همسايه ها
احمد محمود

فصل سوم- 2

نيم ساعتي هست كه دور و برخانة سيه چشم پرسه مي‎زنم. كاسبهاي محل بهم شك كرده‎اند. نگاهشان آنقدر از دنبالم مي‎كند تا از ميدان ديدشان دور شوم. از ته خيابان، پسربچه‎اي مي‎آيد كه عينهو بهرام است. رنگ لباسش، قدش و راه رفتنش با بهرام هيچ توفيري ندارد. شاد مي‎شوم. با پاي ناقص مي‎جنبم كه بهش برسم. يكهو داغ مي‎شوم. دلم مثل دل گنجشك رميده مي‎زند. لنگ لنگان خودم را مي‎رسانم سركوچة بن‎بست كه جلو بهرام را بگيرم و باش حرف بزنم. پسربچه نزديك مي‎شود. خودش نيست. وامي‎روم. انگار آب يخ ريخته‎اند روسرم.
حالا، هوا تاريك شده است. كمركش كوچة بن‎بست يك چراغ گرد گرفته هست. دلم را مي‎زنم به دريا و جلو چشم خواربار فروش مي‎رانم تو كوچه. صداي عصا بدجوري رسوام مي‎كند. تق‎تقش مثل ضربه‎هاي چكشي است كه به شقيقه‎هام كوبيده مي‎شود. مي‎رسم سر نبش بن‎بست دوم. چراغ سردرخانه‎شان خاموش است. مي‎روم جلوتر. مي‎دانم كه اشتباه نكرده‎ام. اصلاً چطور ممكن است اشتباه كرده باشم. خانه، همان است كه شتاب زده خودم را پرت كرده بودم تو دالانش و در را بسته بودم. همه چيز برايم جان مي‎گيرد
- تو متينگ بودي؟
- نه! ... داشتم از راه مي‎گذشتم
ترديد ندارم. خانه همان است. پنجرة اتاق تاريك است. هزار جور فكر و خيال مي‎كنم. يعني ممكن است براي گذراندن روزهاي عيد رفته باشند سفر؟... ممكن است رفته باشند ميهماني و آخر شب بيايند؟...
چند لحظه روبروي خانه مي‎ايستم. به در و ديوار نگاه مي‎كنم. پنجرة خانة روبرو روشن است. ساية سرمردي رو پردة صورتي رنگ مي‎افتد و از جلو پنجره رد مي‎شود. راه مي‎افتم. انگار غم عالم رو دلم سنگيني مي‎كند. از كوچة بن‎بست مي‎زنم بيرون. نگاه خواربارفروش – كه درست روبروي كوچه است – مثل ميله‎هاي نوك تيز داغ، تنم را سوراخ مي‎كند. دلم مي‎خواهد آنچنان با عصا به فرقش بكوبم كه سقط شود. مهدي بقال اصلاً اينطور نيست. روزي صد نفر بيايند و بروند، انگار نه انگار. بايد با خواربارفروش دوست شوم. اينطور بهتر است.
مي‎روم به طرف خيابان پهلوي كه شلوغ است.
فردا، شب عيد است. هركس دستش به دهانش مي‎رسد، خريد مي‎كند. قوزك پام دارد درد مي‎گيرد. خسته شده‎ام. بروم كتابفروشي مجاهد بنشينم و خستگي در كنم.
چند جوان با هم سر مي‎رسند. دسته جمعي روزنامه مي‎فروشند. خيابان را گرفته‎اند روسرشان. كسي ازشان جلوگيري نمي‎كند. ايمان، همراهشان است. صداش از همه كلفت‎تر است. قدش از همه كوتاهتر است. دستة روزنامه را بالاي سر گرفته است و فرياد مي‎كشد. گاهي عكس درشت صفحة اول مي‎زند تو ذوقم. اينطور روزنامه‎ها هميشه مخفي است. هنوز به قيافة عكس عادت نكرده‎ام. نوعي احساس بيگانگي مي‎كنم. بچه‎ها، عمد دارند كه سبيلشان كت و كلفت باشد. عين سبيل همين عكسي كه اول روزنامه نشسته است. يكبار با بيدار درگير حرف شدم.
- من هنوز نميتونم بفهمم كه چرا اين عكس ميباس تو صفحة اول روزنامه‎هاي ما چاپ بشه.
بيدار مي‎گويد
- وختي خوب فهميدي همبستگي جهاني يعني چي، اونوخ اينوهم مي‎فهمي
بهش مي‎گويم
- چه ارتباطي باهم دارن؟
مي‎گويد
- كم‎كم حاليت ميشه
گمان نمي‎كنم حالي‎ام بشود.
كتابفروشي مجاهد بسته است. اصلاً معلوم نيست چه وقت باز است و چه وقت بسته است. كارش هيچ حساب و كتابي ندارد و يا اگر دارد من سر در نمي‎آورم.
تا قهوه‎خانه شكوفه راهي نمانده است. عصا زنان مي‎روم كه بنشينم و نفسي تازه كنم. قهوه‎خانه شلوغ‎تر از پيش از ظهر است. بعضي از قيافه‎ها، همانهايي هستند كه قبل از ظهر، تو قهوه‎خانه نشسته بودند. پندار هم هست. همت نشسته است كنارش. جاي خودش وول مي‎خورد . نگاه تيزش آسايش ندارد. تا مي‎بيندم، دستش را بلند مي‎كند
- بيا اينجا خالد
مي‎روم جلو. با پندار آشنام مي‎كند
- از بچه‎هاي خوبه
با پندار دست مي‎دهم
- من ايشونو ميشاسم
نگاه خوش حالت پندار به نگاهم مي‎نشيند
- ميشناسي؟... از كجا؟
مي‎گويم كه چطور و كجا
دستم را با صميميت فشار مي‎دهد
- نميدوني چقد خوشحالم. هميشه پيش خودم فكر مي‎كردم كه ممكنه يه روز ببينمت.
بعد، براندازم مي‎كند
- ولي با اونوختا خيلي فرق كردي... انگار بلندتر شدي. اونوخ بچه به نظر مي‎رسيدي.
