همسايه ها
احمد محمود

فصل دوم -5

بيدار مي‎گويد
- ترو پيشنهاد كرده‎م
مي‎گويم
- ولي بيدار، من، ‌نه خط خوبي دارم و نه اينكه ميتونم تند بنويسم دستش را مي‎گذارد روشانه‎ام. نگاه خوش حالتش را به نگاهم مي‎دوزد و مي‎گويد
- اونا مينويسن. تو فقط همراشون باش،‌ همين
- اونا؟... مگه چن‎نفرن؟
- سه نفربايد سينه‎ي سد ساحلي غرب كارون را بنويسم. سد، صاف و يكپارچه است. درازاش، صدمتر بيشتر است. از زير اتاقك تخته‎اي پليس راهنمائي كه اول پل نشسته است تا زير خانة فرماندة پادگان كه همساية ادارة پست است.
- اين شعارو اگه درشت و خوش خط بنويسن، فردا صبحش غوغا ميشه. كارگراي راه‎آهن كه بايد از رو پل بگذرن، كنار نردة پل جم ميشن و بهش نيگا ميكنن. عينهو يه متينگ.
رنگ طوري است كه وقتي روز شود و آفتاب بهش بتابد، سياه مي‎شود. پاك كردنش هم كلي دردسر دارد.
با بچه‎ها آشنا مي‎شوم. قيافه‎ها، اصلاً غريبه نيست. هركدامشان را صدبار هم بيشتر ديده‎ام. يك روز كه تو خيابان پهلوي بالا و پائين شوي، همة مردم شهر را مي‎بيني
- من "ايمان" هستم
كوتاه است و سيه چرده با استخوانبندي درشت و ابروهاي پيوسته و موي فرفري و چشمان سياه. بايد با ورزش سرو كار داشته باشد كه اينطور سينه‎اش برجسته است و زير بغلهاش پر. دستهاش به پهلوهاش جفت نمي‎شود.
- آزاد
دراز است و ديلاغ. چانه‎اش كشيده است. پوستش سفيد است. چشمهاش زاغ است. موي سرش كهربائي است. راه كه مي‎رود، شلنگ مي‎اندازد
- همت
نگاه تيزي دارد. يك جا بند نمي‎شود. حتي وقتي كه ايستاده است هم مي‎لولد. قدش ميانه است. پيشاني‎اش تا وسط سر بالا رفته است. دماغش عين كوفته برنجي وارفته، تو صورتش پهن شده است. دهان همت گشاد است.
لم مي‎دهيم تو تاكسي. چيزي از شب نگذشته است. آسمان ابر آلود است. هوا بفهمي نفهمي گرم است. انگار خيال باريدن دارد. از زير هلالهاي بلند پل سفيد مي‎گذريم. تك‎تك، آدمها، روپياده رو پل قدم مي‎زنند. جلو پاسگاه راهنمائي، پاسبان بلندقامتي بادژبان ميانه سالي حرف مي‎زند. تاكس، چمن مثلثي جلو پل را دور مي‎زند و روبروي ساختمان اداره پست مي‎ايستد. از تاكسي پياده مي‎شويم. شعله‎هاي برق، جابه جا، لاي شاخ و برگ درختان انبوه خانة فرمانده پادگان را روشن كرده است. چراغ قرمزرنگي كه برفراز دگل بلند بيسيم نشسته است، خاموش و روشن مي‎شود. هوا گرم است، اما مي‎لرزم. دندانهام روهم بند نمي‎شود. فكهام را كليد مي‎كنم كه بچه‎ها صداي دندانهام را نشنوند
- اين وخت شب، اونم تو زمستون، اگه ببينن،‌ نميگن كه اينا، لب شط چيكار ميكنن؟
بچه‎ها فكرش را كرده‎اند. دفعة اولشان نيست كه شعار مي‎نويسند. حالا ديگر برايشان شده است عينهو آب خوردن
- عرق خورا، هميشه هوس عجيب و غريب ميكنن. گاهي بساطشونو ورميدارن و يرن كمركش كوه، تو برفا جا خوش ميكنن و عرق مي‎خورن.
يك نيم بطري عرق كشمش همراهشان آورده‎اند، با دو استكان و دو تا خيارشور.
از پشت ديوار كوتاه خانه فرمانده پادگان مي‎گذريم. ساختمان تازه‎ساز اداره پست را دور مي‎زنيم و بعد، از شيب كنار رودخانه سرازير مي‎شويم.
رودخانه سيلابي است. بارانهاي پي‎درپي، سطح كارون را بالا آورده است. پر سروصدا و پرخروش است. تو تاريكي، به رنگ اخراي روشن است.
از رو قلوه سنگهاي بزرگ و كوچك، مي‎رانيم تا زير طاق اول پل سفيد. قوطي رنگ تو دست من است. قلم‎مو، تو دست آزاد است كه با لنگهاي دراز، پيشاپيش ما، شلنگ مي‎اندازد.
باد افتاده است زير طاقهاي بين پايه‎هاي پل و هوهو، صدا مي‎دهد. انگار كه همهمة هزاران نفر قاطي‎ي هم شده باشد. ساحل شرقي كارون، با چراغهاي ريز و درشت، انگار كه فرسنگها با ما فاصله دارد. صداي آب، آدم را مي‎گيرد. انگار كه به جان آدم ترس مي‎ريزد. هنوز دندانهام آرام نگرفته است. بس كه فكهام را روهم فشرده‎ام، درد گرفته است.
ايمان، تكيه مي‎دهد به ديوارة صاف اولين پاية پل كه تو خشكي نشسته است. زير پل، تاريك تاريك است. ايمان مي‎ايستد تو تاريكي كه روشنائي را بپايد. همت ايستاده است پناه برج اندازه‎گيري آب. اگرچند روز ديگر پشت سرهم باران ببارد، تمام برج به آب مي‎نشيند. اتاقك پليس راهنمائي و دژبان، ‌بالاي سرمان است. صداي بوق اتومبيلها كه از رو پل مي‎گذرند با صداي آب قاطي مي‎شود. اطراف را ديد مي‎زنيم و آزاد شروع مي‎كند. آستينهاي نيمتنه‎اش را برمي‎گرداند رو به بالا و قلم مو را فرو مي‎كند توقوطي رنگ. قلم‎مو، از چار انگشت هم پهنتر است. رنگ اصلاً پيدا نيست. سفيدي سد ساحل غربي كارون، يك لحظه زير قلم‎مو تر مي‎شود و باد، خيلي زود خشكش مي‎كند. ناگهان صداي سوت پاسبان تكانمان مي‎دهد. آزاد از نوشتن باز مي‎ماند. به بالا نگاه مي‎كنم. پاسبان جلو اتاقك را مي‎بينم كه با شتاب، به طرف مثلث چمن كاري شده مي‎رود. آزاد نگاهم مي‎كند، شانه بالا مي‎اندازد و نوشتن را از سر مي‎گيرد. موي كهربائي آزاد، تو تاريكي، قهوه‎اي مي‎زند. صداي رعد مي‎تركد و يك لحظه، همه جا غرق نور مي‎شود. بعد، لاي ابرها شكافته مي‎شود و نور ماه بيرون مي‎ريزد. حالا، سايه‎هامان دراز شده است پيش پاهامان. به ايمان نگاه مي‎كنم كه خودش را مي‎كشد تو ساية پل. تا ماه دوباره برود زير ابر، از جلو سد كنار مي‎كشيم. صداي سوت همت را مي‎شنويم كه دارد آهنگي آشنا مي‎زند. نگاه مي‎كنيم به طرف برج اندازه‎گيري آب. ساية همت از سايه برج جدا شده است. قوطي رنگ را وقلم مو را مي‎گذاريم پناه يك قلوه سنگ بزرگ و چند قلوه‎سنگ ريز و درشت مي‎غلتانيم جلو قوطي رنگ و كمي دورتر، مي‎نشينيم رو صخرة بزرگي كه در حاشية يكي از آبگيرهاي كنار كارون، تو ماسه نشسته است.
