اتوبوس مي‎خواهد حركت كند. نگاه سيه چشم سرگردان است. وقت