همسايه ها
احمد محمود

فصل دوم -6

رضوان چادر را از سر برميدارد و دوباره به سر مي‎كند و پيچ و تاب مي‎خورد و مي‎گويد
- شكر خدا
جلو چادر رضوان تا پائين باز است. پيراهن، تنش را قالب گرفته است. نگاه كرم به سينة رضوان است كه از سينه بلورخانم هم برجسته‎تر است. نگاه شاطر حبيب به نگاه رضوان پيوند خورده است. يك حلقه از موي تابدار رضوان رو پيشاني‎اش افتاده است.
زنها محله، پشت سر رحيم خركچي حرف مي‎زنند
- سر پيري و كلاه قرمساقي
- نگو خواهر... پيرمرد اگه بفهمد از غصه دق ميكنه
- چي ميگي خواهر، زني كه خراب ميشه، اول از همه شوورش ميفهمه
- ميگي از تو گوداي كوره‎پزخونه بفهمه؟
رضوان از درخانه مي‎رود بيرون نگاه كرم همره كفل رضوان، تا در خانه مي‎رود. خواج‎توفيق، دست شاطر حبيب را مي‎گيرد
- خدارو خوش نمياد مانع روزي يه پيره‎زن بشي
شاطر حبيب به صنم نگاه مي‏كند
- خدارو خوش مياد كه يه پيره‎زن مانع روزي ده – دوازده سر عيال من بشه؟
شاطر حبيب، يازده بچه دارد. از يك مادر. نه‎تاش دختر است و دو تاش پسر. بزرگتر از همه، سيزده‎سالش است. كوچكترينشان، شش ماه دارد. تازه يكي از دخترهاش مرده است و زنش هم آبستن است.
- خدا رزاقه
پدرم مي‎گويد
- دهان باز،‌ بي‎روزي نميمونه
ميرزانصرالله مي‎گويد
- هركس كه دندون ميده، نون‎م ميده
شاطر حبيب زير بار نمي‎رود. صداش را كلفت مي‎كند
- يا اين بساطو جم‎كنه يا فردا ميرم شهرداري بازرس ميارم
طاقت صنم طاق شده است
- برو بادرس بيار. هرگهي دلت ميخواد بخور
شاطر حبيب از كوره در مي‎رود
- انتر، ترو ميخورم كه از گه بدتري
كرمعلي هجوم مي‎برد به طرف شاطر حبيب. خواج توفيق جلوش را مي‎گيرد. شاطر حبيب فحش مي‎دهد و ازخانه مي‎رود بيرون. كرم جاي خودش ايستاده است و غرغر مي‎كند. حرف تو چالة‌گلويش غلت مي‎زند و بيرون نمي‎آيد.
صداي بانو، از لاي لنگه‎هاي در اتاق بلند مي‎شود. خواج توفيق را صدا مي‎كند. خواج توفيق به صنم مي‎گويد
- اصلاً تو فكرش نباش. هيچ‎كاري نميتونه بكنه
بعد، دست كرم را مي‎گيرد و مي‎گويد
- بيا بريم پسرم... بيا يه پياله چاي بخور
قوري خواج توفيق هميشه كنار منتقل آتش است.
كرم، همراه خواج توفيق راه مي‎افتد. صداي صنم بلند مي‎شود
- كرم بيا نونارو دسته كن.
*
*
امان‎آقا، ناهارش را كه خورد،‌ راه افتاده كه برود شوش دنبال چاي قاچاق. اگر پايش بيفتد تا عماره هم مي‎رود.
سوار دوچرخة‌ امان‎آقا شدم و آمدم خانه.
هوا تاريك تاريك شده است. سرما، استخوان را نيش مي‎زند.
بلورخانم،‌ تو حياط سر و گوشي آب مي‎دهد و مي‎آيد تو اتاق ما. حالا ديگر خوب مي‎دانم كه همه چيز دستگير مادرم شده است اما اصلاً به رو نمي‎آورد.
