|
نوشته های یک خوزستانی
|
تغییر محل کار وقتی آدم هایی که با آنها راحتی نیستی ، همکارت می شوندو رییس هایی بالای سرت می ایستند که تو را و حرفت را نمی فهمند محل کار جهنمی می شود که تا مطلوب شدن شرایط و لذت بردن ازآن یک دنیا فاصله دارد.
اما من قوی تر از آنی هستم که کوچکترین خللی در فکرم و هدفم وارد شود، راه همچنان ادامه دارد.
بالاخره من و عیال امروز خانه رهن می کنیم کم کم روزهای ما در کلبه ی کوچکمان شروع می شود.
برای اینکه کت و شلوار دامادی در تنم زار نزند اجالتا ظرف این دو هفته گذشته با وجود آنکه رژیم سفت و سختی هم نگرفته بودم و نمی شود از انواع ماکولات دست کشید 5 کیلو وزن کم کرده ایم که اگر همین طریق ادامه پیدا کند که بعید می دانم فکر کنم چیزی در حد تیم ملی شوم که به قول گفتنی آرزو بر جوانان عیب نیست.
پلاسيده ايم.
همه آن چيز ها كه سال ها براي ان ها تلاش كرده ايم ممنوعند.
ما هم ممنوعيم شايد.
پ.ن1: امروز هم گذشت . سرکار بودیم.
پ.ن2:تحقیق ها هم شده اند دردسر عظمی، علمی نوشتن برای من که عادت به نوشته های روزنامه نگاری دارم در حد آپولو هوا کردن است.
شاید همین روزها فیس بوک بتوانددر انتخابات ایران هم به مانند تمام شبکه های اجتماعی حقیقی در انتخابات پیش رو نقش بازی کند و شاید آزادی این سایت از فیلترها هم بر همین مبنا باشد. باید چشم انتظار ماند.
http://www.alexa.com/topsites/countries/IRپ.نپ: من در فیس بوک
http://www.facebook.com/people/Adel-Tayebi/1322391896

۲. یه رفیق خوب این روزها داره به جمع متاهلا اضافه می شه واسش شادی آرزو می کنم امیدوارم از ترشیدگی در بیاد.![]()
روزهایی که می گذرد روزهای مهمی در تاریخ ایران ماست نگاه همه جهان تا چند روز دیگر به انتخابات ایران جلب می شود و همه ما که فعالیت در عرصه های سرنوشت ساز را حق خود و یکی از راه های تاثیر بر روی آینده خویش می دانیم چنین روزهایی پر مشغله و پردغدغه ترین روزهای سال مان خواهد بود. من با همه تمایل شخصی که به آقای کروبی دارم و احساسم مرا به سوی ایشان می کشاند اما عقل و منطقم و باورم به ایشان مرا مجاب می کند که او را در اولویت بدانم و برایش تلاش کنم.
من شاید این روزهایی که گذشت باید تلاش بیشتری برای راهم و باورم می کردم اما التزام به همه آنچه که پیش از این گزیده ام مرا از گزیدن زودتر از موعد باز می داشت اما امروز دیگر وقت اش رسیده اما من دیگر خسته ام آن عادل ۴ سال پیش نیستم انگیزه ام خیلی کمتر شده شاید بهتر است بگویم شاید ترجیح می دهم گوشه ای بنشینم کتابی بخوانم و نگاه کنم، نگاه به افقی دورتر از همین چند روزه و گاه خسته از همه تعهد ها و پیش تر گزیده ها.
این روزها بیشتر یک بعد از ظهر بی دغدغه را به هزار خواب صبح ترجیح می دهم. یک جلد کتاب بیشتر خوانده را به انتشار دو - سه نشریه بیشتر.
نشریه ها را شاید این روزها خیلی دلچسب نمی بینم اطرافم را مملو از وزوزکانی می بینم که از ولع به جان این سینی افتاده اند می بینم و باز ترجیح می دهم آرام بمانم.
شایداین سکوت در ذات من نیست و لب به گلایه باز کردن کارم نباشد اما آرام بودن را ترجیح می دهم اما درنگ و سکوت جایز نیست، احمدی نژاد باید برود دیگری باید بیاید ، بهایش را ما باید بدهیم،همین.