حرفش را قبول مي‎كنم. يكهو قد كشيده‎ام و يكهو پشت لبم سياه شده است
- خب ... بشين ببنم... پات چي شده؟
همت برايش تعريف مي‎كند. مي‎زند زير خنده
- فرار كردن كه اينهمه عجله كردن نداره
- عجله نكردم
- چرا ديگه... لابد هول شدي، خودتو گم كردي و نفهميدي پاتو كجا ميذاري... آدم بايد هميشه خونسرديشو حفظ كنه. اينطور بهتر ميتونه بفهمه كه چيكار ميكنه و چيكار بايد بكنه.
شايد راست مي‎گويد. شايد خودم را باخته‎ام و خودم را گم كرده‎ام كه بالاسرم آمده است.
مي‎نشينم. از پندار خوشم آمده است. پيش از ظهر كه از زندان حرف مي‎زد و ازمقاومتي كه كرده بود، حسابي گرفته بودم. دلم مي‎خواست همچين قدرت و همچين جرأتي داشته باشم.
وقتي كه غلامعلي‎خان كشانده بودم كلانتري، آنقدر خودم را بي‎كس و درمانده حس مي‎كردم كه انگار دنيا تمام شده بود. پاك خودم را باخته بودم.
- ... وختي آدمو بازجويي ميكنن، بايد خيال كنه كه به سرنيزه زير چونه‎ش هس. اگه بگه آره، نوك سرنيزه فرو ميره و اگه بگه نه، هيچ خطري متوجهش نيس.
پيش ازظهر، پندار كه حرف مي‎زد، مجذوب شده بودم. اصلاً حرف زدنش طوري است كه آدم را مجبور به گوش دادن مي‎كند. خيلي از شفق بهتر حرف مي‎زند
- خب... حالا چيكار! مي‎كني؟
بايش مي‎گويم
- ... اما خيال دارم حالا نرم قهوه‎خونه
- نميخواي شبا درس بخوني؟
- فكرشو نكردم
ولي فكر مي‎كنم كه انگار بد نگفته است. اگر بتوانم روزها قهوه‎خانه امان‎آقا كار كنم و شبها درس بخوانم، پر بدك نخواهد بود. كمي به اين حرف فكر مي‎كنم و زود رهاش مي‎كنم و به حرفهاي پندار گوش مي‎دهم.
- راستي نگفتي كه چرا اومده بودي كلانتري؟
قضيه را تعريف مي‎كنم. قاه قاه مي‎خندد
- هيچ فكر نمي‎كردم كه پيغاممو به شفق برسوني... ولي وختي منو بردن خونه كه شايد بتونن چيزي پيدا كنن، ديدن جا تره و بچه نيس... دستشون به چيزي بند نشد.
برايم چاي مي‎آورند. براي پندار قليان مي‎آورند. شروع مي‎كند به پك زدن و حرف زدن. دستگيرم مي‎شود كه چرا زنداني شده است. از حرفهاش خيلي چيزها دستگيرم مي‎شود. انگار عمد دارد به آدم ياد بدهد كه اگر گرفتار شود چه بكند و چه نكند. اينطور كه تعريف مي‎كند، بعضي از كارهاش، مثل كارهاي «پاول» است. همان كسي كه وقتي كور هم شد باز دست بردار نبود. آدمهاي اينطوري خيلي كم‎اند. مگر آدم مي‎تواند ده ساعت دستبند قپاني را تحمل كند و لام تا كام نگويد؟... اين دستبند قپاني چه جور چيزي است كه استخوانهاي كتف آدم را كش مي‎آورد، كه استخوانهاي سينه راكش مي‎آورد و مچهاي دست را از كار مي‎اندازد؟... اينجور كه پندار تعريف مي‎كند، طاقت آوردن يك ساعتش هم خيلي هنر مي‎خواهد.
آزاد شلنگ‎انداز مي‎آيد و خودش را پرت مي‎كند رو نيمكت قهوه‎خانه
- بچه‎ها،‌ تازه چي دارين؟
خبرها زياد است.
*
*
شهر، يكپارچه شده است شور و شادي. راننده‎ها چراغهاي اتومبيلها را روشن كرده‎اند، دستها را گذاشته‎اند رو بوقها و شهر را روسر گرفته‎اند. صداي راديوها درهم شده است. گويندة راديو با التهاب و پرتوپ حرف مي‎زند.
مجلس، به خواست تودة مردم، لايحة ملي شدن صنعت نفت را تصويب كرده است. مردم، با چهره‎هاي برافروخته و لبهاي به خنده نشسته، جابه جا دور دسته‎هاي نوازنده جمع شده‎اند به پايكوبي و دست‎افشاني. چند تا از شيريني فروش‎ها، مجمعه‎هاي بزرگي را پر كرده‎اند نقل و نبات و بين مردم دور مي‎گردانند. آشنا و ناآشنا. همديگر را در بغل مي‎گيرند و به همديگر تبريك مي‎گويند. همراه با شور و شادي مردم، جسته و گريخته خبرهايي مي‎رسد كه دهان به دهان مي‎گردد و درمدتي كوتاه، تمام شهر را پر مي‎كند.
- شنيدي؟
- از چي داري حرف مي‎زني
- كشتي موريشس امده تو شط‎العرب لنگر انداخته و توپاشو به تصفيه‎خونه قراول رفته
- ميگن چتر بازا انگليسيام تو قبرس پياده شدن
چهره‎ها افروخته مي‎شود
- بايد از روجسدمون بگذرن
رگهاي گردن مردم تند مي‎شود
- با چنگو دندون كه شده مي‎جنگيم
- ديگه تموم شد
پيروزي همه را بي‎قرار كرده است. مردم براي هركاري حاضرند. فرياد‎هاي شادي، كف بردهانها آورده است
- هه!... كشتي جنگي!... كي‎رو مي‎خوان بترسونن
- اينا همه‎ش قمبره
خبر، دهان به دهان مي‎گردد كه كميته‎هاي تشكيل شده تا از دولت تقاضا كند براي دفاع از پيروزي، اسلحه در اختيار مردم بگذارد
- دوش به دوش هم مي‎جنگيم
- همه‎رو به دريا مي‎ريزيم
- اون روزگار مرد
- بايد دمبشونو بندازن رو كولشون، گورشونو گم كنن
مردم، دسته دسته راه افتاده‎اند تو خيابانها.