بلورخانم سلام مي‎كند و مي‎نشيند كنار منقل. يك پاكت تخمه ژاپوني همراه آورده است. بلورخانم، هميهش از اين چيزها تو اتاقش دارد. تا مي‎نشيند، حرف اولش اين است
- ديگه شورشو دراورده... هرروز چسان فسان ميكنه و راه ميفته، بيچاره مش‎رحيم كه تو كوره‎پزخونه مثه سگ جون ميكنه كه آبروداري كنه.
مادرم چنان نگاه بلورخانم مي‎كند كه از صدجواب سربالا، بدتر است. نطق بلورخانم كور مي‎شود. سرش را مي‎اندازد پائين و دم برنمي‎آورد. بعد، تخمه تعارف مادرم مي‎كند. مادرم برايش چاي مي‎ريزد.
غروب كه از قهوه‎خانه آمدم و بهش گفتم كه امان‎آقا رفته است شوش،‌ گفت كه شب منتظرم است
- بياي‎ها... اگه نيومدي ديگه نه من و نه تو
چيزي بهش نگفتم. فقط لبخند زدم.
باز گفت
- نمي‎خوابم تا بياي
انگار دلم نمي‎خواهد بروم تو اتاقش. به ياد امان‎آقا كه مي‎افتم عرق مي‎كنم. اگر امان‎آقا اينهمه به من محبت نمي‎كرد باز حرفي. آدم مي‎توانست خودش را قانع كند. اصلاً دلم نمي‎خواهد بروم پيش بلورخانم. چشمان ريز امان‎آقا بهم سركوفت مي‎زنند
- خالد... تو پسر مني
كاش اقلاً يك دفعه دعوام كرده بود. كاش يك دفعه سرم دادكشيده بود
- خالد، پسرم... ميخواي اين لباس زير و برات بخرم؟
زيرپيراهني را از دست فروشندة دوره گرد مي‎گيرد و مي‎دهد به دستم
- بگير ببين اندازه‎ت هس؟
نگاه تند امان‎آقا كه از لاي شكاف‎تنگ چشمانش بيرون مي‎زند، تنم را مي‎لرزاند
- تو اصلاً پسر مني خالد...
اما بوي عطر بلورخانم بيقرارم كرده است. گرماي تنش آنچنان كيف مي‎دهد كه آدم از خود بيخود مي‎شود. تنها "گرما" نيست كه به دستها و پاهام لرزه مي‎اندازد. چيزهاي ديگر هم قاطي اين گرما هست كه اصلاً گفتني نيست. وقتي سفتي شكمش را روشكمم حس مي‎كنم به گفتن نمي‎آيد. باهمة اينها،‌ ياد امان‎آقا، گرماي تنم را مي‎گيرد و سردم مي‎كند. تو دلم غوغا به پا شده است "امان‎آقا... امان‎آقا... تو هم با اين امان‎آقات ... خدا برات خواسته برو كيفتو بكن". بلورخانم براي جميله قصه مي‎گويد. نگاهش به من است. چشمهاش لبريز از شهوت است. مي‎كشد جلوتر، زانويش را مي‎چسباند به رانم. تحريك مي‎شوم. عقب مي‎روم و به ديوار تكيه مي‎دهم و پتو را مي‎كشم روپاهايم. بلور خانم ملتفت مي‎شد. نگاهم مي‎كند و لبخند مي‎زند.
مادرم دارد برايم لباس گرم مي‎بافد. پول كه پدرم رسيد، چند كلاف چشم خريد و دست به كار شد. جلو و پشت را تمام كرده است. مانده است آستينها كه همين دو – سه روزه تمام است. شلوار تازه‎ام را كه از خياط بگيرم، درست و حسابي نونوار مي‎شوم. رنگ عنابي به رنگ سياه مي‎آيد. تن‎بكي از بچه‎هاي بالاي شهر ديده‎ام. مادرم چقدر دكان به دكان گشت تا كلاف عنابي رنگ پيدا كرد.
مادرم، بافتني را مي‎گذارد زمين و از بلورخانم مي‎پرسد
- شام مي‎خوري؟
خورده است. هيچوقت از شكمش رو دربايستي ندارد. بهش خوب مي‎رسد. هميشه بوي غذاهاي خوب از اتاقش بيرون مي‎زند.
