همسايه ها
احمد محمود

فصل سوم -1

- خالد، سه شنبه ساعت پنج بعد از ظهر جلسه داريم
- كجا؟
بيدار،‌ نشاني مي‎دهد. تمام حرفها برايم تازگي دارد. چشمم به دنياي تازه‎اي باز مي‎شود. از حرفها دستگيرم مي‎شود كه چرا زتدگي تهيدستان روز به روز بدتر مي‎شود، كه چرا آدمهائي مثل پدرم بايد جل و پلاسشان را جمع كنند و دنبال صنار – سه شاهي پول از اين ولايت به آن ولايت سگ‎دو بزنند. از جلسه كه مي‎زنم بيرون، رو حرفهائي كه شنيده‎ام فكر مي‎كنم. گاهي به چيزهائي مي‎رسم كه فهميدنش عاجزم. به ذهنم مي‎سپارمشان كه وقتي بيدار را ببينم ازش بپرسم و يا اگر نبينمش،‌ منتظر مي‎مانم تا جلسة ديگر، ولي شهر آنقدر كوچك است كه حتي روزي چند دفعه هم همديگر را مي‎بينم.
- خالد، ساعت هشت و نيم بيا دكون چلاب
ساعت هشت و نيم مي‎روم. دستة اعلاميه را مي‎دهد به دستم و راهي محلي مي‎شوم كه بايد تو خانه‎هايش اعلاميه بيندازم.
- خالد، صبح جمعه نهارت رو وردار بيار ميخوايم بريم گردش دسته جمعي.
صبح جمعه، دستمال بستة ناهارم را برمي‎دارم و راه مي‎افتم. گاهي صد و پنجاه نفر هم بيشتر هستيم. بيشترشان دوچرخه دارند. جلو يكي‎شان سوار مي‎شوم. از شهر مي‎رويم بيرون. مي‎رانيم تا نزديك يكي از دهكده‎ها. مثلاً "شكاره" يا "دغاغله" و يا "زرگان" رو سبزه‎ها بساطمان را پهن مي‎كنيم. ساية درختان خوش است. بوي سبزه‎ها خوش است. تخم‎مرغ بازي مي‎كنيم. بين شصت نفر قهرمان مي‎شوم. تشويقم مي‎كنند. پر مي‎كشم. تو پوست خودم نمي‎گنجم. رودستهاشان بلندم مي‎كنند. بچه‎ها، دسته دسته دور همديگر مي‎نشينند به اختلاط كردن. به حرفهاشان گوش مي‎دهم. دوستان تازه‎اي پيدا مي‎كنم. از حرفها خوشم مي‎آيد. مثل اينست كه سالهاي سال، اين حرفها تو دلم تل انبار شده و نتوانسته‎ام بريزمشان بيرون. سبك مي‎شوم. ظهر كه مي‎شود دور همديگر مي‎نشينيم. غذاها را روهم مي‎ريزيم. بعد، قسمت مي‎كنيم. مي‎بينم، همراه يك لقمه از نيروئي كه برده‎ام ده جور ديگر غذا نصيبم مي‎شود. از هركدام يك لقمه. بعد، چاي مي‎خوريم. بعد، بعضي از بچه‎ها كه از ما بزرگترند و سرشان بيشتر تو كار است راه مي‎افتند تو دهات مجاور،‌ تو مزارع و تو باغستانها و بنا مي‎كنند با روستائيان حرف زدن. به حرفهاشان گوش مي‎دهم. از زمين حرف مي‎زنند كه روستائي بايد به نفع ارباب رويش جان بكند. از سهم مزارع حرف مي‎زنند كه سالانه به قدر بخور ونميري هم نيست. از بچه‎هاي دهاتي حرف مي‎زنند كه مدرسه ندارند. از بهداشت و دوا ودرمان و تقسيم املاك حرف مي‎زنند. غروب كه مي‎شود، دسته جمعي راه مي‎افتيم به طرف شهر. شب به خانه مي‎رسيم. شاد و سرخوشم. تا خواب به چشمم بيايد به حرفهائي كه شنيده‎ام فكر مي‎كنم.
- خالد، فردا ساعت ده صبح بيا ميدون مجسمه
تك سرما شكسته است. گاهي آسمان پوشيده از ابر مي‎شود،‌ اما نمي‎بارد. آفتاب اسفندماه داغ است. باد، سوز ندارد. كارون سيلابي شده است. بوي بهار مي‎آيد.
ميدان،‌ مجسمه دارد شلوغ مي‎شود. دسته، دسته آدمها، از دهانة خيابان‎ها، سرازير مي‎شوند تو ميدان مجسمه. هوا آفتابي است. همچين كه آدمها تو ميدان مجسمه زياد مي‎شوند، مغازه‎داران بنا مي‎كنند به پائين كشيدن كركره‎ها. حالا ديگر حساب دستشان است. اگر شلوغ شود و اگر در گوشه‎اي از ميدان حادثه‎اي رخ بدهد، ‌احتمال شكستن شيشه‎ها زياد است.
دهانة پل سفيد بسته شده است. جماعت،‌ راه اتومبيلها را بسته‎اند. اتومبيلها، همه با هم بوق مي‎زنند. ميدان غلغله روم شده است. شفق را مي‎بينم كه با شانه‎ها، از لابلاي مردم راه باز مي‎كند و مي‎رود به طرف دهانة‌ پل. پشت سرش يك كارگر تنومند سيه چرده است با يك بلندگوي دستي به دستش. صداي بلندگو بلند مي‎شود. صداي شفق است
- دوستان به اتومبيلها راه بدين...
جلو دهانة پل موج برمي‎دارد
- ... دوستان، بهانه به دست كسي ندين
حاشيه ميدان خالي مي‎شود. اتومبيلها، از دهانة پل سرازير مي‎شوند. آرام مي‎رانند به طرف خيابان پهلوي. هنوز،‌ تك تك بوق مي‎زنند. يكهو، شمارهاي پارچه‎اي باز مي‎شود و بالاي سرگرفته مي‎شود. از جنوب ميدان به كاميوني كوچه داده‎اند. كاميون تا ميانة ميدان پيش مي‎راند. تو كاميون يك ميز بلند هست. رو ميز يك ميكرفن پايه بلند هست. ناگهان،‌ مردي ميانه قد و ميانه سال، جست مي‎زند رو ميز. دو جوان، خودشان را بالا مي‎كشند و دو طرفش مي‎ايستد. مرد ميانه سال شعار مي‎دهد. كلمات، پشت سرهم،‌ از دهانة گشاد بلندگو پر مي‎كشند. صداها همه افتاده است. بوق اتومبيلها افتاده است. حتي اتومبيلها، روپل ايستاده‎اند و تكان نمي‎خورند. مرد ميانه سال، پيراهن لاجوردي رنگ به تن دارد. موي سرش نرم است. شعار كه مي‎دهد و دستش را كه تكان مي‎دهد، موي بلندش پخش مي‎شود تو صورت سبزه‎اش.
تو ميدان، همه جور آدم هست. كارگران آبي‎پوش نفت و كارگران راه‎آهن با اندامهاي ورزيده و چهره‎هاي تيره. كارگران ريسندگي بارنگهاي پريده. شاگردان مدرسه، كارمند، كاسب، زن پير،‌جوان و همه قاطي هم.
