همسايه ها
همسايه ها
احمد محمود
فصل سوم -1
- خالد، سه شنبه ساعت پنج بعد از ظهر جلسه داريم
- كجا؟
بيدار، نشاني ميدهد. تمام حرفها برايم تازگي دارد. چشمم به دنياي تازهاي باز ميشود. از حرفها دستگيرم ميشود كه چرا زتدگي تهيدستان روز به روز بدتر ميشود، كه چرا آدمهائي مثل پدرم بايد جل و پلاسشان را جمع كنند و دنبال صنار – سه شاهي پول از اين ولايت به آن ولايت سگدو بزنند. از جلسه كه ميزنم بيرون، رو حرفهائي كه شنيدهام فكر ميكنم. گاهي به چيزهائي ميرسم كه فهميدنش عاجزم. به ذهنم ميسپارمشان كه وقتي بيدار را ببينم ازش بپرسم و يا اگر نبينمش، منتظر ميمانم تا جلسة ديگر، ولي شهر آنقدر كوچك است كه حتي روزي چند دفعه هم همديگر را ميبينم.
- خالد، ساعت هشت و نيم بيا دكون چلاب
ساعت هشت و نيم ميروم. دستة اعلاميه را ميدهد به دستم و راهي محلي ميشوم كه بايد تو خانههايش اعلاميه بيندازم.
- خالد، صبح جمعه نهارت رو وردار بيار ميخوايم بريم گردش دسته جمعي.
صبح جمعه، دستمال بستة ناهارم را برميدارم و راه ميافتم. گاهي صد و پنجاه نفر هم بيشتر هستيم. بيشترشان دوچرخه دارند. جلو يكيشان سوار ميشوم. از شهر ميرويم بيرون. ميرانيم تا نزديك يكي از دهكدهها. مثلاً "شكاره" يا "دغاغله" و يا "زرگان" رو سبزهها بساطمان را پهن ميكنيم. ساية درختان خوش است. بوي سبزهها خوش است. تخممرغ بازي ميكنيم. بين شصت نفر قهرمان ميشوم. تشويقم ميكنند. پر ميكشم. تو پوست خودم نميگنجم. رودستهاشان بلندم ميكنند. بچهها، دسته دسته دور همديگر مينشينند به اختلاط كردن. به حرفهاشان گوش ميدهم. دوستان تازهاي پيدا ميكنم. از حرفها خوشم ميآيد. مثل اينست كه سالهاي سال، اين حرفها تو دلم تل انبار شده و نتوانستهام بريزمشان بيرون. سبك ميشوم. ظهر كه ميشود دور همديگر مينشينيم. غذاها را روهم ميريزيم. بعد، قسمت ميكنيم. ميبينم، همراه يك لقمه از نيروئي كه بردهام ده جور ديگر غذا نصيبم ميشود. از هركدام يك لقمه. بعد، چاي ميخوريم. بعد، بعضي از بچهها كه از ما بزرگترند و سرشان بيشتر تو كار است راه ميافتند تو دهات مجاور، تو مزارع و تو باغستانها و بنا ميكنند با روستائيان حرف زدن. به حرفهاشان گوش ميدهم. از زمين حرف ميزنند كه روستائي بايد به نفع ارباب رويش جان بكند. از سهم مزارع حرف ميزنند كه سالانه به قدر بخور ونميري هم نيست. از بچههاي دهاتي حرف ميزنند كه مدرسه ندارند. از بهداشت و دوا ودرمان و تقسيم املاك حرف ميزنند. غروب كه ميشود، دسته جمعي راه ميافتيم به طرف شهر. شب به خانه ميرسيم. شاد و سرخوشم. تا خواب به چشمم بيايد به حرفهائي كه شنيدهام فكر ميكنم.
- خالد، فردا ساعت ده صبح بيا ميدون مجسمه
تك سرما شكسته است. گاهي آسمان پوشيده از ابر ميشود، اما نميبارد. آفتاب اسفندماه داغ است. باد، سوز ندارد. كارون سيلابي شده است. بوي بهار ميآيد.
ميدان، مجسمه دارد شلوغ ميشود. دسته، دسته آدمها، از دهانة خيابانها، سرازير ميشوند تو ميدان مجسمه. هوا آفتابي است. همچين كه آدمها تو ميدان مجسمه زياد ميشوند، مغازهداران بنا ميكنند به پائين كشيدن كركرهها. حالا ديگر حساب دستشان است. اگر شلوغ شود و اگر در گوشهاي از ميدان حادثهاي رخ بدهد، احتمال شكستن شيشهها زياد است.
دهانة پل سفيد بسته شده است. جماعت، راه اتومبيلها را بستهاند. اتومبيلها، همه با هم بوق ميزنند. ميدان غلغله روم شده است. شفق را ميبينم كه با شانهها، از لابلاي مردم راه باز ميكند و ميرود به طرف دهانة پل. پشت سرش يك كارگر تنومند سيه چرده است با يك بلندگوي دستي به دستش. صداي بلندگو بلند ميشود. صداي شفق است
- دوستان به اتومبيلها راه بدين...
جلو دهانة پل موج برميدارد
- ... دوستان، بهانه به دست كسي ندين
حاشيه ميدان خالي ميشود. اتومبيلها، از دهانة پل سرازير ميشوند. آرام ميرانند به طرف خيابان پهلوي. هنوز، تك تك بوق ميزنند. يكهو، شمارهاي پارچهاي باز ميشود و بالاي سرگرفته ميشود. از جنوب ميدان به كاميوني كوچه دادهاند. كاميون تا ميانة ميدان پيش ميراند. تو كاميون يك ميز بلند هست. رو ميز يك ميكرفن پايه بلند هست. ناگهان، مردي ميانه قد و ميانه سال، جست ميزند رو ميز. دو جوان، خودشان را بالا ميكشند و دو طرفش ميايستد. مرد ميانه سال شعار ميدهد. كلمات، پشت سرهم، از دهانة گشاد بلندگو پر ميكشند. صداها همه افتاده است. بوق اتومبيلها افتاده است. حتي اتومبيلها، روپل ايستادهاند و تكان نميخورند. مرد ميانه سال، پيراهن لاجوردي رنگ به تن دارد. موي سرش نرم است. شعار كه ميدهد و دستش را كه تكان ميدهد، موي بلندش پخش ميشود تو صورت سبزهاش.
تو ميدان، همه جور آدم هست. كارگران آبيپوش نفت و كارگران راهآهن با اندامهاي ورزيده و چهرههاي تيره. كارگران ريسندگي بارنگهاي پريده. شاگردان مدرسه، كارمند، كاسب، زن پير،جوان و همه قاطي هم.