مادرم بلند مي‎شود كه شام را روبراه كند
- خالد، سفره‎رو بنداز
از اتاق مي‎رود بيرون. امشب ديزي داريم. از وقتي كه صنم تنور زده است،‌ تا حالا دفعة دوم است كه ديزي تنوري بار مي‎كنيم. بلورخانم براي جميله قصه مي‎گويد. باچشم و ابرو حالي‎ام مي‎كند كه نصف شب فراموش نكنم و بروم اتاقش. بدجوري گير كرده‎ام. هرچه بيشتر به ياد امان‎آقا بيفتم، بيشتر از بلورخانم رم مي‎كنم. فكر مي‎كنم كه نصف شب بروم و حرف آخر را بزنم و كارم را با بلورخانم كسره كنم. بهش بگويم كه از امان‎آقا خجالت مي‎كشم. بهش بگويم كه دلم راضي نمي‎شود بغلش بخوابم، كه چشمان پرخنده و پرمحبت امان‎آقا دلم را از جا مي‎كند.
بلورخانم هنوز با چشم و ابرو بازي مي‎كند. طاقتم سرمي‎رود. مي‎گويم
- خيلي خوب بلورخانم، خيلي خب، فهميدم
چشمان خواب‎زدة جميله باز مي‎شود
- چي‎رو فهميدي داداش خالد؟
چيزي نمي‎گويم. جميله پاپي‎ام نمي‎شود. بلورخانم قصه مي‎گويد. مادرم مي‎آيد تو اتاق. تو كاسه تريد مي‎كنيم و ديزي را خالي مي‎كنيم رو تريدها. عطر آبگوشت تنوري آنقدر خوش است كه دهان آدم آب مي‎افتد. نخودهاي درشت،‌پف كرده است. ليمو عمانيها پف كرده‎اند. گوشت و دنبه،‌له شده است. از وقتي كه پدرم رفته است كويت، پنج ماهي مي‎شود. اين دفعة چهارم است كه غذاي به اين خوشمزگي مي‎خوريم. روزهاي اول، ‌مادرم مسقنة‌ مسي را زد زير چادر و برد بازار مسگرها و فروختش. چند روز امورمان گذشت. بعد، باز دستمال به دهانمان نمي‎رسيد. ولي از آن وقت كه پدرم بنا كرد به فرستادن پول، يواش يواش وضعمان روبراه شد. اين دفعه كه پول برسد، ‌شايد باقلاپلو هم بخوريم.
- بفرما بلورخانم
- نوش جان
جميله خودش را مي‎كشد كنار سفره. شامش را مي‎خورد و مي‎خوابد. مادرم سفره را جمع مي‎كند و مي‎نشيند پاي لباس گرم من. بلورخانم براي مادرم حرف مي‎زند. بلند مي‎شوم و مي‎روم تو اتاق پدرم. از وقتي كه پدرم رفت كويت، شبها تو اتاقش مي‎خوابم. بلورخانم حرف مي‎زند. صداش پائين است. گوشهام را تيز مي‎كنم. انگار دارد از "مهين جي‎جو" حرف مي‎زند. انگار دستگيرش شده است كه امان‎آقا با "مهين جي‎جو" تو قهوه‎خانه خلوت مي‎كند
- ... شنيدم به زنيكة هرجائي‎رو ميبره تو قهوه‎خونه...
صداي هم زدن استكان چاي را مي‎شنوم
- ... ميخوام يه شب پاشم برم قهوه‎خونه مچشو بگيرم
مادرم مي‎گويد
- اينكارو نكن
- ميخوام بلائي سرش بيارم كه ديگه ازين غلطا نكنه
مادرم مي‎گويد
- اگه روش واز شد، بدتر ميكنه
بعد، از برادر بزرگش حرف مي‎زند كه عاقبت زنش را طلاق داد و يك زن هرجائي آورد و نشاند تو خانه.
بلورخانم مي‎گويد
- آخه چي ميخواد كه من ندارم؟... سفرة عرقشو نمي‎چينم كه مي‎چينم،‌ بهش نمي‎رسم كه مي‎رسم، دس به رختخوابم...
مادرم مي‎گويد
- اگه باهاش لج كني بدتر ميشه. ميباس بذاريش تا خودش سرراه بياد.
