همسایه ها
احمد محمود
فصل سوم- 2
نيم ساعتي هست كه دور و برخانة سيه چشم پرسه ميزنم. كاسبهاي محل بهم شك كردهاند. نگاهشان آنقدر از دنبالم ميكند تا از ميدان ديدشان دور شوم. از ته خيابان، پسربچهاي ميآيد كه عينهو بهرام است. رنگ لباسش، قدش و راه رفتنش با بهرام هيچ توفيري ندارد. شاد ميشوم. با پاي ناقص ميجنبم كه بهش برسم. يكهو داغ ميشوم. دلم مثل دل گنجشك رميده ميزند. لنگ لنگان خودم را ميرسانم سركوچة بنبست كه جلو بهرام را بگيرم و باش حرف بزنم. پسربچه نزديك ميشود. خودش نيست. واميروم. انگار آب يخ ريختهاند روسرم.
حالا، هوا تاريك شده است. كمركش كوچة بنبست يك چراغ گرد گرفته هست. دلم را ميزنم به دريا و جلو چشم خواربار فروش ميرانم تو كوچه. صداي عصا بدجوري رسوام ميكند. تقتقش مثل ضربههاي چكشي است كه به شقيقههام كوبيده ميشود. ميرسم سر نبش بنبست دوم. چراغ سردرخانهشان خاموش است. ميروم جلوتر. ميدانم كه اشتباه نكردهام. اصلاً چطور ممكن است اشتباه كرده باشم. خانه، همان است كه شتاب زده خودم را پرت كرده بودم تو دالانش و در را بسته بودم. همه چيز برايم جان ميگيرد
- تو متينگ بودي؟
- نه! ... داشتم از راه ميگذشتم
ترديد ندارم. خانه همان است. پنجرة اتاق تاريك است. هزار جور فكر و خيال ميكنم. يعني ممكن است براي گذراندن روزهاي عيد رفته باشند سفر؟... ممكن است رفته باشند ميهماني و آخر شب بيايند؟...
چند لحظه روبروي خانه ميايستم. به در و ديوار نگاه ميكنم. پنجرة خانة روبرو روشن است. ساية سرمردي رو پردة صورتي رنگ ميافتد و از جلو پنجره رد ميشود. راه ميافتم. انگار غم عالم رو دلم سنگيني ميكند. از كوچة بنبست ميزنم بيرون. نگاه خواربارفروش – كه درست روبروي كوچه است – مثل ميلههاي نوك تيز داغ، تنم را سوراخ ميكند. دلم ميخواهد آنچنان با عصا به فرقش بكوبم كه سقط شود. مهدي بقال اصلاً اينطور نيست. روزي صد نفر بيايند و بروند، انگار نه انگار. بايد با خواربارفروش دوست شوم. اينطور بهتر است.
ميروم به طرف خيابان پهلوي كه شلوغ است.
فردا، شب عيد است. هركس دستش به دهانش ميرسد، خريد ميكند. قوزك پام دارد درد ميگيرد. خسته شدهام. بروم كتابفروشي مجاهد بنشينم و خستگي در كنم.
چند جوان با هم سر ميرسند. دسته جمعي روزنامه ميفروشند. خيابان را گرفتهاند روسرشان. كسي ازشان جلوگيري نميكند. ايمان، همراهشان است. صداش از همه كلفتتر است. قدش از همه كوتاهتر است. دستة روزنامه را بالاي سر گرفته است و فرياد ميكشد. گاهي عكس درشت صفحة اول ميزند تو ذوقم. اينطور روزنامهها هميشه مخفي است. هنوز به قيافة عكس عادت نكردهام. نوعي احساس بيگانگي ميكنم. بچهها، عمد دارند كه سبيلشان كت و كلفت باشد. عين سبيل همين عكسي كه اول روزنامه نشسته است. يكبار با بيدار درگير حرف شدم.
- من هنوز نميتونم بفهمم كه چرا اين عكس ميباس تو صفحة اول روزنامههاي ما چاپ بشه.
بيدار ميگويد
- وختي خوب فهميدي همبستگي جهاني يعني چي، اونوخ اينوهم ميفهمي
بهش ميگويم
- چه ارتباطي باهم دارن؟
ميگويد
- كمكم حاليت ميشه
گمان نميكنم حاليام بشود.
كتابفروشي مجاهد بسته است. اصلاً معلوم نيست چه وقت باز است و چه وقت بسته است. كارش هيچ حساب و كتابي ندارد و يا اگر دارد من سر در نميآورم.
تا قهوهخانه شكوفه راهي نمانده است. عصا زنان ميروم كه بنشينم و نفسي تازه كنم. قهوهخانه شلوغتر از پيش از ظهر است. بعضي از قيافهها، همانهايي هستند كه قبل از ظهر، تو قهوهخانه نشسته بودند. پندار هم هست. همت نشسته است كنارش. جاي خودش وول ميخورد . نگاه تيزش آسايش ندارد. تا ميبيندم، دستش را بلند ميكند
- بيا اينجا خالد
ميروم جلو. با پندار آشنام ميكند
- از بچههاي خوبه
با پندار دست ميدهم
- من ايشونو ميشاسم
نگاه خوش حالت پندار به نگاهم مينشيند
- ميشناسي؟... از كجا؟
ميگويم كه چطور و كجا
دستم را با صميميت فشار ميدهد
- نميدوني چقد خوشحالم. هميشه پيش خودم فكر ميكردم كه ممكنه يه روز ببينمت.
بعد، براندازم ميكند
- ولي با اونوختا خيلي فرق كردي... انگار بلندتر شدي. اونوخ بچه به نظر ميرسيدي.