تو ميدان شهر، با پارچه و كهنه و چوب، مجسمة يكي از انگليسيها را درست كرده‎اند كه آتش بزنند. پاي مجسمه، شلوار كوتاه كرده‎اند. خشتكش را به جاي چرم، با نفت سياه رنگ زده‎اند. كلابه لبه پهني به سرش گذاشته‎اند. يك نري گاو،‌از دكان قصابي ميدان گرفته‎اند و به جاي سيگار برگ، لاي لبهاي مجسمه چپانده‎اند. انگليسي، سگ كوچكي هم دارد كه با زنجير به دنبالش كشيده مي‎شود. سگ از پارچه و كهنه است. گوشهاي سگ، بزرگ وبل‎بلي است. با نفت سياه رنگش كرده‎اند. مردم دور مجسمة انگليسي جمع شده‎اند و هلهله مي‎كنند.
بچه‎ها برايش شعر ساخته‎اند
"صاحبان برو به خونه‎ت"
"چي سگ برو به لونه‎ت"
"فرنگي دين نداره"
"الاغش زين نداره"
مهدي بقال رفته است و يك دسته سرنا زن آورده‎ است تو محله و غوغا به پا كرده است. همه ازخانه‎ها ريخته‎اند بيرون. دور نوازنده‎ها حلقه زده‎اند و دستها را توهم كرده‎اند و با آهنگ دهل و سرنا مي‎رقصند.
ناگهان خليفه و مهدي بقال جست مي‎زنند وسط جماعت به چوب بازي. خليفه چوب را مي‎گذارد پشت گردن، دستهايش را از آرنج خم مي‎كند رو دو سر چوب و دور مي‎گردد. مهدي بقال پشت سرش با آهنگ دهل گام برمي‎دارد و نهيب مي‎دهد. سرنا، آهنگ رقص چوبي مي‎زند. خليفه دور خودش مي‎گردد و ناگهان مي‎ايستد و چون را حائل ساقهاي پا مي‎كند. مهدي بقال چوب را دور سر مي‎گرداند، دور خودش تند مي‎چرند...
- هي...
و با ضربة سنگين طبل هچوم مي‎برد به خليفه
چوبها را عوض مي‎كنند. مهدي بقال جلو مي‎افتد. خليفه دنبالش مي‎كند. صداي دهل و سرنا تاهفت محله مي‎رود. فرياد و دست زدنها قاطي هم است.
نوروز آغاز شده است.
*
*
سيه چشم رفته بود سفر.
تا سيزده‎بدر،‌ده بار بيشتر رفتم طرف خانه‎شان. حالا با خواربار فروش روبروي كوچة بن‎بست، دوست شده‎ام. رگ خوابش را بدست آورده‎ام از طرفداران پرو پا قرص رئيس دولت است.
روز بعد از سيزده بدر، ‌سيه چشم را ديدم. با بهرام بود. طوري سر راهشان سبز شدم كه غافلگير شدند
- اوا ... شما
سلام كردم. بعد، احوالپرسي كردم. عصا به درد نمي‎خورد ولي دستم بود. حس كردم كه سپه چشم از ديدنم خوشحال شده است. چشمانش – كه آدم را به دوست داشتن و پرستيدن دعوت مي‎كند – برق زد
- پاتون چطوره؟
- خوبه
و سكوت كردم. براي گفتن خيلي حرف داشتم ولي سكوت كردم. يعني نمي‎توانستم حرف بزنم. كلمات تو گلويم چنگ انداخت و بيرون نمي‎آمد. تقلا كردم كه ازش تشكر كنم و كردم
- خيلي ممنونم كه اون روز منو تو خونه‎تون راه دادين...
و به بهرام نگاه كردم
- از شما خيلي ممنونم
خنديد. وقتي كه سيه چشم مي‎خندد، آدم، بهار را احساس مي‎كند. بوي بهار را و شكفتگي گلها را و تر و تازگي برگها و سبزه‎ها را
- براتون كاري نكرديم
- همين كه منو پناه دادين كلي كاره.
ازشان جدا شدم.
بهار آغاز شده است. كارون، سيلابي و توفنده و گل‎آلود است. رنگش عينهو شير قهوه‌ است. با موجهاي بزرگ و كوچك، پابست خانه‎هاي ساحلي را مي‎كوبد. لاشة گوسفنداني را كه از روستاهاي دور دست از جا كنده است و همراه خود آورده است،‌ به ساحل مي‎اندازد. شعار بزرگي را كه برسينة سد سيماني نوشته بوديم، آب گرفته است. برج اندازه‎گيري آب رفته است زير آب. از نرده‎هاي پل سفيد كه به آب نگاه كني، سرت گيج مي‎خورد. شبها، صداي كارون تا دور دستها مي‎رود و روزها، هرروز كه مي‎گذرد،‌سر و صداها بيشتر مي‎شود. دسته‎هاي مختلف با شعارهاي پارچه‎اي رنگارنگ، مي‎افتند تو خيابانها به دورگشتن و شعار دادن.
از طرف رئيس دولت، چند نفر آمده‎اند كه بروند و انگليسيها را سوار كشتي كنند و روانه‎شان كنند. چه استقبالي ازشان شد. تو هرم گرماي ظهر، فرودگاه شده بود غلغله روم. جاي سوزن انداز نبود. شعارهاي رنگ به رنگ پارچه‎اي بالاي سر جماعت موج مي‎زد. چند نفر، جمعيت را شكافتند و تا پاي پله‎هاي هواپيما پيش راندند و رفتند زير دو شاخ نمايندگان رئيس دولت.
همين طور كه شلوغ‎تر مي‎شود و مردم جوشي‎تر مي‎شوند، خبرها بيشتر مي‎شود
- شنيدي؟
- نه!... از چي داري حرف مي‎زني؟
- از كارگرا كه ريختن تو خونة انگليسيها و چن‎تاشونو هم كشتن.