مرد ميانه سال حرف مي‎زند. قضية نفت است و قضية استعمارگران
- ما مي‎خواهيم كه ست غارتگران از صنعت نفت كشورما كوتاه شود هزاران صدا، باهم از حلقومها برمي‎خيزد
- صحيح است
- ما به جاي توپ، نام مي‎خواهيم
- صحيح است
كشيده‎ام بالا و ايستاده‎ام رو نردة آهني حاشية ميدان. شعارهاي رنگ به رنگ پارچه‎اي تكان مي‎خورد. مشتها گره مي‎شود و مي‎آيد بالاي سر و تكان مي‎خورد
- به دلالان نفتي اجازه ندهيد كه برثروت ملي ما چنگ بيندازند
- صحيح است
ناگهان صداي گلوله مي‎آيد. صداي گلوله‎اي كه رو هوا تركيده است. گلوله دوم و باز گلوله سوم. جماعت تكان مي‎خورد. شعارها جمع مي‎شود و تا چشم به هم بزنم رو هوا پر مي‎شود اعلاميه‎هاي رنگ به رنگ. از رو نرده‎ها جست مي‎زنم پائين. جماعت هجوم برده‎اند به طرف خيابانها. از خيابان پهن شمال ميدان، گروهي پاسبان،‌ باتون به دست،‌ به دو مي‎آيند "پلور" عنابي رنگم خاكي شده است. پاچة شلوارم را مي‎تكانم. صداي زنگدار دختري را مي‎شنوم
- ماما، كي بود؟
حالا، خود دختر است كه از اتاق مي‎زند بيرون. همراهش يك پسربچه هست. هردو مي‎آيند و كنار زن ميانه سال مي‎ايستند. چشمان سياه دختر، آدم را مي‎گيرد. نگاهش معصوم و نجيب است. موي نرمش رو شانه‎اش ريخته است. چتر زلفش، تا بالاي ابروهاش به دقت شانه شده است. ميانه قد است. بيخ گوش مادرش پچ پچ مي‎كند. حالا، نگاه دختر، ناباور شده است و حالا رنگ چشمانش زيتوني شده است. انگار كه چشمان دختر،‌ هرلحظه رنگي مي‎گيرد. اما سياهي اسير كننده،‌ همة رنگها را پس مي‎راند و مثل ميكاي سياه شكسته برق مي‎زند. پسرك ساكت است. دستهايش را پشت سرگرفته است و بكر است نگاهم مي‎كند. مادر به حرف مي‎آيد، آنقدر آهسته كه به زحمت صدايش را مي‎شنوم
- تو ميتينگ بودي؟
عرق پيشاني‎ام را مي‎گيرم و مي‎گويم
- نه!... داشتم از راه مي‎گذشتم
از اينكه دروغ گفته‎ام، از خودم خجالت مي‎كشم. لب پائينم را گاز مي‎گيرم. زن، دوباره مي‎پرسد
- خب، پس چرا فرار كردي؟
دلم نمي‎خواهد جواب بدهم. نمي‎خواهم بازدروغ بگويم ولي مي‎گويم
- مي‎ترسيم كه بيخود و بيجهت گير بيفتم
- حالا دختر، است كه به حرف مي‎آيد. دندانهاش آبيگون است. در حرف زدنش لطافتي هست كه دل آدم را مي‎لرزاند
- پاشين بياين تو اتاق تا خلوت بشه
- حرف زدن برايم مشكل است. تا حالا، با هيچ دختري كه به اين نرمي و به اين دلنشيني حرف بزند هم صحبت نشده‎ام.
- يارو، خوب با بلورخانم روهم ريختي‎ها
- باتو، دفة‌ ديگه ازين حرفا بزني، هرچي ديدي از چشم خودت ديدي
دهان بانو تا بناگوش باز مي‎شود و دندانهاي زرد و درشتش بيرون مي‎افتد
- وختي مچتو گرفتم انوخ يادت ميدم كركري خوندن يعني چي
موي وزوزي و خار نشده‎اش را با انگشتان دراز. صاف مي‎كند و راه مي‎افتد به طرف شير آب كه وضو بگيرد.
باز، صداي آرام دختر را مي‎شنوم
- ... آخه، اين بده كه تو راه پله نشسين
سرم را بالا مي‎گيرم
- خيلي ممنونم ... اگه اجازه بدين،‌ چن لحظه ميشنم و بعد ميرم
زن مي‎گويد
- همين چن لحظه‎ رو تو اتاق بشينين
بلند مي‎شوم. مي‎خواهم راه بيفتم، پايم ياري نمي‎كند. مي‎نشينم
- انگار پام ضرب ديده
پاچة شلوارم را مي‎كشم بالا، قوزك و مچ پايم ورم كرده است. زن مي‎آيد جلو و به پام نگاه مي‎كند
- بد جوري ورم كرده
آب دهانم را قورت مي‎دهم. نگاهم با نگاه دختر درهم مي‎شود. تكان مي‎خورم. حالا،‌ چشمانش سياه است. مژه‎هاش بلند و برگشته است. پوستش مهتابي رنگ است. پا به پا كه مي‎شود، سينه‎اش مي‎لرزد. انگار پستانهايش طاقت پيراهن را ندارند. مي‎آيد جلوتر
- حالا هرجوره پاشين بياين تو اتاق
نمي‎توانم بگويم "نه"، بلند مي‎شوم. دستم را به ديوار تكيه مي‎دهم و لي‎لي مي‎كنم.
اتاق گرم است. بزرگ است و دلباز،‌ با رنگهائي كه آرامش مي‎بخشد. رنگ پرده‎ها و رنگ ديوار و رنگ فرشها،‌ دلهره را از آدم مي‎گيرد. مبل‌،‌ خيلي نرم و راحت است.
درد پا شروع شده است. تا گرم بود، تنها زق زق مي‎كرد، اما حالا، تير مي‎كشد. دختر مي‎رود و با يك فنجان چاي مي‎آيد. زن مي‎نشيند روبرويم. دختر فنجان چاي را مي‎گذارد جلوم و مي‎نشيند رو دستة مبل. پسربچه كنارش ايستاده است. چاي را هم مي‎زنم. زيرچشمي به دختر نگاه مي‎كنم، رانهاش را مي‎بينم كه توشلوار قالب گرفته شده است. صداي زن را مي‎شنوم
- بهرام برو ببين خيابون خلوت شد
بهرام،‌ از اتاق مي‎زند بيرون.
قطره قطره،‌ چاي را از لب فنجان مي‎مكم. مادر مي‎گويد
- ولي شما با اين پا نميتونين برين
دختر مي‎گويد
- شمارة تلفن خونه‎تونو بدين تلفن كنيم به كسي بياد دنبالتون
لبخند مي‎زنم. همه‎چيز دستگير زن مي‎شود
- آدرس خونه‎تونو بدين
خجالت مي‎كشم. خانة‌ دنگال، ديواره‎هاي گلي،‌ تنور صنم، الاغهاي رحيم خركچي،‌گاري عموبندر، چارچرخة‌كرم، درشكست و پست خورده، اتاقهاي خفه و توسري خورده و سرتاسر كف حياط – از باران چند روز قبل- گل و لاي تا قوزك پا.
باز، دروغ مي‎گويم
- من مسافرم
چهرة‌ دختر توهم مي‎رود
- پس شما، با اين پاتون چيكار ميخواين بكنين؟
كفهايم را مي‎گذارم رو دسته‎هاي مبل و بلند مي‎شوم. پاي راستم را بالا گرفته‎ام.