همت دارد مي‎آيد به طرفمان. صد ذرعي پشت سرش، پاسبان پست است كه مي‎آيد. ايمان، چند شلنگ برمي‎دارد و از رو چند تا قلوه‎سنگ جست مي‎زند و مي‎آيد مي‌نشسيند كنارمان. آزاد بطري عرق را تكان مي‎دهد و با كف دست به تهش مي‎‎كوبد. چوب پنبه شل مي‎شود. آزاد، سربطري‎ي عرق را خالي مي‎كند رو ماسه‎هاي مرطوب. بوي تند عرق كشمش دماغمان را پر مي‎كند. پاسبان سرمي‎رسد. كوتاه است و پهن. سبيلش، تمام دهانش را پوشانده است
- اينجا چكار دارين ميكنين؟
آزاد، استكان لبالب عرق را به طرفش دراز مي‎كند
- بفرمائين سركار
پاسبان مي‎آيد جلوتر. حالا، بالاسرمان ايستاده است. دستش رو كيف اسلحه‎اي است كه به كمر بسته است.
ايمان مي‎گويد
- بزن روشن‎شو
حرف زدن ايمان سنگين است. زبانش مي‎گيرد. تپق مي‎زند. انگار به تنهائي يك بطر عرق كشمش سركشيده است.
پاسبان، باد به گلو مي‎اندازد و خشن حرف مي‎زند
- جائي نبود عرق زهرماركنين كه تو اين سرما اومدين لب شط
ايمان با لحني جاهلانه مي‎گويد
پاسبان استكان عرق را نمي‎گيرد. آزاد بلند مي‎شود و تعارفش مي‎كند. پاسبان مي‎گويد
- يالا پاشين رابيفتين
ايمان كه رو صخره‎ لم داده است مي‎گويد
- به دولتي سر سركار، همه‎ش يه پنج سيري ديگه مونده. همچين كه تموم شد، راميفتيم... مخلصت‎م هسيم
سطح كارون، زير نور ماه، رنگ گل رس گرفته است. آب، پايه‎هاي پل را مي‎كوبد، شكاف برمي‎دارد و پرخروش روهم مي‎غلتد.
مهتابيهاي پل، اتاقك دژبان وپليس راهنمائي را روشن كرده است
- زودتر بجنبين
آزاد اصرار مي‎كند
- دس منو پس نزن سركار جون. اين يه استيكانو بروبالا
پاسبان، دو دل است
- آخه سرپست كه نميشه عرق خورد
چانة كشيده آزاد تكان مي‎خورد
- اي بابا، كي به كيه. بزن روشن‎شو
پاسبان استكان عرق را مي‎گيرد
- فدا
و يكهو خالي‎اش مي‎كند تو چالة دهان و با پشت دست شاربش را پاك مي‎كند.
آزاد، استكان خالي را از دستش مي‎گيرد و پرش مي‎كند
- يه استكان ديگه سركار
پاسبان مي‎كشد عقب
- همون بس بود. زودتر را بيفتين. اگه بچه‎هاي خوبي نبودين... ايمان مي‎رود تو حرفش
- قربون هرچي آدم با معرفته
پاسبان سيگاري مي‎گيراد و راه مي‎افتد. ماه لغزيده است زير ابر. شبح پاسبان را مي‎بينيم كه دارد از شيب پشت ساختمان اداره‎ي پست مي‎كشد بالا. بلند مي‎شويم. آزاد شلنگ مي‎اندازد و تند مي‎نويسد. هرصداي كوچك تكانمان مي‎دهد. روشنائي پر نور چراغهاي خانة فرمانده پادگان تالبة سد، پيش آمده است. كارمان دارد تمام مي‎شود. فقط يك كلمة يازده حرفي مانده است اين طور كه آزاد مي‎نويسد، "الف"ش از يك ذرع هم درازتر است. "ستعما" را كه مي‎نويسيم، باز سرو كلة پاسبان گشت پيدا مي‎شود. انگار بو برده است والا جهت ندارد كه مثل آب اماله هي برود و هي بيايد. از پشت ساختمان ادارة پست مي‎زند بيرون. آزاد، حالا دارد "ر" را مي‎نويسد. تا پاسبان برسد كنار سد و تا بيايد پائين و از برج اندازه‎گيري آب بگذرد، آنقدر فرصت هست كه "گران" را بنويسيم. همه‎اش چهار حرف است و با اين تندي كه آزاد مي‎نويسد تا چشم به هم بزني تمام است.
پاسبان از شيب كنار رودخانه سرازير مي‎شود. كار تمام شده است ولي تن من مي‎لرزد. قلم مو و قوطي رنگ را مي‎گذاريم پناه يكي از صخره‎هاي ساحلي و راه مي‎افتيم. آزاد مي‎زند زير آواز
"شب ابر است و ماه پاره پاره"
"شراب خلر و مي در پيالــــه"
ايمان، از زير دهانة پل مي‎آيد بيرون. قرارمان اين بود كه وقتي آزاد بنا كند آواز خواندن، كار تمام شده است. پاسبان دارد نزديك مي‎شود. آزاد، گردش بطري را مي‎گيرد و تلو تلو خوران مي‎رود به طرف پاسبان. همت از پناه برج اندازه‎گيري آب جدا مي‎شود و با دگمه‎هاي شلوارش ور مي‎رود
- هنوز كه شماها نرفتين؟
صداي پاسبان خفه است
- داريم ميريم سركار
پاسبان همراهمان راه مي‎افتد
- اون يكيتون كجاس؟
همت مي‎گويد
- رفته تركمون بزنه
پاسبان به بطري عرق نگاه مي‎كند
- عرقتون تموم شد؟
- نه سركار، بازم هس
- يه استيكان بريز ببينم
- آزاد، براي پاسبان عرق مي‎ريزد. پاسبان، استكان را تو چالة‌ گلو خالي مي‎كند و بريده بريده مي‎گويد
- شماها، با عرق چيزي نمي‎خورين؟
- چرا سركار خيار شور هس
چينهاي صورت پاسبان تو هم رفته است. چنان ته دلم لذت مي‎برم كه انگار دنيا را بهم داده‎اند. حتي فكرش راهم نمي‎توانستم بكنم كه بشود سرپاسبان را شيره ماليد
- يه سيگار بده بينم
ايمان است كه به قول همت رفته بود تركمون بزند.
از شيب خاكي مي‎كشيم بالا. پاسبان جدا مي‎شود و مي‎رود به طرف ساختمان ادارة‌ پست. ما، از جلو خانة فرمانده پادگان مي‎گذريم. اتوموبيل فرمانده پادگان سر مي‎رسد و جلو خانه متوقف مي‎شود. فرمانده از اتوموبيل مي‎آيد بيرون. يك لحظه نگاهمان مي‎كند. بعد شق و رق مي‎رود به طرف در خانه.
سرباز جلو در، پاشنه‎ها را به هم مي‎كوبد.
*
*
حسني نشسته است سينه كش آفتاب. خودش را پيچيده است لاي پتو، پيراهن چركمرده‎اش را از تن بيرون آورده است و دارد لاي درزهايش را مي‎جويد. هروقت مادرم دستش برسد، لباسهاي حسني را مي‎شويد. نمي‎دانم چطور است كه هميشه لاي درزهاي لباس حسني، شپش وول مي‎خورد.
