X
تبلیغات
خوزستان امروز
نوشته های یک خوزستانی

شهر بدون مردمانش معنا ندارد. مردماني كه با هم تشكيل يك جامعه را مي‌دهند. جامعه مقتضياتش را دارد و مديريت شهر بدون توجه به مظروف اصلي آن (جامعه) شايد سال‌هاست كه ديگر رنگ باخته است. امروز كمتر كسي هست كه از مديران يك شهر تنها توقع «عمران» داشته باشد. كمتر كسي «توسعه» را بدون توجه به جامعه، خواسته‌ها و دغدغه‌هايش مي‌خواهد. شايد دوره مديريتِ مهندسان، گذشته باشد. مهندساني كه با تخصص و نگاهي صرف در يك رشته و نگاهي تَك‌بُعدي بخواهند شهر، كشور و دنيا را مديريت و مهندسي كنند. دعواي چه‌ خواندن نيست بلكه حرف چگونه نگريستن است. ديروز با مديري كه سابقه دوستي‌مان به سال‌هاي دور مي‌رسد و اين‌روزها پيه انتقادات فراواني را به تن ماليده است، حرف مي‌زديم، فراتر رفتن از «نگاهِ مهندسي و مكانيكي» را به چشم ديدم كه در همين شهر خودمان هم دنيا مي‌تواند جاي بهتري براي زندگي كردن باشد. براي گفتن از لزوم بازگشت به اجتماع و رويكرد فرهنگي حتي در حوزه مديريت‌هاي «خدماتي» رفته بودم، اما از او آنچه را من مي‌خواستم بگويم؛ شنيدم. شنيدم كه در همين شهرداري اهواز هم هستند كساني كه مثل من باور دارند كه با ابزار فرهنگي و اجتماعي مي‌توان راهي ديگر را گشود. انصاف داشته باشم از شهردار هم دغدغه فرهنگ و اجتماع را شنيده‌ام. بارها خواسته‌ام لب به انتقاد از معاونت فرهنگي شهرداري و ساير بخش‌هاي مرتبط با حوزه جامعه در شهرداري بگشايم اما هربار اين امر كه شايد «نگاه»‌شان به فرهنگ چون من نباشد، مرا به سكوت واداشت. فرهنگ به قول بزرگي «برساخته» اجتماع بوده و ماهيتي اعتباري دارد و چون ذات و ماهيتش، حقيقي نيست كه بتوان به آن اشارت و استناد كرد، تاويل‌پذير بوده و مفهومي عام و گريزپا است. هرچه را فرهنگ بخوانيم، بازهم همه‌ي تعريفِ فرهنگ را شامل نمي‌شود. به همين روي سكوت كردم و گفتم شايد فرصت براي «كار» كردنشان اندك بوده است. اما نگفتن، شايد ديگر جايز نباشد. حاكم شدن رويكردي فرهنگي و اجتماعي در مديريت شهري، حلقه گمشده‌ي در اهواز بوده و هست.

شهر به پشتوانه مردمانش شكل مي‌گيرد و هويت مي‌يابد، توسعه مي‌يابد. فرض كنيد براي مردمي با شكل‌هاي اوليه زندگي، بهترين پارك‌هاي دنيا را بسازيم، اما ابزارهاي فرهنگي را در آن تدارك نبينيم و مردمان شهر فرضي‌مان را آموزش ندهيم، بعد از چندي پارك ما تبديل به مخروبه‌اي خواهد بود كه لابد تنها به محل جمع شدن عده‌اي كه هيچ برنامه‌ جايگزيني براي وقت‌شان ندارند، مبدل خواهد شد. پس آن مكان عمومي كاركرد خود را از دست خواهد داد و يا مردمي را فرض بگيريد كه در فرهنگ‌شان استفاده از خودرو تعريف نشده باشد و از وسايل حمل و نقل ديگري بهره ببرند، براي اين شهر ساختن اتوبان‌هاي چند طبقه و ... جز اتلاف منابع هيچ نخواهد بود. رويكرد فرهنگي و اجتماعي در يك مديريت شهري چند بعد دارد اول آنكه بدانيم براي چه جامعه‌اي قرار است كار كنيم و از آن جامعه ورودي‌هاي لازم را دريافت كنيم. دومين مساله اينكه اعمال و برنامه‌هايمان را منوط به «شناخت»ي كه كسب كرده‌ايم با هدف اعتلاي جامعه و فرهنگ آن، تنظيم، بازتعريف و اجرا كنيم. سومين مساله اين‌كه ارزيابي و بازخورد كارهاي‌مان از دريچه و لنز جامعه هدف‌مان، بينيم و موفقيت خود را منوط به رضايت و افزايش كيفيت زندگي جامعه هدف‌مان ببينيم. در اين شرايط بي‌شك خود جامعه هم در امري كه راستاي منافع، تعالي و حقوق خود ببيند، مشاركت كرده و حقوق مديريت شهري را رعايت مي‌كنند. مثال واضح اين امر پرداخت شارژ در آپارتمان‌ها و پرداخت عوارض در شهر است. مردم معمولا با رغبت بيشتري شارژ آپارتمان‌هايشان را پرداخت مي‌كنند چرا كه آن را در راستاي منافع خود و قابل نظارت مي‌بينند، اما عوارضي كه بايد براي شهر پرداخت كنند كه تقريباً معادل يك يا دو ماه شارژ است را تا جايي كه بتوانند، به تاخير مي‌اندازند.

