همسايه ها
احمد محمود
فصل دوم -6
رضوان چادر را از سر برميدارد و دوباره به سر ميكند و پيچ و تاب ميخورد و ميگويد
- شكر خدا
جلو چادر رضوان تا پائين باز است. پيراهن، تنش را قالب گرفته است. نگاه كرم به سينة رضوان است كه از سينه بلورخانم هم برجستهتر است. نگاه شاطر حبيب به نگاه رضوان پيوند خورده است. يك حلقه از موي تابدار رضوان رو پيشانياش افتاده است.
زنها محله، پشت سر رحيم خركچي حرف ميزنند
- سر پيري و كلاه قرمساقي
- نگو خواهر... پيرمرد اگه بفهمد از غصه دق ميكنه
- چي ميگي خواهر، زني كه خراب ميشه، اول از همه شوورش ميفهمه
- ميگي از تو گوداي كورهپزخونه بفهمه؟
رضوان از درخانه ميرود بيرون نگاه كرم همره كفل رضوان، تا در خانه ميرود. خواجتوفيق، دست شاطر حبيب را ميگيرد
- خدارو خوش نمياد مانع روزي يه پيرهزن بشي
شاطر حبيب به صنم نگاه ميكند
- خدارو خوش مياد كه يه پيرهزن مانع روزي ده – دوازده سر عيال من بشه؟
شاطر حبيب، يازده بچه دارد. از يك مادر. نهتاش دختر است و دو تاش پسر. بزرگتر از همه، سيزدهسالش است. كوچكترينشان، شش ماه دارد. تازه يكي از دخترهاش مرده است و زنش هم آبستن است.
- خدا رزاقه
پدرم ميگويد
- دهان باز، بيروزي نميمونه
ميرزانصرالله ميگويد
- هركس كه دندون ميده، نونم ميده
شاطر حبيب زير بار نميرود. صداش را كلفت ميكند
- يا اين بساطو جمكنه يا فردا ميرم شهرداري بازرس ميارم
طاقت صنم طاق شده است
- برو بادرس بيار. هرگهي دلت ميخواد بخور
شاطر حبيب از كوره در ميرود
- انتر، ترو ميخورم كه از گه بدتري
كرمعلي هجوم ميبرد به طرف شاطر حبيب. خواج توفيق جلوش را ميگيرد. شاطر حبيب فحش ميدهد و ازخانه ميرود بيرون. كرم جاي خودش ايستاده است و غرغر ميكند. حرف تو چالةگلويش غلت ميزند و بيرون نميآيد.
صداي بانو، از لاي لنگههاي در اتاق بلند ميشود. خواج توفيق را صدا ميكند. خواج توفيق به صنم ميگويد
- اصلاً تو فكرش نباش. هيچكاري نميتونه بكنه
بعد، دست كرم را ميگيرد و ميگويد
- بيا بريم پسرم... بيا يه پياله چاي بخور
قوري خواج توفيق هميشه كنار منتقل آتش است.
كرم، همراه خواج توفيق راه ميافتد. صداي صنم بلند ميشود
- كرم بيا نونارو دسته كن.
*
*
امانآقا، ناهارش را كه خورد، راه افتاده كه برود شوش دنبال چاي قاچاق. اگر پايش بيفتد تا عماره هم ميرود.
سوار دوچرخة امانآقا شدم و آمدم خانه.
هوا تاريك تاريك شده است. سرما، استخوان را نيش ميزند.
بلورخانم، تو حياط سر و گوشي آب ميدهد و ميآيد تو اتاق ما. حالا ديگر خوب ميدانم كه همه چيز دستگير مادرم شده است اما اصلاً به رو نميآورد.
بلورخانم سلام ميكند و مينشيند كنار منقل. يك پاكت تخمه ژاپوني همراه آورده است. بلورخانم، هميهش از اين چيزها تو اتاقش دارد. تا مينشيند، حرف اولش اين است
- ديگه شورشو دراورده... هرروز چسان فسان ميكنه و راه ميفته، بيچاره مشرحيم كه تو كورهپزخونه مثه سگ جون ميكنه كه آبروداري كنه.
مادرم چنان نگاه بلورخانم ميكند كه از صدجواب سربالا، بدتر است. نطق بلورخانم كور ميشود. سرش را مياندازد پائين و دم برنميآورد. بعد، تخمه تعارف مادرم ميكند. مادرم برايش چاي ميريزد.