رحيم خركچي از اتاق مي‎آيد بيرون. بقچه‎اش را زده است زير بغلش كه برود حمام
- حسني تا از حموم برگردم، كف اتاقو يه جارو بكش
- چشم بابا
مش رحيم راه مي‎افتد. حسني بانگاه دنبالش مي‎كند. بعد بلند مي‎شود، پتو را تا مي‎كند. پيراهنش را مي‎پوشد و مي‎رود به طرف اتاق. تنبان سياه حسني كپره بسته است.
ابراهيم، بيست و چهار عيار "ددري" شده است. پايش را اصلاً تو خانه نمي‎گذارد. مثل خرپا،‌ شق و رق مي‎ايستد توسينة رحيم خركچي و هرچه از دهانش در مي‎آيد مي‎گويد. افتاده است دنبال كون خالق و چينووق. آن هفته كه ديدمش، سرو وضعش خوب بود. نو نوار شده بود. شلوار كويتي پوشيده بود با يك پيراهن پشمي سياه يقه بسته و آستين بلند. آبي دويده بود زير پوستش و به گونه‎هاش رنگ آمده بود
- ابرام‎، حال و بالت چطوره؟
- الحمدالله بد نميگذره
ياد سيگار گرگان گوشة لبش بود. يك فندك بنزيني تو دستش بود. مثل جاهلها و قاچاقچيها و يا مثل كشتي‎برها، يك دستمال چپانده بود تو جيب عقب شلوارش كه گوشه‎اش بيرون بود.
ابراهيم افتاده است دنبال كون خالق و چينووق به دله دزدي
- عموجان،‌ اين دو چرخه رو همچين بي‎هوا نذار اينجا
مرد ميانه سالي كه ريش يك قبضه‎اش جوگندمي مي‎زند، براق مي‎شود تو چشمان ابراهيم
- مگه چطو ميشه دوچرخه‎رو بذارم اينجا
ابراهيم، خونسرد و بي‎تفاوت مي‎گويد
- مي‎برنش
مرد ميانه سال تعجب مي‎كند، كلاه پشم شتري را از تو پيشاني بالا مي‎زند و مي‎پرسد
- مي‎برنش؟
ابراهيم سيگاري مي‎گيراند و مي‎گويد
- خب بله، ميبرنش، تعجب نداره
مرد، دستهايش را مي‎زند به كمرش و مي‎گويد
- چطور مي‎برنش؟
- اينطور
و سيگار را مي‎گذارد لاي لبها و دوچرخه‎ را از لب سنگفرش پياده‎رو جدا مي‎كند و به مرد ميانه‎سال كه بي‎تكان سرجاي خود ايستاده است نشان مي‎دهد كه چطور ممكن است دوچرخه را بدزدند
- چكار داري مي‎كني؟
ابراهيم سيگار را از لاي لبها رها مي‎كند و مي‎گويد
- يه كم حوصله داشته باش، ميخوام نشونت بدم كه چطور ميبرنش
و بعد، جست مي‎زند و مي‎نشيند رو زين و پا مي‎زند و از لابلاي مردم مارپيچ مي‎رود و باشتاب دور مي‎شود.
صداي مرد بلند مي‎شود
- اوهوي، كجا داري ميري؟
صداي مرد، تو همهمه و تو حرفهاي درهم جماعت انبوه بازارچه گم مي‎شود
- باتو هسم پسر، دوچرخة منو كجا مي‎بري؟
ابراهيم لابلاي مردم و گاريها و چارچرخه‎ها و كاميونها، گم مي‎شود. مرد ميان سال، كلاه را از سر برمي‎دارد و پا مي‎گذراد به دو.
استخوان گونه‎هاي حسني زده است بيرون. چشمهايش نه نا دارد و نه رنگ. دستها و پاهاش، عينهو ني قليان است
- حسني، كاه بريز جلو حيوونا
حسني گردن كج مي‎كند
- چشم بابا
حسني تكون بخور پاشو برو حيوونارو قشو كن
- چشم بابا
- حسني پتوارو بتكون، رختخوابارو هم بنداز آفتاب...
اما،‌چشمان ابراهيم رنگ گرفته است. گردنش و گونه‎هاش، گوشت نو آورده است. شنيده‎ام كه زورخانه هم مي‎رود. تو قهوه‎خانه جاهلها هم مي‎رود. با "اسد مال‎خر" هم سرو كار دارد
- اسد آقا، چيكارش كنم؟
- اون يكبارو چيكار مي‎كردي؟
- بدم انبار؟
- بعد بيا پولشو بگير
- چن ميخري؟
- مثه هميشه
- ولي اسدآقا، اين يكي رالي سه تفنگه‎س. عيبو نقص‎م نداره
اسد مال خر، باد به گلو مي‎اندازد، زير و بالاي دوچرخه را نگاه مي‎كند و بعد مي‎گويد
- همون كه گفتم، از پنجاه تومن يه پاپاسي بيشتر نمي‎خرم
ابراهيم چانه مي‎زند
- هفتاد
صداي اسدآقا كلفت مي‎شود
- بروبده انبار حرف زيادي‎م نزن. كون گشاد انگار پول زحمت كشيده پاش داده.
رحيم خركچي از حمام مي‎آيد. هنوز آفتاب زرد است. تا آفتاب از لب بام بپرد، مش رحيم ريشش را خوب مي‎تراشد، شاربش را مي‎چيند، ‌نيمتنه‎اي را كه از بازار حراجي خريده است مي‎پوشد، ملكيهاي نو را به پا مي‎كند، لنگ را مي‎اندازد روشانه و از اتاق مي‎زند بيرون
- حسني، تا برگردم شامتو بخور و بخواب
هوا تاريك شده است. حسني ايستاده است روعتابة در اتاق. درمانده است كه چه كند. مادرم صداش مي‎كند. حسني با گردن كج مي‎آيد و مي‎نشيند كنار منقل. سرما به تنش نشسته است. دارد مي‎لرزد. مادرم برايش چاي مي‎ريزد. داغا داغ، چاي را سرمي‎كشد. مادرم ازش مي‎پرسد
- بابات كجا رفت؟
تو گلو مي‎گويد
- خيال كنم رفت زنشو بياره
چشمان حسني تر است. چاي دوم را مي‎خورد. دستش با استكان مي‎لرزد. سر بزرگش رو گردن باريكش تكان مي‎خورد. مادرم بر امان شام مي‎كشد. عدسي،‌ داغ داغ است. آنقدر فلفل دارد كه به پيشاني عرق مي‎نشيند. حالا ديگر حسني نمي‎لرزد. شام مي‎خورد و مي‎كشد عقب و تكيه مي‎دهد به ديوار و زانوهاش را مي‎گيرد تو بغل و جلو پا را نگاه مي‎كند. حسني گرفته است. اصلاً حوصلة حرف زدن ندارد. مادرم بهش مي‎گويد كه اگردلش مي‎خواهد، مي‎تواند، شب تو اتاق ما بخوابد
- برا خالد و تو، جا ميندازم تو اون اتاق
- دلم مي‎خواد، ولي مي‎ترسم بابا دعوام كنه
مادرم بهش مي‎گويد
- دعوات نميكنه، من نميذارم دعوات كنه
پوزة حسني كشيده است. به پوزة توره مي‎ماند. پيشاني‎اش تنگ است. از رستنگاه موي سر تا ابروها،‌از يك بند انگشت بيشتر نيست. مادرم، باز براي حسني چاي مي‎ريزد. بعد، يك بشقاب بادام شور مي‎گذارد جلومان. تا بادام شورها را بخوريم، مادرم برامان رختخواب مي‎اندازد تو اتاق پدر. از شب چيزي نگذشته است كه بلند مي‎شويم و دراز مي‎كشيم. هنوز خوابم نمي‎آيد. حسني قرار ندارد. هي وول مي‎خورد. گاهي پاهايش را جمع مي‎كند تو شكمش و فشار مي‎دهد،گاهي به پشت مي‎خوابد و گاهي روسينه. بفهمي نفهمي، تو گلو ناله مي‎كند. ازش مي‎پرسم كه چرا آرام ندارد. مي‎گويد
- چيزي نيس
مادرم نشسته است كنار منقل. كاري نمي‎كند. همينطور بيخودي نشسته است. عادت كرده است كه شبهاي زمستان، چندك بزند پاي منقل تانصف شب شود. اگر وصله پينه و دوخت و دوز داشته باشه خودش را سرگرم مي‎كند والا تا نصف شب بشود،‌ دهتا استكان چاي بيشتر مي‎خورد. يعني خودش را با چاي خوردن و زيرو رو كردن ذغالها مشغول مي‎كند.