مرد ميانه سال حرف ميزند. قضية نفت است و قضية استعمارگران
- ما ميخواهيم كه ست غارتگران از صنعت نفت كشورما كوتاه شود هزاران صدا، باهم از حلقومها برميخيزد
- صحيح است
- ما به جاي توپ، نام ميخواهيم
- صحيح است
كشيدهام بالا و ايستادهام رو نردة آهني حاشية ميدان. شعارهاي رنگ به رنگ پارچهاي تكان ميخورد. مشتها گره ميشود و ميآيد بالاي سر و تكان ميخورد
- به دلالان نفتي اجازه ندهيد كه برثروت ملي ما چنگ بيندازند
- صحيح است
ناگهان صداي گلوله ميآيد. صداي گلولهاي كه رو هوا تركيده است. گلوله دوم و باز گلوله سوم. جماعت تكان ميخورد. شعارها جمع ميشود و تا چشم به هم بزنم رو هوا پر ميشود اعلاميههاي رنگ به رنگ. از رو نردهها جست ميزنم پائين. جماعت هجوم بردهاند به طرف خيابانها. از خيابان پهن شمال ميدان، گروهي پاسبان، باتون به دست، به دو ميآيند "پلور" عنابي رنگم خاكي شده است. پاچة شلوارم را ميتكانم. صداي زنگدار دختري را ميشنوم
- ماما، كي بود؟
حالا، خود دختر است كه از اتاق ميزند بيرون. همراهش يك پسربچه هست. هردو ميآيند و كنار زن ميانه سال ميايستند. چشمان سياه دختر، آدم را ميگيرد. نگاهش معصوم و نجيب است. موي نرمش رو شانهاش ريخته است. چتر زلفش، تا بالاي ابروهاش به دقت شانه شده است. ميانه قد است. بيخ گوش مادرش پچ پچ ميكند. حالا، نگاه دختر، ناباور شده است و حالا رنگ چشمانش زيتوني شده است. انگار كه چشمان دختر، هرلحظه رنگي ميگيرد. اما سياهي اسير كننده، همة رنگها را پس ميراند و مثل ميكاي سياه شكسته برق ميزند. پسرك ساكت است. دستهايش را پشت سرگرفته است و بكر است نگاهم ميكند. مادر به حرف ميآيد، آنقدر آهسته كه به زحمت صدايش را ميشنوم
- تو ميتينگ بودي؟
عرق پيشانيام را ميگيرم و ميگويم
- نه!... داشتم از راه ميگذشتم
از اينكه دروغ گفتهام، از خودم خجالت ميكشم. لب پائينم را گاز ميگيرم. زن، دوباره ميپرسد
- خب، پس چرا فرار كردي؟
دلم نميخواهد جواب بدهم. نميخواهم بازدروغ بگويم ولي ميگويم
- ميترسيم كه بيخود و بيجهت گير بيفتم
- حالا دختر، است كه به حرف ميآيد. دندانهاش آبيگون است. در حرف زدنش لطافتي هست كه دل آدم را ميلرزاند
- پاشين بياين تو اتاق تا خلوت بشه
- حرف زدن برايم مشكل است. تا حالا، با هيچ دختري كه به اين نرمي و به اين دلنشيني حرف بزند هم صحبت نشدهام.
- يارو، خوب با بلورخانم روهم ريختيها
- باتو، دفة ديگه ازين حرفا بزني، هرچي ديدي از چشم خودت ديدي
دهان بانو تا بناگوش باز ميشود و دندانهاي زرد و درشتش بيرون ميافتد
- وختي مچتو گرفتم انوخ يادت ميدم كركري خوندن يعني چي
موي وزوزي و خار نشدهاش را با انگشتان دراز. صاف ميكند و راه ميافتد به طرف شير آب كه وضو بگيرد.
باز، صداي آرام دختر را ميشنوم
- ... آخه، اين بده كه تو راه پله نشسين
سرم را بالا ميگيرم
- خيلي ممنونم ... اگه اجازه بدين، چن لحظه ميشنم و بعد ميرم
زن ميگويد
- همين چن لحظه رو تو اتاق بشينين
بلند ميشوم. ميخواهم راه بيفتم، پايم ياري نميكند. مينشينم
- انگار پام ضرب ديده
پاچة شلوارم را ميكشم بالا، قوزك و مچ پايم ورم كرده است. زن ميآيد جلو و به پام نگاه ميكند
- بد جوري ورم كرده
آب دهانم را قورت ميدهم. نگاهم با نگاه دختر درهم ميشود. تكان ميخورم. حالا، چشمانش سياه است. مژههاش بلند و برگشته است. پوستش مهتابي رنگ است. پا به پا كه ميشود، سينهاش ميلرزد. انگار پستانهايش طاقت پيراهن را ندارند. ميآيد جلوتر
- حالا هرجوره پاشين بياين تو اتاق
نميتوانم بگويم "نه"، بلند ميشوم. دستم را به ديوار تكيه ميدهم و ليلي ميكنم.
اتاق گرم است. بزرگ است و دلباز، با رنگهائي كه آرامش ميبخشد. رنگ پردهها و رنگ ديوار و رنگ فرشها، دلهره را از آدم ميگيرد. مبل، خيلي نرم و راحت است.
درد پا شروع شده است. تا گرم بود، تنها زق زق ميكرد، اما حالا، تير ميكشد. دختر ميرود و با يك فنجان چاي ميآيد. زن مينشيند روبرويم. دختر فنجان چاي را ميگذارد جلوم و مينشيند رو دستة مبل. پسربچه كنارش ايستاده است. چاي را هم ميزنم. زيرچشمي به دختر نگاه ميكنم، رانهاش را ميبينم كه توشلوار قالب گرفته شده است. صداي زن را ميشنوم
- بهرام برو ببين خيابون خلوت شد
بهرام، از اتاق ميزند بيرون.
قطره قطره، چاي را از لب فنجان ميمكم. مادر ميگويد
- ولي شما با اين پا نميتونين برين
دختر ميگويد
- شمارة تلفن خونهتونو بدين تلفن كنيم به كسي بياد دنبالتون
لبخند ميزنم. همهچيز دستگير زن ميشود
- آدرس خونهتونو بدين
خجالت ميكشم. خانة دنگال، ديوارههاي گلي، تنور صنم، الاغهاي رحيم خركچي،گاري عموبندر، چارچرخةكرم، درشكست و پست خورده، اتاقهاي خفه و توسري خورده و سرتاسر كف حياط – از باران چند روز قبل- گل و لاي تا قوزك پا.
باز، دروغ ميگويم
- من مسافرم
چهرة دختر توهم ميرود
- پس شما، با اين پاتون چيكار ميخواين بكنين؟
كفهايم را ميگذارم رو دستههاي مبل و بلند ميشوم. پاي راستم را بالا گرفتهام.
