تبليغاتX
خوزستان امروز
نوشته های یک خوزستانی

 هشت یا نه سال،نمی دانم،چیزی نزدیک به این هاست که بر چسبی به نام روزنامه نگار/ خبرنگار خورده ام برچسبی که شاید چند سال قبل تر هم به آن عشق می ورزیدم. گاهی می گویند برخی آدم ها از بچگی انگار نافشان را برای کاری بریده باشند و این درباره ی من صدق می کند. به عقب نگاه می کنم ده سال دیگر باید بازنشسته شوم!! اما با کدامین بیمه؟ سرجمع روزهایی که من با این شغل بیمه شده ام به شش ماه هم نمی رسد. [غرولندهایی مرا به خود آورد، اگر یه دکه ی سیگار فروشی زده بودی حالا خودت یه خونه داشتی و...] دوباره به عالم خودم بر می گردم...من عاشق این کارم، استرس هایش،بی خوابی هایش مرا نگه داشته،اما جوان،پیر شده ام. به اندوخته هایم می نگرم،حساب بانکی ام...هه....هه!!!همان دفترچه قرض الحسنه ام را می گویم به زور تعداد صفرهایش را به پنج رسانده ام،...باز هم فکر می کنم...اندوخته هایم...گوشی موبایل!این را که من نخریده ام،برایم خریده اند،می گفتند:«افت دارد بچه های کوچک هم دیگر دارند و تو نداری». راستی کتاب هایم اندوخته های من اند.در این سال ها هر چه داشته ام یا کتاب خریده ام یا روزنامه... روزنامه،هم دوستش دارم هم متنفرم حتی از شنیدن نامش. می گویند مرز بین عشق و نفرت یک تار موست،من دقیقاً روی همان تار مو ایستاده ام؛تلو تلو می خورم. نخندید! راست می گویم،هر چه می گویم راست است. به عقب بر می گردم هیچ موقع خوب زد و بند نکرده ام،هیچ موقع بنده ی کسی نبوده s هیچ موقع ... [زنگ موبایل رشته ی افکارم را می برد] الو سلام. چطوری،کجایی بابا. هیچی می پلکیم. یه نشریه جدید گرفتم، هستی؟ صفحه اجتماعی؟ آره، مثل همیشه. باشد، دفترتان کجاست؟ .... همین چند روز پیش بود که به یکی از محل کارهای قبلی ام سر زدم؛سر دبیری می گفت:«بیا و سرویس گزارش را دست بگیر»؛«گزارش،مینیاتور کائنات»و من نقاش بعضی از این مینیاتورها...چندبار برای کشیدن این مینیاتورها رفته ام و طرحی دیگر اندوخته ام،اصلاً چرا باید کشید؟همان دغدغه ی نوشتن و خوانده شدن، همان نشان دادن زخم های جامعه،نوشتن از آنها برای چه،برای که؟ برای مردمی که حتی زحمت خریدن نشریات را به خود نمی دهند و یا برای مسئولینی که یادشان رفته ما هم هستیم. همین چند روز پیش بود که استانداری اعلام کرد که خبرنگاران حتی در جلسات هم نمی توانند حضور داشته باشند،بعد از جلسات دبیر جلسه،خبرها را خواهد گفت،پس ما...شاید اضافه باشیم. [دوباره موبایل زنگ می خورد] «روز خبرنگار نزدیک است،مطلب بنویس»گوشی قطع می شود چه بنویسم،اصلاً حوصله ی نوشتن از این شغل،هنر،صنعت ... هر چه می خواهند بنامندش را ندارم. در این روز هم مراسمی تقدیری در کلام و بعد... دوباره از یاد می رویم. سال هاست که از یاد رفته ایم.بهتر است فکر کاری، شغل و یا منبع درآمدی دیگر باشم... چه کسی بود می گفت ما حد فاصل بین مردم و حاکمیتیم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 17:3  توسط عادل طیبی  |