حرفش را قبول ميكنم. يكهو قد كشيدهام و يكهو پشت لبم سياه شده است
- خب ... بشين ببنم... پات چي شده؟
همت برايش تعريف ميكند. ميزند زير خنده
- فرار كردن كه اينهمه عجله كردن نداره
- عجله نكردم
- چرا ديگه... لابد هول شدي، خودتو گم كردي و نفهميدي پاتو كجا ميذاري... آدم بايد هميشه خونسرديشو حفظ كنه. اينطور بهتر ميتونه بفهمه كه چيكار ميكنه و چيكار بايد بكنه.
شايد راست ميگويد. شايد خودم را باختهام و خودم را گم كردهام كه بالاسرم آمده است.
مينشينم. از پندار خوشم آمده است. پيش از ظهر كه از زندان حرف ميزد و ازمقاومتي كه كرده بود، حسابي گرفته بودم. دلم ميخواست همچين قدرت و همچين جرأتي داشته باشم.
وقتي كه غلامعليخان كشانده بودم كلانتري، آنقدر خودم را بيكس و درمانده حس ميكردم كه انگار دنيا تمام شده بود. پاك خودم را باخته بودم.
- ... وختي آدمو بازجويي ميكنن، بايد خيال كنه كه به سرنيزه زير چونهش هس. اگه بگه آره، نوك سرنيزه فرو ميره و اگه بگه نه، هيچ خطري متوجهش نيس.
پيش ازظهر، پندار كه حرف ميزد، مجذوب شده بودم. اصلاً حرف زدنش طوري است كه آدم را مجبور به گوش دادن ميكند. خيلي از شفق بهتر حرف ميزند
- خب... حالا چيكار! ميكني؟
بايش ميگويم
- ... اما خيال دارم حالا نرم قهوهخونه
- نميخواي شبا درس بخوني؟
- فكرشو نكردم
ولي فكر ميكنم كه انگار بد نگفته است. اگر بتوانم روزها قهوهخانه امانآقا كار كنم و شبها درس بخوانم، پر بدك نخواهد بود. كمي به اين حرف فكر ميكنم و زود رهاش ميكنم و به حرفهاي پندار گوش ميدهم.
- راستي نگفتي كه چرا اومده بودي كلانتري؟
قضيه را تعريف ميكنم. قاه قاه ميخندد
- هيچ فكر نميكردم كه پيغاممو به شفق برسوني... ولي وختي منو بردن خونه كه شايد بتونن چيزي پيدا كنن، ديدن جا تره و بچه نيس... دستشون به چيزي بند نشد.
برايم چاي ميآورند. براي پندار قليان ميآورند. شروع ميكند به پك زدن و حرف زدن. دستگيرم ميشود كه چرا زنداني شده است. از حرفهاش خيلي چيزها دستگيرم ميشود. انگار عمد دارد به آدم ياد بدهد كه اگر گرفتار شود چه بكند و چه نكند. اينطور كه تعريف ميكند، بعضي از كارهاش، مثل كارهاي «پاول» است. همان كسي كه وقتي كور هم شد باز دست بردار نبود. آدمهاي اينطوري خيلي كماند. مگر آدم ميتواند ده ساعت دستبند قپاني را تحمل كند و لام تا كام نگويد؟... اين دستبند قپاني چه جور چيزي است كه استخوانهاي كتف آدم را كش ميآورد، كه استخوانهاي سينه راكش ميآورد و مچهاي دست را از كار مياندازد؟... اينجور كه پندار تعريف ميكند، طاقت آوردن يك ساعتش هم خيلي هنر ميخواهد.
آزاد شلنگانداز ميآيد و خودش را پرت ميكند رو نيمكت قهوهخانه
- بچهها، تازه چي دارين؟
خبرها زياد است.
*
*
شهر، يكپارچه شده است شور و شادي. رانندهها چراغهاي اتومبيلها را روشن كردهاند، دستها را گذاشتهاند رو بوقها و شهر را روسر گرفتهاند. صداي راديوها درهم شده است. گويندة راديو با التهاب و پرتوپ حرف ميزند.
مجلس، به خواست تودة مردم، لايحة ملي شدن صنعت نفت را تصويب كرده است. مردم، با چهرههاي برافروخته و لبهاي به خنده نشسته، جابه جا دور دستههاي نوازنده جمع شدهاند به پايكوبي و دستافشاني. چند تا از شيريني فروشها، مجمعههاي بزرگي را پر كردهاند نقل و نبات و بين مردم دور ميگردانند. آشنا و ناآشنا. همديگر را در بغل ميگيرند و به همديگر تبريك ميگويند. همراه با شور و شادي مردم، جسته و گريخته خبرهايي ميرسد كه دهان به دهان ميگردد و درمدتي كوتاه، تمام شهر را پر ميكند.
- شنيدي؟
- از چي داري حرف ميزني
- كشتي موريشس امده تو شطالعرب لنگر انداخته و توپاشو به تصفيهخونه قراول رفته
- ميگن چتر بازا انگليسيام تو قبرس پياده شدن
چهرهها افروخته ميشود
- بايد از روجسدمون بگذرن
رگهاي گردن مردم تند ميشود
- با چنگو دندون كه شده ميجنگيم
- ديگه تموم شد
پيروزي همه را بيقرار كرده است. مردم براي هركاري حاضرند. فريادهاي شادي، كف بردهانها آورده است
- هه!... كشتي جنگي!... كيرو ميخوان بترسونن
- اينا همهش قمبره
خبر، دهان به دهان ميگردد كه كميتههاي تشكيل شده تا از دولت تقاضا كند براي دفاع از پيروزي، اسلحه در اختيار مردم بگذارد
- دوش به دوش هم ميجنگيم
- همهرو به دريا ميريزيم
- اون روزگار مرد
- بايد دمبشونو بندازن رو كولشون، گورشونو گم كنن
مردم، دسته دسته راه افتادهاند تو خيابانها.
