خلاص!!!
هم خوشحالم هم ناراحت
خوشحال از اینکه بالاخره سال ۸۴ لعنتی تمام شد- چه از لحاظ سیاسی چه از لحاظ شخصی سال لعنتی ای بود-
ناراحت از این لحاظ که خیلی چیزها را در این سال از دست دادم و بجایشان تجربه بدست آوردم تجربه ای که با دنیا نمی توان آن را عوض کرد
این آخرین ساعات را هنوز سر کار هستم تا قبل سال تحویل..... الان عجله دارم
سال نو برای همه مملو از شادی و شادکامی باشه
آرزوی من بر آورده شدن آرزوهای زیبای همه است
برای پلو ماهی شب عید که باید آن را با دست خورد دارم لحظه شماری می کنم
پی نوشت: این شعر را برای یکی از بچه ها کامنت گذاشتم یادم آمد این می تونه آرزوی لحظه سال تحویل برای همه باشد
برای تو و خویش
چشمانی آرزو می کنم
که چراغها و نشانه ها را در ظلما تمان ببیند
گوشی که
صداها و شناسه ها را
در بیهوشیمان بشنود
برای تو و خویش، روحی
که این همه را
در خود گیرد و بپذیرد
و زبانی که
در صداقت خود
ما را از خاموشی خود بیرون کشد
و بگذارد از آن چیز هایی که در بندمان کشیده است
سخن بگوییم
مارگوت بیکل/ترجمه احمد شاملو