- سه تا از اتومبيلاشونو هم آتيش زدن
- ولي انگليسيا به اين آسوني دس بردار نيسن
- ارواي همه شون
- خيال مي‎كني همينجوري ميذارن و ميرن؟
- بيرونشون مي‎كنيم
- خون باباشون اينجا ريخته شده
- ديگه تموم شد
هيچ نيرويي نمي‎تواند جلو مردم را بگيرد. لب‎ تر بكني بازار بسته مي‎شود، اداره‎ها تعطيل مي‎شوند و مردم دسته دسته مي‎ريزند تو خيابانها
- بريم تلگرافخونه
- مگه چه خبره؟
- عده‎اي اعتصاب غذا كردن
- واسه چي؟
- برا آزاد شدن زندونيا
روز سوم است كه هفت نفر تو تلگرافخانه اعتصاب غذا كرده‎اند. قرار است عدة زيادي با آنها همدردي كنند. احتمالاً،‌ اگر تا فردا نتيجه نگيرند، گروه ديگري به آنها خواهد پيوست
- اعلامية صنف نانوارو خوندي؟
- چي نوشته بود؟
- ميخوان اعتصاب كنن
- برا چي؟
سيزده بدر گذشت و نرفتم قهوه‎خانة امان‎آقا. اصلاً دلم نمي‎خواهد بروم
- خالد، پات كه خوب شده، چرا نمياي قهوه‎خانه؟
- شايد همين روزا بيام امان‎آقا... پام هنوز خوب نشده
هوائي شده‎ام. نشستم و پيش خودم فكر كردم كه آخر چي؟. تو قهوه‎خانه، خيلي همت بكنم، مي‎شوم «عنكبوت». اگر بخت يار باشد، مي‎شوم "امان‎آقا". چند ماه ديگر هيچده سالم تمام مي‎شود. ريش و سبيلم هم درآمده،‌لنگم هم روز به روز درازتر مي‎شود... نه! ... قهوه‎خانه اصلاً به دردم نمي‎خورد. شايد شبها بروم و درس بخوانم.
حالا،‌ تو حوزة پندار هستم. عصرهاي جمعه تشكيل مي‎شود. گاهي هم وقتش را تغيير مي‎دهيم. جامان را هم عوض مي‎كنيم. با پندار، چهار نفريم. به بحثها و خبرها گوش مي‎دهم، روزنامه‎ها و اعلاميه‎ةا را مي‎گيرم و مي‎روم تو حوزة ‌كارگران جوان ريسندگي و تحويل مي‎دهم. حوزة‌ كارگران جوان ريسندگي جمع شب تشكيل مي‎شود. جمعاً چهارنفريم و كار همة كارگران كمتر از بيست و سه سال كارخانة ريسندگي با ماست.
روزنامه‎ها را مي‎گذارم روشكمم، كمربندم را سفت مي‎بندم، ‌چينهاي پيراهنم را صاف مي‎كنم و از بچه‎ها خداحافظي مي‎كنم و از خانه مي‎زنم بيرون. چشم اندازم كارون است كه پرخروش است. آب تا پا بست سنگفرش باريكي كه جلو خانه‎ها كشيده شده، آمده است. جمعه سوم است كه جلسه‎مان را تو اين خانه تشكيل مي‎دهيم. هوا تاريك شده است. چراغهاي پل سفيد، تازه روشن شده است. سنگفرش باريك چسبيده به جلو خانه را پشت سر مي‎گذارم و كج مي‎كنم تو كوچة‌هيزم فروشها. دسته‎هاي هيزم تر، پناه ديوار است. بوي تلخ شاخه‎هاي جدا شده بيد، دماغم را پرمي‎كند. چندتا از هيزم فروشها دورهم نشسته‎اند و آتش گيرانده‎اند و كتري را گذاشته‎اند كنار آتش. تنها روشنايي كوچة‌ هيزم فروشها، همين شعله است كه گاه زبانه مي‎كشد و گاه فرو مي‎نشيند. به اتش كه مي‎رسم،‌ بوي دود، با بوي زهم ماهي و بوي تلخ شاخه‎هاي بيد قاطي مي‎شود. كامل مردي كنار آتش نشسته است و شكم چند ماهي سبور را شكافته است و حالا دارد پاكشان مي‎كند.
از كوچة هيزم فروشها مي‎زنم بيرون. حالا تو خيابان كج و كولة خرما فروشها هستم. بوي تند خرماي گنتار ترشيده مي‎آيد. روسنگفرش نوچ است. شيرة ‌خرما به سنگها چسبيده است. از روي جوي حاشية خيابان جست مي‎زنم رو خاك نرم گف خيابان. يكهو پايم از رفتن باز مي‎ماند. از زير چراغ گرد گرفته كنار خيابان، «علي شيطان» دارد مي‎آيد. اين اسم را بچه‎ها بهش داده‎اند.
- از رو لباس آدم ميتونه خبراي روزنومه‎اي رو كه تو جيب بغلته بخونه.
- مثه گربه بو مي‎كشه.
- چشاش مثه چشم كركسه
- حقه‎باز، مثه شغال
چشمهاي علي شيطان آبي است. ابروهاش كشيه و نوك تيز است. سبيلش كه به قاعدة‌يك باقلاي درشت شامي، پشت لبش نشسته است،‌ زرد است و شامه‎اش مثل كوسه تيز است. انگار كه موي تنش را آتش زده‎ باشي، يكهو از غيب سر مي‎رسد.
حالا چند بار تو كوكم بوده است اما چيزي دستگيرش نشده است. هميشه اسلحه همراهش دارد. تابستان و زمستان هم نيمتنه مي‎پوشد و برجستگي دستة هفت تير از زير نيمتنه‎اش پيداست.
من تو تاريكي هستم. همنطور كه ايستاده‎ام. آرام دورخودم مي‎گردم و آهسته راه مي‎افتم به طرف كوچة هيزم فروشها. صداي قدمهاي علي شيطان روخانه خفه مي‎شود. انگار تند كرده است. شايد ديده است كه برگشته‎ام. جرأت نمي‎كنم پشت سرم را نگاه كنم. انگار لولة سرد اسلحه‎اش پشت گردنم را غلغلك مي‎دهد.