باز حسني پاهاش را دراز مي‎كند و غلت مي‎زند. به گمانم بايد مرگ و مرضي داشته باشد كه اينهمه ناآرام است. ازش مي‎پرسم
- حسني، جائيت درد ميكنه؟
- نه!
- خب پس چرا اينهمه غلت مي‎زني؟
- هيچي، همينطوري
مي‎دانم دروغ مي‎گويد. آخر اگر آدم سالم باشد كه مي‎گيرد كپة مرگش را مي‎گذارد
- ولي حسني... انگار جائيت درد ميكنه
سرش را برمي‎گرداند و نگاهم مي‎كند
- آره؟... درد ميكنه؟
- مي‎ترسم خالد... مي‎ترسم
مي‎ترسي؟... از چي مي‎ترسي حسني؟
دهانش را مي‎آورد نزديك گوشم
- ترو به خدا يواش حرف بزن خالد
صدايش به صداي چرخريسك مي‎ماند. انگار كه جيك جيك مي‎كند
- خيلي خب حسني... يواش حرف مي‎زنم
حسني، من من مي‎كند
- دلم نميخواد كسي بفهمه
بهش قول مي‎دهم كه حرفش را و دردش را باهيچكس درميان نگذارم
- ميدوني خالد...
پشيمان مي‎شود. حرفش را مي‎خورد. رودست مي‎گردد، پاها را جمع مي‎كند تو شكم و زور مي‎زند. خودم را مي‎كشم به طرفش
- بگو... من كه بهت قول دادم به كسي نگم. بگو شايد بتونم كمكت كنم.
برمي‎گردد. نگاهم مي‎كند. لبهايش مي‎لرزد
- ترو به خدا به كسي نگي خالد
- خيلي خب حسني... بهت كه گفتم... قول ميدم،‌ قول مردونه
جويده وبريده حرف مي‎زند
- مي‎دوني... خالد... نمي... تونم... ميسوزه... نميتونم بشاشم... درد مي‎گيره... آتيش مي‎گيرم...
از حرف حسني چيزي دستگيرم نمي‎شود. تنه‎ام را مي‎كشم بالا. تكيه مي‎دهم رو آرنج دست راست و گردنم را مي‎كشم و از در ميان اتاقها مادرم را نگاه مي‎كنم كه نشسته است كنار منقل و چرت مي‎زند. صداي خرنش آرام جميله را مي‎شنوم. نور لامپا، نيمرخ مادرم را سايه روشن زده است. از جانب مادرم خيالم راحت مي‎شود كه حرفهامان را نمي‎شنود. بازوي حسني را مي‎گيرم و فشار مي‎دهم و ازش مي‎پرسم
- چي گفتي حسني؟... من نمي‎فهمم... چطور شده كه نميتوني بشاشي حرف زدنش خفه است و قاطي
- تو كه نميدوني خالد... سوز مي‎زنه... تو كه نميدوني چه دردي داره. تا چركش نياد آدم نميتونه بشاشه. آنقد مي‎سوزه كه آدم بميره بهتره
هنوز چيزي دستگيرم نشده است. چشمهاي حسني گود افتاده است. مژه‎اش تر است. تنه‎اش را مي‎كشد بالا. متكا را مي‎گذارد كنار ديوار. تكيه مي‎دهد، پوزة درازش تكان مي‎خورد و جيك جيك مي‎كند. با چينووق رفته است سرعباره. رفته است پيش "گنگه" . پل بغل خوابي حسني را هم چينووق داده است. وصف عباره را از ابراهيم شنيده‎ام. كنار جوي بزرگ آبي كه زمينهاي زراعتي جنوب شهر را مشروب مي‎كند، گنگه براي خودش آلونكي روبراه كرده است. گنگه، زن جواني است كه لال است. اول پيش "جواهرچلاق" بوده است. بعد، از جواهر چلاق، جدا شده است و رفته است كمي پائينتر از كپرهاي تو درهم كوليها، آلونكي روبراه كرده است كه براي خودش كار كند. ابراهيم، همة اينها را برايم تعريف كرده است
- نميدوني خالد كه چه كيفي داره
ابراهيم، آب دهانش را قورت مي‎دهد و با اشتياق حرف مي‎زند
- بغل خوابي‎ش پنجزاره، ‌همه‎اش پنجزار. تازه اون وختا كه پيش جواهر چلاق بود با يه بست دوزاري ترياك مي‎شد گائيدش. ده دفه از خواج توفيق ترياك بلند كردم و رفتم پيشش
ابراهيم گفته بود كه جواهر شلاق عملي است. گفته بود كه ترياك مي‎خورد،‌ هميشه قليانش چاق است و نشسته است دم در كه مشتري تور بزند براي جنده‎هاش
- اون دفه كه رفتم پيش گنگه، يه تله موش‎م از غربتيا كش رفتم كه آبش كردم به يه تومن
كوليها را ديده‎ام. چند بار كه دسته جمعي رفته‎ايم صحرا از جلو كپرهاشان گذشته‎ام، مردهاشان تمام روز مي‎نشينند جلو كپرها و كار مي‎كنند.
چرخ چاه مي‎سازند. زنبه، الك، لاوك،‌ تله‎موش و هزار آت و آشغال ديگر درست مي‎كنند.
زنهاشان از صبح علي‎الطلوع تا اذان غروب دوره مي‎افتند تو شهر
- سيخ كباب داريم،‌ آتيش گردون داريم، فال مي‎گيريم، سركتاب وا مي‎كنيم.
حسني، پيچ و تاب مي‎خورد. دلم مي‎خواهد راحت شود و آرام بخوابد. آهسته دست مي‎كشم رواستخوان شانه‎اش و بهش مي‎گويم
- خب، حالا كه اينقد ناراحتي پاشو برو بشاش
نك و نال مي‎كند
- آخه توكه نميدوني چه دردي داره
از آن روز كه رفته است پيش گنگه، بيست روزي مي‎شود. ازش مي‎پرسم
- چينووق‎م مثه تو شده؟
حرف زدنش بوي گريه مي‎دهد. انگار سكسكه مي‎كند
- نه، اون اصلاً چيزيش نشده
پاپي‎اش مي‎شوم كه هرطور شده بلند شود و برود مستراح، خودش را راحت كند.
از زير لحاف مي‎زند بيرون. مادرم دارد استكان چاي را هم مي‎زند. نور لامپا، از دروسط دو اتاق،‌ تاپائين رختخواب ما جلوآمده است. حسني برمي‎گردد. به گريه افتاده است
- هان حسني؟
مي‎گويد كه راحت شده است
- اما نميدوني با چه فلاكتي، خالد
دراز مي‎كشد. سرش را مي‎كند زير لحاف و مثل سگ تكان نمي‎خورد. من هنوز بيدارم. دارم به حسني فكر مي‎كنم كه چه بلائي به سرش آمده است.
نيمه شب است كه مش رحيم مي‎آيد. مادرم بلند مي‎شود و از درز بين لته‎هاي پنجره، حياط را نگاه مي‎كند. خرنش حسني آرام است. بلند مي‎شوم و مي‎ايستم پشت سر مادرم و رحيم خركچي را نگاه مي‎كنم.
