همسایه ها
احمد محمود
فصل دوم -5
بيدار ميگويد
- ترو پيشنهاد كردهم
ميگويم
- ولي بيدار، من، نه خط خوبي دارم و نه اينكه ميتونم تند بنويسم دستش را ميگذارد روشانهام. نگاه خوش حالتش را به نگاهم ميدوزد و ميگويد
- اونا مينويسن. تو فقط همراشون باش، همين
- اونا؟... مگه چننفرن؟
- سه نفربايد سينهي سد ساحلي غرب كارون را بنويسم. سد، صاف و يكپارچه است. درازاش، صدمتر بيشتر است. از زير اتاقك تختهاي پليس راهنمائي كه اول پل نشسته است تا زير خانة فرماندة پادگان كه همساية ادارة پست است.
- اين شعارو اگه درشت و خوش خط بنويسن، فردا صبحش غوغا ميشه. كارگراي راهآهن كه بايد از رو پل بگذرن، كنار نردة پل جم ميشن و بهش نيگا ميكنن. عينهو يه متينگ.
رنگ طوري است كه وقتي روز شود و آفتاب بهش بتابد، سياه ميشود. پاك كردنش هم كلي دردسر دارد.
با بچهها آشنا ميشوم. قيافهها، اصلاً غريبه نيست. هركدامشان را صدبار هم بيشتر ديدهام. يك روز كه تو خيابان پهلوي بالا و پائين شوي، همة مردم شهر را ميبيني
- من "ايمان" هستم
كوتاه است و سيه چرده با استخوانبندي درشت و ابروهاي پيوسته و موي فرفري و چشمان سياه. بايد با ورزش سرو كار داشته باشد كه اينطور سينهاش برجسته است و زير بغلهاش پر. دستهاش به پهلوهاش جفت نميشود.
- آزاد
دراز است و ديلاغ. چانهاش كشيده است. پوستش سفيد است. چشمهاش زاغ است. موي سرش كهربائي است. راه كه ميرود، شلنگ مياندازد
- همت
نگاه تيزي دارد. يك جا بند نميشود. حتي وقتي كه ايستاده است هم ميلولد. قدش ميانه است. پيشانياش تا وسط سر بالا رفته است. دماغش عين كوفته برنجي وارفته، تو صورتش پهن شده است. دهان همت گشاد است.
لم ميدهيم تو تاكسي. چيزي از شب نگذشته است. آسمان ابر آلود است. هوا بفهمي نفهمي گرم است. انگار خيال باريدن دارد. از زير هلالهاي بلند پل سفيد ميگذريم. تكتك، آدمها، روپياده رو پل قدم ميزنند. جلو پاسگاه راهنمائي، پاسبان بلندقامتي بادژبان ميانه سالي حرف ميزند. تاكس، چمن مثلثي جلو پل را دور ميزند و روبروي ساختمان اداره پست ميايستد. از تاكسي پياده ميشويم. شعلههاي برق، جابه جا، لاي شاخ و برگ درختان انبوه خانة فرمانده پادگان را روشن كرده است. چراغ قرمزرنگي كه برفراز دگل بلند بيسيم نشسته است، خاموش و روشن ميشود. هوا گرم است، اما ميلرزم. دندانهام روهم بند نميشود. فكهام را كليد ميكنم كه بچهها صداي دندانهام را نشنوند
- اين وخت شب، اونم تو زمستون، اگه ببينن، نميگن كه اينا، لب شط چيكار ميكنن؟
بچهها فكرش را كردهاند. دفعة اولشان نيست كه شعار مينويسند. حالا ديگر برايشان شده است عينهو آب خوردن
- عرق خورا، هميشه هوس عجيب و غريب ميكنن. گاهي بساطشونو ورميدارن و يرن كمركش كوه، تو برفا جا خوش ميكنن و عرق ميخورن.
يك نيم بطري عرق كشمش همراهشان آوردهاند، با دو استكان و دو تا خيارشور.
از پشت ديوار كوتاه خانه فرمانده پادگان ميگذريم. ساختمان تازهساز اداره پست را دور ميزنيم و بعد، از شيب كنار رودخانه سرازير ميشويم.
رودخانه سيلابي است. بارانهاي پيدرپي، سطح كارون را بالا آورده است. پر سروصدا و پرخروش است. تو تاريكي، به رنگ اخراي روشن است.
از رو قلوه سنگهاي بزرگ و كوچك، ميرانيم تا زير طاق اول پل سفيد. قوطي رنگ تو دست من است. قلممو، تو دست آزاد است كه با لنگهاي دراز، پيشاپيش ما، شلنگ مياندازد.
باد افتاده است زير طاقهاي بين پايههاي پل و هوهو، صدا ميدهد. انگار كه همهمة هزاران نفر قاطيي هم شده باشد. ساحل شرقي كارون، با چراغهاي ريز و درشت، انگار كه فرسنگها با ما فاصله دارد. صداي آب، آدم را ميگيرد. انگار كه به جان آدم ترس ميريزد. هنوز دندانهام آرام نگرفته است. بس كه فكهام را روهم فشردهام، درد گرفته است.
ايمان، تكيه ميدهد به ديوارة صاف اولين پاية پل كه تو خشكي نشسته است. زير پل، تاريك تاريك است. ايمان ميايستد تو تاريكي كه روشنائي را بپايد. همت ايستاده است پناه برج اندازهگيري آب. اگرچند روز ديگر پشت سرهم باران ببارد، تمام برج به آب مينشيند. اتاقك پليس راهنمائي و دژبان، بالاي سرمان است. صداي بوق اتومبيلها كه از رو پل ميگذرند با صداي آب قاطي ميشود. اطراف را ديد ميزنيم و آزاد شروع ميكند. آستينهاي نيمتنهاش را برميگرداند رو به بالا و قلم مو را فرو ميكند توقوطي رنگ. قلممو، از چار انگشت هم پهنتر است. رنگ اصلاً پيدا نيست. سفيدي سد ساحل غربي كارون، يك لحظه زير قلممو تر ميشود و باد، خيلي زود خشكش ميكند. ناگهان صداي سوت پاسبان تكانمان ميدهد. آزاد از نوشتن باز ميماند. به بالا نگاه ميكنم. پاسبان جلو اتاقك را ميبينم كه با شتاب، به طرف مثلث چمن كاري شده ميرود. آزاد نگاهم ميكند، شانه بالا مياندازد و نوشتن را از سر ميگيرد. موي كهربائي آزاد، تو تاريكي، قهوهاي ميزند. صداي رعد ميتركد و يك لحظه، همه جا غرق نور ميشود. بعد، لاي ابرها شكافته ميشود و نور ماه بيرون ميريزد. حالا، سايههامان دراز شده است پيش پاهامان. به ايمان نگاه ميكنم كه خودش را ميكشد تو ساية پل. تا ماه دوباره برود زير ابر، از جلو سد كنار ميكشيم. صداي سوت همت را ميشنويم كه دارد آهنگي آشنا ميزند. نگاه ميكنيم به طرف برج اندازهگيري آب. ساية همت از سايه برج جدا شده است. قوطي رنگ را وقلم مو را ميگذاريم پناه يك قلوه سنگ بزرگ و چند قلوهسنگ ريز و درشت ميغلتانيم جلو قوطي رنگ و كمي دورتر، مينشينيم رو صخرة بزرگي كه در حاشية يكي از آبگيرهاي كنار كارون، تو ماسه نشسته است.