مي‎رسم به كوچة هيزم فروشها. كج مي‎كنم تو كوچه و پا مي‎گذارم به دو. بوي ماهي سبور كباب شده قاطي بوي تلخ شاخه‎هاي بيد شده است. كامل مردي، سبورها را رو آتش گرفته است. مي‎رسم به دسته‎هاي هيزم. خودم را مي‎كشم پناه ديوار و مي‎رانم تا كنار كارون.
پندار تازه از خانه آمده است بيرون. هلش مي‎دهم تو خانه
- علي شيطون داره مياد
باهم مي‎رويم تو خانه و از پله‎هاي بام مي‎كشيم بالا و از پنجرة آجري ديوار بام، بيرون را نگاه مي‎كنيم.
علي شيطان از كوچة‌ هيزم فروشها مي‎آيد بيرون. مي‎ايستد لب سنگفرش باريك چسبيده به ديوار. دستهايش را به كمر مي‎زند و اطراف را نگاه مي‎كند. بعد، كمي بالا و پائين مي‎رود و بعد، سيگاري مي‎گيراند و چند پك مي‎زند و دوباره مي‎رود تو كوچة‌ هيزم فروشها.
*
*
هوا گرم شده است. غروبها، جلو اتاقمان را آب و جارو مي‎كنيم و فرش مي‎اندازيم و فانوسها را مي‎گيرانيم.
كرمعلي، دوباره لوبيا فروشي را شروع كرده است. ناصرداواني،‌ كنار تالابهاي گنديده آخر شهر، صدمتر زمين خريده است و حالا تو فكر است كه يك چارديواري دورش بكشد و از اجاره نشيني راحت شود
- از بانك پول مي‎گيرم. ميباس يه ضامن پيدا كنم. پولي رو كه ماه به ماه بابت اجاره ميدم، به جاي قسط ميدم بانك، مگه نزولش چقده؟...
بلورخانم ازدستم شكار است
- خالد،‌ به خدا خيلي بد شدي... نكنه كه باكسي ديگه روهم ريخته باشي؟
تن به حرفهايش نمي‎دهم. قسم خورده‎ام كه ديگر دست به بلورخانم نزنم. سيه چشم كه يادم مي‎آيد بيشتر از بلورخانم رم مي‎كنم.
رحيم خركچي و رضوان هر شب جار و جنجال دارند
- زن، حيا كن. سن وسالي ازت گذشته، قباحت داره
- همينم كه هسم... نميخواي طلاقم بده
- طلاقت بدم؟... جونتو مي‎گيرم!... بايد موي سرت مثه دندونات سفيد شه.
كتك خوردنهاي بلورخانم هم هست. يواش يواش دستگيرم شده است كه كرم از خود بلورخانم است. سر حرف را درمي‎آورد و آنقدر پاپي امان‎آقا مي‎شود تا امان‎آقا هجوم ببرد به تسمه و بيفتد به جانش.
عموبندر چند روزي ناخوش بود. مادرم تر و خشكش مي‎كرد. حالا حالش بهتر شده است. گاري دستي را دمر كرده است. جلو كبوترخانه و از خانه بيرون نمي‎رود.
حكايت كرمعلي و بانو، يواش يواش دارد درست از اب در مي‎آيد. آنقدر آفاق بريد و خواج‎توفيق دوخت كه حالا، آفاق هروقت دستش برسد، لي‎لي به لالاي صنم مي‎گذارد. بانو هم به صنم عزت مي‎گذارد. فرمانش را مي‎برد، به چشم مادر شوهر نگاهش مي‎كند. اينطور كه حرفش است، بايد اين روزا، صنم آستين بالا بزند.
از قهوه‎خانه بريده‎ام و اصلاً نمي‎روم. با مادرم حرف زده‎ام كه وقتي تابستان تمام شد و مدرسه‎ها باز شدند، بروم شبانه درس بخوانم. پدرم نوشته است كه قصد آمدن دارد "... حوصله‎ام سررفته. دلم برايتان تنگ شده است. قصد كرده‎ام كه اوايل پائيز بيايم و سر بزنم. البته اگر كار و كاسبي خوب بود مي‎مانم والا دوباره برمي‎گردم كويت...". اميد،‌جلو اتاقشان نشسته است و درس مي‎خواند. مادرش دارد شامي كباب درست مي‎كند. كم حرف‎تر از اين زن تو عمرم نديده‎ام. به كار هيچكس كار ندارد. انگار اصلاً تو خانه نيست. بلورخانم رو تخت را فرش كرده است و نشسته است تا امان‎آقا بيايد. بوي ترياك خواج توفيق حياط را پر كرده است. بانو مثل هميشه كنار منقل نشسته است و پينكي مي‎رود. خواج‎توفيق سرش تو كار خودش است. با حوصله وافور را گرم مي‎كند و با حوصله مي‎كشد. اگر كسي پاي منقل نشسته باشد نطقش گل مي‎كند. از جواني‎اش مي‎گويد. از آنوقتها كه ترياك مثل زعفران بود و بويش تا هفت محله مي‎رفت. يا از حقه‎هاي ناصرالدين شاهي كه داشته است و حالا،‌تو هفت اقليم هم يكيش پيدا نمي‎شود. خواج توفيق، وقتي كه پاي منقل نشسته است حوصله دارد كه تا صبح علي‎الطلوع بيدار بماند و حرف بزند. اما حالا خودش تنهاست. لابلاي آتشهاي زير خاكستر نشسته را مي‎گردد و صافترينش را برمي‎دارد و به وافور مي‎دمد. بانو تو چرت است. آفاق هنوز نيامده است.