غروب كه از قهوهخانه آمدم و بهش گفتم كه امانآقا رفته است شوش، گفت كه شب منتظرم است
- بيايها... اگه نيومدي ديگه نه من و نه تو
چيزي بهش نگفتم. فقط لبخند زدم.
باز گفت
- نميخوابم تا بياي
انگار دلم نميخواهد بروم تو اتاقش. به ياد امانآقا كه ميافتم عرق ميكنم. اگر امانآقا اينهمه به من محبت نميكرد باز حرفي. آدم ميتوانست خودش را قانع كند. اصلاً دلم نميخواهد بروم پيش بلورخانم. چشمان ريز امانآقا بهم سركوفت ميزنند
- خالد... تو پسر مني
كاش اقلاً يك دفعه دعوام كرده بود. كاش يك دفعه سرم دادكشيده بود
- خالد، پسرم... ميخواي اين لباس زير و برات بخرم؟
زيرپيراهني را از دست فروشندة دوره گرد ميگيرد و ميدهد به دستم
- بگير ببين اندازهت هس؟
نگاه تند امانآقا كه از لاي شكافتنگ چشمانش بيرون ميزند، تنم را ميلرزاند
- تو اصلاً پسر مني خالد...
اما بوي عطر بلورخانم بيقرارم كرده است. گرماي تنش آنچنان كيف ميدهد كه آدم از خود بيخود ميشود. تنها "گرما" نيست كه به دستها و پاهام لرزه مياندازد. چيزهاي ديگر هم قاطي اين گرما هست كه اصلاً گفتني نيست. وقتي سفتي شكمش را روشكمم حس ميكنم به گفتن نميآيد. باهمة اينها، ياد امانآقا، گرماي تنم را ميگيرد و سردم ميكند. تو دلم غوغا به پا شده است "امانآقا... امانآقا... تو هم با اين امانآقات ... خدا برات خواسته برو كيفتو بكن". بلورخانم براي جميله قصه ميگويد. نگاهش به من است. چشمهاش لبريز از شهوت است. ميكشد جلوتر، زانويش را ميچسباند به رانم. تحريك ميشوم. عقب ميروم و به ديوار تكيه ميدهم و پتو را ميكشم روپاهايم. بلور خانم ملتفت ميشد. نگاهم ميكند و لبخند ميزند.
مادرم دارد برايم لباس گرم ميبافد. پول كه پدرم رسيد، چند كلاف چشم خريد و دست به كار شد. جلو و پشت را تمام كرده است. مانده است آستينها كه همين دو – سه روزه تمام است. شلوار تازهام را كه از خياط بگيرم، درست و حسابي نونوار ميشوم. رنگ عنابي به رنگ سياه ميآيد. تنبكي از بچههاي بالاي شهر ديدهام. مادرم چقدر دكان به دكان گشت تا كلاف عنابي رنگ پيدا كرد.
مادرم، بافتني را ميگذارد زمين و از بلورخانم ميپرسد
- شام ميخوري؟
خورده است. هيچوقت از شكمش رو دربايستي ندارد. بهش خوب ميرسد. هميشه بوي غذاهاي خوب از اتاقش بيرون ميزند.
مادرم بلند ميشود كه شام را روبراه كند
- خالد، سفرهرو بنداز
از اتاق ميرود بيرون. امشب ديزي داريم. از وقتي كه صنم تنور زده است، تا حالا دفعة دوم است كه ديزي تنوري بار ميكنيم. بلورخانم براي جميله قصه ميگويد. باچشم و ابرو حاليام ميكند كه نصف شب فراموش نكنم و بروم اتاقش. بدجوري گير كردهام. هرچه بيشتر به ياد امانآقا بيفتم، بيشتر از بلورخانم رم ميكنم. فكر ميكنم كه نصف شب بروم و حرف آخر را بزنم و كارم را با بلورخانم كسره كنم. بهش بگويم كه از امانآقا خجالت ميكشم. بهش بگويم كه دلم راضي نميشود بغلش بخوابم، كه چشمان پرخنده و پرمحبت امانآقا دلم را از جا ميكند.