زن مي‎پرسد
- چرا پاشدين؟
- بايد برم
دختر مي‎گويد
- ولي شما، حتي يه قدم‎م نميتونين برين
مادرم مي‎گويد
- تو اين شهر، هيچكسو ندارين؟
به ياد شفق مي‎افتم
- چرا ... يه آشنا دارم كه كتابفروشي داره
بهرام مي‎آيد تو. نفس نفس مي‎زند. بريده بريده مي‎گويد
- ماما... تا ميدون رفتم. همه جا خلوته ... فقط چن تا پاسبون تو ميدون وايساده بود
زن، به موي نرم پسر دست مي‎كشد. نمي‎توانم رو يك پا بايستم. دوباره مي‎نشينم. زن مي‎پرسد
- اين كتابفروشي كجاس؟
بهش مي‎گويم
- تو خيابون پهلوي. كتابفروشي "مجاهد"
بهرام مي‎گويد
- من ميدونم ماما
زن مي‎گويد
- تا اينجا راهي نيس پسرم. بدو بهش بگو بياد
بهرام، رو عتابة در اتاق مي‎ايستد
- اسمش چيه؟
- شفق
دختر، از رو دستة مبل بلند مي‎شود و مي‎نشيند كنار مادرش. دلم مي‎خواهد نگاهش كنم اما خجالت مي‎كشم. نگاهم را مي‎دوزم به گلهاي سورمه‎اي قالي. هرلحظه ورم قوزك پام بيشتر مي‎شود. دردش بيشتر مي‎شود. خم مي‎شوم و بند فكش را باز مي‎كنم. صداي زن به گوشم مي‎نشيند
- ... بدجوري ورمش زياد ميشه. اگه كفشتونو درآرين بهتره...
مي‎دانم كه پاشنة جورابم وصله خورده است. بند كفش را رها مي‎كنم و پايم را مي‎كشم
- كفشتونو دربيارين... راحت ميشين
- نه خانوم ... نميتونم درش بيارم
صداي خشدار است. پيشاني‎ام خيس عرق است. تكيه مي‎دهم به پشتي مبل و سرم را بالا مي‎گيرم. بعد، از گوشه چشم، نگاهم را مي‎دوانم روصورت دختر. دارد نگاهم مي‎كند. دلم مي‎لرزد. اين لرزه غريبه است،‌ اما شيرين است. روزهاي اول كه بلورخانم را نگاه مي‎كردم، دلم مي‎لرزيد ولي حالا، كلي فرق دارد. انگار دلم مي‎خواهد از جا كنده شود. انگار تمام تنم مي‎لرزد. انگار چيزي تو دلم خروش برداشته است.
با صداي دختر است
- بازم چاي ميخورين؟
- نه خانوم... خيلي ممنونم
زن، اصرار دارد كه كفشم را دربياورم
- هرطور شده كفشتونو درآرين... خيلي راحت ميشين
دلم مي‎خواهد بلند شوم و فرار كنم. اين جوراب لعنتي، اصلاً فكرش را نمي‎كردم كه يك وصيلة‌جوراب بتواند چنين دردسري برايم درست كند. به خودم فحش مي‎دهم. هرچه بد و بيراه است نثار خودم مي‎كنم "... تونسي سي و دوتومن بدي برا سوزاك حسني ولي دستت نرفت كه سه تومن بدي يه جوراب بخري؟... حالا بكش..." خم مي‎شوم. پاشنه و نوك كفش را مي‎گيرم و با كفش بازي مي‎كنم. تكان نمي‎خورد. انگار كه به پايم چسبيده است. كفش را رها مي‎كنم. نفس مي‎كشم و تكيه مي‎دهم و سقف را نگاه مي‎كنم
- در نمياد؟
رو پام ورم كرده است
- اگه همون اول كه گفتم...
بهرام مي‎آيد تو. نيمه نفس است. گونه‎هاش گل انداخته است. پيشاني‎اش به عرق نشسته است
- ماما نبود. كتابفروشي بسته بود
زن، نگاهم مي‎كند.
سرم را مي‎اندازم پائين و مي‎گويم
- يه جوري خودم ميرم
دستها را مي‎گذارم رو دسته‎هاي مبل كه بلند شوم.
زن مي‎گويد
- شما با اين پا نميتونين برين
بهش مي‎گويم
- ولي بالاخره بايد رفت
دختر مي‎گويد
- حالا، بازم صب كنين ... شايد كتابفروشي واشد
به چشمان دختر نگاه مي‎كنم كه حالا زيتوني رنگ است. لبخند كمرنگي دور لبهايش نشسته است. پرصدا نفس مي‎كشم و دوباره تكيه مي‎دهم به پشتي مبل و سقف را نگاه مي‎كنم.
*
*
بهرام، تا حالا دوبار رفته است كه شفق را خبر كند
- ماما، بازم بسته بود
دارد ظهر مي‎شود. آسمان خاكستري رنگ است. ابرهاي بره بره قاطي هم است.
دستهام را مي‎گذارم رو دستة مبل و بلند مي‎شوم. چند لحظه رو پاي چپم مي‎ايستم. جرأت نمي‎كنم كه پاي راستم را بگذارم زمين. كم مانده است كه مچ‎پا، پاچة شلوارم را پركند.
دختر سياه چشم مي‎پرسد
- شما چطور ميخواين با اين پا برين؟
در حرف زدنش نوعي همدردي هست كه از لذت سرشارم مي‎كند. صدام لرزه دارد
- مجبورم برم... بالاخره بايد برم
لي‎لي مي‎كنم و تا عتابه در اتاق پيش مي‎روم. سيه چشم مي‎خواهد كه بمانم
- اگه بمونين، شايد كتابفروشي باز بشه
- به گمونم اگه بازشدني بود،‌ تا حالا شده بود
صبح، يكبار شفق را ديده بودم كه مي‎رفت به طرف دهانه پل تا براي اتومبيلها كه با بوق شهر را روسر گرفته بودند. راه باز كند. يكبار ديگر هم ديده بودمش كه با شانه، جماعت را مي‎شكافت و مي‎رفت به طرف كاميون.
به زن نگاه مي‎كنم. مي‎گويد
- مشكله بتونين با اين پا خودتونو به جائي برسونين
بهش مي‎گويم
- ميرم تا سر خيابون تاكسي سوار ميشم
دختر مي‎گويد
- ولي شما كه كسي‎رو تو اين شهر ندارين
چهره مادر نشان مي‎دهد كه حرفهايم را قبول نكرده است. نشان مي‎دهد كه فهميده است دروغ گفته‎ام. به بهرام مي‎گويد كه تا سرخيابان همراهيم كند
- چشم ماما
از اتاق مي‎زنم بيرون. سيه چشم مي‎رود و زود برمي‎گردد. پالتوش را رو دوش انداخته است
- ماما، منم همراشون ميرم
دستم را مي‎گيرم به ديوار دالان و با يك پا، جستهاي كوتاه مي‎زنم. از در خانه كه مي‎روم بيرون، خسته مي‎شوم. تك پنجة پاي راستم را مي‎گذارم زمين. از قوزك پا تا مغز سرم تير مي‎كشد. پايم را مي‎گيرم بالا. تكيه مي‎دهم به ديوار و مي‎ايستم و سياه چشم را نگاه مي‎كنم. در نگاهش همدردي هست. سرم را مي‎اندازم پائين. هوا، بفهمي نفهمي سوز دارد. تيرة كمرم خشك شده است. باز لي‎لي مي‎كنم. صداي سيه چشم را مي‎شنوم
- بهرام، زير بغلشونو بگير
به سيه چشم لبخند مي‎زنم. لبخندش سرشار از غرورم مي‎كند.
بهرام مي‎آيد جلو. دستم را مي‎گذارم رو شانه‎اش. تقلا مي‎كنم كه راه بروم، اما ممكن نيست
- خيلي ممنونم بهرام‎خان... بذارين لي‎لي كنم. به گمونم بهتر بتونم خودمو تا سرخيابان برسونم
تو خيابان پرنده پر نمي‎زند. تكيه مي‎دهم به پاية‌ چراغ برق. يك لحظه به سيه چشم نگاه مي‎كنم. بعد، سرم را مي‎اندازم پائين و آهسته مي‎گويم
- منو ببخشين كه امروز مزاحمتون شدم
- مزاحمتي نبود
از حرف زدنش لذت مي‎برم. نگاهش مي‎كنم. دارد لبخند مي‎زند. چشمانش زيتوني شده است. نگاهش مستم مي‎كند. مي‎خواهد حرف بزند. دهانش باز مي‎شود، اما چيزي نمي‎گويد. به خودم جرأت مي‎دهم
- شما، چيزي ميخواستين بگين؟
نگاهش را به زمين مي‎دوزد
- چرا دلتون نمي‎خواس نشوني خونه‎تونو بدين؟
تكان مي‎خورم. پس فهميده است كه دروغ گفته‎ام. خطوط چهرة مادر زار مي‎زد كه همه چيز دستگيرش شده است، ولي تگاه سيه ‎چشم، انگار، نه انگار، بايد خيلي تودار باشد كه بتواند اينهمه راحت خودش را به دروغهاي من بي‎تفاوت نشان بدهد.