تو ميدان شهر، با پارچه و كهنه و چوب، مجسمة يكي از انگليسيها را درست كردهاند كه آتش بزنند. پاي مجسمه، شلوار كوتاه كردهاند. خشتكش را به جاي چرم، با نفت سياه رنگ زدهاند. كلابه لبه پهني به سرش گذاشتهاند. يك نري گاو،از دكان قصابي ميدان گرفتهاند و به جاي سيگار برگ، لاي لبهاي مجسمه چپاندهاند. انگليسي، سگ كوچكي هم دارد كه با زنجير به دنبالش كشيده ميشود. سگ از پارچه و كهنه است. گوشهاي سگ، بزرگ وبلبلي است. با نفت سياه رنگش كردهاند. مردم دور مجسمة انگليسي جمع شدهاند و هلهله ميكنند.
بچهها برايش شعر ساختهاند
"صاحبان برو به خونهت"
"چي سگ برو به لونهت"
"فرنگي دين نداره"
"الاغش زين نداره"
مهدي بقال رفته است و يك دسته سرنا زن آورده است تو محله و غوغا به پا كرده است. همه ازخانهها ريختهاند بيرون. دور نوازندهها حلقه زدهاند و دستها را توهم كردهاند و با آهنگ دهل و سرنا ميرقصند.
ناگهان خليفه و مهدي بقال جست ميزنند وسط جماعت به چوب بازي. خليفه چوب را ميگذارد پشت گردن، دستهايش را از آرنج خم ميكند رو دو سر چوب و دور ميگردد. مهدي بقال پشت سرش با آهنگ دهل گام برميدارد و نهيب ميدهد. سرنا، آهنگ رقص چوبي ميزند. خليفه دور خودش ميگردد و ناگهان ميايستد و چون را حائل ساقهاي پا ميكند. مهدي بقال چوب را دور سر ميگرداند، دور خودش تند ميچرند...
- هي...
و با ضربة سنگين طبل هچوم ميبرد به خليفه
چوبها را عوض ميكنند. مهدي بقال جلو ميافتد. خليفه دنبالش ميكند. صداي دهل و سرنا تاهفت محله ميرود. فرياد و دست زدنها قاطي هم است.
نوروز آغاز شده است.
*
*
سيه چشم رفته بود سفر.
تا سيزدهبدر،ده بار بيشتر رفتم طرف خانهشان. حالا با خواربار فروش روبروي كوچة بنبست، دوست شدهام. رگ خوابش را بدست آوردهام از طرفداران پرو پا قرص رئيس دولت است.
روز بعد از سيزده بدر، سيه چشم را ديدم. با بهرام بود. طوري سر راهشان سبز شدم كه غافلگير شدند
- اوا ... شما
سلام كردم. بعد، احوالپرسي كردم. عصا به درد نميخورد ولي دستم بود. حس كردم كه سپه چشم از ديدنم خوشحال شده است. چشمانش – كه آدم را به دوست داشتن و پرستيدن دعوت ميكند – برق زد
- پاتون چطوره؟
- خوبه
و سكوت كردم. براي گفتن خيلي حرف داشتم ولي سكوت كردم. يعني نميتوانستم حرف بزنم. كلمات تو گلويم چنگ انداخت و بيرون نميآمد. تقلا كردم كه ازش تشكر كنم و كردم
- خيلي ممنونم كه اون روز منو تو خونهتون راه دادين...
و به بهرام نگاه كردم
- از شما خيلي ممنونم
خنديد. وقتي كه سيه چشم ميخندد، آدم، بهار را احساس ميكند. بوي بهار را و شكفتگي گلها را و تر و تازگي برگها و سبزهها را
- براتون كاري نكرديم
- همين كه منو پناه دادين كلي كاره.
ازشان جدا شدم.
بهار آغاز شده است. كارون، سيلابي و توفنده و گلآلود است. رنگش عينهو شير قهوه است. با موجهاي بزرگ و كوچك، پابست خانههاي ساحلي را ميكوبد. لاشة گوسفنداني را كه از روستاهاي دور دست از جا كنده است و همراه خود آورده است، به ساحل مياندازد. شعار بزرگي را كه برسينة سد سيماني نوشته بوديم، آب گرفته است. برج اندازهگيري آب رفته است زير آب. از نردههاي پل سفيد كه به آب نگاه كني، سرت گيج ميخورد. شبها، صداي كارون تا دور دستها ميرود و روزها، هرروز كه ميگذرد،سر و صداها بيشتر ميشود. دستههاي مختلف با شعارهاي پارچهاي رنگارنگ، ميافتند تو خيابانها به دورگشتن و شعار دادن.
از طرف رئيس دولت، چند نفر آمدهاند كه بروند و انگليسيها را سوار كشتي كنند و روانهشان كنند. چه استقبالي ازشان شد. تو هرم گرماي ظهر، فرودگاه شده بود غلغله روم. جاي سوزن انداز نبود. شعارهاي رنگ به رنگ پارچهاي بالاي سر جماعت موج ميزد. چند نفر، جمعيت را شكافتند و تا پاي پلههاي هواپيما پيش راندند و رفتند زير دو شاخ نمايندگان رئيس دولت.
همين طور كه شلوغتر ميشود و مردم جوشيتر ميشوند، خبرها بيشتر ميشود
- شنيدي؟
- نه!... از چي داري حرف ميزني؟
- از كارگرا كه ريختن تو خونة انگليسيها و چنتاشونو هم كشتن.