بلورخانم مي‎گويد
- خاك تو سرش... نميدونم چطور با يه قاشق كه هزارتا آدم كوفتي باهاش غذا خوردن،‌ غذا ميخوره؟
باز صداي هم زدن استكان چاي مي‎آيد. چشمهام سنگين شده است. صداي مادرم را مي‎شنوم كه براي دل خودش آواز مي‎خواند
ساربون غم كجاس غممه‎كنـه بــار
سرنشينش‎مو بوم، گردم كيچه بازار
زمزمة مادرم از فرسنگها دور مي‎آيد.
.... نيمتنه‎ام را مي‎اندازم رو دوشم. آهسته لاي لنگه‎هاي در اتاق را باز مي‎كنم و مي‎زنم بيرون. درها،‌ همه بسته است. لاي درز در همة‌ اتاقها تاريك است. با تك پا، از جلو مطبخ واز جلو سايبان الاغها مي‎گذرم. يك لحظه مي‎ايستم كنار كبوترخانه. هوا سرد است. پوست را مي‎تركاند. به گمانم رو حوض يخ بسته است. صداي سرفه مي‎شنوم. گوشم را تيز مي‎كنم. از اتاق خواج توفيق است. آنقدر خوابش سبك است كه پشه پر بزند بيدار مي‎شود
- ترياكيا هميشه خواب و بيدارن
- هيچوخ، درس و حسابي نميخوابن
- همون خواب و بيداري،‌ لذتي داره كه نپرس
صداي فرت و فرت الاغها با نجواهاي گنگ و تو درهم شب قاطي شده است. باد، باصداي سوت قطار بازي مي‎كند. صدا،‌ پست و بلند مي‎شود. تا دوردستها مي‎رود و باز مي‎گردد. اگر صداي قطار مهمات باشد كه از بندر مي‎آيد، يك ساعت از نصف شب گذشته است.
ازكنار كبوترخانه مي‎روم پناه ديوار. تا اتاق بلورخانم چند قدم بيشتر نيست. در اتاق صنم تكان مي‎خورد. تا باز شود با تك پا جست مي‎زنم و مي‎روم تو مستراح. چند لحظه مي‎مانم. دلم دارد مي‎زند. مستراح تاريك تاريك است. چشم چشم را نمي‎بيند. صداي پا مي‎شنوم. بعد، قامت لاغر كرمعلي را مي‎بينم كه فانوس به دست در آستانة در مستراح ايستاده است. سرفه مي‎كنم. پردة كرباسي در مستراح را مي‎اندازد و عقب مي‎كشد
- كيه؟
- منم... الآن ميام بيرون
فانوس را مي‎گذارد زمين. از مستراح مي‎آيم بيرون آرام مي‎روم به طرف سايبان. كرم مي‎رود تو مستراح. دو دلم. اگر بروم تو اتاق ديگر مشكل بلندشوم و بيايم بيرون. سريع برمي‎گردم و با تك‎پا مي‎روم تا پشت در اتاق بلورخانم. اطراف را نگاه مي‎كنم. كرمعلي هنوز تو مستراح است. دستگيرم شه است كه هروقت برود مستراح نيم ساعت طولش مي‎دهد. دستگيرة‌ در اتاق را مي‎گيرم. در باز است. مي‎روم تو اتاق. بلورخانم بيدار است
- توئي خالد؟
- هيس!