صدايم مي‎لرزد
- به شما گفتم كه...
بهرام، جلو تاكسي را مي‎گيرد. ترجيح مي‎دهم كه حرفم را ادامه ندهم. اصلاً چيزي براي گفتن ندارم. به جوي حاشية خيابان نگاه مي‎كنم كه بايد يكپائي از روي آن بپرم. نشان مي‎دهم كه تمام حواسم جمع پريدن از جوي آب است. بقيه حرفم را مي‎خورم. بهرام، در تاكسي را باز مي‎كند. سوار مي‎شوم. به سيه چشم نگاه مي‎كنم و لبخند مي‎زنم. در تاكسي را مي‎بندم
- خداحافظ
آهنگ صداش دلنشين است
- خدانگهدار
سرم را براي بهرام تكان مي‎دهم. تاكسي از جا كنده مي‎شود. سربرمي‎گردانم و از شيشه عقب نگاه مي‎كنم. بهرام دست تكان مي‎دهد. تو دلم غوغا به پا شده است. فكر سيه چشم رهام نمي‎كند. انگار از سالها قبل با هم آشنا بوده‎ايم. نه نگاهش غريبه بود و نه حرف زدنش.
راننده ترمز مي‎كند. آخر اسفالت است. تا خانه، كلي راه مانده است. كشتياش مي‎شوم، ولي تكان نمي‎خورد
- من كه نميتونم برا يه تومن تا گلگير بزنم به گل و شل
پياده مي‎شوم. با جان كندن از رو جوي حاشية خيابان مي‎پرم و با تقلا خودم را مي‎رسانم به خواجه نشين پهن خانه‎اي كه سردر ضربي دارد.
بايد هرطور شده خودم را برسانم خانه. حسابي از پا درآمده‎ام. وقتي كه دوپاي سالم داشتم، ده‎بار تو گل و شل ليز مي‌‎خوردم تا فاصلة ‌اسفالت و خانه را بروم. هوا عجب سرد شده است. هيچوقت اسفندماه اينهمه سوز نداشته است. قلم پايم تا كاسة زانو تير مي‎كشد. كم مانده است كه از تاب درد، از حال بروم. انگشت كه به ورم قوزك بزنم فريادم در مي‎آيد. ابرهاي بره‎بره، دارند به هم فشرده مي‎شوند. اگر ببارد واويلاست. هميشه بارانهاي اسفندماه، رگبار است و سيل‎آسا.
اتوموبيلي ترمز مي‎كند. حاج شيخ علي باراننده خداحافظي مي‎كند و پياده مي‎شود. دامن عبا را بالا مي‎گيرد و از جوي حاشية خيابان مي‎گذرد و لب سنگفروش‎ مي‎ايستد تا راننده اتومبيل را سرو ته كند و دور شود. بعد، راه مي‎افتد و مي‎آيد به طرفم
- سلام آقا
حاج شيخ‎علي مي‎ايستد. عمامه‎اش مثل برف سفيد است. نگاهم مي‎كند و بعد، ريش حنائي رنگش تكان مي‎خورد
- عليكم‎السلام
در نگاهش مي‎خوانم كه تعجب كرده است چرا جلو پايش بلند نشده‎ام. مي‎خواهد راه بيفتد كه بهش مي‎گويم
- آقا، من گرفتار يه مشكل شدم
از بالاي عينك شيشه سفيد، نگاهم مي‎كند
- خالد، توئي؟
حرف زدنش و نگاه كردنش تحقير آميز است. بايد وقتي مي‎ديدمش، از روخواجه نشين بلند مي‎شدم و مؤدبانه سلام مي‎كردم و دستش را مي‎بوسيدم
- بله آقا، من هستم
سراغ پدرم را مي‎گيرد. بهش مي‎گويم
- كاغذش مياد. هميشه سلام ميرسونه
مي‎پرسد خيال آمدن ندارد
- گمون كنم شب عيد بياد
مي‎گويد
- دلمون براش تنگ شده... آدم باخدا و مؤمن، مثه اوساحداد، تو اين دور و زمونه كمتر پيداميشه. انشاالله زودتر بياد يه شب بيائيم خدمتش.
شكم حاج شيخ علي، تحمل لبادة پشمي حنائي رنگ را ندارد. مثل طبل زده است بالا و آدم خيال مي‎كند كه كم مانده است لباده و شال و پيراهن را پاره كند و بيرون بزند.
- اوساحداد، ما دلمون هوس دست پخت ننه خالدو كرده
پدرم، دست حاج‎ شيخ‎علي را به لب نزديك مي‎كند و مي‎گويد
- به چشم حاج‎آقا، خبرتون مي‎كنم.
حاج شيخ علي به مخده تكيه مي‎دهد و آروغ مي‎زند و مي‎گويد
- اوساحداد، ‌اين دفعه، مثه اينكه فسنجون گوشت درس و حسابي نداشت
پدرم سرش را مي‎اندازد پائين و سيگارش را مي‎پيچاند و مي‎گويد
- شرمندم حاج آقا... اين روزا كار و كاسبي رونق نداره.
حاج شيخ علي تكان مي‎خورد كه راه بيفتد
- آقا، عرض كردم كه گرفتار يه مشكل شدم
مي‎ايستد،‌ عينكش را مي‎زند بالا و باتعجب نگاهم مي‎كند
- مشكل؟
بهش مي‎گويم
- بله آقا... قوزك پام در رفته،‌ نميتونم راه برم
چند لحظه خيره نگاهم مي‎كند. بعد، سياهي چشمانش دودو مي‎زند. بعد، ريش شرعي حنائي‎رنگش تكان مي‎خورد و چنانكه گوئي بهش توهين شده است مي‎گويد
- يعني مي‎فرمائي كولت كنم ببرمت خونه؟
باهمه دردي كه دارم خنده‎ام مي‎گيرد اما خودم را مي‎گيرم
- نه آقا... من همچين جسارتي نكردم
- خب، پس چي؟
جويده و بريده مي‎گويم
- اگه زحمتتون نيس... سر راهتون،‌ خبر بدين كه ... بيان دنبالم
راه مي‎افتد
- كي گفته كه راه من از طرف خونة شماس؟
به شقيقه‎هام خون مي‎جهد. دلم مي‎خواهد فرياد بزنم و چندتا فحش چارواداري حواله‎اش كنم
- اوساحداد، خالد هنوز درس ميخونه؟
- بله آقا،‌ از دولتي سرشما كلاس چارمه
- درس خوندن زياد، آدمو از دين به در ميكنه،‌ اوساحداد
از درد قوزك پا دارم ضف مي‎كنم. تنم يخ كرده است. لرز به جانم نشسته است. دهانم را باز مي‎كنم كه هرچه بد و بيراه است حواله حاج شيخ علي كنم اما ناي فرياد كشيدن ندارم. يكهو به فكرم مي‎رسد كه در خانه را بزنم. از رو خواجه نشين بلند مي‎شوم. دستم را مي‎گيرم به چارچوب در و كبه را مي‎كوبم. خيلي زود در خانه باز مي‎شود. پسر بچه‎اي است كه يك پتوي نخ نما رو دوش گرفته است
- با كي كار داري؟
پوزة پسر بچه باريك است. ردهاي آبله تمام صورت استخواني‎اش را پر كرده است. گردنش به ني قليان مي‎ماند
- ميخوام يه كسي كمكم كنه تا برم خونه
خس‎خس مي‎كند. انگار سرما خورده است
- يه كم صب كن به دائي بگم
پسربچه مي‎رود تو خانه. تكيه مي‎دهم به خواجه نشين و پاي راستم را بالا مي‎گيرم. مرد جواني مي‎آيد. گونه‎هاش برجسته و استخواني است. چشمهاش گود نشسته است. سبيلش تا چانه‎اش،‌ پائين ريخته است. به پام نگاه مي‎كند و مي‎پرسد
- كي پات در رفته؟
- امروز صب
- كجا؟
- تو ميدون
- لابد تو ميتينگ بودي آره؟
سرم را مي‎اندازم پائين
- صب كن برادر برم پوتينامو پام كنم
مي‎رود تو خانه و زود برمي‎گردد. يك جفت پوتين زمخت نظامي به پا كرده است
- بيا برادر... بيا دستتو بنداز دور گردنم
شانه‎اش را مي‎دهد زير تنه‎ام. سنگيني‎ام را رها مي‎كنم رو شانه‎اش. نشاني‎ي خانه‎ام را مي‎پرسد
- خيلي راه نيس... نزديك دكون شاطر حبيبه
لنگان لنگان، همراهش راه مي‎افتم.