شايد بهتر است بگوييم رويكرد فرهنگي و اجتماعي به شهر، خواهد توانست راه بازگشت پديده‌اي كه براي جامعه است(مديريت‌ شهري) را به جامعه هموار كند. اين ايده كه فرهنگ و اجتماع مي‌تواند در مديريت شهري اهواز جايگاه خود را بيابد شايد امري مطلوب و براي برخي شايد آرمان باشد. اما با خروج از فعاليت‌هاي «عملكرد‌محور» و «پروژه»اي ـ به مانند آنچه امروز انجام مي‌شود ـ و توجه به آن در جايگاه شايسته‌اش، به امري مقدور و ممكن مبدل خواهد شد. هر چند كه ره هموار نيست و اتخاذ رويكرد فرهنگي در شهرداري اهواز با مشكلات بسياري روبروست شايد بتوان برخي از آن‌ها در برشمرد:

1           كوتاه بودن دوره مديريت‌ شهرداران در اهواز

2           نادر بودن مديران باورمند به نگاه فرهنگي و اجتماعي به شهر

3           نگرش پروژه‌محور و كوتاه‌مدت در حوزه فرهنگ و اجتماع

4           انتصاب بدون تخصص در حوزه‌هاي مرتبط با تصميم‌گيري و اجرا در حوزه فرهنگي و اجتماعي

5           عدم بهره‌گيري از نيروهاي متخصص و با تجربه در حوزه فرهنگي و اجتماعي و به‌كارگيري آن‌ها در حوزه‌هاي غيرمرتبط

6           عدم بهره‌گيري از توان دانشگاه‌ها و مراكز علمي استان

7           عدم بهره‌گيري از توان حوزه‌هاي علميه استان

8           عدم بهره‌گيري از توان هنرمندان و فرهيختگان استان

9           عدم اجرا و استفاده از پروژه‌هاي مطالعاتي كاربردي در اين حوزه

10          سهم نداشتن رضايتمندي شهروندان در ارزيابي مديران (عدم وجود سيستم ارزيابي مديران)

11          اولويت بخشي به پروژه‌هاي عمراني بدون توجه به تاثيرات فرهنگي، اجتماعي و بعضاً اقتصادي آن

12          عدم توجه به هويت شهري و تعلق خاطر به شهر در  اجراي پروژه‌هاي كالبدي شهر

13          دخالت جريانات سياسي و رويكردهاي خاص در حوزه فرهنگي

14          و...

اين‌ها شايد تنها بخشي از مشكلاتي باشند كه بايد براي آن اهتمام ويژه‌اي در نظر گرفت، راه معلوم و عزم به آن مفقود، شوراي شهر و شهردار اهواز دير با زود دوره زمامداري‌شان به اتمام مي‌رسد، افكار عمومي «خوش» استقبال و «بَد» بدرقه‌اند، تا فرصت هست بايد زمينه را براي تعالي شهر و صاحبان اصلي آن فراهم كنند. 



+ نوشته شده در  شنبه سی ام فروردین 1393ساعت 14:26  توسط عادل طیبی  | 

در میانه التهاب و موج‌ها خلاف جهت آب شنا کردن و گفتن حرف‌هایی دیگر بعضا جرات می‌خواهد و گاه باید دل به دریا زد و گفت، از مسیری گفت که ره به ناکجا می‌برد. این چند روز که حرکت جمعی همشهریان بختیاری‌ام برای اعتراض به یک سریال شکل گرفته بود و کمی قبل از تجمع‌شان در جمع‌های خصوصی‌ترمان که رگ روشنفکر بودنمان بیشتر گل می‌کند و «گُنده‌گویی» می‌کنیم، گفته بودم که اعتراض یک حق است اما اعتراض به یک سریال، تولید فرهنگی، متن و یا هر پیام دیگر به سانسور ختم می‌شود.

 

هر چند نسنجیده نباید پیامی را به خوردِ جامعه داد اما سخت‌گیری بر برخی مسایل -که بی‌آنکه مساله‌ساز شود می‌تواند به نتیجه رسیده و حل شود- به رادیکال شدن فضا می‌انجامد. بعدتر از برخورد فرهنگی با یک پدیده فرهنگی، تحلیل دادن و انتقال پیامِ مخالف آن پیام را در عرصه عمومی راهکار می‌دانستم اما حرف‌هایم شنیده نشد و عدم کارآیی کنشِ منطقی در جامعه‌ای که «منطق» در آن حاکم نیست را در جواب حرف‌هایم شنیدم.

 

چند روز پیش هنگامی که تجمع رخ داد، باز هم از یک کنش جمعی اعتراض‌آمیز با تکیه بر هویت قومی را شاهد بودیم و پوپولیسم(معادل فارسی‌ای که جان کلام را بیان کند، نیافتم) موجودِ برآمده از هشت‌ سال زمامداری آن در کشور- که بی‌شک خروجش از فضای جامعه سال‌ها زمان می‌برد- بر موج احساسات قومی نشست و اجازه نگاه منطقی را ستود.

 

وقتی از انگیزه تجمع می‌پرسیدم مثال تبریز و اعتراض به کاریکاتور روزنامه ایران را برایم می‌آوردند و آنجا و یا اصفهان را که با همیت قومی‌شان چه امکاناتی به دست نیاورده‌اند را به رخ می‌کشیدند و یا حتی نشان دادنِ زهر چشم برای جرات نیافتن دیگران به «توهین» را مطرح می‌کردند و در نهایت بحث‌ها پیام تبریک عجیب برای «عقب نشینی متجاوزان بدسرشت و عذرخواهی‌ آنان» دیگر عایدی من در این چند روز بود.

 

هدف من از این یادداشت نفی یا تقبیح اعتراض رخ داده نیست بلکه بازکردن فضای گفتگو پیرامون جامعه محلی‌مان است و این تجمع تنها بهانه‌ای برای باز کردن گفتگو درباره جامعه‌مان بوده که با نقد از خود، راهِ تعالی را در عرصه عمومی و گفتگویی همگانی بیابیم.

 

آیا تکیه بر هویت های قومی به عنوان زمینه یک کنش جمعی (اعتراض، تجمع و...) به رفع محرومیت موجود در استان و شهرمان، منجر می‌شود یا زمینه را برای مغشوش شدن فضا و بعضا رادیکال شدن حرکت‌های جمعی فراهم می‌کند؟ شاید پاسخ را بتوان در تمییز بین تعلق‌خاطر و تعصب و تفاوت قایل شدن بین هویت قومی و هویت شهری(منطقه‌ای) دنبال کرد.

