همه چیز از گفنگو با یکی از دوستان شروع شد ، جرقه ای زده شد و امروز فرصتی شد تا در این زندگی ساندویچی بتوانم از نزار قبانی بخوانم  ...

روز به خیر دختران...و روزگار سگی فرهیخته / دوستت دارم/ وصفي عربي از مداواي عشق / قارئه الفنجان 2/ صد نامه عاشقانه/ پل و چند شعر کوتاه / در تو دریایی می بینم ...  منبع : مانیها

 
ابوجهل خيابان فليت را می خرد /  خانه به دوش! / فال قهوه /

نزار قبانی در زندگينامه ی خود می نويسد: «در روز ۲۱ مارس ۱۹۲۳ در يکی از خانه های قديمی دمشق متولد شدم. جهان در آستانه ی بهار بود. زمين و مادرم هردو آبستن بودند. آيا اين يک تصادف بود که تولد من با جنبش طبيعت همراه باشد؟ و در بيرون خاک، حرکت مقاومت بر ضد فرانسوی ها داشت گسترش می يافت و محله ی ما يکی از محله های مقاومت بود». در دمشق به مدرسه رفت و از معلمين اش که فرانسوی بودند ديپلم ادبيات و فلسفه گرفت. از همان دوره با آثار شاعران و نويسندگان فرانسوی آشنا شد. وقتی در لندن سفير سوريه بود انگليسی را نيز آموخت. بعدها در مادريد که محل مأموريتش بود با زبان اسپانيايی آشنا شد: «می ديدم که چه زبان لطيفی ست. من به شعرهای ماچادو، خيمِنِز، آلبرتی و لورکا دلبستگی عجيبی يافتم. اين زبان زبان عشق و انقلاب، آب و آتش در کنار هم است».

نزار می گويد: «دونوع زبان عربی وجود دارد: يکی زبان فرهنگ ها و قواميس از قبيل لسان العرب و محيط المحيط و يکی زبان عاميانه. زبان سومی هست که من آن را تجربه می کنم. در مرز ميان ايندو کوشيده ام که زبان عرب را از پايگاه دور از دسترسی که دارد فرو آورم تا در ميان قهوه خانه ها با مردم بنشينم و با کودکان و کارگران و دهقانان سخن گويم و روزنامه را بخوانم و سخن را فراموش نکنم».

«نزار شاعر زن و شراب است و در اين کار، در عصر ما بسيار موفق... نزار يکی از رقيق ترين و لطيف ترين زبان های شعری را ــ که در مرز زبان وحشیِ شعر مدرن و زبان ايستا و کليشه وار شعر قديم قرار دارد ــ برگزيده و با اين زبان به وصف حالات عشقی خود و توصيف تأملات خود در باب زن پرداخته است» (نقل قول های اين بخش همه از کتاب «شعر معاصر عرب» اثر محمد رضا شفيعی کدکنی، انتشارات توس، تهران ۱۳۵۹).

نزار در واکنش به تحولات سياسی جاری در کشور خود و در منطقه ِ عربی اشعار سياسی هم سروده که باز از همان لطافت خاص زبان و انديشه اش سرشار است.

نزار قبانی در ۱۹۹۷ درگذشت. محمود درويش در سرسخن شماره ۵۳ فصلنامه ی الکرمل می نويسد: «شمع های فراوان به ياد نزار قبانی روشن شده است، اما اينها کمتر از شمع هايی ست که اين شاعر، طی ۵۰ سال، برای عاشقان و مدافعانِ آزادیِ تن و آزادی وجدان و آزادی سرزمين افروخت. از نخستين شعرش، شاعری بود يگانه و متمايز، تا به جايی رسيد که در شعر معاصر عرب به «پديده ای مردمی» بدل گشت. او شعر را از برج عاج نخبگان و شب های الهام فرود آورد و چون نان و گل سرخ در دسترس همگان قرار داد و شاعر همگان شد...هيچ شاعری مثل او چنين مستقيم از زبان زن و درباره ی او سخن نگفته. نزار نه تنها شاعر زن، بلکه شاعر همگان است».

بسياری از اشعار نزار قبانی را خوانندگان هنرمند عرب مثل ام کلثوم و عبدالحليم حافظ و ديگران خوانده اند.

او می گذارد بشنوم
وقتی که دارد مرا می رقصاند .
کلمات
به دیگر واژگان ماننده نیستند !
زیر بازویم را می گیرد و
مرا بر ابرهای دور می نشاند
و باران سیاه در جشمان من
می بارد و سیل می شود
سیل !
او مرا با خود می برد
می برد مرا
به عصرگاه عطرآگین ایوانها !

و من
چون کودکی در دستان اویم
چون کاهی بر دوش باد !
در دستانش
هفت ماه برایم می آورد
و کوله باری ار ترانه !
خورشید را به من پیشکش می کند
چنانکه تابستان را و
دسته دسته چلچله را !
به من می گوید که گنچ اویم
همپای هزار هزار ستاره !
من گنجم و
زیباتر از هر نقشی که نا کنون دیده است !
چیزهایی می گوید که گیجم می کند !
آن گونه که رقص و گامهایش را گم می کنم !