- سه تا از اتومبيلاشونو هم آتيش زدن
- ولي انگليسيا به اين آسوني دس بردار نيسن
- ارواي همه شون
- خيال ميكني همينجوري ميذارن و ميرن؟
- بيرونشون ميكنيم
- خون باباشون اينجا ريخته شده
- ديگه تموم شد
هيچ نيرويي نميتواند جلو مردم را بگيرد. لب تر بكني بازار بسته ميشود، ادارهها تعطيل ميشوند و مردم دسته دسته ميريزند تو خيابانها
- بريم تلگرافخونه
- مگه چه خبره؟
- عدهاي اعتصاب غذا كردن
- واسه چي؟
- برا آزاد شدن زندونيا
روز سوم است كه هفت نفر تو تلگرافخانه اعتصاب غذا كردهاند. قرار است عدة زيادي با آنها همدردي كنند. احتمالاً، اگر تا فردا نتيجه نگيرند، گروه ديگري به آنها خواهد پيوست
- اعلامية صنف نانوارو خوندي؟
- چي نوشته بود؟
- ميخوان اعتصاب كنن
- برا چي؟
سيزده بدر گذشت و نرفتم قهوهخانة امانآقا. اصلاً دلم نميخواهد بروم
- خالد، پات كه خوب شده، چرا نمياي قهوهخانه؟
- شايد همين روزا بيام امانآقا... پام هنوز خوب نشده
هوائي شدهام. نشستم و پيش خودم فكر كردم كه آخر چي؟. تو قهوهخانه، خيلي همت بكنم، ميشوم «عنكبوت». اگر بخت يار باشد، ميشوم "امانآقا". چند ماه ديگر هيچده سالم تمام ميشود. ريش و سبيلم هم درآمده،لنگم هم روز به روز درازتر ميشود... نه! ... قهوهخانه اصلاً به دردم نميخورد. شايد شبها بروم و درس بخوانم.
حالا، تو حوزة پندار هستم. عصرهاي جمعه تشكيل ميشود. گاهي هم وقتش را تغيير ميدهيم. جامان را هم عوض ميكنيم. با پندار، چهار نفريم. به بحثها و خبرها گوش ميدهم، روزنامهها و اعلاميهةا را ميگيرم و ميروم تو حوزة كارگران جوان ريسندگي و تحويل ميدهم. حوزة كارگران جوان ريسندگي جمع شب تشكيل ميشود. جمعاً چهارنفريم و كار همة كارگران كمتر از بيست و سه سال كارخانة ريسندگي با ماست.
روزنامهها را ميگذارم روشكمم، كمربندم را سفت ميبندم، چينهاي پيراهنم را صاف ميكنم و از بچهها خداحافظي ميكنم و از خانه ميزنم بيرون. چشم اندازم كارون است كه پرخروش است. آب تا پا بست سنگفرش باريكي كه جلو خانهها كشيده شده، آمده است. جمعه سوم است كه جلسهمان را تو اين خانه تشكيل ميدهيم. هوا تاريك شده است. چراغهاي پل سفيد، تازه روشن شده است. سنگفرش باريك چسبيده به جلو خانه را پشت سر ميگذارم و كج ميكنم تو كوچةهيزم فروشها. دستههاي هيزم تر، پناه ديوار است. بوي تلخ شاخههاي جدا شده بيد، دماغم را پرميكند. چندتا از هيزم فروشها دورهم نشستهاند و آتش گيراندهاند و كتري را گذاشتهاند كنار آتش. تنها روشنايي كوچة هيزم فروشها، همين شعله است كه گاه زبانه ميكشد و گاه فرو مينشيند. به اتش كه ميرسم، بوي دود، با بوي زهم ماهي و بوي تلخ شاخههاي بيد قاطي ميشود. كامل مردي كنار آتش نشسته است و شكم چند ماهي سبور را شكافته است و حالا دارد پاكشان ميكند.
از كوچة هيزم فروشها ميزنم بيرون. حالا تو خيابان كج و كولة خرما فروشها هستم. بوي تند خرماي گنتار ترشيده ميآيد. روسنگفرش نوچ است. شيرة خرما به سنگها چسبيده است. از روي جوي حاشية خيابان جست ميزنم رو خاك نرم گف خيابان. يكهو پايم از رفتن باز ميماند. از زير چراغ گرد گرفته كنار خيابان، «علي شيطان» دارد ميآيد. اين اسم را بچهها بهش دادهاند.
- از رو لباس آدم ميتونه خبراي روزنومهاي رو كه تو جيب بغلته بخونه.
- مثه گربه بو ميكشه.
- چشاش مثه چشم كركسه
- حقهباز، مثه شغال
چشمهاي علي شيطان آبي است. ابروهاش كشيه و نوك تيز است. سبيلش كه به قاعدةيك باقلاي درشت شامي، پشت لبش نشسته است، زرد است و شامهاش مثل كوسه تيز است. انگار كه موي تنش را آتش زده باشي، يكهو از غيب سر ميرسد.
حالا چند بار تو كوكم بوده است اما چيزي دستگيرش نشده است. هميشه اسلحه همراهش دارد. تابستان و زمستان هم نيمتنه ميپوشد و برجستگي دستة هفت تير از زير نيمتنهاش پيداست.
من تو تاريكي هستم. همنطور كه ايستادهام. آرام دورخودم ميگردم و آهسته راه ميافتم به طرف كوچة هيزم فروشها. صداي قدمهاي علي شيطان روخانه خفه ميشود. انگار تند كرده است. شايد ديده است كه برگشتهام. جرأت نميكنم پشت سرم را نگاه كنم. انگار لولة سرد اسلحهاش پشت گردنم را غلغلك ميدهد.