همت دارد ميآيد به طرفمان. صد ذرعي پشت سرش، پاسبان پست است كه ميآيد. ايمان، چند شلنگ برميدارد و از رو چند تا قلوهسنگ جست ميزند و ميآيد مينشسيند كنارمان. آزاد بطري عرق را تكان ميدهد و با كف دست به تهش ميكوبد. چوب پنبه شل ميشود. آزاد، سربطريي عرق را خالي ميكند رو ماسههاي مرطوب. بوي تند عرق كشمش دماغمان را پر ميكند. پاسبان سرميرسد. كوتاه است و پهن. سبيلش، تمام دهانش را پوشانده است
- اينجا چكار دارين ميكنين؟
آزاد، استكان لبالب عرق را به طرفش دراز ميكند
- بفرمائين سركار
پاسبان ميآيد جلوتر. حالا، بالاسرمان ايستاده است. دستش رو كيف اسلحهاي است كه به كمر بسته است.
ايمان ميگويد
- بزن روشنشو
حرف زدن ايمان سنگين است. زبانش ميگيرد. تپق ميزند. انگار به تنهائي يك بطر عرق كشمش سركشيده است.
پاسبان، باد به گلو مياندازد و خشن حرف ميزند
- جائي نبود عرق زهرماركنين كه تو اين سرما اومدين لب شط
ايمان با لحني جاهلانه ميگويد
پاسبان استكان عرق را نميگيرد. آزاد بلند ميشود و تعارفش ميكند. پاسبان ميگويد
- يالا پاشين رابيفتين
ايمان كه رو صخره لم داده است ميگويد
- به دولتي سر سركار، همهش يه پنج سيري ديگه مونده. همچين كه تموم شد، راميفتيم... مخلصتم هسيم
سطح كارون، زير نور ماه، رنگ گل رس گرفته است. آب، پايههاي پل را ميكوبد، شكاف برميدارد و پرخروش روهم ميغلتد.
مهتابيهاي پل، اتاقك دژبان وپليس راهنمائي را روشن كرده است
- زودتر بجنبين
آزاد اصرار ميكند
- دس منو پس نزن سركار جون. اين يه استيكانو بروبالا
پاسبان، دو دل است
- آخه سرپست كه نميشه عرق خورد
چانة كشيده آزاد تكان ميخورد
- اي بابا، كي به كيه. بزن روشنشو
پاسبان استكان عرق را ميگيرد
- فدا
و يكهو خالياش ميكند تو چالة دهان و با پشت دست شاربش را پاك ميكند.
آزاد، استكان خالي را از دستش ميگيرد و پرش ميكند
- يه استكان ديگه سركار
پاسبان ميكشد عقب
- همون بس بود. زودتر را بيفتين. اگه بچههاي خوبي نبودين... ايمان ميرود تو حرفش
- قربون هرچي آدم با معرفته
پاسبان سيگاري ميگيراد و راه ميافتد. ماه لغزيده است زير ابر. شبح پاسبان را ميبينيم كه دارد از شيب پشت ساختمان ادارهي پست ميكشد بالا. بلند ميشويم. آزاد شلنگ مياندازد و تند مينويسد. هرصداي كوچك تكانمان ميدهد. روشنائي پر نور چراغهاي خانة فرمانده پادگان تالبة سد، پيش آمده است. كارمان دارد تمام ميشود. فقط يك كلمة يازده حرفي مانده است اين طور كه آزاد مينويسد، "الف"ش از يك ذرع هم درازتر است. "ستعما" را كه مينويسيم، باز سرو كلة پاسبان گشت پيدا ميشود. انگار بو برده است والا جهت ندارد كه مثل آب اماله هي برود و هي بيايد. از پشت ساختمان ادارة پست ميزند بيرون. آزاد، حالا دارد "ر" را مينويسد. تا پاسبان برسد كنار سد و تا بيايد پائين و از برج اندازهگيري آب بگذرد، آنقدر فرصت هست كه "گران" را بنويسيم. همهاش چهار حرف است و با اين تندي كه آزاد مينويسد تا چشم به هم بزني تمام است.
پاسبان از شيب كنار رودخانه سرازير ميشود. كار تمام شده است ولي تن من ميلرزد. قلم مو و قوطي رنگ را ميگذاريم پناه يكي از صخرههاي ساحلي و راه ميافتيم. آزاد ميزند زير آواز
"شب ابر است و ماه پاره پاره"
"شراب خلر و مي در پيالــــه"
ايمان، از زير دهانة پل ميآيد بيرون. قرارمان اين بود كه وقتي آزاد بنا كند آواز خواندن، كار تمام شده است. پاسبان دارد نزديك ميشود. آزاد، گردش بطري را ميگيرد و تلو تلو خوران ميرود به طرف پاسبان. همت از پناه برج اندازهگيري آب جدا ميشود و با دگمههاي شلوارش ور ميرود
- هنوز كه شماها نرفتين؟
صداي پاسبان خفه است
- داريم ميريم سركار
پاسبان همراهمان راه ميافتد
- اون يكيتون كجاس؟
همت ميگويد
- رفته تركمون بزنه
پاسبان به بطري عرق نگاه ميكند
- عرقتون تموم شد؟
- نه سركار، بازم هس
- يه استيكان بريز ببينم
- آزاد، براي پاسبان عرق ميريزد. پاسبان، استكان را تو چالة گلو خالي ميكند و بريده بريده ميگويد
- شماها، با عرق چيزي نميخورين؟
- چرا سركار خيار شور هس
چينهاي صورت پاسبان تو هم رفته است. چنان ته دلم لذت ميبرم كه انگار دنيا را بهم دادهاند. حتي فكرش راهم نميتوانستم بكنم كه بشود سرپاسبان را شيره ماليد
- يه سيگار بده بينم
ايمان است كه به قول همت رفته بود تركمون بزند.
از شيب خاكي ميكشيم بالا. پاسبان جدا ميشود و ميرود به طرف ساختمان ادارة پست. ما، از جلو خانة فرمانده پادگان ميگذريم. اتوموبيل فرمانده پادگان سر ميرسد و جلو خانه متوقف ميشود. فرمانده از اتوموبيل ميآيد بيرون. يك لحظه نگاهمان ميكند. بعد شق و رق ميرود به طرف در خانه.
سرباز جلو در، پاشنهها را به هم ميكوبد.
*
*
حسني نشسته است سينه كش آفتاب. خودش را پيچيده است لاي پتو، پيراهن چركمردهاش را از تن بيرون آورده است و دارد لاي درزهايش را ميجويد. هروقت مادرم دستش برسد، لباسهاي حسني را ميشويد. نميدانم چطور است كه هميشه لاي درزهاي لباس حسني، شپش وول ميخورد.
