گفتم یادداشت مصطفی  را در وبلاگ می گذارم البته این ها قسمتی از یادداشت مصطقی است

برای خواندن یادداشت همراه با خاطره مصطفی اینجا را ببینید

چند روزيست عوض شده ام چند روزيست مثل سابق فكر نمي كنم چند روزيست چشمم بسته است و نمي توانم ببينم چند روزيست وقتي مي خواهم به خود بنگرم روي ديوار نگاه مي كنم چون از چهره خود هراس دارم چند روزيست با كمر دارد و پا درد مي گذرانم اينك كه اين نوشته را مي نويسم دستم لرزان چشمم بخيه خورده كمرم كوفته شده سرم شكسته و دلم خون است چند سوال ذهنم را مشغول كرده ما چرا حرف توي گوشمان نمي رود چرا هميشه بايد چيزي را تجربه كنيم و ...

ما گرفتار سرنوشت شديم سرنوشت  بد جوري با ما بازي كرد قبل از تصادف مي خواستم به جنگ سرنوشت بروم به او بگويم اين بار من به ميل تو رفتار نمي كنم تو ديگر نمي تواني مرا تحت امر خود قرار دهي اين بار مي خواهم غرورت را بشكنم در اين جنگ سرنوشت غرورم را شكست و به من گفت تو توان مقابله با من را نداري سر جايت بنشين   ....... به خانه که رسيديم حجله پارچه هاي سياه صداي گريه و حس پوچي من ديگر دنيا را هيچ نمي دانستم  چقدر دنيا بي شرم و حياست  است....

اينك اين خاطره  در آرشيو حافظه و ذهنم باقي مي ماند تا شايد روزي  دوباره ورق بخورد براي كسي بازگو شود