اتاق، گرم گرم است. بهش مي‎گويم كه كرم تو مستراح است. نور چراغ كوچه، از شيشه‎هاي پنجره و از پردة نازك گذركرده است و ريخته است كف اتاق. نيمتنه‎آم را به چوب رختي آويزان مي‎كنم و از تخت مي‎شكم بالا و دراز مي‎شوم. بوي تن امان‎آقا دماغم را پر مي‎كند. دست بلورخانم دور گردنم حلقه مي‎شود. دستش را پس مي‎زنم
- چرا؟
- صب كن تاكرم بره تو اتاق
- مگه پشت درو ننداختي؟
بهانه بيخود است. نبايد مي‎آمدم تو اتاق بلورخانم و حالا كه آمده‎ام، طفره رفتن معني ندارد. دوباره دست بلورخانم مي‎پيچد دور گردنم. داغ مي‎شوم. بلورخانم را در آغوش مي‎كشم. دستم سر مي‎خورد رو كفلش. تنكه نپوشيده است
- اينطور بهتره ... آدم هميشه حاضر به يراقه
عطر تن بلورخانم بيقرارم كرده است. دگمه‎هاي پيراهنم را باز مي‎كند. زير پيراهن نازكش را از تنش بيرون مي‎آورم. حالا، هردو لخت مادرزاديم و هردو مثل مهر گياه به هم پيچيده‎ايم. نفس بلورخانم داغ است. انگاري كه تب دارد. گونه‎هام را وگردنم را آتش مي‎زند. لبش داغ است. طعم رطب مي‎دهد. گرماي تنش با گرماي تنم درهم مي‎شود. چند دور زير و بالا مي‎شويم. لبهام را گاز مي‎گيرد. زبانش تو دهانم مي‎گردد. دستهايش دور كمرم چفت مي‎شود. شكمم به شكمش مي‎چسبد. هردو به نفس نفس افتاده‎ايم. صداي تخت درآمده است. تخت، رو به بالا و رو به پائين، تكان مي‎خورد و ... هردو وا مي‎رويم و هردو، در كنار هم آرام مي‎گيريم. چشمان ريز امان‎آقا تكانم مي‎دهد
- خالد، تو مثه پسر مني... اصلاً تو پسر مني
تمام تنم سرد مي‎شود.
.... پا كه مي‎گذارم تو اتاق،‌ صداي مادرم را مي‎شنوم
- كجا بودي خالد؟
تو رختخواب مي‎نشيند. نگاهش سرزنش كننده است
- هيچي مادر ... رفتم بيرون
- بهت زور مياد؟
در آستانة در ميان دو اتاق مي‎ايستم
- چطور مگه؟
صداي مادرم سرزنش كننده است
- آخه، خيلي وخته كه رفتي بيرون
چيزي نمي‎گويم. نيمتنه‎ام را مي‎اندازم رو فرش و دراز مي‎كشم تو رختخواب و قسم مي‎خورم كه ديگر با بلورخانم كاري نداشته باشم.
*
*
حالا، حتي بچه‎هاي مدرسه هم رو سينه‎هاشان نوار دوخته‎اند "صنعت نفت بايد ملي شود". بيدار گفته است كه من نبايد بدوزم
- اينا تظاهر بيخوده. آدم چرا بي‎جهت خودشو "لو" بده
به حرفش خيلي فكر كردم. البته چيزهائي دستگيرم شده است ولي نه تمام و كمال.
براي كبوترها مشتري پيدا كردم. يعني با ابراهيم رفتيم و پيدا كرديم. چهارده‎تا و همه بازيگر. وقتي ريختمشان تو گوني و دادمشان به دست جاسم، بغض گلويم را گرفت. ازهفتاد و دو تومان، دوتومانش را دادم به ابراهيم
- تو كه گفتي نصفانصف
- گفتم، ولي قرار بود كه تو هم آب و دونه‎شون بدي
حسابش از دستم در رفته است كه چند وقت است ابراهيم پيش خالق و چينووق زندگي مي‎كند
- خب، حالا پنج تومن ديگه بده
- تو كه كار و بارت خوبه ابرام
راه مي‎افتم و مي‎روم كه براي حسني سوزن بخرم. به ابراهيم چيزي نگفتم. تابر گردم،‌ حسني از كوره‎پزخانه آمده است. بايد ببرمش پيش علي‎آقا. يك جوري بايد كلك سوار كنيم كه مش‎رحيم سراز كار در نياورد. پول سوزنها و خرج زدنش مي‎شود سي و دو تومان
- علي‎آقا،‌ يعني ميگي كه حسني باهمين سوزنا معالجه ميشه؟
قول مي‎دهد كه بعد از زدن سوزنها چركش خشك شود.
مادرم حساب پول كبوترها را مي‎خواهد. بهش دروغ مي‎گويم
- فروختمشون چل و دوتومن. ده‎تومنشو دادم ابرام كه مشتري پيدا كرده بود
قضية حسني را بهش نمي‎گويم. دنداني روجگر مي‎گذارم تا بتوانم بهش دروغ بگويم.