ميرسم به كوچة هيزم فروشها. كج ميكنم تو كوچه و پا ميگذارم به دو. بوي ماهي سبور كباب شده قاطي بوي تلخ شاخههاي بيد شده است. كامل مردي، سبورها را رو آتش گرفته است. ميرسم به دستههاي هيزم. خودم را ميكشم پناه ديوار و ميرانم تا كنار كارون.
پندار تازه از خانه آمده است بيرون. هلش ميدهم تو خانه
- علي شيطون داره مياد
باهم ميرويم تو خانه و از پلههاي بام ميكشيم بالا و از پنجرة آجري ديوار بام، بيرون را نگاه ميكنيم.
علي شيطان از كوچة هيزم فروشها ميآيد بيرون. ميايستد لب سنگفرش باريك چسبيده به ديوار. دستهايش را به كمر ميزند و اطراف را نگاه ميكند. بعد، كمي بالا و پائين ميرود و بعد، سيگاري ميگيراند و چند پك ميزند و دوباره ميرود تو كوچة هيزم فروشها.
*
*
هوا گرم شده است. غروبها، جلو اتاقمان را آب و جارو ميكنيم و فرش مياندازيم و فانوسها را ميگيرانيم.
كرمعلي، دوباره لوبيا فروشي را شروع كرده است. ناصرداواني، كنار تالابهاي گنديده آخر شهر، صدمتر زمين خريده است و حالا تو فكر است كه يك چارديواري دورش بكشد و از اجاره نشيني راحت شود
- از بانك پول ميگيرم. ميباس يه ضامن پيدا كنم. پولي رو كه ماه به ماه بابت اجاره ميدم، به جاي قسط ميدم بانك، مگه نزولش چقده؟...
بلورخانم ازدستم شكار است
- خالد، به خدا خيلي بد شدي... نكنه كه باكسي ديگه روهم ريخته باشي؟
تن به حرفهايش نميدهم. قسم خوردهام كه ديگر دست به بلورخانم نزنم. سيه چشم كه يادم ميآيد بيشتر از بلورخانم رم ميكنم.
رحيم خركچي و رضوان هر شب جار و جنجال دارند
- زن، حيا كن. سن وسالي ازت گذشته، قباحت داره
- همينم كه هسم... نميخواي طلاقم بده
- طلاقت بدم؟... جونتو ميگيرم!... بايد موي سرت مثه دندونات سفيد شه.
كتك خوردنهاي بلورخانم هم هست. يواش يواش دستگيرم شده است كه كرم از خود بلورخانم است. سر حرف را درميآورد و آنقدر پاپي امانآقا ميشود تا امانآقا هجوم ببرد به تسمه و بيفتد به جانش.
عموبندر چند روزي ناخوش بود. مادرم تر و خشكش ميكرد. حالا حالش بهتر شده است. گاري دستي را دمر كرده است. جلو كبوترخانه و از خانه بيرون نميرود.
حكايت كرمعلي و بانو، يواش يواش دارد درست از اب در ميآيد. آنقدر آفاق بريد و خواجتوفيق دوخت كه حالا، آفاق هروقت دستش برسد، ليلي به لالاي صنم ميگذارد. بانو هم به صنم عزت ميگذارد. فرمانش را ميبرد، به چشم مادر شوهر نگاهش ميكند. اينطور كه حرفش است، بايد اين روزا، صنم آستين بالا بزند.
از قهوهخانه بريدهام و اصلاً نميروم. با مادرم حرف زدهام كه وقتي تابستان تمام شد و مدرسهها باز شدند، بروم شبانه درس بخوانم. پدرم نوشته است كه قصد آمدن دارد "... حوصلهام سررفته. دلم برايتان تنگ شده است. قصد كردهام كه اوايل پائيز بيايم و سر بزنم. البته اگر كار و كاسبي خوب بود ميمانم والا دوباره برميگردم كويت...". اميد،جلو اتاقشان نشسته است و درس ميخواند. مادرش دارد شامي كباب درست ميكند. كم حرفتر از اين زن تو عمرم نديدهام. به كار هيچكس كار ندارد. انگار اصلاً تو خانه نيست. بلورخانم رو تخت را فرش كرده است و نشسته است تا امانآقا بيايد. بوي ترياك خواج توفيق حياط را پر كرده است. بانو مثل هميشه كنار منقل نشسته است و پينكي ميرود. خواجتوفيق سرش تو كار خودش است. با حوصله وافور را گرم ميكند و با حوصله ميكشد. اگر كسي پاي منقل نشسته باشد نطقش گل ميكند. از جوانياش ميگويد. از آنوقتها كه ترياك مثل زعفران بود و بويش تا هفت محله ميرفت. يا از حقههاي ناصرالدين شاهي كه داشته است و حالا،تو هفت اقليم هم يكيش پيدا نميشود. خواج توفيق، وقتي كه پاي منقل نشسته است حوصله دارد كه تا صبح عليالطلوع بيدار بماند و حرف بزند. اما حالا خودش تنهاست. لابلاي آتشهاي زير خاكستر نشسته را ميگردد و صافترينش را برميدارد و به وافور ميدمد. بانو تو چرت است. آفاق هنوز نيامده است.
