|
نوشته های یک خوزستانی
|
عادل طیبی : او را يك كارگردان خوش فكر و جوان مي دانم كه تمام لحظات فيلم هايش را هوشمندانه انتخاب مي كند. چندي است سرگرم ساخت فيلمي درباره موسیقی بختیاری با نگاهی به آثار بهمن علاالدین است و مشقت هایش را از نزديك نظاره مي كنم، همه استرس ها، مطالعه ها و تلاش هايش ... او امروز از يك كودك ايذه اي به يك فيلم سازمطرح ايراني مبدل شده است، انكار او امروز محال است.
دو هفته طول كشيد تا محمود رحماني را براي گفت و گويي كه نمي خواستم مفصل باشد اما شد ، يافتم. او فيلمي را به پايان رسانده كه باز هم روايت گر انسان هايي است كه در همين نزديكي ما مي زيند اما ديده نمي شوند و اين "دغدغه ي انسان" داشتن اش را نمايان مي كند، دغدغه اي كه آنرا مي پذيرد و ان را حاصل زندگي در شهري مي داند كه مردمانش براي زنده ماندن به سختي روزگار سپري مي كنند.
خواستم مصاحبه اش را تنظيم كنم اما دلم نيامد مصاحبه اي را كه بايد براي چاپ در سال نامه خلاصه كنم را به تيغ اختصار بسپارم پس تصميم گرفتم حاصل آن گفت و گوي دو ساعته مان را به اين صورت بنويسم:« گزارش يك شخصيت؛ محمود رحماني»
از ايذه تا ايتاليا
روند رشدش و پرسش من از سير و تكاملش را كليشه مي داند، اما باز هم زير بار سئوالم مي رود.
«خداباوري» يكي از باورهايي اصلي اش است كه به عنوان اولين نقاط شكل گيري شخصيتش به زبان مي آورد اما « تنهايي فلسفي انسان» هنوز او را آزار مي دهد و ان را در شكل گيري فيلم سازي اش موثر مي داند. محمود در كودكي جزو کم استعداد ها و درس نخوان ها بوده و بي آنكه در شهرش رد پايي از سينما وجود داشته باشد در حوالي اش سراغ از گم شده اي مي گيرد و نمي يابد. شايد به قول خودش به جاي آنكه سينما بخواندو فيلم ببيند، تنها مردمان شهرش را مي بيند و آنها معلمان او در فيلمسازي اند. كم كم جذب بازي در نمايش مي شود، شايد اگر بازيگر باقي مانده بود، موهاي فر و چهره ي سبزه و چروك هاي نشسته بر آن امروز شايد امكانات يك بازيگر مطرح شدن را از او مي گرفت. اما مهرباني در چشمان محمود و صداقتش بي شك از عناصري بوده كه راه براي او گشوده هر چند كه ساختن فيلم برايش از يك دروغ شروع شد. « دروغ » كلمه اي است كه وقتي به او نسبت مي دهم «عصبي» مي شود، شايد نقطه ي اشتراكمان همين باشد! حتما علاقمند شده ايد آن دروغ را بشنويد اما اجازه بدهيد اول اين را بگويم كه او در 20 سالگي در نشريه روزان كه ان روزها سردبيري اش را «خداد شوراب» به عهده داشت، كار مي كرد و حتي روزي از وي - كه رييس انجمن فيلمسازان جوان بوده - درخواست مي كند كه امكانات فيلم سازي در اختيارش بگذارد، اما شوراب- که مسئول انجمن سینمای جوان هم بود- او را اين كاره نمي داند و همه چيز برايش تمام مي شود تا اينكه پدر و مادرش به زيارت خانه خدا مي روند و التماس هاي بيش از حدش كارگر مي افتد و در نهايت تعجبش كه آن را ميتوان از كلامش دريافت، برايش دوربيني به ارمغان مي آورد.
او با دوربين آنقدر به اصطلاح «ور» مي رود غرق در اعجاز دوربين مي شود و تصميم مي گيرد فيلم مستندي از خانه شان بسازد او مي گويد: «شايد اگر امروز يك مستندسازم بخاطر آن نگاه مستندي است كه اولين بار به زندگي داشتم.»