*
*
تا كفشم پاره نشد از پايم در نيامد. مادرم آبجوش درست كرد و آرام آرام،‌ قوزكم را تو آب جوش مالش داد. حالا زرده تخم مرغ و نمك انداخته است رو مچ پايم و نمدپيچش كرده است. لحظه به لحظه درد بيشتر مي‎شود. پيداست كه اين كارها به در نمي‎خورد. رفته‎اند سراغ ميرزانصرالله. مريض است و خوابيده است خانه. يك پاي بلورخانم تو اتاق خودش است و يك پايش تو اتاق ما. اميد را فرستاده‎ام شفق را خبر كند.
درازكشيده‎ام تو اتاق پدرم. پايم را گذاشته‎ام رو متكا. كم مانده است كه از درد غش كنم. دلم مالش مي‎رود. زنش قوزك پايم را تو شقيقه‎هام مي‎شنوم. شفق، همراه اميد، از در اتاق مي‎آيد تو. به لبش لبخند نشسته است
- چي شده خالد؟
برايش تعريف مي‎كنم چه شده است. به حرفهام گوش مي‎دهد. بعد، آرام مي‎خندد. مي‎دانم خنده‎اش براي اينست كه خودم را نبازم
- هيچ طوري نشده. ناراحت‎م نباش، برات يه كاري مي‎كنم
سيگاري مي‎گيراند. حسني مي‎آيد تو. رفته است و سوزنش را زده است. شفق بلند مي‎شود
- ميرم سراغ شكسته بند
و از اتاق مي‎زند بيرون. حسني مي‎نشيند كنارم
- چركش كمتر شده ... سوزش‎م كمتر شده
حال و حوصله ندارم كه به حرفهايش گوش بدهم. گاهي قوزك پايم تا كاسة زانو چنان تير مي‎كشد كه مي‎خواهم فرياد بزنم.
غذا از گلويم پائين نمي‎رود. مادرم كشتيارم مي‎شود كه چيزي بخورم. برايم كاچي درست كرده است. به زور دو قاشق مي‎خورم و بشقاب را پس مي‎زنم.
رحيم خركچي، حسني را صدا مي‎كند. بلند مي‎شود و مي‎رود. پيمان، از شفق پيغام آورده است
- با تو گرم بگير تا فردا صب كه شكسته‎بند بياد علاجش كنه
كمرم خشك شده است. جرأت نمي‎كنم تكان بخورم. مچ پايم شده است به اندازه يك كدو تنبل. بلورخانم مي‎آيد تو اتاق. برايم قطره آورده است
- بخور... درد پاتو آروم ميكنه
سي‎قطره مي‎ريزد تو ليوان آب و سرمي‎كشم. بلور خانم مي‎رود و شيشة قطره را مي‎برد. كمرم را جابه جا مي‎كنم. آرنجهايم را مي‎زنم زمين و تنه‎ام را مي‎كشم بالا. مادرم دو متكا مي‎گذارد زير كمرم و شانه‎هاي. انگار درد كمتر شده است. مي‎توانم كمي پايم را جابه جا كنم. مادرم نشسته است كنارم. بايد چند ساعتي از شب گذشته باشد. از بوي ترياك خواج توفيق خبري نيست. لابد بساطش را جمع كرده است. ظهر كه يكهو همسايه‎ها هجوم آوردند تو اتاق داشتم از حال مي‎رفتم، اما حالا آرام شده‎ام. چشمم سنگين مي‎شود. از لاي مژه‎هاي نيم بسته، چهرة‌ مادرم را مي‎بينم كه درهم است. زانوها را تو بغل گرفته است. چانه را گذاشته است رو زانوها، انگار دارد دور مي‎شود. دور و باز هم دورتر كه ناگهان در پا دوباره بيدارم مي‎كند. يكهو، مچ پا تا لگن خاصره‎ام تير مي‎كشد. درد شدت مي‎گيرد، مي‎‎خواهم زمين را گاز بگيرم
- مادر
تكان مي‎خورد. چشمهايش باز مي‎شود
- مادر، دارم ميميرم
صدايش خواب‎زده است
- طاقت داشته باش پسرم، الان صب ميشه
تنه‎ام را مي‎كشم بالاتر و شانه‎هام را به ديوار تكيه مي‎دهم
- كاش بلورخانوم رو بيدار مي‎كردي. كاش اون قطره‎رو نمي‎برد
مادرم نمي‎خواهد كه نصف شب بلورخانم را بيدار كند. بايد درد را تحمل كنم. شب عجب دراز شده است. نور لامپا به ديواره‎هاي كاهگلي سائيده مي‎شود. انگار هزاران موجود زنده رو ديوارها قاطي هم شده‎اند. دوباره چشمان مادرم روهم مي‎رود. پتو را كشيده است رو دوشش. چراغ سه فتيله‎اي كنارش است. كتري رو چراغ است. خرنش آرام جميله بلند مي‎شود. يك رشته از موي سرمادرم از زير چادرقد بيرون زده است و افتاده است روپيشناني‎اش. روز به روز،‌ تارهاي سفيد بيشتر مي‎شود. موي سرش دارد خاكستري مي‎شود
- سيزده ساله بودم كه عروسي كردم. دوسال بعد، خدا خالدو بهم داد.
نفس مادرم سنگين شده است. بايد خواب رفته باشد. صداش مي‎كنم
- مادر،‌ پاشو بگير بخواب
چشمهاش را باز مي‎كند
- پاشو مادر... پاشو بخواب
صدايش خفه است
- پيش تو باشم راحت‎ترم مادر
صداي باز شدن در اتاق مي‎آيد. يقين عموبندر است كه براي وضو گرفتن از اتاق بيرون زده است. با رحيم خركچي است كه مي‎رود حمام.
عموبندر، نمازش را با اذان مي‎خواند.
مش‎رحيم،‌ از آنوقت كه با رضوان ازدواج كرده است، هفته‎اي دو سه بار قبل از سفيدة صيح مي‎رود حمام.
نفت لامپا دارد تمام مي‎شود. فتيله سوسو مي‎زند. بعد، ‌پت پت مي‎كند. بوي فتيلة سوخته به دماغم مي‎نشيند. مادرم فوتش مي‎كند. لامپا خاموش مي‎شود. لاي درزهاي پنجره اتاق،‌ از هواي خاكستري رنگ سحرگاه پر مي‎شود.