رحيم خركچي از اتاق ميآيد بيرون. بقچهاش را زده است زير بغلش كه برود حمام
- حسني تا از حموم برگردم، كف اتاقو يه جارو بكش
- چشم بابا
مش رحيم راه ميافتد. حسني بانگاه دنبالش ميكند. بعد بلند ميشود، پتو را تا ميكند. پيراهنش را ميپوشد و ميرود به طرف اتاق. تنبان سياه حسني كپره بسته است.
ابراهيم، بيست و چهار عيار "ددري" شده است. پايش را اصلاً تو خانه نميگذارد. مثل خرپا، شق و رق ميايستد توسينة رحيم خركچي و هرچه از دهانش در ميآيد ميگويد. افتاده است دنبال كون خالق و چينووق. آن هفته كه ديدمش، سرو وضعش خوب بود. نو نوار شده بود. شلوار كويتي پوشيده بود با يك پيراهن پشمي سياه يقه بسته و آستين بلند. آبي دويده بود زير پوستش و به گونههاش رنگ آمده بود
- ابرام، حال و بالت چطوره؟
- الحمدالله بد نميگذره
ياد سيگار گرگان گوشة لبش بود. يك فندك بنزيني تو دستش بود. مثل جاهلها و قاچاقچيها و يا مثل كشتيبرها، يك دستمال چپانده بود تو جيب عقب شلوارش كه گوشهاش بيرون بود.
ابراهيم افتاده است دنبال كون خالق و چينووق به دله دزدي
- عموجان، اين دو چرخه رو همچين بيهوا نذار اينجا
مرد ميانه سالي كه ريش يك قبضهاش جوگندمي ميزند، براق ميشود تو چشمان ابراهيم
- مگه چطو ميشه دوچرخهرو بذارم اينجا
ابراهيم، خونسرد و بيتفاوت ميگويد
- ميبرنش
مرد ميانه سال تعجب ميكند، كلاه پشم شتري را از تو پيشاني بالا ميزند و ميپرسد
- ميبرنش؟
ابراهيم سيگاري ميگيراند و ميگويد
- خب بله، ميبرنش، تعجب نداره
مرد، دستهايش را ميزند به كمرش و ميگويد
- چطور ميبرنش؟
- اينطور
و سيگار را ميگذارد لاي لبها و دوچرخه را از لب سنگفرش پيادهرو جدا ميكند و به مرد ميانهسال كه بيتكان سرجاي خود ايستاده است نشان ميدهد كه چطور ممكن است دوچرخه را بدزدند
- چكار داري ميكني؟
ابراهيم سيگار را از لاي لبها رها ميكند و ميگويد
- يه كم حوصله داشته باش، ميخوام نشونت بدم كه چطور ميبرنش
و بعد، جست ميزند و مينشيند رو زين و پا ميزند و از لابلاي مردم مارپيچ ميرود و باشتاب دور ميشود.
صداي مرد بلند ميشود
- اوهوي، كجا داري ميري؟
صداي مرد، تو همهمه و تو حرفهاي درهم جماعت انبوه بازارچه گم ميشود
- باتو هسم پسر، دوچرخة منو كجا ميبري؟
ابراهيم لابلاي مردم و گاريها و چارچرخهها و كاميونها، گم ميشود. مرد ميان سال، كلاه را از سر برميدارد و پا ميگذراد به دو.
استخوان گونههاي حسني زده است بيرون. چشمهايش نه نا دارد و نه رنگ. دستها و پاهاش، عينهو ني قليان است
- حسني، كاه بريز جلو حيوونا
حسني گردن كج ميكند
- چشم بابا
حسني تكون بخور پاشو برو حيوونارو قشو كن
- چشم بابا
- حسني پتوارو بتكون، رختخوابارو هم بنداز آفتاب...
اما،چشمان ابراهيم رنگ گرفته است. گردنش و گونههاش، گوشت نو آورده است. شنيدهام كه زورخانه هم ميرود. تو قهوهخانه جاهلها هم ميرود. با "اسد مالخر" هم سرو كار دارد
- اسد آقا، چيكارش كنم؟
- اون يكبارو چيكار ميكردي؟
- بدم انبار؟
- بعد بيا پولشو بگير
- چن ميخري؟
- مثه هميشه
- ولي اسدآقا، اين يكي رالي سه تفنگهس. عيبو نقصم نداره
اسد مال خر، باد به گلو مياندازد، زير و بالاي دوچرخه را نگاه ميكند و بعد ميگويد
- همون كه گفتم، از پنجاه تومن يه پاپاسي بيشتر نميخرم
ابراهيم چانه ميزند
- هفتاد
صداي اسدآقا كلفت ميشود
- بروبده انبار حرف زياديم نزن. كون گشاد انگار پول زحمت كشيده پاش داده.
رحيم خركچي از حمام ميآيد. هنوز آفتاب زرد است. تا آفتاب از لب بام بپرد، مش رحيم ريشش را خوب ميتراشد، شاربش را ميچيند، نيمتنهاي را كه از بازار حراجي خريده است ميپوشد، ملكيهاي نو را به پا ميكند، لنگ را مياندازد روشانه و از اتاق ميزند بيرون
- حسني، تا برگردم شامتو بخور و بخواب
هوا تاريك شده است. حسني ايستاده است روعتابة در اتاق. درمانده است كه چه كند. مادرم صداش ميكند. حسني با گردن كج ميآيد و مينشيند كنار منقل. سرما به تنش نشسته است. دارد ميلرزد. مادرم برايش چاي ميريزد. داغا داغ، چاي را سرميكشد. مادرم ازش ميپرسد
- بابات كجا رفت؟
تو گلو ميگويد
- خيال كنم رفت زنشو بياره
چشمان حسني تر است. چاي دوم را ميخورد. دستش با استكان ميلرزد. سر بزرگش رو گردن باريكش تكان ميخورد. مادرم بر امان شام ميكشد. عدسي، داغ داغ است. آنقدر فلفل دارد كه به پيشاني عرق مينشيند. حالا ديگر حسني نميلرزد. شام ميخورد و ميكشد عقب و تكيه ميدهد به ديوار و زانوهاش را ميگيرد تو بغل و جلو پا را نگاه ميكند. حسني گرفته است. اصلاً حوصلة حرف زدن ندارد. مادرم بهش ميگويد كه اگردلش ميخواهد، ميتواند، شب تو اتاق ما بخوابد
- برا خالد و تو، جا ميندازم تو اون اتاق
- دلم ميخواد، ولي ميترسم بابا دعوام كنه
مادرم بهش ميگويد
- دعوات نميكنه، من نميذارم دعوات كنه
پوزة حسني كشيده است. به پوزة توره ميماند. پيشانياش تنگ است. از رستنگاه موي سر تا ابروها،از يك بند انگشت بيشتر نيست. مادرم، باز براي حسني چاي ميريزد. بعد، يك بشقاب بادام شور ميگذارد جلومان. تا بادام شورها را بخوريم، مادرم برامان رختخواب مياندازد تو اتاق پدر. از شب چيزي نگذشته است كه بلند ميشويم و دراز ميكشيم. هنوز خوابم نميآيد. حسني قرار ندارد. هي وول ميخورد. گاهي پاهايش را جمع ميكند تو شكمش و فشار ميدهد،گاهي به پشت ميخوابد و گاهي روسينه. بفهمي نفهمي، تو گلو ناله ميكند. ازش ميپرسم كه چرا آرام ندارد. ميگويد
- چيزي نيس
مادرم نشسته است كنار منقل. كاري نميكند. همينطور بيخودي نشسته است. عادت كرده است كه شبهاي زمستان، چندك بزند پاي منقل تانصف شب شود. اگر وصله پينه و دوخت و دوز داشته باشه خودش را سرگرم ميكند والا تا نصف شب بشود، دهتا استكان چاي بيشتر ميخورد. يعني خودش را با چاي خوردن و زيرو رو كردن ذغالها مشغول ميكند.