روزي كه او هنوز در تب و تاب دوربين اش بوده يكي از مشتريان پدرش وقتي دوربين را دست او مي بيند و از او می پرسد که فیلم میسازی ؟و آن دروغ آنجا شکل می گیرد و محمود می گوید :"آره"و بعد برای اینکه به آن مشتری ثابت کند، یک فیلم را با رجوع به داستان های واقعی زندگی خودش میسازد: "گاگلا"
"گاگلا" را با مبلغ10هزار تومان که هزینه کرایه اش بوده می سازد.هر چند بسیاری آن را به تمسخر میگیرند تا اینکه آن فیلم در جشنواره استانی رشد برگزیده می شود وبعد از آن شروع به فیلم دیدن میکند. "امین سپهری"و "فرید دغاغله" دو دوستی هستند که هنوز از فیلم اول همراه او هستند و محمود رحمانی این دو را در روند خودش موثر میداند سپس "اوها"را میسازد . پس از موفقیت "اوها" کم کم بر اساس یک اتفاق "نفت سفید"را میبیند لوکیشن او را می گیرد . دیدن پرده ی عریض سینمای صحرایی شهر نفت سفید در ذهنش تاثیر میگذارد هشت روز در آن شهر متروک زندگی میکند ودر تعامل با موضوع یا به قول خودش اینتر اکتیو فیلمش را میسازد .او کارگردان "نفت سفید" میشود.
کارگردانی که به قول خودش نمیدانست خط فرضی چیست فقط آنرا شهودی درک کرده بود او هنوز از «نفت سفید» اش کیفور است.
یکی از منتقدین آن روز درباره آن مینویسد: «قدرتمند، صادقانه و بی ریا». یکم خرداد 83 وقتی این مطلب را می بیند، خیلی چیزها برای او متفاوت میشود دو روز بعد، «نفت سفید» جایزه بهترین فیلم مستند سیمای اجتماعی ایران را از آنِ خود می کند و یک فیلمساز گمنام این اتفاق را رقم می زند.
بعد از موفقیت های دیگر این فیلم جشنواره کیش انگار عجیب ترین لحظات زندگیش هستند و با شور و شوق خاصی از آن تعریف می کند، می گوید: وقتی در جشنواره کیش فیلم پذیرفته شد، گفتم چه افتخاری بالاتر از این، دیگر فیلم نمی سازم» و بعد با شور و هیجان خاصی اتفاقات جشنواره را تعریف می کند. هیأت داوران جایره بهترین فیلم اول را برای فیلم مستند نفت سفید در نظر می گیرند انگار دنیا در نگاهش محو میشود و گیج از این موفقیت بزرگ بر روی صحنه میرود و مجری برای دادن جایزه بهترین فیلم هیأت داوران او را نگه میدارد اما این بار هم خود او برنده جایزه بود و دیگر نمی دانسته چه باید بکند تا اینکه خود را در آغوش اسطوره و فیلمساز محبوبش (کامران شیردل) می بیند. بعد از آن شیردل به او می گوید: هیچ وقت بخاطر این تندیس ها و عروسک ها مغرور نشو! (ای کاش می شد این توضیحات را همانطور که دیدم، شما هم می دیدید) او این گفته را سعی می کند سرلوحه خودش بگذارد با این تفاوت که نمیخواهد کسی به او ترحم کند و سالم زندگی کند.
فیلمسازی
وقتی نفت سفید را می سازد پس از آنکه انتقادهای بسیاری از او شد و او را حتی فیلم ساز ندانستند برای آنکه خودش را ثابت کند به سراغ پروژه "مدار صفر درجه" می رود. "مدار" همچون نفت سفید با موفقیت های چشمگیری روبرو شد. شاید چون منتقدین می گفتند موفقیت نفت سفید مدیون موضوع است، مدار را می سازد. او برخلاف بسیاری معتقد است که برای مخاطب فیلم نمی سازد بلکه مخاطب باید به فیلمهای من فکر کند. او حتی می گوید من اساساً به مخاطب فکر نکردم...، این را که می گوید، حرفش را میخورد و از من می خواهد که درباره آن بحث نکنیم.
لمس درد
وقتی که سئوال پیچش می کنم می گوید: میخواهم چیزی را اعتراف کنم، خیلی از هنرمندان ما که تحصیل کرده سینما هستند، انسانهایی اند که باید به آنها احترام گذاشت، شب نخوابی، گرسنه خوابیدن و فقر و بدبختی را تنها در قصه نخوانده اند. اما علیرغم اینکه ما در طبقه متوسط به بالای جامعه به دنیا آمدم اما همیشه ساده زندگی کرده ام، و برایم مهم نبوده چه بپوشم، چه بخورم، فقط مهم این بوده که سیر شوم و بتوانم درباره سینما فکر کنم و اتفاقاتی که اصلا شاید گفتنش صحیح نباشد. اما اجازه بدهیم تعدادی از آنها را من به شما بگویم. از خانواده طرد میشود، چرا که راه دیگری (سینما) را انتخاب می کند و آن مورد پسند خانواده نبوده.