بقیه حرف ها بماند تا بعد. سال نو مبارک و یه دنیا خوشی پیش روتون
امید حلالی بی شک یکی از روزنامه نگاران تاثیر گذار خوزستانی است که حتی اگر نیک سرشت در حوالی اش نباشد باز هم می تواند نقشش را به عنوان یک مطبوعاتی حرفه ای و نه میانجی راحت تر بازی کند نه اینکه "نیک" را دوست ندارم، نه! بل روش دیپلماسی اش را نمی پسندم من روزنامه نگار را روزنامه نگار می دانم و نه دیپلمات و امید و قلم باوقارش بی شک جور همه دیپلماسی ها را می کشد که ای کاش این بشود و فرهنگ روزنامه ای "تولیدی تر" شود که بتوان کیفش را هر روز برد. نه اینکه هر از گاهی ...
اما امید چدیدن شروع به نوشتن مجموعه ای کرده با عنوان از دریچه تلفن همراه سردبیر که در ابتدای آن از من به عنوان یک سمبل صنف خودمان یاد کرده که من در جواب آن پست این چنین نوشتم:
امید جان ازاینکه دردهای مرا می دانی از تو ممنونم همانگونه که پیش تر ها هم گفتم اگر تو نبودی معلوم نبود هنوز عزلت نشین کدام غمکده بودم. می دانم که روزهای سخت مرا تحمل کردن برایت سخت و گران بود.
می دانم اگر بعضی تنگ نظران نبودند در این روزگار خوشم هم کنارت بودم البت چنین عزمی دارم اما مترصد فرصتم.
راستی این اینترنت هم عجب چیز خوبی است آدم راحت می تواند حرف بزند بی لکنتی و آرام .
امید جان سلامتی بدرقه راحت
این کامنت چند توضیح دارد که باید بگویم ۱. منظورم از تنگ نظران همان دوستانی بودند که ماندم در فرهنگ برایشان گران بود که نماندم و رفتم بی آنکه بخواهم. ۲ . امید و لطفش به من آن قدر بی پایان بود که اگز قدردان نباشم بی شک آدم نیستم ۳.امید این روزها از کسالتی رنج می برد که ناگفته پیداست که پشت چهره و رفتار خشک مردانه اش در انتهای چشمانش انجا که از همه پنهانش می کند آشوبی برپاست.
نکته: پست دویستم وبلاگم از حسن تصادف به نام امید شد که تقدیم به او و همسرم که هر دو اگر نبودند "سال بد" باقی مانده بود.
۱. از شب یلدا تا کنون زندگی ام نوع دیگری است
۲. دسترسی ام به اینترنت بسیار کم بود و یا اگر بود بی انگزه بودم از نوشتن های در وبلاگ
۳. سعی میکنم از این به بعد بنویسم زیاد
خود را توي بغل مادر بزرگ جمع مي كني، التماس داستان مي كنيو نق مي زني آخر تسليم مي شود و قصه ذوباره نصف آدم را تعريف مي كند قصه ادمي كه فقط با پشتكار ديو را شكست مي دهد و زيباترين دختر شهر را بدست مي آورد ...مادر بزرگخوابش مي برد اما تو همچنان بيداري و غول هاي زمانه تو سرسخت تر، همراهان تو يادشان رفته كه تو هم هستي تو همان نصف ادمي؛ شايد !!!...
خوان اول تمام مي شود همراهانت همچنان حريص تر براي جمع كردن غنايم نداشته ولي راه ديگري پيش روست راهي بس دراز كه حرص نمي خواهد، سنگيني غنايم نمي خواهد؛ توشه راهي براي ماندن در مسير مي خواهد و پشتكاري مثال زدني ...