بلورخانم هنوز با چشم و ابرو بازي ميكند. طاقتم سرميرود. ميگويم
- خيلي خوب بلورخانم، خيلي خب، فهميدم
چشمان خوابزدة جميله باز ميشود
- چيرو فهميدي داداش خالد؟
چيزي نميگويم. جميله پاپيام نميشود. بلورخانم قصه ميگويد. مادرم ميآيد تو اتاق. تو كاسه تريد ميكنيم و ديزي را خالي ميكنيم رو تريدها. عطر آبگوشت تنوري آنقدر خوش است كه دهان آدم آب ميافتد. نخودهاي درشت،پف كرده است. ليمو عمانيها پف كردهاند. گوشت و دنبه،له شده است. از وقتي كه پدرم رفته است كويت، پنج ماهي ميشود. اين دفعة چهارم است كه غذاي به اين خوشمزگي ميخوريم. روزهاي اول، مادرم مسقنة مسي را زد زير چادر و برد بازار مسگرها و فروختش. چند روز امورمان گذشت. بعد، باز دستمال به دهانمان نميرسيد. ولي از آن وقت كه پدرم بنا كرد به فرستادن پول، يواش يواش وضعمان روبراه شد. اين دفعه كه پول برسد، شايد باقلاپلو هم بخوريم.
- بفرما بلورخانم
- نوش جان
جميله خودش را ميكشد كنار سفره. شامش را ميخورد و ميخوابد. مادرم سفره را جمع ميكند و مينشيند پاي لباس گرم من. بلورخانم براي مادرم حرف ميزند. بلند ميشوم و ميروم تو اتاق پدرم. از وقتي كه پدرم رفت كويت، شبها تو اتاقش ميخوابم. بلورخانم حرف ميزند. صداش پائين است. گوشهام را تيز ميكنم. انگار دارد از "مهين جيجو" حرف ميزند. انگار دستگيرش شده است كه امانآقا با "مهين جيجو" تو قهوهخانه خلوت ميكند
- ... شنيدم به زنيكة هرجائيرو ميبره تو قهوهخونه...
صداي هم زدن استكان چاي را ميشنوم
- ... ميخوام يه شب پاشم برم قهوهخونه مچشو بگيرم
مادرم ميگويد
- اينكارو نكن
- ميخوام بلائي سرش بيارم كه ديگه ازين غلطا نكنه
مادرم ميگويد
- اگه روش واز شد، بدتر ميكنه
بعد، از برادر بزرگش حرف ميزند كه عاقبت زنش را طلاق داد و يك زن هرجائي آورد و نشاند تو خانه.
بلورخانم ميگويد
- آخه چي ميخواد كه من ندارم؟... سفرة عرقشو نميچينم كه ميچينم، بهش نميرسم كه ميرسم، دس به رختخوابم...
مادرم ميگويد
- اگه باهاش لج كني بدتر ميشه. ميباس بذاريش تا خودش سرراه بياد.
بلورخانم ميگويد
- خاك تو سرش... نميدونم چطور با يه قاشق كه هزارتا آدم كوفتي باهاش غذا خوردن، غذا ميخوره؟
باز صداي هم زدن استكان چاي ميآيد. چشمهام سنگين شده است. صداي مادرم را ميشنوم كه براي دل خودش آواز ميخواند
ساربون غم كجاس غممهكنـه بــار
سرنشينشمو بوم، گردم كيچه بازار
زمزمة مادرم از فرسنگها دور ميآيد.
.... نيمتنهام را مياندازم رو دوشم. آهسته لاي لنگههاي در اتاق را باز ميكنم و ميزنم بيرون. درها، همه بسته است. لاي درز در همة اتاقها تاريك است. با تك پا، از جلو مطبخ واز جلو سايبان الاغها ميگذرم. يك لحظه ميايستم كنار كبوترخانه. هوا سرد است. پوست را ميتركاند. به گمانم رو حوض يخ بسته است. صداي سرفه ميشنوم. گوشم را تيز ميكنم. از اتاق خواج توفيق است. آنقدر خوابش سبك است كه پشه پر بزند بيدار ميشود
- ترياكيا هميشه خواب و بيدارن
- هيچوخ، درس و حسابي نميخوابن
- همون خواب و بيداري، لذتي داره كه نپرس
صداي فرت و فرت الاغها با نجواهاي گنگ و تو درهم شب قاطي شده است. باد، باصداي سوت قطار بازي ميكند. صدا، پست و بلند ميشود. تا دوردستها ميرود و باز ميگردد. اگر صداي قطار مهمات باشد كه از بندر ميآيد، يك ساعت از نصف شب گذشته است.