جلو اتاق پدرم دراز كشيده‎ام و لامپا را گذاشته‎ام و بالاي سرم و كتاب مي‎خوانم تا بيدار بيايد. كتابخانة كارگران جوان ريسندگي پيش من است. كتابها را پندار بهم داده است. از صد جلد بيشتر است. كتاب، دست به دست مي‎شود تا مي‎رسد به دست كارگران. من تنها با سه نفر حوزه سروكار دارم. بعضي از كارگران را دورا دور مي‎شناسم و بعضي را اصلاً نمي‎شناسم. دو روز است كه چندتاشان را از كارخانه بيرون كرده‎اند. چندتائي را كتك زده‎اند و دوتاشان را هم بازداشت كرده‎اند. حالا منتظرم كه بيدار بيايد. قرار است برايشان فكري بكنيم.
پسرخاله رعنا مي‎آيد. لابد باز آمده است تيغ بزند. كتاب را زير گوشة ‌فرش قايم مي‎كنم. حالا، از هركس كه لباس نظامي پوشيده باشد، خود به خود رم مي‎كنم. از هركس كه لباس پليس تنش باشد، خود به خود كنار مي‎كشم
- ياالله خالد
- ياالله
- خاله گل سلام
- سلام غلام
پسر خاله رعنا، جميله را مي‎بوسد و مي‎رود تو اتاق و چارپايه را مي‎آورد و مي‎نشيند. نگاهش به بلورخانم است كه آن سر حياط، رو تخت نشسته است.
غلام، دست دراز مي‎كند و كتاب را از زير قالي بيرون مي‎آورد. وقتي كتاب را قايم مي‎كردم ديده است
- اين چيه ميخوني؟
جوابش نمي‎دهم
پسرخاله رعنا تو سربازخانه بفهمي نفهمي ياد گرفته كه كلمات را هجي كند
- نگفتي چيه كه داري ميخوني
دلم مي‎خواهد دوبامبي بكوبم تو فرقش
- نگو... خودم ميخونم
زور مي‎زند كه اسم كتاب را هجي كند
- ه... ه... هدا... هداف
- هدف ادبيات
كتاب را مي‎اندازد رو فرش، لبها را ور مي‎چيند و مي‎گويد
- اينا نون و آب نميشه
مادرم برايش چاي مي‎ريزد. دگمه فرنج را باز مي‎كند. سينة‌پرپشمش مي‎زند بيرون. بدن پسرخاله رعنا عينهو خرس، پر مو است
- خاله گل از عمو حداد چه خبر؟
- الحمدالله خوبه
- خط نداده؟
-چرا
- پول چطور؟
مادرم نگاهش مي‎كند. اگر خاله رعنا اينطور نگاهم مي‎كرد آب مي‎شدم و مي‎رفتم زير زمين. لندهور بيعار اصلاً حيا نمي‎كند. انگار نان مفت سربازي بهش ساخته است
سبيل پسرخاله رعنا برق مي‎زند. نوك سبيلش مثل دم عقرب، رو به بالا برگشته است. بنا مي‎كند به حرف زدن. از كلاس گروهباني مي‎گويد
- گفتن سه‎تا دفتر دويس‎ برگي بخرم. با چن‎تا مداد و چن‎تا پاك كن و چن‎تا خط كش. سرگروبان گفته كه برا تخته سيا گچ‎م بخرم...
حرف كه مي‎زند نگاهش به بلورخانم است. چشمهاش دو دو مي‎زند. مادرم ازش مي‎پرسد كه چطور شده سرگروهبان همة‌ خريدها را به گردن او مي‎اندازد.
مي‎گويد
- نه ديگه خاله گل... به ديگرون‎م چيزايي ديگه ميگه كه بخرن.
طرح قامت بيدار را مي‎بينم كه لاي لنگه‎هاي در حياط نقش مي‎بندد. شلوارم را پام مي‎كنم و راه مي‎افتم
- مادر، زود برمي‎گردم
غلام مي‎پرسد
- كجا؟
- كار دارم
از خانه مي‎زنم بيرون. بيدار، ‌دوچرخه دارد. مي‎نشينم جلوش و از تو خيابان حكومتي مي‎رانيم بطرف بالاي شهر.
از چند كوچه و پس كوچه مي‎گذريم. بيدار كه نگه مي‎دارد. از دوچرخه پياده مي‎شويم. نشاني خانه را مي‎دهد
- من ميرم. تو، چن‎دقيقه بعد از من بيا. حواست به دور و برت باشه. وختي خواسي بياي،‌ اول از جلو خونه ردشو. چن قدم برو. بعد، برگرد و بيا تو خونه. لاي در خونه‎رو واز مي‎ذارم. تو ببندش
بيدار مي‎رود. مي‎ايستم پناه ديوار. تاريك است. ته كوچه يك چراغ گردگرفته به سر در خانه‎اي آويزان است. صداي پاي كسي مي‎آيد. آهسته راه مي‎افتم. مرد بلندقامتي نزديك مي‎شود. بعد، دور مي‎شود. از زير چراغ گرد گرفته مي‎گذرد. مي‎روم به طرف خانه. بيدار تو دهليز منتظر است. مي‎رويم تو زيرزميني.
شفق، پندار، بيدار و آزاد را مي‎شناسم. دوتاي ديگر را نمي‎شناسم. تا حالا اصلاً آنها را نديده‎ام. يكي‎شان را «دكتر» صدا مي‎كنند. انگار برايم باور كردني نيست، تو جلسه‎اي هستم كه يكي‎شان "دكتر" است. همه، هفت نفريم. دكتر، ريش بزي دارد. قامتش ميانه است. نگاهش تا عمق وجود آدم مي‎نشيند. هواي زير زميني خفه و گرم است. يك پنكه از سقف آويزان است و تق تق مي‎كند. يك تنگ آب هم هست با چند ليوان. گچ ديوارهاي زيرزمين طبله كرده است. پائين ديوارها شوره زده است. دكتر پيپ مي‎كشد. شفق سيگار مي‎كشد. دكتر، مرا خوب مي‎شناسد. از حرف زدنش پيداست. حرف از كارگران جوان ريسندگي است.
مرد ديگري كه كنار دكتر نشسته است، كوتاه و لاغر است. كوسه و آبله‎رو هم هست؛ پيشاني‎اش تا ميان سرش بالا رفته است. چانه‎اش تيز است. دماغش آنقدر كوچك است كه با صورتش نمي‎خواند. هرلحظه بي‎اختيار، زير چشم راستش مي‎پرد. «نادر» صداش مي‎كنند. بايد سي و پنج سالي داشته باشد. انگار نمي‎توانم باورش كنم. عوضش دكتر، همان لحظة اول، گرفتم.