باز حسني پاهاش را دراز ميكند و غلت ميزند. به گمانم بايد مرگ و مرضي داشته باشد كه اينهمه ناآرام است. ازش ميپرسم
- حسني، جائيت درد ميكنه؟
- نه!
- خب پس چرا اينهمه غلت ميزني؟
- هيچي، همينطوري
ميدانم دروغ ميگويد. آخر اگر آدم سالم باشد كه ميگيرد كپة مرگش را ميگذارد
- ولي حسني... انگار جائيت درد ميكنه
سرش را برميگرداند و نگاهم ميكند
- آره؟... درد ميكنه؟
- ميترسم خالد... ميترسم
ميترسي؟... از چي ميترسي حسني؟
دهانش را ميآورد نزديك گوشم
- ترو به خدا يواش حرف بزن خالد
صدايش به صداي چرخريسك ميماند. انگار كه جيك جيك ميكند
- خيلي خب حسني... يواش حرف ميزنم
حسني، من من ميكند
- دلم نميخواد كسي بفهمه
بهش قول ميدهم كه حرفش را و دردش را باهيچكس درميان نگذارم
- ميدوني خالد...
پشيمان ميشود. حرفش را ميخورد. رودست ميگردد، پاها را جمع ميكند تو شكم و زور ميزند. خودم را ميكشم به طرفش
- بگو... من كه بهت قول دادم به كسي نگم. بگو شايد بتونم كمكت كنم.
برميگردد. نگاهم ميكند. لبهايش ميلرزد
- ترو به خدا به كسي نگي خالد
- خيلي خب حسني... بهت كه گفتم... قول ميدم، قول مردونه
جويده وبريده حرف ميزند
- ميدوني... خالد... نمي... تونم... ميسوزه... نميتونم بشاشم... درد ميگيره... آتيش ميگيرم...
از حرف حسني چيزي دستگيرم نميشود. تنهام را ميكشم بالا. تكيه ميدهم رو آرنج دست راست و گردنم را ميكشم و از در ميان اتاقها مادرم را نگاه ميكنم كه نشسته است كنار منقل و چرت ميزند. صداي خرنش آرام جميله را ميشنوم. نور لامپا، نيمرخ مادرم را سايه روشن زده است. از جانب مادرم خيالم راحت ميشود كه حرفهامان را نميشنود. بازوي حسني را ميگيرم و فشار ميدهم و ازش ميپرسم
- چي گفتي حسني؟... من نميفهمم... چطور شده كه نميتوني بشاشي حرف زدنش خفه است و قاطي
- تو كه نميدوني خالد... سوز ميزنه... تو كه نميدوني چه دردي داره. تا چركش نياد آدم نميتونه بشاشه. آنقد ميسوزه كه آدم بميره بهتره
هنوز چيزي دستگيرم نشده است. چشمهاي حسني گود افتاده است. مژهاش تر است. تنهاش را ميكشد بالا. متكا را ميگذارد كنار ديوار. تكيه ميدهد، پوزة درازش تكان ميخورد و جيك جيك ميكند. با چينووق رفته است سرعباره. رفته است پيش "گنگه" . پل بغل خوابي حسني را هم چينووق داده است. وصف عباره را از ابراهيم شنيدهام. كنار جوي بزرگ آبي كه زمينهاي زراعتي جنوب شهر را مشروب ميكند، گنگه براي خودش آلونكي روبراه كرده است. گنگه، زن جواني است كه لال است. اول پيش "جواهرچلاق" بوده است. بعد، از جواهر چلاق، جدا شده است و رفته است كمي پائينتر از كپرهاي تو درهم كوليها، آلونكي روبراه كرده است كه براي خودش كار كند. ابراهيم، همة اينها را برايم تعريف كرده است
- نميدوني خالد كه چه كيفي داره
ابراهيم، آب دهانش را قورت ميدهد و با اشتياق حرف ميزند
- بغل خوابيش پنجزاره، همهاش پنجزار. تازه اون وختا كه پيش جواهر چلاق بود با يه بست دوزاري ترياك ميشد گائيدش. ده دفه از خواج توفيق ترياك بلند كردم و رفتم پيشش
ابراهيم گفته بود كه جواهر شلاق عملي است. گفته بود كه ترياك ميخورد، هميشه قليانش چاق است و نشسته است دم در كه مشتري تور بزند براي جندههاش
- اون دفه كه رفتم پيش گنگه، يه تله موشم از غربتيا كش رفتم كه آبش كردم به يه تومن
كوليها را ديدهام. چند بار كه دسته جمعي رفتهايم صحرا از جلو كپرهاشان گذشتهام، مردهاشان تمام روز مينشينند جلو كپرها و كار ميكنند.
چرخ چاه ميسازند. زنبه، الك، لاوك، تلهموش و هزار آت و آشغال ديگر درست ميكنند.
زنهاشان از صبح عليالطلوع تا اذان غروب دوره ميافتند تو شهر
- سيخ كباب داريم، آتيش گردون داريم، فال ميگيريم، سركتاب وا ميكنيم.
حسني، پيچ و تاب ميخورد. دلم ميخواهد راحت شود و آرام بخوابد. آهسته دست ميكشم رواستخوان شانهاش و بهش ميگويم
- خب، حالا كه اينقد ناراحتي پاشو برو بشاش
نك و نال ميكند
- آخه توكه نميدوني چه دردي داره
از آن روز كه رفته است پيش گنگه، بيست روزي ميشود. ازش ميپرسم
- چينووقم مثه تو شده؟
حرف زدنش بوي گريه ميدهد. انگار سكسكه ميكند
- نه، اون اصلاً چيزيش نشده
پاپياش ميشوم كه هرطور شده بلند شود و برود مستراح، خودش را راحت كند.
از زير لحاف ميزند بيرون. مادرم دارد استكان چاي را هم ميزند. نور لامپا، از دروسط دو اتاق، تاپائين رختخواب ما جلوآمده است. حسني برميگردد. به گريه افتاده است
- هان حسني؟
ميگويد كه راحت شده است
- اما نميدوني با چه فلاكتي، خالد
دراز ميكشد. سرش را ميكند زير لحاف و مثل سگ تكان نميخورد. من هنوز بيدارم. دارم به حسني فكر ميكنم كه چه بلائي به سرش آمده است.
نيمه شب است كه مش رحيم ميآيد. مادرم بلند ميشود و از درز بين لتههاي پنجره، حياط را نگاه ميكند. خرنش حسني آرام است. بلند ميشوم و ميايستم پشت سر مادرم و رحيم خركچي را نگاه ميكنم.