جلو اتاق پدرم دراز كشيدهام و لامپا را گذاشتهام و بالاي سرم و كتاب ميخوانم تا بيدار بيايد. كتابخانة كارگران جوان ريسندگي پيش من است. كتابها را پندار بهم داده است. از صد جلد بيشتر است. كتاب، دست به دست ميشود تا ميرسد به دست كارگران. من تنها با سه نفر حوزه سروكار دارم. بعضي از كارگران را دورا دور ميشناسم و بعضي را اصلاً نميشناسم. دو روز است كه چندتاشان را از كارخانه بيرون كردهاند. چندتائي را كتك زدهاند و دوتاشان را هم بازداشت كردهاند. حالا منتظرم كه بيدار بيايد. قرار است برايشان فكري بكنيم.
پسرخاله رعنا ميآيد. لابد باز آمده است تيغ بزند. كتاب را زير گوشة فرش قايم ميكنم. حالا، از هركس كه لباس نظامي پوشيده باشد، خود به خود رم ميكنم. از هركس كه لباس پليس تنش باشد، خود به خود كنار ميكشم
- ياالله خالد
- ياالله
- خاله گل سلام
- سلام غلام
پسر خاله رعنا، جميله را ميبوسد و ميرود تو اتاق و چارپايه را ميآورد و مينشيند. نگاهش به بلورخانم است كه آن سر حياط، رو تخت نشسته است.
غلام، دست دراز ميكند و كتاب را از زير قالي بيرون ميآورد. وقتي كتاب را قايم ميكردم ديده است
- اين چيه ميخوني؟
جوابش نميدهم
پسرخاله رعنا تو سربازخانه بفهمي نفهمي ياد گرفته كه كلمات را هجي كند
- نگفتي چيه كه داري ميخوني
دلم ميخواهد دوبامبي بكوبم تو فرقش
- نگو... خودم ميخونم
زور ميزند كه اسم كتاب را هجي كند
- ه... ه... هدا... هداف
- هدف ادبيات
كتاب را مياندازد رو فرش، لبها را ور ميچيند و ميگويد
- اينا نون و آب نميشه
مادرم برايش چاي ميريزد. دگمه فرنج را باز ميكند. سينةپرپشمش ميزند بيرون. بدن پسرخاله رعنا عينهو خرس، پر مو است
- خاله گل از عمو حداد چه خبر؟
- الحمدالله خوبه
- خط نداده؟
-چرا
- پول چطور؟
مادرم نگاهش ميكند. اگر خاله رعنا اينطور نگاهم ميكرد آب ميشدم و ميرفتم زير زمين. لندهور بيعار اصلاً حيا نميكند. انگار نان مفت سربازي بهش ساخته است
سبيل پسرخاله رعنا برق ميزند. نوك سبيلش مثل دم عقرب، رو به بالا برگشته است. بنا ميكند به حرف زدن. از كلاس گروهباني ميگويد
- گفتن سهتا دفتر دويس برگي بخرم. با چنتا مداد و چنتا پاك كن و چنتا خط كش. سرگروبان گفته كه برا تخته سيا گچم بخرم...
حرف كه ميزند نگاهش به بلورخانم است. چشمهاش دو دو ميزند. مادرم ازش ميپرسد كه چطور شده سرگروهبان همة خريدها را به گردن او مياندازد.
ميگويد
- نه ديگه خاله گل... به ديگرونم چيزايي ديگه ميگه كه بخرن.
طرح قامت بيدار را ميبينم كه لاي لنگههاي در حياط نقش ميبندد. شلوارم را پام ميكنم و راه ميافتم
- مادر، زود برميگردم
غلام ميپرسد
- كجا؟
- كار دارم
از خانه ميزنم بيرون. بيدار، دوچرخه دارد. مينشينم جلوش و از تو خيابان حكومتي ميرانيم بطرف بالاي شهر.
از چند كوچه و پس كوچه ميگذريم. بيدار كه نگه ميدارد. از دوچرخه پياده ميشويم. نشاني خانه را ميدهد
- من ميرم. تو، چندقيقه بعد از من بيا. حواست به دور و برت باشه. وختي خواسي بياي، اول از جلو خونه ردشو. چن قدم برو. بعد، برگرد و بيا تو خونه. لاي در خونهرو واز ميذارم. تو ببندش
بيدار ميرود. ميايستم پناه ديوار. تاريك است. ته كوچه يك چراغ گردگرفته به سر در خانهاي آويزان است. صداي پاي كسي ميآيد. آهسته راه ميافتم. مرد بلندقامتي نزديك ميشود. بعد، دور ميشود. از زير چراغ گرد گرفته ميگذرد. ميروم به طرف خانه. بيدار تو دهليز منتظر است. ميرويم تو زيرزميني.
شفق، پندار، بيدار و آزاد را ميشناسم. دوتاي ديگر را نميشناسم. تا حالا اصلاً آنها را نديدهام. يكيشان را «دكتر» صدا ميكنند. انگار برايم باور كردني نيست، تو جلسهاي هستم كه يكيشان "دكتر" است. همه، هفت نفريم. دكتر، ريش بزي دارد. قامتش ميانه است. نگاهش تا عمق وجود آدم مينشيند. هواي زير زميني خفه و گرم است. يك پنكه از سقف آويزان است و تق تق ميكند. يك تنگ آب هم هست با چند ليوان. گچ ديوارهاي زيرزمين طبله كرده است. پائين ديوارها شوره زده است. دكتر پيپ ميكشد. شفق سيگار ميكشد. دكتر، مرا خوب ميشناسد. از حرف زدنش پيداست. حرف از كارگران جوان ريسندگي است.
مرد ديگري كه كنار دكتر نشسته است، كوتاه و لاغر است. كوسه و آبلهرو هم هست؛ پيشانياش تا ميان سرش بالا رفته است. چانهاش تيز است. دماغش آنقدر كوچك است كه با صورتش نميخواند. هرلحظه بياختيار، زير چشم راستش ميپرد. «نادر» صداش ميكنند. بايد سي و پنج سالي داشته باشد. انگار نميتوانم باورش كنم. عوضش دكتر، همان لحظة اول، گرفتم.