 

در این تحلیل کوتاه شاید نتوان به همه زمینه‌های تئوریک بحث پرداخت اما لُب مطلب آنکه تعلق خاطر داشتن و یا به تعبیری پیوسته بودن به خرده فرهنگ‌ها نه‌ تنها امری مقبول و مثبت تلقی می‌شود بلکه آن‌را زمینه‌ساز مشارکت در امور اجتماعی نیز معرفی می‌کنند. اگر به حجم سرمایه‌گذاری‌های بخش‌های خصوصی و حتی توجه مسئولین مرکز نشین‌شان به شهرهای آرمانی‌مان توجه کنیم یک گسست عمده را در فرهنگ‌ «ما» با «آنها» نمایان می‌شود که «دیگران» تعلق خاطرشان به شهر، هویت و منطقه‌شان را در تقویت و کمک به شهرشان نمود پیدا می‌کند و «ما» در مهاجرت و بهره‌گیری از پتانسیل استان‌مان برای رشد فردی‌مان نمود پیدا می‌کند. مهاجر فرستی شهرمان تا بدان‌جا پیش رفته که بعضاً اهواز را شهر «کار» هم نامیده‌اند.

 

حال در این زمان بجای تقویت هویت مشترک‌مان بیایم به هویت های خاص‌ترمان (مثلاً قومیت و ...) تکیه کنیم چه اتفاقی رخ می‌دهد؟ تعصبی که به قومیت‌مان پیدا می‌کنیم به کجا ختم می‌شود؟ همانگونه که نفی هرگونه كنش قومی امری است که به زیرزمینی شدن آن‌ها منجر می‌شود، تعصب قومی نیز به رادیکال شدن فضای فعالیت و هویت قومی منجر می‌شود.

 

شاید بهتر این باشد که تعلق خاطر به قومیت (هویت قومی) را با فعالیت فرهنگی گسترش داده و از دیگر سو با گسترش فرهنگ شهروندی و تعلق خاطر به شهر به این فرهنگ برسیم که محرومیتی که احساس می‌کنیم برای همه ما وجود دارد و باید به مشارکت در توسعه همه جانبه شهر/استان‌مان برسیم. از دیگر سو «منطقه نگری» را با تقویت «هویت ملی» همراه کنیم و حقی را که معتقدیم باید داشته باشیم را با هم پیگیری کنیم (امری که در اعتراض به انتقال آب از سرشاخه‌های کارون نیز شکل گرفت)

 نکته دیگر که باید به آن توجه کرد نتایج این اعتراض است آیا عذرخواهی ریاست سازمان صدا و سیما، کارگردان سریال و... تنها خروجی این تجمع خواهد بود؟ پاسخ بسیار روشن است که خیر. ما با تجمع این حق را برای سایر اقوام هم قایل می‌شویم که براساس هویت قومی‌شان کنش داشته باشند و حتی در کنش‌های دیگر مانند انتخابات و... قومیت مبنا قرار گیرد. آیا تعصب قومی خروجی‌ای جز آنچه که بر ما رفته است، خواهد داشت. آیا حساس شدن نسبت به کنش‌های قومی (فضای امنیتی) بجای ایجاد یک فضای فرهنگی‌/ سیاسی خروجی تجمع‌های اینچنین نخواهد بود؟ آیا این تجمع‌ها به سود توسعه همه جانبه استان و بهبود فضای سرمایه‌گذاری و کسب وکار خواهد شد؟

 

شاید پرداختن به سایر نتایج تجمع‌های این‌چنینی در این بحث نگنجد اما «تامل» در «نتایج» امری است که باید به آن توجه کرد و از دیگر سو راهکارهای جایگزین برای احقاق حقوق اقوام را به عرصه عمومی کشاند و مورد بحث قرار داد و همچنین باید نقش نهادهای فرهنگی در جایگاه فعلی‌مان بنگریم، به‌راستی چرا نهادهای فرهنگی‌مان به وظایف خودشان عمل نمی‌کنند؟ وظیفه نخبگان‌مان نسبت به مسایل محلی‌مان چیست و چرا سکوت کرده‌اند؟ چرا رفتارهای پوپولیستی جانشین نگاه تخصصی به مسایل فرهنگی و اجتماعی شده است؟ راستی! ما را چه شده است؟
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اسفند 1392ساعت 7:45  توسط عادل طیبی  | 

یکی از ویژگی‌های روشنفکر، نخبه، فعال اجتماعی و حال هرچه می‌خواهیم بنامیمش توجه به مسایل ریز و درشت جامعه‌اش است. در این سال‌ها توجه نخبگان به وقایع اجتماعی، سیاسی و اقتصادی کشور بوده و کمتر به جامعه محلی توجه نشان داده‌اند. اگر باور کنیم  در جامعه محلی کنش‌های مستقیم ما شکل می‌گیرند و بی‌تفاوتی نسبت به آن می‌تواند چشم‌پوشی از مسئولیتی باشد که بر گردن این قشر جامعه نهاده شده، آن‌چه امروز در شهر اهواز نیز می‌بینیم را نیز شاید بتوان به این امر نسبت داد. یکی از ملزوماتی که نخبگان مطرح می‌کنند، مهیا بودن فضا برای نقش‌آفرینی نخبگان است و آنانی که نوک پیکان این مطالبات هستند، راه دیگری برمی‌گزینند و به قول معروف توپ را در زمین حریف می‌اندازند و از عدم اهتمام نخبگان به واقعیت موجود گلایه می‌کنند. اما نخبگان می‌دانند چرا که زمانه، زمانه دانستن است و دیگر جلوگیری از نشر اطلاعات شاید ممکن و مقدور نباشد و گام برداشتن پشت درهای بسته آن هم در فضایی که متعلق و برآمده از عرصه عمومی است، کمتر در ذهن می‌گنجد.