لاي همة درهاي حياط باز شده است و جلو همة اتاقها يك خط باريك نور، رو زمين افتاده است.
همراه رحيم خركچي، يك زن بلند بالا هست كه خودش را سخت تو چادر پيچانده است. زن، يك سر و گردن از مش رحيم بلندتر است. راه كه ميرود، كفلش ميگردد. رحيم خركچي همراه زن ميرود تو اتاق. روشنائي جلو همة اتاقها، از رو زمين برچيده ميشود.
*
*
رضوان، عجب قد و بالائي دارد. از آفاق هم بلندتر است. بلورخانم تا شانهاش نميرسد. حرف كه ميزند همة زنها ساكت ميشوند. به دهانش چشم ميدوزند و گوش ميدهند. نوعي ناباوري و بياعتمادي در چهرههاشان رنگ مياندازد
- چه كنم خواهر؟... پشت زن بيشوور، هزار حرف مفت ريسه
نگاه كردن رضوان، حق به جانب است. حرف زدنش آرام است و به دل اثر ميكند
- ... اومد و نشست بيخ دلم وهي فق زد كه دوتا طفل بيمادر داره... دلم كه از گل نيس خواهر. دلم به حال بچههاش سوخت وگرنه خودش كه ديگه ازش گذشته... يعني راستشو بخواي، از منم گذشته
رضوان به همة همسايهها، نقل و شكر پنير و كشمش داده است. رحيم خركچي، كلة سحر رفت حمام، بعد آمد و ناشتائي خورد و راه افتاده به طرف بازار كه براي ناهار، آت و آشغال بخرد.
رضوان، گونههايش را سرخاب ماليده است. زنهاي محله، توخودشان پچپچ ميكنند
- از اون ارقههاس كه مشرحيمو رو به انگشت ميرقصونه
چند تا از همسايهها آمدهاند كه رضوان را ببينند. بچههاشان را چپاندهاند روسينهشان و باصنم حرف ميزنند.
رضوان به تقلا افتاده است
- بيا پسر خوب... بيا سر اين زيلو رو بگير بندازيمش تو آفتاب
حسني، خم ميشود. رضوان زيلوي تا شده و نم كشيده را ميگذارد روكول حسني. جان حسني به لبش ميرسد تا زيلو را از پلهها ببرد پشت بام و پهنش كند.
رضوان دارد اتاق را جمع و جور ميكند. چارقد به سر بسته است كه موي شبق گونهاش خاكي نشود. خرت و پرتها و لباسهاي كنجله شده ننه حسني را ميبرد و ميگذارد كنار سايبان الاغها و نفت ميريزد روشان و آتششان ميزند. بعد، مينشيند كنار حوض و كپرة سالهاي سال پريموس و لامپا را با حوصله ميشويد. اتاق رحيم خركچي، ترو تازه شده است. بوي عود از اتاق رحيم خركچي بلند ميشود. حسني هنوز نيامده است پائين، تو آفتاب، دراز كشيده است رو زيلو. آفاق از اتاق ميزند بيرون. ميبيند كه چند تا از همسايهها دور صنم جمع شدهاند و پچپچ ميكنند. آفاق بنا ميكند به غر زدن. هنوز دلش از دست صنم پر است. هروقت فرصتي باشد و بهانهاي، چند تا كلفت بار صنم ميكند. آفاق از كنار زنها رد ميشود. زنها سكوت ميكنند. آفاق به چشمان صنم نگاه ميكند و غر ميزند
- قربون خدا برم كه ديگ به سه پايه ميگه روت سياس
صنم، لب برميچيند و سر برميگرداند. آفاق از خانه ميزند بيرون. خم ميشوم كه در كبوترخانه را بازكنم. صداي بلورخانم را ميشنوم
- امانآقا خيال داره بره سفر
قد راست ميكنم، بلورخانم از جلو كبوترخانه رد شده است. رضوان روعتابةدر اتاق ايستاده است و با چشمان درشتش دور و برحياط را نگاه ميكند.
*
*
دست و دلم به كار نميرود. كز كردهام رو تخت قهوهخانه و زانوهام را تو بغل گرفتهام. تا رسيدم قهوهخانه، قدح تنباكو را خيس كردم و نشستم. هركار كردم خودم را با ساز و آواز راديو سرگرم كنم، نشد. فكرحسني اصلاً رهام نميكند. ميدانم كه كلة سحر، بياينكه حتي يك قندداغ بخورد، راه افتاده رفته است كورهپزخانه.
روز دوم است كه مش رحيم نميرود كورهپزخانه. ديروز كه جمعه بود، حسني هم نرفت. اينطور كه پيداست فردا هم رحيم خركچي تا لنگ ظهر ميخوابد تنگ بغل رضوان. تو اين سرما، حسني چه دردي ميكشد. خودش گفت "سوزاك" است. شايد امانآقا راه علاجش را بداند
- امان آقا تا حالا چنبار سوزاك گرفته، يه بارم خيارك درآورده
- هميناس كه بچهش نميشه
- معلومه جونم. كسي كه اينهمه كوفت و زهرمار گرفته باشه، بايدم كه بچهش نشه.
به امان آقا نگاه ميكنم. لم داده است پشت دخل و قليان ميكشد. يك ليوان چاي كمرنگ هم جلوش هست. چند تا مشتري سرراهي اينجا و آنجا نشستهاند ناشتائي ميخورند. نان و پنير و چاي شيرين. بقچههاشان و رختخواب پيچشان زار ميزند كه قصد رفتن به كويت دارند. اين روزها با هركس حرف بزني، تو شش وبش اين است كه پول و پلهاي سرهم كند و راهي كويت شود
- آخه ديگه پوسيدم. مگه آدم چند ميتونه بيكاري بكشه؟
بيشتر مردهاي محلهمان رفتهاند كويت. عنوان آهنگر، حسن نجار، زاير يعقوب، ابول پارهدوز، ناصرنفتي و حتي رجب مفنگي كه به قدرت خدا كون خودش را هم نميتواند بشويد.
عنكبوت كنار دستگاه ايستاده است و دارد براي خودش چاي ميريزد. "چيتي" شيره را گذاشته است زير زبان و مزه مزهاش ميكند. نشئه كه شد شايد ازش بپرسم كه درد حسني چطور بايد درمان شود. حتماً ازش ميپرسم. عنكبوت خيلي از اين چيزها سرش ميشود
- ما ديگه دنيا را كهنه كرديم... مارها خورديم تا افعي شديم
عنكبوت دستمال را از رو شانهاش برميدارد و آب بيني را ميگيرد. يك لحظه فكر ميكنم كه اگر بشود از امانآقا پرسيد بهتر است. هرچه نباشد، حسني را بهتر از عنكبوت ميشناسد و شايد دلش هم برايش بسوزد.
آفتاب آمده است بالا. حالا، حسني تو خودش پيچ ميخورد و دنبال حيوانها جان ميكند تا يك بار خامه از گودال خشتمالها ببرد سركوره.