- قضيه‎رو تعريف كن
نگاه دكتر به نگاهم نشسته است. سرم را مي‎اندازم پائين و آرام مي‎گويم كه تو ريسندگي چه شده است.
- ... هرروز سرساعت ده، به همة كارگرا، يه ليوان شير ميدادن... ولي يهو، بي‎هيچ مقدمه‎اي، چن روزي نميدن. روز اول و دوم كارگرا غرغر ميكنن، بعد، از روز سوم، سروصداشون در مياد. كم‎كم،‌كار به كتك كاري با سركارگرا ميكشه... بعد، قضيه بيخ پيدا مي‎كنه. مديرعامل به كلونتري خبر ميده. پاسبانا ميان و ميريزن تو كارخونه. چن‎تايي رو كتك ميزنن دوتارو بازداشت ميكنن و بعدم، هفتارو از كارخونه بيرون ميكنن.
دكتر مي‎گويد
- خب چيكار بايد كرد؟
و آرام تو چشمان يكايكمان نگاه مي‎كند.
بيدار مي‎گويد
- اصلاً قضيه چه ربطي به پليس داره؟
نادر به حرف مي‎آيد. صداش زير است
- خب اين خميره و خصلت كارفرماس كه رو در روي كارگر وايسته. بعلاوه، اينو تجربه ثابت كرده كه با تكامل صنعت و توسعه كار خونه‎ها، از يكطرف مشكلات تازه‎اي مطرح ميشه و از طرفي ديگه، درگيري‎هاي تازه‎اي بين كارگر و كارفرما بوجود مياد...
زير چشم راست نادر مي‎پرد، چانة تيزش تكان مي‎خورد و حرف مي‎‎زند
- ... اما خب، كارگر بايد هوشيار باشه و از تجارب تاريخي استفاده بكنه تا بتونه حق خودشو بدست بياره. چون مسئله سرمايه مطرحه، مسئله سود. و اساس كار كارفرما هم بر بازده هرچه بيشتر دستگاه‎هاي توليدي قرار داره. باين ترتيب هيچوخ دلش نميخواد در برابر كارگر پا پس بذاره...
نه!... نمي‎توانم باورش كنم. اما از اينكه چيزهايي مي‎داند كه من نمي‎دانم، حسرتش را مي‎خورم.
نگاه تيز نادر به من است
- ... با اين كيفيت، من خيال مي‎كنم كه براي براه انداختن اعتصاب وضع مساعدي تو كارخونة ريسندگي وجود داشته باشه، بخصوص كه يك نياز مشترك موجب شده تا سروصداي كارگرا بلند بشه
شفق مي‎گويد
- منم همين عقيده‎رو دارم
پندار،‌ نظرم را مي‎پرسد. مي‎گويم
- خب، بله... شايد بشه اينكارو كرد
دكتر مي‎گويد
- شايد؟
نادر مي‎پرسد
- مگه ترديد داري؟
شانه‎هام را بالا مي‎اندازم و بريده مي‎گويم
- ترديد كه ... نه!...
دكتر مي‎گويد
- به نظر من، قبل از هرچيز بايد «كارآئي و قدرت رهبري سياسي» كميتة ريسندگي‎رو ارزش‎يابي كنيم. بايد اينو بدونيم كه كميته ريسندگي ميتونه كارگرارو بسيج كنه، يا نه؟
هم فهميدن حرفها برايم مشكل است و هم جواب دادن.
نادر مي‎گويد
- اينو، خالد ميتونه روشن كنه
دلم نمي‎خواهد خودم را از تك و تا بيندازم. دلم نمي‎خواهد در برابر دكتر ضعف نشان بدهم. با صداي گرفته مي‎گويم
- خب البته كه ممكنه... كميتة ريسندگي ميتونه كارگرارو بسيج كنه
دكتر مي‎گويد
- ما امشب بايد تصميم بگيريم تا بتونيم نتيجه‎رو به "بالا" گزارش كنيم
پندار مي‎گويد
- بايد طرح يه اعتصاب همگاني‎رو پيش‎بيني كرد. تا آزدشدن بازداشتيا و به كار گماردن اخراجيا،‌ بايد ريسندگي‎رو به اعتصاب كشيد
حرف درگير مي‎شود. من تو فكر "بالا" هستم كه هميشه تو جلسات عنوان مي‎شود. اما تا حالا هيچگاه نتوانسته‎ام بخوبي از آن آگاه باشم. يكهو به فكرم مي‎رسد كه نادر، يا دكتر و يا هردو، شبها با بي‎سيم با "بالا" تماس مي‎گيرند. گزارش كارها را مي‎دهد، مشورت مي‎كنند، دستور مي‎گيرند و ... ولي خيلي زود به فكر خودم خنده‎ام مي‎گيرد.
مي‎شنوم كه شفق مي‎گويد
- ... به گمان من، حتي بايد گروه‎هاي مختلف كارگرارو آماده كرد كه اگه لازم باشه بعنوان همدردي با اونا،‌ اعتصاب كنن
بيدار مي‎پرسد
- يعني كه نفت و راه‎آهن هم؟
- نه باهم
نادر مي‎گويد
- موافقم... اگه چن روزي اعتصاب ريسندگي طول كشيد و نتيجه نداد،‌نفت و راه‎آهن‎م بايد اعتصاب كنن
آزاد مي‎گويد
- حتي ميشه صنف نونواخونه، بازاريا و پيشه‎ورا روهم آماده كرد
انگار كار دارد بالا مي‎گيرد. نگاهم به دستهاي دكتر است. به قاشقك كه دارد توتونهاي نيم‎سوخته را از تو سر پيپ بيرون مي‎كشد. دكتر چهل ساله به نظر مي‎رسد. تو ريشش تارهاي سفيد دويده است. تا نگاهم مي‎كند سرم را مي‎اندازم پائين. انگار نمي‎توانم تو چشمانش نگاه كنم. دلم مي‎خواهد جاي دكتر باشم و بتوانم با "بالا" تماس بگيرم. اين "بالا" بدجوري برايم معما شده است. چيزهاي گنگ و شكل باخته‎اي تو دهنم جان مي‎گيرد. انگار آدمهائي كه چهره ندارند و يا چهره‎هاشان را پوشانده‎اند و در مه و دود حركت مي‎كنند و صدايشان صلابت دارد و حرفشان محكم است و همه چيز را خوب مي‎بينند و خوب مي‎فهمند و خوب مي‎دانند و خوب ارزش‎يابي مي‎كنند و ... حرف تازه‎اي به گوشم مي‎نشيند
- اول بايد "التيماتوم" داد
دكتر مي‎گويد
- حتماً ... بايد التيماتوم داد
التيماتوم؟... تابخواهم فكر كنم چه معني مي‎دهد، صداي نادر را مي‎شنوم
- بايد به كارفرما يه مهلت دو – سه روزه داد ...