شهرداری و شورای اسلامی شهر اهواز مرکز توجهات افکار عمومی در سال‌های گذشته بود، تبی که با انحلال شورا فرو نشست و حالا دوباره شورایی با گستردگی بیشتر پا به عرصه گذاشته و در مقابلش اجتماعی است که بیشتر از پیش در آن چرخش اطلاعات در جریان است، دیگر تصمیم‌گیری در جلسات غیرعلنی و پیش‌بردن امور در جلساتی که دیده نمی‌شوند-بلکه فقط اخبار آن‌ها شنیده می‌شود- نه‌تنها راه به جایی نخواهد برد که به نوعی دلسردی و سرخوردگی در افکار عمومی و نخبگان منجر خواهد شد و باز هم عدم توسعه‌یافتگی گریبان شهر را خواهد گرفت. بگذارید دریچه‌ای دیگر به روی این امر باز کنیم، اگر به توافقی عمومی در همه کوشندگان عرصه شهر برسیم و نخبگان با شورای اسلامی شهر و شهرداری در اهداف هم‌سو شوند، به عنوان مثال پروژه‌ای نیازمند بودجه‌ای ملی باشد و پیگیری مطالبات از طریق همه ظرفیت‌های موجود پیگیری و سرمایه اجتماعی موجود به‌کار گرفته شود، دستیابی به آن‌ها سهل الوصول خواهد بود و یا اگر هر کس ساز خودش را بزند و نخبگان همراه نباشند و صدای ناهنجاری از ما به‌گوش برسد؟! بی‌شک سمفونی‌ای به مطلوبیت نزدیک است که هماهنگی سرلوحه آن باشد. سمفونی‌ای که در بسیاری از شهرهای دیگر شنیده شد و ما ماندیم و سازهای ناکوک و شهرمان!

شورای اسلامی چهارم در آغاز راه قرار دارد، همه چشمشان به رای‌ها و خروجی‌های این شورا دوخته شده است و در اولین گام دیدیم که عزم شورا بر انتخاب شهردار و سرپرست بود. فارق از ارزشیابی، چیستی و ماهیت این تصمیمات چند نکته باید برای گسترش سرمایه اجتماعی شورا و شهرداری، توسعه همه‌جانبه و آشتی نخبگان با جامعه محلی، مطرح شود:

1.   توجه به اقناع افکار عمومی: مردم و افکارعمومی به عنوان کوشندگان فعال و دارای شور و شعور و تحلیل که همه اقشار جامعه از ذینفعان، نخبگان، کارشناسان و ... را در بر می‌گیرند، با تصمیماتی که برای جامعه محلی‌شان گرفته می‌شود به مشارکت در امور و بازسازی اعتماد به نهاد شورا و شهرداری دلگرم و یا سرخورده می‌شوند. این توجه به افکار عمومی نه از در تطمیع نمایندگان افکار عمومی بلکه از گذرِ اقناع افکار عمومی می‌گذرد. اقناعی که شاید سخت بنماید اما با توجه مقوله منافع‌عمومی، استفاده از نظرات کارشناسی و کارشناسان حقیقی در فرآیند تصمیم‌گیری و تصمیم‌سازی میسر خواهد شد.

2.   اولویت قرار دادن منافع عمومی: دیر یا زود شورای موجود کارنامه خود را در معرض نقد خواهد دید و اولین پرسش این خواهد بود که در پس تصمیمات شما چه میزان منافع عمومی نهفته است و چه میزان ملاحظات؟ چه میزان به جلو گام برداشته شده و چه میزان فرصت‌سوزی شده است؟ هیچ‌گاه شورا راهی برای فرار از تصمیماتش نخواهد داشت و دفاع تنها راه‌حل موجود خواهد بود و بی‌شک آنجایی شورا موفق خواهد بود که توجه به منافع عمومی را در سرلوحه کارهای خود قرار داده باشد و نزدیک‌ترین راه به منافع عمومی را برگزیده باشد. شاید شما هم همچون دیگر مخاطبان این روزهای رسانه‌ها از اسنادی که منتشر شده‌اند، مطلع شده باشید، نفس هَبه‌ای که قایم مقام شورا و شهرداری در این سال‌های متمادی انجام داده‌اند، امر تازه‌ای نبود اما عدم توجه به منافع عمومی و اتخاذ ساز و کار مناسب اطلاع‌رسانی باعث شد که پرده ابهام بر این مصوبات که در همه شهر‌ها؛ دوره‌های شوراها و شهرداری اهواز نیز متداول بوده، کشیده شود.

بگذارید با مثالی ملموس‌تر مُرادم را بیان کنم. یک آپارتمان برای گذران امورش مدیر ساختمانی را مشخص می‌کند که شارژ‌های ماهیانه را برای امور ضروری و مشاع ساختمان به‌ کار گیرد، رابطه مدیر ساختمان با ساکنین نه رابطه‌ای رییس و مرئوسی است و نه خدمتگزار صرف. ساکنین حق دارند در تصمیمات بزرگ سهیم باشند و بر شیوه هزینه‌ شدن شارژهای ماهیانه نظارت کنند و حداکثر منافع را برای ساختمان مد نظر قرار دهند. حال این امر را به امور شهر تعمیم بدهیم خواهیم دید که لزوم پاسخگو بودن در برابر انتظارات و منافع عمومی دو چندان خواهد شد.