لاي همة درهاي حياط باز شده است و جلو همة اتاقها يك خط باريك نور، رو زمين افتاده است.
همراه رحيم خركچي، يك زن بلند بالا هست كه خودش را سخت تو چادر پيچانده است. زن، يك سر و گردن از مش رحيم بلندتر است. راه كه مي‎رود، كفلش مي‎گردد. رحيم خركچي همراه زن مي‎رود تو اتاق. روشنائي جلو همة اتاقها، از رو زمين برچيده مي‎شود.
*
*
رضوان، عجب قد و بالائي دارد. از آفاق هم بلندتر است. بلورخانم تا شانه‎اش نمي‎رسد. حرف كه مي‎زند همة زنها ساكت مي‎شوند. به دهانش چشم مي‎دوزند و گوش مي‎دهند. نوعي ناباوري و بي‎اعتمادي در چهره‎هاشان رنگ مي‎اندازد
- چه كنم خواهر؟... پشت زن بي‎شوور، هزار حرف مفت ريسه
نگاه كردن رضوان، حق به جانب است. حرف زدنش آرام است و به دل اثر مي‎كند
- ... اومد و نشست بيخ دلم وهي فق زد كه دوتا طفل بي‎مادر داره... دل‎م كه از گل نيس خواهر. دلم به حال بچه‎هاش سوخت وگرنه خودش كه ديگه ازش گذشته... يعني راستشو بخواي، از منم گذشته
رضوان به همة همسايه‎ها، نقل و شكر پنير و كشمش داده است. رحيم خركچي، كلة سحر رفت حمام، بعد آمد و ناشتائي خورد و راه افتاده به طرف بازار كه براي ناهار، آت و آشغال بخرد.
رضوان، گونه‎هايش را سرخاب ماليده است. زنهاي محله، توخودشان پچ‎پچ مي‎كنند
- از اون ارقه‎هاس كه مش‎رحيمو رو به انگشت ميرقصونه
چند تا از همسايه‎ها آمده‎اند كه رضوان را ببينند. بچه‎هاشان را چپانده‎اند روسينه‎شان و باصنم حرف مي‎زنند.
رضوان به تقلا افتاده است
- بيا پسر خوب... بيا سر اين زيلو رو بگير بندازيمش تو آفتاب
حسني، خم مي‎شود. رضوان زيلوي تا شده و نم كشيده را مي‎گذارد روكول حسني. جان حسني به لبش مي‎رسد تا زيلو را از پله‎ها ببرد پشت بام و پهنش كند.
رضوان دارد اتاق را جمع و جور مي‎كند. چارقد به سر بسته است كه موي شبق گونه‎اش خاكي نشود. خرت و پرتها و لباسهاي كنجله شده ننه حسني را مي‎برد و مي‎گذارد كنار سايبان الاغها و نفت مي‎ريزد روشان و آتششان مي‎زند. بعد، مي‎نشيند كنار حوض و كپرة سالهاي سال پريموس و لامپا را با حوصله مي‎شويد. اتاق رحيم خركچي، ترو تازه شده است. بوي عود از اتاق رحيم خركچي بلند مي‎شود. حسني هنوز نيامده است پائين، تو آفتاب،‌ دراز كشيده است رو زيلو. آفاق از اتاق مي‎زند بيرون. مي‎بيند كه چند تا از همسايه‎ها دور صنم جمع شده‎اند و پچ‎پچ مي‎كنند. آفاق بنا مي‎كند به غر زدن. هنوز دلش از دست صنم پر است. هروقت فرصتي باشد و بهانه‎اي، چند تا كلفت بار صنم مي‎كند. آفاق از كنار زنها رد مي‎شود. زنها سكوت مي‎كنند. آفاق به چشمان صنم نگاه مي‎كند و غر مي‎زند
- قربون خدا برم كه ديگ به سه پايه ميگه روت سياس
صنم، لب برمي‎چيند و سر برمي‎گرداند. آفاق از خانه مي‎زند بيرون. خم مي‎شوم كه در كبوترخانه را بازكنم. صداي بلورخانم را مي‎شنوم
- امان‎آقا خيال داره بره سفر
قد راست مي‎كنم، بلورخانم از جلو كبوترخانه رد شده است. رضوان روعتابة‌در اتاق ايستاده است و با چشمان درشتش دور و برحياط را نگاه مي‎كند.
*
*
دست و دلم به كار نمي‎رود. كز كرده‎ام رو تخت قهوه‎خانه و زانوهام را تو بغل گرفته‎ام. تا رسيدم قهوه‎خانه، قدح تنباكو را خيس كردم و نشستم. هركار كردم خودم را با ساز و آواز راديو سرگرم كنم، نشد. فكرحسني اصلاً رهام نمي‎كند. مي‎دانم كه كلة‌ سحر،‌ بي‎اينكه حتي يك قندداغ بخورد، راه افتاده رفته است كوره‎پزخانه.
روز دوم است كه مش رحيم نمي‎رود كوره‎پزخانه. ديروز كه جمعه بود، حسني هم نرفت. اينطور كه پيداست فردا هم رحيم خركچي تا لنگ ظهر مي‎خوابد تنگ بغل رضوان. تو اين سرما، حسني چه دردي مي‎كشد. خودش گفت "سوزاك" است. شايد امان‎آقا راه علاجش را بداند
- امان آقا تا حالا چن‎بار سوزاك گرفته، يه بارم خيارك درآورده
- هميناس كه بچه‎ش نميشه
- معلومه جونم. كسي كه اينهمه كوفت و زهرمار گرفته باشه، بايدم كه بچه‎ش نشه.
به امان آقا نگاه مي‎كنم. لم داده است پشت دخل و قليان مي‎كشد. يك ليوان چاي كمرنگ هم جلوش هست. چند تا مشتري سرراهي اينجا و آنجا نشسته‎اند ناشتائي مي‎خورند. نان و پنير و چاي شيرين. بقچه‎هاشان و رختخواب پيچ‎شان زار مي‎زند كه قصد رفتن به كويت دارند. اين روزها با هركس حرف بزني، تو شش وبش اين است كه پول و پله‎اي سرهم كند و راهي كويت شود
- آخه ديگه پوسيدم. مگه آدم چند ميتونه بيكاري بكشه؟
بيشتر مردهاي محله‎مان رفته‎اند كويت. عنوان آهنگر، حسن نجار، زاير يعقوب، ابول پاره‎دوز، ناصرنفتي و حتي رجب مفنگي كه به قدرت خدا كون خودش را هم نمي‎تواند بشويد.
عنكبوت كنار دستگاه ايستاده است و دارد براي خودش چاي مي‎ريزد. "چيتي" شيره را گذاشته است زير زبان و مزه مزه‎اش مي‎كند. نشئه كه شد شايد ازش بپرسم كه درد حسني چطور بايد درمان شود. حتماً ازش مي‎پرسم. عنكبوت خيلي از اين چيزها سرش مي‎شود
- ما ديگه دنيا را كهنه كرديم... مارها خورديم تا افعي شديم
عنكبوت دستمال را از رو شانه‎اش برمي‎دارد و آب بيني را مي‎گيرد. يك لحظه فكر مي‎كنم كه اگر بشود از امان‎آقا پرسيد بهتر است. هرچه نباشد، حسني را بهتر از عنكبوت مي‎شناسد و شايد دلش هم برايش بسوزد.
آفتاب آمده است بالا. حالا، حسني تو خودش پيچ مي‎خورد و دنبال حيوانها جان مي‎كند تا يك بار خامه از گودال خشتمالها ببرد سركوره.
