|
نوشته های یک خوزستانی
|
نپرسیدید! خب می دانستم ، زحمت نکشید دلیلش کاملا خنده دار است حوصله ندارم :![]()
اما قول می دهم به زودی بیشتر از روزی یک بار بنویسم
خود را توي بغل مادر بزرگ جمع مي كني، التماس داستان مي كنيو نق مي زني آخر تسليم مي شود و قصه ذوباره نصف آدم را تعريف مي كند قصه ادمي كه فقط با پشتكار ديو را شكست مي دهد و زيباترين دختر شهر را بدست مي آورد ...مادر بزرگخوابش مي برد اما تو همچنان بيداري و غول هاي زمانه تو سرسخت تر، همراهان تو يادشان رفته كه تو هم هستي تو همان نصف ادمي؛ شايد !!!...
خوان اول تمام مي شود همراهانت همچنان حريص تر براي جمع كردن غنايم نداشته ولي راه ديگري پيش روست راهي بس دراز كه حرص نمي خواهد، سنگيني غنايم نمي خواهد؛ توشه راهي براي ماندن در مسير مي خواهد و پشتكاري مثال زدني ...
هنوز در فكر نبردي كه درد سوزني تو را به خود مي اورد، موبايل زنگ مي خورد صدايي اشنا مي پرسد: چند نفر از ليست راي اوردن؟