از رو تخت قهوهخانه بلند ميشوم. فكر حسني نميگذارد راحت باشم چشمان نموكش و لبهاي لرزانش و سر بزرگش كه رو گردن باريكش لق ميخورد، اصلاً از جلو نظرم دور نميشود. صبح كه از مستراح بيرون آمد، گريه ميكرد. پوزة درازش ميلرزيد. انگار كه لغوه گرفته بود.
از لاي ميزها و صندليها رد ميشوم و ميروم به طرف دستگاه. دستهام را ميگيرم رو آتش و عنگبوت را نگاه ميكنم. عنكبوت تو دماغي حرف ميزند
- چيه خالد؟
حرف، دهانم را پر ميكند، اما بيرون نميزند. معلوم است كه عنكبوت حوصله ندارد و الا آنقدر پاپيام ميشد تا همه چيز را بگويم. هنوز شيره كاري نشده است.
لحظه به لحظه بيقرارتر ميشوم. تا براي حسني كاري نكنم راحت نميشوم. انگار خود من هستم كه درد ميكشم
- تو كه نميدوني خالد،تو كه نميدوني چه عذابي ميكشم؟
تنة نفتكش بزرگي از جلو پنجره رد ميشود و زير سايبان ميايستد. مشتريها تكان ميخورند و گردن ميكشند.
- جونم به لبم ميرسه تا ادرار كنم
ميروم به طرف امانآقا، به قصد اينكه يك جوري حرفم را بزنم. قهوهخانه رو دلم سنگيني ميكند. يكهو به ياد شفق ميافتم
- خالد، هميشه يادت باشه كه اگه آدمهاي تهيدست، كمك همديگه نكنن نابود ميشن
نگاه شفق به آدم مهلت نميدهد كه به حرفش شك و ترديد كند
- تو هميشه بايد به فكر اونا باشي كه دردشون، درد خودته.
كاش درد و مرضي حسني سوزاك نبود. كاش دستش شكسته بود، گردنش خرد شده بود، اقلاً آدم خجالت نميكشيد. ميشد به همهكس گفت، از همهكس كمك گرفت. ولي سوزاك...
- آدم اول بايد باخودش مبارزه كنه... آدم بايد اول خودشو اصلاح كنه، اونوخ مدعي اصلاح جامعه بشه.
نه! دهانم يخ ميكند. اصلاً نميتوانم اين حرف را با شفق درميان بگذارم.
امانآقا، قليان را كنار گذاشته است. صدام ميكند
- خالد
ميروم به طرفش
- انگار امروز ميزون نيسي؟
- چيزيم نيس امانآقا
ميگويد
- برو يه چاي بزن روشن شو
حرف آمده است تا پشت دندانهام
- آمان آقا...
ميخواهم بهش بگويم كه حسني سوزاك گرفته است اما حرف بيخ گلويم گير ميكند
- چيه پسرم... چي ميخواي بگي؟
من و من ميكنم
- حرفتو بزن،رو درواسي نكن
- نه امانآقا، رو درواسي نميكنم...
يكهو خيال ميكنم كه با شفق بهتر ميتوانم حرف بزنم. خودم كه مبتلا نشدهام. دارم كمك حسني ميكنم. اين كه سرشكستگي ندارد.
چشمان ريز امانآقا به چشمهام دوخته شده
- چرا حرف نميزني؟
بهش ميگويم
- ميخوام يه ساعت برم بيرون
ميپرسد
- خونه ميري
- نه
- اينكه خجالت نداره پسرم... برو
نفس ميكشم و يقة نيمتنهام را ميزنم بالا. مسافران سرراهي دارند با كمك راننده چانه ميزنند. تكان ميخورم كه راه بيفتم. صداي امانآقا را ميشنوم
- ولي خالد، تو امروز اصلاً ميزون نيسي
عنكبوت راه افتاده است.
به امانآقا ميگويم كه چيزي نيست و از قهوهخانه ميزنم بيرون. سرما، گوشهام را تيغ ميكشد. از كنار جادة اسفالت راه ميافتم به طرف شهر. حالا بيشتر رانندهها مرا ميشناسند. هركدامشان سر برسد سوارم ميكند. از سه راه بندر تا شهر، كلي راه است. اگر پياده بروم يخ ميكنم. ميايستم سرجاده. هوا ابري شده است. خورشيد آنقدر كمرنگ است كه انگار نه انگار رنگي دارد. ملتفت ميشوم كه شعلههاي گاز شدهاند شش تا. روزهاي اول كه آمده بودم قهوهخانه امانآقا كار كنم، همهاش سهتا بودند. بعد، شدند چهارتا. شب جمعه شدند پنجتا و حالا هم ششمي از زمين بيرون زده است
- اينا همه ثروت مملكته كه بيخودي ميسوزه و دود هوا ميشه
- نميفهمم بيدار، چطور اينا ثروت مملكته؟
برايم شرح ميدهد كه چه استفادههاي عجيب و غريبي ميشود از اين گازها كرد.
نگاهم همراه پيچ و تاب شعلهها بازي ميكند كه صداي ترمز كاميوني تكانم ميدهد
- بيا بالا خالد
رانند و كمكراننده را ميشناسم. مينشينم كنار كمك راننده و جاخوش ميكنم. تو اتاقك كاميون گرم است. حرف راننده گل انداخته است. از نفت حرف ميزند و از انگليسيها غارتش ميكنند. اين روزها حرف همهكس همين است
- ... تنها علاجش اينه كه ملي بشه...
بچههاي مدرسه هم همين را ميگويند. كاسب بازاري هم همين را ميگويد
- اونوختا كه قيمميخواستيم تموم شد... حالا بالغ شديم، عرضهشو هم داريم. ايد همه انگليسيارو بريزيم تو دريا
سبيل راننده، لبهايش را پوشانده است. تنة پهنش را رها كرده است رو فرمان و حرف ميزند
- خيال ميكني ما چلاقيم؟... خيال ميكني جووناي درس خوندة خودمون نميتونن جاي فرنگيارو بگرين؟... يا ميوة رسيدهرو ميباس خرس بخوره؟
به گمانم كمك راننده دارد سر به سرش ميگذارد. اين روزها هركس را بخواهي آتشي كني، بهش بگو كه ما نميتوانيم نفت را اداره كنيم. همين يك حرف كافي است كه چشمهاي طرف ازحدقه درآيد و كلي سرت داد بكشد و رجز بخواند.
اول شهر، از كاميون پياده ميشوم
- خداحفظ
- حق نگهدارت
كاميون ميراند به طرف دامنة تپهاي كه در شرق شهر نشسته است. دستهام را فرو ميكنم تو جيبهاي شلوارم و شلنگ مياندازم
- هي، تو عجب دراز شدي خالد... اصلاً به شونزده سالهها نميموني...
دستگير خودم هم شده است، يكهو قد كشيدهام و پشت لبم سياه شده است. از چند كوچه و پس كوچه ميگذرم. ميپيچم تو خيابان بيست و چار متري. از سرما قوز كردهام. گردنم را فرو بردهام تو يقة نيمتنهام.