از رو تخت قهوه‎خانه بلند مي‎شوم. فكر حسني نمي‎گذارد راحت باشم چشمان نموكش و لبهاي لرزانش و سر بزرگش كه رو گردن باريكش لق مي‎خورد،‌ اصلاً از جلو نظرم دور نمي‎شود. صبح كه از مستراح بيرون آمد، گريه مي‎كرد. پوزة درازش مي‎لرزيد. انگار كه لغوه گرفته بود.
از لاي ميزها و صندليها رد مي‎شوم و مي‎روم به طرف دستگاه. دستهام را مي‎گيرم رو آتش و عنگبوت را نگاه مي‎كنم. عنكبوت تو دماغي حرف مي‎زند
- چيه خالد؟
حرف، دهانم را پر مي‎كند، اما بيرون نمي‎زند. معلوم است كه عنكبوت حوصله ندارد و الا آنقدر پاپي‎ام مي‎شد تا همه ‎چيز را بگويم. هنوز شيره كاري نشده است.
لحظه به لحظه بي‎قرارتر مي‎شوم. تا براي حسني كاري نكنم راحت نمي‎شوم. انگار خود من هستم كه درد مي‎كشم
- تو كه نميدوني خالد،‌تو كه نميدوني چه عذابي مي‎كشم؟
تنة نفتكش بزرگي از جلو پنجره رد مي‎شود و زير سايبان مي‎ايستد. مشتريها تكان مي‎خورند و گردن مي‎كشند.
- جونم به لبم ميرسه تا ادرار كنم
مي‎روم به طرف امان‎آقا، به قصد اينكه يك جوري حرفم را بزنم. قهوه‎خانه رو دلم سنگيني مي‎كند. يكهو به ياد شفق مي‎افتم
- خالد، هميشه يادت باشه كه اگه آدمهاي تهيدست، كمك همديگه نكنن نابود ميشن
نگاه شفق به آدم مهلت نمي‎دهد كه به حرفش شك و ترديد كند
- تو هميشه بايد به فكر اونا باشي كه دردشون، درد خودته.
كاش درد و مرضي حسني سوزاك نبود. كاش دستش شكسته بود، گردنش خرد شده بود،‌ اقلاً آدم خجالت نمي‎كشيد. مي‎شد به همه‎كس گفت، ‌از همه‎كس كمك گرفت. ولي سوزاك...
- آدم اول بايد باخودش مبارزه كنه... آدم بايد اول خودشو اصلاح كنه، اونوخ مدعي اصلاح جامعه بشه.
نه! دهانم يخ مي‎كند. اصلاً نمي‎توانم اين حرف را با شفق درميان بگذارم.
امان‎آقا،‌ قليان را كنار گذاشته است. صدام مي‎كند
- خالد
مي‎روم به طرفش
- انگار امروز ميزون نيسي؟
- چيزيم نيس امان‎آقا
مي‎گويد
- برو يه چاي بزن روشن شو
حرف آمده است تا پشت دندانهام
- آمان آقا...
مي‎خواهم بهش بگويم كه حسني سوزاك گرفته است اما حرف بيخ گلويم گير مي‎كند
- چيه پسرم... چي ميخواي بگي؟
من و من مي‎كنم
- حرفتو بزن،‌رو درواسي نكن
- نه امان‎آقا،‌ رو درواسي نمي‎كنم...
يكهو خيال مي‎كنم كه با شفق بهتر مي‎توانم حرف بزنم. خودم كه مبتلا نشده‎ام. دارم كمك حسني مي‎كنم. اين كه سرشكستگي ندارد.
چشمان ريز امان‎آقا به چشمهام دوخته شده
- چرا حرف نمي‎زني؟
بهش مي‎گويم
- ميخوام يه ساعت برم بيرون
مي‎پرسد
- خونه ميري
- نه
- اينكه خجالت نداره پسرم... برو
نفس مي‎كشم و يقة‌ نيمتنه‎ام را مي‎زنم بالا. مسافران سرراهي دارند با كمك راننده چانه مي‎زنند. تكان مي‎خورم كه راه بيفتم. صداي امان‎آقا را مي‎شنوم
- ولي خالد، تو امروز اصلاً ميزون نيسي
عنكبوت راه افتاده است.
به امان‎آقا مي‎گويم كه چيزي نيست و از قهوه‎خانه مي‎زنم بيرون. سرما، گوشهام را تيغ مي‎كشد. از كنار جادة‌ اسفالت راه مي‎افتم به طرف شهر. حالا بيشتر راننده‎ها مرا مي‎شناسند. هركدامشان سر برسد سوارم مي‎كند. از سه راه بندر تا شهر، كلي راه است. اگر پياده بروم يخ مي‎كنم. مي‎ايستم سرجاده. هوا ابري شده است. خورشيد آنقدر كمرنگ است كه انگار نه انگار رنگي دارد. ملتفت مي‎شوم كه شعله‎هاي گاز شده‎اند شش تا. روزهاي اول كه آمده بودم قهوه‎خانه امان‎آقا كار كنم، همه‎اش سه‎تا بودند. بعد، شدند چهارتا. شب جمعه شدند پنجتا و حالا هم ششمي از زمين بيرون زده است
- اينا همه ثروت مملكته كه بيخودي ميسوزه و دود هوا ميشه
- نمي‎فهمم بيدار، چطور اينا ثروت مملكته؟
برايم شرح مي‎دهد كه چه استفاده‎هاي عجيب و غريبي مي‎شود از اين گازها كرد.
نگاهم همراه پيچ و تاب شعله‎ها بازي مي‎كند كه صداي ترمز كاميوني تكانم مي‎دهد
- بيا بالا خالد
رانند و كمك‎راننده را مي‎شناسم. مي‎نشينم كنار كمك راننده و جاخوش مي‎كنم. تو اتاقك كاميون گرم است. حرف راننده گل انداخته است. از نفت حرف مي‎زند و از انگليسيها غارتش مي‎كنند. اين روزها حرف همه‎كس همين است
- ... تنها علاجش اينه كه ملي بشه...
بچه‎هاي مدرسه هم همين را مي‎گويند. كاسب بازاري هم همين را مي‎گويد
- اونوختا كه قيم‎مي‎خواستيم تموم شد... حالا بالغ شديم، عرضه‎‎شو هم داريم. ايد همه انگليسيارو بريزيم تو دريا
سبيل راننده،‌ لبهايش را پوشانده است. تنة پهنش را رها كرده است رو فرمان و حرف مي‎زند
- خيال مي‎كني ما چلاقيم؟... خيال مي‎كني جووناي درس خوندة خودمون نميتونن جاي فرنگيارو بگرين؟... يا ميوة رسيده‎رو ميباس خرس بخوره؟
به گمانم كمك راننده دارد سر به سرش مي‎گذارد. اين روزها هركس را بخواهي آتشي كني، بهش بگو كه ما نمي‎توانيم نفت را اداره كنيم. همين يك حرف كافي است كه چشمهاي طرف ازحدقه درآيد و كلي سرت داد بكشد و رجز بخواند.
اول شهر، از كاميون پياده مي‎شوم
- خداحفظ
- حق نگهدارت
كاميون مي‎راند به طرف دامنة تپه‎اي كه در شرق شهر نشسته است. دستهام را فرو مي‎كنم تو جيبهاي شلوارم و شلنگ مي‎اندازم
- هي، تو عجب دراز شدي خالد... اصلاً به شونزده ساله‎ها نمي‎موني...
دستگير خودم هم شده است، يكهو قد كشيده‎ام و پشت لبم سياه شده است. از چند كوچه و پس كوچه مي‎گذرم. مي‎پيچم تو خيابان بيست و چار متري. از سرما قوز كرده‎ام. گردنم را فرو برده‎ام تو يقة نيمتنه‎ام.