3.  برنامه‌محوری: اجازه بدهید در این متن عمداً جایگاه شهردار را مجری صرف تصمیمات و اراده شورا تقلیل دهیم امری که در واقع رخ نخواهد داد-  و شورا را فعال مایشا در نظر بگیریم. شورای شهر برای مدیریت شهر به سه برنامه کوتاه‌مدت، میان‌مدت و بلندمدت نیازمند است که بر مبنای آن می‌توان عملکرد شورا را بررسی و نقد منصفانه کرد و براساس دستیابی به آن اهداف و برنامه‌ها شورا و شهردار برآمده از ان را موفق یا غیر از آن دانست. آنچه که امروز به نظر می‌رسد شورا قاعدتا می‌بایست شهردار خود را براساس برنامه‌های ارایه شده برای مدیریت شهر انتخاب کرده باشند و بر اساس آن میزان همخوانی برنامه‌های شهردار با اهداف و برنامه‌های شورا ایشان انتخاب شده باشند. امری که در صورت عدم وجود آن باید اولین نقد جدی را به شورا وارد کرد؛ که امیدواریم این فرآیند در طی دوره انتخابات تا انتخاب شهردار رخ داده باشد. شهردار نیز به همین میزان باید در ابتدای امر وضع موجود را از لحاظ اجرایی، مالی، فرهنگی، اجتماعی و دیگر شاخص‌‌های مورد توجه در امر توسعه شهری به اطلاع عموم رسانده و برنامه‌های خود را در بازه‌هایی که پیش از این ذکر شد را نیز مشخص نماید. بی‌شک عدم اعلام برنامه‌ها به انجام اموری زودبازده، بدون زیرساخت‌های لازم و بدون توجه به توسعه‌ای پایدار منجر خواهد شد که بسیاری از مقولاتی که باید مورد توجه قرار گیرند، فراموش می‌شوند.

4.   توجه به توسعه همه جانبه شهر: شاید از زمانی که شهرداری را صرفا یک نهاد خدماتی و عمرانی می‌دانستند مدتها گذشته است و به‌زودی وظایف بیشتری به مدیریت شهری ارجاع خواهد شد. امری که لزوم نگرشی فراتر از وظایف روزمره شهرداری‌ها را بیش از پیش ضروری می‌نمایاند شهرداری ها به عنوان نهادی اجتماعی که تقریباً در تمام شئون زندگی شهروندان تاثیرگذار است مطرح هستند. همین امر وظایف مغفول مانده شهرداری‌ها را در امور فرهنگی، اجتماعی، زیست‌محیطی، میراث فرهنگی و... را نیز به عرصه می‌کشاند. امروزه کمتر کسی است که شهرداری‌ها را در همه امور شهر مسئول نداند. حتی شهرداری در همکاری با دیگر نهادهای مسئول می‌تواند در تسریع و تحول کیفی امور و توسعه همه‌جانبه شهر نقشی بیش از پیش ایفا کند و از دیگر سو با گسترش  تعاملات اجتماعی با شهروندان می‌تواند هم به بازتولید مطالبات و مسئولیت‌های شهروندی بپردازد و هم با افزایش اعتماد عمومی راه افزایش مشارکت‌های شهروندی که یکی از ابعاد کوچک آن مشارکت‌های اقتصادی است، میسر کند. مشارکت همه جانبه شهروندان هم به کاهش هزینه‌های شهرداری‌ها و هم به افزایش درآمدهای پایدار شهرداری منجر خواهد شد.

در آخر باید در نظر داشت که نکات گفته شده تنها بخشی از است کوچک از آنچه می‌بایست در این شهر رخ دهد و بی‌شک نکات مطروحه این یادداشت تنها شروعی است برای آشتی نخبگان با نهادهای شهرداری و شورا و البته بخش‌هایی از این راهکارها و نقدهایی که گفته شد باید به بحث گذاشت و از زوایای مختلف به آن نگریست و امیدوار بود که شاید دوره رانت‌ها تمام شده و درهای گفتگو و پرسش از حقی که داریم باز شوند. شورای چهارم در آستانه ایستاده و ما چشم انتظار که آیا نخبگان با جامعه محلی آشتی خواهند کرد؟

منتشر شده در روزنامه روزان مورخ 18 شهريور 1392

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم شهریور 1392ساعت 13:53  توسط عادل طیبی  | 

1 نوشتن برای صفحه آخر نشریات -که این روزها به یکی از بهترین صفحات روزنامه‌های کشور مبدل شده- همیشه جزو علاقه‌های من در طی این سال‌های روزنامه‌نگاری بوده و هر جا که در نشریه‌ای می‌شده، سعی کرده‌ام این صفحه با تعریف متفاوتی نسبت به بقیه صفحات منتشر شود و پُرمخاطب بودن این صفحات به این تمايل من دامن زده. 

2 چند سال پیش‌تر از این که هنوز مطبوعات استان در ماه عسل خود بودند، در مطلبی نوشتم که چرخه‌ی اقتصاد نشریات خوزستان باید به تعداد مخاطبان آن گره بخورد. این روزها که حال و هوای نشریات ابری است و دوستان مطبوعاتی‌ام همه ناراضی از شرایط اقتصادی‌اند، باز هم محتوای آن مقاله صدق می‌کند و ای کاش به جای افزایش کَمّی مطبوعات - به‌خصوص روزنامه‌ها- و توسعه‌ لجستیکی که برخی نشریات پیش گرفته‌اند، بهبود کیفیت؛ سرلوحه قرار می‌گرفت و مخاطب استان به جای استفاده از رسانه‌های جایگزین، به نشریات استان روی می آورد و  چرخ مطبوعات به مراد مي‌گشت و نسل‌هاي جديدي از روزنامه‌نگاران مي‌آمدند و ما دوباره...

3  در این ماه خبر دار شدم یکی دیگر از هنرمندان خوزستانی هم از این دیار مهاجرت کرده، اتفاقی که این روزها بین همه نخبگان‌مان می‌بینیم. اپيدمي رفتن به‌سوی فضایی بهتر برای فعالیت است. پای صحبت‌ بچه‌های نخبه این استان که می‌نشینی همه دلگیرند و توقع توجه بیشتر را دارند. قصد زیر سئوال بردن کسی نیست چرا که مسئولین هم از کارهایی زیربنایی و اساسی می‌گویند که باید انجام شود و تا به امروز نشده. نخبگان و شهروندان یک جامعه سرمایه‌های اصلی آن هستند، باید فکری کرد هرچند امروز هم دیر است.

4  حمید فرخ‌نژاد بازیگر آبادانیِِ سینمای ایران، سیمرغ بهترین بازیگر مرد را در جشنواره فیلم فجرگرفت و اگر اهل شبکه‌های اجتماعی باشید، حتماً موج خوشحالی همشهریان‌مان را از این بابت دیده‌اید. به همین سادگی خوشحال می‌شویم و حتی برای یک دقیقه هم شده به خوزستانی بودنمان افتخار می‌کنیم.