فكر حسني تو دلم چنگ انداخته است. تصميم گرفتهام كه بروم و بيهيچ مقدمهاي، همه چيز را براي شفق تعريف كنم. هرچه باداباد. به رحيم خركچي كه نميشود گفت. اگر بفهمد واي به حال و روزگار حسني. دق دلي ابراهيم را هم سرحسن خالي ميكند. ناگهان پاهايم از رفتن باز ميماند
"بيمارستان دولتي"
گل از گلم ميشكفد. چطور تا حالا به صرافتش نيفتاده بودم. لابد اين بيمارستان براي همين گرفتاريهاست. براي درمان كردن درد و مرض آدمهائي مثل حسني، مثل عنكبوت، مثل خود من و مثل همة مردم شهر.
شلنگ مياندازم و از عرض خيابان رد ميشوم و ميرانم تو بيمارستان.
خورشيد از زير ابرها كشيده است بيرون و رنگ گرفته است. ساختمان بزرگ شيرواني داري ميان محوطه درندشت بيمارستان نشسته است. نردههاي آهني، ساختمان آجري بيمارستان را از محوطه جدا كرده است. نردهها، يك وقتي سفيد بوده است، اما حالا سياهي ميزند. صدنفري بيشتر، سينهكش آفتاب نشستهاند و به نردهها تكيه دادهاند. با هرچه كه به دستشان رسيده خودشان را پوشاندهاند. مرد ميانه سالي كه شمكش ورم كرده است ناله ميكند. ريشش جوگندمي است. رنگش مثل پوست موز گنديده، لك زده است. كنارش زن جواني نشسته است. زانوها را تو بقل گرفته است و جاي خودش تكان ميخورد. پيش روي زن جوان، پيرمردي رو زمين دراز كشيده است. سرش از زير پتو بيرون است. گونههاش و زير چشمهاش آنقدر بادكرده است كه آلان است پوست صورتش بتركد. چشمان پيرمرد بسته است. دهانش نيمه باز است. لعاب لزجي از گوشة دهانش جاري شده است. پسربچهاي كه پاهايش از نو انگشتان تا زانو سوخته است وق ميزند. ناي گريه كردن ندارد. مثل يك تكه گوشت فاسد، تو دامن زن جواني افتاده است.
سرم را برميگردانم و تند ميروم به طرف در ورودي ساختمان آجري. جلو در، يك صف دوستوني هست كه تا انتهاي نرده ها رفته است. مرد بلند قامتي كه لباس پشمي سورمهاي پوشيده است جلوم را ميگيرد
- كجا ميري پسر؟
- مريض دارم
- خيلي خب برو تو صف
حرف كه ميزند و سرش كه تكان ميخورد، لبة براق كلاهش زير نور خورشيد، خواب و بيدار ميشود.
به انتهاي صف نگاه ميكنم كه شكسته است پشت نردهها. مرد بلند قامت، دوباره ميگويد
- توصف... بايد شماره بگيري
و بادست، ته محوطة بيمارستان را نشان ميدهد.
شماره ميگيرند و از صف جدا ميشوند و جلو نردهها آهني زانو ميزنند و مريضشان را كول ميكنند و از دري كه پشت ساختمان است ميروند پشت در اتاق معاينه تا نوبتشان شود.
پيرمردي، جوان كم سن و سالي را كول كرده است و دارد ميرود به طرف اتاق معاينه. همراه پيرمرد راه ميافتم. ازش ميپرسم
- پسرته؟
نگاهم ميكند. حرف نميزند. جوان، جسم و جاني ندارد اما پيرمرد نيمه نفس شده است
- ناخوشيش چيه؟
انگار عصباني است
- نميدونم... درد بيدرمون
پاهاي جوان، لخت افتاده است و با هرقدمي كه پيرمرد برميدارد، مثل آونگ بازي ميكند.
پشت ساختمان، صداها قاطي هم است. همه جور صدا. التماس، ناله، داد و فرياد، نفرين و حتي فحش و فضيحت
- ده روزه منترم كردن،آخرش ميگن جا نداريم بخوابونيمت
- پس من چه خاكي به سرم كنم؟... اين بچهرو چيكارش كنم؟... من كه نميتونم بذارمش جلوم و جون كندنشو نيگا كنم
- درشو گل بگيرين...
- الهي خدا ذليلتون كنه. الهي بچههاتون جلو چشمتون پرپر بزنن
- به من رحم كنين... من دارم ميميرم
هيچكس جوابشان نميدهد. انگار كه كسي صداشان را نميشنود.
ميروم تو ساختمان. كسي نيست كه جلوم را بگيرد. صف جلو اتاق معاينه از در ساختمان زده است بيرون. سايه است. همه ميلرزند. صداي دندانهاشان را ميشنوم. تو راهرو بوي دواهاي جور بهجور قاطي هم است. گچ ديوارها، جابه جا ريخته است. پائين ديوارها شوره زده است و سرتاسر، گچ طبله كرده است.
اگر بخواهم دكتر را ببينم بايد شماره داشته باشم. اگر بخواهم شماره بگيرم بايد تا ظهر تو صف بايستم. اگر تو صف بايستم بايد دوتومان داشته باشم كه پول شماره را بدهم و شماره كه گرفتم بايد بيايم جلو اتاق معاينه تو صف بايستم و تازه چه دردم ميخورد... حسني كه نيست.
تو راهرو سرگردانم. سرما به جانم نشسته است. بوي دواها و بوي تا نفسم را سنگين كرده است. ميروم به طرف ته راهرو. مرد سفيدپوشي ميآيد. دلم را ميزنم به دريا
- آقا
مرد سفيدپوش ميايستد
- يه سئوال دارم
راه ميافتد
- اگه مريضي برو تو صف
- ولي من مريض نيسم
باز ميايستد و نگاهم ميكند
- من مريض نيسم
- خب، چي ميخواي بگي؟
خجالت ميكشم. تا بناگوش سرخ شدهام. حرف تو گلويم گير كرده است
- پس چرا حرف نميزني؟
- ميخوام كسي نفهمه آقا
و با چشم اشاره ميكنم به آدمهائي كه جلو اتاق معاينه رج زدهاند.
مرد سفيدپوش راه ميافتد. به دنبالش كشيده ميشوم. ته راهرو خلوت است. مرد ميايستد، اطراف را نگاه ميكند و ميگويد
- اينجا كسي نيس... حرفتو بگو
من و من ميكنم و بعد، يكهو، پشت سرهم حرف از دهانم بيرون ميريزد و همهچيز را تند وتند ميگويم.
مرد، آرام است. فقط لبخند ميزند. اصلاً از حرفهام تعجب نميكند. انگار تا حالا از صدنفر بيشتر اين حرفها را شنيده است. سرم را مياندازم پائين. صدايش را ميشنوم
- پول داري؟
حرف نميزنم. باز صداي مرد سفيدپوش است
- اينجا، هيچ كاري برات نميكنن
بهش ميگويم
- برا خودم نيس... گفتم كه ...
ميگويد
- فرق نميكنه
سرم را بالا ميگيرم و به چشمهاش نگاه ميكنم كه تنگ است و نموك. باز ميگويد
- اگه پول داري، غروب ورشدار بيارش پيش من تا بگم كه چكار بايد بكني
بعد، نشاني ميدهد. دستگيرم ميشود كه دكتر نيست. خدا ميداند چندبار از جلو خانهاش گذشتهام.