ازكنار كبوترخانه ميروم پناه ديوار. تا اتاق بلورخانم چند قدم بيشتر نيست. در اتاق صنم تكان ميخورد. تا باز شود با تك پا جست ميزنم و ميروم تو مستراح. چند لحظه ميمانم. دلم دارد ميزند. مستراح تاريك تاريك است. چشم چشم را نميبيند. صداي پا ميشنوم. بعد، قامت لاغر كرمعلي را ميبينم كه فانوس به دست در آستانة در مستراح ايستاده است. سرفه ميكنم. پردة كرباسي در مستراح را مياندازد و عقب ميكشد
- كيه؟
- منم... الآن ميام بيرون
فانوس را ميگذارد زمين. از مستراح ميآيم بيرون آرام ميروم به طرف سايبان. كرم ميرود تو مستراح. دو دلم. اگر بروم تو اتاق ديگر مشكل بلندشوم و بيايم بيرون. سريع برميگردم و با تكپا ميروم تا پشت در اتاق بلورخانم. اطراف را نگاه ميكنم. كرمعلي هنوز تو مستراح است. دستگيرم شه است كه هروقت برود مستراح نيم ساعت طولش ميدهد. دستگيرة در اتاق را ميگيرم. در باز است. ميروم تو اتاق. بلورخانم بيدار است
- توئي خالد؟
- هيس!
اتاق، گرم گرم است. بهش ميگويم كه كرم تو مستراح است. نور چراغ كوچه، از شيشههاي پنجره و از پردة نازك گذركرده است و ريخته است كف اتاق. نيمتنهآم را به چوب رختي آويزان ميكنم و از تخت ميشكم بالا و دراز ميشوم. بوي تن امانآقا دماغم را پر ميكند. دست بلورخانم دور گردنم حلقه ميشود. دستش را پس ميزنم
- چرا؟
- صب كن تاكرم بره تو اتاق
- مگه پشت درو ننداختي؟
بهانه بيخود است. نبايد ميآمدم تو اتاق بلورخانم و حالا كه آمدهام، طفره رفتن معني ندارد. دوباره دست بلورخانم ميپيچد دور گردنم. داغ ميشوم. بلورخانم را در آغوش ميكشم. دستم سر ميخورد رو كفلش. تنكه نپوشيده است
- اينطور بهتره ... آدم هميشه حاضر به يراقه
عطر تن بلورخانم بيقرارم كرده است. دگمههاي پيراهنم را باز ميكند. زير پيراهن نازكش را از تنش بيرون ميآورم. حالا، هردو لخت مادرزاديم و هردو مثل مهر گياه به هم پيچيدهايم. نفس بلورخانم داغ است. انگاري كه تب دارد. گونههام را وگردنم را آتش ميزند. لبش داغ است. طعم رطب ميدهد. گرماي تنش با گرماي تنم درهم ميشود. چند دور زير و بالا ميشويم. لبهام را گاز ميگيرد. زبانش تو دهانم ميگردد. دستهايش دور كمرم چفت ميشود. شكمم به شكمش ميچسبد. هردو به نفس نفس افتادهايم. صداي تخت درآمده است. تخت، رو به بالا و رو به پائين، تكان ميخورد و ... هردو وا ميرويم و هردو، در كنار هم آرام ميگيريم. چشمان ريز امانآقا تكانم ميدهد
- خالد، تو مثه پسر مني... اصلاً تو پسر مني
تمام تنم سرد ميشود.
.... پا كه ميگذارم تو اتاق، صداي مادرم را ميشنوم
- كجا بودي خالد؟
تو رختخواب مينشيند. نگاهش سرزنش كننده است
- هيچي مادر ... رفتم بيرون
- بهت زور مياد؟
در آستانة در ميان دو اتاق ميايستم
- چطور مگه؟
صداي مادرم سرزنش كننده است
- آخه، خيلي وخته كه رفتي بيرون
چيزي نميگويم. نيمتنهام را مياندازم رو فرش و دراز ميكشم تو رختخواب و قسم ميخورم كه ديگر با بلورخانم كاري نداشته باشم.
*
*
حالا، حتي بچههاي مدرسه هم رو سينههاشان نوار دوختهاند "صنعت نفت بايد ملي شود". بيدار گفته است كه من نبايد بدوزم
- اينا تظاهر بيخوده. آدم چرا بيجهت خودشو "لو" بده
به حرفش خيلي فكر كردم. البته چيزهائي دستگيرم شده است ولي نه تمام و كمال.