فكر حسني تو دلم چنگ انداخته است. تصميم گرفته‎ام كه بروم و بي‎هيچ مقدمه‎اي، همه چيز را براي شفق تعريف كنم. هرچه باداباد. به رحيم خركچي كه نمي‎شود گفت. اگر بفهمد واي به حال و روزگار حسني. دق دلي ابراهيم را هم سرحسن خالي مي‎كند. ناگهان پاهايم از رفتن باز مي‎ماند
"بيمارستان دولتي"
گل از گلم مي‎شكفد. چطور تا حالا به صرافتش نيفتاده بودم. لابد اين بيمارستان براي همين گرفتاريهاست. براي درمان كردن درد و مرض آدمهائي مثل حسني، مثل عنكبوت،‌ مثل خود من و مثل همة مردم شهر.
شلنگ مي‎اندازم و از عرض خيابان رد مي‎شوم و مي‎رانم تو بيمارستان.
خورشيد از زير ابرها كشيده است بيرون و رنگ گرفته است. ساختمان بزرگ شيرواني داري ميان محوطه درندشت بيمارستان نشسته است. نرده‏هاي آهني، ساختمان آجري بيمارستان را از محوطه جدا كرده است. نرده‎ها، يك وقتي سفيد بوده‎ است، اما حالا سياهي مي‎زند. صدنفري بيشتر، سينه‎كش آفتاب نشسته‎اند و به نرده‎ها تكيه داده‎اند. با هرچه كه به دستشان رسيده خودشان را پوشانده‎اند. مرد ميانه سالي كه شمكش ورم كرده است ناله مي‎كند. ريشش جوگندمي است. رنگش مثل پوست موز گنديده، ‌لك زده است. كنارش زن جواني نشسته است. زانوها را تو بقل گرفته است و جاي خودش تكان مي‎خورد. پيش روي زن جوان، پيرمردي رو زمين دراز كشيده است. سرش از زير پتو بيرون است. گونه‎هاش و زير چشمهاش آنقدر بادكرده است كه آلان است پوست صورتش بتركد. چشمان پيرمرد بسته است. دهانش نيمه باز است. لعاب لزجي از گوشة دهانش جاري شده است. پسربچه‎اي كه پاهايش از نو انگشتان تا زانو سوخته است وق مي‎زند. ناي گريه كردن ندارد. مثل يك تكه گوشت فاسد،‌ تو دامن زن جواني افتاده است.
سرم را برمي‎گردانم و تند مي‎روم به طرف در ورودي ساختمان آجري. جلو در، يك صف دوستوني هست كه تا انتهاي نرده ‎ها رفته است. مرد بلند قامتي كه لباس پشمي سورمه‎اي پوشيده است جلوم را مي‎گيرد
- كجا ميري پسر؟
- مريض دارم
- خيلي خب برو تو صف
حرف كه مي‎زند و سرش كه تكان مي‎خورد، لبة براق كلاهش زير نور خورشيد، خواب و بيدار مي‎شود.
به انتهاي صف نگاه مي‎كنم كه شكسته است پشت نرده‎ها. مرد بلند قامت، دوباره مي‎گويد
- توصف... بايد شماره بگيري
و بادست، ته محوطة بيمارستان را نشان مي‎دهد.
شماره مي‎گيرند و از صف جدا مي‎شوند و جلو نرده‎ها آهني زانو مي‎زنند و مريض‎شان را كول مي‎كنند و از دري كه پشت ساختمان است مي‎روند پشت در اتاق معاينه تا نوبتشان شود.
پيرمردي، جوان كم سن و سالي را كول كرده است و دارد مي‎رود به طرف اتاق معاينه. همراه پيرمرد راه مي‎افتم. ازش مي‎پرسم
- پسرته؟
نگاهم مي‎كند. حرف نمي‎زند. جوان، جسم و جاني ندارد اما پيرمرد نيمه نفس شده است
- ناخوشي‎ش چيه؟
انگار عصباني است
- نميدونم... درد بي‎درمون
پاهاي جوان، لخت افتاده است و با هرقدمي كه پيرمرد برمي‎دارد، مثل آونگ بازي مي‎كند.
پشت ساختمان، صداها قاطي هم است. همه جور صدا. التماس، ناله، داد و فرياد، نفرين و حتي فحش و فضيحت
- ده روزه منترم كردن،‌آخرش ميگن جا نداريم بخوابونيمت
- پس من چه خاكي به سرم كنم؟... اين بچه‎رو چيكارش كنم؟... من كه نميتونم بذارمش جلوم و جون كندنشو نيگا كنم
- درشو گل بگيرين...
- الهي خدا ذليلتون كنه. الهي بچه‎هاتون جلو چشمتون پرپر بزنن
- به من رحم كنين... من دارم ميميرم
هيچكس جوابشان نمي‎دهد. انگار كه كسي صداشان را نمي‎شنود.
مي‎روم تو ساختمان. كسي نيست كه جلوم را بگيرد. صف جلو اتاق معاينه از در ساختمان زده است بيرون. سايه است. همه مي‎لرزند. صداي دندانهاشان را مي‎شنوم. تو راهرو بوي دواهاي جور به‎جور قاطي هم است. گچ ديوارها، جابه جا ريخته است. پائين ديوارها شوره زده است و سرتاسر، گچ طبله كرده است.
اگر بخواهم دكتر را ببينم بايد شماره داشته باشم. اگر بخواهم شماره بگيرم بايد تا ظهر تو صف بايستم. اگر تو صف بايستم بايد دوتومان داشته باشم كه پول شماره را بدهم و شماره كه گرفتم بايد بيايم جلو اتاق معاينه تو صف بايستم و تازه چه دردم مي‎خورد... حسني كه نيست.
تو راهرو سرگردانم. سرما به جانم نشسته است. بوي دواها و بوي تا نفسم را سنگين كرده است. مي‎روم به طرف ته راهرو. مرد سفيدپوشي مي‎آيد. دلم را مي‎زنم به دريا
- آقا
مرد سفيدپوش مي‎ايستد
- يه سئوال دارم
راه مي‎افتد
- اگه مريضي برو تو صف
- ولي من مريض نيسم
باز مي‎ايستد و نگاهم مي‎كند
- من مريض نيسم
- خب، چي ميخواي بگي؟
خجالت مي‎كشم. تا بناگوش سرخ شده‎ام. حرف تو گلويم گير كرده است
- پس چرا حرف نمي‎زني؟
- ميخوام كسي نفهمه آقا
و با چشم اشاره مي‎كنم به آدمهائي كه جلو اتاق معاينه رج زده‎اند.
مرد سفيدپوش راه مي‎افتد. به دنبالش كشيده مي‎شوم. ته راهرو خلوت است. مرد مي‎ايستد،‌ اطراف را نگاه مي‎كند و مي‎گويد
- اينجا كسي نيس... حرفتو بگو
من و من مي‎كنم و بعد، يكهو، پشت سرهم حرف از دهانم بيرون مي‎ريزد و همه‎چيز را تند وتند مي‎گويم.
مرد، آرام است. فقط لبخند مي‎زند. اصلاً از حرفهام تعجب نمي‎كند. انگار تا حالا از صدنفر بيشتر اين حرفها را شنيده است. سرم را مي‎اندازم پائين. صدايش را مي‎شنوم
- پول داري؟
حرف نمي‎زنم. باز صداي مرد سفيدپوش است
- اينجا، هيچ كاري برات نميكنن
بهش مي‎گويم
- برا خودم نيس... گفتم كه ...
مي‎گويد
- فرق نميكنه
سرم را بالا مي‎گيرم و به چشم‎هاش نگاه مي‎كنم كه تنگ است و نموك. باز مي‎گويد
- اگه پول داري،‌ غروب ورش‎دار بيارش پيش من تا بگم كه چكار بايد بكني
بعد، نشاني مي‎دهد. دستگيرم مي‎شود كه دكتر نيست. خدا مي‎داند چندبار از جلو خانه‎اش گذشته‎ام.