- قضيهرو تعريف كن
نگاه دكتر به نگاهم نشسته است. سرم را مياندازم پائين و آرام ميگويم كه تو ريسندگي چه شده است.
- ... هرروز سرساعت ده، به همة كارگرا، يه ليوان شير ميدادن... ولي يهو، بيهيچ مقدمهاي، چن روزي نميدن. روز اول و دوم كارگرا غرغر ميكنن، بعد، از روز سوم، سروصداشون در مياد. كمكم،كار به كتك كاري با سركارگرا ميكشه... بعد، قضيه بيخ پيدا ميكنه. مديرعامل به كلونتري خبر ميده. پاسبانا ميان و ميريزن تو كارخونه. چنتايي رو كتك ميزنن دوتارو بازداشت ميكنن و بعدم، هفتارو از كارخونه بيرون ميكنن.
دكتر ميگويد
- خب چيكار بايد كرد؟
و آرام تو چشمان يكايكمان نگاه ميكند.
بيدار ميگويد
- اصلاً قضيه چه ربطي به پليس داره؟
نادر به حرف ميآيد. صداش زير است
- خب اين خميره و خصلت كارفرماس كه رو در روي كارگر وايسته. بعلاوه، اينو تجربه ثابت كرده كه با تكامل صنعت و توسعه كار خونهها، از يكطرف مشكلات تازهاي مطرح ميشه و از طرفي ديگه، درگيريهاي تازهاي بين كارگر و كارفرما بوجود مياد...
زير چشم راست نادر ميپرد، چانة تيزش تكان ميخورد و حرف ميزند
- ... اما خب، كارگر بايد هوشيار باشه و از تجارب تاريخي استفاده بكنه تا بتونه حق خودشو بدست بياره. چون مسئله سرمايه مطرحه، مسئله سود. و اساس كار كارفرما هم بر بازده هرچه بيشتر دستگاههاي توليدي قرار داره. باين ترتيب هيچوخ دلش نميخواد در برابر كارگر پا پس بذاره...
نه!... نميتوانم باورش كنم. اما از اينكه چيزهايي ميداند كه من نميدانم، حسرتش را ميخورم.
نگاه تيز نادر به من است
- ... با اين كيفيت، من خيال ميكنم كه براي براه انداختن اعتصاب وضع مساعدي تو كارخونة ريسندگي وجود داشته باشه، بخصوص كه يك نياز مشترك موجب شده تا سروصداي كارگرا بلند بشه
شفق ميگويد
- منم همين عقيدهرو دارم
پندار، نظرم را ميپرسد. ميگويم
- خب، بله... شايد بشه اينكارو كرد
دكتر ميگويد
- شايد؟
نادر ميپرسد
- مگه ترديد داري؟
شانههام را بالا مياندازم و بريده ميگويم
- ترديد كه ... نه!...
دكتر ميگويد
- به نظر من، قبل از هرچيز بايد «كارآئي و قدرت رهبري سياسي» كميتة ريسندگيرو ارزشيابي كنيم. بايد اينو بدونيم كه كميته ريسندگي ميتونه كارگرارو بسيج كنه، يا نه؟
هم فهميدن حرفها برايم مشكل است و هم جواب دادن.
نادر ميگويد
- اينو، خالد ميتونه روشن كنه
دلم نميخواهد خودم را از تك و تا بيندازم. دلم نميخواهد در برابر دكتر ضعف نشان بدهم. با صداي گرفته ميگويم
- خب البته كه ممكنه... كميتة ريسندگي ميتونه كارگرارو بسيج كنه
دكتر ميگويد
- ما امشب بايد تصميم بگيريم تا بتونيم نتيجهرو به "بالا" گزارش كنيم
پندار ميگويد
- بايد طرح يه اعتصاب همگانيرو پيشبيني كرد. تا آزدشدن بازداشتيا و به كار گماردن اخراجيا، بايد ريسندگيرو به اعتصاب كشيد
حرف درگير ميشود. من تو فكر "بالا" هستم كه هميشه تو جلسات عنوان ميشود. اما تا حالا هيچگاه نتوانستهام بخوبي از آن آگاه باشم. يكهو به فكرم ميرسد كه نادر، يا دكتر و يا هردو، شبها با بيسيم با "بالا" تماس ميگيرند. گزارش كارها را ميدهد، مشورت ميكنند، دستور ميگيرند و ... ولي خيلي زود به فكر خودم خندهام ميگيرد.
ميشنوم كه شفق ميگويد
- ... به گمان من، حتي بايد گروههاي مختلف كارگرارو آماده كرد كه اگه لازم باشه بعنوان همدردي با اونا، اعتصاب كنن
بيدار ميپرسد
- يعني كه نفت و راهآهن هم؟
- نه باهم
نادر ميگويد
- موافقم... اگه چن روزي اعتصاب ريسندگي طول كشيد و نتيجه نداد،نفت و راهآهنم بايد اعتصاب كنن
آزاد ميگويد
- حتي ميشه صنف نونواخونه، بازاريا و پيشهورا روهم آماده كرد
انگار كار دارد بالا ميگيرد. نگاهم به دستهاي دكتر است. به قاشقك كه دارد توتونهاي نيمسوخته را از تو سر پيپ بيرون ميكشد. دكتر چهل ساله به نظر ميرسد. تو ريشش تارهاي سفيد دويده است. تا نگاهم ميكند سرم را مياندازم پائين. انگار نميتوانم تو چشمانش نگاه كنم. دلم ميخواهد جاي دكتر باشم و بتوانم با "بالا" تماس بگيرم. اين "بالا" بدجوري برايم معما شده است. چيزهاي گنگ و شكل باختهاي تو دهنم جان ميگيرد. انگار آدمهائي كه چهره ندارند و يا چهرههاشان را پوشاندهاند و در مه و دود حركت ميكنند و صدايشان صلابت دارد و حرفشان محكم است و همه چيز را خوب ميبينند و خوب ميفهمند و خوب ميدانند و خوب ارزشيابي ميكنند و ... حرف تازهاي به گوشم مينشيند
- اول بايد "التيماتوم" داد
دكتر ميگويد
- حتماً ... بايد التيماتوم داد
التيماتوم؟... تابخواهم فكر كنم چه معني ميدهد، صداي نادر را ميشنوم
- بايد به كارفرما يه مهلت دو – سه روزه داد ...