او حتی جایی از صحبت هایمان می گوید: خیلی ها ندیده اند که من- کارتن – شب – خواب – خیابان- گرسنگی- 4 صبح- تهران- سرما- میدان ولیعصر- دزدیده شدن کیف دستی ام- در زدن خانه یک کارگردان- نگشودن در- اتوبوس- پول تنها برای رفت – تنها یک کارگردان فیلمت را ببیند و نظر بدهد و ... همه اینها را کسی ندیده هرکسی محمود رحمانی را دیده از وقتی بوده که تیتر یک نشریات استانی شد. و بسیاری هم تنها لب به انتقاد گشودند و ... او میگوید در فیلمسازی ام بدنبال یافتن لایه های زیرین زندگی بودم آنچه که بسیاری تنها بدلیل شناختن محیط نتوانستند آنرا نشان دهند و با یک نگاه غیر بومی به این مردم نگریسته اند. اما من چون تنها این استان را می شناسم، در لایه هایی که آنها نمی بینند، به فیلمها می نگرم.
او می گوید: تمام فیلمهای من حول محور کودکی است ما آپارتمان ها درک نکردیم هنوز کف پاهای ما از آسفالت داغ ترک دارد...
مستند سازی
وقتی بحث مان به مستند سازی می رسد اختلاف عقیده مان گل می کند من مستند را تنها برداشتن واقعیت می دانستم و معتقد بودم این «حقیقت» که به تصویر می آید یک دروغ را رقم میزند و بحث مان گل می کند. او از دیدگاه دیگری می نگرد و قایل بر آن است که وقتی قابی بسته می شود، برای بوجود آمدن بسیاری از ویژگیها و نشان دادن چیزهای مهمتر ممکن به برخی عناصر چشم بست و برخی دیگر را به صورت ویژه ای نمایاند و گاهی اوقات واقعیت را نقض می کنیم تا حقیقتی را نمایان کنیم. او وجود یک جهان بینی را برای این تغییرات لازم می داند. او معتقد است آنچه شما در فیلم می بینید روایتی است از حقیقت که راوی آن من هستم، حقیقت یا خوانشی از حقیقت و خوانشِ خوانش؛ شما آن را از دیدگاه من می بینید. من به سینما فکر می کنم درحالی که داستانی ترین فیلم من یک داستان واقعی است در حالی که مدار صفر درجه یک داستانی بازسازی از یک واقعیت است.
محمود رحمانی سلیقه اش را آن می داند که از گزارش کردن در فیلمش پرهیز کند و نمی خواهد کاری ژورنالیستتی انجام دهد بلکه او میخواهد در فیلم هایش کاری عمیق، پخته، بدون تاریخ مصرف و جهانی ارائه دهد.
به من می گوید هدفم از ساختن فیلم مستند دو چیز است و آنقدر برایم مهم است که ای کاش آنرا تیتر کنید 1- به سئوال پاسخ دهم 2- سئوالی ایجاد کنم.
حرفهای محمود که تمام میشود من این بار از سینمای که او به آن اعتقاد دارد به عنوان یک «دروغ مقدس» یاد می کنم و او با دلخوری می گوید از اینکه این واژه دروغ را به کار می بری دلخورم، مخاطبی که فیلمهای مرا ندیده چه تصوری از واژه دروغ دارد. دروغ درباره چی: هنرمند اگر تنها آن چیزی را که می بیند انتقال دهد کاری نکرده، اصلاً اساس کار هنر چیست؟ من بحث دروغ را با این جمله که ما هیچ گاه با هم به تفاهم نمی رسیم چراکه دوگانه به این موضوع می نگریم، به پایان میرسانیم.
محمود پس از مرگ
سئوالم این بود که آیا محمود رحمانی را پس از مرگ ماندگار می دانی یا نه؟ اما پاسخ دادن به آن برایش سخت بود او می گفت پاسخ این سئوال را باید شما بدهید و تحلیل کنید.
راز ماندگاری را این میدانست که یک هنرمند چه کرده و در چه برهه چه چیزی به این دنیا اضافه کرده است و چه اثری دارد.
او گفت: هرگز بدون ربودن تریبون نبوده و نیستم و یک فیلمساز ساده ام و هرگز دوست ندارم واژه هنرمند بیچاره را برای کسی به کار ببرم چرا که هر که هنرمند شود خوشبخت است چون مدتی که از دنیا می برد چیز دیگری است.
صحبت مان بسیار ادامه داشت از زیرساخت های فرهنگی مان گفتیم، او را در جایگاه یک مدیر فرهنگی قرار دادم، شهرت و ... صحبت کردم که آنها را برای فرصتی دیگر که این گفت و گو به صورت کامل چاپ میشود، گذاشتم. اما در این گفت و گو برای اولین بار خبری را داد که من پیشتر میدانستم اما او مایل به انتشار آن نبود اما بالاخره آن را به عنوان هدیه نوروزی محمود رحمانی و اهالی ندای بهبهان در این ویژه نامه نوروزی منتشر می کنیم.