5 «جنوبگان» دست کم برای من اتفاق متفاوتي بود که بعد از سال‌ها میل و رغبتی مجدد برای حضور تمام عیار در یک نشریه را زنده کرد. مطالب این شماره را- به دلیل طراحی‌ای که انجام دادم- تقریباً خوانده‌ام، ترکیبی است از آنچه که در نشریات امروز استان کم‌رنگ شده است: مصاحبه، تحلیل و مقالاتی که از دل تحریریه بیرون آمده است.  هدفم ارزیابی و داوری درباره این مطالب نیست اما رویکرد فرهنگی‌ـ‌ اجتماعی نشریه، تلاشش برای پاسخ به مخاطبی که مد نظر قرار داده، دعوت از تحریریه کارآزموده‌ و جوانی که این روزها کم‌تر از آن‌ها تولید مطالب را در نشریات‌ استان را می‌بینیم،  برایم جالب است. حال این تلاش جمعی پیش روی شماست و بازخوردی که از شما مخاطبان خواهیم گرفت، ‌بر ادامه راه جنوبگان تاثیر مستقیم خواهد گذاشت. همه ما  منتظر نظرات شما هستیم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم بهمن 1391ساعت 22:43  توسط عادل طیبی  | 

در جمعی گرم صحبت بودیم که به مانند همه بحث های دیگر ما اهوازی ها به چرایی عدم توسعه درخور اهواز نسبت به کلانشهرهایی دیگر چون اصفهان - قیاس همیشگی ما خوزستانی هاست- و... رسیدیم و از میان به این نتیجه رسیدیم - این هم از اتفاقات نادر در مباحث جمعی است- که ما اهوازی ها فاقد یک هویت شهری هستیم و نتیجتاً از سطح پایینی از همبستگی اجتماعی بهره می بریم. از همین نقطه است که می توانیم شاهد باشیم که این عدم تعلق خاطر به اجتماع محلی و شهرمان منجر به عدم مطالبه حقوق حقه مان می شود و شاید حتی اگر بتوانیم سنگی را در راستای توسعه شهرمان برداریم، بی خیال از کنارش بگذریم که این را جامعه شناسان فقدان مشارکت اجتماعی (شهروندی) می خوانند.

در عوض همیشه طلبکاریم (بحق) و حتی از همفکری با تصمیم گیران و مدیران شهری و... نیز دریغ می کنیم و به اصطلاح عامیانه آن فقط «غُر» می زنیم. ژست روشنفکری مان شده است که به مسایل کلان و ملی بپردازیم و در نهایت در نوشته هایمان از مسئولین بابت عدم توجه به اهواز و خوزستان گلایه کنیم و کمتر به مسئولیت و نقش خودمان به عنوان شهروندان یک شهر بپردازیم. بگذارید یک مثال ملموس بزنم؛ چندبار با این صحنه مواجه شده ایم که شهروند عزیزمان زباله هایش را از شیشه ماشین به بیرون بیاندازد؟ اصلاً این هم پیشکش، چند بار وقتی مشکلی عمومی را دیده ایم با نهاد مرجعش، تماس گرفته ایم. چند بار به جای مطالبه وام، شغل و دیگر مسایل شخصی مان از نمایندگان این شهر، فرماندار و دیگر مسئولین توضیح خواسته ایم. اصلا این به عهده مسئولین خودشان وظیفه دارند کشف مشکل و پیگیری کنند، چند درصدمان این شهر را می شناسیم و می دانیم قدمت تاریخی اش به چه زمانی بر می گردد.

این وظیفه شهروندی بخش مغفولی است که باید فکری اساسی به حال آن کرد اما همین جا یک سئوال مطرح می شود که آیا ما اصلا خودمان را اهوازی (شهروند اهواز) می دانیم؟ آیا هنگامی که خارج از محدوده قلمرویی این شهر خودمان را معرفی می کنیم، اهوازی بودنمان را اول به رخ می کشیم یا زبان/گویش/ لهجه/ زادگاه آبا و اجدادی مان را ؟ پیشتر برویم چه چیزی باعث می شود این احساس عدم تعلق خاطر و هویت شهری در ما اینقدر پررنگ باشد بافت جمعیتی متکثرمان؟ حجم بالای مهاجر پذیری و مهاجر فرستی مان؟ آیا به قول بزرگی اهواز تنها به محل کاری مبدل شده که موقتی و گذری است؟

از چند سال پیش این چراها همراه من بوده و هست اما این مسئله باید از ذهن من فراتر رفته به دغدغه ای برای متولیان امر، روشنفکران و اندیشمندان مبدل گردد- هرچند نشانه هایی از آن را می توان دید- اما تا تبدیل شدن آن به یک مسئله اصلی در این شهر راه بسیاری داریم. اما بگذارید با پاسخ به یک سوال که همه سوال های بالا را در بر می گیرد ادامه دهیم: چرا باید هویت شهری و رویکرد فرهنگی شهر به یک مسئله اصلی در شهر اهواز مبدل گردد؟

آنچه بالا گفته شد را اجازه دهید به صورتی علمی تر نیز باز کنیم با طرح این مسائل به این نقطه برسیم که ما در مدیریت و برنامه ریزی فرهنگی مان در اهواز اشکال داریم و ناخود آگاه به آن اذعان می کنیم اما بیشتر به معلول ها می پردازیم و در علت یابی (تبیین عوامل اصطلاح صحیح تری است) راه به جایی نبرده ایم.  به عنوان نمونه میلیون ها تومان صرف آموزش شهروندی و... می کنیم اما مسایلی را مطرح می کنیم که بیشتر آموزش شهرنشینی است و در آن به ریشه مسایل نمی پردازیم.