این کلمات اند که
تاریخ مرا زیر و رو می کنند !
که از من زنی می سازند ...تنها برای چند لحظه !
او برایم قصرهایی خیالی می سازد
که در آنها می زیم ...تنها برای چند لحظه !
و باز می گردم
باز می گردم به سوی میزم
در حالیکه هیچ چیز با من نیست
هیچ چیز
جز مشنی حرف !

************
کاش همه حرفهای دنیا ، حرف نباشد !
یا لااقل عشق را هر روز حرفی تازه باشد ...حرفی که تنها حرف نیست!
سیامک

 

پیش از چشمان تو... - نزار قبانی

هو

پیش از چشمان تو، تاریخی نبود

در ژنو
از ساعتهایشان
به شگفت نمیامدم
- هرچند از الماس گران بودند -
و از شعاری که میگفت:
ما زمان را میسازیم.
دلبرم!
ساعت سازان چه میدانند
این تنها
چشمان تو اَند
که وقت را میسازند
و طرحِ زمان را میریزند.
*
وقتی بر سر قرارمان میامدم
در لندن
یا پاریس
یا ونیز
یا بر کرانة کارائیب
آن وقت
زمان شکل نداشت
روزها بی نام بودند
و تاریخ اصلاً نبود.
تاریخ
تنها کاغذی سپید بود
که رویش مینگاشتی
هر وقت
و هرچه میخواستی!
*
وقتی تو را میپوشیدم
با بالاپوشی از باران
زمان
به اندازة تو میشد
گاهی
به شکل گامهای کوچکت
چندی
به شکل انگشتانت
انگشتریهایت
یا گوشوارة اسپانیایی ات
گاهی هم
به هیأت بُهت
و اندازة جنون من.
*
پیش از آنکه دلبرم شوی
تقویمها بودند
برای شمارش تاریخ:
تقویم هندوها
تقویم چینیها
تقویم ایرانی
تقویم مصریان.
*
پس از آنکه دلبرم شدی
مردم میگفتند:
سال هزار پیش از چشمانش
و قرن دهم بعد از چشمانش.

*
مهم نیست بدانم
ساعت چند است؛
در نیویورک
یا توکیو
یا تایلند
یا تاشکند
یا جزایر قناری
که وقتی با تو باشم
زمان از میان میخیزد
و خاک من
با دمای استوای تو
در هم میامیزد.
*
نمیخواهم بدانم
زاد روزت را
زادگاهت را
کودکیهایت
و نورسیدگیت را
که تو زنی
از سلسلة گلهایی
و من اجازه ندارم
در تاریخ یک گل دخالت کنم.
*
زمستان لندن مرا آموخت
زرد را دوست بدارم
و همگنانش را
و به شوق آیم
از شکست رنگ زیبایت
آرامش شیرینت
پیراهن سیاه مراکشی ات
و چشمانت
که از سؤال شاعرانه
سرشارند.

*
در زمستان لندن
صدای تو
کلام من
و قاصد عشق
خاکستری است.
*
چرا یکشنبه
وقتی دستانِ من و تو
پلی میسازند
ناگاه
ناقوس کلیساها
طنین میندازند؟
*
نمیتوان کوکت کرد
تعریفت کرد
تصنیفت کرد
تصویرت کرد
- چون زنان دیگر -
که تو
پروانه ای افسانه ای هستی
و خارج از زمان
در پروازی.
*
ساعتهای گرانی
که پیش از عشق تو خریده بودم
از کار افتاده اند
و اینک
جز عشق تو
ساعتی به دستم نیست.

- نزار قبانی؛ ترجمة موسی بیدج

 

اگر
دوست مني
كمكم كن
تا از پيشت بروم .
اگر يار مني
كمكم كن
تا از تو شفا يابم .
اگر
مي دانستم كه عشق خطر دارد
دل نمي دادم .
اگر
مي دانستم كه دريا عميق است
دل نمي زدم .
و اگر پايان را مي دانستم
آغاز نمي كردم .

دلتنگ شده ام
به من بياموز
كه ريشه ي عشقت را
از ته بزنم .
به من بياموز
كه اشك
چطور جان مي دهد
در خانه چشم ؟
به من بياموز
كه قلب چگونه مي ميرد
و دلتنگي
خود را مي كشد .

اگر
پيامبري
از اين جادو
و از اين كفر
نجاتم ده
عشق تو
كفر است
رستگارم كن .
اگر توان داري
از اين دريا
بيرونم بكش
كه من شنا نمي دانم
و موج آبي چشمانت
به ژرفايم مي كشاند
من در عشق
نازموده ام
و بي قايق .

اگر
پيش تو بها دارم
دستم را بگير
كه من سراپا عاشقم
كه من در زير آب
نفس مي كشم
من غرق
غرق
غرق مي شوم .