هنوز در فكر نبردي كه درد سوزني تو را به خود مي اورد، موبايل زنگ مي خورد صدايي اشنا مي پرسد: چند نفر از ليست راي اوردن؟
اما خدایی اش تو عالم خودم بودم، مثل یه آدمی که کنار جاده ای نشسته سیگاری گوشه انگشتش دود می شود و گاهی نیمچه پکی به آن می زند وحتی گرمای ظهر تیر را هم متوجه نمی شود ...آدمی که در خلسه خود به ماشین هایی که پیچ جاده گم می شوند، نگاه می کند بی آنکه آنها را ببیند ، ناگهان کسی صدا می کند ...جا می خورد، بر می گردد به پشت سرش نگاه می کند بدون آنکه کسی صدای ضربان تند شده قلبش را بشنود می گوید : هااااا
امروز من همان هااااا را گفتم و اگر سنگینی سکوت بلند مدت بگذارد، حرف خواهم زد
گفتم یادداشت مصطفی را در وبلاگ می گذارم البته این ها قسمتی از یادداشت مصطقی است
برای خواندن یادداشت همراه با خاطره مصطفی اینجا را ببینید
چند روزيست عوض شده ام چند روزيست مثل سابق فكر نمي كنم چند روزيست چشمم بسته است و نمي توانم ببينم چند روزيست وقتي مي خواهم به خود بنگرم روي ديوار نگاه مي كنم چون از چهره خود هراس دارم چند روزيست با كمر دارد و پا درد مي گذرانم اينك كه اين نوشته را مي نويسم دستم لرزان چشمم بخيه خورده كمرم كوفته شده سرم شكسته و دلم خون است چند سوال ذهنم را مشغول كرده ما چرا حرف توي گوشمان نمي رود چرا هميشه بايد چيزي را تجربه كنيم و ...
ما گرفتار سرنوشت شديم سرنوشت بد جوري با ما بازي كرد قبل از تصادف مي خواستم به جنگ سرنوشت بروم به او بگويم اين بار من به ميل تو رفتار نمي كنم تو ديگر نمي تواني مرا تحت امر خود قرار دهي اين بار مي خواهم غرورت را بشكنم در اين جنگ سرنوشت غرورم را شكست و به من گفت تو توان مقابله با من را نداري سر جايت بنشين
اينك اين خاطره در آرشيو حافظه و ذهنم باقي مي ماند تا شايد روزي دوباره ورق بخورد براي كسي بازگو شود
پی نوشت:از همه دوستان هم برای کامنت ها هم برای اف لاین ها ممنونم .. هرچند هنوز کاملا به خودم مسلط نشدم و هنوز نتونستم عینک هام رو نصب کنم -کارگران مشغول کارند- به هر حال هر روز یه تولد جدید با هر نفس باید متولد شد از فردا یه زندگی جدید بدون همه وابستگی ها ...
یادداشت: از علی طهماسبی ، محمد دریس که وقت عزیزشون را برای من گذاشتن... از ریرا، رویا و سلما برای دلسوزی هاشون و ... ممنونم
همیشه همه مشکلات از درون آدم شکل می گیره و اینبار هم باید به خودم برگردم به عادل هایی که ساخته بودم و از بین رفتن ... باید از توفان درونی خودم عبور کنم ... این روزها مثل آدمی هستم که از خواب بیدار می شه و هنوز گیج ومنگه
یادش به خیر چهار سال پیش چنین روزی پرواز را به خاطر سپردم هر چند که سال ۸۴ همه زتدگیم را از من گرفت اما امروز تمام وجودم یک خواسته است ۴ اسفتد ۸۰ تکرار شود امروز شروعی دیگر باشد شروعی از جنس اتفاق و تفکر ...برایم دعا کنید امروز مثل بقیه روزهای سال ۸۴ نباشد...