مهندسی و برنامه ریزی فرهنگی شهر یک عمل نیت مند و آگاهانه است که هدفش توسعه فرهنگی شهر با ترسیم اهداف، وضع مطلوب و چگونگی گام برداشتن در آن مسیر است و پیش شرط موفقیت آن نیز شناخت صحیح وضع موجود می باشد. شهر در سه سطح با هویت فرهنگی شهروندان در ارتباط است: 1. ایجاد حس تعلق به شهر و ایجاد هویت شهری 2. ایجاد هویت شهروندی و زیستن به شیوه شهرنشینی3. ایجاد حس تعلق به فرهنگ ملی؛

در زمینه هویت شهری باید گفت که این مقوله یکی از  مباحث مشترک بین رشته های علمی متعددی است که گشودن ابعاد آن شاید ما را از رسیدن به مراد دور نماید اما برای نشان دادن اهمیت قرار گرفتن رویکردی فرهنگی در همه جنبه های توسعه ، مدیریت و  برنامه ریزی شهری- نه فقط توجه صرف به برگزاری و اجرای برنامه های فرهنگی و آموزش های شهرنشینی-  ارکان اساسی آن را مرور کنیم:

الف) هويت كالبدي: نوع انتظام عوامل كالبدي و چگونگي سلسله مراتب در شبكه ها.

ب) هويت بصري و نمادی: شامل ارزش های زيبا شناختي، كيفيت احساس فضايي و امكانات ادراك موقعيت در فضاهاي شهري.

ج) هويت شناختي: به كيفيت و كميت آگاهي و اطلاع از فضاهاي شهري و زندگي همشهريان و نمادها و نشانه هاي شهري و ارزش هاي تاريخي و فرهنگي و غيره بستگي دارد. (دکتر نعمت ا... فاضلی؛ سمینار شهر فرهنگی و فرهنگ شهری، 1387، اهواز)

که هر کدام از این سه بخش خود حدیثی مفصل دارد و در یک نگاه به ما می گوید برای شهرمان باید فکری اساسی همه جانبه کرد و کلانشهر ما -که به طعنه بارها کلان روستا خواندیمش- کارکرد هویت بخشی خود را از دست داده در نتیجه شهروندان نمی توانند با آن ارتباط عاطفي و شناختي پايدار برقرار ساخته و از اين رو به احساس بی هويتی یا عدم تعلق و نيز احساس ناشناختگي دچار مي شوند و این هویت بخشی ایجاد نخواهد شد مگر رویکرد فرهنگی و هویت شهری به دغدغه ای اصلی مبدل گردد.

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم آبان 1391ساعت 9:31  توسط عادل طیبی  | 

این روزهای بی تو بودنم را سعی می کنم جدی نگیرم ولی انگار او ما را جدی گرفته است. سخت می گذرد و پر از دلتنگی، دلشوره و هزار و یک حرف ناگفته که راه گفتنش را پیدا نمی کنم. می دانم باید دست از کار نکشید و باز دو باره تلاش کرد و خم به ابرو نیاورد. می دانم که تو هم چون من این روزها را خیلی خیلی سخت می گذرانی و من بی آنکه ملجایی برای سختی هایت باشم. تنها غصه می خوریم. می دانم باید تلاش کرد . از خیلی چیزها گذشت راه را پشت سر گذاشت. میدانم که نمی توانم تسکینت دهم . می دانم که خیلی سخت است این روها لبخند بزنیم. می دانم که این بی تو بودن ها تحمل همه چیز را سخت تر می کند. 

اما هنوز چشمه ای از امید در دلم جوشان است .. این دل لعنتی که از گذشته تا به امروز همه جا همراه است.

فردا می خواهم روز خیلی از چیزهایی که برایم از سختی، تابو شده اند پا بگذارم و برای بودنمان بروم حتی به جاهایی که برای رفتن به آن باید غمباد بگیرم.

روزهای زیادی را با سختی پشت سرگذاشته ایم اما مگر می شود بی تو 

دوست ندارم این متن را ویرایش کنم می خواهم همین باشد تخلیه ای برای احساساتی که شاید نتوانم فرو بخورمشان.

بگذار این نوشته آنقدر شخصی بماند که تنها من و تو بدانیم .

بگذارتنها برای تو بنویسم که همه روزهایم بی تو «روز مباداست»

نمی دانم چرا دوست داشتم این حس این لحظه ام را ثبت کنم. شاید می خواستم عکسی بگیرم برای فردایی که خواهد آمد و این سختی ها را به لبخندی مبدل کند.

می دانم که این روزها می گذرد می دانم که یاد خواهیم گرفت که چگونه این سختی ها را نیز پشت سر بگذاریم . می دانم و امید انچنان پر رنگ است که غم هایمان را فرو خواهد خورد. روزی که برای بچه هایمان تعریف خواهیم کرد

مخاطب خاص عزیزم . برای گفتن از این روزها کلمه کم می آورم اما می خواهم آن را ثبت کنم بی هیچ پروا و خود سانسوری.

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مهر 1391ساعت 0:50  توسط عادل طیبی  | 

در درون ما هميشه جايي بكر وجود دارد كه دست هيچ كس به آن نمي رسد، حتي خود ما! فكر مي كنم خيلي بايد تلاش كرد تا به عمق آن پي برد.

طفلك هر از گاهي خودش را به ما نشان مي دهد و ما در گير و دار روزمرگي ها گمش مي كنيم.

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مرداد 1391ساعت 9:12  توسط عادل طیبی  | 

«ذوقم خيلي خشكيده» اين جمله اي بود كه پس از دستيابي به حقيقت وجودي خودش به زبان مي آورَد، طفلك فكر مي كرد يكي از طنازترين آدم هاي روزگار است. اما اين روزها كسي به طنزهايش نمي خندد!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم تیر 1391ساعت 11:52  توسط عادل طیبی  | 

ابن خلدون خواني من با حداقل آشنايي كه در دوره ليسانس داشتم در ترم اول آغاز شد و تاكنون ادامه دارد. او براي من از اين جهت جالب بود كه در عين نگرش شديدا وابسته به گزاره هاي مذهبي نوعي نگرش اين جهاني را نيز دنبال مي كرد.