چند تا از چراغهاي خيابان حكومتي شكسته است. اولين بار است كه مي‎بينم، جابه جا چراغهاي خيابان حكومتي خاموش است. زير چراغهاي روشن، دسته دسته، جوانها ايستاده‎اند و باهم حرف مي‎زنند. همينطور كه از جلوشان مي‎گذرم، حرفهاشان را نصفه كاره مي‎شنوم
- به اين ميگن جبر تاريخ
سرو وضعشان نشان مي‎دهد كه درس خوانده هستند
- كدوم جبرتاريخ عزيزم؟... همة اين الم‎شنگه‎ها زير سرخودشونه قدمها را كند مي‎كنم
- اين سياست ديگه رسوا شده. اون دوره گذشت كه اگه آب مي‎خورديم مي‎گفتن سياست انگليسياس. حالا همه روشن شدن. حالا، دنيا تكون خورده
يكيشان سينه‎اش را صاف مي‎كند و باصداي غرا مي‎خواند
- از اندونزي تا اندلس، همه جا پرچم خونين انتقال مواج است...
راه مي‎افتم. به دسته ديگر مي‎رسم كه پائينتر از ساختمان حكومتي ايستاده‎اند. صداهاشان بلد شده است و قاطي شده است. رگهاي گردنشان ورم كرده است. همين الان است كه كار به مجادله بكشد.
جلو ساختمان سنگي و بزرگ حكومتي، به جاي يك پاسبان، دو پاسبان كشيك مي‎دهد. هردو تفنگ دارند. آنوقتها فقط باتون داشتند. روزنامه فروشها زياد شده‎اند. تو خيابانها و تو كوچه‎ها داد مي‎زنند و روزنامه مي‎فروشند. به هيأت بعضيها، اصلاً نمي‎آيد كه روزنامه‎ فروش باشند. بيدار گفته است كه ساعت پنج بعد از ظهر فردا بروم منزل «آزاد» و كمكش روزنامه تاكنم و بعد، شب كه شد يك دسته روزنامه بگيرم و تو خيابان تيمسار بفروشم
- خودش بهت ميگه كه چه ساعتي بايد بفروشي. زودتر برو كه كمك بچه‎ها بكني... سه هزارتا روزنومه‎س كه بايد تا بشه.
از جلو ساختمان حكومتي رد مي‎شوم. سر چهارراه، باز چند نفر دورهم جمع شده‎اند. زار مي‎زنند كه دبيرستاني هستند
- هميشه استعمارگر،‌ بادست خودش، گور خودشو ميكنه
- شما دلتونو به اين كلمات غلنبه خوش كنين، از دنيا كه كم نميشه
- كلمات غلنبه؟... مرد حسابي تاريخ اينو ثابت كرده
- خيلي خب، تاريخ اينو ثابت كرده. قبول دارم. ولي به من بگو ببينم كه اگه به حكم تاريخ، نفت بايد تو يه مملكت ملي بشه،‌ فقط بايد در جنوب ملي بشه؟...
درنگ مي‎كنم كه حرفهاشان را بشنوم
- اگه جهان‎بيني ماركسيستي داشتي هيچوخ اين حرفو نمي‎زدي
صداها بالا مي‎گيرد
- منظورت چيه؟. چرا نبايد نفت شمال‎م ملي بشه... اين چه ربطي به جهان‎بيني ماركسيستي داره؟
درس خوانده هستند. حرفهاشان برايم سنگين است. چيزي دستگيرم نمي‎شود. راه مي‎افتم.
تو قهوه‎خانة مرشد لبريز از آدم است. صداي از آدم است. صداي راديو افتاده است. مشتريها دور مرد جوان حلقه زده‎اند. به هم فشرده شده‎اند و نفس نمي‎كشند. مرد جوان دارد باصداي بلند روزنامه مي‎‎خواند. چند لحظه مي‎ايستم و گوش مي‎دهم
- ... اين فرياد بيست ميليون انسان غارت شده است كه اينك براي كوتاه كردن دست دزدان دريائي، مردانه بپا خاسته‎اند. اين فرياد حق طلبانة بيست ميليون انسان شرافتمند است كه سالهاي سال، بار استعمار را برشانه‎هاي زخمدار خود حمل كرده‎اند. اين فرياد آشتي ناپذير مبارزين سرسختي است كه رعشه براندام...