"تزريقات – پانسمان"
- غروب منتظرم
دندانهاش از دود سيگار سياهي ميزند. لبهاش ترك خورده است. از بيمارستان ميآيم بيرون و بهترين راهي كه به نظرم ميرسد، فروختن كبوترهاست.
*
*
هنوز دهام كرم بسته است
- خدا ذليلت كنه كه كاراتم مثه آدما نيس،آخه كدوم حيوون شرط ميبنده كه به نعلبكي بچپونه تو دهنش؟
خواج توفيق دست كرم را گرفته است و برده است پيش ميرزانصرالله. اگر آفاق بفهمد، چنان پوستي از كله خواجتوفيق بكند كه بيا و تماشا كن.
ميرزا نصرالله نسخة عطاري داده است. صنم گفته است
- خواج توفيق كورخونده كه دختر دوديشرو ببنده به ناف پسرم. بانو به درد همون ميخوره كه ابرام تو كاهدوني رحيم خركچي،آب كمرشو تو دلش خالي كنه.
خواج توفيق گفته است
- من، محضالله كرمعليرو بردم پيش ميرزا نصرالله، تازه اگه آفاق بفهمه كاري ميكنه كارسون.
آفاق هنوز باصنم چپ است.
دهان كرم هنوز بسته است. جانش بالا ميآيد تات مطلبش را به كسي حالي كند.
يك هفتهاي ميشود كه صنم، كنار سايبان الاغهاي مشرحيم، تنوركي روبراه كرده است. بانگ روز ازخواب بيدار ميشود و خمير ميكند. پيش از ظهر، تنور را آتش مياندازد و سي – چهلتائي نان ميپزد و دسته ميكند و ميدهد به دست كرم كه بدهد درخانة همسايهها.
از روزي كه به تنور صنم آتش افتاد، مادرم از صنم نان ميخرد
- هم ارزونتره، هم سوداش كمتره و هم اينكه آت و آشغال نداره.
پدرم كه پول فرستاد، بدهي شاطر حبيب را داديم. بدهي مهدي بقال مانده است تاكه پول برسد. سرماه كه ميشود، هرطور شده، پدرم چندتوماني ميفرستد.
صنم چادرش را به كمرش بسته است و نان ميپزد. آفتاب، حياط را پر كرده است. هرم گرم تنور به آدم لذت ميدهد. نانهاي صنم مثل كلوچه است. طعمشان مثل زردة تخممرغ پخته است
- خواهر من كه كيسه ندوختم، دومن گندم كاروني ميخرم و هيچ آت و آشغاليم قاطيش نميكنم، همينكه چارتا گرده برامن و كرم بمونه، خدارو شكر ميكنم.
شاطر حبيب از در خانه ميآيد تو. آستينچهاش را خيس كرده است و دارد آبش را ميچلاند كه به دستش كند
- به، به، به، به ... صنم خانوم... چشم ما روشن، حالاديگه شدي رقيب ما... ها؟
صنم، نان را ميچسباند به طاق تنور و از جلو آتش كنار ميكشد و كم حوصله حرف ميزند
- چه رقيبي شاطر حبيب، همهاش دومن آرد خمير ميكنم و چارتا نون واسه خودمو در و همسايه ميپزم... اين كجاش بهدم و دستگاه تو برميخوره كه ماشاالله، هزار ماشاالله سي- چل من خمير ميكني
شاطر حبيب،آستينچه را به دست ميكند و ميآيد جلو. مژههاي شاطر حبيب سوخته است. گونههاش استخواني است و قهوهاي ميزند
- لابد جوازم داري؟
صنم، نان را از تنور ميكشد بيرون، پرت ميكند رو حصير و بياينكه شاطر حبيب را نگاه كند ميگويد
- جواز؟... جواز واسه چي شاطر حبيب؟
صداي شاطر حبيب، جاندار ميشود
- خيال كردي شهر هرته؟
صنم، چونه را به آرد آلوده ميكند و ميگويد
- ولي من دكون ندارم كه جواز بخوام
كرمعلي از اتاق ميزند بيرون. شاطر حبيب ميگويد
- فرق نميكنه صنم خانوم. وختي قرار باشه نون بپزي و بفروشي، ميباس جواز كسبم داشته باشي
صنم، چونه را رو نان بند، پهن ميكند و ميگويد
- خدا خيرت بده شاطر حبيب... دس از دلم وردار
كرم، زل زده است به شاطر حبيب. اگر دهان گشادش بسته نبود، شايد به جاي مادرش جواب شاطر حبيب را ميداد.
صنم، نان را ميچسباند به پيشور تنور، بعد، با انبر، سعفها را روهم ميچيند. سعفهاي خشك گر ميگيرند. آتش از دهانة تنور زبانه ميكشد. شاطر حبيب جلوتر ميآيد و سر ميكشد و تنور را نگاه ميكند
- حيف ازين تنور كه به اين خوبي، صاف از كار دراومده... بيانصاف، چه مهرهئيم خورده...
صنم، غرغر ميكند
- ترو به خدا، بذا به كار و زندگيم برسم
شاطر حبيب، دستهايش را ميزند به كمر و تو گلوي خشك باد مياندازد و ميگويد
- كار و زندگي؟...
و به چشمان رنگ باخته صنم نگاه ميكند و ادامه ميدهد
- ... وختي كه فردا بازرس شهرداري اومد و با كلنگ طاقشو خرد و خاكشير كرد، اونوخ حاليت ميشه كه بدون جواز كسب،كار كردن چه معني ميده
رگهاي گردن صنم تند ميشود
- بادرس شهرداري غلط ميكنه دس به تنور من بزنه
كرم بنا ميكند غريدن. نميتواند حرف بزند. سر و دست و چانهاش را تكان ميدهد و جاي خودش پا به پا ميشود.
خواج توفيق، چوخا را مياندازد رو دوش و از اتاق ميآيد بيرون
- چيه شاطر حبيب؟
شاطر حبيب ميگويد
- چيزي نيس
صنم ميگويد
- با لنگ درازش راه افتاده اومده كه فردا بادرس مياد تنور منو خراب ميكنه
خواجتوفيق، طرف صنم را ميگيرد. انگار حرفها دارد درست از آب در ميآيد كه خواجتوفيق براي كرمعلي تيكه گرفته است
- ميخواد بانو رو به ريش كرم بچسبونه
- مگه آفاق ميذاره
- چه خوشباوري خواهر، آفاق ميبره، خواجتوفيق ميدوزه.
خواجتوفيق با شاطرحبيب يكي به دو ميكند.
رضوان از اتاق ميآيد بيرون. گونههاش را سرخاب زده است. چشمهاش را سورمه كشيه است.
پشت سر رضوان حرف ميزنند
- اصلاً معلوم هس روزاكجا ميره؟
- پريروز تا نزدكا دكون شاطر حبيب، به جوون سبيل كلفت همراش بود
- سر مشرحيم به سلامت
كرم، زل زده است به رضوان، رضوان به شاطر حبيب لبخند ميزند. شاطر حبيب، لبخند ميزند. بعد، حال رضوان را ميپرسد