خيلي دوست داشتم درباره او بخوانم اما در كتاب نحن و التراث (ما و ميراث فلسفي مان) قسمتي كه درباره او بحث مي كند ترجمه نشده بود. كتاب العصبيه و الدوله نيز ترجمه نشده بود. خلاصه منابع مهمي كه مي توانست منجر به توليد انديشه اي متفاوت درباره او شود به فارسي منتشر نشده بود.

حالا بعد از گذر يك ترم خواندن ابن خلدون بايد آن را كنار بگذارم و اين يادداشت را براي اينكه  يادم باشد اين پروژه فكري ام را نيمه تمام رها كرده ام مي گذارم

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 8:35  توسط عادل طیبی  | 

امروز 28 سال من هم پر شد و وارد 29 شدم. شايد زندگي را كه آدم نگاه مي كنه يه دنيا پيچ و گذر و نور و توهم تو ذهنش حمله مي كنن. مثل اينكه تو ايستاده باشي و به كوچه اي نگاه كني و حس گذر كردن همه چيز و همه كس را شاهد باشي . يك گيجي يك گنگي يك شادي، يه دنياي خاكستري. انگار كه نم نم باران بزند و پشت شيشه نشسته باشي و هيچ كار نكني و فقط به خودت فكر كني . به خود خودت. به هيچ به هيچ.

وقتي دارم نوشته هاي وبلاگم  را مرور مي كنم و اين نوشته را مي نويسم اين حس، حالت و يا شايد توهم توي رگهام جون مي گيره. حالا برگردم عقب ... نه دوست ندارم برگردم عقب واقعا به داشته هام راضي ام و تلاش براي نداشته هام رو بي قراري مي كنم. حالا كه 28 پر شده ...

+ نوشته شده در  شنبه هشتم بهمن 1390ساعت 9:26  توسط عادل طیبی  | 

دستي دارم كه هر از گاهي به وبلاگم سر مي زنه و بعد از هر سرزدنش اس ام اسي مي ده كه چرا نمي نويسي و حيفه كه از اين ظرفيت استفاده نمي كني و كلي از اين حرف ها... و من جوابي ندارم جز يك لبخند . البت دوست دارم فكرهايم را بنويسم اما وسواس نوشتن دارم انگار

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آذر 1390ساعت 9:26  توسط عادل طیبی  | 

دير زماني است كه زندگي ها انگار مجازي شده است و وقت بهانه اي است  براي آنكه در كنج خلوت خود به رضايت هاي شخصي مان دل خوش كنيم و براي آينده اي كه معلوم نيست چه زماني خواهد آمد رويا ببينيم.

دير زماني است پاسخ نمي شنويم از دلخوشكنك هايي كه براي اين روزها اندوخته كرده بوديم و ما در برهوت زمان مانده ايم و دلخوشكنك هايي براي روزهاي بعدتر

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم مهر 1390ساعت 11:16  توسط عادل طیبی  | 

گاه خسته می شویم از طلب همه آنچه باید باشد نیست.

گاه  در می مانیم که راه میپیماییم یا بیراه

گاه کلا زیر یک علامت سئوال می رویم 

گاه برای پرواز انقدر هیکلمان گنده شده است که هیچ بالی ما را به آسمان نمی برد

گاه برای خرج کردن کلمات آنقدر خسیس می شویم که از نوشتن باز می مانیم

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390ساعت 11:31  توسط عادل طیبی  | 

این روزها بی عدالتی های کوچک بزرگ شده اند که حتی از گلایه از ان ها هم  خسته می شوی و گاه می مانی که چه شده  و چرا؟ 

همین چند روز پیش با دوستی حرف می زدم بحث سر این بود که فلانی تو را تایید نمی کنند و حتی نمی توانی مسئولیت کوچک بگیری(من صبح ها در یک نهاد عمومی کار می کنم و ظهر به بعد در روزنامه)  و از این صحبت ها حالا کسی که این صحبت ها را می گفت خودش هم از زن های پولی استفاده می کند و هم عملکرد مالی اش جای سئوال دارد و هم از لحاظ سیاسی .... است. حالا بگذریم که او مسئولیت می گیرد و منی که تمام عمرم اخلاقیات را رعایت کرده ام و هیچ گاه یک نقطه ابهام در عملکرد مالی ام نبوده (همیشه برای ریال به ریال درآمدم زحمت کشیدم و می کشم.) و از لحاظ سیاسی هم همیشه شفاف عمل کرده ام تایید نمی شوم و... 

دیروز دوستی در محل کار می گفت میدانی چرا تو قرار دادی نمی شوی ؟ چون با حضرات نیستی! نه عربی نه بختیاری با هیچکدامشان هم خیلی قاطی نیستی. 

زندگی را می بینید من امروز یک اقلیت، در شهر خودم غریبه، در کشورم ناگزیر به کار بالای 14 ساعت برای تامین حداقل های زندگی ام شده ام. از نظر آقایان رد شده ام و  هزار بلای دیگری که طی این سال ها بر سرم آمده و دم نزدم.

خسته ام. دلم نق زدن می خواهد.دلم می خواهد بی هیچ دغدغه ای بخوانم و بنویسم. دلم برای خودم هم تنگ شده. 


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم تیر 1390ساعت 12:14  توسط عادل طیبی  | 

اااااا ه ه  ه  ه  ه  ....فکر نمی کردم به این زودی ها باید دنبال کلماتی بگردم که غم از دست دادن ثریا را بیان کند. برایش چه بنویسم که اندوه این روزها را بیا کند. کدامیک از حالات را بگویم.مادرش... محمد... مهسا ... پریسا... ژدرش.. علیرضا.. بایک...  و یا مانای  و دیگر اعضای خانواده ثریا را توصیف کنم.

 هر چند که اشک امان نوشتن همین چند کلمه را هم نمی دهد اما چقدر زود آرامش ابدی ثریا دلتنگی های جاودانه را نصیب ما کرد....

دلمان برایت تنگ می شود.

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم خرداد 1390ساعت 17:41  توسط عادل طیبی  |