براي كبوترها مشتري پيدا كردم. يعني با ابراهيم رفتيم و پيدا كرديم. چهاردهتا و همه بازيگر. وقتي ريختمشان تو گوني و دادمشان به دست جاسم، بغض گلويم را گرفت. ازهفتاد و دو تومان، دوتومانش را دادم به ابراهيم
- تو كه گفتي نصفانصف
- گفتم، ولي قرار بود كه تو هم آب و دونهشون بدي
حسابش از دستم در رفته است كه چند وقت است ابراهيم پيش خالق و چينووق زندگي ميكند
- خب، حالا پنج تومن ديگه بده
- تو كه كار و بارت خوبه ابرام
راه ميافتم و ميروم كه براي حسني سوزن بخرم. به ابراهيم چيزي نگفتم. تابر گردم، حسني از كورهپزخانه آمده است. بايد ببرمش پيش عليآقا. يك جوري بايد كلك سوار كنيم كه مشرحيم سراز كار در نياورد. پول سوزنها و خرج زدنش ميشود سي و دو تومان
- عليآقا، يعني ميگي كه حسني باهمين سوزنا معالجه ميشه؟
قول ميدهد كه بعد از زدن سوزنها چركش خشك شود.
مادرم حساب پول كبوترها را ميخواهد. بهش دروغ ميگويم
- فروختمشون چل و دوتومن. دهتومنشو دادم ابرام كه مشتري پيدا كرده بود
قضية حسني را بهش نميگويم. دنداني روجگر ميگذارم تا بتوانم بهش دروغ بگويم.
چند تا از چراغهاي خيابان حكومتي شكسته است. اولين بار است كه ميبينم، جابه جا چراغهاي خيابان حكومتي خاموش است. زير چراغهاي روشن، دسته دسته، جوانها ايستادهاند و باهم حرف ميزنند. همينطور كه از جلوشان ميگذرم، حرفهاشان را نصفه كاره ميشنوم
- به اين ميگن جبر تاريخ
سرو وضعشان نشان ميدهد كه درس خوانده هستند
- كدوم جبرتاريخ عزيزم؟... همة اين المشنگهها زير سرخودشونه قدمها را كند ميكنم
- اين سياست ديگه رسوا شده. اون دوره گذشت كه اگه آب ميخورديم ميگفتن سياست انگليسياس. حالا همه روشن شدن. حالا، دنيا تكون خورده
يكيشان سينهاش را صاف ميكند و باصداي غرا ميخواند
- از اندونزي تا اندلس، همه جا پرچم خونين انتقال مواج است...
راه ميافتم. به دسته ديگر ميرسم كه پائينتر از ساختمان حكومتي ايستادهاند. صداهاشان بلد شده است و قاطي شده است. رگهاي گردنشان ورم كرده است. همين الان است كه كار به مجادله بكشد.
جلو ساختمان سنگي و بزرگ حكومتي، به جاي يك پاسبان، دو پاسبان كشيك ميدهد. هردو تفنگ دارند. آنوقتها فقط باتون داشتند. روزنامه فروشها زياد شدهاند. تو خيابانها و تو كوچهها داد ميزنند و روزنامه ميفروشند. به هيأت بعضيها، اصلاً نميآيد كه روزنامه فروش باشند. بيدار گفته است كه ساعت پنج بعد از ظهر فردا بروم منزل «آزاد» و كمكش روزنامه تاكنم و بعد، شب كه شد يك دسته روزنامه بگيرم و تو خيابان تيمسار بفروشم
- خودش بهت ميگه كه چه ساعتي بايد بفروشي. زودتر برو كه كمك بچهها بكني... سه هزارتا روزنومهس كه بايد تا بشه.
از جلو ساختمان حكومتي رد ميشوم. سر چهارراه، باز چند نفر دورهم جمع شدهاند. زار ميزنند كه دبيرستاني هستند
- هميشه استعمارگر، بادست خودش، گور خودشو ميكنه
- شما دلتونو به اين كلمات غلنبه خوش كنين، از دنيا كه كم نميشه
- كلمات غلنبه؟... مرد حسابي تاريخ اينو ثابت كرده
- خيلي خب، تاريخ اينو ثابت كرده. قبول دارم. ولي به من بگو ببينم كه اگه به حكم تاريخ، نفت بايد تو يه مملكت ملي بشه، فقط بايد در جنوب ملي بشه؟...