بايد سوزن بخرم. قدمهام را تند مي‎كنم. رو تمام ديوارها، خط خطي شده است. با رنگهاي جوربه جور. با رنگ آبي، بنفش، قرمز و سياه "به جاي توپ نان مي‎خواهيم". "صلح پيروز است". "دست استعمارگران از سرزمين ما كوتاه". خيابان پهلوي از هميش شلوغتر است. مي‎روم به طرف داروخانه. شلنگ مي‎اندازم و حرفها را مي‎برم و رد مي‎شوم
- ... شايد محاصرة اقتصادي...
- ... حتي دنيا، حتي...
- ... نميدوني چه تكة نابي بود...
- ... فقط با اتحاد و همبستگي...
- ... بامشت مي‎زنم تو دهنش كه دندوناش...
- ... اينهمه چپ‎روي خطرناكه آقا...
- ... همه شدن مثه يه گلوله، آتيش...
- ... خيال مي‎كني اونا آروم ميگيرن...
كسي پايم را له مي‎كند. برميگردم و تو سينه‎اش براق مي‎شوم
- حواستون كجاس آقا؟
لبخند مي‎زند و يك برگ اعلاميه مي‎گذارد تو دستم. تا به داروخانه برسم، اعلاميه‎ها مي‎شود سه‎تا.
تو داروخانه شلوغ است. مشتريها به نوبت ايستاده‎اند. چند تائي نشسته‎اند و روزنامه مي‎خوانند. چندتائي هم دور هم همديگر ايستاده‎اند و حرف مي‎زنند
- فرض كنين كه انگليسيارو ريختيم بيرون
- به فرض محال
- ما قبول مي‎كنيم،‌ اما ميخوام ببينم كه با كدوم كشتي نفتو به كشوراي ديگه حمل مي‎كنيم؟
مرد بالابلندي كه چاق هم هست مي‎گويد
- تو غصه اينو مي‎خوري؟
- خيال مي‎كني به مشكل كوچيكه؟
مرد بلند بالا مي‎گويد
- مطمئن باش برا اينكه دست غريبا كوتاه بشه. شرقيا هركمكي كه...
مرد ميانه‎سالي مي‎رود تو حرفش
- به! ... از چاله تو چاه
مرد چاق مي‎گويد
- چاه؟
و انگار كه تعجب كرده باشد چشمهاش ريز مي‎شود
- معلومه عزيزم... استعمار، استعماره، چه سياه و چه سرخ، فرق نميكنه
مرد چاق سيگاري مي‎گيراند و مي‎گويد
- خيلي از مرحله پرتي برادر
مرد ميانه سال كه لباس اطو كرده پوشيده است و با وسواس موي سرش را شانه زده است مي‎گويد
- به نظر تو چه توقيري داره؟
مرد چاق به سيگار پك مي‎زند و مي‎گويد
- وختي به حكومت، استثمار فرد از فرد و تو مملكت خودش حل كرده باشه، يقين داشته باش كه مسأله استعمارو هم حل كرده. چون پاية استعمار، استثمار فرد از فرده
سوزنها را مي‎گيرم و از داروخانه مي‎زنم بيرون. انگار همة‌ مردم از خانه‎ها ريخته‎اند بيرون و هجوم آورده‎اند به خيابان پهلوي.
جوان ريزه نقشي، لابلاي مردم تيز مي‎رود و فرز و چابك به دست مردم اعلاميه مي‎دهد. پشت سرش، دونفر، خوانده نخوانده، اعلاميه‎ها را از دست مردم مي‎گيرند.
جلو كتابفروشي مجاهد، جاي سوزن انداختن نيست. لابد، چاپ جديد "نهج‎البلاغه" تازه رسيده است. براي شفق دست تكان مي‎دهم. شفق لبخند مي‎زند و دست تكان مي‎دهد.