زن ميپرسد
- چرا پاشدين؟
- بايد برم
دختر ميگويد
- ولي شما، حتي يه قدمم نميتونين برين
مادرم ميگويد
- تو اين شهر، هيچكسو ندارين؟
به ياد شفق ميافتم
- چرا ... يه آشنا دارم كه كتابفروشي داره
بهرام ميآيد تو. نفس نفس ميزند. بريده بريده ميگويد
- ماما... تا ميدون رفتم. همه جا خلوته ... فقط چن تا پاسبون تو ميدون وايساده بود
زن، به موي نرم پسر دست ميكشد. نميتوانم رو يك پا بايستم. دوباره مينشينم. زن ميپرسد
- اين كتابفروشي كجاس؟
بهش ميگويم
- تو خيابون پهلوي. كتابفروشي "مجاهد"
بهرام ميگويد
- من ميدونم ماما
زن ميگويد
- تا اينجا راهي نيس پسرم. بدو بهش بگو بياد
بهرام، رو عتابة در اتاق ميايستد
- اسمش چيه؟
- شفق
دختر، از رو دستة مبل بلند ميشود و مينشيند كنار مادرش. دلم ميخواهد نگاهش كنم اما خجالت ميكشم. نگاهم را ميدوزم به گلهاي سورمهاي قالي. هرلحظه ورم قوزك پام بيشتر ميشود. دردش بيشتر ميشود. خم ميشوم و بند فكش را باز ميكنم. صداي زن به گوشم مينشيند
- ... بدجوري ورمش زياد ميشه. اگه كفشتونو درآرين بهتره...
ميدانم كه پاشنة جورابم وصله خورده است. بند كفش را رها ميكنم و پايم را ميكشم
- كفشتونو دربيارين... راحت ميشين
- نه خانوم ... نميتونم درش بيارم
صداي خشدار است. پيشانيام خيس عرق است. تكيه ميدهم به پشتي مبل و سرم را بالا ميگيرم. بعد، از گوشه چشم، نگاهم را ميدوانم روصورت دختر. دارد نگاهم ميكند. دلم ميلرزد. اين لرزه غريبه است، اما شيرين است. روزهاي اول كه بلورخانم را نگاه ميكردم، دلم ميلرزيد ولي حالا، كلي فرق دارد. انگار دلم ميخواهد از جا كنده شود. انگار تمام تنم ميلرزد. انگار چيزي تو دلم خروش برداشته است.
با صداي دختر است
- بازم چاي ميخورين؟
- نه خانوم... خيلي ممنونم
زن، اصرار دارد كه كفشم را دربياورم
- هرطور شده كفشتونو درآرين... خيلي راحت ميشين
دلم ميخواهد بلند شوم و فرار كنم. اين جوراب لعنتي، اصلاً فكرش را نميكردم كه يك وصيلةجوراب بتواند چنين دردسري برايم درست كند. به خودم فحش ميدهم. هرچه بد و بيراه است نثار خودم ميكنم "... تونسي سي و دوتومن بدي برا سوزاك حسني ولي دستت نرفت كه سه تومن بدي يه جوراب بخري؟... حالا بكش..." خم ميشوم. پاشنه و نوك كفش را ميگيرم و با كفش بازي ميكنم. تكان نميخورد. انگار كه به پايم چسبيده است. كفش را رها ميكنم. نفس ميكشم و تكيه ميدهم و سقف را نگاه ميكنم
- در نمياد؟
رو پام ورم كرده است
- اگه همون اول كه گفتم...
بهرام ميآيد تو. نيمه نفس است. گونههاش گل انداخته است. پيشانياش به عرق نشسته است
- ماما نبود. كتابفروشي بسته بود
زن، نگاهم ميكند.
سرم را مياندازم پائين و ميگويم
- يه جوري خودم ميرم
دستها را ميگذارم رو دستههاي مبل كه بلند شوم.
زن ميگويد
- شما با اين پا نميتونين برين
بهش ميگويم
- ولي بالاخره بايد رفت
دختر ميگويد
- حالا، بازم صب كنين ... شايد كتابفروشي واشد
به چشمان دختر نگاه ميكنم كه حالا زيتوني رنگ است. لبخند كمرنگي دور لبهايش نشسته است. پرصدا نفس ميكشم و دوباره تكيه ميدهم به پشتي مبل و سقف را نگاه ميكنم.
*
*
بهرام، تا حالا دوبار رفته است كه شفق را خبر كند
- ماما، بازم بسته بود
دارد ظهر ميشود. آسمان خاكستري رنگ است. ابرهاي بره بره قاطي هم است.
دستهام را ميگذارم رو دستة مبل و بلند ميشوم. چند لحظه رو پاي چپم ميايستم. جرأت نميكنم كه پاي راستم را بگذارم زمين. كم مانده است كه مچپا، پاچة شلوارم را پركند.
دختر سياه چشم ميپرسد
- شما چطور ميخواين با اين پا برين؟
در حرف زدنش نوعي همدردي هست كه از لذت سرشارم ميكند. صدام لرزه دارد
- مجبورم برم... بالاخره بايد برم
ليلي ميكنم و تا عتابه در اتاق پيش ميروم. سيه چشم ميخواهد كه بمانم
- اگه بمونين، شايد كتابفروشي باز بشه
- به گمونم اگه بازشدني بود، تا حالا شده بود
صبح، يكبار شفق را ديده بودم كه ميرفت به طرف دهانه پل تا براي اتومبيلها كه با بوق شهر را روسر گرفته بودند. راه باز كند. يكبار ديگر هم ديده بودمش كه با شانه، جماعت را ميشكافت و ميرفت به طرف كاميون.
به زن نگاه ميكنم. ميگويد
- مشكله بتونين با اين پا خودتونو به جائي برسونين
بهش ميگويم
- ميرم تا سر خيابون تاكسي سوار ميشم
دختر ميگويد
- ولي شما كه كسيرو تو اين شهر ندارين
چهره مادر نشان ميدهد كه حرفهايم را قبول نكرده است. نشان ميدهد كه فهميده است دروغ گفتهام. به بهرام ميگويد كه تا سرخيابان همراهيم كند
- چشم ماما
از اتاق ميزنم بيرون. سيه چشم ميرود و زود برميگردد. پالتوش را رو دوش انداخته است
- ماما، منم همراشون ميرم
دستم را ميگيرم به ديوار دالان و با يك پا، جستهاي كوتاه ميزنم. از در خانه كه ميروم بيرون، خسته ميشوم. تك پنجة پاي راستم را ميگذارم زمين. از قوزك پا تا مغز سرم تير ميكشد. پايم را ميگيرم بالا. تكيه ميدهم به ديوار و ميايستم و سياه چشم را نگاه ميكنم. در نگاهش همدردي هست. سرم را مياندازم پائين. هوا، بفهمي نفهمي سوز دارد. تيرة كمرم خشك شده است. باز ليلي ميكنم. صداي سيه چشم را ميشنوم
- بهرام، زير بغلشونو بگير
به سيه چشم لبخند ميزنم. لبخندش سرشار از غرورم ميكند.
بهرام ميآيد جلو. دستم را ميگذارم رو شانهاش. تقلا ميكنم كه راه بروم، اما ممكن نيست
- خيلي ممنونم بهرامخان... بذارين ليلي كنم. به گمونم بهتر بتونم خودمو تا سرخيابان برسونم
تو خيابان پرنده پر نميزند. تكيه ميدهم به پاية چراغ برق. يك لحظه به سيه چشم نگاه ميكنم. بعد، سرم را مياندازم پائين و آهسته ميگويم
- منو ببخشين كه امروز مزاحمتون شدم
- مزاحمتي نبود
از حرف زدنش لذت ميبرم. نگاهش ميكنم. دارد لبخند ميزند. چشمانش زيتوني شده است. نگاهش مستم ميكند. ميخواهد حرف بزند. دهانش باز ميشود، اما چيزي نميگويد. به خودم جرأت ميدهم
- شما، چيزي ميخواستين بگين؟
نگاهش را به زمين ميدوزد
- چرا دلتون نميخواس نشوني خونهتونو بدين؟
تكان ميخورم. پس فهميده است كه دروغ گفتهام. خطوط چهرة مادر زار ميزد كه همه چيز دستگيرش شده است، ولي تگاه سيه چشم، انگار، نه انگار، بايد خيلي تودار باشد كه بتواند اينهمه راحت خودش را به دروغهاي من بيتفاوت نشان بدهد.