درنگ ميكنم كه حرفهاشان را بشنوم
- اگه جهانبيني ماركسيستي داشتي هيچوخ اين حرفو نميزدي
صداها بالا ميگيرد
- منظورت چيه؟. چرا نبايد نفت شمالم ملي بشه... اين چه ربطي به جهانبيني ماركسيستي داره؟
درس خوانده هستند. حرفهاشان برايم سنگين است. چيزي دستگيرم نميشود. راه ميافتم.
تو قهوهخانة مرشد لبريز از آدم است. صداي از آدم است. صداي راديو افتاده است. مشتريها دور مرد جوان حلقه زدهاند. به هم فشرده شدهاند و نفس نميكشند. مرد جوان دارد باصداي بلند روزنامه ميخواند. چند لحظه ميايستم و گوش ميدهم
- ... اين فرياد بيست ميليون انسان غارت شده است كه اينك براي كوتاه كردن دست دزدان دريائي، مردانه بپا خاستهاند. اين فرياد حق طلبانة بيست ميليون انسان شرافتمند است كه سالهاي سال، بار استعمار را برشانههاي زخمدار خود حمل كردهاند. اين فرياد آشتي ناپذير مبارزين سرسختي است كه رعشه براندام...
بايد سوزن بخرم. قدمهام را تند ميكنم. رو تمام ديوارها، خط خطي شده است. با رنگهاي جوربه جور. با رنگ آبي، بنفش، قرمز و سياه "به جاي توپ نان ميخواهيم". "صلح پيروز است". "دست استعمارگران از سرزمين ما كوتاه". خيابان پهلوي از هميش شلوغتر است. ميروم به طرف داروخانه. شلنگ مياندازم و حرفها را ميبرم و رد ميشوم
- ... شايد محاصرة اقتصادي...
- ... حتي دنيا، حتي...
- ... نميدوني چه تكة نابي بود...
- ... فقط با اتحاد و همبستگي...
- ... بامشت ميزنم تو دهنش كه دندوناش...
- ... اينهمه چپروي خطرناكه آقا...
- ... همه شدن مثه يه گلوله، آتيش...
- ... خيال ميكني اونا آروم ميگيرن...
كسي پايم را له ميكند. برميگردم و تو سينهاش براق ميشوم
- حواستون كجاس آقا؟
لبخند ميزند و يك برگ اعلاميه ميگذارد تو دستم. تا به داروخانه برسم، اعلاميهها ميشود سهتا.
تو داروخانه شلوغ است. مشتريها به نوبت ايستادهاند. چند تائي نشستهاند و روزنامه ميخوانند. چندتائي هم دور هم همديگر ايستادهاند و حرف ميزنند
- فرض كنين كه انگليسيارو ريختيم بيرون
- به فرض محال
- ما قبول ميكنيم، اما ميخوام ببينم كه با كدوم كشتي نفتو به كشوراي ديگه حمل ميكنيم؟
مرد بالابلندي كه چاق هم هست ميگويد
- تو غصه اينو ميخوري؟
- خيال ميكني به مشكل كوچيكه؟
مرد بلند بالا ميگويد
- مطمئن باش برا اينكه دست غريبا كوتاه بشه. شرقيا هركمكي كه...
مرد ميانهسالي ميرود تو حرفش
- به! ... از چاله تو چاه
مرد چاق ميگويد
- چاه؟
و انگار كه تعجب كرده باشد چشمهاش ريز ميشود
- معلومه عزيزم... استعمار، استعماره، چه سياه و چه سرخ، فرق نميكنه
مرد چاق سيگاري ميگيراند و ميگويد
- خيلي از مرحله پرتي برادر
مرد ميانه سال كه لباس اطو كرده پوشيده است و با وسواس موي سرش را شانه زده است ميگويد
- به نظر تو چه توقيري داره؟
مرد چاق به سيگار پك ميزند و ميگويد
- وختي به حكومت، استثمار فرد از فرد و تو مملكت خودش حل كرده باشه، يقين داشته باش كه مسأله استعمارو هم حل كرده. چون پاية استعمار، استثمار فرد از فرده
سوزنها را ميگيرم و از داروخانه ميزنم بيرون. انگار همة مردم از خانهها ريختهاند بيرون و هجوم آوردهاند به خيابان پهلوي.