نگاهش ميكنم. زير چشمش ميپرد
- ... كه هم كارگرارو برگردونه سركار و هم اينكه مثه هميشه، ساعت ده به كارگرا، شير بده
پندار به من رو ميكند
- ميتوني بچههاي ريسندگيرو دو روزه آماده كني؟
زيرزمين خفه است. پر شده است دود. يك چراغ كم نور به ديوار كوبيده شده كه تو دود فشرده، تقلا ميكند.
نادر حرف ميزند. انگار با خودش است. انگار حرفش اصلاً به جلسه ربط ندارد
- مگه يه كارگر ريسندگي چقد حقوق ميگيره كه پول يه پياله شيرو بايد خودش بده؟
حرفها قاطي ميشود. حرفهائي كه گاه بيربط است و حاشيه است و هيچگرهي باز نميكند. دكتر، گفتگو را جهت ميدهد. عاقبت تصميم ميگيريم كه اگر هيأت مديره ريسندگي بدقلقي كند، قضيه را تا اعتصاب غذا و حتي تا متحصن شدن در تلگرافخانه ادامه دهيم
- اگه لازم باشه، تموم شهرو تكون ميديم
حالا، حرف از موضوع "اعلاميه" است و از مدت "التيماتوم"
- سه روز كافيه
همه موافقت ميكنيم اما من هنوز معني التيماتوم را نفهميدهام.
نادر ميگويد
- بايد هرچه بيشتر كارگراي ريسندگي زير اعلاميهرو امضاء كنن
دكتر ميگويد
- بايد پيشبيني اعلامية كارگراي نفت و راهآهنو هم بكنيم. چون اگه لازم باشه، بايد بيدرنگ، به نام همدردي با كارگراي ريسندگي اعلاميه بدن.
جلسه كه تمام شد، بايد راه بيفتم و يكي يكي، بچههاي حوزه را از خانههاشان بيرون بكشم و يك جائي دورهم بنشينيم جلسه را برايشان بگويم.
دكتر، پيپ تازهاي چاق ميكند و به من ميگويد كه خيلي محكم و با جرأت بايد عمل كنم
- ... هرلحظه با پندار تماس داشته باش. اگه به مشكلي برخوردي كه نتونسي تصميم بگيري، فوري با پندار در ميونش بذار...
نادر، دنبال حرف دكتر ميآيد
- ... همينطورم گزارش كارو مرتب به پندار بده
دكتر، به پيپ مك ميزند و ميگويد
- قبل از اينكه شروع كني، اينو بدون كه هميشه پيروزي به آسوني به دست نمياد
شفق ميگويد
- بخصوص اگه با پليس درگيري پيدا كني، انتظار هرنوع خشونتوهم بايد داشته باشي
تمام تنم از بيقراري سرشار شده است. دلم ميخواهد زودتر راه بيفتم. بروم و بچهها را از خانههاشان بيرون بكشم
- بچهها، بايد خيلي با جرأت و خيلي محكم عمل كنيم
انگار دكتر است كه دارد از دهان من حرف ميزند.
نشستهايم رولولههاي نفت كه از كنار قبرستان ميگذرد و به بندر ميرود. هوا تاريك است، چيزي به نيمه شب نمانده است. اينجا و آنجا، تك چراغهاي كم نوري سوسو ميزنند. هوا دم دارد
- حتي اگه لازم باشه تموم شهرو تكون ميديم
- تموم شهر؟
سرتكان ميدهم. حالا، صداي نادر است كه از گلويم بيرون ميزند
- نمونههاي تاريخي زيادي داريم كه هم آموزندهس و هم الهام بخشه
انگار ذوق زده شدهام، احساس ميكنم كه ميتوانم با يك اشاره تمام شهر را به جنبش درآورم. چراغهاي پرنور كاميوني كه از بندر ميآيد، حاشية جاده و درازاي لولههاي كنار جاده را روشن ميكند. صداي كاميون، در سكوت شب كه همة صداها فرو افتاده است، پرتوانتر است.
- چه وخت بايد شروع كنيم؟
ميگويم
- امشب تا صب، اعلاميه چاپ ميشه. فردا بايد تموم ريسندگي زير اعلاميه سفيد بشه.
شب از نيمه گذشته است كه به خانه ميرسم. در خانه هميشه باز است. هيچوقت در خانه را نميبنديم. لولاها زنگ زده است و يكي از لنگههاي پوسيدة در به زمين نشسته است.
با تك پا ميروم تو اتاق. لباسم را بيرون ميآورم. از اتاق ميزنم بيرون و جلو اتاق پدرم دراز ميكشم.
آسمان بلند است. ستارهها پر نور و درخشانند. صداي جيرجير تخت بلورخانم به گوشم مينشيند.