صدايم ميلرزد
- به شما گفتم كه...
بهرام، جلو تاكسي را ميگيرد. ترجيح ميدهم كه حرفم را ادامه ندهم. اصلاً چيزي براي گفتن ندارم. به جوي حاشية خيابان نگاه ميكنم كه بايد يكپائي از روي آن بپرم. نشان ميدهم كه تمام حواسم جمع پريدن از جوي آب است. بقيه حرفم را ميخورم. بهرام، در تاكسي را باز ميكند. سوار ميشوم. به سيه چشم نگاه ميكنم و لبخند ميزنم. در تاكسي را ميبندم
- خداحافظ
آهنگ صداش دلنشين است
- خدانگهدار
سرم را براي بهرام تكان ميدهم. تاكسي از جا كنده ميشود. سربرميگردانم و از شيشه عقب نگاه ميكنم. بهرام دست تكان ميدهد. تو دلم غوغا به پا شده است. فكر سيه چشم رهام نميكند. انگار از سالها قبل با هم آشنا بودهايم. نه نگاهش غريبه بود و نه حرف زدنش.
راننده ترمز ميكند. آخر اسفالت است. تا خانه، كلي راه مانده است. كشتياش ميشوم، ولي تكان نميخورد
- من كه نميتونم برا يه تومن تا گلگير بزنم به گل و شل
پياده ميشوم. با جان كندن از رو جوي حاشية خيابان ميپرم و با تقلا خودم را ميرسانم به خواجه نشين پهن خانهاي كه سردر ضربي دارد.
بايد هرطور شده خودم را برسانم خانه. حسابي از پا درآمدهام. وقتي كه دوپاي سالم داشتم، دهبار تو گل و شل ليز ميخوردم تا فاصلة اسفالت و خانه را بروم. هوا عجب سرد شده است. هيچوقت اسفندماه اينهمه سوز نداشته است. قلم پايم تا كاسة زانو تير ميكشد. كم مانده است كه از تاب درد، از حال بروم. انگشت كه به ورم قوزك بزنم فريادم در ميآيد. ابرهاي برهبره، دارند به هم فشرده ميشوند. اگر ببارد واويلاست. هميشه بارانهاي اسفندماه، رگبار است و سيلآسا.
اتوموبيلي ترمز ميكند. حاج شيخ علي باراننده خداحافظي ميكند و پياده ميشود. دامن عبا را بالا ميگيرد و از جوي حاشية خيابان ميگذرد و لب سنگفروش ميايستد تا راننده اتومبيل را سرو ته كند و دور شود. بعد، راه ميافتد و ميآيد به طرفم
- سلام آقا
حاج شيخعلي ميايستد. عمامهاش مثل برف سفيد است. نگاهم ميكند و بعد، ريش حنائي رنگش تكان ميخورد
- عليكمالسلام
در نگاهش ميخوانم كه تعجب كرده است چرا جلو پايش بلند نشدهام. ميخواهد راه بيفتد كه بهش ميگويم
- آقا، من گرفتار يه مشكل شدم
از بالاي عينك شيشه سفيد، نگاهم ميكند
- خالد، توئي؟
حرف زدنش و نگاه كردنش تحقير آميز است. بايد وقتي ميديدمش، از روخواجه نشين بلند ميشدم و مؤدبانه سلام ميكردم و دستش را ميبوسيدم
- بله آقا، من هستم
سراغ پدرم را ميگيرد. بهش ميگويم
- كاغذش مياد. هميشه سلام ميرسونه
ميپرسد خيال آمدن ندارد
- گمون كنم شب عيد بياد
ميگويد
- دلمون براش تنگ شده... آدم باخدا و مؤمن، مثه اوساحداد، تو اين دور و زمونه كمتر پيداميشه. انشاالله زودتر بياد يه شب بيائيم خدمتش.
شكم حاج شيخ علي، تحمل لبادة پشمي حنائي رنگ را ندارد. مثل طبل زده است بالا و آدم خيال ميكند كه كم مانده است لباده و شال و پيراهن را پاره كند و بيرون بزند.
- اوساحداد، ما دلمون هوس دست پخت ننه خالدو كرده
پدرم، دست حاج شيخعلي را به لب نزديك ميكند و ميگويد
- به چشم حاجآقا، خبرتون ميكنم.
حاج شيخ علي به مخده تكيه ميدهد و آروغ ميزند و ميگويد
- اوساحداد، اين دفعه، مثه اينكه فسنجون گوشت درس و حسابي نداشت
پدرم سرش را مياندازد پائين و سيگارش را ميپيچاند و ميگويد
- شرمندم حاج آقا... اين روزا كار و كاسبي رونق نداره.
حاج شيخ علي تكان ميخورد كه راه بيفتد
- آقا، عرض كردم كه گرفتار يه مشكل شدم
ميايستد، عينكش را ميزند بالا و باتعجب نگاهم ميكند
- مشكل؟
بهش ميگويم
- بله آقا... قوزك پام در رفته، نميتونم راه برم
چند لحظه خيره نگاهم ميكند. بعد، سياهي چشمانش دودو ميزند. بعد، ريش شرعي حنائيرنگش تكان ميخورد و چنانكه گوئي بهش توهين شده است ميگويد
- يعني ميفرمائي كولت كنم ببرمت خونه؟
باهمه دردي كه دارم خندهام ميگيرد اما خودم را ميگيرم
- نه آقا... من همچين جسارتي نكردم
- خب، پس چي؟
جويده و بريده ميگويم
- اگه زحمتتون نيس... سر راهتون، خبر بدين كه ... بيان دنبالم
راه ميافتد
- كي گفته كه راه من از طرف خونة شماس؟
به شقيقههام خون ميجهد. دلم ميخواهد فرياد بزنم و چندتا فحش چارواداري حوالهاش كنم
- اوساحداد، خالد هنوز درس ميخونه؟
- بله آقا، از دولتي سرشما كلاس چارمه
- درس خوندن زياد، آدمو از دين به در ميكنه، اوساحداد
از درد قوزك پا دارم ضف ميكنم. تنم يخ كرده است. لرز به جانم نشسته است. دهانم را باز ميكنم كه هرچه بد و بيراه است حواله حاج شيخ علي كنم اما ناي فرياد كشيدن ندارم. يكهو به فكرم ميرسد كه در خانه را بزنم. از رو خواجه نشين بلند ميشوم. دستم را ميگيرم به چارچوب در و كبه را ميكوبم. خيلي زود در خانه باز ميشود. پسر بچهاي است كه يك پتوي نخ نما رو دوش گرفته است
- با كي كار داري؟
پوزة پسر بچه باريك است. ردهاي آبله تمام صورت استخوانياش را پر كرده است. گردنش به ني قليان ميماند
- ميخوام يه كسي كمكم كنه تا برم خونه
خسخس ميكند. انگار سرما خورده است
- يه كم صب كن به دائي بگم
پسربچه ميرود تو خانه. تكيه ميدهم به خواجه نشين و پاي راستم را بالا ميگيرم. مرد جواني ميآيد. گونههاش برجسته و استخواني است. چشمهاش گود نشسته است. سبيلش تا چانهاش، پائين ريخته است. به پام نگاه ميكند و ميپرسد
- كي پات در رفته؟
- امروز صب
- كجا؟
- تو ميدون
- لابد تو ميتينگ بودي آره؟
سرم را مياندازم پائين
- صب كن برادر برم پوتينامو پام كنم
ميرود تو خانه و زود برميگردد. يك جفت پوتين زمخت نظامي به پا كرده است
- بيا برادر... بيا دستتو بنداز دور گردنم
شانهاش را ميدهد زير تنهام. سنگينيام را رها ميكنم رو شانهاش. نشانيي خانهام را ميپرسد
- خيلي راه نيس... نزديك دكون شاطر حبيبه
لنگان لنگان، همراهش راه ميافتم.