جوان ريزه نقشي، لابلاي مردم تيز ميرود و فرز و چابك به دست مردم اعلاميه ميدهد. پشت سرش، دونفر، خوانده نخوانده، اعلاميهها را از دست مردم ميگيرند.
جلو كتابفروشي مجاهد، جاي سوزن انداختن نيست. لابد، چاپ جديد "نهجالبلاغه" تازه رسيده است. براي شفق دست تكان ميدهم. شفق لبخند ميزند و دست تكان ميدهد.
از خيابان پهلوي، كج ميكنم تو خيابان تيمسار. كامل مردي پاچههاي شلوار را بالا زده است و سطل آب به دست، دشنام ميدهد و ديوار تازه سازش را كه رنگي شده است باتور سيمي گلوله شدهاي پاك ميكند
- مادرقحبهها خيال ميكنن اينجوري ميشه از پس انگليسيا براومد. ببين چطوري كثافت كردن به ديوار. هنوز ملاطش خشك نشده
دو جوان كه روزنامه زيربغل دارند، سر به سرش ميگذارند
- عمو، شب كشيك بده ه دوباره نكنن
مرد از كوره در ميرود و فحش ميدهد
- كار شما قرتياس ديگه... خيال ميكنين مزد عمله بنا دادين يا آجر هزاري صدتومن خريدين
كه جوانها، قهقهه ميزنند و باز متلك بارش ميكنند.
پائينتر، عدهاي جلو دكان نانوائي جمع شدهاند. پيچ راديو تا آخر باز است. گويندة راديو باصداي نخراشيده شلتاق ميكند.
حالا، اسفالت خيابان تمام شده است. از باراني كه چند روز قبل تمام شهر و حرمه را كوبيد، زمين گل است.
از حاشية ديوار شلنگ مياندازم. چند بار سر ميخورم. ميرسم به دكان مهدي بقال. چندنفري جلو دكان ايستادهاند. گويندة راديو حنجره پاره ميكند.
حسني جلو در خانه ايستاده است. چشمهايش نموك است. آب دماغش را افتاده است. از سرما دارد ميلرزد. خودش را پيچانده است تو نيمتنة كهنة پدرش. سوزنها را نشانش ميدهم. دور لبهاي داغمه بستهاش لبخند مينشيند. جيكجيك ميكند
- پول ازكي گرفتي؟
بهش ميگويم. غصهاش ميشود. دست ميزنم رو شانهاش
- فكرشو نكن. باز ميشه كبوتر خريد. يالا راه بيفت. تا يه هفته هرشب ميباد بري پيش عليآقا سوزن بزني.
مشرحيم رفته است مسجد. حسني، پاشنة گيوهها را ور ميكشد و راه ميافتيم.
*
*
قهوهخانة امانآقا جاي سوزان انداز ندارد. مردم هرلحظه انتظار شنيدن خبرهاي تازه دارند. دسته دسته دور همديگر نشستهاند و حرف ميزنند. حرفها قاطي هم است. تو قهوهخانه گرم است. دود قليان و سيگار هوا را سنگين كرده است. از پنجره شرقي، شعلههاي گاز را ميبينم كه بلند و كوتاه ميشوند. هوا ابري است. شعلهها، نارنجي خوشرنگند. عنكبوت نشئه و سرحال است. روپا بند نميشود. صداي كسي را ميشنوم.
- خالد يه قليون
ميروم به طرف قدح تنباكو. يكهو صداي ساز و آواز راديو قطع ميشود. با ساكت شدن راديو، صداي همة مشتريها ميافتد. انگار كسي تو قهوهخانه نيست
- عنكبوت اون استيكانارو بههم نزن
صداي پرتوپ گويندة راديو بلند ميشود. مردم را به شنيدن يك خبر مهم دعوت ميكند. اين روزها، همه تشنة خبر هستند
- تازه چه خبر؟
- شنيدي كه رئيس دولت چي گفته؟
- ميگن كه انگليسيا تهديد كردن
نفسها تو سينهها گره خورده است. مژهها تكان نميخورد. نگاهها به همديگر دوخته شده است. صداي گوينده بلند ميشود. يكهو نفسها بيرون ميريزد. فريادها قاطي هم ميشوند. رئيس دولت را به گلوله كشتهاند
- گفت كجا؟
- تو مجلس ختم
- مگه نشنيدي؟... تو مسجد شاه
- بالاخره زدنش
- آخه به هيچ صراطي مستقيم نبود.