نگاهش مي‎كنم. زير چشمش مي‎پرد
- ... كه هم كارگرارو برگردونه سركار و هم اينكه مثه هميشه، ساعت ده به كارگرا، شير بده
پندار به من رو مي‎كند
- ميتوني بچه‎هاي ريسندگي‎رو دو روزه آماده كني؟
زيرزمين خفه است. پر شده است دود. يك چراغ كم نور به ديوار كوبيده شده كه تو دود فشرده، تقلا مي‎كند.
نادر حرف مي‎زند. انگار با خودش است. انگار حرفش اصلاً به جلسه ربط ندارد
- مگه يه كارگر ريسندگي چقد حقوق ميگيره كه پول يه پياله شيرو بايد خودش بده؟
حرفها قاطي مي‎شود. حرفهائي كه گاه بي‎ربط است و حاشيه است و هيچ‎گرهي باز نمي‎كند. دكتر، گفتگو را جهت مي‎دهد. عاقبت تصميم مي‎گيريم كه اگر هيأت مديره ريسندگي بدقلقي كند،‌ قضيه را تا اعتصاب غذا و حتي تا متحصن شدن در تلگرافخانه ادامه دهيم
- اگه لازم باشه، تموم شهرو تكون ميديم
حالا، حرف از موضوع "اعلاميه" است و از مدت "التيماتوم"
- سه روز كافيه
همه موافقت مي‎كنيم اما من هنوز معني التيماتوم را نفهميده‎ام.
نادر مي‎گويد
- بايد هرچه بيشتر كارگراي ريسندگي زير اعلاميه‎رو امضاء كنن
دكتر مي‎گويد
- بايد پيش‎بيني اعلامية كارگراي نفت و راه‎آهنو هم بكنيم. چون اگه لازم باشه، بايد بي‎درنگ،‌ به نام همدردي با كارگراي ريسندگي اعلاميه بدن.
جلسه كه تمام شد، بايد راه بيفتم و يكي يكي، بچه‎هاي حوزه را از خانه‎هاشان بيرون بكشم و يك جائي دورهم بنشينيم جلسه را برايشان بگويم.
دكتر، پيپ تازه‎اي چاق مي‎كند و به من مي‎گويد كه خيلي محكم و با جرأت بايد عمل كنم
- ... هرلحظه با پندار تماس داشته باش. اگه به مشكلي برخوردي كه نتونسي تصميم بگيري،‌ فوري با پندار در ميونش بذار...
نادر، دنبال حرف دكتر مي‎آيد
- ... همينطورم گزارش كارو مرتب به پندار بده
دكتر، به پيپ مك مي‎زند و مي‎گويد
- قبل از اينكه شروع كني،‌ اينو بدون كه هميشه پيروزي به آسوني به دست نمياد
شفق مي‎گويد
- بخصوص اگه با پليس درگيري پيدا كني،‌ انتظار هرنوع خشونتوهم بايد داشته باشي
تمام تنم از بيقراري سرشار شده است. دلم مي‎خواهد زودتر راه بيفتم. بروم و بچه‎ها را از خانه‎هاشان بيرون بكشم
- بچه‎ها، بايد خيلي با جرأت و خيلي محكم عمل كنيم
انگار دكتر است كه دارد از دهان من حرف مي‎زند.
نشسته‎ايم رولوله‎هاي نفت كه از كنار قبرستان مي‎گذرد و به بندر مي‎رود. هوا تاريك است، چيزي به نيمه شب نمانده است. اينجا و آنجا، تك چراغهاي كم نوري سوسو مي‎زنند. هوا دم دارد
- حتي اگه لازم باشه تموم شهرو تكون ميديم
- تموم شهر؟
سرتكان مي‎دهم. حالا، صداي نادر است كه از گلويم بيرون مي‎زند
- نمونه‎هاي تاريخي زيادي داريم كه هم آموزنده‎س و هم الهام بخشه
انگار ذوق زده شده‎ام، احساس مي‎كنم كه مي‎توانم با يك اشاره تمام شهر را به جنبش درآورم. چراغهاي پرنور كاميوني كه از بندر مي‎آيد، حاشية جاده و درازاي لوله‎هاي كنار جاده را روشن مي‎كند. صداي كاميون، در سكوت شب كه همة صداها فرو افتاده است، پرتوان‎تر است.
- چه وخت بايد شروع كنيم؟
مي‎گويم
- امشب تا صب، اعلاميه چاپ ميشه. فردا بايد تموم ريسندگي زير اعلاميه سفيد بشه.
شب از نيمه گذشته است كه به خانه مي‎رسم. در خانه هميشه باز است. هيچوقت در خانه را نمي‎بنديم. لولاها زنگ زده است و يكي از لنگه‎هاي پوسيدة در به زمين نشسته است.
با تك پا مي‎روم تو اتاق. لباسم را بيرون مي‎آورم. از اتاق مي‎زنم بيرون و جلو اتاق پدرم دراز مي‎كشم.
آسمان بلند است. ستاره‎ها پر نور و درخشانند. صداي جيرجير تخت بلورخانم به گوشم مي‎نشيند.