*
*
تا كفشم پاره نشد از پايم در نيامد. مادرم آبجوش درست كرد و آرام آرام، قوزكم را تو آب جوش مالش داد. حالا زرده تخم مرغ و نمك انداخته است رو مچ پايم و نمدپيچش كرده است. لحظه به لحظه درد بيشتر ميشود. پيداست كه اين كارها به در نميخورد. رفتهاند سراغ ميرزانصرالله. مريض است و خوابيده است خانه. يك پاي بلورخانم تو اتاق خودش است و يك پايش تو اتاق ما. اميد را فرستادهام شفق را خبر كند.
درازكشيدهام تو اتاق پدرم. پايم را گذاشتهام رو متكا. كم مانده است كه از درد غش كنم. دلم مالش ميرود. زنش قوزك پايم را تو شقيقههام ميشنوم. شفق، همراه اميد، از در اتاق ميآيد تو. به لبش لبخند نشسته است
- چي شده خالد؟
برايش تعريف ميكنم چه شده است. به حرفهام گوش ميدهد. بعد، آرام ميخندد. ميدانم خندهاش براي اينست كه خودم را نبازم
- هيچ طوري نشده. ناراحتم نباش، برات يه كاري ميكنم
سيگاري ميگيراند. حسني ميآيد تو. رفته است و سوزنش را زده است. شفق بلند ميشود
- ميرم سراغ شكسته بند
و از اتاق ميزند بيرون. حسني مينشيند كنارم
- چركش كمتر شده ... سوزشم كمتر شده
حال و حوصله ندارم كه به حرفهايش گوش بدهم. گاهي قوزك پايم تا كاسة زانو چنان تير ميكشد كه ميخواهم فرياد بزنم.
غذا از گلويم پائين نميرود. مادرم كشتيارم ميشود كه چيزي بخورم. برايم كاچي درست كرده است. به زور دو قاشق ميخورم و بشقاب را پس ميزنم.
رحيم خركچي، حسني را صدا ميكند. بلند ميشود و ميرود. پيمان، از شفق پيغام آورده است
- با تو گرم بگير تا فردا صب كه شكستهبند بياد علاجش كنه
كمرم خشك شده است. جرأت نميكنم تكان بخورم. مچ پايم شده است به اندازه يك كدو تنبل. بلورخانم ميآيد تو اتاق. برايم قطره آورده است
- بخور... درد پاتو آروم ميكنه
سيقطره ميريزد تو ليوان آب و سرميكشم. بلور خانم ميرود و شيشة قطره را ميبرد. كمرم را جابه جا ميكنم. آرنجهايم را ميزنم زمين و تنهام را ميكشم بالا. مادرم دو متكا ميگذارد زير كمرم و شانههاي. انگار درد كمتر شده است. ميتوانم كمي پايم را جابه جا كنم. مادرم نشسته است كنارم. بايد چند ساعتي از شب گذشته باشد. از بوي ترياك خواج توفيق خبري نيست. لابد بساطش را جمع كرده است. ظهر كه يكهو همسايهها هجوم آوردند تو اتاق داشتم از حال ميرفتم، اما حالا آرام شدهام. چشمم سنگين ميشود. از لاي مژههاي نيم بسته، چهرة مادرم را ميبينم كه درهم است. زانوها را تو بغل گرفته است. چانه را گذاشته است رو زانوها، انگار دارد دور ميشود. دور و باز هم دورتر كه ناگهان در پا دوباره بيدارم ميكند. يكهو، مچ پا تا لگن خاصرهام تير ميكشد. درد شدت ميگيرد، ميخواهم زمين را گاز بگيرم
- مادر
تكان ميخورد. چشمهايش باز ميشود
- مادر، دارم ميميرم
صدايش خوابزده است
- طاقت داشته باش پسرم، الان صب ميشه
تنهام را ميكشم بالاتر و شانههام را به ديوار تكيه ميدهم
- كاش بلورخانوم رو بيدار ميكردي. كاش اون قطرهرو نميبرد
مادرم نميخواهد كه نصف شب بلورخانم را بيدار كند. بايد درد را تحمل كنم. شب عجب دراز شده است. نور لامپا به ديوارههاي كاهگلي سائيده ميشود. انگار هزاران موجود زنده رو ديوارها قاطي هم شدهاند. دوباره چشمان مادرم روهم ميرود. پتو را كشيده است رو دوشش. چراغ سه فتيلهاي كنارش است. كتري رو چراغ است. خرنش آرام جميله بلند ميشود. يك رشته از موي سرمادرم از زير چادرقد بيرون زده است و افتاده است روپيشنانياش. روز به روز، تارهاي سفيد بيشتر ميشود. موي سرش دارد خاكستري ميشود
- سيزده ساله بودم كه عروسي كردم. دوسال بعد، خدا خالدو بهم داد.
نفس مادرم سنگين شده است. بايد خواب رفته باشد. صداش ميكنم
- مادر، پاشو بگير بخواب
چشمهاش را باز ميكند
- پاشو مادر... پاشو بخواب
صدايش خفه است
- پيش تو باشم راحتترم مادر
صداي باز شدن در اتاق ميآيد. يقين عموبندر است كه براي وضو گرفتن از اتاق بيرون زده است. با رحيم خركچي است كه ميرود حمام.
عموبندر، نمازش را با اذان ميخواند.
مشرحيم، از آنوقت كه با رضوان ازدواج كرده است، هفتهاي دو سه بار قبل از سفيدة صيح ميرود حمام.
نفت لامپا دارد تمام ميشود. فتيله سوسو ميزند. بعد، پت پت ميكند. بوي فتيلة سوخته به دماغم مينشيند. مادرم فوتش ميكند. لامپا خاموش ميشود. لاي درزهاي پنجره اتاق، از هواي خاكستري رنگ سحرگاه پر ميشود.