همش کابوس همش روزهای بدی که تکرار می شن... احساس می کنم تو یه خواب بد گیر افتادم دارم دست و پا میزنم که بیدار بشم اما ... نمی دونم چرا ... چرا تو کوچه ما عروسی نمی شه چقدر گلایه کنم چقدر سختی ...یکی از دوست ها می گفت تو این روزهای عزیز نذر کن ...یکی می گفت خودت رو ببین واسه پیشرفت خودت زندگی کن ... یکی می گفت .... وای خدا ...یاد آخرین سکانس فیلم دوزن افتادم منم چقدر کار دارم ، زندگی کردن یادم رفته، خودم رو از یاد بردم، واقعا زندگی یادم رفته
یکی به من بگه انگیزه زندگی کردن چیه؟ چه هدفی می شه داشت ؟ آدمی که همه بش می گن موفق ولی خودش روحیه نداره باید چکار کنه.... چکار کنم؟؟؟
خواب آلودم یا درگیر مسخ نمی دونم توی کاغذ هام می گردم بدجوری نوشته هام با هام قهر کردن اخه دلیل نوشته شدنشون رو از دست دادن ازمن می پرسن چرا و پاسخی واسه اونها پیدا نمی کنم ... ختدم می گیره ... این منم که دارم قهقهه می زنم -یکی از آن طرف اتاق می گه تولدت مبارک- نمی دونم چرا منتظر این تلفن لعنتی ام اما هیچ خبری نیست خودم شماره می گیرم ...صدای بوق هاش رو از برم از این بوق های آزاد و اشغال متنفرم ... دوباره دیووونه می شم ، بارون بند اومده میرم بالای پشت بام از پیرمرد بام روبرویی خبری نیست امروز او هم یک کم مرده بود مثل بقیه ادم هایی که کمی میمیرند حالا بعضی توی فکر ما بعضی جلوی چشم ما ...
به اتق بر می گردم توی نت دنبال چیزی واسه خواندن می گردم چیزی که با آن لحظه ای آرام گرفت بوف کور بهترین گزینه است یا شاید نوشته ای از گابریل گارسیا مارکز نمی دانمم فعلا بهتر است همین را بچسبم تا آن را پیدا کنم ...شما هم یه نگاهی بندازید همین جا می ذارمش
امسال چه جور شروع می شه : بعد از مدتها با خانواده خودم اشتی کردم مامانم و آبجی کوچیکه یه الله واسم گرفتن تا شاید جایگزین الله معروف من که خودشون یر به نیستش کردن کنن- از لحاظ کاری تو فرهنگ جنوب فهلا اثبات شدم و با یکی دو تا کاری که تو برنامه ام گذاشتم در آمد ماهیانه ام دو برابر میشه - از لحاظ مالی هم هنوز دارم بدهی هام رو می دم آخراشه بزودی تموم می شن - اما از توی زندگی خصوصی فردا اولین سالیه که معلوم نیست عشقم بهم تبریک بگه یا نه ... می دونین تا ۴ اسفند فرصت خواسته که بهم جواب نهایی بده اون هم مثل من دو دله منتظرم ببینم جوابش چیه احتمال زیاد میدم که جوابش منفیه اگه این بلاگم رو می خونه بدونه فردا با وجود اینکه می دونم ۲ تا امتحان داره ... هنوزم چشم به راهشم .. باوجود اینکه میدونم دنیاش با مال من فرق کرده ولی بدونه هنوز... دوباره میخوام واسش این آهنگ رو زمزمه کنم .. دوباره می خوام تو بارون زیر درخت های نارتج پناه ببریم-
۲ دیشب بعد از مدتها دوباره خودم رو زیر بارون رها کردم ..رها
(۱)
این روزها با نزدیک شدن روز سرنوشت استرس هام بالا رفته ... راستش رو بگم منتظر یه جوابم اگه + باشه من تو اهواز موندنی ام اما اگه نشه دیارم ارزانی خاطراتم که تا ابد باقی بماند ... و بسوزاند
(۲)
روزنامه نگاری تو خوزستان حکایت مسخره ای شده که اصلا نمی شه اسم اون رو روزنامه نگاری گذاشت مشتی کاغذ چاپ می شن که شبیه اندراحوالات نوشتن دوران تیغ علی شاه و حالا به لطف تکنولوژی شاید شکل و شمایل امروزی گرفتن... آدمهای تو این کار هم که انگار مسخ شدن ... جنگ و قانون جنگل و تئوری دشمن داشتن و حذف رقیب شده شاه بیت تفکرشون .. نمیدونم اصلا می شه به فکر کار حرفه ای بود؟!!!
امسال بدترين يلدام رو گذروندم.... مثل شب هاي ديگه بيدار بودم و حسابي دلتنگ...