- مادر صب شد،‌ ترو به خدا پاشو از بلورخانم اون قطره‎رو بگير
مي‎دانم بي‎خود است. مي‎دانم تا امان‎آقا از خانه بيرون نرود، مادرم از جايش تكان نمي‎خورد و مي‎دانم كه امان‎آقا هميشه قبل از سرزدن آفتاب تو قهوه‎خانه است و ناشتائي را تو قهوه‎خانه مي‎‎خورد.
مادرم بلند مي‎شود و پنجره را باز مي‎كند. هواي صبحگاهي تو اتاق جاري مي‎شود. صداي گلگيرهاي دوچرخة امان‎آقا را مي‎شنوم . مادرم از تو پنجره حياط را نگاه مي‎كند، بعد،‌ چادرش را سر مي‎كند و از اتاق مي‎رود بيرون خيلي زود با قطره برمي‎گردد. امان‎آقا پيغام داده است كه اگر شكسته‎بند نيامد فوري خبرش كنيم. قطره مي‎خورم و تكيه مي‎دهم. دندانهام از تاب درد روهم نشسته است. سرم سنگين شده است. مژه‎هام روهم مي‎رود. درد دارد ريزه ريزه آرام مي‎شود.
حياط پر از آفتاب است كه با قشقرق صنم از خواب مي‎پرم. شاطر حبيب رفته است و بازرس شهرداري ساخته است و حالا، همراه بازرس آمده است كه تنور صنم را خراب كند.
صداي بازرس را مي‎شنوم كه لفظ قلم حرف مي‎زند
- شهر هرت كه نيست خانوم. شهر آئين‎نامه داره، قانون داره،‌ حساب و كتاب داره
مادرم از پنجره نگاه مي‎كند. مي‎گويد كه بازرس، پسربزرگ «حاج بعك» ذغالفروش است.
پسر بزرگ حاج بعك را هزار بار بيشتر ديده‎ام. قامتي ميانه دارد،‌ لاغر است. رده‎هاي آبله،‌ تمام صورتش را پر كرده است. پوزه‎اش به پوزة توره مي‎ماند. هميشه كلاهش را تا تو پيشاني پائين مي‎كشد كه طاسي سرش پيدا نباشد. لبه‎هاي كلاهش،‌ از يقة نيمتنه‎اش بهتر است. گاهي شبها مي‎رود دكان طوبي عرق فروش و دو استكان مي‎زند. بعد، هروقت كه عرق بخورد‎، همراه يكي دو تا از همقطارهايش مي‎رود شيره‎كش‎خانه و دودي مي‎گيرد. عرق خوردنش را و دود كشيدنش را از امان‎آقا فهميده‎ام ولي از خواج توفق چيزهاي ديگر فهميده‎ام. مثلاً پسر بزرگ حاج بعك تا كلاس ششم ابتدائي بيشتر نخوانده است. مرحوم حاج بعك با رئيس تأمينات رفيق بوده است، برايش ذغالهاي درشت كراچي از ميان ذغالها جدا مي‎كرده است و گاهي هم باهم دور منقل مي‎نشسته‎اند و حالي مي‎كرده‎اند و رئيس تأمينات سفارش پسر بزرگ حاج بعك را به شهردار كرده است و شهردار دست پسر بزرگ حاج بعك را تو شهرداري بند كرده است و بعد،‌ خود پسر حاج بعك،‌ چم و خم شهرداري را پيدا كرده است و كم‎كم تو شهرداري براي خودش آدمي شده است.
صداي صنم را مي‎شنوم كه از خشم مي‎لرزد
- اگه دس به تنور من بزنين،‌ خودمو مي‎كشم
صداي خواج توفيق مي‎آيد
- آخه اين بندة خدام ميخواد زندگي كنه
گويا شاطر حبيب كلنگ هم همراهش آورده است. صدايش را مي‎شنوم
- به من هيچ ربطي نداره. خود آقاي بازرس دستور فرمودن كه خراب بشه
خواج توفيق مي‎گويد
- آقاي بازرس از خودمونه...
بازرس، لفظ قلم حرف مي‎زند
- مقررات اداري،‌ خودي و غريبه نميفهمد
خواج توفيق مي‎گويد
- ولي مرحوم حاج بعك اونقد غيرت داشت كه...
بازرس، حرف خواج توفيق را مي‎برد. صدايش بلند است و تحكم آميز
- اين تنور بايد خراب بشه
ناگهان، صنم خانه را روسر ميگرد
- ارواي شيكمتون،‌ پس گذاشتم خرابش كنين، جلو رئيس شهرداري‎رو مي‎گيرم،‌ خودمو آتيش مي‎زنم، توپز تو هرچه نه بدتر رئيس شهرداري مي‎كنم
شاطر حبيب جا مي‎خورد
- اه...اه...اه... به آقاي بازرس؟...
صنم، ميدان را از دست همه مي‎گيرد. صدايش تا هفت محله مي‎رود
- درخيگتونو بذارين و بزنين به چاك
بازرس قالبي حرف مي‎زند. عصباني شده است
- به مأمور دولت توهين نكن مادر. دلت كه نميخواد كه بندازمت تو هلفدوني
- خوبه، خوبه، خوبه... پسر حاج بعك‎م برامون آدم شد، با چار تومن آبستنش كردن حالا اومده قد و قوارة قناسشو به رخ من ميكشه
ناگهان فرياد شاطر حبيب بلند مي‎شود. مادرم مي‎گويد كه كرمعلي بادك و پوزة بسته، دستة جوغن را برداشته است و افتاه است به جان شاطر حبيب. صنم، رانده است به سيخ پا تنور و هجوم برده است به طرف بازرس. شاطر حبيب و بازرس فلنگ را مي‎بندند. صداي صنم را مي‎شنوم كه دارد كركري مي‎خواند
- برام آقاي بادرس اورده
مي‎دانم كه پسر حاج بعك دست بردار نيست. براي صنم و كرم چنان قابي سوراخ كند كه حظ كنند.
شفق مي‎آيد. همراهش يك كامل مرد هست كه ريش حنائي رنگ دارد. شفق مي‎پرسد
- شبو چطور گذروندي؟
- خيلي بد
مادرم مي‎رود كه آب جوش درست كند. كامل مرد مي‎نشيند. نمد را از پايم باز مي‎كند. با انگشت،‌ ورم پايم را فشار مي‎دهد. استخوان پايم تا كاسة زانو تير مي‎كشد. كامل مرد مي‎گويد كه انگشت پايم را تكان بدهم. نمي‎توانم. بلورخانم مي‎آيد. مادرم صداش مي‎كند
- بلورخانم، بي‎زحمت دو استيكان چاي دم كن
جميله، چارپايه را مي‎آورد و مي‎گذارد كنار رختخوابم. شفق مي‎نشيند. كامل مرد، آرام و با احتياط با پايم ور مي‎رود. عقيده دارد كه شكستگي نيست. مي‎گويد
- در رفته، چيز مهمي نيس
خيالم راحت مي‎شود.
مادرم، لگن مسي را مي‎آورد و مي‎گذارد جلو پايم. بعد، مي‎رود و كتري آب جوش را مي‎آورد. كامل مرد، پايم را تو آب جوش مالش مي‎دهد. با انگشتهاي پايم بازي مي‎كند. تمام تنم شده است درد. دلم مي‎خواهد گريه كنم. شايد اگر شفق نبود و يا اگر بلورخانم نبود، مي‎زدم زير گريه.