- مادر صب شد، ترو به خدا پاشو از بلورخانم اون قطرهرو بگير
ميدانم بيخود است. ميدانم تا امانآقا از خانه بيرون نرود، مادرم از جايش تكان نميخورد و ميدانم كه امانآقا هميشه قبل از سرزدن آفتاب تو قهوهخانه است و ناشتائي را تو قهوهخانه ميخورد.
مادرم بلند ميشود و پنجره را باز ميكند. هواي صبحگاهي تو اتاق جاري ميشود. صداي گلگيرهاي دوچرخة امانآقا را ميشنوم . مادرم از تو پنجره حياط را نگاه ميكند، بعد، چادرش را سر ميكند و از اتاق ميرود بيرون خيلي زود با قطره برميگردد. امانآقا پيغام داده است كه اگر شكستهبند نيامد فوري خبرش كنيم. قطره ميخورم و تكيه ميدهم. دندانهام از تاب درد روهم نشسته است. سرم سنگين شده است. مژههام روهم ميرود. درد دارد ريزه ريزه آرام ميشود.
حياط پر از آفتاب است كه با قشقرق صنم از خواب ميپرم. شاطر حبيب رفته است و بازرس شهرداري ساخته است و حالا، همراه بازرس آمده است كه تنور صنم را خراب كند.
صداي بازرس را ميشنوم كه لفظ قلم حرف ميزند
- شهر هرت كه نيست خانوم. شهر آئيننامه داره، قانون داره، حساب و كتاب داره
مادرم از پنجره نگاه ميكند. ميگويد كه بازرس، پسربزرگ «حاج بعك» ذغالفروش است.
پسر بزرگ حاج بعك را هزار بار بيشتر ديدهام. قامتي ميانه دارد، لاغر است. ردههاي آبله، تمام صورتش را پر كرده است. پوزهاش به پوزة توره ميماند. هميشه كلاهش را تا تو پيشاني پائين ميكشد كه طاسي سرش پيدا نباشد. لبههاي كلاهش، از يقة نيمتنهاش بهتر است. گاهي شبها ميرود دكان طوبي عرق فروش و دو استكان ميزند. بعد، هروقت كه عرق بخورد، همراه يكي دو تا از همقطارهايش ميرود شيرهكشخانه و دودي ميگيرد. عرق خوردنش را و دود كشيدنش را از امانآقا فهميدهام ولي از خواج توفق چيزهاي ديگر فهميدهام. مثلاً پسر بزرگ حاج بعك تا كلاس ششم ابتدائي بيشتر نخوانده است. مرحوم حاج بعك با رئيس تأمينات رفيق بوده است، برايش ذغالهاي درشت كراچي از ميان ذغالها جدا ميكرده است و گاهي هم باهم دور منقل مينشستهاند و حالي ميكردهاند و رئيس تأمينات سفارش پسر بزرگ حاج بعك را به شهردار كرده است و شهردار دست پسر بزرگ حاج بعك را تو شهرداري بند كرده است و بعد، خود پسر حاج بعك، چم و خم شهرداري را پيدا كرده است و كمكم تو شهرداري براي خودش آدمي شده است.
صداي صنم را ميشنوم كه از خشم ميلرزد
- اگه دس به تنور من بزنين، خودمو ميكشم
صداي خواج توفيق ميآيد
- آخه اين بندة خدام ميخواد زندگي كنه
گويا شاطر حبيب كلنگ هم همراهش آورده است. صدايش را ميشنوم
- به من هيچ ربطي نداره. خود آقاي بازرس دستور فرمودن كه خراب بشه
خواج توفيق ميگويد
- آقاي بازرس از خودمونه...
بازرس، لفظ قلم حرف ميزند
- مقررات اداري، خودي و غريبه نميفهمد
خواج توفيق ميگويد
- ولي مرحوم حاج بعك اونقد غيرت داشت كه...
بازرس، حرف خواج توفيق را ميبرد. صدايش بلند است و تحكم آميز
- اين تنور بايد خراب بشه
ناگهان، صنم خانه را روسر ميگرد
- ارواي شيكمتون، پس گذاشتم خرابش كنين، جلو رئيس شهرداريرو ميگيرم، خودمو آتيش ميزنم، توپز تو هرچه نه بدتر رئيس شهرداري ميكنم
شاطر حبيب جا ميخورد
- اه...اه...اه... به آقاي بازرس؟...
صنم، ميدان را از دست همه ميگيرد. صدايش تا هفت محله ميرود
- درخيگتونو بذارين و بزنين به چاك
بازرس قالبي حرف ميزند. عصباني شده است
- به مأمور دولت توهين نكن مادر. دلت كه نميخواد كه بندازمت تو هلفدوني
- خوبه، خوبه، خوبه... پسر حاج بعكم برامون آدم شد، با چار تومن آبستنش كردن حالا اومده قد و قوارة قناسشو به رخ من ميكشه
ناگهان فرياد شاطر حبيب بلند ميشود. مادرم ميگويد كه كرمعلي بادك و پوزة بسته، دستة جوغن را برداشته است و افتاه است به جان شاطر حبيب. صنم، رانده است به سيخ پا تنور و هجوم برده است به طرف بازرس. شاطر حبيب و بازرس فلنگ را ميبندند. صداي صنم را ميشنوم كه دارد كركري ميخواند
- برام آقاي بادرس اورده
ميدانم كه پسر حاج بعك دست بردار نيست. براي صنم و كرم چنان قابي سوراخ كند كه حظ كنند.
شفق ميآيد. همراهش يك كامل مرد هست كه ريش حنائي رنگ دارد. شفق ميپرسد
- شبو چطور گذروندي؟
- خيلي بد
مادرم ميرود كه آب جوش درست كند. كامل مرد مينشيند. نمد را از پايم باز ميكند. با انگشت، ورم پايم را فشار ميدهد. استخوان پايم تا كاسة زانو تير ميكشد. كامل مرد ميگويد كه انگشت پايم را تكان بدهم. نميتوانم. بلورخانم ميآيد. مادرم صداش ميكند
- بلورخانم، بيزحمت دو استيكان چاي دم كن
جميله، چارپايه را ميآورد و ميگذارد كنار رختخوابم. شفق مينشيند. كامل مرد، آرام و با احتياط با پايم ور ميرود. عقيده دارد كه شكستگي نيست. ميگويد
- در رفته، چيز مهمي نيس
خيالم راحت ميشود.
مادرم، لگن مسي را ميآورد و ميگذارد جلو پايم. بعد، ميرود و كتري آب جوش را ميآورد. كامل مرد، پايم را تو آب جوش مالش ميدهد. با انگشتهاي پايم بازي ميكند. تمام تنم شده است درد. دلم ميخواهد گريه كنم. شايد اگر شفق نبود و يا اگر بلورخانم نبود، ميزدم زير گريه.