از خيابان پهلوي، كج مي‎كنم تو خيابان تيمسار. كامل مردي پاچه‎هاي شلوار را بالا زده است و سطل آب به دست، دشنام مي‎دهد و ديوار تازه سازش را كه رنگي شده است باتور سيمي گلوله‎ شده‎اي پاك مي‎كند
- مادرقحبه‎ها خيال ميكنن اينجوري ميشه از پس انگليسيا براومد. ببين چطوري كثافت كردن به ديوار. هنوز ملاطش خشك نشده
دو جوان كه روزنامه زيربغل دارند، سر به سرش مي‎گذارند
- عمو، شب كشيك بده ه دوباره نكنن
مرد از كوره در مي‎رود و فحش مي‎دهد
- كار شما قرتياس ديگه... خيال ميكنين مزد عمله بنا دادين يا آجر هزاري صدتومن خريدين
كه جوانها، قهقهه مي‎زنند و باز متلك بارش مي‎كنند.
پائين‎تر، عده‎اي جلو دكان نانوائي جمع شده‎اند. پيچ راديو تا آخر باز است. گويندة راديو باصداي نخراشيده شلتاق مي‎كند.
حالا، اسفالت خيابان تمام شده است. از باراني كه چند روز قبل تمام شهر و حرمه را كوبيد، زمين گل است.
از حاشية ديوار شلنگ مي‎اندازم. چند بار سر مي‎خورم. مي‎رسم به دكان مهدي بقال. چندنفري جلو دكان ايستاده‎اند. گويندة راديو حنجره پاره مي‎كند.
حسني جلو در خانه ايستاده است. چشمهايش نموك است. آب دماغش را افتاده است. از سرما دارد مي‎لرزد. خودش را پيچانده است تو نيمتنة كهنة‌ پدرش. سوزنها را نشانش مي‎دهم. دور لبهاي داغمه بسته‎اش لبخند مي‎نشيند. جيك‎جيك مي‎كند
- پول ازكي گرفتي؟
بهش مي‎گويم. غصه‎اش مي‎شود. دست مي‎زنم رو شانه‎اش
- فكرشو نكن. باز ميشه كبوتر خريد. يالا راه بيفت. تا يه هفته هرشب ميباد بري پيش علي‎آقا سوزن بزني.
مش‎رحيم رفته است مسجد. حسني، پاشنة گيوه‎ها را ور مي‎كشد و راه مي‎افتيم.
*
*
قهوه‎خانة‌ امان‎آقا جاي سوزان انداز ندارد. مردم هرلحظه انتظار شنيدن خبرهاي تازه دارند. دسته دسته دور همديگر نشسته‎اند و حرف مي‎زنند. حرفها قاطي هم است. تو قهوه‎خانه گرم است. دود قليان و سيگار هوا را سنگين كرده است. از پنجره شرقي، شعله‎هاي گاز را مي‎بينم كه بلند و كوتاه مي‎شوند. هوا ابري است. شعله‎ها، نارنجي خوش‎رنگند. عنكبوت نشئه و سرحال است. روپا بند نمي‎شود. صداي كسي را مي‎شنوم.
- خالد يه قليون
مي‎روم به طرف قدح تنباكو. يكهو صداي ساز و آواز راديو قطع مي‎شود. با ساكت شدن راديو، صداي همة مشتريها مي‎افتد. انگار كسي تو قهوه‎خانه نيست
- عنكبوت اون استيكانارو به‎هم نزن
صداي پرتوپ گويندة‌ راديو بلند مي‎شود. مردم را به شنيدن يك خبر مهم دعوت مي‎كند. اين روزها، همه تشنة خبر هستند
- تازه چه خبر؟
- شنيدي كه رئيس دولت چي گفته؟
- ميگن كه انگليسيا تهديد كردن
نفسها تو سينه‎ها گره خورده است. مژه‎ها تكان نمي‎خورد. نگاهها به همديگر دوخته شده است. صداي گوينده بلند مي‎شود. يكهو نفسها بيرون مي‎ريزد. فريادها قاطي هم مي‎شوند. رئيس دولت را به گلوله كشته‎اند
- گفت كجا؟
- تو مجلس ختم
- مگه نشنيدي؟... تو مسجد شاه
- بالاخره زدنش
- آخه به هيچ صراطي مستقيم نبود.