كامل مرد نگاهم مي‎كند. بام حرف مي‎زند. مي‎پرسد كه چطور شد پايم در رفت. با صداي گرفته برايش تعريف مي‎كنم. غافلگيرم مي‎كند، پاشنه و انگشتان پايم را مي‎گيرد، يكهو تكان مي‎دهد، مخم تير مي‎كشد
- تموم شد
پايم جا افتاده است. زردة تخم‎مرغ و روغن و آرد و نمك قاطي هم مي‎كند و روي پايم مي‎مالد و نمدپيچش مي‎كند
- كاريش نداشته باشين تاخودش جدا شه
وقتي كه شفق مي‎خواهد راه بيفتد، از جيب بغل نيمتنه‎اش دو كتاب كوچك – هركدام به اندازه كف دست – بيرون مي‎آورد و مي‎گذارد زير متكا
- برا اينكه حوصله‎ت سرنره، اين كتابارو بخون. بازم بهت سرمي‎زنم
كامل مرد به مادرم سفارش مي‎كند كه هميشه پايم گرم نگهداشته شود.
شفق و كامل مرد مي‎روند. پايم زق زق مي‎كند. درد كمتر شده است. خواب دارد چشمهام را پر مي‎كند. ناگهان دوباره صداي صنم بلند مي‎شود. مادرم از پنجره نگاه مي‎كند. مي‎گويد كه همة همسايه‎ها از اتاقها ريخته‎اند بيرون. مي‎گويد كه دوباره پسر بزرگ حاج بعك آمده است. اين دفعه يك پاسبان همراهش است. شاطر حبيب يك كلنگ دوسر به دست دارد. صنم تازه به تنور آتش انداخته است. پاسبان بي‎هيچ ارس و پرسي، چنان مي‎خواباند تو گوش كرم كه دوباره زخم دهانش باز مي‎شود. صنم يقه‎اش را تا پائين جر مي‎دهد و پهن مي‎شود رو زمين و گل كف خانه را روسر مي‎گيرد. پسربزرگ حاج بعك دستهايش را به كمر زده است و كنار ايستاده است و لبخند مي‎زند. خواج توفيق، آب دماغش را كه راه افتاده است با دستمال مي‎گيرد. شاطر حبيب كلنگ را مي‎كشد به جان تور و با خاك يكسانش مي‎كند. پاسبان مثل سد سكندر ايستاده است و كسي جرأت نمي‎كند كه نتق بكشد.
*
*
همسايه‎ها، هركدام، دست كم يك بار آمده‎اند عيادتم ولي بلورخانم، هرروز يكي دو ساعت از وقتش را در كنارم مي‎گذارند.
حسني، از كوره‎پزخانه مي‎آيد. اول مي‎رود پيش علي‎آقا سوزنش را مي‎زند، بعد،‌ مي‎آيد نيم ساعتي پيشم مي‎نشيند و مي‎رود. گويا امشب سوزن آخري را بزند. اينطور كه مي‎گويد، حالش خوب شده است.
كتابها را خوانده‎ام. شفق نيامد، ولي بيدار، تا حالا يك بار آمده است. كتابها را گرفت و برد و چند كتاب ديگر به جايش آورد.
از پدرم نامه رسيده است. مختصر پولي هم رسيده است. حالا، همه بدهكاريها را داده‎ايم. يواش يواش دارد دستمال به دهانمان مي‎رسد.
تا عيد، چند روزي بيشتر نمانده است.
از تو رختخواب بلند مي‎شوم. به عصا تكيه مي‎دهم و مي‎ايستم جلو پنجره. سايه كشيده است پاي ديوار. رضوان از در خانه مي‎آيد تو. بهم لبخند مي‎زند و مي‎رود به طرف اتاق مش‎رحيم. بانو دارد جلو اتاق را جارو مي‎كند. گربه‎اي از رو سايبان الاغها جست مي‎زند تو حياط و مي‎رود تو كبوترخانه. لابد به هواي تخم كبوتري و يا جوجه‎اي. تو سوراخ سنبه‎هاي كبوترخانه را مي‎گردد و مي‎زند بيرون. يكهو فرياد رضوان را مي‎شنوم. سراسيمه و با سر برهنه از اتاق مي‎پرد بيرون و دستهاش را مي‎زند بركمر و با داد و فرياد، مرده‎ها و زنده‎هاي رحيم خركچي را مي‎جنباند.
مش‎رحيم، مچ رضوان را تو بازار قصابها گرفته است. چه كسي بهش خبر داده خدا مي‎داند. چند روز زاغ سياه رضوان را چوب زده خدا عالم ست. زنها، ته و توي قضيه را درآورده‎اند. مش رحيم تو بازار قصابها ديده است كه رضوان با يك جوان گردن كلفت خوش وبش مي‎كند. بعد مي‎بيند كه رضوان، همراه جوان سوار تاكسي مي‎شود. رحيم‎خركچي مي‎آيد خانه و مي‎نشيند منتظرش. رضوان، به هواي اين كه مش‎رحيم، كوره‎پزخانه است، ناهارش را بيرون مي‎خورد و عصر كه مي‎آيد خانه، رحيم‎خركچي، بي‎ارس و پرس، چوب را مي‎كشد به جانش و حالا نزن، پس كي بزن.
ضوان، پاشنه دهانش را كشيده است و لنتراني حوالة‌ رحيم‎خركچي مي‎كند. همة همسايه‎ةا از اتاقها ريخته‎اند بيرون. چند تا از بچه‎هاي كوچه هجوم آورده‎اند تو خانه. رحيم خركچي با چوب دنبالشان مي‎كند
- ولدالزناها، آدم نميتونه تو خونة خودش گه بخوره؟
بچه‎ها فلنگ را مي‎بندند. رحيم خركچي كه برمي‎گردد باز پيداشان مي‎شود.
آفاق زير بغل رضوان را مي‎گيرد و مي‎بردش تو اتاق خودشان. رحيم‎خركچي غر مي‎زند و مي‎رود تو اتاق
- تره خريدم قاتق نونم كنم، قاتل جونم شد
حالا مي‎توانم باعصا راه بروم. اگر به قوزكم فشار نيايد، اصلاً درد ندارد. دراز مي‎كشم رو رختخواب، اين چندروزه كه خانه‎نشين بوده‎ام،‌ هم چندتائي كتاب خوانده‎ام و هم اينكه به "سيه چشم" فكركرده‎ام. از خانه كه زدم بيرون، يك جوري سر راهش سبز مي‎شوم
- چرا دلتون نميخواس نشوني خونه‎تونو بدين؟
لابد هزار جور فكر و خيال كرده است. به بهانة تشكر هم كه شده مي‎روم سراغش.
تنه‎ام را مي‎كشم بالا و به متكا تكيه مي‎دهم. مادرم مي‎آيد و روقوري آب مي‎گيرد و لامپا را روشن مي‎كند. چند صفحه‎اي از كتاب آخري مانده است. خدا كند فردا پندار بيايد و برايم كتاب بياورد. دارم به كتاب خواندن عادت مي‎كنم. تا كتاب را بگذارم زمين،‌ بعداز چند لحظه بي‎اختيار دستم مي‎رود به سراغش. انگار چيزي گم كرده باشم. اين كتاب آخري چه پر ماجرا بود. چه پرماجرا بود و چه كيفي كردم از خواندنش. اين "پاول" عجب جانوري است. كور شده است و هنوز دست بردار نيست.
اجوبه است. هركسي نمي‎تواند مثل "پاول" زندگي كند. آدم بايد فولاد باشد كه بتواند اين همه سختي را تحمل كند تا آبديده شود.