كامل مرد نگاهم ميكند. بام حرف ميزند. ميپرسد كه چطور شد پايم در رفت. با صداي گرفته برايش تعريف ميكنم. غافلگيرم ميكند، پاشنه و انگشتان پايم را ميگيرد، يكهو تكان ميدهد، مخم تير ميكشد
- تموم شد
پايم جا افتاده است. زردة تخممرغ و روغن و آرد و نمك قاطي هم ميكند و روي پايم ميمالد و نمدپيچش ميكند
- كاريش نداشته باشين تاخودش جدا شه
وقتي كه شفق ميخواهد راه بيفتد، از جيب بغل نيمتنهاش دو كتاب كوچك – هركدام به اندازه كف دست – بيرون ميآورد و ميگذارد زير متكا
- برا اينكه حوصلهت سرنره، اين كتابارو بخون. بازم بهت سرميزنم
كامل مرد به مادرم سفارش ميكند كه هميشه پايم گرم نگهداشته شود.
شفق و كامل مرد ميروند. پايم زق زق ميكند. درد كمتر شده است. خواب دارد چشمهام را پر ميكند. ناگهان دوباره صداي صنم بلند ميشود. مادرم از پنجره نگاه ميكند. ميگويد كه همة همسايهها از اتاقها ريختهاند بيرون. ميگويد كه دوباره پسر بزرگ حاج بعك آمده است. اين دفعه يك پاسبان همراهش است. شاطر حبيب يك كلنگ دوسر به دست دارد. صنم تازه به تنور آتش انداخته است. پاسبان بيهيچ ارس و پرسي، چنان ميخواباند تو گوش كرم كه دوباره زخم دهانش باز ميشود. صنم يقهاش را تا پائين جر ميدهد و پهن ميشود رو زمين و گل كف خانه را روسر ميگيرد. پسربزرگ حاج بعك دستهايش را به كمر زده است و كنار ايستاده است و لبخند ميزند. خواج توفيق، آب دماغش را كه راه افتاده است با دستمال ميگيرد. شاطر حبيب كلنگ را ميكشد به جان تور و با خاك يكسانش ميكند. پاسبان مثل سد سكندر ايستاده است و كسي جرأت نميكند كه نتق بكشد.
*
*
همسايهها، هركدام، دست كم يك بار آمدهاند عيادتم ولي بلورخانم، هرروز يكي دو ساعت از وقتش را در كنارم ميگذارند.
حسني، از كورهپزخانه ميآيد. اول ميرود پيش عليآقا سوزنش را ميزند، بعد، ميآيد نيم ساعتي پيشم مينشيند و ميرود. گويا امشب سوزن آخري را بزند. اينطور كه ميگويد، حالش خوب شده است.
كتابها را خواندهام. شفق نيامد، ولي بيدار، تا حالا يك بار آمده است. كتابها را گرفت و برد و چند كتاب ديگر به جايش آورد.
از پدرم نامه رسيده است. مختصر پولي هم رسيده است. حالا، همه بدهكاريها را دادهايم. يواش يواش دارد دستمال به دهانمان ميرسد.
تا عيد، چند روزي بيشتر نمانده است.
از تو رختخواب بلند ميشوم. به عصا تكيه ميدهم و ميايستم جلو پنجره. سايه كشيده است پاي ديوار. رضوان از در خانه ميآيد تو. بهم لبخند ميزند و ميرود به طرف اتاق مشرحيم. بانو دارد جلو اتاق را جارو ميكند. گربهاي از رو سايبان الاغها جست ميزند تو حياط و ميرود تو كبوترخانه. لابد به هواي تخم كبوتري و يا جوجهاي. تو سوراخ سنبههاي كبوترخانه را ميگردد و ميزند بيرون. يكهو فرياد رضوان را ميشنوم. سراسيمه و با سر برهنه از اتاق ميپرد بيرون و دستهاش را ميزند بركمر و با داد و فرياد، مردهها و زندههاي رحيم خركچي را ميجنباند.
مشرحيم، مچ رضوان را تو بازار قصابها گرفته است. چه كسي بهش خبر داده خدا ميداند. چند روز زاغ سياه رضوان را چوب زده خدا عالم ست. زنها، ته و توي قضيه را درآوردهاند. مش رحيم تو بازار قصابها ديده است كه رضوان با يك جوان گردن كلفت خوش وبش ميكند. بعد ميبيند كه رضوان، همراه جوان سوار تاكسي ميشود. رحيمخركچي ميآيد خانه و مينشيند منتظرش. رضوان، به هواي اين كه مشرحيم، كورهپزخانه است، ناهارش را بيرون ميخورد و عصر كه ميآيد خانه، رحيمخركچي، بيارس و پرس، چوب را ميكشد به جانش و حالا نزن، پس كي بزن.
ضوان، پاشنه دهانش را كشيده است و لنتراني حوالة رحيمخركچي ميكند. همة همسايهةا از اتاقها ريختهاند بيرون. چند تا از بچههاي كوچه هجوم آوردهاند تو خانه. رحيم خركچي با چوب دنبالشان ميكند
- ولدالزناها، آدم نميتونه تو خونة خودش گه بخوره؟
بچهها فلنگ را ميبندند. رحيم خركچي كه برميگردد باز پيداشان ميشود.
آفاق زير بغل رضوان را ميگيرد و ميبردش تو اتاق خودشان. رحيمخركچي غر ميزند و ميرود تو اتاق
- تره خريدم قاتق نونم كنم، قاتل جونم شد
حالا ميتوانم باعصا راه بروم. اگر به قوزكم فشار نيايد، اصلاً درد ندارد. دراز ميكشم رو رختخواب، اين چندروزه كه خانهنشين بودهام، هم چندتائي كتاب خواندهام و هم اينكه به "سيه چشم" فكركردهام. از خانه كه زدم بيرون، يك جوري سر راهش سبز ميشوم
- چرا دلتون نميخواس نشوني خونهتونو بدين؟
لابد هزار جور فكر و خيال كرده است. به بهانة تشكر هم كه شده ميروم سراغش.
تنهام را ميكشم بالا و به متكا تكيه ميدهم. مادرم ميآيد و روقوري آب ميگيرد و لامپا را روشن ميكند. چند صفحهاي از كتاب آخري مانده است. خدا كند فردا پندار بيايد و برايم كتاب بياورد. دارم به كتاب خواندن عادت ميكنم. تا كتاب را بگذارم زمين، بعداز چند لحظه بياختيار دستم ميرود به سراغش. انگار چيزي گم كرده باشم. اين كتاب آخري چه پر ماجرا بود. چه پرماجرا بود و چه كيفي كردم از خواندنش. اين "پاول" عجب جانوري است. كور شده است و هنوز دست بردار نيست.
اجوبه است. هركسي نميتواند مثل "پاول" زندگي كند. آدم بايد فولاد باشد كه بتواند اين همه سختي را تحمل كند تا آبديده شود.
اگر خدا بخواهد انگار رضوان از سروصدا افتاده است. چاي دارد دم ميآيد. مادرم استكان نعلبكيها را ميآورد و مينشيند. هنوز چاي نريخته است كه در اتاق باز ميشود. خاله رعناست. دخترش و غلام هم هستند. بيسلام و عليك، خاله رعنا ميآيد و كنارم زانو ميزند و گونههام را ميبوسد
- الهي خالهت بميره... الهي پاي خالهت ميشكست... ببين چه بلائي سر پسرم اومده
رهام ميكند. روميكند به مادرم. يك بند حرف ميزند
- خواهر چرا خبرم نكردي؟... عالمو آدم فهميدن كه پاي پسرم شكسه ولي من بيخبر بودم... خواهر ازت گله دارم... اقلا ميگفتي...