"تزريقات – پانسمان"
- غروب منتظرم
دندانهاش از دود سيگار سياهي مي‎زند. لبهاش ترك خورده است. از بيمارستان مي‎آيم بيرون و بهترين راهي كه به نظرم مي‎رسد، فروختن كبوترهاست.
*
*
هنوز دهام كرم بسته است
- خدا ذليلت كنه كه كارات‎م مثه آدما نيس،‌آخه كدوم حيوون شرط ميبنده كه به نعلبكي بچپونه تو دهنش؟
خواج توفيق دست كرم را گرفته است و برده است پيش ميرزانصرالله. اگر آفاق بفهمد، چنان پوستي از كله خواج‎توفيق بكند كه بيا و تماشا كن.
ميرزا نصرالله نسخة عطاري داده است. صنم گفته است
- خواج توفيق كورخونده كه دختر دودي‎ش‎رو ببنده به ناف پسرم. بانو به درد همون ميخوره كه ابرام تو كاهدوني رحيم خركچي،‌آب كمرشو تو دلش خالي كنه.
خواج توفيق گفته است
- من، محض‎الله كرمعلي‎رو بردم پيش ميرزا نصرالله، تازه اگه آفاق بفهمه كاري ميكنه كارسون.
آفاق هنوز باصنم چپ است.
دهان كرم هنوز بسته است. جانش بالا مي‎آيد تات مطلبش را به كسي حالي كند.
يك هفته‎اي مي‎شود كه صنم، كنار سايبان الاغهاي مش‎رحيم، تنوركي روبراه كرده است. بانگ روز ازخواب بيدار مي‎شود و خمير مي‎كند. پيش از ظهر، تنور را آتش مي‎اندازد و سي – چهلتائي نان مي‎پزد و دسته مي‎كند و مي‎دهد به دست كرم كه بدهد درخانة همسايه‎ها.
از روزي كه به تنور صنم آتش افتاد،‌ مادرم از صنم نان مي‎خرد
- هم ارزونتره، هم سوداش كمتره و هم اينكه آت و آشغال نداره.
پدرم كه پول فرستاد، بدهي شاطر حبيب را داديم. بدهي مهدي بقال مانده است تاكه پول برسد. سرماه كه مي‎شود،‌ هرطور شده، پدرم چندتوماني مي‎فرستد.
صنم چادرش را به كمرش بسته است و نان مي‎پزد. آفتاب، حياط را پر كرده است. هرم گرم تنور به آدم لذت مي‎دهد. نانهاي صنم مثل كلوچه است. طعم‎شان مثل زردة‌ تخم‎مرغ پخته است
- خواهر من كه كيسه ندوختم،‌ دومن گندم كاروني مي‎خرم و هيچ آت و آشغالي‎م قاطي‎ش نمي‎كنم،‌ همينكه چارتا گرده برامن و كرم بمونه،‌ خدارو شكر مي‎كنم.
شاطر حبيب از در خانه مي‎آيد تو. آستينچه‎اش را خيس كرده است و دارد آبش را مي‎چلاند كه به دستش كند
- به، به، به، به ... صنم خانوم... چشم ما روشن،‌ حالاديگه شدي رقيب ما... ها؟
صنم، نان را مي‎چسباند به طاق تنور و از جلو آتش كنار مي‎كشد و كم حوصله حرف مي‎زند
- چه رقيبي شاطر حبيب، همه‎اش دومن آرد خمير مي‎كنم و چارتا نون واسه خودمو در و همسايه مي‎پزم... اين كجاش به‎دم و دستگاه تو برميخوره كه ماشاالله، هزار ماشاالله سي- چل من خمير مي‎كني
شاطر حبيب،‌آستينچه را به دست مي‎كند و مي‎آيد جلو. مژه‎هاي شاطر حبيب سوخته است. گونه‎هاش استخواني است و قهوه‎اي مي‎زند
- لابد جوازم داري؟
صنم، نان را از تنور مي‎كشد بيرون، پرت مي‎كند رو حصير و بي‎اينكه شاطر حبيب را نگاه كند مي‎گويد
- جواز؟... جواز واسه چي شاطر حبيب؟
صداي شاطر حبيب، جاندار مي‎شود
- خيال كردي شهر هرته؟
صنم، چونه را به آرد آلوده مي‎كند و مي‎گويد
- ولي من دكون ندارم كه جواز بخوام
كرمعلي از اتاق مي‎زند بيرون. شاطر حبيب مي‎گويد
- فرق نمي‎كنه صنم خانوم. وختي قرار باشه نون بپزي و بفروشي، ميباس جواز كسب‎م داشته باشي
صنم، چونه را رو نان بند، پهن مي‎كند و مي‎گويد
- خدا خيرت بده شاطر حبيب... دس از دلم وردار
كرم، زل زده است به شاطر حبيب. اگر دهان گشادش بسته نبود،‌ شايد به جاي مادرش جواب شاطر حبيب را مي‎داد.
صنم، نان را مي‎چسباند به پيشور تنور، بعد، با انبر، سعفها را روهم مي‎چيند. سعفهاي خشك گر مي‎گيرند. آتش از دهانة تنور زبانه مي‎كشد. شاطر حبيب جلوتر مي‎آيد و سر مي‎كشد و تنور را نگاه مي‎كند
- حيف ازين تنور كه به اين خوبي، صاف از كار دراومده... بي‎انصاف،‌ چه مهره‎ئي‎م خورده...
صنم، غرغر مي‎كند
- ترو به خدا، بذا به كار و زندگيم برسم
شاطر حبيب، دستهايش را مي‎زند به كمر و تو گلوي خشك باد مي‎اندازد و مي‎گويد
- كار و زندگي؟...
و به چشمان رنگ باخته صنم نگاه مي‎كند و ادامه مي‎دهد
- ... وختي كه فردا بازرس شهرداري اومد و با كلنگ طاقشو خرد و خاكشير كرد، ‌اونوخ حاليت ميشه كه بدون جواز كسب،‌كار كردن چه معني ميده
رگهاي گردن صنم تند مي‎شود
- بادرس شهرداري غلط ميكنه دس به تنور من بزنه
كرم بنا مي‎كند غريدن. نمي‎تواند حرف بزند. سر و دست و چانه‎اش را تكان مي‎دهد و جاي خودش پا به پا مي‎شود.
خواج توفيق، چوخا را مي‎اندازد رو دوش و از اتاق مي‎آيد بيرون
- چيه شاطر حبيب؟
شاطر حبيب مي‎گويد
- چيزي نيس
صنم مي‎گويد
- با لنگ درازش راه افتاده اومده كه فردا بادرس مياد تنور منو خراب ميكنه
خواج‎توفيق، طرف صنم را مي‎گيرد. انگار حرفها دارد درست از آب در مي‎آيد كه خواج‎توفيق براي كرمعلي تيكه گرفته است
- ميخواد بانو رو به ريش كرم بچسبونه
- مگه آفاق ميذاره
- چه خوش‎باوري خواهر، آفاق مي‎بره، خواج‎توفيق ميدوزه.
خواج‎توفيق با شاطرحبيب يكي به دو مي‎كند.
رضوان از اتاق مي‎آيد بيرون. گونه‎هاش را سرخاب زده است. چشمهاش را سورمه كشيه است.
پشت سر رضوان حرف مي‎زنند
- اصلاً معلوم هس روزاكجا ميره؟
- پريروز تا نزدكا دكون شاطر حبيب، به جوون سبيل كلفت همراش بود
- سر مش‎رحيم به سلامت
كرم، زل زده است به رضوان، رضوان به شاطر حبيب لبخند مي‎زند. شاطر حبيب، لبخند مي‎زند. بعد، حال رضوان را مي‎پرسد