اگر خدا بخواهد انگار رضوان از سروصدا افتاده است. چاي دارد دم مي‎آيد. مادرم استكان نعلبكيها را مي‎آورد و مي‎نشيند. هنوز چاي نريخته است كه در اتاق باز مي‎شود. خاله رعناست. دخترش و غلام هم هستند. بي‎سلام و عليك،‌ خاله رعنا مي‎آيد و كنارم زانو مي‎زند و گونه‎هام را مي‎بوسد
- الهي خاله‎ت بميره... الهي پاي خاله‎ت مي‎شكست... ببين چه بلائي سر پسرم اومده
رهام مي‎كند. رومي‎كند به مادرم. يك بند حرف مي‎زند
- خواهر چرا خبرم نكردي؟... عالمو آدم فهميدن كه پاي پسرم شكسه ولي من بي‎خبر بودم... خواهر ازت گله دارم... اقلا مي‎گفتي...
مادرم حرف خاله رعنا را مي‎برد. بهانه مي‎آورد كه گرفتار بوده است. كه كسي نبوده‎ است بفرستد خبرش كند. خاله رعنا بازگله مي‎كند. مادرم چاي مي‎ريزد. پسرخاله رعنا، خودش مي‎رود چارپايه را از گوشة اتاق مي‎آورد و مي‎گذارد كنار رختخوابم و مي‎نشيند. چشمهام را روهم مي‎گذارم. غلام مي‎پرسد
- چطور شد كه پات در رفت؟
دلم نمي‎خواهد جواب غلام را بدهم. طفره مي‎روم
- خب ديگه... همينطوري ... در رفت
دخترخاله رعنا، جميله را تو بغل گرفته است. دخترخاله رعنا، آب و رنگي دارد. بفهمي نفهمي، گونه‎هاش را سرخاب زده است. موي سرش برق مي‎زند. جميله را مي‎بوسد. بعد، حال مرا مي‎پرسد
- بحمدالله
غلام باز مي‎گويد
- نگفتي كه چطورشد در رفت
زير لب مي‎گويم
- همينطوري ديگه
مي‎گويد
- حالا ديگه خودتو برا من نگير
خاله رعنا، مقنعه را از سر باز مي‎كند. بعد، استكان چاي را هم مي‎زند و بعد، طبابت مي‎كند
- خواهر پوست دنبة تازه روش بنداز...
دو دندان پيشين خاله رعنا افتاده است
- ... با روغن و نمك و...
جوابش مي‎دهم
- پام خوب شده خاله، ديگه درد نداره
- چرا زودتر خبرم نكردين؟
حالا هم كسي خبرش نكرده بود. گويا ناعورخشتمال از حسني شنيده بود و به عاشور بلمچي گفته بود وعاشور بلمچي به پسرخاله رعنا گفته بود.
غلام، سراغ پدرم را مي‎گيرد.
مادرم مي‎گويد
- شكر خدا حالش خوبه. همين دو – سه روز پيش‎م ازش خط اومد
غلام مي‎پرسد
- لابد، پول‎م فرستاده؟
مادرم مي‎گويد
- چن توماني
غلام نگاهم مي‎كند و لبخند مي‎زند كه گر مي‎گيرم.
دختر خاله رعنا، زير ابروهايش را برداشته است. انگار كه سينه‎بند هم بسته است. با آنوقتها كلي فرق كرده است.
خاله رعنا از شوهرش حرف مي‎زند
- تنه‎لش افتاده تو خونه اصلاً تكون نميخوره. پول توتون چپقشو هم من ميباس بدم... خواهر، مگه يه زن چيكار ميتونه بكنه؟... تموم زمستون، حتي يه روزم نرفت سركار. دستامو نيگاكن ... آخه مگه آدم چقد ميتونه لباس بشوره؟ ... چقد مي‎تونه كلفتي اينو اونو بكنه؟...
دستهاي خاله رعنا سفيد است. انگشتها و پشت دستهاش ورم كرده است. پوست دستهايش پير شده است.
پسرخاله رعنا سيگاري مي‎گيراند و با دودش بازي مي‎كند. اولين بار است كه مي‎بينم غلام سيگار مي‎كشد. مادرم نگاهش مي‎كند. در نگاهش سرزنش هست. غلام دود را از ميان لبها بيرون مي‎دهد و حرف مي‎زند
- سربازيه ديگه خاله... آدم گرفتار ميشه. تازه سيگار كه چيزي نيس
خاله رعنا دستش را تكان مي‎دهد و مي‎گويد
- خوبه، خوبه... اگه سربازي بده چرا رفتي اسمتو نوشتي كه حالا، بدهكارش نيستيم. تا مي‎بيندم، لبهاش به خنده باز مي‎شود
- چطور شد كه پات در رفت
ديگر حفظم شده است. تند مي‎گويم و تمامش مي‎كنم.
مهدي بقال از پشت پيشخوان مي‎آيد بيرون. چارپايه‎اي مي‎آورد و مي‎گذارد جلو جرز دكان
- بشين يه كم گپ بزنيم
مي‎نشينم رو چارپايه. آفتاب لذت مي‎بخشد. دستم بي‎اراده مي‎رود به طرف كتاب. از جيب عقب شلوار بيرونش مي‎آورم. دومشتري سرمي‎رسد. تا مهدي بقال راهشان بيندازد، يك صفحه مي‎خوانم. لاي كتاب را هم مي‎گذارم. دلم مي‎خواهد باهمين پاي شل بلند شوم و بروم سراغ سيه چشم. اصلاً از ذهنم بيرون نمي‎رود. بهش كه فكر مي‎كنم دلم سنگين مي‎شود. غم مي‎گيردم. فكر كردن به سيه چشم با فكر كردن به بلورخانم زمين تا آسمان تفاوت دارد. مهدي بقال مشتريها را راه مي‎اندازد و چارپاية ديگري برمي‎دارد و مي‎آورد مي‎گذارد كنارم و مي‎نشيند
- خب خالد، حال و احوال چطوره؟
- خوبم
- از اوضاع چه خبر؟
اين روزها همه كس دلش مي‎خواهد از اوضاع سردرآورد. مي‎خواهد بفهمد كه اينهمه جنجال "نفت" به كجا كشيده است. مهدي بقال روسينه‎اش نوار دوخته است كه چرب و كثيف شده است
- ... اعتصاب پالايشگاهو ميگم
هرچه از بيدار شنيده‎ام برايش مي‎گويم
- كارگرا تصفيه خونه دست از كار كشيدن. چن تائي انگليسي كشته شده. انگليسيا تصفيه خونه‎رو تعطيل كردن. دارن دستووپاشونو جم ميكنن كه فلنگو ببندن. حالا ديگه دستگيرشون شده كه دورة غارتگري تموم شده. دستگيرشون شده كه هرچيزي هم صاحب داره و هم اينكه حساب و كتاب داره. شوخي كه نيس. تا حالا، روزي سيصدهزار ليره درآمد به جيب گشادشون زدن و هيچكسم بهشون نگفته كه خرشون به چنده
گل از گل مهدي بقال شكفته مي‎شود
- روزي سيصدهزار ليره؟
- شايدم بيشتر
- ميدوني وضعمون چقد خوب ميشه؟
- معلومه
- ميدوني كه بهركدوممون چقد ميرسه؟
ابراهيم سرمي‎رسد
- هي خالد، چطوري؟
- خوبم
مهدي بقال بلند مي‎شود كه مشتري را راه بيندازد. ابراهيم مي‎نشيند جاي مهدي بقال
- شنيدم پات‎ در رفته؟
- مي‎بيني كه در رفته
- شنيدم تو متينگ بودي؟
جوابش نمي‎دهم. سيگاري مي‎گيراند و دودش را قورت مي‎دهد. بعد سيگار تعارفم مي‎كند
- مي‎كشي؟
- نه
سرو وضع ابراهيم خوب است. نو نوار است. به گونه‎هاش آبي دويده است. پاك از مش رحيم بريده است. بي‎خبرنيست كه چه بلايي سر حسني آمده است
- تا چشمش كورشه... تصير خودشه. چسبيده دم كون بابا و ول كن‎م نيس. بياد با من كه وختي بخواد عشق بكنه، يك تكه ناب