او تمام كرده است... عجله نكنيد
آبادان در كماست چيزي مثل بقيه خوزستان ! مي خواهم قدم بزنم تنهاي تنها دور از هرگونه هياهو .
توي عالم خودم به بودن يا نبودن در آبادان به نياز مبرمم به خواب به قست هاي عقب افتاده ام به تلفني كه بايد بزنم و به نقشهايي كه ما آدم ها بازي مي كنيم فكر مي كنم با خودم زمزمه مي كنم: روز رف تنگ بلور پشت سر ستووووووو
صداي آژير چتم را پاره مي كند حس كنجكاوي ام گل يكند وارد مي شوم بي انكه حرفي بزنم در ورودي اورژانس مي ايستم كسي به سراغ پسرك نمي ايد اما ناله هاي او حسابي توي ذوق مي زند .
داخل مي شوم همه پرستارها و دكتر ها سخت مشغول كارند ۵ تا مريض ديگر هم آوردهاند سراغ سوپروايزر را مي گيرم او هم حسابي مشغول است، گوشه اي مي ايستم تا كارش تمام شود هرچه به اين در و آن در مي زنم كسي را پيدا نمي كنم كه دستش بند نباشد كه به داد آن مريض دم در برسد راننده آمبولانس صدايم مي كند: بيا كمك كن بياريمش بيرون
زور مي زنم، لامصب انگار هرچه خورده ... راننده مي گويد:الان بي صاحابه اگه بلايي سرش بياد هزار تا صاحاب پيدا ميكند.
زير لب غرو لند مي كند ... وارد اورژانس كه مي شويم دكتر بالاي سر مريض بي صاحاب مي آيد سري تكان مي دهد و مي گويد تمام كرده