مادرم حرف خاله رعنا را ميبرد. بهانه ميآورد كه گرفتار بوده است. كه كسي نبوده است بفرستد خبرش كند. خاله رعنا بازگله ميكند. مادرم چاي ميريزد. پسرخاله رعنا، خودش ميرود چارپايه را از گوشة اتاق ميآورد و ميگذارد كنار رختخوابم و مينشيند. چشمهام را روهم ميگذارم. غلام ميپرسد
- چطور شد كه پات در رفت؟
دلم نميخواهد جواب غلام را بدهم. طفره ميروم
- خب ديگه... همينطوري ... در رفت
دخترخاله رعنا، جميله را تو بغل گرفته است. دخترخاله رعنا، آب و رنگي دارد. بفهمي نفهمي، گونههاش را سرخاب زده است. موي سرش برق ميزند. جميله را ميبوسد. بعد، حال مرا ميپرسد
- بحمدالله
غلام باز ميگويد
- نگفتي كه چطورشد در رفت
زير لب ميگويم
- همينطوري ديگه
ميگويد
- حالا ديگه خودتو برا من نگير
خاله رعنا، مقنعه را از سر باز ميكند. بعد، استكان چاي را هم ميزند و بعد، طبابت ميكند
- خواهر پوست دنبة تازه روش بنداز...
دو دندان پيشين خاله رعنا افتاده است
- ... با روغن و نمك و...
جوابش ميدهم
- پام خوب شده خاله، ديگه درد نداره
- چرا زودتر خبرم نكردين؟
حالا هم كسي خبرش نكرده بود. گويا ناعورخشتمال از حسني شنيده بود و به عاشور بلمچي گفته بود وعاشور بلمچي به پسرخاله رعنا گفته بود.
غلام، سراغ پدرم را ميگيرد.
مادرم ميگويد
- شكر خدا حالش خوبه. همين دو – سه روز پيشم ازش خط اومد
غلام ميپرسد
- لابد، پولم فرستاده؟
مادرم ميگويد
- چن توماني
غلام نگاهم ميكند و لبخند ميزند كه گر ميگيرم.
دختر خاله رعنا، زير ابروهايش را برداشته است. انگار كه سينهبند هم بسته است. با آنوقتها كلي فرق كرده است.
خاله رعنا از شوهرش حرف ميزند
- تنهلش افتاده تو خونه اصلاً تكون نميخوره. پول توتون چپقشو هم من ميباس بدم... خواهر، مگه يه زن چيكار ميتونه بكنه؟... تموم زمستون، حتي يه روزم نرفت سركار. دستامو نيگاكن ... آخه مگه آدم چقد ميتونه لباس بشوره؟ ... چقد ميتونه كلفتي اينو اونو بكنه؟...
دستهاي خاله رعنا سفيد است. انگشتها و پشت دستهاش ورم كرده است. پوست دستهايش پير شده است.
پسرخاله رعنا سيگاري ميگيراند و با دودش بازي ميكند. اولين بار است كه ميبينم غلام سيگار ميكشد. مادرم نگاهش ميكند. در نگاهش سرزنش هست. غلام دود را از ميان لبها بيرون ميدهد و حرف ميزند
- سربازيه ديگه خاله... آدم گرفتار ميشه. تازه سيگار كه چيزي نيس
خاله رعنا دستش را تكان ميدهد و ميگويد
- خوبه، خوبه... اگه سربازي بده چرا رفتي اسمتو نوشتي كه حالا، بدهكارش نيستيم. تا ميبيندم، لبهاش به خنده باز ميشود
- چطور شد كه پات در رفت
ديگر حفظم شده است. تند ميگويم و تمامش ميكنم.
مهدي بقال از پشت پيشخوان ميآيد بيرون. چارپايهاي ميآورد و ميگذارد جلو جرز دكان
- بشين يه كم گپ بزنيم
مينشينم رو چارپايه. آفتاب لذت ميبخشد. دستم بياراده ميرود به طرف كتاب. از جيب عقب شلوار بيرونش ميآورم. دومشتري سرميرسد. تا مهدي بقال راهشان بيندازد، يك صفحه ميخوانم. لاي كتاب را هم ميگذارم. دلم ميخواهد باهمين پاي شل بلند شوم و بروم سراغ سيه چشم. اصلاً از ذهنم بيرون نميرود. بهش كه فكر ميكنم دلم سنگين ميشود. غم ميگيردم. فكر كردن به سيه چشم با فكر كردن به بلورخانم زمين تا آسمان تفاوت دارد. مهدي بقال مشتريها را راه مياندازد و چارپاية ديگري برميدارد و ميآورد ميگذارد كنارم و مينشيند
- خب خالد، حال و احوال چطوره؟
- خوبم
- از اوضاع چه خبر؟
اين روزها همه كس دلش ميخواهد از اوضاع سردرآورد. ميخواهد بفهمد كه اينهمه جنجال "نفت" به كجا كشيده است. مهدي بقال روسينهاش نوار دوخته است كه چرب و كثيف شده است
- ... اعتصاب پالايشگاهو ميگم
هرچه از بيدار شنيدهام برايش ميگويم
- كارگرا تصفيه خونه دست از كار كشيدن. چن تائي انگليسي كشته شده. انگليسيا تصفيه خونهرو تعطيل كردن. دارن دستووپاشونو جم ميكنن كه فلنگو ببندن. حالا ديگه دستگيرشون شده كه دورة غارتگري تموم شده. دستگيرشون شده كه هرچيزي هم صاحب داره و هم اينكه حساب و كتاب داره. شوخي كه نيس. تا حالا، روزي سيصدهزار ليره درآمد به جيب گشادشون زدن و هيچكسم بهشون نگفته كه خرشون به چنده
گل از گل مهدي بقال شكفته ميشود
- روزي سيصدهزار ليره؟
- شايدم بيشتر
- ميدوني وضعمون چقد خوب ميشه؟
- معلومه
- ميدوني كه بهركدوممون چقد ميرسه؟
ابراهيم سرميرسد
- هي خالد، چطوري؟
- خوبم
مهدي بقال بلند ميشود كه مشتري را راه بيندازد. ابراهيم مينشيند جاي مهدي بقال
- شنيدم پات در رفته؟
- ميبيني كه در رفته
- شنيدم تو متينگ بودي؟
جوابش نميدهم. سيگاري ميگيراند و دودش را قورت ميدهد. بعد سيگار تعارفم ميكند
- ميكشي؟
- نه
سرو وضع ابراهيم خوب است. نو نوار است. به گونههاش آبي دويده است. پاك از مش رحيم بريده است. بيخبرنيست كه چه بلايي سر حسني آمده است
- تا چشمش كورشه... تصير خودشه. چسبيده دم كون بابا و ول كنم نيس. بياد با من كه وختي بخواد عشق بكنه، يك تكه ناب