اين سال ۸۴ منحوس نمي دونم ديگه كي مي خواد تموم بشه من كه ديگه بريدم... حسابي ....ديگه نمي دونم اين سال چي باقي گذاشته برام ...چرا تموم نمي شه
عکس هاش از سقوط هواپیما ایرانی هم واقعا دیدنییه ازجمله عکس های 1 و 2 و 3 و 4 و 5 است و این هم یه عکس جالب خبری دیگه از آقای خاتمی و رفسنجانی و.... کلی عکس دیگه
یه آدم اونطرف دل می سوزونه...کلیک...یه آدم اونطرف غصه ات رو میخوره ... براش درد دل می کنه اما... اون آدم هم جوبیه مثل همه عروسک ها که حرف میزنن...هستن ولی نیستن
اون ها حرف می زنن ... جک می گن ... می خندن...اما واقعی نیستن...
کلیک ها ادامه داره شاید یه احساس شروع شده... شاید ... اما هر چی هست مثل صورتک های روی دیوار زندون می مونن که صادق هدایت از اونها نام می بره آدم باورشون داره.
اما وهم واقعی و غیر واقعی بودن اون آدم هایی که مجازی اند مثل مه می مونه
مثل عروسک های چوبی ...اما اینها آدمهای چوبی ان که برای واقعی شدن باید از کلیک ها رها بشن
پائولو کوئیلیو توی کتاب مکتوب میگه وقتی میخوان یه فیل رو تربیت کنن وقتی که بچه است و قدرت کمتری داره به پاش یه نهال کوچولو می بندن ذهنیت اینکه شاخه از اونها قوی تره تا وقتی بزرگ میشن همراهشونه ودر بزرگی باوجود اونکه بینهایت قوی هستن با یه شاخه کوچک کنترل می شن اونها نمیدونن که برای رهایی فقط نیاز به این دارن که خودشون رو تکون بدن
حالا همه اون آدم های چوبی برای واقعی شدن نیاز به رها شدن از کلیک ها دارن اما ...
خیلی دلم گرفته تمام دیشب را مثل شبهای دیگه بیدار بودم و داشتم لینک های وبلاگ را درست می کردم
از موقعی که به این روزنامه جدید اومدم فقط دو بار خونه رفتم ... دیگه حال و حوصله خونه رفتن رو هم ندارم
الان شش ماه که تنهای تنهام نه خدا سه ماه ... نمی دانم دیگه حساب روز ها از دستم در رفته حساب لحظه ها و....
دیگه طاقتم طاق شده ... نه دیداری نه بیداری نه دستی از سر یاری...
غرق شدم توی افکار خودم دارم خفه می شم ................چقدر دوست دارم آه بکشم ... درددل کنم
صبح به عزیزم زنگ زدم ولی خواب بود نمی دونم اون می دونه که چقدر بی کسم، چقدر دلتنگم ...
چقدر دلم هوای پاتوقمون رو کرده چقدر دلم یه ساندویچ ساده توی ۱۰۰۱ رو می خواد که اگه پولمون برسه باهاش سالاد بخوریم...دلم از این دنیای پر زرق و برق !!! خیلی گرفته برای بی پولی ها برای ساده بودن ها برای ... ها خیلی تنگ شده
دلم میخواد دوباره آروم بگیرم دوباره زندگیم زنده بشه و ساده مثال قدیم ندیم های نه چندان دور مملو از آرامش ادامه پیدا کنه
هوا این روزها سرد شده و دوباره بوی دلتنگی تو هوا پرشده بوی یه خواب جانانه بعد دو-سه روز بیداری
دلم برای پارک لاله، برای بستنی های دو نونه تنگ شده واسه غم چشم های نازنینم که الان توی قلب من و چشم های من خونه کرده تنگ شده
وای که این برزخ کی تموم می شه....کی
۲- کانتر ها نشون میدن که تعداد بازدید کننده ها خیلی افزایش پیدا کرده ولی چرا کامنت نمی گذارید
اما بعضی از صفحات آن را که خودم ویکی از بچه دست گرفتیم به کلی تغییر کرده و کم کم فضا را برای اخبار سیاسی هم باز میکنیم می گید نه بعدها خواهید دید
مدتی بود بین زمین و آسمون گیر کرده بودم و الان دوباره راهم رو یدا کردم مطمئن باشد از این به بعد یه وبلاگ خیلی با حال را خواهم داشت.
البته امیدوارم